پست‌های دسته‌بندی شده در موضوع دست‌نوشته

داستان کوتاه: موازی

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دوره‌ای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستان‌نویسی چیزی می‌دانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته [...]

» ادامه...

اسپایدرمن

۱۹ مهر ۱۳۸۸

سوار می‌شوم. روبروی در، سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو. یادم می‌افتد به دو سال پیش که با راضیه سوار مترو شده بودیم. وقتی دیده بودم همه‌ی صندلی‌ها پر است، نشسته بودم روی زمین و بعد راضیه به شوخی زده بود بهم و زیر لب گفته بود: «پاشو؛ همه [...]

» ادامه...

پر پرواز

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

. او را به نوک می‌گیرد و اوج می‌گیرد؛ بالا و بالاتر… بعد از آنجا رهایش می‌کند و سقوطش را به امید «پرواز» تماشا می‌کند. و او تقلا می‌کند، ناشیانه بال می‌زند و از ترس تلاشی فریاد می‌زند… تا اصابت به زمین و متلاشی شدن فاصله‌ای ندارد که باز او را به منقار می‌گیرد و [...]

» ادامه...

جایی دور از دسترس

۱۴ تیر ۱۳۸۸

. با خودش فکر می‌کند… وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا هم باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی. با خودش می‌گوید… تو می‌توانی بروی. حتی [...]

» ادامه...

قاصدک چشمک‌زن

۰۸ خرداد ۱۳۸۸

. یکی برای خودش خریده بود، یکی هم برای من. دو تا سنسور برای گوشی‌هایمان، یکی آبی و یکی بنفش؛ درست رنگ گوشی‌ها. آبجی همیشه می‌گوید رنگ گوشی تو بنفش نیست، «یاسی» است. اما هر رنگی که باشد، رنگ قلب متصل به سنسور خیلی بهش می‌آمد. اولش حواسم نبود، بعداً فهمیدم قبل از اینکه مسج [...]

» ادامه...

© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس