نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ سی‌ام
نگارهٔ سوم
نگارهٔ چهل و دوم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, اردیبهشت ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 110 نفر

    … دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بوده‌ن که با زور نرم شده‌ن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو می‌شه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرف‌های قشنگ. اوهوم! آدما با حرف‌های قشنگ هم می‌تونن نرم بشن. اون‌قدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز‌ اش نداد‌ه‌ن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آه‌ش، کلمه‌هاش، اندازه‌ش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشم‌هاش… چشم‌هات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دست‌هات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بی‌خودی داری زور می‌زنی شعر بی‌زبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بی‌نوا رو!

    شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمه‌ها را مشت و مال نداد نرم‌شان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬رقص قلم
    برچسب ها: , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, اسفند ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 190 نفر

    از اتاق آمده‌ام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور می‌آید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر می‌کنم این بار دیگر خودش است.

    چند ثانیه بعد، مادر چادربه‌سر وارد می‌شود. کتاب را که دستش می‌بینم، می‌خندم و می‌گویم: «بالاخره اومد؟»

    همشهری داستان را از مادر می‌گیرم و کنار تلفن می‌نشینم. ۱۸۱۸ را شماره می‌گیرم و به جلد همشهری نگاه می‌کنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد می‌کنم. شماره تکرار می‌شود. مربع را فشار می‌دهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد می‌کنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم می‌خواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش می‌شود. گوشی را بین گوش و شانه‌ام نگه می‌دارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونی‌اش در می‌آورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه می‌کنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمی‌زند. با خودم فکر می‌کنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.

    از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمی‌آید. اولین بار است می‌خواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر می‌کنم شاید همهٔ این انتظارِ بی‌صدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحه‌های تبلیغات همشهری داستان را رد می‌کنم و می‌رسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم می‌گذرد: «اعتراف می‌کنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»

    گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمی‌شود. شروع می‌کنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که می‌خوانم گوشی را از روی شانه برمی‌دارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس می‌شود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور می‌کند. بی‌آن‌که چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را می‌گذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفته‌ام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتری‌های در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریع‌تر می‌خوانم. به آخر که می‌رسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنت‌آمیز دخترک را می‌فهمم.

    مجله را می‌بندم. به اتاق می‌روم. پشت سیستم می‌نشینم و فید فاطمه را پیدا می‌کنم. فید را لایک می‌زنم و می‌نویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزه‌ای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.25 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬روح زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 120 نفر

    هرگاه
    …. ماهی ِ تَن
    میلْ به آب دارد
    عطشی در من،
    اضطراب دارد

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 125 نفر

    هر نگاه‌ت
    شعله‌ای‌ست؛

    هر شعرم
    یادبودِ سوختنی

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها:
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۳م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 154 نفر

    در کدام روز آفتابی،
    بر کدام برکهٔ تنهایی،
    با کدام طعمهٔ فریبایی…

    قلاب انداختی به دل‌ام؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.67 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: