جای خالیِ مدیریت کاربردی

deadlineتلویزیون دارد پشت صحنهٔ یکی از سریال‌های ماه رمضان را نشان می‌دهد. در یکی از بخش‌ها، صحبت یکی از عوامل پشت صحنه را پخش می‌کند که با خستگی تمام می‌گوید ده شب است نخوابیده و روز و شب مشغول کارند. کمی بعد مشخص می‌شود که قسمت‌هایی از سریال، همزمان با پخش آن از سیما در حال فیلمبرداری بوده است. حتی فیلم‌نامهٔ آن هم همزمان با ساخت فیلم تکمیل می‌شده است. از تولید به مصرف، با فاصله‌ای حدود پانزده تا بیست روز. در این گزارش مستند از این تلاش شبانه‌روزی عوامل، تقدیر و تشکر می‌شود.

مستند تمام شده است و من همچنان درگیر بزرگداشت و تقدیر از این نوع کار کردن‌ام؛ تقدیر و تشکر از کاری که در دقیقهٔ نود انجام شده است.

به این فکر می‌کنم که چرا باید برای سریالی که زمان پخش آن مشخص است، این‌قدر دیر تصمیم‌گیری شود، این‌قدر دیر فیلم‌نامه تهیه شود و این‌قدر دیر کار فیلمبرداری آن کلید بخورد؛ و حالا که همهٔ این برنامه‌ریزی‌ها به وقتش انجام نشده، و اصلا برنامه‌ریزی‌ای وجود نداشته است، چرا باید از این که کاری شتاب‌زده انجام شده است، به اسم کار و تلاش شبانه‌روزی تقدیر کرد؟ چرا از دست‌اندرکاران فیلم که تمام عوامل‌شان را به فشار کاری و زحمت شبانه‌روزیِ غیرمعقول انداخته‌اند چنین تشکر می‌شود؟ چطور سیما ریسک به این بزرگی را به جان می‌خرد که اجازهٔ پخش سریال نانوشته‌ای را بدهد، در حالی‌که فرصت و زمان کافی حتی برای نظارت و رفع نواقص آن وجود ندارد؟

به عبارتی این گزارش دارد می‌گوید مدیران سیمای جمهوری اسلامی، هنوز در برنامه‌ریزی برای مناسبت‌های ثابت و مشخص طول سال هم ناتوان‌اند و بی‌برنامه. حجم مخاطبین صدا و سیما که به طور پیش‌فرض کل جمعیت کشور است، نشان از عظمت و حساسیت پروژه‌های آن دارد. اما ظاهرا برای چنین پروژه‌های حساس و گاه حیثیتی، حتی برنامه‌ریزی‌های سالیانه هم وجود ندارد. که اگر وجود داشت، هیچ سریالِ در حالِ فیلم‌برداری‌ای اجازهٔ پخشِ همزمان پیدا نمی‌کرد و پخشِ هیچ برنامهٔ روی آنتن‌ای، به دلیلِ کمبود بودجه و نقصان مالی، متوقف نمی‌شد.

این، نمونه‌ای از هزاران کاری است که در کشورمان به همین شکل ضربتی انجام می‌شود. کارهایی که نشان می‌دهد جای تکنیک‌های مدیریتی در بسیاری از پروژه‌های جاری کشورمان خالی است؛ مدیریت زمان و نیروی انسانی. برنامه‌ریزی‌های بلندمدت هنوز به رسمیت شناخته نشده و یا بهایی به آن داده نمی‌شود؛ حتی اگر آن مدتِ بلند، زمانِ کوتاهِ یک ساله باشد!

گذشته از این‌ها جای بسیاری از ملاحظات انسانی هم در پروژه‌های جاری کشورمان خالی است. نیرویی که به خاطر حجم زیاد کار، دچار استرس و فشار و خواب و خوراک نامناسب و استراحت ناکافی است، یعنی از نظر روحی و جسمی در شرایط خوبی نیست، طبیعی است که نتیجهٔ کارش چنان که مورد انتظار است نباشد و به مرور، به خاطر تحلیل قوای جسمی و روحی‌اش، دورهٔ کارآمدی او و سال‌های توانمندی‌اش تقلیل پیدا کند و از نظر روحی با کاری که انجام می‌دهد یک‌دله نشود.

در پروژه‌های گوناگون سازمان‌های مختلف، اعم از دولتی و خصوصی، و خُرد و کلان، چنین ضعف بزرگی وجود دارد؛ و بلکه جزء لاینفک حوزه‌های مدیریتی ما محسوب می‌شود. به طور مثال، چند درصد از همایش‌های کوچک و بزرگ را دیده‌اید که از ماه‌ها قبل برای آن برنامه‌ریزی شده باشد و در زمان برگزاری آن، تمام کارها با آرامش و طبق زمان‌بندی از پیش تعیین شده انجام شده باشد و نیروها متحمل هیچ فشار غیرمعقول و تحمیلی‌ای که ناشی از ضعف تصمیم‌گیری و مدیریت باشد، نشده باشند؟

نمی‌توان منکر این حقیقت شد که بخشی از این بی‌نظمی‌ها ناشی از تصمیمات ناگهانی و ابلاغ دستورالعمل‌های ضربتی از سوی دولت‌مردان و قوای حکومتی است، ولی علی‌رغم این که نمی‌توان همهٔ فعالیت‌های کشور را در ارتباط با این تصمیمات دانست، می توان گفت نهادینه نشدن مفهوم صحیح مدیریت زمان، هدفمندی، آینده‌نگری و لحاظ کردن و به رسمیت شناختن پروژه‌های بلندمدت، چیزی است که گریبانگیر اغلب مدیران کوچک و بزرگ ما شده است؛ چیزی که علاوه بر صنعت، دامن مسائل و موضوعات فرهنگی جامعه را هم گرفته است.

راه‌های توسعهٔ موفقیت و افزایش بهره‌وری و ارتقاء کیفیت، الزاماً راه‌های طاقت‌فرسا و صعب و سختی نیست.

۶ دیدگاه

آخوندها در شبکه‌های اجتماعی چه می‌کنند؟

talabehنمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه، اما روز به روز دارد بر تعداد روحانیونِ ملبس در فضای مجازی افزوده می‌شود. از وبلاگ‌ها که بگذریم، شبکه‌های مجازی پر شده از آواتارهای عمامه‌دار و اکانت‌های «آخوند»‌دار!

ورود جدی طلاب دینی به فضای اینترنت، گرچه که کمی دیر دارد اتفاق می‌افتد، اما اصل آن اتفاق، اتفاق خوب و مبارکی است که به نظر من از حداقل نکات مثبتش، خروج برخی طلاب از فضای محدود حوزه‌های علمیه و خصوصاً شهر قم است به فضایی رنگارنگ‌تر و متنوع‌تر از آدمیان.

گرچه که در حالت کلی، کمتر پیش می‌آید حوزویانِ طالبِ علمِ حقیقی، زمان و فرصتی که باید در کلاس درس و کتابخانه و مباحثه‌ها سپری کنند را صرف اینترنت‌گردی کنند؛ اما با برنامه‌هایی که سیستم حوزه یا بعضی نهادها به منظور آموزش طلاب و گسیل مبلغان به فضای مجازی در پیش گرفته‌اند، این اتفاق کمی به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود.

آنچه که به نظر می‌رسد و البته معقول‌تر نیز هست، این است که طلاب آموزش دیده‌ای که به عنوان مبلغ وارد فضای مجازی می‌شوند، بیش از این که در شبکه‌های اجتماعی‌ای که عموماً فیلتر شده‌اند به تبلیغ مشغول شوند، به ایجاد وبلاگ و سایت‌های پاسخگویی به شبهات و احیاناً شرکت در فروم‌ها و شبکه‌های اجتماعی ایرانی می‌پردازند.

اما موضوع این نوشته طلاب مأمور به تبلیغ در فضای مجازی نیست؛ بلکه قصد داریم نگاهی بیندازیم به کیفیت فعالیت طلاب درشبکه‌های اجتماعی به عنوان اشخاصی حقیقی، اما در لباسی که صبغهٔ حقوقی دارد.

 

آخوندها در شبکه‌های اجتماعی

چرا فقط به شبکه‌های اجتماعی می‌پردازم؟ در شبکه‌های اجتماعی برخلاف سایت و وبلاگ یک ارتباط زندهٔ دو طرفه و تعامل پویا در میان کاربران برقرار است که سرعت انتقال اطلاعات در آن نسبت به بخش نظرات یک وبلاگ و یک فروم، بسیار بالاتر است و همین مسئله که موجب رفتارهای سریع‌تر و کمتر فیلتریزه شدهٔ کاربران می‌شود، فضا را به یک رابطهٔ متقابل در فضای حقیقی نزدیک‌تر می‌کند. واکنش‌های سریع، بیشتر از فضای وبلاگی، ظرفیت بروز برخوردها و عکس‌العمل‌های نابهنجار را موجب می‌شود.

آیا پسندیده است که طلاب در فضای شبکه‌های اجتماعی حضور داشته باشند؟

پاسخ این سؤال را می‌توان از دو دیدگاه داد؛ یک: آرمانی و با در نظر گرفتن بایدها و نبایدها. به عبارتی اگر سؤال را این‌گونه فرض کنیم که آیا طلاب «باید» در اینگونه فضاها حضور داشته باشند یا نه؟ پاسخ من به آن، مثبت است. در این فضا -که البته حضور آدم‌ها در آن باید و نباید برنمی‌دارد- طلاب یا مبلغان دینی مثل فضای حقیقی باید حضور داشته باشند. در این تعاملات هم، درست مثل زندگی واقعی، آدم‌ها با مسائلی برخورد می‌کنند یا موضوعاتی را طرح می‌کنند که پاسخ یا راه حل آن‌ها دست مبلغان دینی است. همچنین طلاب می‌توانند تعدیل کنندهٔ فضای بیش از اندازه باز این محیط‌ها باشند و با الگو قرار گرفتن در رفتار و گفتار و نحوهٔ تعامل با مخالفین در عقیده و نظر، کمی این فضا را تلطیف کرده، به اسلامی‌تر شدن آن کمک کنند.

البته در این حالت آرمانی، خود طلبه نیز از نظر علم، اخلاق، برخورد و گفتار، فعل و توانایی استدلال و مباحثه باید آرمانی باشد! یعنی یک نماد دینی کامل. که خب در حالت تکاملش اتفاق نمی‌افتد و باید به طلابِ در راه تکامل اکتفا کرد.

اما دیدگاه دوم، نگاه کردن بر پایهٔ واقعیت و وضعیت موجود به این سؤال است. آیا با توجه به وضعیت موجود، استمرار حضور طلاب در این فضا ضروری است؟

پاسخ به این سؤال در گرو بررسی وضعیت موجود است. در حال حاضر که تعداد زیادی طلبه (اعم از ملبس و غیرملبس) در فضای شبکه‌های اجتماعی حضور دارند، وضعیت حضور آن‌ها چگونه است؟ میزان اثربخشی آن‌ها در این فضا چقدر است؟

پاسخی که من به این سؤال می‌دهم، با تفکیک میان طلبه‌ها همراه است. من فعالیت و حضور عده‌ای از طلبه‌ها را واقعاً مثبت و مؤثر دیده‌ام و حضور برخی را درست در نقطهٔ مقابل.

 

طلبه‌های گره‌گشا

طلبه‌هایی را دیده‌ام که با اخلاص و به دور از درگیر شدن در حلقه‌های دوستی مشترکین، و حفظ خویشتن خویش، در این فضا به شکلی صمیمانه و به دور از دگم‌اندیشی و تحجر، با کاربران ارتباط برقرار می‌کنند، نظرات خود را بیان می‌کنند، به سؤالات‌ کاربران از هر قشری، با کلامی بیّن، متین و صبور پاسخ می‌دهند و شبهات عده‌ای از کاربران را نسبت به برخی مسائل دینی و حتی گاه حکومتی کمرنگ یا رفع می‌کنند و در نهایت موجب تغییر یا تلطیف دیدگاه‌ها نسبت به دین و خصوصاً مبلغین دینی می‌شوند.

 

طلبه نگو، بگو گره کور!

طلبه‌هایی را نیز در این فضا دیده‌ام که بیش از آنکه مبلغ دین باشند، مبلغ بی‌اخلاقی، دگم‌اندیشی، فساد و فحشا، کلمات رکیک، ارتباطات سخیف و گپ و گفت‌های خارج از حدود اسلامی، ترویج ازدواج موقت به شکلی بی‌بندوبار، بی‌تقوایی، و نیز نمادی از بی‌سوادی دینی بوده‌اند.

قطعاً قرار نیست همهٔ این صفات را نسبت بدهم به همهٔ طلاب فعال در شبکه‌های اجتماعی. اما واقعیت موجود، حکایت از وجود طلبه‌هایی دارد که رفتارشان بجای تبلیغ دین، کاملاً در جهت تخریب مذهب است. آیا حضور چنین طلابی یک توطئه است؟ ساده‌اندیشی است اگر ضعف روحی و نواقص رفتاری چنین طلابی را که بعضاً از ناکامی‌های کودکی رنج می‌برند، به طور کلی بگذاریم به حساب توطئه و دست‌های پشت پرده و گرگ و روباه! باید اعتراف کرد و پذیرفت که در درجهٔ اول خانواده‌ها و بعد حوزه‌های علمیه در تربیت این مبلغان مقصرند. البته صحبت دربارهٔ کم‌کاری حوزه‌های علمیه و یا توفیق و عدم توفیق آن‌ها در تربیت طلابی اثرگذار، مقالی جدا می‌طلبد.

 

گره‌گشایی از گره‌های کور

توجه به این واقعیت تلخ، نیاز به چاره‌اندیشی را جدی‌تر می‌کند. گاهی فکر می‌کنم شاید اگر سیستم نظارتی حوزه، کمی دقیق‌تر روی مسئلهٔ نظارت بر طلاب کار می‌کرد و برخورد جدی‌تری داشت، انحرافات برخی از طلاب کمتر به چشم می‌آمد. اما حال که این موضوع از دست و کنترل ما خارج است، چرا خودمان به رفع این نقیصه اقدام نمی‌کنیم؟ من این چند راه حل به ذهنم می‌رسد؛ شما هم این‌ها را با راه‌حل‌های پیشنهادی‌تان تکمیل کنید:

۱. خروج ما (مشاهده‌گران) از حالت انفعال: این درست است که رکن امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، بعد از شعارهای «زندگی هر کسی به خودش مربوطه» و «من و تو رو توی یه قبر نمی‌خوابونن» و «عقاید هر کسی محترمه» و … در جامعه کمرنگ شده و تقریباً به رسمیت شناخته نمی‌شود، اما با این حال احیای این فرهنگ اسلامی، به خودی خود و بدون دخالت دستگاه‌های نظارتی، می‌تواند یک مصحح و تعدیل کنندهٔ رفتارهای غلط و انحرافات باشد. این که در برخورد با ناهنجاری‌های برخاسته از این قشر یا به طور کلی قشر مذهبی، سری از روی تأسف تکان دهیم یا همدیگر را در خفا از انحراف اخلاقی یا بددهنی آن‌ها مطلع کنیم یا آن‌ها را لایق هم‌کلامی ندانیم، به نظر کافی نمی‌آید. موقعیتی که در حال حاضر در آن به سر می‌بریم، نشان از جسورتر شدن روز به روز آن دسته از مبلغینی دارد که حدود الهی را زیر پا می‌گذارند و ما در واقع با سکوت یا حتی گاهی با شوخی از سرگذراندن بعضی رفتارها، به آن‌ها میدان بیشتری داده‌ایم. لازم به ذکر نیست که در این مورد، تذکرات و برخوردهای آقایان که همجنس آن‌ها هستند بسیار مؤثرتر و کارگشاتر است.

۲. گزارش به نهادهایی که به همین منظور تأسیس شده‌است: دو نهاد برای این منظور وجود دارد که اولینش دادگاه ویژهٔ روحانیت است. مستدلات و شواهد و مدارک خود را که می‌تواند اسکرین‌شات یک صفحه باشد، به این دادگاه‌ها که در تمام استان‌ها شعباتی دارد ببرید و قضیه را از آن طریق پی‌گیری کنید.

همچنین در شورای عالی حوزه، بخشی تحت عنوان «معاونت آمار و بررسی» وجود دارد که وظایف آن در اینجا قابل مشاهده است. یکی از وظایف آن رسیدگی به گزارشات و شکایات رسیده به آن مرجع، دربارهٔ طلاب رسمی حوزه‌های علمیه است. ارسال گزارش به این مرکز می‌تواند یکی از سریع‌ترین راه‌های پی‌گیری مواردی از این دست باشد. خصوصاً در مقولهٔ سوء‌استفاده‌های عاطفی یا جنسی از دختران که همواره دختران به دلیل ترس از آبرو، از پی‌گیری آن خودداری می‌کنند، بهره‌گیری از کمک این مرکز که می‌تواند بدون مراجعهٔ حضوری انجام شود، می‌تواند بهترین گزینه باشد. از این پس می‌توانید موارد تخطی طلاب رسمی را به شمارهٔ این مرکز ۰۲۵۳۷۸۳۲۴۲۸ و ۰۲۵۳۷۸۳۲۴۲۹ گزارش کنید. (تخلفات طلاب ساکن قم را نیز مستقیماً به شمارهٔ ۰۲۵۳۷۷۳۹۴۸۰ می‌توان گزارش نمود.) در تماس تلفنی‌ای که برای کسب اطلاعات بیشتر با مرکز قم داشتم، برخورد خوب و مناسبی را از متصدی مربوطه دیدم که آدم را به رسیدگی‌ها دلگرم می‌کرد.

