میگویند پیغمبر حتی روی سفرایی که پیششان میآمدند هم حساس بودند و میگفتند سعی کنید سفیران خوشرو و خوشچهره بفرستید. برای اینکه ظاهر آدمها، طرز پوشششان روی طرف مقابل تأثیر میگذارد. از جنبهٔ تبلیغ اسلامیاش که بگذریم، خوب پوشیدن احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد میکند.
خب تا اینجا همه موافق زیبایی هستند. از اینجا به بعد که بحث میرسد به زیبایی در پوشش خانمها، آدمها چند دسته میشوند. اینجاست که مخالفین زیبایی در حجاب، از ممنوعیت جذاب بودن پوشش برای زنان در اسلام میگوید و آنها را نهی میکند.
دور هم نشستهایم و گپ میزنیم. ما میگوییم «حجاب باید زیبا باشد»، بعضیهای دیگر میگویند زیبایی در حجاب معنا ندارد، حجاب آمده برای پوشاندن زیبایی. میگویند زیبایی، جذابیت میآورد و حجاب نباید جذاب باشد.
نمیدانم دستهٔ دوم چطور میتوانند زیبایی در حجاب را نفی کنند وقتی خودشان موقع خرید پوشاک، سعی میکنند چیز «زیبایی» انتخاب کنند و رنگ روسریشان را با رنگ مانتوشان ست کنند. خب این هم میشود زیبایی دیگر!
زیبایی حجاب، از نظر من آراستگی فرد محسوب میشود. این که مانتو و شلوار و روسری و حتی چادرت، اتو کشیده و تر و تمیز باشد، حجاب را زیبا میکند. این که رنگ روسری و مانتو و شلوار و حتی ساق دستت را یک جور خوبی ست کنی، حجاب را زیبا میکند. این که روسری یا مقنعه را به بهترین شکل ممکن سر کنی و از شلختگی توی پوشش دست برداری، همهٔ اینها حجاب را زیبا میکند.
حالا این زیبایی چه ایرادی دارد؟ اگر به جای مُچاله کردن چادرت برای رو گرفتن، یک جور مرتبتر و شکیلتری رو بگیری، ایرادی دارد؟
این را علمای فن باید نظر بدهند، اما چیزی که به ذهن میرسد این است که جذابیت آنجا ایراد دارد که باعث مفسده شود، نه هر جذابیتی. آن جذابیتی که چشمهای محرم و نامحرم را چهارتا میکند و هزارتا هوس و فکر ناجور توی سرشان میاندازد، اینجا اشکال دارد. و الا به هر جذابیتی نمیشود ایراد گرفت. زیبایی جذابیت میآورد. ولی هر زیباییای مفسده ندارد.
آنهایی که فکر میکنند زیبایی در حجاب جا ندارد، واقعا فکر میکنند خواستهٔ اسلام این است که زنها به زشتترین و شلختهترین شکل ممکن در جامعه ظاهر شوند؟ گمان نمیکنم کسی واقعا چنین تصوری از دستورات اسلام داشته باشد.
اگر ما در حجاب، حدود شرعی را رعایت کنیم و چهرهمان را رنگ و لعاب نزنیم و از زیورآلات استفاده نکنیم و لباسهای بدننما نپوشیم؛ اما تر و تمیز و خوشسلیقه لباس بپوشیم، به نظرم از حد شرعی آنورتر نرفتهایم، آدمهای بیشتری را جذب حجاب کردهایم و در عین حال، احساس خوبی را به مخاطبمان منتقل کردهایم.
به نظر شما این جور زیباییها، کدامش از نظر اسلام، زیبایی ِ ممنوعه است؟
.
بعدنوشت:
نگاهی که آقایان به پوشش خانمها دارند عمدتاً محدود به پوشش زنها در برخورد با مردان است و بس. در حالی که خانمها تا وقتی بیرون از منزل هستند، هم با آقایان برخورد دارند و هم با خانمها. یک وجهاش این است که خانمها باید پوشش اسلامی داشته باشند در برابر مردها؛ یک وجه دیگرش این است که به فکر خانمهایی که قرار هست دائم همدیگر را توی لباس حجاب ببینند هم باشند.
آن بُعد زیبایی حجاب، اینجا معنا پیدا میکند و بعُد تأثیرگذاریاش و نشاطبخش بودنش مهم میشود. بالاخره ما خانمها حق داریم با دیدن پوشش زیبای همدیگر، کمی احساس آرامش و نشاط بکنیم یا نه؟
به نظر من که این حتی یک تکلیف است.
باز ارجاع میدهم به سفارش پیامبر در مورد خوشرو بودن سفرایشان.
من نمیدانستم که امام کودکی کوتاهی داشت و پر بود از سکوت و سؤال و تفکر. حتی نمیدانستم که پدر ِ امام چطور و برای چی شهید شده بود.
از ارتباط نزدیک امام و برادر بزرگشان آیتالله پسندیده خبر نداشتم. از اشتیاق زیاد امام و پیشرفت سریعشان در یادگیری، در ابتدای نوجوانی چیزی نمیدانستم. گرچه دربارهٔ عمهشان، صاحبه خانم چیزهایی شنیده بودم، ولی از نقش پررنگ ایشان و آیتالله پسندیده در شکلگیری شخصیت امام اطلاع نداشتم.
نمیدانستم امام در کودکی و در فاصلهٔ خیلی کمی از هم، مادر و چند نفر دیگر از خانوادهشان را به همراه عدهٔ زیادی از مردم شهرشان، در یک بیماری واگیردار از دست دادهاند.
فهمیدن این که امام از کودکی به ایمان مردم اعتماد و امید زیادی داشتند و نسبت به آینده دیدی مثبت داشتند، برایم جالب بود. از اینها جالبتر میزان تأثیرپذیری آیتالله مدرس و آیتالله کاشانی در مبارزاتشان، از امام بود.
من امام را از سال ۴۲ میشناختم. خیال میکردم سال ۴۲ یعنی شروع مبارزات امام. مدت زیادی نیست که فهمیدهام امام مبارزاتشان را از همان کودکی آغاز کرده بودند. از همان سالهایی که سکوت و انزوا و تفکر را به بازیهای کودکانه ترجیح داده بودند. نمیدانستم که امام، از همان کودکی، بزرگمردی بودند. اصلا من از امام، هیچ نمیدانستم.
از وقتی «سه دیدار» را به قلم «نادر ابراهیمی» خواندهام، تازه کمی، فقط کمی فهمیدهام که «روحالله»، چطور «امام خمینی» شد.
اسم کامل ِ این کتابِ دو جلدی، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآید» است. عنوان این نوشته را از عنوان کتاب گرفتهام.
برچسب ها: , امام خمینی (ره), انتشارات سوره مهر, سه دیدار, نادر ابراهیمی
چادریها چند نوعاند. چادریهایی که سنتی چادریاند، چادریهایی که زورکی چادریاند و چادریهایی که آن را به عنوان حجابشان انتخاب کردهاند و فلسفهٔ پوشیدن چادر دستکم برای خودشان حل شده است.
البته مرز بین اینها هم درست مشخص نیست. مثلا چادریهایی داریم که در فلسفهٔ حجاب و چادر حتی قلم میزنند و صاحبنظر محسوب میشوند، اما از این که پر چادرشان را به باد بدهد هم ابایی ندارند. کار در مورد اینها سختتر است. یعنی سخت است برای کسی که در این موضوع با سواد است بیایی منبری دوستانه بروی که آن مانتوی رنگوارنگی که زیر این چادر تنات کردهای و به زور تا زانوهایت میرسد، وقتی بین دو لبهٔ سیاهی چادر قاب میشود، بدتر و بیشتر جلب توجه میکند تا وقتی که همین مانتوی رنگارنگ را بدون چادر بپوشی.
قبل از افاضاتم بگویم که خود نگارنده هم -که بنده باشم!- توی چادر پوشیدن همچین آدم علیهالسلامی نیستم؛ اما حداقل افتخارم این است که سیر پوششم تقریبا خطی بوده. نه از آن دسته آدمهای روبگیری بودهام که غیر از چشمها، دهانشان را هم میپوشانند، و نه از آن دست چادریهایی که دو نفر را باید برای جمع و جور کردن چادرشان استخدام کرد. که حتی آدمهایی از دستهٔ اول دیدهام که بعد از چند سال چادر را بالکل و در مقابل چشمان از تعجب گردشدهمان کنار گذاشتهاند. به نظر خودم، در تمام این سالها یک حد وسطی را گرفتهام.
