نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ پنجم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ سی و دوم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 77 نفر

    هرگاه
    …. ماهی ِ تَن
    میلْ به آب دارد
    عطشی در من،
    اضطراب دارد

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 75 نفر

    هر نگاه‌ت
    شعله‌ای‌ست؛

    هر شعرم
    یادبودِ سوختنی

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها:
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۳م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 109 نفر

    در کدام روز آفتابی،
    بر کدام برکهٔ تنهایی،
    با کدام طعمهٔ فریبایی…

    قلاب انداختی به دل‌ام؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها:
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, تیر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 186 نفر

    غبار به سر و صورت آسمان کشیده شده بود. بیابانی بود به رنگ آسمان و آسمانی به رنگ بیابان. من بودم و هیچ‌کس؛ با افقی که بین زمین و آسمان گم شده بود و خورشیدی که دزدیده شده بود و درختی که خشکیده بود و پرستویی که کوچ کرده بود و آبی که جریان نداشت و ابرهای تیره‌ای که آسمان را در آغوش گرفته بود و بادی که آزادی‌اش را به رخ می‌کشید. همه چیز در حرکتی سرد و بی‌رمق بود؛ کند و بی‌هدف.

    ناگهان کسی غرید. فریادی بلند. جرئت حرکت از پاهایم ربوده شد. دست‌هایم پناه گوش‌هایم شد. نگاهم بی‌هدف آسمان را می‌کاوید. و باز تکرار همان فریاد غول‌آسا. و نوری از پس آن. گویی فریادی بود که تازیانه‌وار به ابرها می‌خورد. باد بی‌رحمانه سیلی می‌زند. ابرها دیوانه‌وار به حرکت درآمدند.

    و فریادی دیگر… و قطره‌ای که گونه‌ام را بوسید؛ اشکِ آسمان. آسمان چه دل‌نازک شده بود! فریاد، دلش را شکسته بود. و باز قطره‌ای دیگر… بغض آسمان ترکیده بود و آشکارا های‌های گریه می‌کرد. او می‌گریست و همه می‌خندیدند! من، و زمین ِ گلاب‌پاشی شده که بوی خاکش را هدیه می‌کرد. و بیابانی که دیگر نبود. و درختی که مستانه سبز شده بود. و پرستوی مهاجری که دایره‌وار می‌رقصید. و کودکی که چترش را بسته بود. و رودی که مغرورانه از پای جنگل می‌گذشت. و گلی که دخترک نوازش می‌کرد. و عشقی که مرد، سخاوت‌مندانه به همسرش هدیه می‌کرد. و گنجشکی که روی درخت، بی‌قرار می‌خواند. و بارانی که می‌بارید. حتی فریاد هم می‌خندید.

    آسمان گریه می‌کرد و همه می‌خندیدند… خوشحالی زمین اما مستش کرد. او هم خندید. این‌بار آسمان از شوقِ شادیِ زمین می‌بارید…

    این هم یکی از همان نوشته‌های چند سال پیش‌ام بود که منتشر  نشده بود.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, شهریور ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 384 نفر

    تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد:
    - پیداش کردم.

    عاطفه نگاهش را از تلویزیون گرفت و به دست مادر دوخت. با دیدن نوار جا خورد و پرسید:
    - ئه! کجا بود این؟
    - رو سر یخچال. کار علی بوده.

    علی گفته بود یادش هست که از دست بچه‌های خاله رعنا، یک جایی قایمش کرده؛ اما هر چه فکر کرده بود، یادش نیامده بود کجا.

    عاطفه بلند شد، ضبط را از روی طاقچه آورد و نشست زیر طاقچه. مادر که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، موهایش را از پیشانی کنار زد و روبروی ضبط نشست. عاطفه نوار را از دست مادر گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهی انداخت:
    - آخرشه. باید بزنم یه کم بره عقب.

    مادر دو زانو نشست و دستش را به زانوهایش تکیه داد و لبخند به لب، به ضبط خیره شد. عاطفه نوار را توی ضبط گذاشت و دکمه را فشار داد.

