هر روز به اسکله میروم
به استقبال صدای بوق کشتیها
و به پیشواز هر آنکه
هیچکس برای دیدنش نیامده
اسکله خالی که میشود از آدمها
شاخه گل را به دست کسی میدهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخهگلی را به سویم دراز کرده است
ابرها
بالاخره خودشان را سبک کردند،
زمین را سیراب،
دلم را آرام
و رفتند…
ستارهها میدرخشند…
تا صبح ماه را
به نظاره خواهم نشست و
لحظهای پلک نخواهم زد؛
و به احترامِ زیباییش
کلامی نخواهم گفت،
آهی نخواهم کشید،
و هوای پاکِ ستارگان را
به خمیازهای
آلوده نخواهم کرد
کسی چه میداند
شاید آسمانِ فردا هم
از ابر خالی باشد؛
آبی باشد…
شدهای مثل ابر سیاهِ مرددِ پاییزی؛
میآیی و نمیباری
همهٔ راه را
با توشهٔ «تو فرق داری» آمدم.
نقاب برداشتهای
یا توشه را اشتباه آوردهام
که اینچنین شبیهی
به حسِ «دوست داشتن»؟!
.
گوش کنید(+)
«متأسفانه اغلبِ آدما فکر نمیکنند.»
این را اغلبِ آدمها میگویند.


