جای خالیِ مدیریت کاربردی

deadlineتلویزیون دارد پشت صحنهٔ یکی از سریال‌های ماه رمضان را نشان می‌دهد. در یکی از بخش‌ها، صحبت یکی از عوامل پشت صحنه را پخش می‌کند که با خستگی تمام می‌گوید ده شب است نخوابیده و روز و شب مشغول کارند. کمی بعد مشخص می‌شود که قسمت‌هایی از سریال، همزمان با پخش آن از سیما در حال فیلمبرداری بوده است. حتی فیلم‌نامهٔ آن هم همزمان با ساخت فیلم تکمیل می‌شده است. از تولید به مصرف، با فاصله‌ای حدود پانزده تا بیست روز. در این گزارش مستند از این تلاش شبانه‌روزی عوامل، تقدیر و تشکر می‌شود.

مستند تمام شده است و من همچنان درگیر بزرگداشت و تقدیر از این نوع کار کردن‌ام؛ تقدیر و تشکر از کاری که در دقیقهٔ نود انجام شده است.

به این فکر می‌کنم که چرا باید برای سریالی که زمان پخش آن مشخص است، این‌قدر دیر تصمیم‌گیری شود، این‌قدر دیر فیلم‌نامه تهیه شود و این‌قدر دیر کار فیلمبرداری آن کلید بخورد؛ و حالا که همهٔ این برنامه‌ریزی‌ها به وقتش انجام نشده، و اصلا برنامه‌ریزی‌ای وجود نداشته است، چرا باید از این که کاری شتاب‌زده انجام شده است، به اسم کار و تلاش شبانه‌روزی تقدیر کرد؟ چرا از دست‌اندرکاران فیلم که تمام عوامل‌شان را به فشار کاری و زحمت شبانه‌روزیِ غیرمعقول انداخته‌اند چنین تشکر می‌شود؟ چطور سیما ریسک به این بزرگی را به جان می‌خرد که اجازهٔ پخش سریال نانوشته‌ای را بدهد، در حالی‌که فرصت و زمان کافی حتی برای نظارت و رفع نواقص آن وجود ندارد؟

به عبارتی این گزارش دارد می‌گوید مدیران سیمای جمهوری اسلامی، هنوز در برنامه‌ریزی برای مناسبت‌های ثابت و مشخص طول سال هم ناتوان‌اند و بی‌برنامه. حجم مخاطبین صدا و سیما که به طور پیش‌فرض کل جمعیت کشور است، نشان از عظمت و حساسیت پروژه‌های آن دارد. اما ظاهرا برای چنین پروژه‌های حساس و گاه حیثیتی، حتی برنامه‌ریزی‌های سالیانه هم وجود ندارد. که اگر وجود داشت، هیچ سریالِ در حالِ فیلم‌برداری‌ای اجازهٔ پخشِ همزمان پیدا نمی‌کرد و پخشِ هیچ برنامهٔ روی آنتن‌ای، به دلیلِ کمبود بودجه و نقصان مالی، متوقف نمی‌شد.

این، نمونه‌ای از هزاران کاری است که در کشورمان به همین شکل ضربتی انجام می‌شود. کارهایی که نشان می‌دهد جای تکنیک‌های مدیریتی در بسیاری از پروژه‌های جاری کشورمان خالی است؛ مدیریت زمان و نیروی انسانی. برنامه‌ریزی‌های بلندمدت هنوز به رسمیت شناخته نشده و یا بهایی به آن داده نمی‌شود؛ حتی اگر آن مدتِ بلند، زمانِ کوتاهِ یک ساله باشد!

گذشته از این‌ها جای بسیاری از ملاحظات انسانی هم در پروژه‌های جاری کشورمان خالی است. نیرویی که به خاطر حجم زیاد کار، دچار استرس و فشار و خواب و خوراک نامناسب و استراحت ناکافی است، یعنی از نظر روحی و جسمی در شرایط خوبی نیست، طبیعی است که نتیجهٔ کارش چنان که مورد انتظار است نباشد و به مرور، به خاطر تحلیل قوای جسمی و روحی‌اش، دورهٔ کارآمدی او و سال‌های توانمندی‌اش تقلیل پیدا کند و از نظر روحی با کاری که انجام می‌دهد یک‌دله نشود.

در پروژه‌های گوناگون سازمان‌های مختلف، اعم از دولتی و خصوصی، و خُرد و کلان، چنین ضعف بزرگی وجود دارد؛ و بلکه جزء لاینفک حوزه‌های مدیریتی ما محسوب می‌شود. به طور مثال، چند درصد از همایش‌های کوچک و بزرگ را دیده‌اید که از ماه‌ها قبل برای آن برنامه‌ریزی شده باشد و در زمان برگزاری آن، تمام کارها با آرامش و طبق زمان‌بندی از پیش تعیین شده انجام شده باشد و نیروها متحمل هیچ فشار غیرمعقول و تحمیلی‌ای که ناشی از ضعف تصمیم‌گیری و مدیریت باشد، نشده باشند؟

نمی‌توان منکر این حقیقت شد که بخشی از این بی‌نظمی‌ها ناشی از تصمیمات ناگهانی و ابلاغ دستورالعمل‌های ضربتی از سوی دولت‌مردان و قوای حکومتی است، ولی علی‌رغم این که نمی‌توان همهٔ فعالیت‌های کشور را در ارتباط با این تصمیمات دانست، می توان گفت نهادینه نشدن مفهوم صحیح مدیریت زمان، هدفمندی، آینده‌نگری و لحاظ کردن و به رسمیت شناختن پروژه‌های بلندمدت، چیزی است که گریبانگیر اغلب مدیران کوچک و بزرگ ما شده است؛ چیزی که علاوه بر صنعت، دامن مسائل و موضوعات فرهنگی جامعه را هم گرفته است.

راه‌های توسعهٔ موفقیت و افزایش بهره‌وری و ارتقاء کیفیت، الزاماً راه‌های طاقت‌فرسا و صعب و سختی نیست.

۶ دیدگاه

«نماز اول وقت» واجب نیست

right-decisionصبح زود از خانه می‌زنم بیرون. علاوه بر مدارکی که فکر می‌کنم ممکن است لازم شود، کتاب‌های امانی را هم با خودم برمی‌دارم. تا مصاحبه‌ام تمام شود و ملاقاتم با مسئول یکی از ادارات به آخر برسد و برسم به کتابخانه، ظهر شده است.

صدای اذان بلند است که کتاب‌ها را تحویل می‌دهم. مسئول کتابخانه که خانمی است بسیار خوش‌حافظه که از کتاب‌ها مثل تخم چشم‌هایش محافظت می‌کند، سر پا ایستاده است. بعد از تحویل کتاب‌ها، حرف از بردن چند جلد تفسیر می‌زنم که بلافاصله می‌گوید: «الان وقت نمازه. من که نمی‌تونم از نمازم به خاطر شما بزنم.» از حرفش جا می‌خورم. می‌گویم: «چند جلد کتاب مشخص می‌خوام. زمان نمی‌بره.» می‌گوید: «باشه برای بعد از نماز. چرا این موقع اومدی؟ سر ظهر وقت اومدنه؟!» کم‌کم دارد شاخ‌هایم از استدلال‌هایش در می‌آید.

در حالت بُهت لبخند می‌زنم و می‌گویم: «شما گفته بودید ساعت کار کتابخونه تا ساعت دو هست، منم تو ساعت کاری کتابخونه اومدم.» می‌گوید: «بله، تا دو هست، ولی الان وقت نمازه» وقتی تکرار می‌کنم که کارم وقت‌گیر نیست و کتاب‌ها و جای کتاب‌ها را بلدم، می‌گوید: «برو کتاب‌ها رو بردار» و بعد می‌سپارد به آقایی که پشت رایانه نشسته و دارد مقدمات الکترونیکی شدن سیستم کتابخانه را فراهم می‌کند که شماره جلدهای تفسیری که برمی‌دارم را یادداشت کند و خودش می‌رود نمازخانه.

آن روز به خیال خودم قضیه تمام شد و ایشان خیلی لطف کرده‌اند و کارم را راه انداخته‌اند. دو هفته بعد هنوز کارم با تفاسیر تمام نشده است. زنگ می‌زنم که برایم کتاب‌ها را تمدید کند. تا اسمم را می‌شنود با تندی می‌گوید: «شما چطور این همه تفسیر با خودتون بردید؟» تعجب می‌کنم. من فقط پنج جلد برداشته‌ام و سقف کتب امانی تا هفت جلد است. وقتی این را می‌گویم، می‌گوید: «باشه، اصلا تفسیر رو نباید بیرون ببرید!» می‌گویم: «من قبلا هم ازتون کتاب تفسیر امانت گرفته‌ام. این بار هم به‌تون گفتم که می‌خوام این کتاب‌ها رو ببرم» می‌گوید: «شما موقع نماز اومدید و من نبودم که کتاب‌ها رو به‌تون بدم» می‌گویم: «شما نبودید، ولی گفتم که چه کتابی رو می‌خوام ببرم؛ اگر خاطرتون باشه، بعدش گفتید به همکارم بگو چه جلدهایی‌ش رو بردی، نگفتید بگو چه کتابی رو بردی». جواب می‌دهد: «اصلا اینا کتاب مرجع‌ه. نباید از کتابخونه خارج بشه».