من چادر را از وقتی که یادم میآید سرم میکردم. حتی پیش از دبستان… تا دوم راهنمایی، تنها جایی که چادر سر نمیکردم برای مدرسه بود، که مانتو خودش پوشش کاملی بود. اما از سال دوم راهنمایی، تصمیم گرفتم که توی راه رفت و برگشت مدرسه هم چادر سرم کنم. شیرینی این تصمیم را هنوز هم به خاطر دارم. بگذریم از روزهای اولی که هنوز عادت نکرده بودم و گهگاه چادر ِ تا زده را روی دست میانداختم و چند متری که از مدرسه بیرون میآمدم، وقتی هنوز گرم صحبت با بچهها بودم، تازه یادم میافتاد بدون چادر از مدرسه بیرون زدهام!
توی همهٔ این سالها هم، همهٔ کارهایم را با همین چادر انجام دادهام. از درس و تحصیل و کار و فعالیت گرفته تا مسافرت و راهپیمایی و خرید و رانندگی. هیچوقت هم احساس نکردهام که این چادر چه چیز دست و پاگیری است. اگر میبینید بعضی از چادریها بابت دست و پاگیر بودن چادرشان مینالند، حتم بدانید که یا درست نمیدانند چطور باید چادر سر کنند، یا نمیدانند کدام چادر مناسب کدام فعالیت است.
البته اشتباه نشودها! این به این معنی نیست که مدعی هستم چادر سر کردن و با چادر فعالیت کردن، از فعالیت بدون چادر آسانتر است. نخیر. اما اگر بدانی چطور بپوشی، مانع کار و فعالیت و حرکت نیست.
البته خب… چرا! بخواهی خوب نگاه کنی، چادر یک جورهایی محدودیت میآورد. بله، محدودیت! محدودیتِ ارتکاب خیلی از معاصی و اشتباهات. لباس تن من و شما، ظاهر من و شما، حجابِ خانمها و پوشش و محاسن ِ آقایان، خیلی وقتها، توی خیلی از کارها، خودش به تنهایی و بیهیچ منع دیگری، مانع آلودگی است. من ِ چادری وقتی به چادرم نگاه میکنم، دیگر توی هر جمعی شرکت نمیکنم، دیگر هر طوری که بخواهم حرف نمیزنم، با آقایان هر جور عشقم میکشد رفتار نمیکنم. و این محدودیت، همان چیزی است که مصونیت میآورد. که باعث میشود قربانی نگاههای هوسآلود و تکههای زنندهٔ عدهای آدم یکلا قبا نشوم.
اگر بگویم تعداد دفعاتی که از طرف همین آدمها مورد توهین و تکه و متلکپراکنی قرار گرفتهام، کمتر از بیست بار در کل عمرم بوده است، حتما باور نمیکنید. اما سعی کنید باور کنید! این یک واقعیت است. این که خانمهای محجب در حفاظی از امنیت و احترام قرار گرفتهاند، یک واقعیت است.
میگویند یک مدیر خوب، مدیری است که در طول روز، بیشتر از هفت تا کار برای انجام دادن، نداشته باشد. حالا این عدد را یک سمبل فرض کنید… منظورْ اینکه تعداد کارهایش زیاد نباشد.
اما ما هنوز عادت نکردهایم کسی را که پشت میزی، یا کنج اتاقی نشسته و کارها را فقط نظارت و مدیریت میکند، مدیر بدانیم. به نظر ما چنین شخصی یک آدم منفعتطلب خودخواه است که کارها را ریخته سر بقیه و خودش دارد حالش را میبرد. یعنی اصولاً ما یک جا نشستن و نظارت کردن و هماهنگی را «کار» نمیدانیم و تا کسی فعالیت جسمی نداشته باشد و همهٔ توانش را جلوی چشم بقیه، با دوندگیها و به خاطر «با یک دست صد تا هندوانه برداشتن»اش از دست ندهد، از نظر ما «کاری نکرده است».