 

حال برگردیم به سؤال بی‌جوابی که بالا مطرح شد: آیا حضور طلاب با وضعیت موجود خوب است؟ به نظر شما آیا وجود تعدادی طلبهٔ خوب، در کنار تعداد دیگری که رفتار غلط‌شان مخاطب را شگفت‌زده و انگشت به دهان می‌کند، مؤثر است و به همین دلیل ریسک ورود هر طلبه‌ای را به فضای مجازی باید پذیرفت؛ یا حضور دسته‌ای طلبهٔ بی‌تقوا که ناهنجاری‌های بعضی‌شان در بالا ذکر شد و بعضی دیگر حتی در عیان، در قالب کلام یا عکس و یا حتی «لایک» زدن به پای مطالب +۱۸ به ترویج فحشا مشغول‌اند، بر کارهای خوب آن دستهٔ دیگر از طلاب سایهٔ تاریکی می‌افکند و فضای پر از نفرت و انزجاری را نسبت به این قشر شکل می‌دهد؟ در هر دوی این حالات، مضرات حضور آن‌هایی که با شخصیت حقوقی‌شان به عنوان طلبه‌ای که به طلبه بودنش اذعان دارد، بیشتر است یا فوائدش؟

 

در پایان یادآوری می‌کنم که تقریباً تمام این کاستی‌ها را می‌توان به کل قشر مذهبی هم تعمیم داد، اما دلیل این که در این نوشتار به قشر خاصی اکتفا شده و روی طلاب متمرکز شدیم، حساسیت بالای نقش آن‌ها در جذب یا دفع آحاد مردم به معارف اسلامی است که به عنوان مبلغان علوم دینی شناخته می‌شوند؛ مسئولیتی که حساسیت آن ایجاب می‌کند تا حد امکان، آن‌ها خود را به برترین آموزه‌های اخلاقی و عبادی مزیّن کنند.

بازنشر در:

وبلاگ‌نیوز

۳۵ دیدگاه

چرا بعضی‌ها به فعالیت‌های زنان گیر می‌دهند؟!

این سال‌ها حرف از فعالیت اجتماعی زنان که می‌شود، خیلی‌ها گوش‌شان را تیز می‌کنند که مبادا کسی بخواهد گیری به فعالیت زنان بدهد یا خدایی نکرده محدودیتی برای آنان قائل شود. خوشبختانه حساسیت زنان نسبت به موضوعات مربوط به آن‌ها بالا رفته و متأسفانه در بسیاری موارد همین حساسیت‌ها مانع شده از درک درست بعضی مطالب و موجب سوء برداشت‌هایی شده است.

آن چیزی که اغلب در این موضوع، یعنی فعالیت اجتماعی زنان، گفت‌وگو را کمی پیچیده و مشکل می‌کند، به نظر من مرزبندی نکردن دو مبحث است؛ یک، این که آیا فعالیت اجتماعی زنان از نظر اسلام خوب است یا بد؟ مجاز است یا غیرمجاز؟ دو، اولویت‌های وظایف زنان چیست؟ فعالیت اجتماعی؟ یا همسرداری و فرزندداری؟

آنچه که من اخیراً در صحبت‌هایی از این دست به آن رسیده‌ام این است که بعضی‌ها به اشتباه، صحبت از همسرداری و فرزندداری را، به محدودیت و حتی ممنوعیت فعالیت زن تعبیر می‌کنند و نتیجتاً در مقابل آن جبهه می‌گیرند.

بیایید کمی این دو موضوع را بیشتر بررسی کنیم:

آیا فعالیت اجتماعی زنان جایز است؟

farming

البته که جایز است. از صدر اسلام تاکنون زن‌ها در اجتماع نقش داشته‌اند و وظایفی به عهده‌شان بوده. حتی در غزوات پیامبر هم زنانی به عنوان نیروهای پشتیبان و امدادگر به همراه سپاه به میدان‌های رزم می‌رفتند که با توجه به شرایط آن زمان، بسیار کار طاقت‌فرسا و خسته‌کننده‌ای بوده است. در پیروزی همین انقلاب اسلامی، مگر زنان کم نقش داشتند؟ نگاهی به جامعهٔ کنونی هم به وضوح گویای نقش‌آفرینی زنان در مشاغل و خدمات اجتماعی است.

the-whole-societyاز شواهد تاریخی و عینی که بگذریم و چرتکهٔ عقلانی بیندازیم، می‌بینیم که جامعه ناگزیر است از پذیرش نقش زنان؛ چندانکه از عصرهای کهن زن در چرخهٔ اقتصادی نقش داشته است. چرا که زنان نیمی از جمعیت یک جامعه را تشکیل می‌دهند و اگر حتی از نیم دیگرش که مردان هستند چشم‌پوشی کنیم، همین نیمهٔ زنانه نیازمند خدماتی است که در مواردی جز خود زنان از عهدهٔ آن‌ها برنمی‌آیند. ساده‌تر بگویم: زنان نیازهایی دارند که طبق موازین خود اسلام، جز از طریق زنان دیگر نمی‌شود به آن‌ها پاسخ داد. تصور کنید بیماری‌های زنان را، یا خدماتی مثل آرایشگری و عکاسی را که اگر اسلام می‌خواست مانع فعالیت زنان شود، و از طرفی هم برخی احکام محرم و نامحرمی را تشریع کند، قطعاً دچار دور باطلی می‌شد.

می‌بینیم که از نظر تاریخی نه تنها زنان از فعالیت اجتماعی منع نشده، بلکه با دودوتا-چهارتای عقلی هم لزوم حضور آنان اثبات می‌شود.

اولویت وظایف زنان چیست؟

Mothering-sشاید بیشترین مباحث و مناظرات در پاسخ به این سؤال اتفاق می‌افتد. من در اینجا قصد ندارم مطلب پیش رو را اثبات کنم، تنها به خاطر پیش‌برد موضوع این نوشته، به اولویت‌های نقش زن و مرد به اختصار اشاره می‌کنم.

آنچه که با کاوش در موجودیت جوامع، خصلت‌ها و تفاوت‌های طبیعی زن و مرد، هدف خلقت و نهایتاً آموزه‌های دینی به آن می‌رسیم، این است که زن و مرد طبیعتاً و فطرتاً دارای نقش‌ها و وظایفی متمایز از هم هستند. مرد و خلق‌وخو و ساختار جسمی و روحی‌اش به گونه‌ای است که نقش حمایتگری و تأمین‌کنندگی پررنگ‌تری دارد، و زن نقش تربیتی و عواطفش پررنگ‌تر است که موجب شده است از دیر زمان، مرد به تأمین غذا و مایحتاج خانواده رو بیاورد و زن به پرورش و تربیت فرزند و فراهم‌سازی محیط امن خانه مشغول شود. این نه یک نقش دستوری، که یک نقش طبیعی است.

زن پیش از آن‌که یک فعال اجتماعی یا اقتصادی باشد، یک همسر است و یک مادر. دقت کنید که گفته نمی‌شود که زن فعال اجتماعی و اقتصادی نیست، بلکه نقش مادری و همسری او پررنگ‌تر و در اولویت معرفی می‌شود. با تقسیم وظایفی که در طبیعت صورت گرفته و در اسلام بر آن صحّه گذاشته شده است، وظیفهٔ تأمین اقتصادی خانواده بر دوش مرد است، و همین موجب می‌شود که این تکلیف از دوش زن برداشته شود. اما آنچه که بر عهدهٔ زن نهاده شده است، به نظر من، به مراتب دشوارتر و بااهمیت‌تر و سرنوشت‌سازتر است وظیفهٔ مرد است؛ نقش مادری و تربیتی او در خانواده (که فقط محدود به فرزندان نیست، بلکه مردان را هم دربرمی‌گیرد). اگر مرد در جامعه نقش تولیدکننده و پیش‌برندهٔ تمدن و توسعه را دارد، نقش زن در جامعه، انسان‌سازی تعریف شده است. (اگر نیازی به تبیین این موضوع باشد، در مطلبی جدا به آن خواهم پرداخت.)

چرا زن‌ها ترجیح می‌دهند یک فعال اجتماعی خوب باشند تا یک مادر یا همسر خوب؟

housewifeبا همهٔ این توضیحات، مطلب اخیر مورد پذیرش عدهٔ زیادی از زنان نیست و آن‌ها ترجیح می‌دهند یک مهندس، یک معلم، یا حتی یک فروشندهٔ خوب باشند تا تنها یک «خانه‌دار». علت آن در درجهٔ اول به کم‌اهمیت جلوه دادن و یا کم‌اهمیت فرض کردن نقش خانه‌داری برمی‌گردد. از یک زمان، خانه‌داری به شست‌وشو و رفت‌وروب و پخت‌وپز در خانه و کهنه‌شویی معنا شد! و به اشتباه زنان خانه‌دار موجوداتی تعریف شدند که هیچ سودی برای جامعه ندارند و تنها به اعمالی دون مشغول‌اند و از نظر اقتصادی سربار جامعه شناخته می‌شوند. از این رو زنان از این که «خانه‌دار» تلقی شوند، گریزان شدند.