کلافه شده‌ام از دستش. می‌گویم: «اگه مرجع هست و اجازهٔ خروج نداشت، همون روز بهم می‌گفتید. من که از قوانین دانشگاه شما خبر ندارم». برآشفته، زبان به تحقیر باز می‌کند: «اینا گفتن نداره که. شما مثلا دانشجوی دکترا هستید!؟ کتابخونه دانشگاه خودتون هم برید همین‌جوری‌ه» سرخ می‌شوم از عصبانیت. می‌گویم: «چه ربطی به دکترا داره؟ هر کتابخونه‌ای برای خودش قوانین جدایی داره. دانشگاه ما کتاب تفسیر رو هم به امانت می‌ده». باز حرفش را عوض می‌کند و بهانه‌ای دیگر می‌تراشد: «حالا اگه رئیس دانشگاه بیاد و این تفسیرها رو بخواد من چی بهش بگم؟»! می‌گویم: «از هر کدوم از این تفسیرها، دو سه نسخه توی کتابخونه‌تون هست». می‌گوید: «من دیگه به شما کتاب تفسیر امانت نمی‌دم.»…

از این حرف‌ها دو هفته‌ای می‌گذرد و هر وقت چشمم به آن تفسیرها که هنوز روی میزم دارد خاک می‌خورد می‌افتد، طعم تلخش در کامم تازه می‌شود. هر چه مکالمهٔ تلفنی را مرور می‌کنم، تشتت بهانه‌ها و نداشتن محور واحدِ انتقادات ایشان، من را به این می‌رساند که تمام ناراحتی و بهانه‌جویی مسئول کتابخانه ناشی از مراجعهٔ قبلی‌ام در وقت نماز ظهر بوده. راستش شنیده بودم که ایشان آدمی است که اگر باش راه بیایی بسیار بات راه می‌آید و اگر رابطهٔ خوبی باش برقرار نکنی، در گرفتن کتاب دچار مشکل می‌شوی. برخوردهای گزینشی ایشان با دانشجوهای همان دانشگاه را هم شنیده بودم. اما حالا همین‌ها یقهٔ خودم را گرفته بود و خاطرهٔ بدی از من در ذهن ایشان مانده بود و من هم تبدیل شده بودم به یکی از همان دانشجوهای گزینش شده!

از حالا دارم به این فکر می‌کنم که وقت بازگرداندن کتاب‌ها چه برخوردی قرار است اتفاق بیفتد و من که مهم‌ترین مرجعم در شیراز، همین کتابخانه است که بیشتر کتب تخصصی مورد نیازم را دارد و عملا محتاج آن‌ام، چطور باید برخورد کنم. سکوت کنم؟ بی‌عذر و تقصیر، عذرخواهی کنم؟ نصیحت کنم؟

به این فکر می‌کنم که کاش می‌دانست در نظر همان خدایی که نماز اول وقت را «مستحب» کرده است، خدمت به خلق و گره‌گشایی از کار آن‌ها صدها بار بیشتر می‌ارزد به نماز اول وقتی که چند نفر آدم را نیم ساعت تا یک‌ساعت معطل کند برای کاری که پنج دقیقه‌ای انجام می‌شده است تا از یک کار مستحب مثل نماز اول وقت جا نماند. کاش که می‌دانست این عملِ دینی‌اش، چقدر ضد دین است.

کاش که همهٔ کارمندان و کارکنان و همهٔ آن‌هایی که محل رجوع مراجعین‌اند، می‌دانستند که آنچه که واجب است «نماز» خواندن است، نه «نماز اول وقت» خواندن. کاش ذره‌ای برای وقت و زمان ارباب رجوع ارزش قائل باشند و به نیت تقرب به همان خدایی که برای نماز اول وقتش از کل دنیا و مافی‌ها می‌زنند(!)، دغدغهٔ گره‌گشایی از کار خلق‌الله داشته باشند…. البته فکر می‌کنم واضح باشد که این به معنای سبک شمردن نماز نیست؛ اما باید دقت کرد که اولویت‌ها را درست تشخیص داد و آنجا که اقتضا می‌کند، به‌جای “مهم” به “اهم” پرداخت.

و کاش که دست از زیادی رفیق شدن با خدا برمی‌داشتیم و به جای خدا، خودمان مستحب‌ها را بر خود واجب نمی‌کردیم!

(برای اطلاع بیشتر از اهمیت خدمت به خلق در اسلام، به این نمونه روایات نگاه کنید + و +)

۱۵ دیدگاه

انتخابات خارج از گود

11th-election

این انتخابات برایم یک جور دیگر است. با انتخابات‌های قبلی فرق‌هایی دارد. البته که خاطرات بد انتخابات پیشین و قضایای دور و برش ذهن خیلی‌هامان را منفی کرد نسبت به انتخابات؛ ولی این «یک جور دیگر» بودن این انتخابات برای من، همه‌اش به خاطر این نیست.

اول از هر چیزی برمی‌گردد به نامزدهای این دوره. دوره‌های قبلی، انتخابات تقریباً دو قطبی بود و انتخاب کار چندان مشکلی نبود.  در انتخابات این دوره اما سه چهار تا نامزد مورد نظرم، کم‌حاشیه‌تر و شبیه‌ترند نسبت به هم و هر کدام ضعف‌ها و نقاط قوتی دارند که  آدم فکر می‌کند اگر می‌شد همهٔ این چندتا با هم تیم ریاست‌جمهوری را تشکیل می‌دادند، چقدر خوب بود. با این همه، این مشخص نبودن رأیْ حتی برای خودم، یک جور هیجان آرام دارد که دوستش دارم.

از طرفی برخلاف هر سال، امسال گیرافتاده‌ام در خوابگاهِ دانشگاه و دورم از هر محفل بحث و نقد و نظر سیاسی؛ از جمله محفل کوچک خانوادگی‌مان؛ و برادرم که همیشه در این موارد با هم مباحثه و انتقال دیدگاه داشتیم.

از شانس بدم، درست روز انتخابات می‌رسم خانه و فرصت برای رای‌زنی و بحث، خیلی کم است. فعلاً دارم سعی می‌کنم از همین برنامه‌های تلویزیونی کاندیداها و برنامه‌هایشان، به یک نتایجی برسم.

نکتهٔ جالبی که این دور بودنِ نسبی از فضای انتخابات، و عدم تعلق خاطر به یکی از این نامزدها برایم داشته‌است، ارزیابی عملکرد هواداران کاندیداها از یک فاصلهٔ دورتر و خارج از گود است.

مثلاً الان دورویی و تعارض را در بین طرفداران یک کاندیدا و افراط را میان طرفداران کاندیدای دیگر به خوبی می‌بینم و در دل منزجرم و به سادگی رفتار بعضی‌ها لبخند می‌زنم. و بیش از هر زمان دیگری دارم می‌بینم که علاقه به یک کاندیدا چطور باعث بولد کردن و خاص کردن یک رفتار بسیار سادهٔ آن کاندیدا می‌شود؛ در حالی‌که ممکن است این رفتار، مشترک باشد میان چند کاندیدا؛ و بزرگ‌نمایی و تحسین‌های افراطی برای ساده‌ترین کارهای آن کاندیدا، چطور پوستر و شعار می‌شود و روی دست‌های هواداران بلند می‌شود.

برایم جالب است که احساسات و هیجانات، چطور کارهای ساده و کوچک یک کاندیدا را در چشم هوادارانش خاص و بزرگ جلوه می‌دهد و ساده‌ترین کارهای کاندیدای رقیب را شایستهٔ تمسخر و تحقیر. از این‌جا که من نشسته‌ام – و خیلی‌ها نشسته‌اند- و نظر خاصی به کاندیدای خاصی نداریم، این فضای احساسی و هیجانی، گرچه که شورآفرین است، اما معلوم می‌کند که وقتی از قبل، انگشتِ انتخاب بر کاندیدای خاصی گذاشته باشی، به عدالت رفتار کردن و به عدالت صحبت کردن دربارهٔ آن کاندیدا و نامزهای رقیب، چقدر سخت است و حفظ حد اعتدال چه انصاف و تقوایی می‌خواهد…

۶ دیدگاه

یک مُشت عوامِ بی‌فکر

اسمش جلسهٔ هم‌اندیشی اساتید است. اسم دهان‌پرکنی است. چیزهای دهان پرکنی هم البته در جلسه پیدا می‌شود. خیار که پای ثابت جلسه‌هاست و سیب زرد و چای‌ای که بعداً می‌رسد.

