چای بهارنارنج

امروز روز حمامش است. بزرگ‌تر شده و دیگر توی وان کوچکش بند نمی‌شود. دائم به چپ و راست و جلو خودش را خم می‌کند تا آب و کف‌هایی که کف حمام جاری شده است را بگیرد. تنها راهم برای کم کردن استرس حمام کردنش، خواندن آیت‌الکرسی است. هر طور شده آب‌بازی و شست‌وشویش تمام می‌شود. حوله‌اش را دورش می‌پیچم و می‌آورمش بیرون. خیسی ابروهایش پیوستگی‌شان را بهتر نشان می‌دهند. لباس تنش می‌کنم. نه به این راحتی. هی زیر دستم سر می‌خورد و در می‌رود و هی می‌کشمش سر جایش و هنوز پوشک را نبسته باز از دستم در می‌رود. تازگی‌ها بلد شده وقتی محکم می‌گیرمش که در نرود، به نشانه اعتراض داد می‌زند. حرصش را می‌ریزد توی صدایش. خوشم می‌آید. خوشم می‌آید که اعتراض می‌کند. که نرم توی دستم نیست. دلش می‌خواهد آزاد باشد.

لباس که می‌پوشد توی آینه خودش را نشانش می‌دهم و ذوق می‌کند. حمام خواب‌آور است. نیم ساعت بعد، غُر خواب می‌زند. دست از جمع و جور کردن ظرف‌های شسته می‌کشم و می‌خوابانمش. بعد از خوابیدنش، خانه سوت و کور می‌شود. نفسم را بیرون می‌دهم و همان‌طور که کنار تختش نشسته‌ام به اسباب‌بازی‌هایی که هر کدامشان یک گوشه افتاده نگاه می‌کنم. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. می‌ترسم بیدار شود. یک دقیقه بعد نفسم را حبس کرده‌ام و دارم اسباب‌بازی‌هایش را جمع می‌کنم. آرام شیشه شیر پسرک و لپ‌تاپم را از توی اتاقش می‌آورم بیرون و در اتاق را می‌بندم.

گیج می‌نشینم روی مبل. نمی‌دانم اول نمازم را بخوانم یا بقیه اسباب‌بازی‌ها را از توی هال جمع کنم؛ پوشکش را از توی حمام بردارم یا بنشینم پای درسم؛ جواب پیغام‌هایم را بدهم یا ظرف‌های نشسته را بشویم؛ کمی استراحت کنم یا شام بپزم؟ اصلا شام چی درست کنم؟

لم می‌دهم روی مبل. آخ که چقدر لم دادن توی سکوت خوب است! بدنم از صبح یک‌نفس دویده. استراحتش می‌دهم. در همان حال نیمه‌خوابیده چند تا توییت می‌کنم در باب کمبود وقت. بعد به خودم می‌گویم تا بلند نشوی این کارها تمام نمی‌شود. بلند می‌شوم. نماز می‌خوانم؛ بدون اینکه نیاز باشد تمام مدت نماز، مهر را توی دستم قایم کنم یا وقت سجده بین دست و پای پسرک جایی برای گذاشتن سر پیدا کنم.

چند تکه لباس را می‌خواهم توی کمد بگذارم که با صدای قیژ در، صدای گریه پسرک هم بلند می‌شود. سریع می‌دوم شیشه‌اش را از روی میز پذیرایی برمی‌دارم و می‌روم توی آشپزخانه تا پرش کنم از آب جوشیده. پایم می‌رود روی خیاری که یکی دو ساعت پیش داشت به لثه می‌کشید و می‌شکافد. شیشه را می‌شویم و پر از آب می‌کنم و خودم را به او می‌رسانم. چند قلپ آب می‌خورد و دوباره می‌خوابد. نفسم را حبس می‌کنم و پاورچین بیرون می‌آیم.

نفسم را بیرون می‌دهم و به درس و استادم فکر می‌کنم. ظرف‌ها هنوز مانده. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. چند دقیقه بعد شامی خورده‌ام و دارم ظرف‌ها را بی‌صدا می‌شویم. ظرف‌ها و خرت و پرت‌هایی که پسرک کف آشپزخانه باهاشان مشغول شده بود را جمع می‌کنم و کتری را از آب پر می‌کنم برای یک چای کمرنگ شبانه با عطر بهارنارنج.

بابای پسرک هنوز نیامده است. لپ‌تاپ را روشن می‌کنم تا مطالعه نصف و نیمه امروزم را به یک جایی برسانم. کروم را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: kosaraneh.com

بدون دیدگاه

مادری: شیرین، سخت، باشکوه

Motherhoodکم‌کم دارد می‌شود یک سال و نیم که درگیر مادری هستم. یک سال و نیم است که هر روزم با پرسش از چراها و چگونه‌های تجربه جدیدم به شب می‌رسد. انگار بدون پاس کردن پیش‌نیازهای لازم انداخته‌اندم توی کلاس دکتری رشته مادری. حجم تجربه‌ها، شنیده‌ها و دیده‌هایم آن‌قدر در مقابل این دنیای جدید کم و کوچک است که بدون کمک گرفتن از ترم‌بالایی‌ها و گوگل عزیز تصور عبور صحیح را ندارم.