این که منشأ این نوع نگاه تحقیرآمیز به خانه‌داری و همچنین علت احساس تحقیر در زنانی که فقط به خانه‌داری مشغول‌اند دقیقاً چه بوده است، نیاز به واکاوی و مقالی جدا دارد؛ اما آنچه که مسلم است این است که احیای ارزش خانه‌داری که عبارت است از همسرداری و تربیت فرزند (و نه صرف شست‌وشو و رفت‌وروب) یکی از گام‌های مهم و اساسی، و مؤثر است که باید در جهت نیل به آن برنامه‌ریزی‌های دقیق و کارهای جدی‌ای صورت بگیرد.

در نهایت…

در شروع جمع‌بندی این مطالب، بار دیگر سؤال ابتدای مطلب را تکرار می‌کنم. چرا بعضی زن‌ها در مباحث مربوط به فعالیت اجتماعی زنان، به شدت جبهه‌گیری می‌کنند؟ با توجه به مطالب ذکر شده می‌توان گفت عده‌ای از آن‌ها وقتی می‌شنوند که کسی هویت زن را یا اولویت فعالیت‌های او را مادری اعلام می‌کند، در مقابل او جبهه گرفته و او را متهم می‌کنند به لیستی از اتهامات؛ با این تصور که او در پی سلب امکان فعالیت‌های اجتماعی زن است.

بگذارید مشخصاً نمونه‌ای ارائه کنم که اخیراً اتفاق افتاد. سعید جلیلی در یکی از سخنرانی‌هایش، بعد از مقایسهٔ اولویت‌های زندگی زنان در غرب و در اسلام، می‌گوید که در اسلام خانواده کوچک‌ترین واحد جامعه محسوب می‌شود، برخلاف غرب که فردمحور است. او سپس به مهم‌ترین ایفاگر نقش در خانواده، یعنی مادر اشاره می‌کند و می‌گوید: «هویت زن در خانواده شکل می گیرد که همان مادر بودن است نه اینکه هویت زن را در چرخه اقتصادی و بازار سرمایه قائل شویم.»

این صحبت او که در واقع نفی اولویت شرکت در چرخهٔ اقتصادی برای زن است، با تکفیر او توسط عده‌ای مواجه شد که با تقطیع بخشی از این سخنان، چنین نتیجه گرفتند که او دارد می‌گوید: «زن یعنی فردی که در خانه بنشیند و تا نفس باقیست بچه دار شود و ردی از او در جامعه و فضای اجتماعی نباشد… زنان و دختران ما باید از عرصه درس و دانشگاه و جامعه بیرون کشیده شوند زیرا به دلایل زیادی موی دماغند.» (نمونه‌های دیگری هم مد نظرم بود که به دلیل خصوصی بودن پروفایل‌ها، انتشار آن‌ها را جایز ندانستم.) یا این که: «جلیلی اگر بیاد، همهٔ زن‌ها رو از کار بی‌کار می‌کنه»!

 این در حالی است که اگر به تمایز میان اولویت‌ها و بایدها و نبایدها، دقت شود، هرگز دچار چنین برداشتی از سخنی در این حد ساده و صریح نخواهیم شد. مسئله بسیار ساده‌تر از این‌هاست: زن قبل از این که یک پایهٔ تولید یا چرخهٔ اقتصاد جامعه باشد، مادر است و همسر. و مفهوم این کلام برخلاف تصور بسیاری از دوستان، نفی مشارکت زن در اقتصاد یا فعالیت اجتماعی نیست، بلکه پررنگ‌تر کردن وظیفهٔ اصلی زن است که اولویت دارد به فعالیت اقتصادی او. به عبارتی این گیر دادن به فعالیت زنان نیست، بلکه گیر دادن به کیفیت فعالیت آن‌هاست. (در این مورد خاص، مطالعهٔ کل سخنرانی را برای رفع سوء تفاهم ایجاد شده، ساده‌ترین راه‌حل می‌دانم.)

در نقد دومین جملهٔ مثال باید عرض کرد ساده‌انگاری است اگر معتقد باشیم که کسی در آن سطح از علم و آگاهی، مدعی عدم دخالت و ورود زنان به فعالیت‌های اجتماعی باشد و از آن بالاتر یک‌هو بیاید کل زنان را بی‌کار کند و چرخ فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی نیمی از جامعه را بالکل از جا بکَند!

من علاوه بر تمام مسائل فوق، فراگیر شدن موج فمینیسم را هم دخیل در چنین واکنش‌هایی می‌دانم که البته لزوماً این حرف به معنای متهم کردن زنان جامعه و از جمله خودم، به گرایشات فمینیستی نیست، بلکه عدهٔ زیادی از ما، تحت تأثیر این موج بوده‌ایم، بدون این که فمینیست باشیم.

به طور خلاصه می‌توان گفت حرف بر سر این است که حضور زن در جامعه نباید بی‌قانون و بی‌چارچوب و به هر قیمتی باشد. حضور اجتماعی و اقتصادی زنان به قیمت از هم پاشیده شدن بنیان خانواده، قطعاً نه تنها نشان پیشرفت و تمدن نیست، که موجب انحطاط و اضمحلال جامعه و سر از ناکجاآباد در آوردن است.

(قبلاً تذکر می‌دهم که این نوشته جز در جهت تبیین حقیقت نگاشته نشده و در آن حمایت از هیچ شخص حقیقی یا حقوقی خاصی مد نظر نیست. لذا نظراتی که به منظور سیاسی کردن بحث درج شود یا حاوی تهمت و افتراء به هر کدام از افرادی که به نام یا نظرشان اشاره شده است باشد، تأیید نشده و نمایش داده نمی‌شود.)

بازنشر در:

فارس‌نیوز
باشگاه خبرنگاران
زنان‌پرس

۱۷ دیدگاه

یک مُشت عوامِ بی‌فکر

اسمش جلسهٔ هم‌اندیشی اساتید است. اسم دهان‌پرکنی است. چیزهای دهان پرکنی هم البته در جلسه پیدا می‌شود. خیار که پای ثابت جلسه‌هاست و سیب زرد و چای‌ای که بعداً می‌رسد.

در بین صحبت‌های اساتیدِ خانم، هیچ حرف درخوری پیدا نمی‌شود؛ یک سری حرف‌های تئوریک که انگار از محفوظات استاد بعد از خواندن یک کتاب روش تدریس و کلاسداری در ذهنش مانده و انصافاً هم خوب مانده! در بین صحبت‌های اساتید مرد، دغدغه‌های کلان‌تری دیده می‌شود و «بعضاً» جدی. چرا که هر دغدغهٔ کلانی الزاماً جدی نیست.

یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات، تقویت و تغذیهٔ فکری و اعتقادی اساتید است و بالا بردن توان پاسخ‌گویی به شبهات، که حرف بجایی است. اما محرک و منشأ این حرف کمی برایم عجیب و تا حدی نگران کننده است: «سؤالاتی که بعضاً پرسیده می‌شود، زیر سؤال بردن مسائلی است که آدم از بچه مذهبی‌های شرکت کننده در دوره‌های حوزهٔ اسلامی دانشجویی توقع ندارد. یک دانشجو آمده گفته من فلان تئوری رهبر را دربارهٔ تمدن اسلامی قبول ندارم.»

اولش جا می‌خورم. فضای سنگین جلسه و کم‌تجربگی‌ام در قیاس با اساتید دیگر، منع‌ام می‌کند از این که حرفی بزنم؛ و از این که بپرسم دقیقاً چنین شبهات و سؤالاتی چه ایراد بزرگی دارد که استاد را آشفته کرده و او را پی یک راه حل بنیادین فرستاده است.

تا آخر جلسه صبر می‌کنم و فکر می‌کنم. استاد طرح کنندهٔ این نظر، کار دارد و زودتر از آن که نوبت به حرف‌های من برسد می‌رود.

بالاخره در قالب یکی دو جمله می‌گویم که این سؤالات فی‌نفسه اشکال که ندارد، خوب هم هست. چرا باید از پویایی ذهن بچه‌ها ترسید؟ این را البته توی دلم می‌گویم. ولی این را جرئت می‌کنم بگویم که به‌جای نگرانی از انحرافات جوانان به خاطر طرح چنین سؤالاتی، یا به‌جای مهیا کردن پاسخ‌های آماده و تغذیهٔ فکری دانش‌جوها حتی پیش از طرح و ایجاد پرسش، سعی کنیم راه صحیحِ فکر کردن را یادشان بدهیم. هر کس در هر درسی که دارد، به تناسب سعی کند راه فکر کردن و استدلال و استنتاج را آموزش دهد. با درست فکر کردن است که می‌توانیم آن‌ها را در مقابل انحرافات و شبهات بیمه کنیم. تا بچه‌ها شک کردن و سؤال کردن را یاد نگیرند، فکر کردن را یاد نمی‌گیرند؛ لقمه برداشتن و جویدن را یاد نمی‌گیرند… این افاضات آخری را هم البته در دلم می‌گویم.