در بین صحبت‌های اساتیدِ خانم، هیچ حرف درخوری پیدا نمی‌شود؛ یک سری حرف‌های تئوریک که انگار از محفوظات استاد بعد از خواندن یک کتاب روش تدریس و کلاسداری در ذهنش مانده و انصافاً هم خوب مانده! در بین صحبت‌های اساتید مرد، دغدغه‌های کلان‌تری دیده می‌شود و «بعضاً» جدی. چرا که هر دغدغهٔ کلانی الزاماً جدی نیست.

یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات، تقویت و تغذیهٔ فکری و اعتقادی اساتید است و بالا بردن توان پاسخ‌گویی به شبهات، که حرف بجایی است. اما محرک و منشأ این حرف کمی برایم عجیب و تا حدی نگران کننده است: «سؤالاتی که بعضاً پرسیده می‌شود، زیر سؤال بردن مسائلی است که آدم از بچه مذهبی‌های شرکت کننده در دوره‌های حوزهٔ اسلامی دانشجویی توقع ندارد. یک دانشجو آمده گفته من فلان تئوری رهبر را دربارهٔ تمدن اسلامی قبول ندارم.»

اولش جا می‌خورم. فضای سنگین جلسه و کم‌تجربگی‌ام در قیاس با اساتید دیگر، منع‌ام می‌کند از این که حرفی بزنم؛ و از این که بپرسم دقیقاً چنین شبهات و سؤالاتی چه ایراد بزرگی دارد که استاد را آشفته کرده و او را پی یک راه حل بنیادین فرستاده است.

تا آخر جلسه صبر می‌کنم و فکر می‌کنم. استاد طرح کنندهٔ این نظر، کار دارد و زودتر از آن که نوبت به حرف‌های من برسد می‌رود.

بالاخره در قالب یکی دو جمله می‌گویم که این سؤالات فی‌نفسه اشکال که ندارد، خوب هم هست. چرا باید از پویایی ذهن بچه‌ها ترسید؟ این را البته توی دلم می‌گویم. ولی این را جرئت می‌کنم بگویم که به‌جای نگرانی از انحرافات جوانان به خاطر طرح چنین سؤالاتی، یا به‌جای مهیا کردن پاسخ‌های آماده و تغذیهٔ فکری دانش‌جوها حتی پیش از طرح و ایجاد پرسش، سعی کنیم راه صحیحِ فکر کردن را یادشان بدهیم. هر کس در هر درسی که دارد، به تناسب سعی کند راه فکر کردن و استدلال و استنتاج را آموزش دهد. با درست فکر کردن است که می‌توانیم آن‌ها را در مقابل انحرافات و شبهات بیمه کنیم. تا بچه‌ها شک کردن و سؤال کردن را یاد نگیرند، فکر کردن را یاد نمی‌گیرند؛ لقمه برداشتن و جویدن را یاد نمی‌گیرند… این افاضات آخری را هم البته در دلم می‌گویم.

توی راه با خودم فکر می‌کنم که چقدر حرف آن استاد درست است و چقدر حرف من… بعد شک می‌کنم به این که نکند من هم مثل بعضی اساتید خانمِ دیگر، صرفاً یک سری حرف تئوریک بی‌مصرف و ایده‌آل‌گرایانه زده‌ام!

thinking

این بی‌فکری بدجوری مثل خوره افتاده به تن‌مان. منظورم همان فکر نکردن است و آک گذاشتن ذهن و قوهٔ استدلال‌مان. مقصودم از «مان» هم همین ما و مردم‌مان است؛ همان‌ها که از قضا هر که می‌خواهد در موردشان حرف بزند خودش را سوا می‌کند و آن‌ها را «عوام» می‌خواند. اتفاقاً می‌خواهم بگویم این فکر نکردن در همهٔ ما هست، حتی همین مای خواص! خوب نفهمیدن و خوب تحلیل نکردن، هم یقهٔ عوام ساده‌دل را گرفته است، هم یقهٔ بالادادهٔ ما دانشگاهی‌ها را. انگار «عادت» کرده‌ایم به فکر نکردن. هر شنیده‌ای را باور و بازگو می‌کنیم و همه‌مان یک پا کارشناس و متخصص‌ایم در تمامی امور و زمینه‌های علمی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، پزشکی و…

و خب توضیح نمی‌خواهد که این عادت در دستهٔ تحصیل‌کرده چقدر آفتش بیشتر است، از این حیث که «آن که نداند و نداند که نداند» در جهل مرکب است. قبلا هم اشاره کرده‌ام و در آینده اشاره خواهم کرد که ما در این سیستم‌های آموزشی، به دانسته‌های‌مان اضافه می‌شود، اما به رشد فکری یا کار علمی‌مان نه. درست یاد نمی‌گیریم که نقد کنیم و به چالش بکشیم؛ خراب کنیم و از اول بنا کنیم. عمدتاً مصرف‌کننده‌ایم و عادت کرده‌ایم به این مصرف‌کننده بودن دانشجو؛ هم ما و هم اساتید و نظام آموزشی…

حرف زیاد است، اما یادمان باشد که کم‌خرد و کُندفهم فرض کردن عوام و در نتیجه ساده کردن هر چیزی برای فهم آن‌ها، خودش آفتی است که نمی‌گذارد ذهن ملت ما از ذهن کودکی نوپا پَروارتر شده، رشد پیدا کند و به جوانی بالغ و فهمنده که قوه تشخیص و تحلیل دارد برسد.

* «برای هر چیز دلیل و نشانه‌ای وجود دارد و دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، سکوت…» امام کاظم (ع)/ اصول کافی،ج ۱٫

بدون دیدگاه

نگاهی نو به زندگی

Familyتا به حال شده از خودتان بپرسید این سبک زندگی‌ای که ما داریم یا درباره‌اش دائماً داریم می‌شنویم، واقعاً سبک زندگیِ اسلامی است یا اصلاً زندگی اسلامی یک چیزی بوده که در گذر زمان الان به این شکل درآمده و به دست ما رسیده است؟

خیلی از ما، خصوصاً تا ابتدای سنین جوانی، آنچه را که به عنوان شریعت شنیده‌ایم باور کرده‌ایم و آن‌قدر آن را مسلّم می‌انگاریم که صورت دیگری برایش متصور نیستیم و گه‌گاه که از گوشه و کنار می‌شنویم که بعضی از مؤلفه‌های این سبک زندگیِ دینی در واقع هیچ ریشهٔ اسلامی ندارد، اگر گوینده‌اش را به خاطر گفتنِ چیزی که خلاف باورهای چند ساله‌مان بوده تکفیر نکنیم، بی‌شک دهان‌مان مقادیر هنگفتی باز می‌ماند از تعجب.

شاید باور نکنیم، اما بخشی از شکافی که امروز بین مذهبی‌ترها و آن‌ها که کم‌تر مقیدند ایجاد شده، و همین‌طور بخشی از تن‌ندادن‌های ما جوان‌ترها به بعضی از دستورات دینی، نتیجهٔ همین خلطی است که بین احکام شرعیِ مسلّم و صادر شده از معصومین(ع)، و بدعت‌های ساخته شده توسط غیرمعصومین شده است.

مثلاً زیاد دیده‌ایم که همسرها، پدرها و برادرهای مذهبی‌تر روی افشا و اظهارِ نامِ همسران، دخترها و خواهرهایشان در حضور نامحرم حساسیت دارند و این را یک جور مسئلهٔ ناموسی تلقّی می‌کنند. در حالی‌که شنیده‌ایم که پیامبر اسلام(ص) از دختر گرامی‌شان، حضرت زهرا(س) که گل سرسبد زنان بهشتی‌اند، در حضور اصحاب با نامِ ایشان، یعنی «فاطمه» یاد می‌کردند و یا همسرشان را با نام حمیرا، یعنی گل سرخ، خطاب می‌کردند. مقایسهٔ بین این لفظ، یعنی «گل سرخ» با لفظی که هنوز هم در بین بعضی خانواده‌ها متداول است، مثلِ «عیال»، «خانه» و «بچه‌ها»، آدم را به فکر وامی‌دارد که این همه تفاوت از کجا ناشی شده است؟ آدم متحیّر می‌ماند که چطور ما که مسلمان‌ایم، از پیامبرمان پیش افتاده‌ایم و گویی کاتولیک‌تر از پاپ شده‌ایم.

این که منشأ این نوع تعصب به گفتهٔ برخی، خلیفهٔ دوم، یعنی عمر، بوده یا از بسترهای تاریخی دیگری ناشی شده است، زیاد فرقی نمی‌کند؛ مهم این است که حرف یا گفتار بعضی از مسلمانان، از سنتِ پیامبرِ اسلام(ص) پیشی گرفته و آنچنان بین ما شایع شده است که حتی به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کند که شاید این یک «بدعت» باشد و نه جزئی از شریعت.

