داستانک: شعرِ هات!

… دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بوده‌ن که با زور نرم شده‌ن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو می‌شه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرف‌های قشنگ. اوهوم! آدما با حرف‌های قشنگ هم می‌تونن نرم بشن. اون‌قدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز‌ اش نداد‌ه‌ن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آه‌ش، کلمه‌هاش، اندازه‌ش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشم‌هاش… چشم‌هات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دست‌هات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بی‌خودی داری زور می‌زنی شعر بی‌زبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بی‌نوا رو!

شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمه‌ها را مشت و مال نداد نرم‌شان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.

۶ دیدگاه

قبضی که در چهاردیواری کوچک، فراموش شد

از اتاق آمده‌ام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور می‌آید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر می‌کنم این بار دیگر خودش است.

چند ثانیه بعد، مادر چادربه‌سر وارد می‌شود. کتاب را که دستش می‌بینم، می‌خندم و می‌گویم: «بالاخره اومد؟»

همشهری داستان را از مادر می‌گیرم و کنار تلفن می‌نشینم. ۱۸۱۸ را شماره می‌گیرم و به جلد همشهری نگاه می‌کنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد می‌کنم. شماره تکرار می‌شود. مربع را فشار می‌دهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد می‌کنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم می‌خواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش می‌شود. گوشی را بین گوش و شانه‌ام نگه می‌دارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونی‌اش در می‌آورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه می‌کنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمی‌زند. با خودم فکر می‌کنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.

از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمی‌آید. اولین بار است می‌خواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر می‌کنم شاید همهٔ این انتظارِ بی‌صدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحه‌های تبلیغات همشهری داستان را رد می‌کنم و می‌رسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم می‌گذرد: «اعتراف می‌کنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»

گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمی‌شود. شروع می‌کنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که می‌خوانم گوشی را از روی شانه برمی‌دارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس می‌شود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور می‌کند. بی‌آن‌که چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را می‌گذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفته‌ام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتری‌های در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریع‌تر می‌خوانم. به آخر که می‌رسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنت‌آمیز دخترک را می‌فهمم.

مجله را می‌بندم. به اتاق می‌روم. پشت سیستم می‌نشینم و فید فاطمه را پیدا می‌کنم. فید را لایک می‌زنم و می‌نویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزه‌ای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».

۲۰ دیدگاه

باران

غبار به سر و صورت آسمان کشیده شده بود. بیابانی بود به رنگ آسمان و آسمانی به رنگ بیابان. من بودم و هیچ‌کس؛ با افقی که بین زمین و آسمان گم شده بود و خورشیدی که دزدیده شده بود و درختی که خشکیده بود و پرستویی که کوچ کرده بود و آبی که جریان نداشت و ابرهای تیره‌ای که آسمان را در آغوش گرفته بود و بادی که آزادی‌اش را به رخ می‌کشید. همه چیز در حرکتی سرد و بی‌رمق بود؛ کند و بی‌هدف.

ناگهان کسی غرید. فریادی بلند. جرئت حرکت از پاهایم ربوده شد. دست‌هایم پناه گوش‌هایم شد. نگاهم بی‌هدف آسمان را می‌کاوید. و باز تکرار همان فریاد غول‌آسا. و نوری از پس آن. گویی فریادی بود که تازیانه‌وار به ابرها می‌خورد. باد بی‌رحمانه سیلی می‌زند. ابرها دیوانه‌وار به حرکت درآمدند.

و فریادی دیگر… و قطره‌ای که گونه‌ام را بوسید؛ اشکِ آسمان. آسمان چه دل‌نازک شده بود! فریاد، دلش را شکسته بود. و باز قطره‌ای دیگر… بغض آسمان ترکیده بود و آشکارا های‌های گریه می‌کرد. او می‌گریست و همه می‌خندیدند! من، و زمین ِ گلاب‌پاشی شده که بوی خاکش را هدیه می‌کرد. و بیابانی که دیگر نبود. و درختی که مستانه سبز شده بود. و پرستوی مهاجری که دایره‌وار می‌رقصید. و کودکی که چترش را بسته بود. و رودی که مغرورانه از پای جنگل می‌گذشت. و گلی که دخترک نوازش می‌کرد. و عشقی که مرد، سخاوت‌مندانه به همسرش هدیه می‌کرد. و گنجشکی که روی درخت، بی‌قرار می‌خواند. و بارانی که می‌بارید. حتی فریاد هم می‌خندید.

آسمان گریه می‌کرد و همه می‌خندیدند… خوشحالی زمین اما مستش کرد. او هم خندید. این‌بار آسمان از شوقِ شادیِ زمین می‌بارید…

این هم یکی از همان نوشته‌های چند سال پیش‌ام بود که منتشر  نشده بود.

۵ دیدگاه

داستان کوتاه: تنگ ماهی

تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد:
– پیداش کردم.

عاطفه نگاهش را از تلویزیون گرفت و به دست مادر دوخت. با دیدن نوار جا خورد و پرسید:
– ئه! کجا بود این؟
– رو سر یخچال. کار علی بوده.

علی گفته بود یادش هست که از دست بچه‌های خاله رعنا، یک جایی قایمش کرده؛ اما هر چه فکر کرده بود، یادش نیامده بود کجا.

عاطفه بلند شد، ضبط را از روی طاقچه آورد و نشست زیر طاقچه. مادر که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، موهایش را از پیشانی کنار زد و روبروی ضبط نشست. عاطفه نوار را از دست مادر گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهی انداخت:
– آخرشه. باید بزنم یه کم بره عقب.

مادر دو زانو نشست و دستش را به زانوهایش تکیه داد و لبخند به لب، به ضبط خیره شد. عاطفه نوار را توی ضبط گذاشت و دکمه را فشار داد.

مادر نگاهی به ساعتِ روی دیوار انداخت و انگار با خودش حرف بزند گفت:
– علی هم دیر کرد. گفته بود ۱۰ دیقه‌ای برمی‌گرده.

عاطفه نوار را استپ کرد. دکمهٔ پخش را زد. صدای امام بود:

… شرافت به این نیست که انسان دستش را روی سینه بگذارد تا چند شاهی به او بدهند. بلکه شرافت انسانی به این است که در مقابل زور بایستند. و جوانان ما ایستادند…

دوباره دکمهٔ استپ را زد. کمی نوار را جلو برد. استپ کرد و دکمهٔ پخش را فشار داد.

صدایی از ضبط در نیامد. قسمت خالی نوار که رد شد، صدای ترتیل پدر، حلقهٔ اشکی توی چشم‌های مادر نشاند:
الله نور السماوات والارض. مثل نوره کمشکات فیها مصباح…

تلویزیون داشت مصاحبه با رزمنده‌ای را پخش می‌کرد که کلاه بافتنی سورمه‌ای سرش گذاشته بود. کلاه از دو جا مقداری شکافته بود. مرد نگاهش به دوربین نبود. رد خنده‌هایش کنار چشم‌های سُرخش جا مانده بود. عاطفه روی دو زانو ایستاد، بدنش را کشید و با نوک انگشت سبابه و شست، صدای تلویزیون را بست.

یادش افتاد به چهار ماه پیش. پدر چند روزی آمده بود مرخصی. سفرهٔ شام که جمع شده بود، وضو گرفته بود و رفته بود توی اتاق و کمی بعد، صدای قرآن خواندنش آمده بود. علی به عاطفه اشاره‌ای کرده بود و همان طور که یک زانو را توی سینه جمع کرده بود و انارش را دانه می‌کرد، ابرویی بالا انداخته بود و طوری که انگار پدر، بابای خودش تنهاست و نسبتی با عاطفه ندارد، گفته بود:
– کیف می‌کنی؟ چه صدایی داره؟

بعد عاطفه مثل اینکه آب زیر پایش دویده باشد، گلدوزی‌اش را رها کرده بود و جهیده بود سمت طاقچه. ضبط را برداشته بود و گفته بود:
بیا یواشکی صداشُ ضبط کنیم.