    مادر نگاهی به ساعتِ روی دیوار انداخت و انگار با خودش حرف بزند گفت:
    - علی هم دیر کرد. گفته بود ۱۰ دیقه‌ای برمی‌گرده.

    عاطفه نوار را استپ کرد. دکمهٔ پخش را زد. صدای امام بود:

    … شرافت به این نیست که انسان دستش را روی سینه بگذارد تا چند شاهی به او بدهند. بلکه شرافت انسانی به این است که در مقابل زور بایستند. و جوانان ما ایستادند…

    دوباره دکمهٔ استپ را زد. کمی نوار را جلو برد. استپ کرد و دکمهٔ پخش را فشار داد.

    صدایی از ضبط در نیامد. قسمت خالی نوار که رد شد، صدای ترتیل پدر، حلقهٔ اشکی توی چشم‌های مادر نشاند:
    الله نور السماوات والارض. مثل نوره کمشکات فیها مصباح…

    تلویزیون داشت مصاحبه با رزمنده‌ای را پخش می‌کرد که کلاه بافتنی سورمه‌ای سرش گذاشته بود. کلاه از دو جا مقداری شکافته بود. مرد نگاهش به دوربین نبود. رد خنده‌هایش کنار چشم‌های سُرخش جا مانده بود. عاطفه روی دو زانو ایستاد، بدنش را کشید و با نوک انگشت سبابه و شست، صدای تلویزیون را بست.

    یادش افتاد به چهار ماه پیش. پدر چند روزی آمده بود مرخصی. سفرهٔ شام که جمع شده بود، وضو گرفته بود و رفته بود توی اتاق و کمی بعد، صدای قرآن خواندنش آمده بود. علی به عاطفه اشاره‌ای کرده بود و همان طور که یک زانو را توی سینه جمع کرده بود و انارش را دانه می‌کرد، ابرویی بالا انداخته بود و طوری که انگار پدر، بابای خودش تنهاست و نسبتی با عاطفه ندارد، گفته بود:
    - کیف می‌کنی؟ چه صدایی داره؟

    بعد عاطفه مثل اینکه آب زیر پایش دویده باشد، گلدوزی‌اش را رها کرده بود و جهیده بود سمت طاقچه. ضبط را برداشته بود و گفته بود:
    بیا یواشکی صداشُ ضبط کنیم.

    علی که بدش نیامده بود، انار را توی بشقاب رها کرده بود. دستش را با شلوارش پاک کرده بود و ضبط را از عاطفه گرفته بود و گفته بود:
    - بپر یه نوار خالی از مامان بگیر.

    مادر توی آشپزخانه، بساط چای را آماده می‌کرد که عاطفه دربارهٔ نوارهای خالی ازش پرسیده بود. مادر گفته بود که امروز صبح پدر همهٔ آن دو سه تا نوار را برده بوده خانهٔ آقا رحیم، تا بقیهٔ سخنرانی‌های امام را برایش ضبط کند.

    عاطفه طوری با عجله از نقشه‌شان برای مادر گفته بود که انگار تُنگ ماهی شکسته بود و اگر دیر می‌رسیدند ماهی جان می‌داد.

    مادر سینی چای را با یک دست، و فلاسک را با دست دیگرش گرفته بود و گفته بود آخر ِ همین نواری که روی ضبط هست، باید خالی باشد. یادش بود قبل از اینکه دکمهٔ استپش بپرد بالا، خاموشش کرده بودند. نوار را همین امروز صبح، پدر از آقا رحیم گرفته بود و بعد از ناهار با مادر نشسته بودند دوتایی همه‌اش را گوش داده بودند.

    علی نوار را از توی ضبط درآورده بود، نگاهی به‌اش انداخته بود و گفته بود:
    - فک کنم یه ۱۰ دیقه‌ای خالی داشته باشه.

    نوار را کمی به عقب برده بود و پخش کرده بود و چند ثانیه بعد از اتمام سخنرانی امام، متوقفش کرده بود.

