آخرش…

عشق کاری می‌کند که همه چیز کاملا اهمیت خودش را از دست بدهد. این انسان‌ها[ی عاشق] فقط برای این زندگی می‌کنند که توسط عشقشان به مصرف برسند.

خاطرات یک مُغ/ پائولو کوئیلو / ترجمهٔ بهرام جعفری

۴ دیدگاه

دلیرانه ماندن

به خود از درد پیچیدن و با جمیع مویرگ‌های ذهن اندیشیدن که «اینک در این لحظهٔ منحصر، کدام راه را انتخاب باید کرد» و سرانجام، انتخاب کردن و پای آن انتخاب ماندن، جرئت و جسارت می‌خواهد و اِلّا، انتخاب نکردن، دشتی از آبروی کاه‌وار درو کردن، و شرفِ پوشالی را برای روزگاری دیگر پس انداز کردن که شهامت نمی‌خواهد… سالم و برکنار ماندن، بزدلانه زیستن است. سالم و در قلب حادثه ماندن، دلیرانه ماندن است.

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد/ نادر ابراهیمی/ جلد اول

۲ دیدگاه

آغوش

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

فاضل نظری؛ گریه‌های امپراتور

۹ دیدگاه

شکستن

گویا مقدمه‌ی حیات شکستن است.
شکستن فریادی در نای مادری درد آشنا، یا شکستن پوسته‌ای فرا روی جوجه‌ای خرد و بینوا!

می‌شکنم در شکن زلف یار

۴ دیدگاه

ع.ش.ق.

هـ…

هی! با توام! آی زندگی! کر خودتی!

ساده دل و خام و زود باور خودتی

بیهوده  نکوش  تا مخم  را  بزنی

عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!

جلیل صفربیگی

 

این هم یک افسانه‌ی امروزین! به نام  موش بخوردت قابل توجه دختر خانوم‌های دم بخت و آقا پسرهای خودشیرین!

(ضمنا خبرنامه هم به وبلاگ اضافه شد)

۲۰ دیدگاه