نزدیک به نُه سال است که به قم رفت و آمد دارم. سالهای اول، توی اتوبوسهای قم که مینشستم، یک جورهایی بین زنهای قمی انگشتنما بودم. بس که همه روبنده و پوشیه داشتند و آنها هم که نداشتند چنان محکم رو میگرفتند که من چادریِ با حجابِ کامل، بینشان انگشتنما بودم!
جامعهٔ زنان قمی ولی چنان با سرعت تغییر کرد که حالا من با همان حجابِ نُه سالِ پیش، از نیمی از جمعیت جوان قمی محجبترم! البته وارد قم که میشوی به تعداد معدودی خانم مانتویی برمیخوری؛ ولی این نه به خاطر مقید بودن قمیها به چادر، که به خاطر محدودیتِ عرفی ِ قم است که همه به نحوی چادر دارند. که ای کاش بعضیشان چادر نداشتند!
پاچههای تنگ، شالهای شُل و گردنهای باز، و چهرههای آرایشکردهای که بالاجبار همراه چادر شده است، از بدحجابیِ بدون چادر بیشتر جلب توجه میکند. وضع پوشش پسران جوان قمی هم البته دستکمی از دخترانش ندارد.
شاید فکر کنید قم و غیر قم ندارد؛ توی این نُه سال وضع حجاب در همه جای کشور تغییرات زیادی کرده است، قم هم یکیش!
ولی واقعیت این است که قم با شهرهای دیگر خیلی فرق دارد و به خاطر همین تفاوت است که بدحجابی یا هر نوع بیاخلاقیای در آن، پررنگتر و مهمتر از سایر نقاط کشور جلوه میکند. قم مرکز جهان تشیع است. از قرنها پیش حوزههای علمیه داشته و عالم دینی تربیت میکرده است؛ آن هم نه عالمانی منفعل، عالمانی تأثیرگذار در جهان تشیع. بعد از گذشت چند قرن، قم همچنان به خاطر حوزههای علمیهاش شهرت دارد. تنها شهری است که میزان طلاب و روحانیونش آنقدر زیاد است که طلبه بودن عرف جامعه است. علمای مطرح و مراجع تقلید، اغلبشان ساکن قماند. حتی سیاسیون هم برای اخذ تأییدیههای عرفی به حضور علما و روحانیون قم میرسند و کسب اجازهٔ صوری میکنند.
حالا این دو مورد را کنار هم بگذارید. دخترهای بسیار بدحجاب و عالمترین علمای دینی در شهری که وسعتش به اندازهٔ یک شهرک در شهرهای بزرگ است، دارند کنار هم زندگی میکنند و آنوقت حجاب جوانان همان شهر را به جای مبلغین دین، نیروی انتظامی کنترل میکند!
حوزهٔ علمیه تنها نهاد بیرقیبی است که کارش مستقیماً مرتبط با ارزشهای اسلامی است. اگر قرار باشد ارزشی در جامعه نهادینه شود، باید از مسیر حوزهٔ علمیه، با نظارت حوزه و با فعالیت طلاب باشد.
اگر میبینیم که وضع حجاب در کشور ما تبدیل به یک مسئلهٔ بغرنج شده است و هر آدم نابلدی خودش را کارشناس آن معرفی میکند و با ضدفرهنگیترین طرحهای مثلاً فرهنگی، تیشه به ریشهٔ حجاب میزند؛ به دلیل عملکرد منفعلانهٔ حوزهٔ علمیه است. وقتی نهادی که وظیفهاش احیای ارزشهای اسلامی است، به وظیفهٔ خود عمل نکند -یا خوب عمل نکند- نتیجهاش میشود دخالت نیروی انتظامی برای بهبود یک ارزش اسلامی!
شاید اگر علمای عزیزی که همه روزه در قم، و شهرها و حتی کشورهای دیگر بالای منبر میروند و مردم را به تقوا و صدها فضیلت اخلاقی دیگر سفارش میکنند، یا سر کلاس میروند و تدریس میکنند و یا کتاب مینویسند، گاهگاهی نگاهی به همین بغل گوش خودشان بیندازند؛ ککشان بگزد و دور هم بنشینند، مدتی معتکف شوند و از خودشان بپرسند چرا حرفهایشان حتی روی خانوادههای آخوند و آخوندزادهٔ قم اثر نمیکند. باید از لاک خودشان بیرون بیایند و اطراف را ببینند و از خودشان بپرسند چرا در شهری که وزنهٔ طلابش اینقدر سنگین است، وضع ظاهری آن با سایر شهرها که از نعمت این حجم عظیم از علمای دینی محروم است فرق چندانی ندارد…
توی آرشیو نوشتههایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کردهام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش میگذارمشان روی وبلاگ. این اولیاش:
این همه زن نشستهاند دور هم و تصمیم گرفتهاند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زنها چرا پُست و مقامشان در ادارات پایینتر است و حقوقشان از مردان کمتر؟!