توی راه با خودم فکر می‌کنم که چقدر حرف آن استاد درست است و چقدر حرف من… بعد شک می‌کنم به این که نکند من هم مثل بعضی اساتید خانمِ دیگر، صرفاً یک سری حرف تئوریک بی‌مصرف و ایده‌آل‌گرایانه زده‌ام!

thinking

این بی‌فکری بدجوری مثل خوره افتاده به تن‌مان. منظورم همان فکر نکردن است و آک گذاشتن ذهن و قوهٔ استدلال‌مان. مقصودم از «مان» هم همین ما و مردم‌مان است؛ همان‌ها که از قضا هر که می‌خواهد در موردشان حرف بزند خودش را سوا می‌کند و آن‌ها را «عوام» می‌خواند. اتفاقاً می‌خواهم بگویم این فکر نکردن در همهٔ ما هست، حتی همین مای خواص! خوب نفهمیدن و خوب تحلیل نکردن، هم یقهٔ عوام ساده‌دل را گرفته است، هم یقهٔ بالادادهٔ ما دانشگاهی‌ها را. انگار «عادت» کرده‌ایم به فکر نکردن. هر شنیده‌ای را باور و بازگو می‌کنیم و همه‌مان یک پا کارشناس و متخصص‌ایم در تمامی امور و زمینه‌های علمی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، پزشکی و…

و خب توضیح نمی‌خواهد که این عادت در دستهٔ تحصیل‌کرده چقدر آفتش بیشتر است، از این حیث که «آن که نداند و نداند که نداند» در جهل مرکب است. قبلا هم اشاره کرده‌ام و در آینده اشاره خواهم کرد که ما در این سیستم‌های آموزشی، به دانسته‌های‌مان اضافه می‌شود، اما به رشد فکری یا کار علمی‌مان نه. درست یاد نمی‌گیریم که نقد کنیم و به چالش بکشیم؛ خراب کنیم و از اول بنا کنیم. عمدتاً مصرف‌کننده‌ایم و عادت کرده‌ایم به این مصرف‌کننده بودن دانشجو؛ هم ما و هم اساتید و نظام آموزشی…

حرف زیاد است، اما یادمان باشد که کم‌خرد و کُندفهم فرض کردن عوام و در نتیجه ساده کردن هر چیزی برای فهم آن‌ها، خودش آفتی است که نمی‌گذارد ذهن ملت ما از ذهن کودکی نوپا پَروارتر شده، رشد پیدا کند و به جوانی بالغ و فهمنده که قوه تشخیص و تحلیل دارد برسد.

* «برای هر چیز دلیل و نشانه‌ای وجود دارد و دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، سکوت…» امام کاظم (ع)/ اصول کافی،ج ۱٫

بدون دیدگاه

فارغ از بعضی محرومیت‌ها…

یکی از مزایای شهرهای کوچک، خالص‌تر بودن نژادشان است. معمولا شهرهای بزرگ‌اند که به شدت مهاجرپذیرند و شهرهای کوچک کمتر هدفِ هجمهٔ مهاجران واقع می‌شود.
تداخل فرهنگیِ ناشی از در کنارِ هم قرار گرفتن فرهنگ‌های گوناگونِ مهاجر، غیر از مشکلاتی که در فرهنگ عمومیِ جامعهٔ مهاجرپذیر ایجاد می‌کند، مدیریت بومیِ آن جامعه را نیز دچار مشکل می‌کند. (اخیرا در خبرها خواندم که آمار طلاق به ترتیب در استان‌های تهران، قم و خراسان رضوی، بالاترین میزان در کل کشور است که شاید اولین و اساسی‌ترین علت آن به مهاجرپذیر بودن و در نتیجه تداخل و تعارض فرهنگی ساکنانِ شهرهای تهران، قم و مشهد بازگردد.)
به نظر می‌رسد جایگزین شدن مدیران و کارکنان بومی هر شهر، با کارمندانی از شهرهای دیگر، خللی در امور مدیریتی ایجاد می‌کند که برگرفته از ناآشنایی یا عدم آشنایی کافی آن مدیران با فرهنگ، ویژگی‌های شهری، جغرافیایی و سیاسی آن شهر است.
در شهرهای کوچک که عموما مصون از هجوم فرهنگ‌های گوناگون و مهاجرت‌ هستند، این مشکلات کمتر به چشم می‌خورد؛ خلط فرهنگی در این شهرها کمتر بوده، فرهنگ و آداب و رسوم جامعه دوام بیشتری دارد، درصد بالایی از مشاغل در اختیار بومیان آن شهر قرار می‌گیرد و خودشان سروری و مدیریت شهرشان را به عهده می‌گیرند.
شهر کوچکی مثل کاشان را از این بُعد دوست‌تر دارم…

۶ دیدگاه

به نام خدا و اسلام، تقوا کنید؛ نه متعه!

متعههمیشه این را شنیده‌ایم که این عملِ بدِ بعضی از مسلمانان است که بعضی‌های دیگر را از اسلام زده می‌کند و نه خود اسلام. در مورد ازدواج موقت هم همین‌طور است. یعنی یک دستور حساب‌شدهٔ اسلامی، با عملِ بدِ بعضی از سوءاستفاده‌گران، باعث مذموم شدن آن در باورها شده است.

البته منحصر کردن علتِ کراهتِ شدید اغلب مردم نسبت به ازدواج موقت، به عمل بدِ بعضی از سوءاستفاده کنندگان، ساده‌انگاری است، و من در صدد ارتکاب چنین اشتباهی نیستم. اما به قطع یکی از دلایل منفور بودن ازدواج موقت همین وجود سوءاستفاده‌چی‌هاست؛ خصوصاً سوءاستفاده‌گرانی که همواره سعی کرده‌اند کار خود را به آیات و روایات مستند کنند و به این طریق دهان «مردم» را ببندند.

عینی‌تر بگویم: یکی از علت‌های ایجاد حس انزجار درخصوص ازدواج موقت، نزد زنان و بعضی از مردان، مردان متأهلی هستند که این حلال را وسیله‌ای جهت اطفای آتشِ شهوت خود قرار داده‌اند. بله، اصلاً شاید یکی از حکمت‌های ازدواج موقت همین باشد؛ ولی نه به قیمت از هم پاشیدن یک ازدواج دائم یا زجر دادن همسر دائم؛ که اولی مباح است و دومی حرام.

یکی از صحبت‌های شایعِ مردان متأهلی که به ازدواج موقت رو می‌آورند این است که همسر دائم‌شان آنان را چنان که باید تمکین نمی‌کند و بعد این حق را به خود می‌دهند که بروند و از طریق دیگری تمکین شوند و چه راهی بهتر از ازدواج موقت؟

در قاموس این مردان کمتر نشانی از مدارا و صبر و تحمل و تلاش می‌شود دید. گویی این مردان که اتفاقاً به خاطر برآوردن هوس‌های‌شان به وفور دم از خدا و التزام به دستورات الهی می‌زنند، تقوا را از یاد برده‌اند. مگر نه این که همین خدای خیلی باحالی که صیغه را حلال کرده، بیشتر از هر چیزی انسان را به رعایت تقوا و کنترل شهوت دعوت کرده است؟ شهوت اعم است از شهوت شکم، شهوت مال، شهوت مقام، شهوت جنسی و هر خواستهٔ برآمده از نفس که گرفتار شدن به آن، انسان را ضعیف‌النفس می‌کند. حال چطور است که فقط متعه دستور خداست، اما نیازردن همسری که خود، جوانی و زندگی‌اش را وقف زندگی با او کرده است، و نیز تلاش کردن برای حفظ شیرازهٔ زندگی، دستور خدا نیست؟

این مردان که در مقولهٔ ارضاء جنسی از راه متعه، شدیداً عبدِ حلقه‌به‌گوشِ خدا شده‌اند، به اسم نیاز و برآوردن نیاز، عنان خود را به دست شهوت‌شان می‌دهند و نارضایتی همسر دائم‌شان را از ازدواج موقت، به بی‌ایمانی یا سست‌ایمانی او نسبت می‌دهند.

مشکلات زندگی مشترک را باید حل کرد،‌ باید با صبر و حوصله و البته ورع -که کمتر در چنین مردانی یافت می‌شود، آن مشکلات را کنترل کرد. علم روانشناسی امروز به جایی رسیده است که کمتر بهانه‌ای به دست چنین مردانِ خودپرستی که جز خود، و رضایت خود از زندگی جنسی به چیزی نمی‌اندیشند، ندهد.

البته که نمی‌خواهم ازدواج موقت را به طور کلی برای متأهلین نهی کنم؛ چیزی که تأکید و اصرار بر آن دارم، ارتکاب این عمل، بدون دلیل معقول و بدون رضایت همسر اول است، به گونه‌ای که موجب آزار او شده و سبب سست شدن شیرازهٔ زندگی‌شان شود. اشاره‌ام به راحت‌طلبی مردانی است که به جای حل مشکل، به مشکلات زندگی‌شان اضافه می‌کنند. نقدم به مردانی است که به جای مدارا و تلاش برای حل مسئله و حفظ خویشتن و افسار زدن به نفس خود، به نام خدا و اسلام، به دم‌دست‌ترین راه‌حلی می‌اندیشند که می‌تواند فقط و فقط -تاحدودی- حلّال مشکل خود آنان باشد و نه مشکل همسر یا خانواده‌شان.

