پرت و پلا

باید ترسید از وضع کسی که می‌گه می‌تونم بفهمم اون آدمایی رو که پینوکیویی‌اند که با وجود این‌که نصیب‌شون از شهر رؤیایی دو تا گوش دراز و چهار تا سُم بود، هنوزم قصهٔ شهرهای رؤیایی رو باور می‌کنن و سوار درشکهٔ ناشناسِ منقوش به «شهرهای بدون غم» می‌شن.

اصلا به نظرتون یه الاغ واقعی بودن از یه آدم چوبی بودن بهتر نیست؟

۲ دیدگاه

نوپا

برای یک روح زخمیِ پر از ترکشِ تازه از باتلاقِ روزگار درآمده،
هیچ شروعی دیر نیست؛
کسی از طفل نوپا، انتظار دویدن ندارد…

۴ دیدگاه

باران

نشسته‌ای مثلِ بچهٔ آدم، شاد و شنگول داری کارت را می‌کنی، یک دفعه یک تصویرِ نه چندان گُنگ، از همین روزهای خوبِ چند ماهِ پیش، بی‌این‌که هیچ ربطی به الانِ تو و کارت داشته باشد، مثلِ یک رعد و برقِ بی‌صدا اما ویران‌گر، سرزده از گوشهٔ ذهنت می‌گذرد و …
تو فرو می‌ریزی؛ و اشک‌هایت…

۶ دیدگاه

دوست‌داشتنیِ ترسناک

این بلندای غرورت کار را سخت کرده است. آن‌قدر سخت و نفس‌گیر که هنوز هم گاهی درمانده می‌شوم برای زدنِ یک حرفِ ساده. هی با خودم دودوتا چهارتا می‌کنم که بگویمش یا نگویم؛ یا چطوری بگویم که حسِ غرورت خدایی نکرده ترکی برندارد و ذره‌ای تحریک نشود. که تحریک شدنش همانا و اصابتِ ترکش‌هایش به جای‌جایِ روح و روانِ ما همان!

اگر لایقِ محبوبیت نبودی، خیلی زودتر از این‌ها بقچه‌ام را جمع کرده بودم و جایی خیلی دورتر پهن می‌کردم. اما می‌دانی که… وقتی آدمی دوست‌داشتنی است -حالا هر چه هم بدقلق- نمی‌شود به این سادگی‌ها از خیرش گذشت؛ گرچه کج‌دار و مریز باهاش سر کنی و دورا دور دوستش داشته باشی…

۱ دیدگاه

عمری پی اغیار دویدیم

همچون جوانه‌ای که
بعد از نبردِ نفس‌گیرِ خُردی و لطافتش
…………….. با سختیِ سنگ و سردیِ خاک؛
فرسنگ‌ها دورتر از دشت،
سر برآورده…

عنوان، وام گرفته از شعری از مرحوم حاج میرزا علی‌اکبر نوقانی است.

بدون دیدگاه

تغییر

چند وقتی‌ست
سرنوشتم
حرکتِ چیزی درون خویش را
احساس می‌کند

شاید
پروانه‌ای و پیلهٔ پاره‌ای…
شاید که کودکیُ
بلوغِ یک‌باره‌ای…

چند روزی‌ست
……… سرنوشتم
درد زایمان دارد

بدون دیدگاه

عاشقانهٔ آرام

عاشقانه‌ترین حرف‌های عاشقانه، اغلب خالی از هر کلمهٔ آتشین ِ عاشقانه‌ای‌ست.

حرف‌های ساده و معمولی و آرام.

حرف‌هایی که گرچه از سر ِ عشق‌اند؛ اما آرامش ِ دوست‌داشتن، هیجانِ عشق را در آن مهار کرده است.

حرف‌هایی که کمی مزاح، از سرِ لطافتِ احساس چاشنی‌ش می‌شود و آب سردی‌ست بر آتشِ تلاطمِ دنیایِ ناامنِ بیرون.

عاشقانه‌ترین حرف‌های عاشقانه، حرف‌هایی‌اند به خنکای نسیمِ نیمه‌مرطوبِ سواحل ِ شمالی، و به عطر ِ شکوفه‌های نوبرانهٔ بهاری، و به طعمِ خالصانه‌ترین زمزمه‌های مناجاتِ شبانه.

حرف‌هایی ساده و کوتاه و شیرین و ماندگار…

۱۵ دیدگاه

سیاه‌مشق

ننوشتن هم درد بدی است که درمانش جز نوشتن نیست. آدمی که می‌نویسد، حکماً باید همیشه بنویسد، وگرنه جوهر قلمش که باد بخورد، می‌خشکد. وقتی هم بخشکد به زور آب دهان و فشار و التماس، دوباره روان نمی‌شود که بشود مرهم دردش.

من که آدم نوشتن نیستم، ولی دست‌کم بلد هستم ادای آدم‌های اهل قلم را دربیاورم که! ادای آدم‌های اهل قلمی که مدتی به درد ننوشتن دچار شده‌اند و جوهر سر قلم‌شان خشکیده است و آب دهان و زور و التماس تَرَش نمی‌کند.

حکماً مدتی باید بیشتر بخوانم و بیشتر تمرین سیاه‌مشق کنم، بل به غیرت قلم خشکیده‌مان بربخورد و روان شود…

۶ دیدگاه

بهار می‌شود

تو که می‌آیی
طوفان‌ها،
فرو می‌نشیند

سرعت نفس‌گیر زندگی،
زمین‌گیر می‌شود

صدای هیاهوی آدم‌های همواره عجول،
بوق ممتد ماشین‌ها،
دزدگیرهای همیشه وقت‌نشناس،
خاموش می‌شود

ترانهٔ بهاریِ گنجشکک‌ها
حیاط سرمازده را شور می‌پاشد

تپش ناهموار قلبم
آرام و مطمئن
تپیدن از سر می‌گیرد

ستاره‌ها به آسمان تیرهٔ شب
نور می‌پاشند

ابرهای دلتنگِ بغض‌آلود
به دست‌نیافتنی‌ترین سرزمین ِ ناموجود
کوچ می‌کنند

لذت‌بخش‌ترین آفتاب گرمابخش!
تو که می‌آیی
زمین،
یک پارچه
…. بهشت می‌شود

۲ دیدگاه

پناه

همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون… تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و … می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت… سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ… و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری…

۲۸ مرداد ۹۰

۷ دیدگاه