و یا نگاه کنید به رسمی که احتمالاً بقایای تعصبات کور گذشتگان بوده و هنوز در بعضی از خانواده‌ها به قوت خود باقی است؛ رسم و روشی که در آن پدر خانواده از ابراز محبت به اعضای خانواده امتناع می‌ورزد و یا برادر و خواهر نسبت به اظهار علاقه و تحسین موفقیت‌ها و نقاط مثبت یکدیگر گاه بی‌تفاوت‌اند.

این رفتار و عادت که به غلط، به اسم شرم و حیا جای خود را در خانواده‌ها باز کرده است لطمه‌های زیادی به بنیان خانواده و سلامت اجتماع وارد کرده است. خانواده‌ای که در آن پدر از ابراز علاقه به دختر و پسرش غافل است و زیبایی‌ها و ظرافت‌های دختر در آن دیده نشده، مورد تأیید و تحسین قرار نمی‌گیرد، یا فرزندان بعد از عبور از سال‌های کودکی از درک گرمای آغوشِ پدر بی‌نصیب می‌مانند و یا به اشتباه، به اسم تربیت و تعصب و حتی گاه دین، دختر از خودنمایی‌های مشروع در خانه محروم می‌گردد، می‌تواند مقدماتِ خودنمایی دختر و جلب محبت وی را در خارج از خانه مهیا کند.

کیفیت روابط محارم با یکدیگر جایگاه مهمی در شکل‌گیری شخصیت فرد دارد. دختر به حمایت مردان خانواده‌اش، اعم از پدر و برادر و حتی دایی و عمو، نیاز دارد. او نیاز دارد که یک مرد از زیبایی‌هایش تعریف کند، از مدل موهایش، از لباسی که امروز به تن کرده است، از خلقیاتش، از هنرش، از رفتارهایش. او نیاز دارد که از طرف یک مرد محبت و علاقه دریافت کند؛ و اگر همهٔ این‌ها در خانواده و توسط محارمش تأمین نشود، به ناچار و به اشتباه به دنبال راه دیگری برای جلب این محبت و تأمین این خواسته‌ها برمی‌آید. خودنمایی در خیابان، در دانشگاه و در مراکز عمومی یکی از این راه‌هاست که خیلی اوقات ریشه در اشتباهات رفتاری و بی‌توجهی پدر و برادر آن دختر نسبت به او دارد.

یک پسر هم نیازمند دریافت محبت از پدر و مادر و خواهر است، نیاز دارد که قابلیت‌هایش دیده شده و مورد تحسین قرار بگیرد، نیاز دارد به اعتماد خانواده نسبت به خود و مسئولیت‌هایی که به عهده می‌گیرد. و اگر همهٔ این‌ها از سوی خانواده تأمین نگردد جایی غیر از خانواده به دنبال آن خواهد بود.

مهربانی و محبت در سیرهٔ پیامبر(ص) و اهل‌بیت پیامبر اسلام(ع) از نکات برجسته و انکار نکردنی است. از محبت بین اهل بیت و فرزندان‌شان، محبت بین اهل‌بیت و والدین و سرپرستان‌شان، محبت بین خواهر و برادران از خاندان رسول(ص) و محبت بین اهل بیت و همسران‌شان، نمونه‌های متعددی در تاریخ اسلام وجود دارد و به وفور مصادیق ابراز علاقه میان آنان گزارش شده است. ابراز علاقهٔ پیامبر اکرم نسبت به دخترشان، فاطمه‌زهرا(س) در عصری که با به خاک‌سپاری نوزادانِ دختر به استقبالِ تولدشان می‌رفتند، چنان فراوان و چنان باشکوه است که آدم از شنیدنش دلش غنج می‌رود.

درست است که پدران ما پیامبر نیستند و دختران ما فاطمهٔ زهرا، اما مسلمانی و تلبّس به لباسِ دین و مذهبی که محمد(ص) طلایه‌دار آن است، ما را به تمسک از سیرهٔ آن حضرت مکلّف می‌کند. اما چقدر روابط ما در خانواده، رنگ‌گرفته از سیرهٔ نبوی است؟

توجه جنسِ زن و مرد از میان محارم، مثل توجه پدر به دختر، خواهر و برادر به هم، مادر و پسر و حتی عمو و دایی و خاله و عمه به دخترها و پسرهای خواهرزاده و برادرزاده‌ها، از موضوعاتِ مهم در شکل‌گیری شخصیت و شناخت خوب و بی‌ضرر از جنس مخالف و تحکیم‌بخش بنیان خانواده‌هاست که بسیار مورد غفلت واقع شده است.

کمی که به زندگی‌های‌مان دقیق‌تر شویم، نمونهٔ این نوع افراط و تفریط‌ها را می‌توانیم ببینیم. افراط‌هایی که بی‌ضرر یا کم‌ضرر نیستند و بعضاً موجب همان شکاف‌هایی شده‌اند که پیش‌تر گفته شد.

این یادداشت در شماره هجدهم (مرداد ۹۱) نشریهء داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز، چاپ شده است.

۱۸ دیدگاه

ضرورت کار فرهنگی بر روی مجموعه‌های فرهنگی

errors-in-cultural-centersچند سال است که زندگی‌ام با کارها و دغدغه‌های فرهنگی عجین شده است. دغدغه‌هایی که در بعضی از سال‌های عمرم سهم بیشتری در زندگی روزانه‌ام داشته و در بعضی سال‌ها کمی تحت الشعاع سایر فعالیت‌هایم قرار گرفته است. در تمام این مدت انواع مختلفی از کارهای فرهنگی را تجربه کرده‌ام و با گروه‌های مختلفی همکاری داشته‌ام. چیزی که در این میان و خصوصاً در سال‌های اخیر زیاد به چشمم می‌آید، غیر از مدیریت ناموفق و کارهای غیرمهندسی شده که قبلاً در اینجا ازشان حرف زده‌ام، بحث حساب و کتاب مالی در مؤسسات فرهنگی است.


دو مشکلِ حساب‌و‌کتابی
مشکل عمده، دیرکرد در پرداختی‌هاست. این مسئله که علتش یا کمبود بودجه است یا عدم مدیریت صحیح مالی، گریبانگیر نود درصد از مراکز فرهنگی است. (البته در این یکی دو سال اخیر به دلیل مشکلات اقتصادی کشور، این مشکل گریبانگیر خیلی از مراکز دیگر هم شده است). این مسئله زمانی تبدیل به معضل می‌شود که همراه شود با بدقولی مسئول یا مسئولین مربوطه در پرداخت حق الزحمه وقتی که از قبل زمان پرداخت را اعلام کرده‌اند. حتی از نظر من این‌ها از آن دسته مراکزی که زمان پرداخت‌شان ابداً مشخص نیست، بسیار غیرقابل‌تحمل‌ترند. (در واقع یکی از مشکلات من با یکی از همین مؤسسات، بدقولی مسئول حسابداری بود که هر بار قول یک هفته بعد را می‌داد و هر بار هم این اتفاق نمی‌افتاد. در حالی که اگر از همان ابتدا گفته بود برو سال دیگر بیا، راحت‌تر با این قضیه کنار می‌آمدم.)

بدقولی در این مراکز در حالی رخ می‌دهد که در اسلام نسبت به آن بسیار سفارش شده است، تا آنجا که خوش‌قولی را یکی از نشانه‌های ایمان برشمرده‌اند. در سوره اسراء (آیه ۱۷) خدا می‌فرماید: «به عهدتان وفا کنید که در قیامت از عهودتان سؤال خواهد شد» و جالب است که در توصیف رذایل قوم یهود، یکی از مواردی که مکرر در قرآن به آن اشاره شده است، عادت آن‌ها بر بدقولی و شکستن عهد و پیمان است.

مشکل دوم: پرداخت حق الزحمه‌های غیرمنصفانه است. مراکز فرهنگی در این مورد دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که به دلیل کمبود بودجه توانایی پرداخت حق الزحمه‌های متناسب با کارها و وظایف را ندارند، و آن‌هایی که علی‌رغم توان مالی، سهم بسیار ناچیزی را به نیروها اختصاص داده و سهم بیشتر را برای مؤسسه (نمی‌گویم خودشان!) برمی‌دارند. برای دستهٔ اول که جز دست به دعا شدن جهت برکت مال و بودجه کاری نمی‌شود کرد؛ اما دستهٔ دوم را می‌توان یکی از مشکلات جامعه فرهنگی برشمرد که اعتماد نیروهای مشتاق را به مجموعه‌های فرهنگی بسیار خدشه‌دار می‌کنند.


مثلاً چی؟
به طور مثال مدت دو سال در مؤسسه‌ای فعالیت می‌کردم که بیشتر نقش یک واسطه داشت؛ یعنی سفارش کار را از ارگان‌ها یا شرکت‌ها و مؤسسات دیگر می‌گرفت و آن‌ها را برای انجام شدن به افرادی که در دسترس داشت می‌سپرد. در اواخر دورهٔ همکاری متوجه شدم بخشی از کارهایی که نیروها بدون دریافت حق الزحمه برایشان انجام داده‌اند، در واقع پروژه‌هایی بوده‌اند که آن مؤسسه بابت‌شان مبالغی را از کارفرمای اصلی دریافت کرده بوده است. در یک مورد برای یک کار پژوهشی، دو میلیون تومان دریافت کرده بودند که سهم نیروی پژوهش‌گر از این کار، صفر تومان بود. بله صفر تومان! (طبیعی است که آن نیرو هم مثل ما تازه‌کار بود و فکرش معطوف به کارهایی برای خدا بود، بنابراین در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید که کارش حق الزحمه‌ای معادل دو میلیون تومان داشته باشد و …)

یا در بعضی موارد متوجه شدیم که حق واسطه‌گری‌ای که این مؤسسه بابت بعضی سفارش‌ها برداشت می‌کند، حدود پنجاه درصد از کل حق الزحمه بوده است. طوری که وقتی یکی از دوستان برای کاری که با واسطهٔ این مؤسسه انجام می‌شد، ماهیانه سیصدهزار تومان دریافت می‌کرد، بعد از واگذاری کار به خود ایشان و حذف واسطه، همین کار، حقوقی معادل ۶۰۰ هزار تومان در ماه برای ایشان دربر داشت.

به این مواردِ مؤسسهٔ مذکور، اضافه کنید بعضی حق الزحمه‌هایی که به بهانه‌های گوناگون و یا بدون هیچ بهانه‌ای پرداخت نشد.


یک مثال دیگر
یا به عنوان نمونه‌ای دیگر، همکاری جسته‌وگریخته‌ای با یکی از نشریات الکترونیکی داشتم که حق التحریر نویسنده‌ها، به «بهانهٔ» کمبود بودجه، یک سال بعد پرداخت شد!


و آخرین مثال از همین امروز
امروز روز انفصال کامل‌ام از یک مجموعهٔ دیگر بود که تازگی‌ها قصد پیوستن به آن را داشتم. قرار بود بخشی از کارهای پژوهشی این مجموعه را -که از قضا وابسته به یکی از ارگان‌های مهم کشور است- در زمینه‌ٔ بعضی از موضوعات فرهنگی به عهده بگیرم. در اولین جلسهٔ معارفه متوجه کار غیرمهندسی و وجود نیروهایی کاملاً غیرمتخصص در مجموعه شدم. با این حال فکر کردم چون حضور دائمی در آن مجموعه ندارم، بهتر است وظایف محولهٔ خودم را انجام دهم و به بخش‌های دیگر، هیچ کاری نداشته باشم. اولین پروژه را تحویل گرفتم و بعد از یک یا دو هفته تحویل دادم. قبل از تحویل گرفتن پروژه، حق الزحمهٔ مشخص شده برای کار من، با توجه به مقطع تحصیلی و نوع کاری که انجام خواهم داد، بین ساعتی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ تومان اعلام شد که البته برای این مقطع کم بود، اما چون امکان انجام کار به طور غیرحضوری میسر بود، قبول کردم.

مدیر پروژه که آشناییِ قبلی با من نداشت، بعد از رؤیت اولین کارم بسیار از آن ابراز رضایت کرد و حتی نظم و ترتیب و دسته‌بندی کار برایش جالب و جدید بود. بعد از تحویل کار، ساعات کاری و شماره حسابم را درخواست کرد. و من در عجب بودم از این سرعت عملی که در پرداخت‌ها قرار است اتفاق بیفتد. ساعت کاری‌ام پنج ساعت بود و وقتی این را به مدیر ابلاغ کردم، با تعجب پرسید: «چقدر؟» گفتم: «پنج ساعت». ایشان که ظاهراً از انجام کاری با این کیفیت در عرض پنج ساعت تعجب کرده بود، بار دیگر سؤال کرد: «پنج یا پنجاه؟» گفتم« «پنج ساعت». کمی بعد اطلاع داد که «حُسنِ انجام کار هم برایت منظور می‌کنم و ده ساعت کاری برایت می‌زنم».

با این حساب باید اولین حق الزحمه‌ام در این مرکز، حداقل ۵۰ هزار تومان می‌بود؛ یعنی همان ساعتی ۵ هزار. حدود یک هفته بعد متوجه شدم که مبلغ ۳۲ هزار تومان به حسابم واریز شده و از آنجا که این مبلغ هیچ تناسبی با آنچه که مدیر مذکور گفته بود نداشت، بعید می‌دانستم از طرف همان مرکز باشد. با این حال از مدیر مربوطه پرسیدم. قرار شد ایشان بعد از سؤال از مسئول حسابداری نتیجه را به اطلاع بنده برساند. بعد از دو هفته که دیدم خبری از مدیر پروژه نشد، مجدداً با ارسال یک پیامک از ایشان در این‌باره پرسیدم. جوابی که داد این بود: «اشتباه کرده بودن. مبلغ ۱۰ هزار تومن براتون واریز می‌شود» و بلافاصله در پیغامی دیگر تأکید کرده بود: «البته اگر هم واریز نشد چیزی از حق شما ضایع نگردیده. چون اضافی ساعت تشویقی بود… البته واریز می‌شود»!

و من مدتی مات ماندم در جوابِ حق‌به‌جانبی که از طرف ایشان دریافت کرده بودم. از یک طرف به خاطر مبلغِ به اصطلاحِ خودش «تشویقی»، چنین منّتی بر سر من گذاشته شده بود، و از طرفی آن مبلغ ۳۲ هزار تومان به‌اضافهٔ این ده تومانِ وعده داده شده، روی هم به حداقلِ مبلغ توافقی هم نمی‌رسید. مدت چند دقیقه دائم از خودم می‌پرسیدم پس تکلیف قول و قرار و وعده در کار مسلمانان چه می‌شود؟ اگر مبلغ مثلاً تشویقی قرار است به خاطر حُسن انجام کار داده شود، دیگر چه منّتی بر سر انجام‌دهنده‌ش است؟ و اگر قرار نیست داده شود، چرا از اول وعده‌اش را می‌دهند؟ چرا اگر ساعتی ۵۰۰۰ تومان قرارداد شفاهی می‌بندند، در هنگام پرداخت به ساعتی ۴۲۰۰ تومان تقلیل‌ش می‌دهند؟


بله دیگر! بیچاره کارِ فرهنگی!
wrong-behaviorآدم واقعا می‌ماند در کار یک عده بچه مسلمان که در کسوت فرهنگ و فعالیت فرهنگی کمترین اصول اخلاقی را هم زیر پا می‌گذارند. و بعد ما انگشت به دهان می‌مانیم که با این همه فعالِ -مثلاً- فرهنگی، چرا کَشتیِ فرهنگی کشورمان هر روز دارد فروتر می‌رود. وقتی در میان سکان‌داران امور فرهنگی ما، بچه مذهبی‌ها و طلبه‌هایی پیدا می‌شوند که حتی پای‌بند به پایه‌های سادهٔ اخلاقیات هم نیستند، طبیعی است که فرهنگ در کشورمان، همین مسیر موازیِ رو به همه‌جا و هیچ‌کجا را خواهد پیمود. وقتی کار را دستِ هر آدمِ نابلدِ آموزش ندیده، فقط به اعتبار ریش یا چادرش بسپاریم، نتیجه‌اش می‌شود همین هزینه‌های هنگفتی که آب می‌شود می‌رود در شکم بعضی‌ها و از قِبَلش نیروی انتظامی سربرمی‌آورد که می‌خواهد به زورِ بگیروببند و تحقیر کردن، حیا را بنشاند در جان دختران و پسران‌مان و فرهنگ را سر و سامان دهد.

 .

برای این که باز یک عده که متن را بی‌دقت می‌خوانند، نیایند بگویند اگر تو چند تا مرکز این طوری دیدی، دلیل نمی‌شود که همه‌شان این طور باشند و همه را با هم زیر سؤال ببری؛ پیشاپیش عرض می‌کنم که بله! صددرصد قبول دارم و مطلب فوق را صریحاً به «بعضی» از مؤسسات و مراکز فرهنگی نسبت داده‌ام، نه همه‌شان. و بعد برای مثال خدمت‌شان عرض می‌کنم که:

در میان تمام این مجموعه‌ها و گروه‌های فرهنگی، تنها مجموعه‌هایی که از کار کردن باهاشان «کمال» رضایت را داشته‌ام، یکی مرکز فرهنگی پژوهشی زنان بود که در آن، هم کار به درستی و روشنی تعریف شده بود و هم سردبیر مربوطه آگاه به کار بود و در حکم راهنما و مشاور، و هم در پرداخت‌ها بسیار بسیار خوش‌قول برخورد کردند… مجموعهٔ دیگری که افتخار همکاری با آن را دارم، یک گروه چند نفرهٔ بسیار صمیمی و مخلص و بادغدغه است که کارش تهیهٔ نشریهٔ داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال است و اتفاقاً -تا آنجا که می‌دانم- چیزی به عنوان حق‌التحریر نصیب هیئت تحریریه‌اش نمی‌شود، اما صمیمیت گروه و نحوهٔ برخوردِ بسیار عالی سردبیر، اشتیاق و انگیزهٔ همراهی با گروه را در سطح عالی حفظ کرده است.