راستی! راه حل این مردان برای زنانی که همسرشان قادر به برآوردن نیازهای عاطفی و جسمی‌شان نیستند، چیست؟

۲۲ دیدگاه

سیاستِ یک بام و دو هوای سیما در مسئلهٔ حجاب

کنترل را دست‌تان گرفته‌اید و در جست‌وجوی یک برنامهٔ‌ سرگرم‌کننده یا دلخواه از این کانال به کانال دیگر می‌روید. در حین گشت و گذار بین شبکه‌های داخلی و برون‌مرزیِ تولید داخل، با دیدن بعضی کانال‌ها احساس می‌کنید کمی از مرز ایران فاصله گرفته‌اید و باز در بعضی شبکه‌های دیگر به قلبِ ایران بازگشته‌اید. با خود فکر می‌کنید چه تفاوتی بین بعضی شبکه‌هاست که باعث شده چنین تصوری داشته باشید. باز کنترل را به دست می‌گیرید و کانال‌ها را عوض می‌کنید و کمی دقیق‌تر می‌شوید. تفاوت را پیدا می‌کنید: نوع پوشش خانم‌های مجری!

با کمی گشت و گذار در بین شبکه‌های داخلی و شبکه‌های برون‌مرزیِ کشور، تفاوت در سیاست‌گذاریِ سیما در موضوع حجاب و در شبکه‌های مختلف را خواهید دید. در شبکه‌های درون‌مرزی، اغلب از مانتوهای ساده، نسبتاً گشاد و مقنعه یا چادر استفاده شده است که در اغلب موارد حجاب‌های کاملی را می‌سازد. پوششی که نوعی از یکدستی در آن بوده و حکایت از نظارت و وجود آیین‌نامه‌هایی مشخص و روشن در این باره دارد.

در شبکه‌های برون‌مرزی اما، تفاوت و اختلاف حجاب میان مجریانِ زن، آن‌قدر زیاد هست که بشود از آن، فقدان آیین‌نامهٔ حجاب و یا وجود آیین‌نامه‌ای کلی و حداقلی را نتیجه گرفت. ظاهر شدن در جلوی دوربین با کت و دامن، یا مانتوهای چند رنگ و گاه عجیب و بعضاً بسیار تنگ و بدن‌نما، استفاده از شال به جای روسری یا مقنعه، و رنگ و لعابِ صورت با مقداری آرایش، از تفاوت‌های پوشش در شبکه‌های برون‌مرزی نسبت به شبکه‌های داخلی است.

گویی متولیانِ فرهنگی سیما، پوشش مجریانِ زن را بر پایهٔ فضا، شرایط و فرهنگی که مخاطبانِ شبکه در آن قرار دارند و گاه حتی بر پایهٔ زبانِ گفتاریِ مجری، تعیین می‌کنند و همین اختلافِ فرهنگ داخل و خارج از کشور، علتِ تفاوت حجاب مجریان شبکه‌های درون‌مرزی و برون‌مرزی است.

با گسترش دایرهٔ ارزیابی، به سریال‌ها و فیلم‌های سیما و بعد سینمای کشور و حتی بعضی نهادها و ارگان‌های دولتی، عدمِ وجود تعریفی روشن از حجاب در دستگاه‌های حکومتی و یا دست‌کم تبیین صحیح و دقیق آن خودنمایی می‌کند. در حالی در شبکه‌های برون‌مرزی از پوشش‌های بدن‌نما استفاده می‌شود که در شبکه‌های داخلی، بلندی مقنعهٔ مجریان هم پیرو قوانین خاصی است.

گشتِ ارشاد پوشش‌هایی را ناپسند می‌شمارد که استفاده از آن در سینمای کشور عادی و تبدیل به هنجار شده است.

عدم تعریف روشن از حجاب، زمینهٔ تعاریف سلیقه‌ای از پوشش را فراهم کرده و باعث ظهور این اختلافِ فاحش میان عملکرد دستگاه‌های دولتی و وابسته به حکومت در موضوع حجاب و پوشش شده است. این اختلاف گاه به آنجا می‌رسد که مقنعه‌ای که در شبکهٔ دوی سیما، برای مجری ممنوع بوده است، در شبکهٔ سه سیما بی‌اشکال بوده و مجری با آن به جلوی دوربین می‌رود.

برخورد نسبی با حجاب بر اساسِ سلیقهٔ مخاطبین، در شبکه‌های داخلی و برون‌مرزی، مشابه عملکرد هنرپیشگانی است که در همین سیستم رشد یافته‌اند، اما به محض این که پای‌شان به آن سوی مرزها می‌رسد، رنگِ فرهنگِ همان وادی را به خود می‌گیرند.

در خوشبینانه‌ترین حالت، آنچه که به ذهن می‌رسد این است که متولیانِ فرهنگی شبکه‌های برون‌مرزی، در صدد ارائهٔ پوششی زیبا از زنان مسلمان ایرانی و معرفی حجابی زیبا به پیروانِ سایر ادیان و مسلمانان دیگر کشورها هستند و همین، علتِ اختلاف حجاب در مجریانِ شبکه‌های درون‌مرزی و برون‌مرزی است. با این فرض دو سؤال مطرح است؛ اول: آیا داشتنِ حجابی زیبا، الزاماً به حجابی ناقص می‌انجامد یا با حفظ حدود و ثغور شرعیِ پوشش، می‌توان حجابی زیبا آفرید؟ دوم: آیا تنوع در پوشش و معرفی حجاب زیبا و موافق با آنچه که شرع مشخص کرده است، تنها برای مخاطبین خارجی لازم است و زنان و دخترانِ داخلِ کشور به آن بی‌نیازند؟

 به نظر می‌رسد این مسئله آن زمان به تصمیم‌گیری‌های یک‌دست و هماهنگِ نهادهای دولتی و حکومتی می‌انجامد که مشخص شده باشد: آیا حجاب،… به عبارتی اصلِ حجاب، اصلی‌ست متغیر که با تغییر مکان و موقعیت تغییر می‌کند و یا اصل حجاب، اصلی ثابت است که عبارت است از پنهان داشتنِ جذابیت‌های طبیعی و عارضی از آنان‌که شرع ایشان را «نامحرم» دانسته است؟ و آیا ثابت بودنِ اصل حجاب، به معنی نفی تنوع در پوشش است؟

.
این مطلب در زنان‌پرس

بازنشر شده در:
سایت الف
– روز نو
تریبون مستضعفین

۱۴ دیدگاه

اشاره‌ای به برخی علل انحلال یا ناکارآمدی مجموعه‌های فرهنگی

در مجموعه‌های فرهنگی، اغلب مخلص‌ترین و بی‌چشم‌داشت‌ترین آدم‌ها مشغول به فعالیت‌اند. در خیلی از مجموعه‌ها نیروهای واقعاً متخصص و کاردانی مشغول به فعالیت‌اند؛ با این حال، بعضی از مجموعه‌های فرهنگی، خروجیِ چشم‌گیری نداشته و بعضاً گروه از دوام و پایداری برخوردار نیست.

البته بررسی علتِ این ضعف، نیاز به کار کارشناسی و پژوهش میدانی دارد؛ اما در این یادداشت، به علل احتمالیِ این ضعف که به صورت تجربی و عینی مشاهده شده است، اشاراتی می‌شود.


کار غیرمهندسی

علی‌رغم این که بسیاری از مجموعه‌های فرهنگی، اهدافِ صحیح و پسندیده‌ای را دنبال می‌کنند، اما به دلیلِ کار کارشناسی نشده و غیرمهندسی، به نتایجی که باید، نمی‌رسند. به عنوانِ نمونه می‌توان به موضوعِ «حجاب» اشاره کرد که مجموعه‌ها و نهادهای زیادی به آن ورود پیدا کرده‌اند و طرح‌هایی را پیشنهاد و اجرایی کرده‌اند -که اغلب کوتاه‌مدت بوده‌ است- اما اثرِ درخوری از این طرح‌ها در گروهِ هدف به چشم نمی‌خورد.

یکی از علت‌های آن، به کار غیرمهندسی برمی‌گردد که بدونِ شناختِ ریشه‌های اصلی این مسئله، طرح‌هایی پیشنهاد شده و بدونِ بررسیِ علمی تأثیراتِ طرح‌ها، اجرایی می‌شوند.


پروژه‌های کوتاه‌مدت

بسیاری از مجموعه‌های فرهنگی، مجریِ طرح‌های کوتاه‌مدت‌اند. شتاب‌زدگی در کارِ فرهنگی که از زمان‌بَرترین امور و زیرپوستی‌ترین حرکت‌هاست، آفتِ جدی و مهمِ این عرصه است که شاید از جوان بودنِ نیروها و طبیعتِ عجولی که نسبت به مُسن‌ترها دارند، نشئت گرفته باشد. تمایل به دیدنِ سریعِ نتیجهٔ کار، بعضی از مجموعه‌های فرهنگی را به اجرای پروژه‌های کم‌اثرِ کوتاه‌مدت سوق داده است که ماندگاری آن همچون کفِ روی آب است.


