تو مگر چه کرده بودی
که من…
…… «من» مجازاتِ بزرگِ تو باشم؟!
برچسب ها:
بعضی چیزها که فرو میریزد، فرو ریخته است. همهٔ عالم هم جمع شوند، نمیتوانند بنا را دوباره سرِ پا کنند. تازه گیریم که به زور داربست و پایه، سرِ پا شد؛ هیچ فکر کردهای این بنای بندزده شدهٔ سستِ لرزان، چه شباهتی به قبلش دارد؟
تردیدهایت را به دست باد،
چمدانت را به من بده!
کفشهایت را بکَن،
دستهایت را بشوی،
بنشین کنار سفره و من!
جرعهای آبِ خوش و
لقمهای زندگی بخور!
در یلدای غیبتات
سرم را به تغافل گرم میکنم و
دلم را به وعدهٔ آمدنت، آرام…
پیلهام سیساله شده
و من هنوز
کرمیام که از برگ تغذیه میکند
و ابریشم روی ابریشم میبافد،
شبها رؤیای دو بال دارد
و روزها به تماشای پروانهها مینشیند