۷ دیدگاه

مهارتِ درستْ اندیشیدن

مهم‌ترین رکن زندگی انسانی که او را از بقیهٔ جانداران جدا می‌کند، تفکر و اندیشیدن است. چیزی که زندگی انسان را حقیقتاً شکل می‌دهد و عقاید، رفتار و روش زندگی او را جهت می‌دهد، نتایج و ره‌آورد اندیشه است.

همهٔ ما از فکرمان کار می‌کشیم، اما همهٔ ما متفکر نیستیم. در واقع متفکرین تاریخ، درصد ناچیزی از انسان‌های کرهٔ خاکی را تشکیل داده‌اند.

اندیشه‌های ناچیز ما، عموماً بر پایهٔ یافته‌ها و پیش‌فرض‌های دیکته شده‌ای‌ست که به مرور از بدو تولد آموخته‌ایم و شاید به همین دلیل باشد که عموم انسان‌ها، آینده‌ای در همان مسیر کودکی، و عقاید و ارزش‌های فراگرفته در سنینِ ابتدایی زندگی دارند، و نسبت انسان‌هایی که در زندگی‌شان دچار تغییرات اساسی در بینش و عملکرد و روش می‌شوند، همواره کمتر از سایر انسان‌هاست.

چگونگی درستْ اندیشیدن و تفلسف نیاز به آموزش از دوران کودکی دارد. در واقع کودکان که در حال فراگیری و آشنایی با دنیا و مافیها هستند، به نوبهٔ خود بهترین اندیشمندان‌اند و ژرف‌ترین نگاه‌ها را دارند. کودکان به هر چه که می‌رسند وارسی می‌کنند و آنجا که نمی‌دانند، می‌پرسند. سؤال‌های اساسی کودکان، اغلب ساده‌ترین مسائل زندگی ماست؛ مسائلی که بیش و پیش از آنکه همه‌شان را حل کرده باشیم، به آن‌ها عادت کرده‌ایم.

اگر در خانه و بعد در مراکز آموزشی، روی روش اندیشیدن و نیز نگاه انتقادی تکیه می‌شد، پرسش‌ها و کنجکاوی‌ها و به تبع آن تحولات و تخیلات و ابداعات به شدت افزایش پیدا می‌کرد.

چیزی که ما در مدارس می‌آموختیم، غالباً حفظ طوطی‌وار دسته‌ای اندیشهٔ بسته‌بندی شده بود. ما همگی جیره‌خوار و مصرف‌کنندهٔ علم تربیت شده‌ایم. به همین دلیل هم هست که با کوچک‌ترین استدلالات و توجیهات، قانع می‌شویم؛ کمتر به سؤالات چالش برانگیز می‌رسیم؛ و طبعاً در مقابل آموخته‌های -مثلاً- علمی‌مان، کمتر قادر به دفاع‌ایم.

این روش مصرف‌کنندگیِ بی‌سؤال و بدون تعمق، نتیجه‌اش می‌شود انسان‌هایی که اگر در هر کجا زندگی کنند، به همان رنگ و روی زندگی خو می‌گیرند و با سست‌ترین توجیهات و استدلالات، تغییر رویه می‌دهند.

برای داشتن یک زندگی معقول و معنادار، ما ناچاریم از یاد گرفتن روش درستِ اندیشیدن. باید بیاموزیم و به کودکان‌مان هم یاد بدهیم چطور نگاه سؤالی خود را بر همه چیز بیفکنند و از کنار داده‌ها، بی‌تجربه و آزمایش و بی‌تعقل نگذرند. خالی کردن ذهن از پیش‌فرض‌ها، تردید وارد کردن در آموخته‌های بسته‌بندی و فریز شده،‌ تشکیک در گزاره‌های مسلّم‌ فرض شده و در یک کلام، زندگی را از نو آموختن چیزی است که به آن نیازمندیم.

۹ دیدگاه

نیمهٔ مغفولِ جامعه

از زمانی که به یاد داریم، همواره دختران بیش از پسران به رعایت اخلاق و کنترل رفتار و حفظ حیا و پوشش سفارش شده‌اند؛ «دختر نباید این طوری بخندد»، «دختر نباید در خیابان این‌طوری رفتار کند»، «دختر نباید این‌طوری حرف بزند»، «دختر نباید این‌طوری بپوشد» و …

با وجود این که جامعهٔ مردان و پسران به طرز معناداری بیش از جامعهٔ زنان و دختران، آلوده به گفتار نامناسب و خلاف اخلاق، کلمات رکیک، جوک‌های جنسی، قانون‌شکنی، بزه، هرزه‌پوشی و … است؛ با این حال کمافی‌السابق زنان و دختران عمده‌مخاطبان ثابتِ منبرهای پند و اندرز، و گروه هدف دستگاه‌های فرهنگی در این مواردند.

مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها، مادران و پدران بیش از این که توصیه‌ای برای یک «پسر خوب» بودن داشته باشند، دست‌شان پر است از توصیه‌هایی برای یک «دختر خوب» بودن. از صبح تا دست‌کم نیمهٔ روز، در شبکه‌های مختلف و برنامه‌های گوناگون تلویزیونی که تحت عنوانِ «خانواده» پخش می‌شود، حداقل ۸۰ درصد توصیه‌های مشاورین و روان‌شناسان و کارشناسان بهداشت و تغذیه و دین‌شناسان، خطاب به جنس زن است. در مدرسه و دانشگاه و محیط کار، بیشترِ بایدها و نبایدهای پوششی و اخلاقی مربوط به زنان و دختران است و به طور کلی پسران همواره بیش از دختران فرصت «جوانی کردن» و اجازهٔ ارتکاب اشتباه داشته‌اند.

درست است که زنان مسئولیتِ مهم و حساسی در خانواده، و به تَبَع آن در اجتماع به عهده دارند؛ اما آیا اهمیتِ نقش زنان، دلیل خوبی برای نادیده گرفتنِ نقش مردان، به عنوان نیمی از جمعیتِ جامعهٔ انسانی است؟

آیا اهمیتِ تخلّق به اخلاق نیکو در مردان واقعاً کمتر از زنان است؟ آیا حفظ حریم و حیا در مردان ضرورتی ندارد؟ آیا مردان مسئولیتی در قبال کنترل آنچه که می‌بینند و می‌شنوند ندارند؟

در این راستا به عنوان نمونه می‌توان به طرح‌های گوناگونی که توسط گروه‌های مردمی و نهادهای دولتی و رسانه‌ها و دستگاه‌های فرهنگی در موضوع حجاب و عفاف اجرایی شده است اشاره کرد. فراوانی این طرح‌ها به گونه‌ای است که گوش نسوان جامعه را از انواع پندها و شعارها پر کرده و شنیدنِ توصیه‌های تکراری آن، نه فقط کم‌پوشش‌ها را، که حالِ محجبه‌ها را هم بد می‌کند! در حالی که یک صدمِ این طرح‌ها برای آموزش و تأکید حیا و عفت و حفظ چشم و خویشتن‌داری و پوشیدگی و غیرت بر مردان، اجرایی و یا حتی در برنامه‌های بلندمدت، پیش‌بینی هم نشده است. گویی زنان، تنها منشأ هرزگی در جامعه و سقوط اخلاقیات‌اند و مردان فرشتگانی مصون از خطا اند که در دامِ کید زنان اسیر شده و پر پروازشان ریخته است!

البته به نظر می‌رسد که حساسیتِ زیاد نسبت به دختران و نقشی که در آینده به عنوان همسر و مادر در اختیار خواهند گرفت، ریشهٔ این توجهاتِ زیاده از حد به زنان و نادیده گرفتن مردان باشد. واقعیت این است که با این افراط و عدم تعادل در برنامه‌ها و نادیده گرفتن مردان، ظلم بزرگی به جامعهٔ ذکور شده و آنان نسبت به مسئولیت‌ها و وظایف‌شان آن‌گونه که باید آگاه نشده و قبح بسیاری از اعمال ناشایست در نظرشان شکسته و ناخواسته زنان را در بروز ناهنجاری‌های اخلاقی مقصر می‌پندارند. اضافه بر این که این فوکوسِ یک طرفه، گاه خشم پنهانیِ زنان علیه مردان را نیز موجب می‌شود.

