صفحهٔ ۱۱۶

.

وقتی ترسوها به جبهه می‌آیند و خطر را می‌پذیرند، شک نباید داشت که پشت جبهه، خطر بزرگ‌تری وجود داشته است.

.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۱۰۸

.

وقتی برای به دست آوردن چیزی، باید آن را تکدّی کنی، همین مسئله نشان می‌دهد که آن چیز، بسیار بی‌ارزش و بی‌مصرف است. هر چیزی که ارزش و اعتباری دارد، خودش را از معرکهٔ بده‌وبستان‌های کثیف دور نگه می‌دارد.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۹۴

– من مرامم را تبلیغ می‌کنم، و این طبیعی‌ست. من با تمامی رگ‌و‌پی‌، مرامم را تبلیغ می‌کنم. من به خاطر قبولاندنِ مرامم فریاد می‌کشم، خون می‌ریزم، می‌جنگم، استدلال می‌کنم، رنج می‌کشم، و خود را پاره‌پاره می‌کنم، و تو، اگر مرام مرا بپذیری، دیگر «من» نیستی، سایهٔ من نیستی، نوکر من نیستی، سرسپردهٔ من نیستی، بدلِ من، فریب‌خوردهٔ من نیستی. برای خودت کسی هستی با اعتقاداتی شبیه اعتقادات من. بنابراین، باید که بار مسئولیت اعتقاداتت را خودت به دوش بکشی. دیگر، پس از قبول نظریه‌ای نمی‌توانی آن‌قدر نامرد باشی که هرگاه در آن نظریه نقصی پدید آمد، بلافاصله، گناهْ‌بخشی کنی و مسئولیت را بزدلانه از شانه‌ات برداری و آن را بر دوش کسی بیندازی که این نظریه را، خالصانه و صادقانه، به تو پیشکش کرده است. تو نمی‌توانی تمام عمر، آویزانِ به من باشی و بپّای من، و سگ گلّهٔ عقاید من، که چه می‌گویم و چه نمی‌گویم، با چه کسی دوستی می‌کنم و با چه کسی نمی‌کنم، با چه کسی می‌جنگم و با چه کسی صلح می‌کنم. تو اگر این‌طور باشی، هیچ‌چیز نیستی یاشا.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۵۵

پیرمردها و پیرزن‌ها برای من عجیب‌ترین موجودات‌اند. شاید به این دلیل که ترکیبی هستند از مرگ و زندگی: بیش از همه به مرگ نزدیک‌اند و در همان حال اغلب بیش از همه در زندگی تکثیر شده‌اند؛ در خواهرها، برادرها، فرزندها، نوه‌ها، عروس‌ها، دامادها، دوست‌ها، همسایه‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها، شهرها، فروشگاه‌ها. روزها، شب‌ها.

.

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۷۰

– «در واقع اول آدم‌ها مقدس می‌شن و بعد اشیاء. فکر می‌کنم آدم‌ها، خیلی ساده، به این خاطر مقدس می‌شن که کارهای خوبی انجام می‌دن. یا بهتر بگم کارهایی که به شدت خوبند. وقتی کاری رو که شدیداً خوب باشه انجام بدی، انگار یه چراغ توی روحت روشن کرده‌ای. وقتی بازم کار خوب انجام بدی، می‌شه دو چراغ؛ می‌شه سه چراغ؛ صد چراغ؛ هزار چراغ. گمونم توی روح تاجی هزارتا چلچراغ روشنه. تقریباً تمام کارهایی که تاجی می‌کنه خوبه. زن‌های خونه‌دار هم همین‌طورند. واسه همینه که به نظر من همهٔ زن‌های خونه‌دار مقدسند.»

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۲۱

.

در واقع من سال‌ها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم، زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خوب می‌دانستم نمی‌توانم از عهده‌شان بربیایم. با زندگی‌ام رفتار مسالمت‌آمیزی داشتم. به او فشار نمی‌آوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم.

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۴۴

ابراهیم [شهید ابراهیم هادی] در یکی از مغازه‌های بازار مشغول کار بود. یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم. دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود. جلوی یک مغازه، کارتن‌ها را روی زمین گذاشت.
وقتی کارِ تحویل تمام شد، جلو رفتم و سلام کردم. بعد گفتم: «آقا ابرام! برای شما زشته. این کارِ باربرهاست نه کار شما!»
نگاهی به من کرد و گفت: «کار که عیب نیست. بیکاری عیبه. این کاری هم که من انجام می‌دم برای خودم خوبه. مطمئن می‌شم که هیچی نیستم. جلوی غرورم رو می‌گیره!»
گفتم: «اگر کسی شما رو این‌طور ببینه خوب نیست. تو ورزشکاری و … خیلی‌ها می‌شناسنت.»
ابراهیم خندید و گفت: «ای بابا! همیشه کاری کن که اگر خدا تو رو دید خوشش بیاد، نه مردم.»

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۲۵

[از زبان ایرج حسابی دربارهٔ پدرشان، پروفسور سیدمحمود حسابی:]

با توجه به تمام کارهایی که پدرم در زمینه‌های گوناگون علمی، تحقیقاتی، اداری و سیاسی داشتند، همیشه معتقد بودند که مرد باید تماس دائمی خود را با همسر و فرزندانش حفظ کند. هر وقت بچه‌ای می‌گفت پدر و مادرم مرا درک نمی‌کنند، پدرم تقصیر را متوجه پدر و مادر می‌دانستند و می‌گفتند: «حتما در دوران کودکی، این بچه را به کسی سپرده‌اند و خود پدر و مادر تربیت بچه را در سنین رشد به عهده نگرفته‌اند، یا بچه را به نحوی از خود دور کرده‌اند، یا پدر و مادر وقت کافی برای ایجاد ارتباط با کودک خود و گفت‌وگو با او را در نظر نگرفته‌اند.»

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۳۴

طه حسین، ادیب و نویسندهٔ معروف مصری معاصر، در کتاب علی و بنوه داستان مردی را نقل می‌کند که در جریان جنگ جمل دچار تردید می‌شود، با خود می‌گوید چطور ممکن است شخصیت‌هایی از طراز طلحه و زبیر برخطا باشند؟! درد دل خود را با علی (ع) در میان می‌گذارد و از خود علی می‌پرسد که مگر ممکن است چنین شخصیت‌های عظیم بی‌سابقه‌ای بر خطا روند؟ علی به او می‌فرماید:
انک لملبوس علیک. انّ الحق و الباطل لایُعرفان باَقدار الرجال، اِعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله.
یعنی تو سخت در اشتباهی، تو کار واژگونه کرده‌ای. تو به جای این که حق و باطل را مقیاس عظمت و حقارت شخصیت‌ها قرار دهی، عظمت‌ها و حقارت‌ها را که قبلاً با پندار خود فرض کرده‌ای، مقیاس حق و باطل قرار داده‌ای. تو می‌خواهی حق را با مقیاس افراد بشناسی. برعکس رفتار کن! اول خود حق را بشناس، آن‌وقت اهل حق را خواهی شناخت. آن‌وقت دیگر اهمیت نمی‌دهی که چه کسی طرفدار حق است و چه کسی طرفدار باطل، و از خطا بودن آن شخصیت‌ها در شگفت و تردید نخواهی بود.

بدون دیدگاه