سریش

از یک زمانی، از همهٔ مردهایی که ول‌کنِ خواسته‌هایشان نبودند، خوشم آمد. همهٔ آن‌هایی که برای رسیدن به آنچه که می‌خواستند، تلاش کردند و بارها افتادند، و باز بلند شدند و خاک سر زانوهایشان را تکاندند و دستی به زخم پیشانی‌شان کشیدند. فقط این نبود که خوشم بیاید؛ نسبت به‌شان یک جور حس احترام خاصی داشتم. احترام نسبت به مردهایی که جسورند، ریسک می‌کنند، آبرو گرو می‌گذارند، حاضرند برای خواسته‌شان بهای سنگینی بدهند، رو در روی موانع قد علم کنند. از یک زمانی پر شدم از حس احترام نسبت به همهٔ مردهایی که می‌شود به‌شان گفت سریش! درست از همان وقتی که یک‌جایی، دقیقاً نزدیک به قله، از ترسِ پس افتادن، ایستادی و باز حرف از نرسیدن زدی و افتادن … و همهٔ راهِ آمده را در کمتر از آنی، برگشتی.

۴ دیدگاه

هایکوکتاب: بهار

Haiku-ketab-06یک نفس تا بهار
ساده با تو حرف می‌زنم
حرفی برای تمام فصول

 

 

 

 

نام نویسندهٔ کتاب‌ها به ترتیب: 
مجموعه داستان‌های منتخب نخستین جشنواره بین‌المللی تولیدات رسانه‌ای نور، محمدرضا عبدالملکیان، سیدعلی موسوی

 

۱ دیدگاه

هایکوکتاب: میعاد

Hico-ketab-04تا ساحل آرامش،
پروانه‌ات خواهم ماند…
قرار بعدی،
……… پای گهوارهٔ شعرهام

 

 

 

 

نویسندگان کتاب‌ها به ترتیب:
محسن عباسی ولدی، مریم حیدرزاده، رضا کاظمی

 

 

۲ دیدگاه

غرق‌یاد

آدم‌ها،
……. با چشم‌های تو مرا می‌نگرند
اسم‌ها، به تو ختم می‌شود
آسْمان، تو را می‌بارد
آخرِ همهٔ کوچه‌های شهر
……………………. به تو می‌رسد
شاعر، تو را می‌سراید
فصل‌ها،
……… جای خالی تو را رنگ می‌پاشند

همهٔ نشانه‌ها
……….. به تو برمی‌گردد
……………………………برگرد!

بدون دیدگاه

داستانک: غُرغُرویی که متفکّر شد

روزی روزگاری غرغرو که همهٔ اهالی دِه، به غر زدن‌های زیادش می‌شناختنش، به یه آدم تازه‌وارد برخورد کرد. تازه‌وارد که از وقتی پا گذاشته بود توی ده، اسم غرغرو رو زیاد شنیده بود، بهش گفت: «همه می‌گن تو روز و شب غر می‌زنی و زندگیِ خیلی سختی داری. ولی هیچ‌کس نمی‌دونه چی ناراحتت کرده که همه‌ش غر می‌زنی. واقعاً چه اتفاقی برات افتاده که سال‌هاست، روز و شب غر می‌زنی؟»

غرغرو که انگار انتظار هر سؤالی رو داشت الّا این یکی، ساکت شد و فکر کرد. هی قدم زد و فکر کرد و قدم زد و فکر کرد و قدم زد…

۱ دیدگاه

قاب

.
مثل لحظه‌های نابِ ریزشِ هم‌زمان باران و آفتاب از آسمانِ آبیِ نیمه‌ابری
زیبایی،
دلنشینی،
…… دلگیری…

.

۲ دیدگاه

سرنوشت

فراموشت نکرده‌ام؛
فقط
…. لحظه‌ای از همیشه
…….. که نام تو را مشق می‌کردم
نسیمی وزید و…
ورق برگشت

۱ دیدگاه