پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
کنار آب می‌روم
و شاخه‌گل را
به دست کسی می‌دهم
که هیچ‌کس به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

بدون دیدگاه

طلوع

ابرها
بالاخره خودشان را سبک کردند،
زمین را سیراب،
دلم را آرام
و رفتند…

ستاره‌ها می‌درخشند…

تا صبح ماه را
به نظاره خواهم نشست و
لحظه‌ای پلک نخواهم زد؛
و به احترامِ زیبایی‌ش
کلامی نخواهم گفت،
آهی نخواهم کشید،
و هوای پاکِ ستارگان را
به خمیازه‌ای
آلوده نخواهم کرد

کسی چه می‌داند
شاید آسمانِ فردا هم
از ابر خالی باشد؛
آبی باشد…

۲ دیدگاه

داستانک: شعرِ هات!

… دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بوده‌ن که با زور نرم شده‌ن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو می‌شه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرف‌های قشنگ. اوهوم! آدما با حرف‌های قشنگ هم می‌تونن نرم بشن. اون‌قدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز‌ اش نداد‌ه‌ن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آه‌ش، کلمه‌هاش، اندازه‌ش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشم‌هاش… چشم‌هات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دست‌هات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بی‌خودی داری زور می‌زنی شعر بی‌زبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بی‌نوا رو!

شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمه‌ها را مشت و مال نداد نرم‌شان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.

۶ دیدگاه

بی‌دل

«دل»ام گرفته. چند روز است انگار مرده. نزدیکش که می‌روم خودش را پس می‌کشد. انگار بگوید «حوصله‌ات را ندارم؛ بگذار به درد خودم بمیرم»… نه گریه می‌کند که به بهانهٔ ربودن اشکش، دستی به سر و رویش بکشم؛ نه حتی سرم داد می‌زند که از خجالتش در بیایم. آرام و غمگین گوشه‌ای کز کرده و به دورترها چشم دوخته است. هر بار نگاهش که می‌کنم گلویم می‌سوزد. جایی دورتر می‌نشینم و به‌ش زل می‌زنم. به‌ش حق می‌دهم. درست همان وقتی که روی هم ریخته بودیم و طرح و برنامه می‌چیدیم، زده‌ام کاسه‌مان را یَله کرده‌ام. حق دارد به‌م بی‌اعتماد شود. حق دارد از من رو بگیرد… بدجوری تنها شده‌ام. آدمی که «دل» نداشته باشد، موجود بدبختی است.

چند روز است ایستاده‌ام روی نقطهٔ مرکزی برزخ؛ به امید گذر زمان که شاید حالش را عوض کند. درست روی همین نقطهٔ مرکزی، هی فکر می‌کنم کاش تو هم دست زمان را بگیری و با هم گذر کنید از این دل، که عیادتت موجب تسلای این مصیبت‌دیدهٔ داغ‌دار است…

۱۲ دیدگاه

تَرَک

بعضی چیزها که فرو می‌ریزد، فرو ریخته است. همهٔ عالم هم جمع شوند، نمی‌توانند بنا را دوباره سرِ پا کنند. تازه گیریم که به زور داربست و پایه، سرِ پا شد؛ هیچ فکر کرده‌ای این بنای بندزده شدهٔ سستِ لرزان، چه شباهتی به قبلش دارد؟

۲ دیدگاه

نارس

پیله‌ام سی‌ساله شده
و من هنوز
کرمی‌ام که از برگ تغذیه می‌کند
و ابریشم روی ابریشم می‌بافد،
شب‌ها رؤیای دو بال دارد
و روزها به تماشای پروانه‌ها می‌نشیند

۳ دیدگاه

روزی بهار…

سال‌هاست روی نیمکتِ یکی مانده به آخر
کنار همان افرای خاطره‌ها
وقت غروبِ چلچراغ شب
در انتظار پاییز فاصله‌ها نشسته‌ام و هنوز
مؤمن‌ام به آمدنت…

۶ دیدگاه