علی که بدش نیامده بود، انار را توی بشقاب رها کرده بود. دستش را با شلوارش پاک کرده بود و ضبط را از عاطفه گرفته بود و گفته بود:
– بپر یه نوار خالی از مامان بگیر.

مادر توی آشپزخانه، بساط چای را آماده می‌کرد که عاطفه دربارهٔ نوارهای خالی ازش پرسیده بود. مادر گفته بود که امروز صبح پدر همهٔ آن دو سه تا نوار را برده بوده خانهٔ آقا رحیم، تا بقیهٔ سخنرانی‌های امام را برایش ضبط کند.

عاطفه طوری با عجله از نقشه‌شان برای مادر گفته بود که انگار تُنگ ماهی شکسته بود و اگر دیر می‌رسیدند ماهی جان می‌داد.

مادر سینی چای را با یک دست، و فلاسک را با دست دیگرش گرفته بود و گفته بود آخر ِ همین نواری که روی ضبط هست، باید خالی باشد. یادش بود قبل از اینکه دکمهٔ استپش بپرد بالا، خاموشش کرده بودند. نوار را همین امروز صبح، پدر از آقا رحیم گرفته بود و بعد از ناهار با مادر نشسته بودند دوتایی همه‌اش را گوش داده بودند.

علی نوار را از توی ضبط درآورده بود، نگاهی به‌اش انداخته بود و گفته بود:
– فک کنم یه ۱۰ دیقه‌ای خالی داشته باشه.

نوار را کمی به عقب برده بود و پخش کرده بود و چند ثانیه بعد از اتمام سخنرانی امام، متوقفش کرده بود.

چیزی طول نکشیده بود که هر سه، دم در اتاق ایستاده بودند و پدر را تماشا می‌کردند. علی دکمهٔ ضبط را که فشار داده بود، تََقّی صدا کرده بود. پدر نگاهی به‌شان انداخته بود و لبخند زنان سری تکان داده بود و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول شده بود:
الله نور السماوات و الارض…

هر دو سکوت کرده بودند. عطر تلاوت پدر، توی خانهٔ کوچکشان پیچیده بود. مادر چشم از ضبط گرفته بود و به صفحهٔ تلویزیون خیره شده بود. یادش افتاده بود به نیم‌رخ همسرش، وقتی سه تایی توی چارچوب در ایستاده بودند و به او نگاه می‌کردند. و او با لبخندی محو، لب‌های صورتی‌اش را که بین ریش و سبیل خرمایی رنگش چندان به چشم نمی‌آمد، به آرامی تکان می‌داد و هم‌زمان چانه‌هایش که به زور چند تار سفید توش پیدا می‌شد، بالا و پایین می‌رفت.

عاطفه چهارزانو کنار ضبط نشسته بود، دستی به زیر چانه زده بود و آرنجش را تکیه داده بود به زانوی راست. با انگشت دست چپش تارهای قالی را نوازش می‌کرد و به صفحهٔ تلویزیون چشم دوخته بود. تلویزیون رزمنده‌ها را نشان می‌داد که بعضی می‌دوند و بعضی پشت خاکریز خشاب سلاح‌شان را عوض می‌کنند و گاه‌گاهی همه با هم، سرهای‌شان را می‌دزدند، یا روی خاک دراز می‌کشند و بعد، از پشت خاکریز، خاکی و دودی غلیظ به هوا بلند می‌شود.

عاطفه پدر را تجسم می‌کرد که با لباس خاکی رنگش، توی سنگری نمور، روی یک پتوی خاک‌خورده، دو زانو نشسته است و دارد قرآن می‌خواند. موی سر و ریشش گرد ِخاک گرفته و بین صدای تیر و سوت یک خمپاره، صدای آرامش‌بخش او در فضای تاریک سنگر پیچیده است:
فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه…

با صدای بم ِ خمپاره‌مانندی که گویی در دور دست‌ها منفجر شده است، تصویر پدر محو شد و عاطفه یک‌دفعه از جا پرید. چشم‌های عسلی‌اش را که همیشه برای مادر یادآور چشم‌های پدر است، با ترس و تعجب به مادر دوخت.
– لابد علی‌ه.

