دگردیسی

چند سالی است که زیاد فکر می‌کنم. همیشه فکرم مشغول بوده ولی انگار مشغولیت این چند سال خیلی فرق دارد. چیزهایی فکرم را مشغول کرده‌اند که سخت و پیچیده‌اند. یا باید از نظر تئوری و ذهنی حل شوند، یا باید تغییر کنند. و من باید مسیر درست تغییرش را پیدا کنم.

به طور کلی می‌توانم بگویم آن چیز اصلی‌ای که دارد فشار می‌آورد به مغزم، جهان‌بینی است. به همین کلیت: «جهان»بینی!
انگار تازه بعد از ازدواج رسیده‌ام به این مرحله که بنشینم بافته‌ها و انباشته‌های ذهنی سال‌های قبل را بریزم روی دایره و یکی‌یکی از نو ببینم و سبک و سنگین کنم و این‌بار با «فکر»، «عقل» و تشخیص خودم، آن‌ها را بپذیرم یا سخت‌گیرانه ایرادهایش را پیدا کنم… و تازه بعد بنشینم فکر کنم، بپرسم، یا بخوانم تا بفهمم ایرادها را چطور و در چه مسیری باید رفع کنم. اول پیدا کنم که درستش چیست و بعد ببینم چطور باید به آن «درست» رسید. انصافا خیلی سخت است. یک‌جور دگردیسی کامل است.

انگار کن یک عمر هر چه توانسته‌ای در خانه ذهنت انباشته‌ای. پرش کرده‌ای. بی‌اینکه مجال مرتب کردن داشته باشی و هر چیزی را سر جای خودش گذاشته باشی. بی‌اینکه حتا ببینی انباشته‌هایت به هم می‌خورند و از یک جنس‌اند یا نه. و بعد از سی سال انباشتن، تصمیم می‌گیری این خانه شلوغ و درهم و غبارگرفته را خالی کنی و از نو بچینی.
خانه‌تکانی همیشه سخت بوده، ولی لذت تمیزی و نظم و درخشش بعدش، به اندازه کافی وسوسه‌انگیز است که تو را وادار کند خراب کنی و از نو بسازی.

در جریان این خانه‌تکانی سخت و سنگین ذهن، دارم پیر می‌شوم. یا شاید پخته. اما با هر دور ریختنی و با هر جایگذاری‌ای که درش هماهنگی و هارمونی با اجزای دیگر ذهنم می‌بینم، کیف می‌کنم. جوان و تازه می‌شوم و به وضوح تغییر می‌کنم.

هر روز تنهایی بیشتری حس می‌کنم. تنها زاده شدن و تنها مردن را بیشتر می‌فهمم. با این حال تازه دارم با فکر و درون خودم انگار رفیق می‌شوم. دارم کم‌کم می‌شناسمش. دوستش می‌دارم و از گذار با او، با خودم، از میان این مسیر پیچ‌درپیچ و حیرت‌زا لذت می‌برم.

بدون دیدگاه