صفحهٔ ۲۲

بخشی از نامهٔ شهیدسیدحسین علم‌الهدی به خواهر بزرگ‌ترشان:

خواهش می‌کنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی: «النّاس نیام، اذا ماتوا انتبهوا» [یعنی] مردم خواب‌اند؛ وقتی که مُردند متنبه می‌شوند، بیدار می‌شوند…
نتایجی که من از این جمله گرفته‌ام به شما ارائه می‌دهم. چه بسا که شما فکر کنید؛ به نتایج عمیق‌تری دست یابید.

«مردم خواب‌اند»

۱- خواب معمولاً در شب است و از خصوصیات شب، تاریکی و سیاهی و ظلمات است.

۲- کسی که خواب است، از وقایعی که در اطرافش اتفاق می‌افتد بی‌خبر است.

۳- کسی که خواب است، از خود نیز بی‌خبر است.

۴- اگر دشمنی داشته باشد، به سادگی [آن دشمن] می‌تواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد.

۵- هنگامی‌که خورشید -که مظهر نور است و روشنایی- طلوع کرد، انسان از خواب بیدار می‌شود.

۶- کلمهٔ «ناس» به کار رفته، به معنای تودهٔ مردم.

۷- چه کسی متنبه می‌شود، بیزار می‌شود، پشیمان می‌شود بعد از آن‌که بیدار شد؟ کسی که می‌فهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود [ِخود] داشته، سرمایه‌های عظیمی خدا به او عطا کرده و آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده. همانند آب راکدی که می‌گندد و بوی بد می‌گیرد. و در ثانی، کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست…

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۷۴

.

تا وقتی که میله‌های قفس هست، هر کس می‌تواند ادعا کند که اهل پروازهای بلند است. تا وقتی که میله‌های قفس هست، بندهای مرئی و نامرئی، خواسته و نخواسته و دانسته و ندانستهٔ آدم‌ها، مغفول یا مکتوم یا مستتر می‌ماند؛ حتّی برای خودشان.

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۲۱۱

از امام روایت شده است: «لاتنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده». هیچ‌وقت به طول دادن رکوع و سجود شخص نگاه نکنید؛ یعنی رکوع‌های طولانی و سجودهای طولانی شما را گول نزند، ممکن است این از روی عادت باشد و اگر ترک کند وحشت کند. اگر می‌خواهید بفهمید این شخص چگونه آدمی است، در راستی‌ها و امانت‌ها امتحانش کنید؛ چون امین بودن عادت‌بردار نیست، راست گفتن عادت‌بردار نیست مانند نماز خواندن.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۲۱۶

.

می‌بینی؟ ما با توقعات‌مان زندگی می‌کنیم. ما با ذهنیت و پیش‌داوری‌های‌مان با دنیا و آدم‌ها برخورد می‌کنیم.

.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۴۰

[…] اینجا سخن از موقعی است که آدمی در برابر تجربه‌ای سخت قرار می‌گیرد و مرگ بر او مسلم می‌شود و به راستی دست از جهان می‌شوید، با همهٔ دنیا و مافی‌ها وداع می‌کند، همهٔ خودخواهی‌هایش ریخته می‌شود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه می‌شود… گذشته‌ها هم‌چون خیال از نظر آدمی می‌گذرد… همه پوچ و بی‌معنی می‌نمایند؛ آدم می‌ماند و خدا که ماورای این زمین و زمان است و بقیه بازیچه است، مسخره است، بی‌معنی است…

در این حالت آدمی با دنیا وداع می‌کند، از همه چیز می‌گذرد، خود را به خدا می‌سپرد و آمادهٔ هجرت به دنیای ماورایی می‌شود، از همهٔ خواسته‌ها و آرزوها سبک می‌گردد، گویی در عالم برزخ سیر می‌کند و حالتی خاص و عجیب در او پدید می‌آید که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست…

اکنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ بازگردد، دوباره قدم به جهان مادی بگذارد، و دوباره زندگی را از سر بگیرد، حالات زیر در او به وجود می‌آیند:

۱- احساس شرم از آن همه کودکی، و آن همه آرزوهای بچه‌گانه و خواسته‌های پست که قبلاً داشته است.
۲- احساس این که به عقلی کلی‌تر پی برده و به حقایق بزرگی عملاً رسیده است. بنابراین معیارها در نظر انسان تغییر پیدا می‌کند، از پوچی‌ها و مسخره‌ها صرف‌نظر می‌کند و خواسته‌هایش در بُعدی عمیق‌تر و وسیع‌تر جاری می‌گردد.
۳- احساس این که او و همهٔ او متعلق به خداست. او از همه چیز خود درگذشته است و اگر دوباره به دنیا آمده فقط به خواست و ارادهٔ خدا بوده است. بنابراین او برای خود چیزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشیت خداست و او فقط باید به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد و سراسر وجود خود را وقف خدا نماید و بس…

