<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوثرانه &#187; رقص قلم</title>
	<atom:link href="http://kosaraneh.com/category/hand-writing/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kosaraneh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 05:21:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
<image>
			<title>کوثرانه</title>
			<url>http://kosaraneh.com/blog/wp-content/Images/2011/05/Favicon0002.jpg</url>
			<link>http://kosaraneh.com</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description></description>
		</image>		<item>
		<title>داستانک: شعرِ هات!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1391/02/poem-2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1391/02/poem-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 12:27:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[جریان سیال ذهن]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=5403</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! &#8230; بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه&#8230;<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/poem-2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">&#8230; دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «<em>گروس</em> نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! &#8230; بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه&#8230; شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بوده‌ن که با زور نرم شده‌ن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو می‌شه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ&#8230; گاهی هم با حرف‌های قشنگ. اوهوم! آدما با حرف‌های قشنگ هم می‌تونن نرم بشن. اون‌قدر نرم که شُل بشن و وا برن&#8230; ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز‌ اش نداد‌ه‌ن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آه‌ش، کلمه‌هاش، اندازه‌ش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشم‌هاش&#8230; چشم‌هات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دست‌هات، «ها»ت، «هات»&#8230; شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بی‌خودی داری زور می‌زنی شعر بی‌زبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بی‌نوا رو!</p>
<p style="text-align: justify;">شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمه‌ها را مشت و مال نداد نرم‌شان کند&#8230; شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/poem-2/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%b0%d9%87%d9%86/" rel="tag">جریان سیال ذهن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%b9%d8%b1/" rel="tag">شعر</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86/" rel="tag">هذیان</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1391/02/poem-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قبضی که در چهاردیواری کوچک، فراموش شد</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/12/a-new-try/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/12/a-new-try/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 19:13:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[همشهری داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=5068</guid>
		<description><![CDATA[از اتاق آمده‌ام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور می‌آید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر می‌کنم این بار دیگر خودش است. چند ثانیه بعد، مادر چادربه‌سر وارد می‌شود. کتاب را که دستش می‌بینم، می‌خندم و می‌گویم: «بالاخره اومد؟» همشهری داستان را از مادر می‌گیرم<a href="http://kosaraneh.com/1390/12/a-new-try/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/03/H-Dastan.jpg"><img class="alignleft  wp-image-5076" style="margin: 7px;" title="H-Dastan" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/03/H-Dastan.jpg" alt="" width="246" height="300" /></a>از اتاق آمده‌ام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور می‌آید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر می‌کنم این بار دیگر خودش است.</p>
<p style="text-align: justify;">چند ثانیه بعد، مادر چادربه‌سر وارد می‌شود. کتاب را که دستش می‌بینم، می‌خندم و می‌گویم: «بالاخره اومد؟»</p>
<p style="text-align: justify;">همشهری داستان را از مادر می‌گیرم و کنار تلفن می‌نشینم. ۱۸۱۸ را شماره می‌گیرم و به جلد همشهری نگاه می‌کنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد می‌کنم. شماره تکرار می‌شود. مربع را فشار می‌دهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد می‌کنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم می‌خواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش می‌شود. گوشی را بین گوش و شانه‌ام نگه می‌دارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونی‌اش در می‌آورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه می‌کنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمی‌زند. با خودم فکر می‌کنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.</p>
<p style="text-align: justify;">از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمی‌آید. اولین بار است می‌خواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر می‌کنم شاید همهٔ این انتظارِ بی‌صدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحه‌های تبلیغات همشهری داستان را رد می‌کنم و می‌رسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم می‌گذرد: «اعتراف می‌کنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»</p>
<p style="text-align: justify;">گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمی‌شود. شروع می‌کنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که می‌خوانم گوشی را از روی شانه برمی‌دارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس می‌شود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور می‌کند. بی‌آن‌که چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را می‌گذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفته‌ام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتری‌های در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریع‌تر می‌خوانم. به آخر که می‌رسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنت‌آمیز دخترک را می‌فهمم.</p>
<p style="text-align: justify;">مجله را می‌بندم. به اتاق می‌روم. پشت سیستم می‌نشینم و فید فاطمه را پیدا می‌کنم. فید را لایک می‌زنم و می‌نویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزه‌ای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/12/a-new-try/#comments">20 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">داستان‌نویسی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" rel="tag">همشهری داستان</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/12/a-new-try/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شرم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-041/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-041/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 15:31:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[عطش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4886</guid>
		<description><![CDATA[هرگاه
<span style="color: #c0c0c0;">....</span> ماهی ِ تَن
میلْ به آب دارد
عطشی در من،
اضطراب دارد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هرگاه<br />
<span style="color: #ffffff;">&#8230;.</span> ماهی ِ تَن<br />
میلْ به آب دارد<br />
عطشی در من،<br />
اضطراب دارد</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-041/#comments">یک نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d8%b7%d8%b4/" rel="tag">عطش</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-041/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شراره</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-040/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-040/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 17:43:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4883</guid>
		<description><![CDATA[هر نگاه‌ت
شعله‌ای‌ست؛

هر شعرم
یادبودِ سوختنی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر نگاه‌ت<br />
شعله‌ای‌ست؛</p>
<p>هر شعرم<br />
یادبودِ سوختنی</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-040/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-040/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صیاد</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-038/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-038/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 18:12:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4842</guid>
		<description><![CDATA[در کدام روز آفتابی،
بر کدام برکهٔ تنهایی،
با کدام طعمهٔ فریبایی...

قلاب انداختی به دل‌ام؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در کدام روز آفتابی،<br />
بر کدام برکهٔ تنهایی،<br />
با کدام طعمهٔ فریبایی&#8230;</p>
<p>قلاب انداختی به دل‌ام؟</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-038/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/dastineh-038/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باران</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/raining/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/raining/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jun 2011 12:51:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[باران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4233</guid>
		<description><![CDATA[غبار به سر و صورت آسمان کشیده شده بود. بیابانی بود به رنگ آسمان و آسمانی به رنگ بیابان. من بودم و هیچ‌کس؛ با افقی که بین زمین و آسمان گم شده بود و خورشیدی که دزدیده شده بود و درختی که خشکیده بود و پرستویی که کوچ کرده بود و آبی که جریان نداشت<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/raining/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Rain.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4234" style="margin: 7px;" title="Rain" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Rain.jpg" alt="" width="180" height="300" /></a>غبار به سر و صورت آسمان کشیده شده بود. بیابانی بود به رنگ آسمان و آسمانی به رنگ بیابان. من بودم و هیچ‌کس؛ با افقی که بین زمین و آسمان گم شده بود و خورشیدی که دزدیده شده بود و درختی که خشکیده بود و پرستویی که کوچ کرده بود و آبی که جریان نداشت و ابرهای تیره‌ای که آسمان را در آغوش گرفته بود و بادی که آزادی‌اش را به رخ می‌کشید. همه چیز در حرکتی سرد و بی‌رمق بود؛ کند و بی‌هدف.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان کسی غرید. فریادی بلند. جرئت حرکت از پاهایم ربوده شد. دست‌هایم پناه گوش‌هایم شد. نگاهم بی‌هدف آسمان را می‌کاوید. و باز تکرار همان فریاد غول‌آسا. و نوری از پس آن. گویی فریادی بود که تازیانه‌وار به ابرها می‌خورد. باد بی‌رحمانه سیلی می‌زند. ابرها دیوانه‌وار به حرکت درآمدند.</p>
<p style="text-align: justify;">و فریادی دیگر&#8230; و قطره‌ای که گونه‌ام را بوسید؛ اشکِ آسمان. آسمان چه دل‌نازک شده بود! فریاد، دلش را شکسته بود. و باز قطره‌ای دیگر&#8230; بغض آسمان ترکیده بود و آشکارا های‌های گریه می‌کرد. او می‌گریست و همه می‌خندیدند! من، و زمین ِ گلاب‌پاشی شده که بوی خاکش را هدیه می‌کرد. و بیابانی که دیگر نبود. و درختی که مستانه سبز شده بود. و پرستوی مهاجری که دایره‌وار می‌رقصید. و کودکی که چترش را بسته بود. و رودی که مغرورانه از پای جنگل می‌گذشت. و گلی که دخترک نوازش می‌کرد. و عشقی که مرد، سخاوت‌مندانه به همسرش هدیه می‌کرد. و گنجشکی که روی درخت، بی‌قرار می‌خواند. و بارانی که می‌بارید. حتی فریاد هم می‌خندید.</p>
<p style="text-align: justify;">آسمان گریه می‌کرد و همه می‌خندیدند&#8230; خوشحالی زمین اما مستش کرد. او هم خندید. این‌بار آسمان از شوقِ شادیِ زمین می‌بارید&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px;"><span style="color: #c0c0c0;">این هم یکی از <a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/">همان</a> </span><a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/"></a><span style="color: #c0c0c0;"> نوشته‌های چند سال پیش‌ام بود که منتشر  نشده بود.</span></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/raining/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/" rel="tag">باران</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/raining/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه: تنگ ماهی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/fish-bowl/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/fish-bowl/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Sep 2010 02:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دفاع مقدس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1585</guid>
		<description><![CDATA[تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد: - پیداش<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/fish-bowl/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد:<br />
- پیداش کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه نگاهش را از تلویزیون گرفت و به دست مادر دوخت. با دیدن نوار جا خورد و پرسید:<br />
- ئه! کجا بود این؟<br />
- رو سر یخچال. کار علی بوده.</p>
<p style="text-align: justify;">علی گفته بود یادش هست که از دست بچه‌های خاله رعنا، یک جایی قایمش کرده؛ اما هر چه فکر کرده بود، یادش نیامده بود کجا.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه بلند شد، ضبط را از روی طاقچه آورد و نشست زیر طاقچه. مادر که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، موهایش را از پیشانی کنار زد و روبروی ضبط نشست. عاطفه نوار را از دست مادر گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهی انداخت:<br />
- آخرشه. باید بزنم یه کم بره عقب.</p>
<p style="text-align: justify;">مادر دو زانو نشست و دستش را به زانوهایش تکیه داد و لبخند به لب، به ضبط خیره شد. عاطفه نوار را توی ضبط گذاشت و دکمه را فشار داد.</p>
<p style="text-align: justify;">مادر نگاهی به ساعتِ روی دیوار انداخت و انگار با خودش حرف بزند گفت:<br />
- علی هم دیر کرد. گفته بود ۱۰ دیقه‌ای برمی‌گرده.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه نوار را استپ کرد. دکمهٔ پخش را زد. صدای امام بود:</p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 30px;"><em>&#8230; شرافت به این نیست که انسان دستش را روی سینه بگذارد تا چند شاهی به او بدهند. بلکه شرافت انسانی به این است که در مقابل زور بایستند. و جوانان ما ایستادند&#8230;</em></p>
<p style="text-align: justify; padding-left: 30px;">دوباره دکمهٔ استپ را زد. کمی نوار را جلو برد. استپ کرد و دکمهٔ پخش را فشار داد.</p>
<p style="text-align: justify;">صدایی از ضبط در نیامد. قسمت خالی نوار که رد شد، صدای ترتیل پدر، حلقهٔ اشکی توی چشم‌های مادر نشاند:<br />
<strong>الله نور السماوات والارض. مثل نوره کمشکات فیها مصباح&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تلویزیون داشت مصاحبه با رزمنده‌ای را پخش می‌کرد که کلاه بافتنی سورمه‌ای سرش گذاشته بود. کلاه از دو جا مقداری شکافته بود. مرد نگاهش به دوربین نبود. رد خنده‌هایش کنار چشم‌های سُرخش جا مانده بود. عاطفه روی دو زانو ایستاد، بدنش را کشید و با نوک انگشت سبابه و شست، صدای تلویزیون را بست.</p>
<p style="text-align: justify;">یادش افتاد به چهار ماه پیش. پدر چند روزی آمده بود مرخصی. سفرهٔ شام که جمع شده بود، وضو گرفته بود و رفته بود توی اتاق و کمی بعد، صدای قرآن خواندنش آمده بود. علی به عاطفه اشاره‌ای کرده بود و همان طور که یک زانو را توی سینه جمع کرده بود و انارش را دانه می‌کرد، ابرویی بالا انداخته بود و طوری که انگار پدر، بابای خودش تنهاست و نسبتی با عاطفه ندارد، گفته بود:<br />
- کیف می‌کنی؟ چه صدایی داره؟</p>
<p style="text-align: justify;">بعد عاطفه مثل اینکه آب زیر پایش دویده باشد، گلدوزی‌اش را رها کرده بود و جهیده بود سمت طاقچه. ضبط را برداشته بود و گفته بود:<br />
بیا یواشکی صداشُ ضبط کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">علی که بدش نیامده بود، انار را توی بشقاب رها کرده بود. دستش را با شلوارش پاک کرده بود و ضبط را از عاطفه گرفته بود و گفته بود:<br />
- بپر یه نوار خالی از مامان بگیر.</p>
<p style="text-align: justify;">مادر توی آشپزخانه، بساط چای را آماده می‌کرد که عاطفه دربارهٔ نوارهای خالی ازش پرسیده بود. مادر گفته بود که امروز صبح پدر همهٔ آن دو سه تا نوار را برده بوده خانهٔ آقا رحیم، تا بقیهٔ سخنرانی‌های امام را برایش ضبط کند.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه طوری با عجله از نقشه‌شان برای مادر گفته بود که انگار تُنگ ماهی شکسته بود و اگر دیر می‌رسیدند ماهی جان می‌داد.</p>
<p style="text-align: justify;">مادر سینی چای را با یک دست، و فلاسک را با دست دیگرش گرفته بود و گفته بود آخر ِ همین نواری که روی ضبط هست، باید خالی باشد. یادش بود قبل از اینکه دکمهٔ استپش بپرد بالا، خاموشش کرده بودند. نوار را همین امروز صبح، پدر از آقا رحیم گرفته بود و بعد از ناهار با مادر نشسته بودند دوتایی همه‌اش را گوش داده بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">علی نوار را از توی ضبط درآورده بود، نگاهی به‌اش انداخته بود و گفته بود:<br />
- فک کنم یه ۱۰ دیقه‌ای خالی داشته باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">نوار را کمی به عقب برده بود و پخش کرده بود و چند ثانیه بعد از اتمام سخنرانی امام، متوقفش کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">چیزی طول نکشیده بود که هر سه، دم در اتاق ایستاده بودند و پدر را تماشا می‌کردند. علی دکمهٔ ضبط را که فشار داده بود، تََقّی صدا کرده بود. پدر نگاهی به‌شان انداخته بود و لبخند زنان سری تکان داده بود و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول شده بود:<br />
<strong>الله نور السماوات و الارض&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: center;">&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو سکوت کرده بودند. عطر تلاوت پدر، توی خانهٔ کوچکشان پیچیده بود. مادر چشم از ضبط گرفته بود و به صفحهٔ تلویزیون خیره شده بود. یادش افتاده بود به نیم‌رخ همسرش، وقتی سه تایی توی چارچوب در ایستاده بودند و به او نگاه می‌کردند. و او با لبخندی محو، لب‌های صورتی‌اش را که بین ریش و سبیل خرمایی رنگش چندان به چشم نمی‌آمد، به آرامی تکان می‌داد و هم‌زمان چانه‌هایش که به زور چند تار سفید توش پیدا می‌شد، بالا و پایین می‌رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه چهارزانو کنار ضبط نشسته بود، دستی به زیر چانه زده بود و آرنجش را تکیه داده بود به زانوی راست. با انگشت دست چپش تارهای قالی را نوازش می‌کرد و به صفحهٔ تلویزیون چشم دوخته بود. تلویزیون رزمنده‌ها را نشان می‌داد که بعضی می‌دوند و بعضی پشت خاکریز خشاب سلاح‌شان را عوض می‌کنند و گاه‌گاهی همه با هم، سرهای‌شان را می‌دزدند، یا روی خاک دراز می‌کشند و بعد، از پشت خاکریز، خاکی و دودی غلیظ به هوا بلند می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه پدر را تجسم می‌کرد که با لباس خاکی رنگش، توی سنگری نمور، روی یک پتوی خاک‌خورده، دو زانو نشسته است و دارد قرآن می‌خواند. موی سر و ریشش گرد ِخاک گرفته و بین صدای تیر و سوت یک خمپاره، صدای آرامش‌بخش او در فضای تاریک سنگر پیچیده است:<br />
<strong>فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه&#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">با صدای بم ِ خمپاره‌مانندی که گویی در دور دست‌ها منفجر شده است، تصویر پدر محو شد و عاطفه یک‌دفعه از جا پرید. چشم‌های عسلی‌اش را که همیشه برای مادر یادآور چشم‌های پدر است، با ترس و تعجب به مادر دوخت.<br />
- لابد علی‌ه.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد انگار مادر یادش افتاده باشد که علی خودش کلید دارد، از جا بلند شد و پیچید توی راهروی باریک ورودی. چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">عاطفه نفسش را که توی سینه حبس شده بود بیرون داد. خودش را کمی عقب کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز با شتاب می‌زد. زانوهایش را توی سینه جمع کرد. دست‌هایش را حلقه کرد دور زانوها و سرش را روی دستش گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">پدر می‌خواند:<br />
<strong>رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکرالله &#8230;</strong></p>
<p style="text-align: justify;">گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مبهم مردی به گوشش رسید. داشت در مورد پدر حرف می‌زد. لابد باز هم یکی دیگر از دوستان پدر است که بعد از چند ماه آمده مرخصی و خواسته خبری از پدرش بگیرد و می‌خواهد اگر خانه کم و کسری دارد، تا آنجا که از دستش برمی‌آید کاری انجام دهد. و لابد مادر دارد می‌گوید که از آخرین نامهٔ پدر دو ماه می‌گذرد و خبر دیگری ازش ندارد و بعد مثل همیشه تعارف می‌کند و تشکر که «شکر خدا همه چیز هست؛ خدا شما رو از برادری کم نکنه».</p>
<p style="text-align: justify;">صدای پدر قطع می‌شود. خانه را سکوت پر می‌کند. عاطفه سرش را بلند می‌کند. مادر روبرویش، کنار راهرو به دیوار تکیه داده است. چادرش را رها کرده و به ضبط چشم دوخته است. دکمهٔ استپ بالا می‌پرد. نوار به آخر رسیده است.<br />
<span style="color: #ffffff;">ممنونم. اگر نامهربونم، ناسپاس نیستم.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/fish-bowl/#comments">44 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/" rel="tag">داستان کوتاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3/" rel="tag">دفاع مقدس</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/fish-bowl/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: کیف</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/03/321/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/03/321/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 May 2010 12:11:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://localhost/drhossein/1389/03/321/</guid>
		<description><![CDATA[ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستی‌اش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمه‌ی فلزی‌اش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد می‌شدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و<a href="http://kosaraneh.com/1389/03/321/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستی‌اش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمه‌ی فلزی‌اش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد می‌شدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و راست می‌چرخید.</div>
<div style="text-align: justify;">از جیب رویی کیف، کارت را بیرون کشید و در کیف را بست. زبانه‌ی قفل کیف، جا نیفتاد. کارت را روی دستگاه گذاشت و رد شد. کیف به کنار گیت گرفت و درش باز شد. با دست دیگرش زیر کیف را گرفت، آن را بغل زد و به تندی از بین جمعیت که حالا تُنک‌تر شده بود، عبور کرد. خودش را به پله‌برقی رساند.</div>
<div style="text-align: justify;">لحظه‌ای روی پله ایستاد، در کیف را بست. از کنار آدم‌های ایستاده روی هر پله گذشت. صدای حرکت قطار نزدیک‌تر می‌شد.</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">از پله پایین آمد. به راست پیچید و به سرعت به سمت کنار ریل دوید. کیف، پریشان، بالا و پایین می‌رفت. قطار به مترو رسیده بود و با سرعت به جلو حرکت می‌کرد. تا کنار ریل سه چهار متری بیشتر فاصله نداشت. کیف را رها کرد و به سرعتش اضافه کرد. به نیم‌متری لبه‌ی جایگاه که رسید، پرید. قطار به سرعت رد شد. زنی جیغ کشید.</div>
<div style="text-align: justify;"></div>
</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/03/321/#comments">یک نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/03/321/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه: موازی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 07:10:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[موازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1216</guid>
		<description><![CDATA[شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دوره‌ای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستان‌نویسی چیزی می‌دانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته<a href="http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دوره‌ای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستان‌نویسی چیزی می‌دانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته بگویم «استاد» درست‌تر است. چون علاوه بر انگیزه‌ی نوشتن، مختصر چیزهایی که بلد بودم، مطالبی بود که از کلام و نوشته‌های ایشان یاد گرفته بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">دو دوست دیگر هم البته لطف کردند و داستان را نقد کردند؛ اما خب، سیر این نقد و اصلاحات به خاطر مشغله‌ی خودم و مشغله‌ی دوستان، به مقصد نرسید و خلاصه، داستان ِ بی‌عیب و نقصی نشد. راستش بعد از این پنج شش ماهی که از نوشتن داستان می گذرد، آن‌قدر از فضای داستان فاصله گرفتم که حس ترمیمش کلاً از سرم پریده است. امروز به سرم زد داستان را همان‌طوری بگذارم روی وبلاگ.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم داستان، پیشنهاد همان دوست و استاد مذکور است که به احترام ایشان، تغییرش نداده‌ام. بخوانید و صریح و بی‌رحمانه اولین داستان کوتاه یک نابلد را نقد کنید و او را به ادامه‌ی راه تشویق کنید!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
موازی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به سرمان زده بود پیاده‌روی کنیم. نزدیک غروب است. انگار عهد کرده باشیم تا رسیدن به سر قرار همیشگی، با هم حرفی نزنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">به راه آهن که رسیدیم، انگار پیاده‌روی‌مان را تازه شروع کرده باشیم، از جاده سرازیر می‌شویم و از زیر پل، راسته‌ی ریل را می‌گیریم و راه می‌افتیم. مثل همیشه، او روی ریل سمت راست قدم برمی‌دارد و من روی ریل سمت چپ. سمت راست ریل تا چند صد متر، زمین خشکی است که غیر از بوته‌های خاری که رنگشان به زردی می‌زند و چند تپه‌ی کوچک از آت و آشغال‌های ساختمانی و کیسه‌های پلاستیکی رنگ‌به‌رنگ که جابه‌جا توی خارها گیر کرده‌اند، چیز دیگری تویش دیده نمی‌شود. بعد از آن، خانه‌های یک طبقه‌ای است که هنوز نما نشده‌اند. انگار صاحبانشان فقط خواسته باشند سرپناهی داشته باشند. این خانه‌ها را جاده‌ی آسفالته‌ای که از پل ِ عمود بر ریل می‌گذرد، به مرکز شهر متصل می‌کند و از غربت در می‌آورد. سمت چپش هم ردیفی از درختان چنار، صف بسته‌اند که دیوارهای چند باغ شهری کوچک و سنگ‌بُری نبش خیابان را می‌پوشانند.</p>
<p style="text-align: justify;">(...)<br/>Read the rest of <a href="http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/">داستان کوتاه: موازی</a> (1,778 words)</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/#comments">12 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/" rel="tag">داستان کوتاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b2%db%8c/" rel="tag">موازی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/11/parallel/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: دختر ِ بابا</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[بابا نتوانسته بود محاسبات اداره‌اش را ردیف کند. همه‌اش کم می‌آورد. بار آخر که حساب کرده بود، «اه» زُمختی گفته بود و ماشین‌حساب را محکم پرت کرده بود روی میز و باطری‌اش افتاده بود بیرون. دختر بابا آمده بود باطری را گذاشته بود توی ماشین‌حساب و آن را داده بود دست بابا. بابا که هنوز<a href="http://kosaraneh.com/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">بابا نتوانسته بود محاسبات اداره‌اش را ردیف کند. همه‌اش کم می‌آورد. بار آخر که حساب کرده بود، «اه» زُمختی گفته بود و ماشین‌حساب را محکم پرت کرده بود روی میز و باطری‌اش افتاده بود بیرون. دختر بابا آمده بود باطری را گذاشته بود توی ماشین‌حساب و آن را داده بود دست بابا. بابا که هنوز از اینکه نتوانسته بود حساب و کتابش را ردیف کند، ناراحت بود، ماشین حساب را از دست او گرفته بود و با تشر او را به اتاقش فرستاده بود. </div>
<p style="text-align: justify;">دختر بابا چیزی نگفته بود. بغض کرده بود و با تعجب به بابا نگاه کرده بود و رفته بود سمت اتاق و توی راه پایش خورده بود به خرس پشمالویی که همان روز، بابا برگشتنا برایش خریده بود. بغضش بزرگ‌تر شده بود و باز چیزی نگفته بود و رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. بابا کمی ناراحت شده بود، ولی به خودش حق داده بود که از دست دختر بابا که شرایط او را درک نکرده است، ناراحت باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بغض دختر بابا هی بزرگ و بزرگ‌تر شده بود و آخر سر که داشت گلویش را پاره می‌کرد، زده بود زیر گریه و بغض را آزاد کرده بود و اشک‌هایش را یکی‌یکی و تندتند بدرقه‌اش کرده بود. بابا که صدایش را شنیده بود، بیشتر از قبل ناراحت شده بود. بعد از دست خودش عصبانی شده بود و آخرش از گریه‌های دختر بابا، دلش ریش شده بود و بغض کرده بود و چشم دوخته بود به خرس پشمالوی صورتی.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: شاعر</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطره‌های باران، نرم، روی سرش ولِوُ می‌شد. چشم‌هایش را ریز کرد و به قطره‌هایی که از نوکِ برگ‌های نیمه‌جان تک درخت حیاط می‌چکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشه‌ی دیوار کز کرده بود خیره<a href="http://kosaraneh.com/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطره‌های<br />
باران، نرم، روی سرش ولِوُ می‌شد. چشم‌هایش را ریز کرد و به قطره‌هایی که<br />
از نوکِ برگ‌های نیمه‌جان تک درخت حیاط می‌چکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان<br />
تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشه‌ی دیوار کز کرده بود<br />
خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباس‌های<br />
تَرش، به سیلاب کوچک جاری و &#8230; نگاه کرد. شعرش نیامد. قطره‌های باران،<br />
مثل پُتکی روی سرش منهدم می‌شد.<br />
 </p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/#comments">4 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/09/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: پُل</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/</guid>
		<description><![CDATA[با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شده‌اند، ولی باز به قدم زدن و تجربه‌ی منظره‌های جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند. پل روی دره‌ی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا می‌کرد. آن‌طرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت می‌آمد. پل، مجموع<a href="http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شده‌اند، ولی باز به قدم زدن و تجربه‌ی منظره‌های جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.<br />
پل روی دره‌ی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا می‌کرد. آن‌طرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت می‌آمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.<br />
پسر تصمیم گرفته بود که این‌بار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.<br />
بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گره‌های بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوسته‌ی نوک انگشت‌های دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گره‌های طناب دوم، سخت‌تر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشت‌های دست دختر می‌چکید.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d9%8f%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: نوش‌دارو؟!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%9f/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[آن‌قدر جلوی دهان ِ قلب‌شان را گرفتند که&#8230; تمام کرد. © کوثر در کوثرانه &#124; 2 نظر &#124; برچسبها: داستانک, سُک‌سُک]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آن‌قدر جلوی دهان ِ قلب‌شان را گرفتند که&#8230; تمام کرد.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%9f/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/08/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسپایدرمن</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/07/sticky-spider-man/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/07/sticky-spider-man/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 16:29:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>
		<category><![CDATA[مرد عنکبوتی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1055</guid>
		<description><![CDATA[سوار می‌شوم. روبروی در، سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو. یادم می‌افتد به دو سال پیش که با راضیه سوار مترو شده بودیم. وقتی دیده بودم همه‌ی صندلی‌ها پر است، نشسته بودم روی زمین و بعد راضیه به شوخی زده بود بهم و زیر لب گفته بود: «پاشو؛ همه<a href="http://kosaraneh.com/1388/07/sticky-spider-man/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.made-in-china.com/image/2f0j00aeiQSbqGYfkjM/Sticky-Spiderman-TF006-.jpg"><img class="alignleft" style=" margin: 5px;" title="اسپایدرمن" src="http://dl.getdropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-sticky-spiderman.jpg" alt="" width="140" height="293" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">سوار می‌شوم. روبروی در، سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو. یادم می‌افتد به دو سال پیش که با راضیه سوار مترو شده بودیم. وقتی دیده بودم همه‌ی صندلی‌ها پر است، نشسته بودم روی زمین و بعد راضیه به شوخی زده بود بهم و زیر لب گفته بود: «پاشو؛ همه فهمیدن ما شهرستانی هستیم!»</p>
<p style="text-align: justify;">سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو و کوله‌هایشان را گذاشته‌اند جلوی پاهای‌شان و با دست آن‌ها را بغل گرفته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">پشت سرم، دو تا پسر بچه سوار مترو می‌شوند. دست یکی‌شان عروسک کوچک اسپایدرمن است و آن یکی نایلون مشکی بزرگی را دنبال خودش می‌کشد. هنوز در مترو بسته نشده است که شروع می‌کنند به تبلیغ اسپایدرمن‌شان. اولی اسپایدرمن ِ توی دستش را بی مقدمه پرتاب می‌کند سمت شیشه‌ی مترو. ناخواسته همه‌ی نگاه‌ها متوجه اسپایدرمن می‌شود. اسپایدرمن از آن بالا کله‌معلق می‌زند و می‌آید پایین. لبخند و تعجب می‌نشیند توی صورت زن‌ها.</p>
<p style="text-align: justify;">پسرک اسپایدرمن را برمی‌دارد و پرتابش می‌کند سمت سقف فلزی مترو.</p>
<p style="text-align: justify;">- مرد عنکبوتی. هم روی شیشه کار می‌کنه، هم به فلز می‌چسبه.</p>
<p style="text-align: justify;">اسپایدرمن چهار دست و پا می‌چسبد به سقف و بعد پاهایش را شل می‌کند و آرام از سقف کنده می‌شود. زن‌‌ها می‌خندند و آرام پچ‌پچ می‌کنند. زن میانسالی پسرک را صدا می‌کند و یک دانه از اسپایدرمن‌هایش را می‌خرد. پسرها می‌روند جلوتر و تبلیغ را از سر می‌گیرند. دخترهای دور و بر زن، همراه او می‌خندند و می‌گویند: «حالا امتحانش کن». زن اسپایدرمن را می‌زند به شیشه‌ی پشت سرش. اسپایدرمن، یک بار دست‌هایش را شل می‌کند و یک‌بار پاهایش را، و می‌آید پایین. زن‌ها می‌خندند.</p>
<p style="text-align: justify;">زن میانسال اسپایدرمن را توی دست می‌گیرد و با انگشتش، نوک دست و پاهای ژلاتینی اسپایدرمن را لمس می‌کند. پسرها دارند برمی‌گردند سمت عقب واگن. زن از پسرک می‌پرسد:</p>
<p style="text-align: justify;">- چقدر کار می‌کنه؟ یه‌ بار مصرفه؟</p>
<p style="text-align: justify;">پسرک همین‌طور که دارد پشت سر رفیقش به عقب واگن می‌رود، با هیجان ِ آغشته به بازیگوشی می‌گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">- نه. یه بار مصرف نه؛ یه هفته کار می‌کنه&#8230; نه، یه هفته نه! &#8230;. اوووومممم؛ آره یه هفته.</p>
<p style="text-align: justify;">و آن‌هایی که مکالمه‌شان را شنیده‌اند، می‌خندند.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌خندم؛ به پسرها نگاه می‌کنم و به اسپایدرمنی که دارد از شیشه‌ی مترو پایین می‌آید&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/07/sticky-spider-man/#comments">20 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88/" rel="tag">مترو</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%b9%d9%86%da%a9%d8%a8%d9%88%d8%aa%db%8c/" rel="tag">مرد عنکبوتی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">کودکانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/07/sticky-spider-man/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امروز فرق دارد</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[&#160; امروز فرق دارد؛ صبح شیراز است و صدای موتور و ماشین‌های خیابان مجاور و هوای لطیفی که کم‌کم پاییزی می‌شود و جیک‌جیک چند گنجشکی که میان شاخه‌های درخت توی حیاط، به هم می‌پیچند و تیک‌تاک ساعت روی دیوار که این‌بار مثل همیشه عجله ندارد و بلندگوی سرماخورده‌ی سبزی‌فروش سیار&#8230; امروز فرق دارد. © کوثر<a href="http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align: justify;">امروز فرق دارد؛ صبح شیراز است و صدای موتور و ماشین‌های خیابان مجاور و هوای لطیفی که کم‌کم پاییزی می‌شود و جیک‌جیک چند گنجشکی که میان شاخه‌های درخت توی حیاط، به هم می‌پیچند و تیک‌تاک ساعت روی دیوار که این‌بار مثل همیشه عجله ندارد و بلندگوی سرماخورده‌ی سبزی‌فروش سیار&#8230;<br />
امروز فرق دارد.</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: لالایی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[&#160; این مدت هر چقدر هم که تنها می‌شد، باز تنها نبود. چشم‌هایش را روی هم می‌گذاشت، نوازشش می‌کرد و آرام آرام برایش لالایی می‌خواند. این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی می‌کرد&#8230; © کوثر در کوثرانه &#124; 2 نظر &#124; برچسبها:<a href="http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align: justify;">این مدت هر چقدر هم که تنها می‌شد، باز تنها نبود. چشم‌هایش را روی هم می‌گذاشت، نوازشش می‌کرد و آرام آرام برایش لالایی می‌خواند.<br />
این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی می‌کرد&#8230;</p>
</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%84%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خیال</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/05/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/05/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/05/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/</guid>
		<description><![CDATA[بعد دست خیالش را گرفت و برای همیشه از آنجا رفت. © کوثر در کوثرانه &#124; یک نظر &#124; برچسبها: سُک‌سُک]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد دست خیالش را گرفت و برای همیشه از آنجا رفت.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/05/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/#comments">یک نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/05/%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جایی دور از دسترس</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 12:46:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>
		<category><![CDATA[گم‌گور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=908</guid>
		<description><![CDATA[. با خودش فکر می‌کند&#8230; وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا هم باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی. با خودش می‌گوید&#8230; تو می‌توانی بروی. حتی<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
با خودش فکر می‌کند&#8230;<img style="max-width: 800px; float: left; margin-top: 10px; margin-bottom: 10px; margin-right: 10px;" src="http://kosar21.googlepages.com/kosaraneh-impression.jpg" alt="" /></span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا <strong>هم</strong> باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی. </span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">با خودش می‌گوید&#8230;</span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">تو می‌توانی بروی. حتی می‌توانی از بقیه بخواهی که بروند. می‌توانی زندگی‌ات را یک جای دیگر از سر بگیری. می‌توانی همه‌ی اثاثیه‌ات را دور بریزی و اثاثیه‌ی جدید جایگزینشان کنی؛ حتی از قبل هم بهتر. می‌توانی مدل موهایت را عوض کنی. طرز راه رفتن و حرف زدنت را، حتی خودت را هم عوض کنی. می‌توانی بروی گم‌گور بشوی و اصلا یکی دیگر را جای خودت بگذاری. بعد هم فکر کنی که دیگر اثری ازت باقی نمانده است.</span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">بعد راحت بروی کنار برکه‌ای بنشینی و دستت را زیر چانه‌ات بزنی و به آرامش آب مواج خیره شوی. یا صبر کنی تا کم‌کم خورشید از بالای سرت بگذرد و آسمان سرخ شود و بنشینی غروب را تماشا کنی.</span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">بعد چیزی نمی‌گذرد که دستت از زیر چانه‌ات می‌افتد. به مرز کج و معوج زمین و آسمان چشم می‌دوزی و پابه‌پای گم شدن خورشید، گذشته‌ات را مرور می‌کنی. خودت را به خاطر می‌آوری و دور ریختن اثاثیه‌ات را. گم‌گور شدن و عوض شدنت را.</span></p>
<div></div>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">از جایت بلند می‌شوی. به زمین چشم می‌دوزی و کنار برکه قدم می‌زنی. تازه یادت آمده که نمی‌توانی از خودت خیلی هم دور بشوی. یادت آمده که اصلا باقی بودن یا نبودن اثرت دست خودت نیست. تو، خوب یا بد، همیشه یا مدتی، در خاطره‌ی آدم‌ها می‌مانی. اثرت آنجاست؛ در خاطره‌ها. یک جای دور از دسترس&#8230;</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86/" rel="tag">هذیان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%af%d9%85%e2%80%8c%da%af%d9%88%d8%b1/" rel="tag">گم‌گور</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/04/far-from-reach/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: مواظب بودم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[- آماده‌ای؟ بریم؟ + من حاضرم! بریم. - اینا چیه؟! + اسباب‌بازی‌هام. - اینا رو برای چی میاری؟ + خب می‌خوام بازی کنم. - اونجا شلوغه‌ها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیه‌ی بچه‌ها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا! + نه. نمی‌ذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- آماده‌ای؟ بریم؟<br />
+ من حاضرم! بریم.<br />
- اینا چیه؟!<br />
+ اسباب‌بازی‌هام.<br />
- اینا رو برای چی میاری؟<br />
+ خب می‌خوام بازی کنم.<br />
- اونجا شلوغه‌ها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیه‌ی بچه‌ها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا!<br />
+ نه. نمی‌ذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.</p>
<div style="text-align: center;">&#8230;</div>
<p>- قرار بود ناراحت نشی دیگه.<br />
+ (گریه کنان:) من خیلی مواظبشون بودم، ولی زورم بهشون نرسید.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/#comments">یک نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%85%d9%88%d8%a7%d8%b8%d8%a8-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: برمی‌گردد</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[آرام دستش را رها کرد و گفت: «همین‌جا بایست تا برگردم» و رفت.حالا او ۹ سال است که منتظر است تا برگردد&#8230;  © کوثر در کوثرانه &#124; بدون نظر &#124; برچسبها:]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرام دستش را رها کرد و گفت: «همین‌جا بایست تا برگردم» و رفت.<br />حالا او ۹ سال است که منتظر است تا برگردد&#8230;<br /> </p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/#comments">بدون نظر</a> | برچسبها:  <br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%af%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قاصدک چشمک‌زن</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/03/ghasedak-e-cheshmak-zan/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/03/ghasedak-e-cheshmak-zan/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 May 2009 15:33:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انتظار]]></category>
		<category><![CDATA[قاصدک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=814</guid>
		<description><![CDATA[. یکی برای خودش خریده بود، یکی هم برای من. دو تا سنسور برای گوشی‌هایمان، یکی آبی و یکی بنفش؛ درست رنگ گوشی‌ها. آبجی همیشه می‌گوید رنگ گوشی تو بنفش نیست، «یاسی» است. اما هر رنگی که باشد، رنگ قلب متصل به سنسور خیلی بهش می‌آمد. اولش حواسم نبود، بعداً فهمیدم قبل از اینکه مسج<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/ghasedak-e-cheshmak-zan/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
<span lang="FA">یکی برای خودش خریده بود، یکی هم برای من. دو تا سنسور برای گوشی‌هایمان، یکی آبی و یکی بنفش؛ درست رنگ گوشی‌ها. آبجی همیشه می‌گوید رنگ گوشی تو بنفش نیست، «یاسی» است. اما هر رنگی که باشد، رنگ قلب متصل به سنسور خیلی بهش می‌آمد.</span>
</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">اولش حواسم نبود، بعداً فهمیدم قبل از اینکه مسج بنشیند روی گوشی و صدایش بلند شود، سنسور چشمک می‌زند. قبل از تماس‌ها هم همین‌طوری بود. بعد تا سنسور شروع می‌کرد به چشمک زدن، چشم می‌دوختم به گوشی که حالا اسم چه کسی را نشانم می‌دهد و مسج است یا تماس.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">بعدترش فهمیدم گاهی امواج موبایل یک نفر دور و برم است که سنسور را فعال می‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">چشمک‌زدن‌های سنسور، برایم شده بود شبیه بالا و پایین پریدن‌های بچه‌ای از خوشحالی: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">توی اتوبوس نشسته‌ام و گوشی دستم است. سنسورش که روشن می‌شود آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی»‌ام. هر چه صبر می‌کنم صدایی از گوشی در نمی‌آید؛ ولی زنگ موبایل بغل دستی‌ام بلند می‌شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">چیزی طول نمی‌کشد که باز قاصدک گوشی بالا و پایین می‌پرد و داد می‌زند: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!» سریع آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی» می‌شوم تا مسج جدید را بخوانم. قاصدک از حرکت می‌افتد. کسی روی صندلی جلوتر دارد با موبایل حرف می‌زند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">باز سنسور روشن می‌شود و من آماده‌ی فشار دادن دکمه‌ی «اوکی» یا «انسر» می‌شوم. اما کس دیگری مسج دارد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">سنسور به تعداد همه‌ی مسافران اتوبوس چشمک می‌زند، بالا و پایین می‌پرد و فریاد می‌زند: «آخ جون! داره میاد، داره میاد!»، ولی هیچ اسمی روی گوشی من نمی‌نشیند و من دکمه‌ی «اوکی» یا «انسر» را، حتی یک بار هم فشار نمی‌دهم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl"><span lang="FA">&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA">هنوز گوشی دستم است و نگاهم به سنسور. آماده‌ی فشردن دکمه‌ی «اوکی»ام.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/ghasedak-e-cheshmak-zan/#comments">9 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1/" rel="tag">انتظار</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%d8%a7%d8%b5%d8%af%da%a9/" rel="tag">قاصدک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/03/ghasedak-e-cheshmak-zan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: سُک‌سُک</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/</guid>
		<description><![CDATA[ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایم‌باشک بازی کنند. گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.» او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست،  سی، چهل، پنجاه،<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایم‌باشک بازی کنند.<br />
گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»<br />
او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست،  سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»<br />
جوابی نشنید. پاورچین‌پاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت&#8230; نبود. از اتاق بیرون رفت. تک‌تک اتاق‌ها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته می‌شود و می‌آید سُک‌سُک می‌کند.<br />
ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشت‌بام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.</div>
<p>غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابان‌ها کرد&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/03/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پلنگ صورتی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/03/pink-panther/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/03/pink-panther/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 May 2009 13:39:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=793</guid>
		<description><![CDATA[. - مامان! بهم پول رو بده دیگه. مادر که دارد با دوستش حرف می‌زند، بی‌حوصله دست می‌کند توی کیف و یک اسکناس ۱۰ تومانی در می‌آورد و می‌دهد دست دخترش. دختر که انگار حالا میلیونر شده، چشمانش را گرد می‌کند و گوشه‌ی اسکناس را با دو انگشت، روبروی مادر می‌گیرد و با غرور می‌پرسد:<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/pink-panther/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
- مامان! بهم پول رو بده دیگه.<br />
مادر که دارد با دوستش حرف می‌زند، بی‌حوصله دست می‌کند توی کیف و یک اسکناس ۱۰ تومانی در می‌آورد و می‌دهد دست دخترش. دختر که انگار حالا میلیونر شده، چشمانش را گرد می‌کند و گوشه‌ی اسکناس را با دو انگشت، روبروی مادر می‌گیرد و با غرور می‌پرسد:<br />
- مامان! این چَنیه؟<br />
- دَهی.<br />
- وااای! دهی&#8230; دهی یعنی چقدر؟ زیاده یا کم؟<br />
مادر دوباره با بی‌حوصلگی صحبتش را با دوستش قطع می‌کند و می‌گوید:<br />
- زیاد.<br />
دختر که منتظر شنیدن این جواب بود، دوباره پول را بین دو دستش می‌گیرد و تکانش می‌دهد. به پول نگاه می‌کند و چند لحظه ساکت می‌شود. بعد دوباره با همان انرژی، از جایش بلند می‌شود، روبروی مادر می‌ایستد و می‌پرسد:<br />
- مامان! یعنی با این می‌شه از اون پلنگ صورتی بزرگا خرید؟<br />
و دستش را تا آنجا که می‌تواند از سرش بالاتر می‌برد.<br />
- آره، می‌شه.<br />
دختر توی اتوبوس بالا و پایین می‌پرد و می‌گوید:<br />
- آخ جوووون!<br />
مادر با کلافگی دستش را می‌گیرد و می‌نشاندش روی صندلی&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/03/pink-panther/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">کودکانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/03/pink-panther/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: صورتی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[&#160; دندان‌هایش روی هم می‌لغزید. کبریت‌هایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکی‌یکی کبریت‌ها را امتحان کرد. سر صورتی‌رنگ چوب‌کبریت‌ها، به محض تماس با قوطی، فرو می‌ریخت. امیدش به چوب‌کبریت آخر بود. انگشتان بی‌رمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد<a href="http://kosaraneh.com/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align: justify;">دندان‌هایش روی هم می‌لغزید. کبریت‌هایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکی‌یکی کبریت‌ها را امتحان کرد. سر صورتی‌رنگ چوب‌کبریت‌ها، به محض تماس با قوطی، فرو می‌ریخت. امیدش به چوب‌کبریت آخر بود. انگشتان بی‌رمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. گوگرد صورتی‌رنگ را به پهلوی قوطی کشید. کبریت روشن شد. گوگرد صورتی‌رنگ سوخت و&#8230; خاموش شد.</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/02/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: پرواز</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/</guid>
		<description><![CDATA[از لانه‌اش زده بود بیرون. بی‌هدف پرواز می‌کرد و دلش ضعف می‌رفت از اینکه حالا هر کاری بخواهد، می‌کند. نه کسی هست که امر و نهی‌اش کند و نه کسی که هی نگران شکستن بال‌هایش باشد. دلش کشیده بود تک‌تک «نکن»ها را بکُند؛ بین شاخه‌های تو در توی درختان جنگل ویراژ بدهد، نزدیک زمین پرواز<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">از لانه‌اش زده بود بیرون. بی‌هدف پرواز می‌کرد و دلش ضعف می‌رفت از اینکه حالا هر کاری بخواهد، می‌کند. نه کسی هست که امر و نهی‌اش کند و نه کسی که هی نگران شکستن بال‌هایش باشد.<br />
دلش کشیده بود تک‌تک «نکن»ها را بکُند؛ بین شاخه‌های تو در توی درختان جنگل ویراژ بدهد، نزدیک زمین پرواز کند، با پرنده‌ها و حیوانات جورواجور و مختلف گپ بزند و هر کار هیجان‌انگیز دیگری&#8230;<br />
به حرف دلش گوش داد و حسابی خوش گذراند و آخرش هم به لانه برنگشت.</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/#comments">4 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس‌+تانک: چراغ قرمز</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/</guid>
		<description><![CDATA[از تقاطع که رد شد دیگر او را ندید&#8230; او پشت چراغ قرمز مانده بود. © کوثر در کوثرانه &#124; 6 نظر &#124; برچسبها: داستانک, سُک‌سُک]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از تقاطع که رد شد دیگر او را ندید&#8230; او پشت چراغ قرمز مانده بود.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba-%d9%82%d8%b1%d9%85%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: دیگه نبود</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>
		<category><![CDATA[یکی بود، یکی نبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[یکی بود، یکی نبود. بعدش اونی هم که بود، دیگه نبود. © کوثر در کوثرانه &#124; 4 نظر &#124; برچسبها: داستانک, سُک‌سُک, یکی بود، یکی نبود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی بود، یکی نبود.<br />
بعدش اونی هم که بود، دیگه نبود.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments">4 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%8c-%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/" rel="tag">یکی بود، یکی نبود</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرد باش</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/be-a-man/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/be-a-man/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 22:05:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اشک]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[مردانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=734</guid>
		<description><![CDATA[. از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی&#8230; © کوثر در کوثرانه &#124; 7 نظر &#124; برچسبها: اشک, تنهایی, مردانه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/be-a-man/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b4%da%a9/" rel="tag">اشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/" rel="tag">تنهایی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">مردانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/be-a-man/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: بود و نبود</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>
		<category><![CDATA[یکی بود، یکی نبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[یکی بود، یکی نبود. اونی که بود، منتظر اونی بود که نبود. © کوثر در کوثرانه &#124; 2 نظر &#124; برچسبها: داستانک, سُک‌سُک, یکی بود، یکی نبود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی بود، یکی نبود. اونی که بود، منتظر اونی بود که نبود.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d8%8c-%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/" rel="tag">یکی بود، یکی نبود</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: زندگی مسالمت‌آمیز</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/</guid>
		<description><![CDATA[یک روز، آقا فیله، می‌خواسته از یک کوچه‌ی بن‌بست رد بشود. پیش خودش فکر می‌کند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بن‌بست می‌ریزد و او می‌تواند برود آن طرف دیوار. همین کار را می‌کند و با سر می‌رود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمی‌شود. از آن به بعد<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">یک روز، آقا فیله، می‌خواسته از یک کوچه‌ی بن‌بست رد بشود. پیش خودش فکر می‌کند اگر دورخیز کند و خودش را بکوبد به دیوار، بن‌بست می‌ریزد و او می‌تواند برود آن طرف دیوار. همین کار را می‌کند و با سر می‌رود توی دیوار؛ ولی دیوار خیلی محکم بوده و خراب نمی‌شود. از آن به بعد آقا فیله کنار همان دیوار به خیر و خوشی زندگی می‌کند.</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/#comments">4 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d8%a2%d9%85%db%8c%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کله بادکنکی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/12/kalle-badkonaki/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/12/kalle-badkonaki/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 20:10:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[ذهنیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=701</guid>
		<description><![CDATA[. توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد،<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/kalle-badkonaki/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند. بعد میدان ذهنش شلوغ شد. همهمه‌ها زیاد شد. با اینکه همه‌شان توی سرش جا نمی‌شدند، ولی هنوز داشتند از سوراخ‌های کوچک ذهنش می‌ریختند بیرون. حرف‌های دلش، که هیچ‌کسی ازشان خبر نداشت هم آمدند. حتی فکرهایی که خودش هم تا به حال ندیده بودشان پریدند بیرون. آن‌قدر توی سرش شلوغ شد که دیگر جا برای همه‌ی ذهنیات نبود و یکی‌یکی توی هم خرد شدند. آن‌قدر صدای خرد شدنشان زیاد شد که بچه‌های کلاس هم شنیدند. توی سرش پر شده بود از خرده‌های همه چیز، ولی هنوز بقیه‌ی ذهنیات داشتند از سوراخ‌های ذهنش بیرون می‌آمدند. دیگر توی کله‌اش جا نبود. سرش حسابی درد گرفته بود. خرده‌ذهنیاتش می‌خواست از سوراخ‌های گوشش بریزد بیرون تا همه‌ی بچه‌های کلاس بفهمند توی سرش چه می‌گذرد. دو تا دستش را محکم چسباند به گوش‌هایش تا جلوی آبروریزی ذهنیاتش را بگیرد. بچه‌ها همین‌طور داشتند نگاهش می‌کردند؛ استاد هم. بعد یکهو سرش شروع کرد به باد کردن. همین‌طور که سرش بزرگ می‌شد، دردش هم شدیدتر می‌شد. آن‌قدر بزرگ شد که قیافه‌اش ترسناک شد. بچه‌ها با دیدنش جیغ کشیدند و از کلاس فرار کردند. پشت سرشان هم استاد رفت بیرون. آن‌قدر با عجله رفت که نفهمید کیف لپ‌تاپش را جا گذاشته است. سرش همین‌طور داشت بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه در یک لحظه، با یک صدای وحشتناک منفجر شد. آن‌قدر صدایش بلند بود که تخته پاک‌کن افتاد روی زمین. همه‌ی خرده‌ذهنیاتش ریخت بیرون و همه‌ی کلاس را پر کرد. حتی از در و پنجره‌ی کلاس هم رفت بیرون. همه‌ی دانشگاه و خیابان‌های اطراف پر شد از ذهنیاتش. با اینکه سرش منفجر شده بود، ولی هنوز درد داشت و ازش ذهنیات می‌ریخت بیرون. مردم، ذهنیاتش را تندتند و با تعجب می‌خواندند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها مسخره می‌کردند، بعضی‌های دیگر هم آن‌قدر سرشان شلوغ بود که حتی فرصت نمی‌کردند ذهنیاتش را ببینند. او خودش را به پنجره‌ی کلاس رسانده بود. داد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. هیچ‌کس توجه نمی‌کرد. حتی چند بار شماره‌ی آتش‌نشانی را هم برایشان بلند تکرار کرد، ولی کسی نمی‌شنید تا زنگ بزند. بعد فکر کرد مرده است. فکر کرد این روحش است کنار پنجره که کسی آن را نمی‌بیند. بعد دلش برای خودش سوخت. نشست همانجا و های‌های به حال خودش گریه کرد. دیگر سرش درد نمی‌کرد.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/kalle-badkonaki/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">دانشگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b0%d9%87%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">ذهنیات</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/12/kalle-badkonaki/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: شب</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/</guid>
		<description><![CDATA[خانم سین خانه‌ی ماسه‌ای‌اش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانه‌اش نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک می‌داد.   © کوثر در کوثرانه &#124; بدون نظر &#124;<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خانم سین خانه‌ی ماسه‌ای‌اش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد؛ تا آنجا که برای خالی کردن آخرین سطل شن، مجبور بود روی انگشتان پا بایستد. سطل آخر را که خالی کرد، اثری از خانه‌اش نبود. شب شده بود و موجی از آب، کف پاهایش را قلقلک می‌داد.<br />
 </p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/#comments">بدون نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/12/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b4%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روی‌هم‌رفته</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/12/overall/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/12/overall/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 18:25:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=668</guid>
		<description><![CDATA[. اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده که فی نفسه ناراحت کننده‌اند؛ اما روی‌هم رفته باید می‌افتادند تا یک روزی مثل امروز، خوشحال باشم از اینکه اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده است! © کوثر در کوثرانه &#124; 5 نظر &#124; برچسبها: زندگی, شادی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده که فی نفسه ناراحت کننده‌اند؛ اما روی‌هم رفته باید می‌افتادند تا یک روزی مثل امروز، خوشحال باشم از اینکه اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده است!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/overall/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/" rel="tag">زندگی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c/" rel="tag">شادی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/12/overall/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس‌+تانک: سین</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[همان‌طور که خانم سین به جایی خیره شده بود، انگشتانش با شن‌های زیر دستش بازی می‌کرد. وقتی داشت آه بلندی می‌کشید، چشمش افتاد به آقای جیم که سرش را پایین انداخته بود و پاهایش با موج‌های کم‌رمق آب بازی می‌کرد. یک‌هو خانم سین به ذهنش رسید که با ماسه‌ها یک خانه بسازد. © کوثر در<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همان‌طور که خانم سین به جایی خیره شده بود، انگشتانش با شن‌های زیر دستش بازی می‌کرد. وقتی داشت آه بلندی می‌کشید، چشمش افتاد به آقای جیم که سرش را پایین انداخته بود و پاهایش با موج‌های کم‌رمق آب بازی می‌کرد. یک‌هو خانم سین به ذهنش رسید که با ماسه‌ها یک خانه بسازد.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%e2%80%8c%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%d8%b3%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داس+تانک: گاف</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 1999 20:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سُک‌سُک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/</guid>
		<description><![CDATA[&#160; آقای گاف مریض می‌شود. می‌رود پیش دکتر. دکتر نبضش را می‌گیرد. به سرعت او را به آزمایشگاه می‌فرستد. از آقای گاف چند سی‌سی خون می‌گیرند. او پشت در، قدم‌زنان منتظر نتیجه‌ی آزمایش است. خانمی سفیدپوش از در خارج می‌شود. با خوشحالی رو به آقای گاف می‌کند و می‌گوید: «مژدگانی بدهید؛ شما عاشق شده‌اید». با<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div style="text-align: justify;">آقای گاف مریض می‌شود. می‌رود پیش دکتر. دکتر نبضش را می‌گیرد. به سرعت او را به آزمایشگاه می‌فرستد. از آقای گاف چند سی‌سی خون می‌گیرند. او پشت در، قدم‌زنان منتظر نتیجه‌ی آزمایش است. خانمی سفیدپوش از در خارج می‌شود. با خوشحالی رو به آقای گاف می‌کند و می‌گوید: «مژدگانی بدهید؛ شما عاشق شده‌اید». با شنیدن این خبر، آقای گاف ویار ِ معشوق می‌کند.<br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9/" rel="tag">داستانک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%8f%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d9%8f%da%a9/" rel="tag">سُک‌سُک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/11/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%af%d8%a7%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهریه هم مهریه‌های قدیم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/10/mehriye/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/10/mehriye/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Jan 2009 17:14:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهریه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=590</guid>
		<description><![CDATA[. یکی بود، یکی نبود. یه جوونی بود، اسمش مسیلمه بود. این جوون شنیده بود که یک نفر هست توی مدینه که ادعای نبوت داره و اسمش هم محمده. با بزرگتراش پاشد رفت ببینه این آقای پیامبر کیه و چی می‌گه. وقتی رفت و دیدش و حرفاش رو شنید، بهش ایمان آورد و مسلمون شد.<a href="http://kosaraneh.com/1387/10/mehriye/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
یکی بود، یکی نبود. یه جوونی بود، اسمش <a title="مسیلمه کذاب" href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D9%85%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%87+%DA%A9%D8%B0%D8%A7%D8%A8&amp;SSOReturnPage=Check&amp;Rand=0" target="_blank">مسیلمه</a> بود. این جوون شنیده بود که یک نفر هست توی مدینه که ادعای نبوت داره و اسمش هم محمده. با بزرگتراش پاشد رفت ببینه این آقای پیامبر کیه و چی می‌گه. وقتی رفت و دیدش و حرفاش رو شنید، بهش ایمان آورد و مسلمون شد. بعد که داشت برمی‌گشت به شهر خودشون، باد جوونی افتاد تو کله‌ش و گفت: «حالا که توی این دنیای وانفسا و این مشکلات اشتغال و ازدواج، دستمون به جایی بند نیست، چطوره به جای دست و پا کردن پارتی، خودم اشتغال‌آفرینی کنم و یه کمی هم معروف بشم؟! بالاخره یه دختر، همسری یه پیامبر رو به همسری یه آسمون‌جلی مثل من ترجیح می‌ده. اصلا مگه من چی‌ام از محمد کمتره؟!»
</p>
<p style="text-align: justify;">این شد که پای ورقه‌ی نبوت خودش رو امضا کرد و به تأیید آکسفورد هم رسوند. یه کتاب خوش‌آهنگ هم نوشت و نمی‌دونم چطوری از ممیزی ارشاد ردش کرد و داد بیرون.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از اقوام آقای مسیلمه -که حالا برای خودش کسی شده بود- وقتی ادعای نبوتش رو شنید، اومد چند تا سؤال ازش پرسید تا ببینه چند مَرده حلاجه. مسیلمه هم برای اینکه کسی بهش شک نکنه، جوابایی داد که درست برعکس جوابایی بود که محمد به این‌جور سؤالا داده بود. مثلا وقتی ازش پرسید «وحی در چه حالی به تو نازل می‌شه، در روشنایی یا ظلمت»؛ گفته بود «ظلمت» تا جوابش با جواب محمد یکی نباشه. این رفیق مسیلمه از جواباش فهمیده بود که داره دروغ می‌گه، اما از اونجایی که اِند رفاقت و مرام و معرفت بود، بهش گفت: «شهادت می‌دم که تو یک کذابی؛ اما دروغگوی قبیله‌ی ما (ربیعه) از راستگوی قبیله‌ی مضر بهتره.» و این طوری بود که رفاقت و وفاداری خودش رو به قومش ثابت کرد و دست از حمایت مسیلمه بر نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">از قضا یک کم اون طرف‌تر، یه خانوم فرهیخته‌ای زندگی می‌کرد که مثل مسیلمه کله‌ش حسابی داغ بود و برای دفاع از حقوق زنانِ همیشه مظلومِ تاریخ، با شهامت و رشادت، برخاست و عَلَم «نبوت»ش رو بلند کرد تا به همه‌ی جهانیان ثابت کنه که خانوم‌ها هیچ چیز از آقایون کم ندارن.</p>
<p style="text-align: justify;">این خانوم که قطعا جرئتش از خانوم‌های قرن بیست‌و‌یکی خیلی بیشتر بود که توی اون زمان، با اون وضعیت مردسالارانه‌ی عصر جاهلی، قد علم کرده بود و شده بود جلودار آقایون سیبیل کلفت؛ کسی نبود جز «<a title="سجاح" href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AD&amp;SSOReturnPage=Check&amp;Rand=0" target="_blank">سجاح</a>» دختر حارث تمیمی. (تکبیــــــر!)</p>
<p style="text-align: justify;">سجاح خانوم که اسم و ادعا و سجایای حمیده‌ی آقای مسیلمه رو شنیده بود، راه افتاد رفت دیدنش تا به نفع زنان، با یک سنت زشت عصر جاهلی، مقابله کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی پیغمبرخانوم به آقای پیغمبر رسید، پیش‌قدم شد و گفت: «من وصف شما و جوون‌مردی‌تون رو زیاد شنیدم و شما رو برگزیدم! ما دو تا، اشتراکات زیادی داریم. بالاخره هرچی نباشه با هم همکاریم و از نظر موقعیت اجتماعی هم هر دو مثل همیم. و چی از این مهم‌تر که جفتمون کذابیم و از این جهت خیلی به هم میایم. پس چرا با هم تشکیل یک بنیان مقدس ندیم؟ من اومدم تحت اطاعت شما باشم تا یه زن و شوهر پیغمبر باشیم و به کمک هم، همه‌ی دنیا رو هدایت کنیم و مطیعشون کنیم.»</p>
<p style="text-align: justify;">مسیلمه هم که همیشه پیش خودش فکر می‌کرد «کجا به من ِ بیکار و اجباری‌نرفته دختر می‌دن؟»، وقتی دید هُمای سعادت خودش اومده نشسته روی شونه‌ش، گفت: «چرا پروازش بدم؟ آخه تا کی عزوبت و تنهایی؟! آه!»</p>
<p style="text-align: justify;">و با این کلیشه‌شکنی بود که سجاح خانوم، ریشه‌ی اون سنت جاهلی رو که باعث بالارفتن سن ازدواج و نرخ دختران مجرد شده بود، خشکوند؛ و البته خودش هم در اون عصر قحط‌الرجال بی‌نصیب نموند و با خوشحالی «بعله» رو گفت و برگشت پیش خونواده‌ش.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی خونواده‌ش خبر ازدواجش رو شنیدن، از اینکه دیگه لازم نبود تُرشی سجاح ِ پیامبر رو بندازن، سر از پا نشناختن و شروع کردن به شادی و هلهله. یه کم که احساساتشون فروکش کرد، از سجاح خانوم پرسیدن: «ای دختر خوشبحت! بگو ببینیم آقای پیامبر چقدر مهرت کرده؟» و تازه اینجا بود که سجاح خانوم فهمید عجب سوتی‌ای داده و از خوشحالی اصلا یادش رفته مهریه تعیین کنه!</p>
<p style="text-align: justify;">اما چون به سجایای اخلاقی آقای مسیلمه ایمان داشت، گفت: «حالا مهریه رو کی داده و کی گرفته؟ مهم تفاهم و عشقه، که ما داریم. نگران نباشید! مسیلمه جان از این جور مردا نیست. ولی برای اینکه بهتون ثابت کنم چقدر مرد با کمالاتیه، می‌رم پیشش و درباره‌ی مهریه ازش می‌پرسم.»</p>
<p style="text-align: justify;">سجاح خانوم توی راه همش با خودش فکر می‌کرد چی برای مهریه‌ش پیشنهاد کنه. اگه می‌خواست به اندازه‌ی سال تولدش سکه تعیین کنه که کمتر از ۲۰ تا می‌شد و صرف نداشت! پس باید چی کار می‌کرد؟</p>
<p style="text-align: justify;">سجاح خانوم همه‌ی مسیر رو توی همین افکار بود تا بالاخره به آقای مسیلمه رسید و مثل دو تا چلچله نشستن با هم صحبت کردن و قضیه رو حلش کردن. آقای مسیلمه‌ی پیامبر -که به واسطه‌ی امضای آکسفورد بسیار جنتل‌من شده بود- با خونسردی به خانومش گفت: «برای راحتی شما همسر گرامی، به عنوان مهریه، نماز عشاء و صبح رو از شما و امتت برمی‌دارم.» (صلوات!)</p>
<p style="text-align: justify;">و این شد که خانوم سجاح با سربلندی و قلبی مالامال از عشق، به نزد خانواده برگشت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">از این قصه‌ی تاریخی نتیجه می‌گیریم که مهریه هم مهریه‌های قدیم!</p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;">***</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr">-</span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> در حالی که من و امثال من داریم به این فکر می‌کنیم که وظیفه‌مان در قبال غزه چیست، آقای </span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><a title="وبلاگ بامدادی" href="http://bamdadi.com/" target="_blank"><span lang="FA">بامدادی</span></a></span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr"> </span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">دارد به وظیفه‌اش عمل می‌کند</span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr">:</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><a title="دموکراسی و قتل عام مردم غزه" href="http://bamdadi.com/2008/12/27/massacre-in-gaza-and-democracy/" target="_blank"><span lang="FA"><strong><span style="color: #ff0000;">»</span></strong> دموکراسی و قتل عام مردم غزه</span></a></span><span style="font-size: 8pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" dir="ltr"><br />
<a title="آغاز سال جدید میلادی و ارتجاع و بربریت غیرقابل تحمل در وب فارسی" href="http://bamdadi.com/2009/01/01/new-year-and-the-farsi-internet/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> آغاز سال جدید میلادی و ارتجاع و بربریت غیرقابل تحمل در وب فارسی</span></a><br />
<a title="غزه‌ تحریف شده در لنز رسانه‌ها" href="http://bamdadi.com/2009/01/03/gaza-distorted-by-the-media-lens/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> غزه‌ تحریف شده در لنز رسانه‌ها</span></a><br />
<a title="پنج دروغ بزرگ اسرائیل درباره‌ی حمله به غزه" href="http://bamdadi.com/2009/01/04/the-five-big-lies-of-israel/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> پنج دروغ بزرگ اسرائیل درباره‌ی حمله به غزه</span></a><br />
<a title="خانم‌ها و آقایان رئیس‌جمهور! دنیا با سکوت تغییر نمی‌کند" href="http://bamdadi.com/2009/01/06/mr-and-mrs-president-the-world-will-not-change-with-silence/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> خانم‌ها و آقایان رئیس‌جمهور! دنیا با سکوت تغییر نمی‌کند</span></a><br />
<a title="زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه" href="http://bamdadi.com/2009/01/07/living-on-borrowed-time-in-a-stolen-land/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> زندگی در زمان عاریه‌ای و در سرزمین مسروقه</span></a><br />
<a title="اهداف پنهان اسرائیل در تهاجم به غزه" href="http://bamdadi.com/2009/01/08/hidden-reasons-behind-israel-attack-to-gaza/" target="_blank"><span dir="rtl" lang="FA"><span style="color: #ff0000;"><strong>»</strong></span> اهداف پنهان اسرائیل در تهاجم به غزه</span></a></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/10/mehriye/#comments">19 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87/" rel="tag">مهریه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/10/mehriye/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رها</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/07/rahaa/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/07/rahaa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Oct 2007 17:27:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رقص قلم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانش‌جوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دختر‌ها نشسته‌اند&#8230; دستم را به میله‌ای محکم می‌کنم. یک روزی شاید من هم مثل این‌ها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلی‌ام هم خوشحالم نمی‌کند&#8230; نمی‌دانم چرا هر چه کتاب خوب می‌خواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمی‌شود؟ اصلا بگذار ببینم<a href="http://kosaraneh.com/1386/07/rahaa/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانش‌جوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دختر‌ها نشسته‌اند&#8230; دستم را به میله‌ای محکم می‌کنم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">یک روزی شاید من هم مثل این‌ها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلی‌ام هم خوشحالم نمی‌کند&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">نمی‌دانم چرا هر چه کتاب خوب می‌خواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمی‌شود؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">اصلا بگذار ببینم دخترها در این اتوبوس چند نفرند؟ پسرها که ۵ نفرند. باید بشمارم&#8230; اوه! کی حوصله دارد؟! تو خیال کن ۱۰۰ نفرند&#8230; ۱۰۰ نفر که در یک اتوبوس جا نمی‌شوند؛ هر چه‌قدر هم دراز باشد! به گمانم ۴۰، ۵۰ نفری باشند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">یعنی دانشگاه‌ِ &#8230; ،‌ در این رشته، مقطع دکترا هم دارد؟ کاش می‌شد بروم دانشگاهش را از نزدیک ببینم&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">گیریم که این‌ها همه متخصص و کارشناس از دانشگاه بیرون آمدند؛ بعدش چه؟! لابد به‌جای این همه پسر که جای‌شان در دانشگاه خالی است، می‌خواهند سر کار هم بروند و لابد مردها باید بنشینند در خانه و بچه بزرگ کنند&#8230; خدایی بود که فقط زن‌ها می‌توانند بچه بزایند؛ وگرنه دیگر زن‌ها مرد می‌شدند و مرد‌ها زن&#8230; </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">امروز سر نماز، وقتی آفتاب از لای پنجره تو آمده بود، چه‌قدر سایه‌ی پروانه که هی می‌رفت و می‌آمد زیبا بود&#8230; و چه مبهم&#8230; حیف شد! حتی کنج‌کاو نشدم ببینم پروانه چه رنگی است؛ به دیدن سایه‌ای در کف اتاق، اکتفا کردم&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">چرا شیشه‌های این اتوبوس یکی در میان دودی است؟! ساخت ایران هم هست&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">چرا بعضی مطالب را نمی‌شود در وبلاگ نوشت؟! شاید چون حرف‌های مهم‌تری هست&#8230; شاید هم چون جای بعضی مطالب در سینه است&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">می‌گویم&#8230; چرا پسر‌های دانش‌جو این‌قدر کم شده‌اند؟ اصلا پسر‌هایی که دانشگاه نمی‌روند کجا می‌روند؟ خوش‌گذرانی؟ سر کار؟ آهان! شاید می‌روند حوزه درس بخوانند!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">چه‌قدر کتاب البیان روان است و ساده&#8230; اما چرا بعضی از استدلالات آیت‌الله خویی(ره) در رد شبهات قرآنی‌اش، به دلم نمی‌نشیند و قانعم نمی‌کند؟! من که شبهه در ذهن ندارم راضی نمی‌شوم؛ حتما آن که شبهه دارد خیلی بیش‌تر از من ناراضی است&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">چه‌قدر کِرختم امروز&#8230; پس چرا نمی‌رسیم؟ چرا این‌قدر یواش می‌رود؟ جاده که خلوت است&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">سایه‌ی پروانه چه‌قدر قشنگ‌تر شده بود وقتی شده بودند دوتا. چه‌قدر خوشحال و سرمست دنبال هم می‌دویدند! باید هم سرمست باشند؛ آزاد و رها&#8230; رها&#8230; چه‌قدر دل‌تنگم&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">این دختر چه زیبا می‌خندد. چه چشمان مهربانی دارد&#8230; برعکس آن یکی! ابروهای به‌هم پیوسته‌اش چه‌قدر اخموتَرش کرده‌اند&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #666666;">یاد آن شبِ جنوب به‌خیر! تاریک بود و خاموش. یادش هم حتی آرامش‌بخش است. نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه، خاطره‌ی آن شب‌ها در ذهنم زنده می‌شود. دلم هوای یک صحرا خاک کرده است&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: black;">بالاخره رسیدیم! بس که ایستادم، راه رفتن یادم رفته انگار&#8230; اوفیش! هوای تازه و فکر رها&#8230; </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;" lang="FA"><span style="font-family: Times New Roman;"> </span></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/07/rahaa/#comments">46 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">دانشگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/" rel="tag">دغدغه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86/" rel="tag">هذیان</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/07/rahaa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>46</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