ابهام در مسئولیت‌ها

عمومِ مجموعه‌های مستقلِ فرهنگی، خارج از یک سیستمِ سازمانی و اغلب در قالبِ یک مجموعهِ «رفاقتی» فعالیت می‌کنند. گرچه این مسئله گاهی سببِ تسریع در روندِ کارها می‌شود، اما در اغلبِ موارد باعثِ ابهام در مسئولیت‌ها و تداخلِ کارها و مغفول ماندنِ بعضی از وظایف و امور می‌شود.

این مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که کار در مراحلِ اجرایی قرار گیرد و یا مجموعه کم‌کم تبدیل به یک مجموعهٔ بزرگ‌تر شود. در چنین مجموعه‌ای از آنجا که وظایفِ افراد به درستی مشخص و مرزبندی نشده است، پاسخگویی در قبالِ مشکلات به خوبی صورت نمی‌گیرد و مجموعه دچار سردرگمی در مسئولیت‌ها می‌شود.


بی‌نظمی در کار

بعضی از کارهای فرهنگی، مقطعی‌اند که یا هم‌زمان با یک مناسبت انجام می‌گیرند؛ مثلاً هم‌زمان با دههٔ محرم، یا ایامِ جشنِ پیروزیِ انقلاب و یا به گونه‌ای تعریف شده‌اند که زمانِ اجرای کوتاه و فشرده‌ای دارند؛ مثلاً در قالب یک همایش یا یک طرحِ چند روزه. طبیعتِ این نوع کارها به گونه‌ای است که فشار کار در زمانِ اجرای طرح، بیشتر از پیش و پس از آن است که اگر این مسئله با تقسیمِ خوبِ وظایف و زمان‌بندیِ معقول، مهار و مدیریت نشود، موجبِ فشردگی بیش از حد کار، و فشار زیاد بر نیروها شده؛ هم کیفیتِ کار را پایین می‌آورد و هم سببِ ایجادِ بعضی نارضایتی‌ها می‌شود.

گاهی نارضایتی اعضا به خاطر فشارها و فشردگی کار، به تنهایی یا در کنارِ بعضی مسائلِ دیگر به «بُریدن»ِ فرد از گروه می‌انجامد. این در حالی است که مدیریت صحیح، و هدف‌مندیِ مجموعه می‌تواند با زمان‌بندی و تقسیمِ وظایف در میان اعضای گروه، کیفیت کار را بالا برده، فشار را در روزهای اجرا کم کند.


عدمِ پویاییِ علمی

بعضی از گروه‌های فرهنگی بیش از آنکه به مسائلِ فرهنگی بپردازند، درگیرِ مسائلِ اجرایی شده و یا به ارائهٔ بعضی برنامه‌های سطحی و غیرعلمی و براساسِ یافته‌های محدودِ خود، رضایت می‌دهند.

یکی از مسائلی که در همهٔ انواعِ فعالیت‌ها، اعم از فرهنگی و غیرفرهنگی، می‌تواند به افزایش کیفیتِ کار و نیز سطحِ انگیزشیِ اعضا کمک کند، یادگیری است. تعلیمِ بعضی مهارت‌ها و به خصوص پرورش اعضا از نظر علمی و معرفتی، از مهم‌ترین و مؤثرترین عواملِ نگه‌دارندهٔ گروه و بالابرندهٔ بازدهی است.


موازی‌کاری

عدمِ شناختِ گروه‌های فرهنگی از سایر گروه‌ها و آشنایی با فعالیت‌های یکدیگر، گاهی موجبِ موازی‌کاری در امور فرهنگی می‌شود. یکی از آفت‌های موازی‌کاری، هدر رفتنِ نیرو و هزینه کردنِ مضاعف بر روی کاری است که با همکاری مجموعه‌های دیگر ممکن بود با کیفیتِ بالاتری انجام شود.

شناختِ مجموعه‌های فرهنگی از یکدیگر و انس و الفت میانِ اعضای آن‌ها با حفظِ استقلال مجموعه‌ها، علاوه بر کاهشِ زمان، هزینه و انرژی، سبب افزایشِ کیفیتِ پروژه شده، آن را به تخصصی‌شدن نزدیک‌تر می‌کند. توضیحْ این‌که هر مجموعه ممکن است در زمینه‌ای دارای نیروهای متخصص باشد، و همکاریِ دو یا چند مجموعه می‌تواند مکمّلِ تخصص‌ها و توانایی‌های هر گروه بوده، علاوه بر تسریع در روندِ کار، بازدهی آن را افزایش دهد.


کارِ «فی سبیل الله»

از دیر زمان کارِ فرهنگی در اذهانِ بسیاری از افراد، مساوی شد با کارِ بدونِ اجرت. شاید پیشنیهٔ این موضوع به امورِ فرهنگیِ مربوط به مبارزاتِ انقلابی برگردد که در شرایطِ خاص و بحرانی‌ای عده‌ای از مخلص‌ترین و دغدغه‌مندترین انسان‌ها احساسِ وظیفه کرده و دور هم جمع شدند و از تمام توان و امکاناتِ خود برای حلِ معضلاتِ جامعه هزینه کردند.

اما شرایطِ کنونیِ جامعه آن شرایطِ بحرانیِ گذشته نیست و طبعاً کارهای فرهنگی برای مانایی، نیاز به سازماندهی و رسمیتِ بیشتری دارد. در حالی که در تعلیماتِ وارده از پیشوایانِ دین، کسبِ روزیِ حلال، به طور کلی و بی‌هیچ قیدی (اعم از فرهنگی و غیرفرهنگی) ستوده شده است؛ هنوز هستند عده‌ای که میانِ «کارِ درآمدزا» به طور کلی و «کارِ فرهنگی» تمایز قائل‌اند.

مجموعه‌های فرهنگی‌ای که به طور کلی توانِ تأمینِ مالیِ اعضای خود را ندارند و یا تواناییِ پرداختِ حقوقی متناسب با فعالیتِ اعضا را ندارند، معمولاً پایداری و ثباتِ کمتری داشته و در حفظِ نیروهای خود دچار مشکل می‌شوند. چرا که نیروهای فرهنگی برای تأمینِ زندگی خود، با تمامِ‌ علاقه‌ای که به امور فرهنگی دارند، ناچار از کار کردن‌اند که همین موضوع، می‌تواند فعالیتِ فرهنگیِ آنان را ناگزیر تحت الشعاع قرار داده و به صورتِ یک کار جنبی و در حاشیهٔ کار اقتصادیِ آنان قرار دهد.

اصلاحِ این دیدگاه که «کارِ اقتصادی» می‌تواند فرهنگی و در مسیرِ هدف‌ها و ارزش‌های دینی باشد، به جدیت در کار فرهنگی منجر شده، نیز سبب مرتفع شدنِ این تصور که اخذِ حق‌الزحمه در قبالِ کار فرهنگی، ضایع کردنِ اجر آن کار بوده و آن را از مسیرِ «فی سبیل الله» خارج می‌سازد، می‌شود که خود موجبِ برکاتی است.

از جمله فوایدِ اصلاحِ این دیدگاه، تلاشِ فعالانِ فرهنگی به درآمدزایی است که خودِ این مسئله علاوه بر اشتغال‌زایی، می‌تواند کار فرهنگی را از یک کارِ جنبی و فرعی برای اعضا به یک شغل، با حفظِ همان دغدغه‌های پیشین تبدیل کند و به این وسیله کارِ فرهنگی را از یک کارِ حاشیه‌ای و «هر وقت فرصت شد»، خارج کرده و به یک شغلِ فرهنگی که پاسخگوی نیازهای اقتصادی فرد و خانوادهٔ اوست مبدّل کند.

به این ترتیب بخشی از مشکلِ ناپایداریِ گروه و تغییراتِ زود به زود نیروها که گاه می‌تواند حتی به تغییر در اهدافِ مجموعه نیز منجر شود، تا حدود زیادی از میان می‌رود، و علاوه بر آن، نیروهای خوب و مستعد از کارِ اجباری در مشاغلِ کم‌اهمیت‌تر که کمتر موردِ علاقهٔ آنان است، معاف می‌شوند.


عدمِ تأمینِ رضایتِ خانواده

بدون شک، پیش از هر فعالیتِ اجتماعی، ادارهٔ خوب یک زندگی، و تربیتِ فرزندانی کارا و صالح، و جلب رضایت همسر، چه برای یک مرد و چه برای یک زن، بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین کار فرهنگی است. چرا که اصلاح و سلامت خانواده‌ها، به اصلاح و سلامت جامعه می‌انجامد. کار فرهنگی‌ای که نتیجهٔ آن، (فارغ از هر نتیجهٔ درخشانی که برای جامعه ممکن است داشته باشد) نارضایتیِ خانواده که اولین و مهم‌ترین بنای جامعه است، باشد؛ هر چند هم که مزین به صفات و پس‌وند و پیش‌وندهایی چون «فرهنگی»، «اسلامی»، «فی سبیل الله»، «وظیفهٔ شرعی» و امثالهم شود؛ از ضدارزش بودن خارج نمی‌شود.

