دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطرههای
باران، نرم، روی سرش ولِوُ میشد. چشمهایش را ریز کرد و به قطرههایی که
از نوکِ برگهای نیمهجان تک درخت حیاط میچکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان
تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشهی دیوار کز کرده بود
خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباسهای
تَرش، به سیلاب کوچک جاری و … نگاه کرد. شعرش نیامد. قطرههای باران،
مثل پُتکی روی سرش منهدم میشد.
با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شدهاند، ولی باز به قدم زدن و تجربهی منظرههای جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.
پل روی درهی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا میکرد. آنطرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت میآمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.
پسر تصمیم گرفته بود که اینبار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.
بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گرههای بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوستهی نوک انگشتهای دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گرههای طناب دوم، سختتر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشتهای دست دختر میچکید.
آنقدر جلوی دهان ِ قلبشان را گرفتند که… تمام کرد.
سوار میشوم. روبروی در، سه تا دختر نشستهاند روی زمین و تکیه دادهاند به در مترو. یادم میافتد به دو سال پیش که با راضیه سوار مترو شده بودیم. وقتی دیده بودم همهی صندلیها پر است، نشسته بودم روی زمین و بعد راضیه به شوخی زده بود بهم و زیر لب گفته بود: «پاشو؛ همه فهمیدن ما شهرستانی هستیم!»
سه تا دختر نشستهاند روی زمین و تکیه دادهاند به در مترو و کولههایشان را گذاشتهاند جلوی پاهایشان و با دست آنها را بغل گرفتهاند.
پشت سرم، دو تا پسر بچه سوار مترو میشوند. دست یکیشان عروسک کوچک اسپایدرمن است و آن یکی نایلون مشکی بزرگی را دنبال خودش میکشد. هنوز در مترو بسته نشده است که شروع میکنند به تبلیغ اسپایدرمنشان. اولی اسپایدرمن ِ توی دستش را بی مقدمه پرتاب میکند سمت شیشهی مترو. ناخواسته همهی نگاهها متوجه اسپایدرمن میشود. اسپایدرمن از آن بالا کلهمعلق میزند و میآید پایین. لبخند و تعجب مینشیند توی صورت زنها.
پسرک اسپایدرمن را برمیدارد و پرتابش میکند سمت سقف فلزی مترو.
- مرد عنکبوتی. هم روی شیشه کار میکنه، هم به فلز میچسبه.
اسپایدرمن چهار دست و پا میچسبد به سقف و بعد پاهایش را شل میکند و آرام از سقف کنده میشود. زنها میخندند و آرام پچپچ میکنند. زن میانسالی پسرک را صدا میکند و یک دانه از اسپایدرمنهایش را میخرد. پسرها میروند جلوتر و تبلیغ را از سر میگیرند. دخترهای دور و بر زن، همراه او میخندند و میگویند: «حالا امتحانش کن». زن اسپایدرمن را میزند به شیشهی پشت سرش. اسپایدرمن، یک بار دستهایش را شل میکند و یکبار پاهایش را، و میآید پایین. زنها میخندند.
زن میانسال اسپایدرمن را توی دست میگیرد و با انگشتش، نوک دست و پاهای ژلاتینی اسپایدرمن را لمس میکند. پسرها دارند برمیگردند سمت عقب واگن. زن از پسرک میپرسد:
- چقدر کار میکنه؟ یه بار مصرفه؟
پسرک همینطور که دارد پشت سر رفیقش به عقب واگن میرود، با هیجان ِ آغشته به بازیگوشی میگوید:
- نه. یه بار مصرف نه؛ یه هفته کار میکنه… نه، یه هفته نه! …. اوووومممم؛ آره یه هفته.
و آنهایی که مکالمهشان را شنیدهاند، میخندند.
میخندم؛ به پسرها نگاه میکنم و به اسپایدرمنی که دارد از شیشهی مترو پایین میآید…
امروز فرق دارد.