این حالات که در تجربه‌ای کوتاه و سریع به انسان دست می‌دهد، با نتیجهٔ سال‌ها عبادت و ریاضت و مطالعه و تحقیق برابری می‌کند، و آن‌چه آدمی را منقلب می‌نماید که انسانی جدید و بازساخته به وجود می‌آورد…

در نبرد معروف سوسنگرد، در تاریخ ۵۹/۸/۲۶، هنگامی که توسط ۵۰ تانک و صدها کماندوی عراقی محاصره شده بودم، چنین حالتی برای من پیش آمد که بسیار مقدس و ملکوتی بود…

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۳۹

انسان مخلوق عجیبی است؛ از لحظه‌ای که چشم به جهان می‌گشاید، همهٔ دنیا را برای خود می‌خواهد؛ همهٔ آمال و آرزوهایش بر محور «من» و «خود» دور می‌زند؛ تصور می‌کند که همهٔ دنیا برای رضای خاطر او و تأمین لذّات او خلق شده است؛ معیارهای او بر اساس مصالح و منافع او تغییر یافته و حق و باطل را بر پایهٔ خودخواهی و مصلحت‌طلبی خود توجیه می‌نماید… تاریخِ جهان، صفحهٔ تمام‌نمای این خصیصهٔ فطری انسان‌هاست.

در دنیا انسان‌هایی نیز یافته می‌شوند که عمق دیدشان با دیگران تفاوت دارد. به لذّات مادی دنیا راضی نمی‌شوند، به مال و جاه و اولاد علاقهٔ چندانی ندارند، به آرزوهای زودگذر دل نمی‌بندند و به طور کلی اسیر دنیا نمی‌شوند؛ ولی در عین حال به «خود» و «من» علاقه‌مندند. «منِ» آن‌ها والامقام است و خواسته‌هایی والا دارد و هیچ‌گاه خود را سرگرم بازیچه‌های دنیا نمی‌کند. آرزوهای آن آسمانی و خدایی است، به بی‌نهایت و ابدیت اتصال دارد و همهٔ دنیا را در برمی‌گیرد. از معراج روح سیراب می‌شود و در بُعدی روحانی و خدایی سیر می‌کند؛ ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبینی در آن وجود دارد.

البته هستند معدود کسانی که از این خودخواهی هم می‌گذرند و آن‌چنان در خدا محو می‌شوند که دیگر «خود» و «من» نمی‌بینند و با همهٔ وجود به درجهٔ وحدت می‌رسند…

۴ دیدگاه

صفحهٔ ۲۲

با خلق خدا حُسن سلوک داشته، نیکو معاشرت کنید و با نظر عطوفت و مهربانی به آنان بنگرید… با بندگان خوب و صالح خدا نیکی کنید. آنان را که عالم‌اند به خاطر علم‌شان، کسانی را که در صراط هدایت‌اند به خاطر اعمال نیک‌شان و آنان را که جاهل و نادان‌اند چون بندگان خدای‌اند، احترام نمایید؛ خوش‌رفتاری کنید؛ مهربان باشید؛ صداقت و برادری داشته باشید. مهذب شوید… کسی که نتواند خود را اصلاح و اداره کند، چگونه می‌خواهد و می‌تواند دیگران را راهنمایی و اداره نماید؟

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۲۰۹

اگر انسان به قوا و نیروهای روحی خودش نرسد، یعنی به بعضی زیادتر برسد و به بعضی دیگر کمتر و آن‌ها را گرسنه نگه دارد، در قوا و نیروهای روحی اختلاف پیدا می‌شود، بی‌نظمی و آشفتگی پیدا می‌شود… زیادتر از حد به قوه‌ای رساندن، او را سرسخت می‌کند، عواقبی ایجاد می‌نماید؛ و اگر به قوه‌ای کمتر از آنچه که احتیاج دارد بدهند، او هم سرسخت خواهد شد و عواقب نامطلوبی ایجاد می‌کند.

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۱۱۳

و من احیاها فکأنمّا احیا النّاس جمیعا (مائده: ۳۲)
هر کس [دلِ] انسانی را زنده کند [و او را از ظلمتِ جهل رهایی بخشد]، گویی همهٔ مردم را حیات بخشیده است.

برای احیاء کردن، نمی‌خواد زیاد راه دوری بریم؛ گاهی ساده‌ترین حرف‌های خوبِ بعضی آدما، شاه‌کلید زندگی بعضی‌های دیگه می‌شه.

بدون دیدگاه