من البته کمی سخت‌گیرم. کلا آدم سخت‌گیرتری‌ام. دلم می‌خواهد همه کارهایم بی‌عیب و نقص انجام شود. نمی‌شود. می‌دانم. ولی فکر و تلاشش همیشه هست. همیشه. حتا در انتخاب رنگ دیوار خانه‌مان. در انتخاب مدل پرده. در ترسیم طرح قاب عکس دیوار. حتاتر در پختن غذاهای تکراری پیشین. هی با خودم فکر می‌کنم چه کار می‌شود کرد که بهتر شود؟ آیا این به همین روش، به همین رنگ، با همین طرح، بهترین است؟ قشنگ‌تر از این هم می‌شود؟ چه کار کنیم تا فلان وسیله کاربردی‌تر شود؟ برای انجام فلان کار چه روش‌هایی هست؟ چطوری می‌شود زندگی را بهتر، ساده‌تر و قشنگ‌تر کرد؟

حالا افتاده‌ام توی مسیر حساس بچه‌داری. بهترش می‌شود «تربیت فرزند». این‌طوری که بهش نگاه کنی سخت می‌شود. تربیت آدمی که می‌خواهد چند سال بعد برود توی اجتماع و بشود عضوی از اعضای جامعه. تأثیرگذار. هر کدام‌مان دست‌کم روی چند نفر آدم دیگر که تأثیر داریم؛ نداریم؟ جمعش کنیم می‌شود جامعه.

کار از جایی سخت‌تر می‌شود که هی مکرر می‌خوانی «بچه آخرش می‌شود پدر و مادرش، پس اول خودتان را تربیت کنید». بعد تو هی زور می‌زنی مسیر جریان کودکت را هر طور شده کمی تغییر بدهی به سمت بهتر شدن. بهتر از آنچه تو و پدرش هستید.

نتیجه‌اش می‌شود رفاقت سفت و سخت با گوگل و بی‌بی سنتر و سایت‌هایی از این دست. سایت‌های فارسی متأسفانه خیلی کم دارند در زمینه مسائل و مشکلات کودک. برخلافش این فرنگی‌ها هستند که هر چیز ریز و درشتی را می‌برند زیر ذره‌بین و تا اعماق ته‌ش را درنیاورند ول‌کن نیستند.

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

از وقتی افتاده‌ام توی مسیر مادری، هی خُردخُرد فهمیده‌ام می‌شود گاهی آسان‌ترش هم کرد. می‌شود بی‌خوابی‌های شبانه و وابستگی‌های مکرر بچه به شیر را کمتر هم کرد. و توی همین مسیر مادری فهمیده‌ام که چقدر زنان ما به همه چیز راضی‌اند! چقدر از سختی‌های مادری برای خودشان عشق ساخته‌اند و بهش می‌بالند! چقدر بی‌خوابی‌های شبانه، مختل کردن زندگی زناشویی و نابود کردن جسم و روحشان و چیزهای دیگر را بدیهی و لازمه مادری می‌دانند! تا می‌گویی چه کنم بچه شب‌ها کمتر بیدار شود، جواب دیفالت و بلکه تنها جواب‌شان این است: «مادر شدن همین سختی‌ها رو داره دیگه». می‌خواهند دلپذیرش کنند می‌گویند: «بهشت با همین چیزا زیر پای مادره». احساسی‌تر که باشند می‌گویند: «سخت نگیرید! با بچه‌ش عشق‌بازی کنید. قدر این شب‌ها رو بدونید که بعدا دلتون برای این روزها تنگ می‌شه».

انگار در دایره مادری خیلی‌ها چیزی غیر از تحمل درد و رنج و سختی نیست. تنها کار رو به جلوشان همین است که سعی کنند نگاهشان را عوض کنند تا از خستگی‌ها لذت ببرند و کم نیاورند. تغییر شرایط؟ اصلا و ابدا بهش فکر هم نمی‌کنند.

من ولی به تجربه‌های غربی در بعضی از این موارد بیشتر اعتماد دارم. چون اهل آزمون و خطا، اهل ریسک‌اند. ما فعلا داریم بر حسب حدس و گمان و شاید و اگر پیش می‌رویم. بچه را می‌شود نرم تربیت کرد. از همان ابتدا. بچه‌ها خیلی خیلی زود یاد می‌گیرند.

نمی‌دانم چرا، چطور و از کی؛ ولی ما به راضی بودن، به وفق دادن خودمان با هر شرایطی خو کرده‌ایم. به شرایط بهتر، به رفع سختی‌ها آن‌طور که باید فکر نمی‌کنیم. مسیری را می‌رویم که دور و بری‌هایمان رفته‌اند. «ما هم یکی مثل همه». پس تکلیف بهتر شدن چه می‌شود؟ پس کی جامعه از این راه تکراری قرار است در بیاید و برود به سمت و سویی بهتر؟ اگر قرار باشد به اسم انعطاف با همه سختی‌ها بسازیم، کی سختی‌ها هموار می‌شود؟ چه کسی مگر جز ما قرار است آن‌ها را هموار کند؟ اشتباهات این مسیر تکراری را چه کسی جز ما قرار است اصلاح کند؟ این «ما»ی منعطفِ سازگار با همه چیز و بسوز و بساز، چطور می‌خواهد نسلی متفاوت و خلاق تربیت کند؟ اصلا می‌تواند؟ اگر اهل تغییر نباشیم، چطور می‌توانیم انسان خلاق تحویل جامعه بدهیم؟

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

۲ دیدگاه