بعد انگار مادر یادش افتاده باشد که علی خودش کلید دارد، از جا بلند شد و پیچید توی راهروی باریک ورودی. چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.

عاطفه نفسش را که توی سینه حبس شده بود بیرون داد. خودش را کمی عقب کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز با شتاب می‌زد. زانوهایش را توی سینه جمع کرد. دست‌هایش را حلقه کرد دور زانوها و سرش را روی دستش گذاشت.

پدر می‌خواند:
رجال لاتلهیهم تجاره و لابیع عن ذکرالله …

گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مبهم مردی به گوشش رسید. داشت در مورد پدر حرف می‌زد. لابد باز هم یکی دیگر از دوستان پدر است که بعد از چند ماه آمده مرخصی و خواسته خبری از پدرش بگیرد و می‌خواهد اگر خانه کم و کسری دارد، تا آنجا که از دستش برمی‌آید کاری انجام دهد. و لابد مادر دارد می‌گوید که از آخرین نامهٔ پدر دو ماه می‌گذرد و خبر دیگری ازش ندارد و بعد مثل همیشه تعارف می‌کند و تشکر که «شکر خدا همه چیز هست؛ خدا شما رو از برادری کم نکنه».

صدای پدر قطع می‌شود. خانه را سکوت پر می‌کند. عاطفه سرش را بلند می‌کند. مادر روبرویش، کنار راهرو به دیوار تکیه داده است. چادرش را رها کرده و به ضبط چشم دوخته است. دکمهٔ استپ بالا می‌پرد. نوار به آخر رسیده است.
ممنونم. اگر نامهربونم، ناسپاس نیستم.

۴۴ دیدگاه

داس+تانک: کیف

ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستی‌اش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمه‌ی فلزی‌اش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد می‌شدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و راست می‌چرخید.
از جیب رویی کیف، کارت را بیرون کشید و در کیف را بست. زبانه‌ی قفل کیف، جا نیفتاد. کارت را روی دستگاه گذاشت و رد شد. کیف به کنار گیت گرفت و درش باز شد. با دست دیگرش زیر کیف را گرفت، آن را بغل زد و به تندی از بین جمعیت که حالا تُنک‌تر شده بود، عبور کرد. خودش را به پله‌برقی رساند.
لحظه‌ای روی پله ایستاد، در کیف را بست. از کنار آدم‌های ایستاده روی هر پله گذشت. صدای حرکت قطار نزدیک‌تر می‌شد.
از پله پایین آمد. به راست پیچید و به سرعت به سمت کنار ریل دوید. کیف، پریشان، بالا و پایین می‌رفت. قطار به مترو رسیده بود و با سرعت به جلو حرکت می‌کرد. تا کنار ریل سه چهار متری بیشتر فاصله نداشت. کیف را رها کرد و به سرعتش اضافه کرد. به نیم‌متری لبه‌ی جایگاه که رسید، پرید. قطار به سرعت رد شد. زنی جیغ کشید.
۱ دیدگاه

داستان کوتاه: موازی

شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دوره‌ای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستان‌نویسی چیزی می‌دانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته بگویم «استاد» درست‌تر است. چون علاوه بر انگیزه‌ی نوشتن، مختصر چیزهایی که بلد بودم، مطالبی بود که از کلام و نوشته‌های ایشان یاد گرفته بودم.