برای کسانی کمیتهٔ حمایتی تشکیل میدهند که ضعیف باشند و محتاج توجه جامعه؛ تا از این راه، حمایتی جلب کنند و کمکی. تشکیل کمیتههای حمایت از زنان، توهینآمیزترین کاری است که یک زن میتواند در حق همجنسانش انجام دهد. اصلا خود ما هستیم که با همین کمیتهها اعلام میکنیم ما ضعیفیم و محتاج توجه.
میگویند زنها باید از حقوق برابر با مردها برخوردار شوند؛ همهٔ فرصتهای زندگی زن باید مساوی با مردها باشد؛ باید بتواند مثل مردها کار کند؛ باید در کنار مردها اجازهٔ شرکت در همه نوع فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؛ به اندازهٔ مرد آزادی داشته باشد و… . معیار همهٔ خوبیهایشان شده است مرد! مردها هر کاری انجام میدهند خوب است و زنها چون آن کارها را انجام نمیدهند احساس ضعف میکنند. از زنها موجودات عقبماندهٔ قابل ترحم ساختهاند.
شده تا به حال کسی انجمن حمایت از «کاکتوس» راه بیندازد در مقابل «گل رز» که چرا کاکتوس خار دارد و گل رز گلبرگهای لطیف؟ یا چرا گلرز این همه گل میدهد و کاکتوس اینقدرها گل نمیدهد؟! یا برعکسش: شده انجمنی در دفاع از «حق گلرز» تشکیل شود و شاکی باشد از این که چرا کاکتوس میتواند در یک بیابان بیآب دوام بیاورد و گل رز نه!
نشده. اصلا خندهدار است اگر کسی چنین ادعایی بکند. چرا؟! خب معلوم است؛ چون همه میدانند که اصل و طبیعت این دو با هم متفاوت است. هر دو گیاهاند، درست؛ اما هر کدام ساختار خاص خودش را دارد.
حالا چرا تفاوت بین زن و مرد که از اصل و طبیعتشان نشئت گرفته است، اینچنین غیرقابل فهم و قبول شده است؛ الله اعلم!
احتمالا این از خاصیت جوان بودن جمعیت کشور ماست که رویکردها نسبت به فعالیتهای زودبازده و کوتاهمدت خیلی بیشتر از پروژههای زیرپوستی بلندمدت است. جوان است و عجول و کمطاقت دیگر!
و شاید همین اقبال به کارهای کوتاه مدت باشد که تعداد کنگرهها و همایشها و نشستهای بیریشه و بدون دنباله را قارچگونه افزایش داده است. نهایتا بعد از دو سه ماه پیگیری، همایشی برگزار میشود و عدهای دور هم جمع میشوند و به صحبتهای چند آدم نامدار و شناخته شده گوش میدهند و خبرش مثل توپ صدا میکند و اسمی از مؤسسه یا نهاد برگزار کننده همه جا پُر میشود و با برگزارکنندگان، مصاحبههایی میشود و عدهای دلسوز هم به خاطر دغدغهمندی برگزارکنندگان و اهداف متعالیشان، آفرین و صدباریکلا میگویند و تمام!
درست به همین راحتی. تمام!
همایشی با یک مدت تلاش و چند میلیون پول بیزبان شکل میگیرد و بعد از دو سه روز هم تمام میشود و هیچ اثری از آن جز اسمش باقی نمیماند. البته اشتباه نشودها! من مخالف برگزاری همایش نیستم. مخالفِ برگزاریِ بیهدفِ همایشها هستم.
همایش ِ صرف را باید گذاشت دم کوزه و آبش را ریخت پای چند گلدان تشنه!
همایش فینفسه جز زحمت و هدر دادن پول، و خب البته گاهی هم رفع مهجوریتِ نسبی از بعضی مقولهها، سودی ندارد؛ مگر اینکه تبدیل شود به مقدمه یا مؤخرهٔ یک حرکت بلندمدت و پویا. یعنی یا بیاییم با برنامهریزی دقیق، همایشی بگیریم و استارت کاری بلند مدت و برنامهریزی شده را اعلام کنیم و جشن بگیریم، یا با برگزاری یک همایش بعد از مدتها کار روی یک پروژهٔ بلندمدت، بیاییم دستآوردهای آن طرح را اعلام کنیم و موفقیتهایش را جشن بگیریم.
چیزی که توی این چند سال اخیر در حوزهٔ وبلاگنویسی شاهدش بودهایم، جزءِ همان همایشهای پول و وقت هدر ده بوده که هیچ مدیریتی و هیچ هدفی پشتش نبوده، و اگر هم بوده، مدیریت موفقی نداشته است. [به شدت امیدوارم که همایش عفاف و اخلاقی که چند روز پیش برگزار شد، از این نوع همایشها جدا بوده و یک حرکت هدفمند و دنبالهدار باشد.]
کدامیک از این همایشهایی که در چند سال اخیر برگزار شده است، منتهی شده به ایجاد یک کارگروه منسجم با هدفی مشخص؟
همین چند ماه پیش، همایشی در حوزهٔ وبلاگنویسی، توسط یک گروه دغدغهمند و خوشفکر، برگزار شد و در همان همایش اعلام شد که این نشست و هماندیشی هر ماهه تکرار خواهد شد و گروه شرکتکننده به همین وسیله، در جهت بعضی مسائل اجتماعی و دینی تغذیهٔ فکری خواهند شد و حرکتی منسجم شکل خواهد گرفت و هزارتا از همین حرفهای قشنگ دیگر.
الان که چیزی بیشتر از شش ماه از برگزاری آن همایش میگذرد، نه خبری از همایش دوم شده است و نه حتی یک ایمیل خشک و خالی جهت حفظ ارتباط با شرکت کنندگان، برایمان ارسال شده است.
دوستان دلسوز و خوشفکر! بیاید به جای این همه کارهای پر سر و صدا و بیفایده، به فکر پروژههای طولانیمدت، با حرکتی آرامتر و پیوستهتر باشیم. بیاید فشفشههای نوع دوم باشیم که بعد از طی مسافتی در آسمان میشکفد. تجربهٔ مسلم ثابت کرده است که ارتباط مستمر و آموزشهای مداوم، در مدت زمان طولانیتر، معجزه میکند. بیایید معجزه کنیم!
از وقتی یادم میآید، یک جور سرزنش و نفرت در عبارت «ازدواج موقت» و «صیغه» بود که ناخواسته همه را از آن رمیده میکرد. بهتر است بگویم همهٔ خانمها را. تابویی که هنوز هم خیلی جاها شکسته نشده و ممنوعیت و قبح آن به همان قوت باقی است.
تا آنجا که در بعضی از شهرستانها، ترجیح میدهند زوجی که به صورت رسمی و سنتی قصد ازدواج دارند، برای شناخت بیشتر، مدتی بدون محرمیت با هم در ارتباط باشند، اما تن به بدنامی صیغه ندهند!
ولی وقتی بدانیم که ازدواج موقت شرایطی دارد و ائمه(ع) با قبیح دانستن ازدواج موقت برای مردانی که همسران دائم دارند و مانعی در مسائل زناشویی ندارند، آن را از صورت جولانگاه شهوت مردان خارج کردهاند*؛ شاید بهتر بتوانیم به ضرورت وجودی آن فکر کنیم.
دربارهٔ سوء استفادهای که مردان متأهل از این ازدواج کردهاند، در لینکی که در پاورقی آمده است، نکات خوبی را میتوانید ببینید. چیزی که مسلم است این است که حذف کامل یک قانون شرعی، به دلیل احتمال سوء استفادهٔ بعضی فرصتطلبهای شهوتران، معقول نیست. همیشه کسانی هستند که از قوانین، سوء استفاده کنند.
ازدواج موقت، مقدمهٔ ازدواج دائم
در این نوشته فقط به یکی از کاربردهای مفید و مورد اشارهٔ اغلبِ بزرگان از این ازدواج میپردازم. یعنی ازدواج موقت برای جوانانی که یا به دلیل کم سن و سالی و یا به خاطر اشتغالات درسی و یا هر دو، قادر به ازدواج دائم و زندگی زیر یک سقف نیستند. سادهتر بگوییم؛ ازدواج موقت برای دانشآموزان، دانشجوها و سربازان.
در حال حاضر که فاصلهٔ زمانی بلوغ جسمی فرد تا زمانی که آمادهٔ پذیرش مسئولیت ازدواج یا تشکیل یک خانواده باشد، خیلی زیاد است؛ برای رفع نیازهای عاطفی و جسمی دختران و پسران چه باید کرد؟
باید اجازه داد که با بیقیدی تمام در سطح جامعه، در خیابانها، پارکها و مدارس به دنبال رفع این نیاز باشند؟ و آیا اصولا با به رسمیت شناختن این بیبند و باریها، نیازهای جسمی و خصوصا نیازهای عاطفی و روحی آنها ارضا میشود و به آرامش میرسند؟ یا شاید هم به عقیدهٔ برخی، بشود از آن ها خواست که در تمام این سالها «تقوا» پیشه کنند؟!
بهتر است کمی منطقی باشیم.
اینکه در این ازدواج، علاوه بر محرمیت و مهار احساسات غلیانی دختر و پسر و حتی ارضاء جنسی آنها، پسر مکلف به پرداخت نفقه نیست و دختر هم مسئولیت سنگینی به عهده ندارد؛ از نکتههای مثبت و کارگشایی است که روی آن تأکید میشود.
مشکل کجاست؟
اما با این وجود چرا در جامعهٔ ما، نسبت به ازدواج موقت، خصوصا در سنین پایین و به ویژه برای دخترها و پسرها، اینقدر جبههگیری میشود؟
به نظرم اولین و مهمترین دلیل آن، دیدی است که ما نسبت به این ازدواج داریم. یا تعریفی که از این ازدواج جا افتاده است. این که این ازدواج،«موقت» است، این تصور را ایجاد میکند که دختر و پسر به جای دوستی و روابط پنهانی، میتوانند کلاه شرعی سر بگذارند و همان رابطهٔ «دوستی»ِ ناپسند را با وجهی شرعی در پیش بگیرند. یعنی به این ازدواج به چشم یک «دوستی»ِ گذرا یا «درمان»ِ موقت احساسات و شهوات جوانی نگاه میشود.
واضحتر اینکه نگاهی که به این ازدواج میشود، اصولا یک «ازدواج» نیست و آن را یک دورهٔ کوتاه دوستی میدانند که بعد از اینکه دختر و پسر از هم خسته شدند یا به هر دلیلی، دیگر چشم دیدن همدیگر را نداشتند، رابطه را تمام میکنند و هر کدام دنبال کار خودشان میروند.
اما اگر نگاه به ازدواج موقت، نگاه به یک «ازدواج» باشد، دیگر آن را در حد یک وسیلهٔ ارضا شهوت پایین نمیآوریم. فرق ازدواج موقت با شهوترانیهای لجامگسیخته و هر شب با کسی خوابیدن، در نگاه عاقلانه و جدیتر به این مسئله، به عنوان یک «ازدواج» است.
اگر بدانیم که متعه، یک «ازدواج» است و به اندازهٔ ازدواج دائم، در انتخاب همسر دقت کنیم و مته به خشخاش بگذاریم، قسمت اعظم این مشکل حل میشود. کافی است همان حساسیتهایی را که در ازدواج دائم داریم، در این ازدواج هم داشته باشیم.
به عبارتی اگر به متعه، به چشم مقدمهای برای ازدواج دائم نگاه کنیم، معیارهای انتخاب همسر در آن، دیگر به خوشآمدن ِ ظاهری محدود نمیشود. پدر و مادرها دقیق میشوند و بچهها بیشتر فکر میکنند. اخلاق و ایمان و خانواده و جوهرهٔ وجودی دختر و پسر جای معیار کمارزشی را که عموما در ازدواج موقت مطرح است میگیرد تا بعد از مدتی «زندگی» در زیر سایهٔ ازدواج موقت، دختر و پسر آمادهٔ ازدواج دائم با یکدیگر بشوند.
تأمین آرامش روحی جامعه
نتیجهٔ این نگاه، کم شدن هوسرانیهای بیبند و بار خیابانی و از همه مهمتر، سلامت روحی دخترها و پسرهای جوان و همهٔ افراد جامعه است. وقتی ازدواج موقت، به عنوان مقدمهٔ ازدواج دائم و شروع آن، در بین جوانان شایع شود، علاوه بر کاهش نگاههای سیریناپذیر و شهوانی پسران و دختران در خیابان، آرامش روحی جامعه تا حد زیادی تضمین میشود.
مخفیکاری و نگرانی از بعضی تبعات ارتباط نامشروع، سوء ظن افراد جامعه به زوجهای جوان، نگرانیهای خانواده و حساسیت و سوءظن آنها نسبت به فرزندانشان و نسبت به رفت و آمد و روابط آنها، احساس عدم امنیت در جامعه به دلیل ازدیاد جوانان مجرد ِ آکنده از نیاز، … همه مسبب و منشأ استرسها، نگرانیها و ناآرامیهای روحی است که با تصحیح نگاه به ازدواج موقت، تا حد زیادی درمان میشود.
با همهٔ این احوال، خیلی جالب است که ما ارتباط غیرشرعی دخترها و پسرهایمان را ترجیح میدهیم به این ازدواج. ما حاضریم با بیاعتنایی نسبت به تقبیح جامعه و «حرف و حدیثها»، تن به یک رابطهٔ غیرشرعی بدهیم، اما حاضر نیستیم در مقابل یک حکم شرعی مسلم، قد علم کنیم. بیایید کمی دیدمان را عوض کنیم.
در این باره باز هم حرفهایی هست…
* احادیثش را از اینجا بخوانید.
- لینک این مطلب در پارسینه

چقدر دلم میخواست یک روزی مینشستیم چند فیلمنامهٔ ناب «اسلامی» مینوشتیم و عوض این سریالهای آبکی ِ تکراری که آدمهایش از اسلام و ایمان فقط یک ریش دارند و چادر سیاهی که همیشه باز است و پر ِ آن توی باد تاب میخورد؛ چهار تا فیلم اجتماعی-اسلامی آمادهٔ پخش میکردیم.
از زندگی یک زوج جوان و خوشبخت با اوضاعی متوسط مینوشتیم که اگر خانهٔ ویلایی ِ چند طبقه و ماشین خارجی و موقعیت اجتماعی ِ زاییدهٔ ثروتشان ندارند، یک دنیا آرامش و صداقت و محبت و احترام دارند که با همین داراییها، همهٔ مشکلات زندگیشان را به خود هموار میکنند.
یا اصلا به جای به تصویر کشیدن یک پیرزن ِ چادر به سر ِ تسبیحگوی بر سر سجاده، داستان زندگی دوستم، فاطمه، را مینوشتیم که چطور یک وقتی به خاطر اشتباهش، با محدودیتهای پدر و مادرش سر کرد و وقتی به خاطر این محدودیتها به حالش غصه میخوردیم، میگفت: «ولی من اصلا ناراحت نیستم. چون میدونم که این کاریه که رضایت خدا توش هست. خودش گفته احترام به والدین. میگن نرو، نمیرم؛ چون میدونم اون، این طوری راضیه».
یا مینشستیم و زندگی نرگس را مینوشتیم که چقدر با آرامش از اطمینانش به خدا میگفت و وقتی بچهها از روی محبت نسبت به سلامت جنینش، هشدار میدادند، هیچ اثری از استرس خانمهای باردار ِ دیگر، در او نمیدیدیم: «خب برای چی نگران باشم؟ خدا خودش محافظشه. مگه ما چطوری بزرگ شدیم؟ غیر از اینه که خدا حواسش بهمون بود؟»
یا از زندگی همکلاسیام، زهرا، میگفتیم که توی برههای، همسرش ازش خواسته بود کمتر بیرون برود، بیشتر توی خانه باشد و به امور خانه برسد و ما وقت شنیدنش فکر میکردیم لابد چقدر احساس بدبختی میکند که مثل زندانیها باید صبح تا شب به یک چهاردیواری زل بزنند، یا حتما از دست شوهرش خیلی دلشکسته است، یا چقدر ناراحت است که شوهرش زباناً درب خانه را به رویش بسته؛ در حالیکه بعد از شنیدن تعجب و دلسوزی ما میگفت: «من که ناراحت نیستم! یه مدت فشار کاری روش هست و دوست داره وقتی میاد خونه، من خونه باشم و همه چیز مرتب باشه. این طوری به برگشتن آرامشش کمک میشه. این چیزیه که خدا امر کرده و رضایتش هم توی همینه».
نه که تریپ مؤمنی بردارند و لاف بزنند و توی تنهاییهایشان زار بزنند که چرا از فلان چیز محرومشان کردهاند یا چرا در فلان مخمصه گیر کردهاند؛ نه! قلباً نظرشان همین بود و صادقانه راضی بودند و رضایت خدا را در همین رفتار میدیدند.
خیلی وقت است اثری از این زندگیها، از این رضایت و تسلیمها توی برنامههای تلویزیونی نمیبینیم؛ حتی اینها، صحنههای ناب و کمیابی شدهاند که دور و بر خودمان، توی دنیای واقعی هم، به سختی پیدا میشود.



(8 رأی، میانگین: 3.38 امتیاز از 5)