موارد اخیری که پیش از این ذکر شد؛ از جمله ساعاتِ اشتغالِ نامنظم، فشارِ کاری زیاد و غفلت از وظایفِ همسری و امور منزل، کارِ بدونِ درآمد یا با درآمدِ ناچیز و… می‌تواند موجباتِ این نارضایتی را فراهم کند.

فعّالِ فرهنگی‌ای که با وجودِ توانایی‌اش برای در اختیار گرفتنِ شغلی مناسب‌تر، به خاطر عمل به «وظیفهٔ شرعی»‌اش، خانوادهٔ خود را «مجبور» می‌کند به زندگی با درآمدی بخور و نمیر راضی باشند، مرتکبِ کارِ ضدفرهنگی‌ای شده است که چند سالِ بعد، برای جبرانِ اثراتِ نامطلوبش، ده‌ها نفر باید کمر همت ببندند!

قطعاً عواملِ دیگری نیز در عدمِ موفقیت و ناپایداریِ گروه‌های فرهنگی نقش دارند که گروه‌های مذکور برای ادامهٔ حیاتِ مؤثر خود، به رفعِ آن‌ها نیاز دارند.

هدف‌مند کردنِ فعالیت‌های فرهنگی با تعریفِ اهدافِ اصلی و تقطیعِ آن‌ها به اهدافِ‌ بلندمدت، میان‌مدت و کوتاه‌مدت و نیز تعریفِ طرح‌هایی کارشناسی و مهندسی شده، روشن کردنِ مسئولیت‌های هر یک از اعضا به طور دقیق، زمان‌بندیِ صحیح و معقولِ کارهای روزانه و همچنین پروژه‌های مقطعی، پویاییِ علمی اعضا، آشنایی و ارتباط با سایر مجموعه‌های کشور، درآمدزا نمودنِ فعالیت‌های مجموعه و در نظر گرفتنِ حقوقِ مکفی برای اعضا، از جمله راه‌های بالا بردنِ کیفیتِ کارهای فرهنگی و نیز پایداری و ثباتِ مجموعه‌های فرهنگی است که در این نوشته، به آن اشاراتی شد.

.
این مطلب در سایت تریبون مستضعفین

۱۹ دیدگاه

انجمن حمایت از «کاکتوس»

توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش:

این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و حقوق‌شان از مردان کم‌تر؟!
برای کسانی کمیتهٔ حمایتی تشکیل می‌دهند که ضعیف باشند و محتاج توجه جامعه؛ تا از این راه، حمایتی جلب کنند و کمکی. تشکیل کمیته‌های حمایت از زنان، توهین‌آمیزترین کاری است که یک زن می‌تواند در حق هم‌جنسانش انجام دهد. اصلا خود ما هستیم که با همین کمیته‌ها اعلام می‌کنیم ما ضعیفیم و محتاج توجه.

می‌گویند زن‌ها باید از حقوق برابر با مردها برخوردار شوند؛ همهٔ فرصت‌های زندگی زن باید مساوی با مردها باشد؛ باید بتواند مثل مردها کار کند؛ باید در کنار مردها اجازهٔ شرکت در همه نوع فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؛ به اندازهٔ مرد آزادی داشته باشد و… . معیار همهٔ خوبی‌های‌شان شده است مرد! مردها هر کاری انجام می‌دهند خوب است و زن‌ها چون آن کارها را انجام نمی‌دهند احساس ضعف می‌کنند. از زن‌ها موجودات عقب‌ماندهٔ قابل ترحم ساخته‌اند.

شده تا به حال کسی انجمن حمایت از «کاکتوس» راه بیندازد در مقابل «گل رز» که چرا کاکتوس خار دارد و گل رز گل‌برگ‌های لطیف؟ یا چرا گل‌رز این همه گل می‌دهد و کاکتوس این‌قدرها گل نمی‌دهد؟! یا برعکسش: شده انجمنی در دفاع از «حق گل‌رز» تشکیل شود و شاکی باشد از این که چرا کاکتوس می‌تواند در یک بیابان بی‌آب دوام بیاورد و گل رز نه!
نشده. اصلا خنده‌دار است اگر کسی چنین ادعایی بکند. چرا؟! خب معلوم است؛ چون همه می‌دانند که اصل و طبیعت این دو با هم متفاوت است. هر دو گیاه‌اند، درست؛ اما هر کدام ساختار خاص خودش را دارد.
حالا چرا تفاوت بین زن و مرد که از اصل و طبیعت‌شان نشئت گرفته‌ است، این‌چنین غیرقابل فهم و قبول شده است؛ الله اعلم!

۱۳ دیدگاه

بیایید معجزه کنیم!

احتمالا این از خاصیت جوان بودن جمعیت کشور ماست که رویکردها نسبت به فعالیت‌های زودبازده و کوتاه‌مدت خیلی بیشتر از پروژه‌های زیرپوستی بلندمدت است. جوان است و عجول و کم‌طاقت دیگر!

و شاید همین اقبال به کارهای کوتاه مدت باشد که تعداد کنگره‌ها و همایش‌ها و نشست‌های بی‌ریشه و بدون دنباله را قارچ‌گونه افزایش داده است. نهایتا بعد از دو سه ماه پی‌گیری، همایشی برگزار می‌شود و عده‌ای دور هم جمع می‌شوند و به صحبت‌های چند آدم نامدار و شناخته شده گوش می‌دهند و خبرش مثل توپ صدا می‌کند و اسمی از مؤسسه یا نهاد برگزار کننده همه جا پُر می‌شود و با برگزارکنندگان، مصاحبه‌هایی می‌شود و عده‌ای دلسوز هم به خاطر دغدغه‌مندی برگزارکنندگان و اهداف متعالی‌شان، آفرین و صدباریکلا می‌گویند و تمام!

درست به همین راحتی. تمام!

همایشی با یک مدت تلاش و چند میلیون پول بی‌زبان شکل می‌گیرد و بعد از دو سه روز هم تمام می‌شود و هیچ اثری از آن جز اسمش باقی نمی‌ماند. البته اشتباه نشودها! من مخالف برگزاری همایش نیستم. مخالفِ برگزاریِ بی‌هدفِ همایش‌ها هستم.

همایش ِ صرف را باید گذاشت دم کوزه و آبش را ریخت پای چند گلدان تشنه!

همایش فی‌نفسه جز زحمت و هدر دادن پول، و خب البته گاهی هم رفع مهجوریتِ نسبی از بعضی مقوله‌ها، سودی ندارد؛ مگر اینکه تبدیل شود به مقدمه یا مؤخرهٔ یک حرکت بلندمدت و پویا. یعنی یا بیاییم با برنامه‌ریزی دقیق، همایشی بگیریم و استارت کاری بلند مدت و برنامه‌ریزی شده را اعلام کنیم و جشن بگیریم، یا با برگزاری یک همایش بعد از مدت‌ها کار روی یک پروژهٔ بلندمدت، بیاییم دست‌آوردهای آن طرح را اعلام کنیم و موفقیت‌هایش را جشن بگیریم.

چیزی که توی این چند سال اخیر در حوزهٔ وبلاگ‌نویسی شاهدش بوده‌ایم، جزءِ همان همایش‌های پول و وقت هدر ده بوده که هیچ مدیریتی و هیچ هدفی پشتش نبوده، و اگر هم بوده، مدیریت موفقی نداشته است. [به شدت امیدوارم که همایش عفاف و اخلاقی که چند روز پیش برگزار شد، از این نوع همایش‌ها جدا بوده و یک حرکت هدفمند و دنباله‌دار باشد.]

کدامیک از این همایش‌هایی که در چند سال اخیر برگزار شده است، منتهی شده به ایجاد یک کارگروه منسجم با هدفی مشخص؟

همین چند ماه پیش، همایشی در حوزهٔ وبلاگ‌نویسی، توسط یک گروه دغدغه‌مند و خوش‌فکر، برگزار شد و در همان همایش اعلام شد که این نشست و هم‌اندیشی هر ماهه تکرار خواهد شد و گروه شرکت‌کننده به همین وسیله، در جهت بعضی مسائل اجتماعی و دینی تغذیهٔ فکری خواهند شد و حرکتی منسجم شکل خواهد گرفت و هزارتا از همین حرف‌های قشنگ دیگر.

الان که چیزی بیشتر از شش ماه از برگزاری آن همایش می‌گذرد، نه خبری از همایش دوم شده است و نه حتی یک ایمیل خشک و خالی جهت حفظ ارتباط با شرکت کنندگان، برای‌مان ارسال شده است.

دوستان دلسوز و خوش‌فکر! بیاید به جای این همه کارهای پر سر و صدا و بی‌فایده، به فکر پروژه‌های طولانی‌مدت، با حرکتی آرام‌تر و پیوسته‌تر باشیم. بیاید فشفشه‌های نوع دوم باشیم که بعد از طی مسافتی در آسمان می‌شکفد. تجربهٔ مسلم ثابت کرده است که ارتباط مستمر و آموزش‌های مداوم، در مدت زمان طولانی‌تر، معجزه می‌کند. بیایید معجزه کنیم!

۱۱ دیدگاه