    چیزی طول نکشیده بود که هر سه، دم در اتاق ایستاده بودند و پدر را تماشا می‌کردند. علی دکمهٔ ضبط را که فشار داده بود، تََقّی صدا کرده بود. پدر نگاهی به‌شان انداخته بود و لبخند زنان سری تکان داده بود و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول شده بود:
    الله نور السماوات و الارض…

    هر دو سکوت کرده بودند. عطر تلاوت پدر، توی خانهٔ کوچکشان پیچیده بود. مادر چشم از ضبط گرفته بود و به صفحهٔ تلویزیون خیره شده بود. یادش افتاده بود به نیم‌رخ همسرش، وقتی سه تایی توی چارچوب در ایستاده بودند و به او نگاه می‌کردند. و او با لبخندی محو، لب‌های صورتی‌اش را که بین ریش و سبیل خرمایی رنگش چندان به چشم نمی‌آمد، به آرامی تکان می‌داد و هم‌زمان چانه‌هایش که به زور چند تار سفید توش پیدا می‌شد، بالا و پایین می‌رفت.

    عاطفه چهارزانو کنار ضبط نشسته بود، دستی به زیر چانه زده بود و آرنجش را تکیه داده بود به زانوی راست. با انگشت دست چپش تارهای قالی را نوازش می‌کرد و به صفحهٔ تلویزیون چشم دوخته بود. تلویزیون رزمنده‌ها را نشان می‌داد که بعضی می‌دوند و بعضی پشت خاکریز خشاب سلاح‌شان را عوض می‌کنند و گاه‌گاهی همه با هم، سرهای‌شان را می‌دزدند، یا روی خاک دراز می‌کشند و بعد، از پشت خاکریز، خاکی و دودی غلیظ به هوا بلند می‌شود.

    عاطفه پدر را تجسم می‌کرد که با لباس خاکی رنگش، توی سنگری نمور، روی یک پتوی خاک‌خورده، دو زانو نشسته است و دارد قرآن می‌خواند. موی سر و ریشش گرد ِخاک گرفته و بین صدای تیر و سوت یک خمپاره، صدای آرامش‌بخش او در فضای تاریک سنگر پیچیده است:
    فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه…

    با صدای بم ِ خمپاره‌مانندی که گویی در دور دست‌ها منفجر شده است، تصویر پدر محو شد و عاطفه یک‌دفعه از جا پرید. چشم‌های عسلی‌اش را که همیشه برای مادر یادآور چشم‌های پدر است، با ترس و تعجب به مادر دوخت.
    - لابد علی‌ه.

    بعد انگار مادر یادش افتاده باشد که علی خودش کلید دارد، از جا بلند شد و پیچید توی راهروی باریک ورودی. چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.

    عاطفه نفسش را که توی سینه حبس شده بود بیرون داد. خودش را کمی عقب کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز با شتاب می‌زد. زانوهایش را توی سینه جمع کرد. دست‌هایش را حلقه کرد دور زانوها و سرش را روی دستش گذاشت.

    پدر می‌خواند:
    رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکرالله …

    گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مبهم مردی به گوشش رسید. داشت در مورد پدر حرف می‌زد. لابد باز هم یکی دیگر از دوستان پدر است که بعد از چند ماه آمده مرخصی و خواسته خبری از پدرش بگیرد و می‌خواهد اگر خانه کم و کسری دارد، تا آنجا که از دستش برمی‌آید کاری انجام دهد. و لابد مادر دارد می‌گوید که از آخرین نامهٔ پدر دو ماه می‌گذرد و خبر دیگری ازش ندارد و بعد مثل همیشه تعارف می‌کند و تشکر که «شکر خدا همه چیز هست؛ خدا شما رو از برادری کم نکنه».

    صدای پدر قطع می‌شود. خانه را سکوت پر می‌کند. عاطفه سرش را بلند می‌کند. مادر روبرویش، کنار راهرو به دیوار تکیه داده است. چادرش را رها کرده و به ضبط چشم دوخته است. دکمهٔ استپ بالا می‌پرد. نوار به آخر رسیده است.
    ممنونم. اگر نامهربونم، ناسپاس نیستم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.80 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم
    برچسب ها: , ,