دو دوست دیگر هم البته لطف کردند و داستان را نقد کردند؛ اما خب، سیر این نقد و اصلاحات به خاطر مشغله‌ی خودم و مشغله‌ی دوستان، به مقصد نرسید و خلاصه، داستان ِ بی‌عیب و نقصی نشد. راستش بعد از این پنج شش ماهی که از نوشتن داستان می گذرد، آن‌قدر از فضای داستان فاصله گرفتم که حس ترمیمش کلاً از سرم پریده است. امروز به سرم زد داستان را همان‌طوری بگذارم روی وبلاگ.

اسم داستان، پیشنهاد همان دوست و استاد مذکور است که به احترام ایشان، تغییرش نداده‌ام. بخوانید و صریح و بی‌رحمانه اولین داستان کوتاه یک نابلد را نقد کنید و او را به ادامه‌ی راه تشویق کنید!

.
موازی

به سرمان زده بود پیاده‌روی کنیم. نزدیک غروب است. انگار عهد کرده باشیم تا رسیدن به سر قرار همیشگی، با هم حرفی نزنیم.

به راه آهن که رسیدیم، انگار پیاده‌روی‌مان را تازه شروع کرده باشیم، از جاده سرازیر می‌شویم و از زیر پل، راسته‌ی ریل را می‌گیریم و راه می‌افتیم. مثل همیشه، او روی ریل سمت راست قدم برمی‌دارد و من روی ریل سمت چپ. سمت راست ریل تا چند صد متر، زمین خشکی است که غیر از بوته‌های خاری که رنگشان به زردی می‌زند و چند تپه‌ی کوچک از آت و آشغال‌های ساختمانی و کیسه‌های پلاستیکی رنگ‌به‌رنگ که جابه‌جا توی خارها گیر کرده‌اند، چیز دیگری تویش دیده نمی‌شود. بعد از آن، خانه‌های یک طبقه‌ای است که هنوز نما نشده‌اند. انگار صاحبانشان فقط خواسته باشند سرپناهی داشته باشند. این خانه‌ها را جاده‌ی آسفالته‌ای که از پل ِ عمود بر ریل می‌گذرد، به مرکز شهر متصل می‌کند و از غربت در می‌آورد. سمت چپش هم ردیفی از درختان چنار، صف بسته‌اند که دیوارهای چند باغ شهری کوچک و سنگ‌بُری نبش خیابان را می‌پوشانند.

۱۲ دیدگاه

داس+تانک: دختر ِ بابا

بابا نتوانسته بود محاسبات اداره‌اش را ردیف کند. همه‌اش کم می‌آورد. بار آخر که حساب کرده بود، «اه» زُمختی گفته بود و ماشین‌حساب را محکم پرت کرده بود روی میز و باطری‌اش افتاده بود بیرون. دختر بابا آمده بود باطری را گذاشته بود توی ماشین‌حساب و آن را داده بود دست بابا. بابا که هنوز از اینکه نتوانسته بود حساب و کتابش را ردیف کند، ناراحت بود، ماشین حساب را از دست او گرفته بود و با تشر او را به اتاقش فرستاده بود. 

دختر بابا چیزی نگفته بود. بغض کرده بود و با تعجب به بابا نگاه کرده بود و رفته بود سمت اتاق و توی راه پایش خورده بود به خرس پشمالویی که همان روز، بابا برگشتنا برایش خریده بود. بغضش بزرگ‌تر شده بود و باز چیزی نگفته بود و رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. بابا کمی ناراحت شده بود، ولی به خودش حق داده بود که از دست دختر بابا که شرایط او را درک نکرده است، ناراحت باشد.

بغض دختر بابا هی بزرگ و بزرگ‌تر شده بود و آخر سر که داشت گلویش را پاره می‌کرد، زده بود زیر گریه و بغض را آزاد کرده بود و اشک‌هایش را یکی‌یکی و تندتند بدرقه‌اش کرده بود. بابا که صدایش را شنیده بود، بیشتر از قبل ناراحت شده بود. بعد از دست خودش عصبانی شده بود و آخرش از گریه‌های دختر بابا، دلش ریش شده بود و بغض کرده بود و چشم دوخته بود به خرس پشمالوی صورتی.

۲ دیدگاه