نگاهی به کتاب «پایی که جا ماند»

پایی که جا ماند
پایی که جا ماند

مطالعه‌اش را از چند ماه پیش شروع کرده بودم. خواندنش زمان می‌برد. هضم این همه درد و زجر و سختی، به یک باره ممکن نبود. باید آرام‌آرام خوانده می‌شد تا وسطش روان آدم یک استراحتی بکند، رفرش شود و بعد دوباره جرعهٔ تلخی دیگر بنوشد.

«پایی که جا ماند» خاطرات اسارت دو سالهٔ رزمندهٔ جوان و کم سن و سالی است که از همان ابتدا با پای مجروح اسیر عراقی‌ها می‌شود و بعد از چندین روز عدم رسیدگی عراقی‌ها، وقتی که پایش کرم می‌زند و عفونتش بالا می‌رود، در یک بیمارستان عراقی، قطع می‌شود. آزاده‌ای که در بند اردوگاه‌های مخفی عراق در تکریت و به دور از چشم صلیب سرخ جهانی بوده است. اردوگاه‌هایی که اسرایش همه مفقود‌الاثر بوده و کسی از موقعیت آن‌ها، و زنده یا مرده بودنشان خبر نداشته است.

از ابتدای کتاب، شرح وقایع همراه درد و زجر است. از درگیری‌های سخت جزیره مجنون و پد خندق تا شهادت یکی یکی رزمنده‌ها و بعد ورود عراقی‌ها به پد و بی‌حرمتی آن‌ها به شهدای ایرانی و اسرا. درد و زجری که سیدناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب، به خاطر پای مجروحی که به پوستی بند است تحمل می‌کند، چنان ملموس بیان شده که با هر جابجایی‌اش و هر بی‌احتیاطی یا آزار عمدی عراقی‌ها، دل آدم ریش می‌شود.

این کتاب محصول ۲۳ صفحه یادداشت بسیار خلاصه‌ای است که سیدناصر حسینی‌پور در دوران اسارت به تدریج روی تکه‌های کاغذ نوشته و بعدها که به ایران می‌آید آن‌ها را بازنویسی می‌کند تا به شکل کتابی ۷۰۰ صفحه‌ای به چاپ برسد.

نثر کتاب روان است. با وجود ناهماهنگی‌ای که گاه در به‌کارگیری زمان فعل‌ها دیده می‌شود، اصل حکایات و ماجراها آن‌قدر گیراست که کم‌کم کیفیت نگارش رنگ می‌بازد. اطلاعاتی که این آزاده از اسارت و نوع برخورد عراقی‌ها می‌دهد، اغلب برای خواننده‌ای چون من دست اول است. کتاب به خوبی شدت تبلیغات منفی بعثی‌ها علیه ایران را نشان می‌دهد. چهره‌ای که این کتاب از صدام‌حسین به دست می‌دهد، برایم بیش از پیش خشن‌تر و جانی‌تر از آن است که در ذهن داشتم. یک دیکتاتور کاملا مستبد و فاقد سلامت روان که عطش قدرت کوچک‌ترین رحم و مروتی برایش نگذاشته و چشمش را نسبت به حقایق کور کرده است. یک جانی مغرور که رؤیای حکومت بر منطقه را در سر دارد و آن را بسیار نزدیک و دست‌یافتنی می‌انگارد.

این کتاب بیش از همه برای من داده‌هایی از اسارت و ایمان و مقاومت رزمنده‌های در بند عراق دارد که در عین تلخی و ناگواری، غرورآمیز و افتخارآمیز است.

این کتاب در بیش از ۷۰۰ صفحه، توسط سیدناصر حسینی‌پور، نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانیده است. کتاب من چاپ دهم است، اما تا به الان به چاپ پنجاه و دوم رسیده است. قیمتش در حال حاضر ۳۳۰۰۰ تومان است.

بدون دیدگاه

نگاهی به رمان «و کوهستان به طنین آمد»

koohestanوقتی اسم خالد حسینی را پای کتاب «و کوهستان به طنین آمد» دیدم، در خریدنش شک نکردم. از داستان‌های قبلی خالد حسینی خاطره‌های خوبی داشتم. «بادبادک‌باز» و هزار خورشید تابان ناگفته‌های زیادی از افغانستان و زجرهای مردم افغان داشت که هیچ جای دیگری پیداشان نمی‌کردی. گرچه که هر دو رمان قبلی او پر از درد و زجر و فلاکت بود، روایت‌های ساده و دلنشین خالد حسینی خواندن آن‌ها را شیرین کرده بود.

این بار هم خودم را آماده کرده بودم برای خواندن داستان‌هایی سوزناک و فلاکت‌بار از مردم افغان.

رمان با نقل یک قصه شروع می‌شود. قصه‌ای که پدر برای عبدالله و پری، دو فرزندش، تعریف می‌کند. شروع رمان با این قصه، شروع خوب و پرکششی است.

این رمان نیز با بیان روان و گویا نوشته شده و عناصر داستان به خوبی پردازش شده است. روایت‌ها به گونه‌ای روشن است که برای هر آنکه افغانستانِ سال‌های پیش را ندیده یا با جریانات سیاسی و اجتماعی آن آشنا نیست، قابل تصویرسازی و درک است.

«درد و تلخی»، به عنوان مشخصهٔ رمان‌های خالد حسینی (حداقل در ذهن من)، از این رمان هم دریغ نشده است، به طوری که در بعضی قسمت‌ها، اگر آدم را به کنار گذاشتن کتاب مجبور نکند، ذهنش را مدت‌ها به خود مشغول می‌کند.

خالد حسینی در این رمان کمی فراتر از افغانستان رفته است و به شرح سرگذشت افغان‌های مهاجر به خارج از کشور و همین‌طور خارجی‌های ساکن در افغانستان که در نتیجهٔ تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان به آنجا سفر کرده‌اند می‌پردازد و عملاً شرح حال افغان‌های مقیم افغانستان، درصد کوچکی از کتاب را شامل می‌شود.

«و کوهستان به طنین آمد» دارای فصل‌هایی است که می‌توان گفت هر کدام به گونه‌ای داستانی مجزا محسوب می‌شود. در عین حال که شخصیت‌های هر فصل، به شخصیت‌های فصول دیگر مرتبط است، ولی می‌شود هر فصل را به عنوان داستانی جدا خواند، بی‌این‌که چندان خدشه‌ای در فهم روایت آن فصل ایجاد کند.

خالد حسینی در این رمان روایت چند دهه از زندگی تعدادی کاراکتر را در قالب این فصول به نگارش درآورده است. بنابراین هر فصل از کتاب در حکم فلاش‌بکی است نسبت به فصول پیشین و کلیت ماجرا، که باز در دل خودش فلاش‌بک‌های کوتاه‌تر دیگری دارد. تعلیق در هر فصل این کتاب خواننده را تا پایان فصل با خود همراه می‌کند. شخصیت‌ها جذابیت کافی برای همراه کردن خواننده را دارند و اتفاقات، معقول و منطقی و قابل درک است.

با این حال، تفصیل میان فصول و نوع روایت خالد حسینی در هر فصل به گونه‌ای است که خواننده را (دست‌کم در ابتدای هر فصل) سردرگم می‌کند. او در هر فصل روایت هر راوی را بدون ذکر نام آن شخصیت شروع می‌کند و خواننده را گاه تا یکی دو صفحه در ابهام می‌گذارد. این ابهام در شروع داستان، و بی‌تاب کردن خواننده برای اینکه بداند بالاخره این فصل دربارهٔ کدام‌یک از شخصیت‌هاست، او را مجبور به حدس زدن و جست‌وجوی ذهنی در فصول پیشین می‌کند. این تعلیق اولیه در هر فصل گاهی علاوه بر خسته کردن خواننده، حواس او را پرتِ گمانه‌زنی می‌کند و تمرکزش را روی سیر داستان کم می‌کند.

در مواردی نیز او یک فصل را به شرح داستان شخصیتی اختصاص می‌دهد که در فصول اول بسیار کم‌رنگ بوده و خواننده کمتر چیزی از او به خاطر دارد؛ طوری که اگر آن فصل از کل داستان هم حذف می‌شد، اتفاق خاصی نمی‌افتاد.

در اواخر رمان، به جاهایی می‌رسیدم که به نظرم شرح جزئیات مکان و زمان و ما وقع، خیلی غیرضروری و خسته‌کننده بود. جزئیاتی که دانستن یا ندانستنش به خواننده هیچ کمکی نمی‌کند. من گاهی از این تفسیر و تشریح عبور می‌کردم تا به اصل قضایا برسم.

به طور کلی خالد حسینی رمانی نوشته که در دل خود هفت هشت داستان دارد و او هر داستان را در قالب یک فصل به گونه‌ای تنظیم کرده است که انگار آن فصل داستان مستقلی است. از مبهمات و تعلیقات شروع می‌کند و با شرح جزئیات، خواننده را در چند دهه از زمان همسفر راوی می‌کند. گاهی با فلاش‌بک‌هایی در طول زمان آمد و رفت می‌کند و در انتها، آن فصل از زندگی راوی را به پایان می‌رساند.

خلاصه بخواهم بگویم، رمان «و کوهستان به طنین آمد» روایت متفاوت‌تری از افغانستان و افغان‌هاست. از نظر روانی متن و شیوایی، خوب و قابل قبول است. گرچه که رمان شروع قوی‌ای دارد، جذابیت داستان هر چه به آخر نزدیک می‌شویم کمتر می‌شود. به نظرم شرح همهٔ شخصیت‌های داستان با این تفصیل لازم و ضروری نبود؛ رمان انگار بی‌خودی کش آمده است. هر چه از اول داستان می‌گذریم، خودِ افغانستان و حتی افغان‌ها کمتر موضوعیت پیدا می‌کنند. در حالی که دوست‌تر داشتم در این رمان هم بیشتر از شرایط و محیط افغانستان و احوال مردمان مقیم آن بدانم. و خب در کل این رمان، انتظارات من را از خالد حسینیِ بادبادک‌باز، اصلاً برآورده نکرد.

من این رمان را با ترجمه نسترن ظهیری و نشر ققنوس خواندم. گرچه گاهی نارسایی‌ها یا اشکالات نگارشی در ترجمه دیده می‌شد که دست‌اندازی شده بود در مسیر روان ترجمه، اما از ترجمه در حد بالایی راضی بودم.

۲ دیدگاه

نگاهی به مجموعه داستان «دو دنیا»

2Donya

اسم «گلی ترقی» را اولین بار اردیبهشت پارسال شنیدم. همان زمان که تب و تاب کتاب، قبل از شروع نمایشگاه کتاب در شبکه‌های مجازی همه را به نوعی گرفتار کرده بود. مترصد تهیه و خواندن کتاب‌ها یا دست‌کم کتابی از او بودم، تا همین یک ماه پیش که «دو دنیا»ش را هدیه گرفتم.

قلم گلی ترقی نسبتاً روان است. استعداد پیچیده و گنگ و مبهم نوشتن را دارد؛ اما در این کتاب، کمتر از چنین ظرفیتی بهره گرفته و این برای منِ خواننده‌ای که بیشتر به دنبال پر کردن اوقات فراغتم با لذت کتاب‌خوانی هستم، تا حل مسائل و ورزش ذهنی، یک ویژگی مثبت است.

کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه است که در عین استقلال، به هم ربط‌هایی دارند. راوی که در یک کلینیک روانی در پاریس بستری شده است، روایاتی از گذشته را به یاد می‌آورد و به کتابت می‌کشد که در قالب همین داستان‌های مستقلی که از شخصیت‌های مشترکی تشکیل شده‌اند به نگارش درآمده است.

داستان‌ها اغلب به روشنی و سادگی روایت می‌شوند و خواننده را با خود همراه می‌کنند. توصیفات محیط و شرایط، معقول و منطقی است؛ نه زیاد به جزئیات پرداخته شده و نه خواننده را در خلأیی نهاده که خودش محیط و شرایط اطراف را هر طور که دوست دارد بسازد.

داستان‌ها از شخصیت‌های متعددی تشکیل شده که حکایت‌هاشان از زبان نویسنده روایت می‌شود. نویسنده در همهٔ داستان‌ها -که در سنین کودکی، نوجوانی، جوانی و احتمالا میانسالی راوی اتفاق افتاده است- حضور دارد؛ ولی اغلب به عنوان ناظری منفعل. او ترجیح می‌دهد به‌جای قهرمان بودن، به نظاره‌گر بودن و روایت کردن بسنده کند.

نویسنده در به تصویر کشیدن خوشی‌های کوچک کودکی و شیطنت‌های دخترانه، بسیار موفق عمل کرده است. در عین حال که بخش‌هایی از کتاب، به همین شیطنت‌ها شیرین شده است، رنگ و بوی کلی داستان‌ها، تیره، غمگین و افسرده است.

بریده‌های کوچک مبهم و مسکوتی در میان داستان‌ها به چشم می‌خورد که «ترقی» گاه با عبارت‌های ساده‌ای مثل «نمی‌دانم چطور شد که…» اتفاقات و تسلسل روایات را پیوند زده است و از ابهامات عبور کرده است. با این همه، ابهام‌ها چندان خواننده را آزار نمی‌دهد.

گلی ترقی عقاید خاصی دارد که به نظر من با ظرافت آن‌ها را لابه‌لای داستان‌ها جای داده است. محقّر یا تهی جلوه دادن شعائر مذهبی در رفتار تک و توک آدم نمازخوان و روزه‌بگیر داستان‌هایش که عبادت‌هاشان همه به قصد ظاهرسازی و عوام‌فریبی و دغل‌بازی است و در خفا «آن کار دیگر می‌کنند»؛ و سبک‌مغز جلوه دادن‌شان، از جملهٔ این اعتقادات است که به صورت کمرنگ و گذرا در گوشه و کنار وقایع قابل اشاره است.

خواندن این کتاب را به دوستان علاقمند به داستان‌نویسی توصیه می‌کنم؛ فکر می‌کنم نکته‌های ریز خوبی را بشود از آن برگرفت. از جمله توصیفات صریح واقع‌گرایانه‌اش در برخی جریان‌ها که بسیار ملموس و دلپذیر است. به این دو نمونه نگاه کنید:

«دو روز بعد آقای «ر» از راه رسید، با جعبه‌های شیرینی و صندوق‌های میوه و سروصدا و خنده، به اضافهٔ یک گرامافون بوقی برای «سوفی» و یک دوربین عکاسی برای من. سوفی قهر بود و از پدرش هزار جور بازخواست کرد: کجا بودی؟ چرا دیروز نیامدی؟ با کی بودی؟ انگار یک زن گنده بود و از شوهرش بازخواست می‌کرد. من اگر یکی از سؤال‌ها را از پدرم می‌کردم، تمام پول توجیبیِ آن ماه را جریمه می‌شدم و یک پس‌گردنیِ جانانه هم نصیبم می‌شد تا دیگر از این غلط‌ها نکنم.»

«تابستان‌ها توی زیرزمین زندگی می‌کنیم؛ نیمه‌تاریک و نمور است و زیر ملافه یخ می‌زنیم. قسمت صدرنشین آن جایگاه پدر است […] خوابِ بعد از ناهار برای همه اجباری است (بدبختی بزرگ برای ما بچه‌ها). پیژامه می‌پوشیم و گوش‌تاگوش […] دراز می‌کشیم. پدر، دور از دیگران، پای حوض می‌خوابد. برای او تشک می‌اندازند و گوشه‌های شمدی نازک را، مثل پشه‌بند، به پایه‌های صندلی بالای سرش گره می‌زنند تا از آزار مگس‌ها در امان باشد. مادر مراقب خوابِ راحت اوست. دور تشک او را امشی می‌زند و اگر صدایی از ما دربیاید با مگس‌کش محکم به سر و پای‌مان می‌کوبد.»

دو دنیا چاپِ انتشارات نیلوفر، با قیمت ۷۵۰۰ تومان (در سال جاری) است.

۶ دیدگاه

نگاهی به کتاب «بر جاده‌های آبی سرخ» یا ارادتی و اشارتی به نویسنده

BarJadehayeAbieSorkh-01امروز آخرین جلد از کتاب بر جاده‌های آبی سرخ را تمام کردم. تنها انگیزه‌هایم برای شروعش در شلوغی روزهای عید، آذینِ جلد کتاب، به نامِ نادر ابراهیمی بود و بعد «بر اساس زندگی میرمهنای دُغابی».

نادر ابراهیمی نویسنده‌ای بود که برای نوشته‌هایش به معنای واقعی کلام، زمان می‌گذاشت، تحقیق می‌کرد و می‌اندیشید. نادر از آن نویسنده‌هایی نبود که در عرض چند روز کتاب‌هایی را با عنوان نام سالی که هنوز چند روزی از شروعش نگذشته، بنویسند و به چاپ برسانند و منتشر کنند! او حق نویسندگی را به خوبی ادا کرد و رفت…

من که قبل از این، با ادبیات و منشِ نادر ابراهیمی در نگارش کتاب‌هایی هر چند به نام رمان، اما برگرفته از واقعیت، به واسطهٔ کتاب‌های سه دیدار (شرح زندگانی حضرت امام خمینی)، مردی در تبعید ابدی (شرح زندگانی ملاصدرای شیرازی) و آتش بدون دود (واقعیتی اسطوره‌سان از سرزمین ترکمن) آشنا شده بودم، در خواندنِ کتاب دیگری از او در شرح زندگی‌نامهٔ بزرگ‌مردی دیگر، تردیدی به خود راه ندادم.

بر جاده‌های آبی سرخ، بیش از پیش شخصیت فکور، مسلمان، وطن‌پرست، مهربان و اخلاق‌مدار خودِ نویسنده را برملا می‌کند. از نظر من، شخصیت نادر در جای‌جای کتاب‌هایش به وضوح قابل رؤیت است و توصیفش از قهرمانانی چون میرمهنا، بیش از آن، توصیفی است از شخصیت خود او.

بدون ‌شک مکالمه‌های میان میرمهنا و پیروانش، مکالمات ذهنی میرمهنا با خودش، گفت‌وگوهای او با همسرش، سلیمه، و مناجات‌های در خلوتِ میرمهنا که دو قرن پیش می‌زیسته است، به صورت مکتوب در جایی ضبط نشده و یا اگر شده باشد، به این تفصیل که در کتاب آمده، موجود نبوده است که بگوییم نادر همه را عیناً از تاریخ مکتوب و از واقعیت گرفته (چنان که خود در ابتدای کتابش نیز به این تصریح کرده است) و اغلب آن‌ها، خاصه مناجات‌ها و بعضی گفت‌وگوهای خصوصی یا نیمه‌خصوصی شخصیت‌ها، توصیفات ذهنی و قدرتمند نویسنده است که پرده از شخصیت ستودنی او برمی‌دارد.

نادر ابراهیمی، علاوه بر این که نویسنده‌ای است شاعر، مؤمنی است عارف، بسیار مهربان و نوع‌دوست، شیفتهٔ آب و خاکِ جای‌جای وطنش و البته بسیار صبور، چنانکه برای تحقیق و نگارش برخی آثارش بیست سال زمان صرف کرده است.

کمی از نویسنده که بگذریم و به نوشته بپردازیم، مبهوت می‌مانیم در جوانمردی و همت تمام جوانمردانِ نام‌دار و گم‌نامِ وطن‌مان در سراسر تاریخ حیاتش، که تاریخ‌نویسانِ مزدور دربار، یا تاریخ به ما هو تاریخ و با تمام فراز و نشیبش، در ابلاغ جان‌فشانی‌ها و فداکاری‌های حیرت‌انگیزشان در دفاع از دین و سرزمین، کوتاهی کردند و ما را در زندگی رؤیاگونه‌مان تنها رها کردند تا بی‌هیچ عنایتی به آنچه که بر سر وطن و هم‌وطنان‌مان آمده، بخوریم، بخوابیم، بخندیم و بیش از همهٔ این‌ها غُر بزنیم و ناراضی باشیم…

در این کتاب، بیش از هر چیز، شکل و شیوهٔ مناجات‌های خالصانهٔ میرمهنا که آفریدهٔ نادر ابراهیمی است، من را شیفته و شیدا کرد… توصیف کردنی نیست، خواندنی است. بخوانید تا چگونگی احوالم را بدانید!

بر جاده‌های آبی سرخ، شرح دلاوری‌های میرمهنا دُغابی و اهالی شهر او، ریگ، در جنوب کشور و در دفاع از آب و سپس خاک میهن است از دستبرد بیگانگی از هر نژاد: انگلیسی، هلندی، عثمانی، عربی، فرانسوی، پرتغالی و … و در کنار آن گریزهایی به مناسبت، به اوضاع آشفتهٔ آن زمانِ کشور و سلطهٔ شاهرخ‌میرزای افشار و کریم‌خان زند و محمدحسن‌خان قاجار و … بر پاره‌هایی از «مملکت چهل تکه»ی آن روزِ ایران.

این کتاب در سه جلد (و در قالب پنج کتاب یا فصل)، توسط انتشارات روزبهان به چاپ رسیده است.

۱ دیدگاه

نگاهی به کتاب «سلام بر ابراهیم»

سلام بر ابراهیم مجموعه خاطرات هم‌رزمانِ شهید «ابراهیم هادی» است که به همت گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در طول دو سال جمع‌بندی و تدوین شده است.

شهید ابراهیم هادی در عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه به شهادت رسید و همان‌طور که خود بارها آرزو کرده بود، پیکر مطهرش شناسایی نشد و در زمرهٔ شهدای گمنام به دیدار حق شتافت.

با وجود این که کتاب، نثر یکنواخت و چندان منسجمی نداشته و حتی افعال آن گاه از گذشته به حال و از حال به گذشته تغییر کرده است، اما شخصیت جذاب شهید ابراهیم هادی پرده‌ای بر تمام این معایب انداخته و آن‌چنان خواننده را مجذوب و متحیر می‌کند که کمتر به رسم و رسوم نگارش کتاب توجه می‌کند.

شهید ابراهیم هادی از جمله شهدایی است که اخلاق و ایمان را به خوبی در کنار هم پرورش داده است؛ اما به جرئت می‌توان گفت سیرهٔ دقیق وی که برگرفته از سیرهٔ پیشوایان دینی است، چنان ظریف و کامل است که به گونه‌ای وی را از سایر شهدا ممتاز و متمایز کرده است.

شهید ابراهیم هادی، جوان خوش‌برخوردی است که ورزش را به عنوان وسیله‌ای جهت تقویت قوای بدنی برای خدمت به اسلام انتخاب کرده و در رشته‌های کشتی و والیبال به قهرمانی رسیده است، اما هرگز خود را اسیر شهرت و مقام کسب شده از ورزش نکرده و گاه به راحتی برای به دست آوردن دلِ مادرِ پیرِ یک حریف، تن به باخت داده است.

شهید ابراهیم هادی هر کاری را برای جلب خشنودی خداوند انجام می‌دهد؛ او به طور مستمر از نیازمندان دستگیری کرده و حقوق ناچیز خود را تماماً وقف رفع نیاز آنان می‌کند؛ او به نفْس خود فرصت عرض اندام نداده و برای کنترل آن گه‌گاه به باربری هم تن می‌دهد؛ و همین‌هاست که از وی یک شهید صاحب کرامت ساخته است.

شهید هادی در امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر چنان حساب‌شده و دقیق و بر پایهٔ محبت، مدارا و خوش‌خلقی وارد می‌شود که هر کسی را مجذوب و شیفتهٔ خود می‌کند. او حتی جواب توهین‌ها و فریادها را هم با سلام و لبخند می‌دهد تا خشم توهین‌کننده را به شرم تبدیل کرده و او را هم شیفتهٔ خود کند.

کتاب در مجموعهٔ فصولی بسیار کوتاه تدوین شده که هر فصل به خاطره‌ای از یکی از هم‌رزمان و همراهان و یا دوستان شهید اختصاص داشته و از زبان آن دوست یا همراه ذکر شده است. در تنظیم فصول کتاب و ترتیب خاطرات به توالی زمانی آن‌ها دقت شده است، لذا علی‌رغم این که خواننده مجموعه‌ای از خاطرات جداگانه را دربارهٔ شهید می‌خواند، توالی زمانی خاطرات آن را به صورت یک زندگی‌نامهٔ تقریبا یکپارچه درآورده است.

این کتاب که در کمتر از سه سال به چاپ سی‌ام رسیده است، در ۲۴۰ صفحه، توسط انتشارات پیام آزادی و [در بهار ۱۳۹۱] به قیمت۳۵۰۰ تومان به چاپ رسیده است.

+ در همین رابطه

بازنشر در فارس‌نیوز

۱۰ دیدگاه

نگاهی به رمان «سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار»

سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، عنوان آخرین رمان مصطفی مستور است. داستان از یک تماس تلفنی نیمه‌شبانه شروع می‌شود. از وقتی که پدر نوید به او زنگ زده تا بگوید نگار از دیشب خانه نیامده است و نوید شروع کند به جست‌وجویش و امیدوار باشد که سالم و زنده پیدایش می‌کند.

رمان با قلمی روان و در فضایی آرام روایت می‌شود. در حالی که داستان می‌توانست مهیج و پرگره و تعلیق باشد، نویسنده با موازی پیش بردن ماجراهای نوید و نگار و پرده برداشتن از چراییِ غیبت نگار، به خواننده اجازه نمی‌دهد در طول داستان نگران شود یا دائم با خودش فکر کند نگار کجا ممکن است رفته باشد.

فضای داستان به خوبی بین حال و گذشته در رفت و برگشت است و نویسنده در جریان نقل داستانِ نوید و نگار، خواننده را با نوید، نگار، رحمت و خانواده‌شان آشنا می‌کند.

داستان گاه از زبان نوید و گاه از زبان نگار روایت می‌شود؛ به عبارتی راوی داستان بین نوید و نگار سوئیچ می‌شود. اما خواننده گاه تا چند خط بعد از تعویض راوی، متوجه این تغییر نمی‌شود؛ چرا که تغییر راوی بی‌هیچ نشانه‌ و فاصله‌ای نگارشی صورت می‌گیرد؛ بی‌این‌که حتی روایتِ راوی جدید از ابتدای یک پاراگراف جدید شروع شود. به نمونه‌ای از سوئیچ‌های پی‌در‌پی که در آخر داستان آمده نگاه کنید:

نزدیک صبح بود اما هنوز ستاره‌های زیادی توی آسمان دیده می‌شد. با خودم فکر کردم چند وقت است این موقع صبح را ندیده‌ام؟ از اتاق بیرون می‌زنم و آمد توی ایوان. پالتوش را انداخته بود روی دوش‌اش. بعد مثل کسی که گلوله خورده باشد از پله‌ها پایین آمد و می‌آیم تا لب حوض و زل می‌زنم به نگار که خیره شده است به سطح آب. در هوای نیمه‌تاریک حیاط صورتش پیدا نیست. می‌نشینم کنار او. نشست کنارم.

نویسنده به طور مکرر بعضی توضیحات اضافی را در پاورقی آورده است. پاورقی در داستان، حکم دست‌انداز را در مسیر خوانش پیدا کرده و حالِ خواننده‌ای را که گرم روایت شده عوض می‌کند و تمرکزش را بر داستان خدشه‌دار می‌کند. با این حال محتوای پاورقی‌ها حکایت از زبردستی مستور در خلق شخصیت‌های داستان‌های پیشینش دارد که در این رمان به گونه‌ای از بعضی‌شان یاد می‌کند و آن‌ها را در لابه‌لای این رمان دوباره بازی می‌دهد.

سبک روایت نویسنده از همان ابتدا شباهت بسیار زیادش را با سبک سلینجر در «ناتور دشت» نشان می‌دهد، به گونه‌ای که اگر بخش‌هایی از دو متن در کنار هم قرار بگیرند، تمایز میان آن‌ها شاید چندان آسان نباشد. درست به همان فراوانی که سلینجر از عبارت «یعنی می‌خوام بگم که…» در روایتش استفاده کرده است، مستور در این رمانش از «منظورم این است…» استفاده کرده است.

چاپ اول این کتاب، در بهمن ۱۳۹۰ توسط نشر مرکز منتشر شده و در ابتدای سال ۱۳۹۱ به چاپ چهارم رسیده است. قیمت این کتابِ ۱۲۱ صفحه‌ای، ۴۲۰۰ تومان است.

در کل می‌توانم بگویم تم داستان را پسندیدم. به مرور بُریده‌هایی از کتاب را در بخش گنجینه قرار می‌دهم.

۱۱ دیدگاه

روزی شما ضمانت شده است

تعابیری در مذمت دنیا، در خطبهٔ ۱۱۴ نهج البلاغه آمده که عجیب زیباست و البته تأثیرگذار. طوری که آدم بعد از خواندنش با خودش می‌گوید: «راست می‌گه‌ها!». از آن «راست می‌گه‌»هایی که آدم بعد از روشن شدن راهی که یک عمر پیش رویش بوده و آن را ندیده بوده، می‌گوید.

آخرهای خطبه، حضرت با کلامی آغشته به تعجب می‌گویند خدا «روزی» را بر بنده‌هایش تضمین کرده و «عمل» را بر آن‌ها واجب نموده است؛ اما آن‌ها در پی چیزی می‌روند که خدا ضمانتش را کرده (یعنی روزی)، و از چیزی که بر آنان تکلیف کرده است غفلت می‌کنند (یعنی عمل). بعد از این، سفارش می‌کنند به مبادرت به عمل نیک؛ و استدلالِ ساده، اما گویایی برای اهمیت عمل نیک نسبت به تلاش برای کسب روزی می‌آورند که بدجوری به دل می‌نشیند.

می‌فرمایند تلاش کنید در انجام عمل نیک و حواس‌تان باشد که مرگ ناگهانی می‌آید و فرصت عمل را از انسان می‌گیرد. یادتان باشد که انسان امیدی به برگشت عمر ندارد، در حالی‌که همیشه به برگشت روزی امید است. اگر بخشی از روزی، امروز از دست‌تان برود، امید است که فردا بازگردد؛ اما عمری که سپری شود، امیدی به بازگشت آن نیست. پس تقوا پیشه کنید و طوری زندگی کنید که مسلمان از دنیا بروید.

+ پاراگراف آخر، معنای ضمنیِ کلام ایشان است. 
+ گمان می‌کنم نیاز به توضیح نباشد که منظور از تلاش برای کسب روزی در این مقال، وابسته شدن به دنیا و حریص شدن به آن است که از فحوای خطبه برمی‌آید؛ وگرنه کسب روزی حلال از عبادات شمرده شده و از ملزومات زندگی است.

۱۱ دیدگاه

نگاهی به رمان «قِیدار»

«قیدار» رمان جدید نویسندهٔ «منِ او» و خالقِ «علی فتاح» و «درویش مصطفا» است. داستانِ مردی… جوان‌مردی گاراژدار که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد.

قیدار رمانی است از رضا امیرخانی، که بار دیگر شخصیتِ اول آن، مردی است متمول که از حیثِ مادیات هر آنچه بخواهد در اختیار دارد؛ نمونه‌ای از توانگری که آن را در رمان‌های پیشین‌اش، در «من او» در خانوادهٔ فتاح و کم‌وبیش در «ارمیا» در خانوادهٔ معمّر دیده‌ایم.

داستان در تهرانِ قدیم، و از روز عقد قیدار با دختری جوان شروع می‌شود که هم‌چون بسیاری از راننده‌ها و دور و بری‌هایش، از مخمصه‌ای خلاصش کرده است؛ و با دستگیری و جوان‌مردی و گرو گذاشتنِ سبیل و سینه‌سپرکردن و مرام گذاشتن و بخشیدن و بخشودن ادامه می‌یابد.

قیدار مثالِ «رحماء بینهم» و «اشداء علی الکفار» است؛ پناه هر آن‌کس است که به او رو آورده، دست‌گیر هر ناتوان و نداری است که برای سیر کردنِ شکمش در بندِ بندگیِ ظلم و سیاهی افتاده، و البته «رکنِ دو»طلبِ هر عملهٔ ظلمی است. قیدار رحم و محبّت را در دل زنده می‌کند و صلابت و غرور در مقابلِ غیر را یادآور می‌شود.

قیدار را -که خودش دست‌کمی از درویش مصطفای «منِ او»‌ ندارد- «سید گلپا»یی همراهی می‌کند که کلامش به همان حق‌ای و به همان نافذی است که کلامِ درویش مصطفا برای علی فتاّح. سیّد گلپا، روحانی باطن‌داری است که همه چیز را به همان خوبی می‌بیند که درویش مصطفا. فاتحهٔ غلیظُ الْـ«حاء»ِ سیّد گلپا همان‌قدر قیدارِ از دست‌رفته و عزلت‌نشین را زنده می‌کند که فریاد و نشانه رفتنِ تبرزینِ درویش مصطفا در مسجد قندی، علی فتاحِ معتکفِ دل‌خوش کرده به انگشتر فیروزه و عقیق را.

مرامِ قیدار و بعضی ریزه‌کاری‌هایش در به جریان انداختنِ روحِ خدایی و اعتقاداتِ خالصِ شیعی در جزء جزء زندگی، چنان به دلِ خواننده می‌نشیند که گویی رویِ ماهِ آشنای گمشده‌ای را بعد از سال‌ها دوری می‌بینی؛ گمشده‌ای از جنسِ پلاکِ برنجی «یا رب نظر تو برنگردد» و «نفسِ حقِّ» درویش مکانیک.

با این همه، اجزای داستانی قیدار، به اندازهٔ رمانِ ماندگارِ «منِ او» قوت نگرفته است. شخصیت‌ها آن‌گونه که باید اعتماد خواننده را جلب نمی‌کنند و آن طور که برای باورِ گفتار و کردارشان لازم است، به خواننده معرفی نمی‌شوند. به رابطهٔ عاشقانهٔ قیدار و شهلاجان، زیاد پرداخته نمی‌شود و علتِ انتخابِ شهلا از میان تمامِ دخترانِ اسیرِ دستِ شاه‌رخ روشن نمی‌شود.

قیدار، قدرتمند و جذاب شروع می‌شود و از نیمه به بعد دچار گونه‌ای یک‌نواختی و کندی در خوانش می‌شود. در رمان، حلقه‌های گم‌شده‌ای وجود دارد که گاه خواننده را در تعلیقی بی‌فرجام نگه می‌دارد. بعضاً گفتارها و اقدامات و اتفاقاتی رخ می‌دهد که علتش خواننده را راضی نمی‌کند و این تصور را که نویسنده گاهی تنها به دنبال جور کردنِ قطعه‌ای -نه‌چندان جور- برای عبور به مرحلهٔ بعدی داستان بوده، تقویت می‌کند.

عدمِ وجودِ پی‌رنگی قوی در این رمان، در قیاس با رمان‌های پیشینِ نویسنده، این گمان را به ذهن متبادر می‌کند که نویسنده در نگارش و تکمیل این رمان، دچار شتاب‌زدگی بوده و چنان که باید، زمان صَرفِ نگارش و پرورش و خلقِ موقعیت‌های بدیع و متفاوت نکرده است.

با این حال، نویسنده همچنان در ایجادِ تکیه‌کلام‌ها و ادبیاتِ خاصِ هر شخصیت، یا دست‌کم ادبیاتی ماندگار برای هر رمان، به چیره‌دستی گذشته است.

رمان از نظر ویرایش و صفحه‌بندی، به غیر از چند مورد معدود غلطِ تایپی و کسرهٔ اضافه، مشکلی ندارد و با همان رسم‌الخطِ آشنای «منطبق با دیدگاه مؤلف» به چاپ رسیده است.

این رمانِ ۲۹۶ صفحه‌ای، توسطِ نشر افق در سال جاری و با قیمتِ ۹۰۰۰ تومان منتشر شده است.

.

حاشیه: قیدارخوانی برایم، دست‌کم تا نیمهٔ اول داستان، حکمِ تعقیباتِ نماز داشت که وقت دل‌مردگی، دلم باش صفا پیدا می‌کرد.

۲۲ دیدگاه

نگاهی به رمان «کمی دیرتر»

رمان جدید سیدمهدی شجاعی، از رمانِ پیشین‌اش «طوفان دیگری در راه است»، کمتر به رمان شبیه است و به قول خودش در قسمتِ «بلاتشبیه مقدّمه»، «عریان از کار درآمده»؛ آن‌قدر که با مسامحه و ملاحظه هم نمی‌شود اسم «رمان» روی آن گذاشت. شاید اگر بگوییم «روایت»، به صواب نزدیک‌تر باشد.

«کمی دیرتر» روایت انتظار است. روایتِ پرده‌برداریِ اسد، پسر جوان بیست و شش-هفت ساله‌ای است از حقیقت دل «منتظران» یا بهتر بگویم: آن‌ها/ما که خود را منتظر می‌دانند/می‌دانیم. بخش اعظمِ داستان در کشف و سیرِ اسد و نویسنده، در رؤیاهای شخصیت‌های معدود داستان و بررسی کیفیتِ انتظارشان و احوالِ آن‌ها در زمانِ اعلامِ حضور در معیتِ «آقا»(عج) می‌گذرد.

مخاطبِ سیدمهدی شجاعی در این کتاب، مذهبی‌ها هستند؛ آدم‌های معتقدی که خود را منتظر می‌دانند و به زعم خود در تلاش برای زمینه‌سازی ظهورند و برای تعجیل در آن تلاش می‌کنند و خود را آمادهٔ خدمت در رکابِ حضرت می‌دانند.

سیدمهدی شجاعی با توسل به عالم ماوراء و به تصویر کشیدن مکاشفهٔ نویسنده، سعی کرده است تفاوت بین ادعا و عمل و سختی ولایت‌پذیری و اخلاص را به تصویر بکشد و یکی از علل عدم پذیرشِ مذهبیونِ منتظر نسبت به حجت(عج) را در زمانِ ظهور ایشان بیان کند.

به نظر می‌رسد نویسنده از عهدهٔ این مهم به خوبی برآمده، و اگرچه بعضی عذرهایی را که برای شرف‌یاب شدن حضور «آقا» ذکر می‌کند زیاد چنگی به دل نمی‌زند و آدم را قانع نمی‌کند؛ اما تصویرِ خوبی از آن شرایط و این تغییرِ موضع به مخاطب ارائه می‌دهد.

در این روایت، شخصیت‌پردازی و تعقید و گره تقریباً وجود ندارد و اوج و فرودی به آن معنا که در یک رمان مورد انتظار است دیده نمی‌شود. حتی خواننده قبل از خواندن، نتیجهٔ همهٔ رؤیاها را می‌داند و کم‌تر چیزی برای متعجب شدن یا غافل‌گیری‌اش وجود دارد.

سیدمهدی شجاعی در این رمان خود نیز، از دیالوگ‌های طولانیِ گاه بیش از یک‌صفحه‌ای برای بیانِ مقصود خود، به طور مستقیم و بی‌پرده و بدون کنایه استفاده کرده است؛ به گونه‌ای که مخاطب کمتر نیاز به فکر کردن و کشف و حل دارد و همه چیز، هم‌چون لقمه‌ای جویده به دهانش گذاشته می‌شود.

به عنوان نمونه به این بخش از مکالمه بنگرید:

«مشکل ما… اینه که حضرت رو برای خودمون می‌خواهیم، نه خودمون رو برای حضرت. امام رو خرج خودمون می‌کنیم، نه خودمون رو خرج امام. به جای این‌که از خودمون برای امام مایه بذاریم، پیوسته از حضرت مایه می‌گذاریم برای پیش‌برد کار خودمون. هر جا کم بیاریم، از امام هزینه می‌کنیم. انگار که نعوذبالله شأن امام، ماله‌کشیدن بر خرابکاری‌های ماست.»

کتاب نکتهٔ ویرایشی خاصی ندارد و تقریباً بدون غلط چاپ شده است. فونت نوشته‌های کتاب در بعضی از نقل‌قول‌ها به طور اغراق‌آمیزی توپر شده است و وصلهٔ نچسبی است در بین سایر جملات. در نقل قول‌های طولانی و چند پاراگرافه، مرز بین نقل قول و جملاتِ راوی، بر اساسِ سطربندی قابل تشخیص نیست و صرفاً از طریق معنای جملات متمایز می‌شود.

«کمی دیرتر» گرچه رمانِ خوبی نیست؛ اما روایتِ خوب و تأثیرگذاری است که می‌توان خواندنِ آن را به همه پیشنهاد کرد. روایتی است که خواننده را در صدق مدعایش به فکر وامی‌دارد و او را به ارزیابیِ اعمالش تحریک می‌کند.

این کتابِ هفت‌هزار و پانصد تومانی، ۲۶۷ صفحه دارد و توسط «کتاب نیستان»، در سال ۱۳۹۰ به چاپ رسیده است.

۱۷ دیدگاه

نیاز نیم‌شبی دفع صد بلا بکند

تأکید حافظ روی «نیاز نیم‌شب» و «وقت سحر» بیشتر از آن است که آدم آن را یک لطافت شعری و صرفاً برخاسته از طبع شاعر بداند. حافظ بی‌شک اهل سحر و دعای نیم‌شب بوده و از این طریق سلوک‌ها کرده.

وقتی آیاتِ ابتداییِ سورهٔ مزمل را می‌خواندم، به آیهٔ «إنّا سنُلقی علیک قولاً ثقیلاً» که رسیدم، دیدم علامه(ره) «قول ثقیل» را به دلالت ظاهر و نظر سایر مفسران، «قرآن» معنا کرده و نوشته: «این آیه در مقام تعلیل حکمی است که جملهٔ “قم اللیل الا قلیلا” بر آن دلالت دارد».

به عبارت ساده‌تر خداوند در ابتدای این سوره -که جزء پنج سورهٔ اولی است که بر پیامبر نازل شده است- محمد(ص) را به شب‌زنده‌داری و نماز نیم‌شب امر می‌کند و علتِ این فرمان را کسبِ آمادگیِ حضرت برای دریافتِ قرآن که آن را به ثقالت و سنگینی وصف کرده می‌داند. از این آیه و آیهٔ ۷۹ سوره اسراء می‌شود فهمید که تهجد شبانگاه و قیام در لیل، آدم را به مقام و درجه‌ای می‌رساند که قرآن از آن تعبیر به «مقام محمود» کرده و از پی آن، آدم را شایستهٔ حملِ قول و فعلی چنین سنگین، یعنی دریافتِ وحی می‌کند.

ربط بین «نیاز نیم‌شب» و دریافتِ «قول ثقیل» و تأکیدهای مکرر اهل‌بیت و به تبع آن‌ها حُکَمایی چون حافظ، هر آدمِ تنبل و خواب‌آلوده‌ای را وسوسه و کنجکاو می‌کند که ببیند با «قم اللیل»ش شایستهٔ درک و دریافتِ چه «قول ثقیل» و «آب حیاتی» می‌شود؛ که فرمود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ………. واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند

خدا از این نیم‌شبی‌ها، روزی‌مان کند؛ ان‌شاءالله.

۶ دیدگاه