اگر ما خواهانِ جامعه‌ای متعادل و عاری از پلیدی هستیم، باید به جدّ در احیای اخلاق و حیا و غیرت و تقوای چشم در مردان بکوشیم؛ دست از زوم کردن بر زنان و معایب و اشتباهات آن‌ها برداریم و به مردانی نیز بیندیشیم که منشأ بروز اشتباهات در زنان‌اند. کمی از حجم برنامه‌های حجاب و عفافِ زنان کم کنیم و گوشه‌نگاهی به هرزگی و مزاحمت‌های خیابانی و پوشش‌های نامناسب و «شلوارهای-الان-می‌افته»ی مردان بیندازیم. دست از سر حجاب و خشم خدا و عذاب آخرت برای زنان برداریم و کمی مردان را نسبت به بی‌بندوباری و جولان‌دهی به شهواتِ سیری‌ناپذیرشان انذار دهیم. در کنار نگرانی برای مادران آینده، بیایید کمی هم نگرانِ پدران آینده باشیم.

در همین رابطه بخوانید:
چرا هیچ‌کس به پسران نمی‌گوید عفیف باشند؟

۲۰ دیدگاه

کمی انعطاف…

ندیده‌ام تاکنون کسی مخالفِ ایجاد تنوع در پوشش باشد. انگار اغلب‌مان بر سر ایجاد تنوع به توافقی نانوشته رسیده باشیم. اما در مورد مصادیقش اختلاف نظر زیادی داریم. عده‌ای تا حرف از تنوع حجاب می‌شود، به فکر تغییر رنگِ سیاه چادر می‌افتند و عده‌ای مدل‌های مختلف مانتو را پیشنهاد می‌دهند. چند سال اخیر البته مدل‌های متنوع مقنعه هم به بازار آمده که به نظر نمی‌رسد با استقبالِ خیلی خوبی مواجه شده باشد.


این مدل‌ها جلب توجه می‌کند

اخیراً که بحث‌هایی از مدل‌های متنوع بستن شال و روسری به میان آمده، عده‌ای از همین دوستانِ طرفدار تنوع، و البته دوستانِ مخالفِ تنوع جبهه گرفته‌اند که این‌ها دیگر چه جور «حجاب»هایی است؟ حجاب نباید جلب توجه کند (به قولی حجاب نباید زیبا باشد؛‌ چرا که زیبایی باعث جلب توجه می‌شود و همینْ با هدف شرع از پوشش در تضاد است!*).

برای تبیین این موضوع، سعی کرده‌ام نمونه‌ای مصداقی را مورد توجه قرار دهم که پس از بررسی آن، خوانندهٔ گرامی و فکور، از ورای این مثالِ ناقص، خود به مقصودِ مبسوط نویسنده نائل می‌شود.

به طور مشخص دربارهٔ این قبیل مدل‌ها (+ و +) دارم صحبت می‌کنم؛ و البته مدل‌های مشابهش. نظرات ذیل این مدل را بخوانید… عده‌ای از دوستان که تعداشان هم کم نیست، به برآمدگی پشت سر مانکن «گیر» داده‌اند که «مثل کوهان شتر است و مصداقِ حدیث پیامبر» و یا به آرایش مانکن! این دوستان آدم را یاد آن فردی می‌اندازند که وقتی با اشارهٔ انگشت، دوردستی را به‌ش نشان می‌دهی، به نوک انگشتت چشم می‌دوزد و می‌گوید چرا ناخنت این‌قدر دراز است! (خب این مانکن، یک نمونه است؛ شما کوهان شتر را بردار!)

 دوستان دیگری که از جلب توجه کردن این مدل‌ها صحبت کرده‌اند، احتمالاً فراموش کرده‌اند که در بطنِ خود جامعه، به طور واقعی و نه انتزاعی و تئوریک، با چه مدل‌هایی مواجه‌ایم. آیا به نظر این دوستان، شالی که دو پرش آزاد است و لاخ‌های فر شده و رنگ شدهٔ مو از هر جهتش هویداست و گوش و گوش‌واره و گردن و گاه فراتر از این‌ها در معرض دید است، توجه بیشتری را جلب می‌کند یا این نوع مدل بستن روسری؟ و به نظر این دوستان، اصولاً مفسدهٔ کدام‌یک بیشتر است؟


زیر چادر؟

بعضی از دوستان اعتراض‌شان که گاه توأم شده با تمسخر به این است که این مدل روسری‌ها را که نمی‌شود زیر چادر پوشید! بله بعضی از این مدل‌ها را واقعاً زیر چادر نمی‌توان استفاده کرد، چون علاوه بر این که اصلاً تنوعش دیده نمی‌شود، یک سری حجم‌های نازیبایی را روی سر و زیر چادر ایجاد می‌کند که خنده‌دار می‌شود. اما این دوستان بد نیست قبل از به سخره گرفتن چنین موضوعی به این فکر کنند که آیا مخاطب این پیشنهاداتِ پوشش، خانم‌های چادری هستند یا غیرچادری. من فکر می‌کنم این روشن و واضح است که چنین نمونه‌هایی در درجهٔ اول برای استفادهٔ بدون چادر است و برای کسانی است که دوست دارند هم محجب باشند و هم شیک بپوشند و در عین حال چندان دل خوشی از نمونه‌های رایج در جامعه ندارند. و اگر قرار باشد یک خانم چادریِ با ذوق از این مدل‌ها استفاده کند، با اندک تغییراتی که در آن می‌دهد، می‌تواند حجم‌های نازیبای زیر چادر را حذف کند و به گونه‌ای خوشایند ازش استفاده کند.


مهمانی باحجاب؟

علاوه بر مورد فوق، بعضی از این مدل‌ها برای استفاده در بعضی مهمانی‌ها بسیار مناسب و شکیل است. البته در مقابل این صحبت هم، جبهه‌گیری‌های زیادی شده و می‌شود؛ مثل این که: «مگر نامحرمِ یک مهمانی از نامحرم‌های کوچه و خیابان محرم‌تر است؟» و اگر در پاسخ اشاره‌ای به این بکنی که از این مدل در مهمانی‌های زنانه هم می‌شود استفاده کرد، می‌پرسند: «مگر در مهمانی زنانه هم روسری می‌پوشند؟»

در اینجا باز هم همان اشتباه اول تکرار شده و تصور شده است که مخاطب چنین نمونه‌هایی، خانم‌های محجبهٔ چادری‌اند و بس! واقعیت این است که بعضی وقت‌ها، توانایی اندیشیدنِ فراتر از کلیشه‌ها و دیده‌های‌مان را نداریم. من دخترانی را می‌شناسم که تمایلی به داشتنِ حجاب سفت و سختِ چادر و مقنعه ندارند و در عین حال بی‌قیدی در پوشش را هم برنمی‌تابند. و اتفاقاً دیده‌ام که چقدر تلاش می‌کنند در مهمانی‌ها یا مراسم جشن و عروسی، هم پوشیده باشند و هم زیبا باشند و خاص. حتماً شما هم دور و بر خودتان نمونه‌های این‌چنینی دیده‌اید.

حال تصور کنید به کمک این پوشش، این دسته از بانوان، هم به خواستهٔ خودشان در شکیل بودن برسند و هم حفظ حجاب بکنند. هنوز هم به نظرتان این اتفاق بدی است؟

در مورد مهمانی‌های زنانه، باید بگویم تعجب می‌کنم از دوستانی که تصور می‌کنند الزاماً در هر مهمانی زنانه‌ای حجاب‌ها برداشته می‌شود. مهمانی‌های زنانهٔ زیادی هستند که در هر کدام به دلیلی مدعوین حجاب را برنمی‌دارند. به عنوان نمونه می‌شود از مراسم‌های زنانه‌ای که رنگ و بوی مذهبی دارد نام برد؛ مثلاً مراسم جشن میلاد حضرت زهرا(س) را تصور کنید که در آن به دلیل حفظ حرمت یا هر دلیل دیگری، بانوان با حجاب حاضر می‌شوند؛ گرچه که حجاب در محفل‌های زنانه به سفت و سختیِ حجاب در بیرون از مجلس نیست.

حال اگر در یک چنین مهمانیِ شادی، کسی چنین پوششی را برای خود انتخاب کند و چنین آراسته و زیبا در جمع حاضر شود، هنوز هم برای دوستانِ چند آتیشه‌مان(!) خیلی عجیب یا مضحک است؟

من کسانی را می‌شناسم که به دلایلی مثل موقعیتِ خاص همسرشان در جامعه، یا موقعیتِ اجتماعی خودشان، در جشن‌ها و مهمانی‌های زنانه هم به حفظ درجه‌ای از حجاب معتقد و پای‌بندند؛ که در این موارد استفاده از این چنین نمونه‌هایی برای آن‌ها می‌تواند علاوه بر حفظ زیبایی، آنچه که منظور نظرشان است را هم برآورده کند.

