بی‌خوابی

برادرم تا آخرش آن‌جا بود؛
گوشت‌های آویخته به در و دیوار و
پای قطع شده را به چشم خود دیده بود؛
قبلا هم البته جنازه‌های بَمی را از زیر آوار بیرون کشیده بود؛

امشب تا صبح نخوابید؛
خبر شهادت یکی از دوستانش را هم شنیده بود.
می‌گفت امشب دیدمش؛
تازه عقد کرده بود؛

برادرم همه‌اش دارد نماز می‌خواند…

انفجار بمب در شیراز

۲ دیدگاه

نمی‌فحمی!

می‌گوید “نمی‌فهمی”. این روزها زیاد تکرارش می‌کند.

آمار نفهمی‌هایم که بالا زد؛ گفت نمی‌فحمی!

بدون دیدگاه