احتمالا این از خاصیت جوان بودن جمعیت کشور ماست که رویکردها نسبت به فعالیتهای زودبازده و کوتاهمدت خیلی بیشتر از پروژههای زیرپوستی بلندمدت است. جوان است و عجول و کمطاقت دیگر!
و شاید همین اقبال به کارهای کوتاه مدت باشد که تعداد کنگرهها و همایشها و نشستهای بیریشه و بدون دنباله را قارچگونه افزایش داده است. نهایتا بعد از دو سه ماه پیگیری، همایشی برگزار میشود و عدهای دور هم جمع میشوند و به صحبتهای چند آدم نامدار و شناخته شده گوش میدهند و خبرش مثل توپ صدا میکند و اسمی از مؤسسه یا نهاد برگزار کننده همه جا پُر میشود و با برگزارکنندگان، مصاحبههایی میشود و عدهای دلسوز هم به خاطر دغدغهمندی برگزارکنندگان و اهداف متعالیشان، آفرین و صدباریکلا میگویند و تمام!
درست به همین راحتی. تمام!
همایشی با یک مدت تلاش و چند میلیون پول بیزبان شکل میگیرد و بعد از دو سه روز هم تمام میشود و هیچ اثری از آن جز اسمش باقی نمیماند. البته اشتباه نشودها! من مخالف برگزاری همایش نیستم. مخالفِ برگزاریِ بیهدفِ همایشها هستم.
همایش ِ صرف را باید گذاشت دم کوزه و آبش را ریخت پای چند گلدان تشنه!
همایش فینفسه جز زحمت و هدر دادن پول، و خب البته گاهی هم رفع مهجوریتِ نسبی از بعضی مقولهها، سودی ندارد؛ مگر اینکه تبدیل شود به مقدمه یا مؤخرهٔ یک حرکت بلندمدت و پویا. یعنی یا بیاییم با برنامهریزی دقیق، همایشی بگیریم و استارت کاری بلند مدت و برنامهریزی شده را اعلام کنیم و جشن بگیریم، یا با برگزاری یک همایش بعد از مدتها کار روی یک پروژهٔ بلندمدت، بیاییم دستآوردهای آن طرح را اعلام کنیم و موفقیتهایش را جشن بگیریم.
چیزی که توی این چند سال اخیر در حوزهٔ وبلاگنویسی شاهدش بودهایم، جزءِ همان همایشهای پول و وقت هدر ده بوده که هیچ مدیریتی و هیچ هدفی پشتش نبوده، و اگر هم بوده، مدیریت موفقی نداشته است. [به شدت امیدوارم که همایش عفاف و اخلاقی که چند روز پیش برگزار شد، از این نوع همایشها جدا بوده و یک حرکت هدفمند و دنبالهدار باشد.]
کدامیک از این همایشهایی که در چند سال اخیر برگزار شده است، منتهی شده به ایجاد یک کارگروه منسجم با هدفی مشخص؟
همین چند ماه پیش، همایشی در حوزهٔ وبلاگنویسی، توسط یک گروه دغدغهمند و خوشفکر، برگزار شد و در همان همایش اعلام شد که این نشست و هماندیشی هر ماهه تکرار خواهد شد و گروه شرکتکننده به همین وسیله، در جهت بعضی مسائل اجتماعی و دینی تغذیهٔ فکری خواهند شد و حرکتی منسجم شکل خواهد گرفت و هزارتا از همین حرفهای قشنگ دیگر.
الان که چیزی بیشتر از شش ماه از برگزاری آن همایش میگذرد، نه خبری از همایش دوم شده است و نه حتی یک ایمیل خشک و خالی جهت حفظ ارتباط با شرکت کنندگان، برایمان ارسال شده است.
دوستان دلسوز و خوشفکر! بیاید به جای این همه کارهای پر سر و صدا و بیفایده، به فکر پروژههای طولانیمدت، با حرکتی آرامتر و پیوستهتر باشیم. بیاید فشفشههای نوع دوم باشیم که بعد از طی مسافتی در آسمان میشکفد. تجربهٔ مسلم ثابت کرده است که ارتباط مستمر و آموزشهای مداوم، در مدت زمان طولانیتر، معجزه میکند. بیایید معجزه کنیم!


(8 رأی، میانگین: 4.88 امتیاز از 5)