پس دوستانْ می‌بینند که می‌شود در مهمانی‌ها هم از این مدل‌ها استفاده کرد؛ چه در مهمانی‌ها و جشن‌های مختلط (برای کسانی که مقید به حجاب‌اند اما نه به اندازهٔ بعضی بانوانِ چادری) و چه در مهمانی‌های زنانه (برای بانوانی که به دلایل ذکر شده مایل به داشتن حجاب‌اند).


کمی انعطاف بد نیست!

همیشه حرف‌ها در وقت شعار زیبا هستند و اغلب روی آن‌ها اتفاق نظر داریم؛ اما همین حرف‌ها وقتی رو به عملی شدن می‌روند، در مصادیق‌شان منشأ اختلاف‌اند. ایجاد تنوع در پوشش تقریباً موضوع مورد اتفاق‌نظری است؛ اما گاهی از ایجاد تنوع، ناخواسته، ندانسته و یا به دلیل سوء تفاهمِ ایجاد شده، جلوگیری می‌کنیم.

 تنوع در مدل‌های روسری و بستن شال، به دلیل پوشیدگی بیشترش نسبت به مدل‌های رایجِ جامعه، و در عین حال زیبایی و شکیل بودنش، نه تنها مانعی ندارد که به نظر نویسنده حتی لازم است. این در حالی است که عده‌ای از دوستانِ دغدغه‌مند، با چنین تنوعی مخالف بوده و آن را انحرافی در مسئلهٔ حجاب می‌دانند. در حالی که ریشهٔ اغلبِ انتقاداتِ آنان به دلیل بی‌توجهی به طیف مخاطبینِ چنین پوشش‌هایی است.

مدل‌های متنوعی که در این نوشته از آن‌ها صحبت شد، بر خلاف تصور بسیاری از دوستانِ مخالف، الزاماً پیشنهاداتی برای خانم‌های چادری و دخترانِ شدیداً معتقد به حجابِ حداکثری نیست؛ این‌ها پیشنهاداتِ کوچکی است به بانوانی که خواستار تنوع، زیبایی و البته پوشش‌اند (گرچه پوشش حداکثری مدنظرشان نباشد).

ضمن این که روشن است که منظور از «پیشنهاد»، صرفاً طرح پیشنهاد است و نه آن‌طور که بعضی دوستان در نظرات‌شان ابراز کرده‌اند، اجبار و الزام به چنین پوششی. تا بوده همین بوده که وقتی طرحی «پیشنهاد» می‌شود، عده‌ای که خوش‌شان می‌آید می‌توانند بپذیرند و عده‌ای که به هر دلیلی نمی‌پسندند، می‌توانند نپذیرند؛ در «پیشنهاد»، «اجبار» نیست.

اما در این میان بعضی مقاومت‌ها صرفاً به جهت جلوگیری از بدعت‌گذاری صورت می‌گیرد که قابل درک است و با تأملی کوتاه قابل رفع. اگر دوستانی که با طرح مدل‌های متنوعِ پوشیده، ترس از بدعت در حجاب و پوشش را دارند نیم‌نگاهی به اطراف‌شان بیندازند و دخترها و زنانِ کوچه و بازار و مدارس و دانشگاه را ببینند، به لزومِ ارائهٔ طرح‌های متنوع و پوشیده و در عین حال زیبا اذعان خواهند کرد؛ چرا که تصدیق می‌کنند محجبه شدن همهٔ این زنان و بانوان، ممکن نیست (حداقل با توجه به شرایط و زیرساخت‌های کنونی)؛ اما «بهتر کردن»ِ پوشش بخشی از آنان، به کمک طرح‌های زیبا و بدیع، ممکن است (گرچه این بخش، بخش کوچکی از آنان باشد).

به نظرم با توجه به وضع کنونی پوشش در جامعه، بهتر است واقع‌گرایانه بپذیریم که دورانِ سخت‌گیری‌های بیش از حد و نگاه‌های صفر و یکی به سر رسیده است و با در نظر گرفتن طرح‌هایی بدیع اما بی‌خطر(!) می‌توان در بهبود وضعیتِ پوشش گروهی از بانوان قدمی برداشت. بهتر است به جای تمسخر و منع کردن از تنوع‌های این‌چنینی که حدود شرعی در آن رعایت می‌شود، اجازه بدهیم بخشِ میانیِ جامعهٔ بانوان به‌جای تمایل و گرایش به پوشش‌های غیرشرعی و محرکِ کنونی در جامعه، جذب چنین نمونه‌هایی از پوشش شده، علاوه بر حفظ زیباییِ مورد نظرشان، به حجاب بهتری دست یابند.

در انتها باز تأکید می‌کنم که این چنین مسائلی، صرفاً طرح‌های ساده و دمِ دستی است برای کمی،… فقط کمی بهتر کردن مسئلهٔ حجاب؛ وگرنه آنچه که در واقع باید انجام شود کارهای فرهنگیِ قوی و زیرساختی است که الزاماً ربطی به پوشش ندارد. (+)

.

*موضوعی که در این مباحث، همچون سلاحی قدیمی همواره مطرح می‌شود این است که «حجاب نباید جلب توجه کند»؛ اما نکته‌ای که پاسخش اغلب مغفول می‌ماند این است که «آیا هر جلب توجهی حرام است؟»

۳۵ دیدگاه

چادر رنگی دردی از بدجحابیِ امروز دوا نمی‌کند

عکس از مدیار شجاعی‌فر

چند روز پیش با یکی از دوستان گپ می‌زدیم، بحث‌مان کشید به اشاره‌هایی که در وبلاگم به تنوع در پوشش کرده بودم (+) که دوستم نظرم را دربارهٔ رنگ چادر پرسید. گفتم: به نظرم هر چیزی را به اسمِ تنوع نمی‌شود دست‌کاری کرد.

به این فکر می‌کردم که بعضی دوستان یا مسئولین، واقعاً با چه انگیزه‌ای می‌روند سراغ تغییر رنگ چادر و می‌خواهند در این زمینه فرهنگ‌سازی کنند. مگر مشکلِ حالِ حاضرِ پوشش، رنگِ چادر است؟ یعنی ما اگر بتوانیم این را جا بیندازیم که چادر می‌تواند سیاه نباشد و رنگ‌های متنوعی داشته باشد، مسئلهٔ پوشش در کشور حل می‌شود؟ مشکلِ الانِ پوشش در جامعهٔ ما چادری شدنِ دختران است؟!

یا اصولاً رنگِ چادر، مشکلِ چند درصد از چادری‌های ماست؟ یا چادر نپوشیدنِ چند درصد از خانم‌های ما به خاطر رنگِ سیاهِ آن است؟

موضوع اینجاست که مسئله اشتباه تعریف شده، در نتیجه به راه‌کارها و راه‌حل‌های نادرست منتهی شده است. مسئلهٔ پوشش در جامعهٔ ما، چادر نیست؛ پوشیده بودن است، شایسته و درخورِ روحِ متعالی لباس پوشیدن است (چه در مورد زنان و چه در مورد مردان)، مسئلهْ عفت است و حیا.

اگر تعریف مسئله به درستی انجام شود، دیگر به سراغِ تغییر و تخریبِ چیزی که مشکلی ندارد نمی‌رویم و به جای آن به حل مشکلات جدی و نه واهی می‌اندیشیم. به جای فکر کردن برای تغییر رنگ چادر و فرهنگ‌سازی در این زمینه، می‌نشینیم روی زیرساخت‌های حیا کار می‌کنیم؛ روی عواملِ ریشه‌ای‌تر حجاب که الزاماً حتی ربطی به پوشش ندارند.

خانم‌های چادریِ ما مشکلی اگر با چادرشان داشته‌اند، با طراحی چادرهای ایرانی و دانشجویی و آستین‌دار حل شده است. فکری به حالِ طرح‌های افراط‌گرایانهٔ [ضدِ]حجابِ دستگاه‌های فرهنگی باید کرد و به این اندیشید که تا وقتی روابطِ دخترانِ ما با خانواده‌شان، روابط همسران ما با یکدیگر، روابط والدین با فرزندان درست نشده است و تا وقتی که مثل نقل و نبات مدهای جدیدِ زائل‌کنندهٔ حیا وارد بازار پوشاک شده یا در داخل تولید می‌شود و راحت‌تر و ارزان‌تر از مدل‌های ساده و معقول در دسترس متقاضیان قرار می‌گیرد، برخوردِ نیروهای انتظامی و دست‌گیری و امضا و تعهد و دوباره آزادی؛ به جایی نمی‌رسد.

شاید یکی از راه‌حل‌های کوتاه‌مدتِ مسئلهٔ حجاب، ایجاد تنوع معقول و منطقی در پوشش باشد که به یاری خدا به زودی چیزهایی در این مورد خواهم نوشت.

بازنشر در:
مهرخانه
زنان‌پرس
جام‌نیوز
حجاب نیوز 

۲۰ دیدگاه