نگاهی به «بازی آخر بانو»

یکی دو بار که سعی کرده بودم «بازی آخر بانو» را بخرم، گیرم نیامده بود. آن شب که برای اولین بار سری به کتاب‌فروشی نزدیک خانهٔ خواهرم زدم، اصلاً تصور نمی‌کردم بین این همه کتاب درسی و دانشگاهی، دو رمان از بلقیس سلیمانی پیدا کنم.

از «بازی آخر بانو» شروع کردم که پیش از این، زیاد اسم و وصف‌اش را شنیده بودم. خیلی زود از ابهامات اول رمان درمی‌آیم و جذب‌اش می‌شوم. قلم نویسنده، قلم ساده و روانی است. توصیف‌اش از شخصیت‌ها و اماکن و حالات، مختصر و در حد یک تصور ابتدایی است؛ اما نه به گونه‌ای که به روال داستان لطمه‌ای بزند. (هنوز در توصیفات، کسی را به توان‌مندی «احمد محمود» ندیده‌ام؛ یا بهتر بگویم: نخوانده‌ام.)

پردازش داستان خوب است و اتفاقاتِ آن اگرچه غیرقابل پیش‌بینی، اما تقریباً معقول است. در پردازش شخصیت‌ها و حوادث و ربطِ میان بُریده‌های کاملاً متفاوت و به ظاهر بی‌ربط، خلاقیت نویسنده مشهود است. داستان، خصوصاً از فصل دومش به قدر کافی تعلیق دارد که من را وسطِ درس خواندن‌های‌ام، اسیر خودش کند و تا تمام شدن‌اش رهای‌ام نکند؛ هر چند فصل‌های انتهایی داستان، از جذابیت فصل‌های پیشین‌اش نسبتاً خالی شده و اتفاقات، یک‌باره سرعت گرفته است.

از بین شخصیت‌ها، شخصیتِ گل‌بانو، شهامت و جسارت‌اش، حاضرجوابی و اعتماد به نفس او در عین فقر و بی‌سوادی خانواده‌اش برای‌ام دوست‌داشتنی است؛  فقری که نمودش را در رفتار معامله‌گرانهٔ مادرش و بعدها در کینهٔ خودش نسبت به «رهامی» و زندگی مرفه‌اش می‌توان دید:

«بعدها، خیلی بعد، فکر می‌کنم فقر من کینه‌ای در من نسبت به زندگی مرفه، خوراک خوب، لباس مناسب، جای راحت و خیلی چیزهای دیگر ایجاد کرده است.»

با این حال، از ویرایشِ پرنقصِ کتاب که بگذرم، بخش‌های نه چندان روشنی، مثلِ علت عدمِ بازگشتِ سعید از تهران، حکم حلقهٔ گم‌شدهٔ داستان را دارد و یا هویتِ «مرتضی امیریون» که تا «ضمیمهٔ اول» همچنان مبهم است. هم‌چنین بعضی عکس‌العمل‌ها به نظرم بیشتر برای شکل گرفتن داستان ساخته شده بود و کم‌تر منطقی می‌نمود؛ مثل سیلی زدن سعید به صورت گل‌بانو بعد از ابراز بیزاری‌اش از علت ازدواج او با یک «دهاتی».

در «بازی آخر بانو» هر فصلِ رمان یک روای دارد. تعدّد راوی‌ها که هر کدام‌شان در فصل مربوط به خودش نقش پررنگی دارد، این امکان را به خواننده می‌دهد که اتفاقات و بعضی شخصیت‌ها را از چند زاویه ببیند؛ اما این عیب را هم دارد که خواننده را در ابتدای هر فصل و قبل از آشنایی با راوی و قرار گرفتن در فضای آن بخش از داستان، دچار نوعی سردرگمی می‌کند. در شروع فصل‌های «سعید» و «گل» این ابهام بیشتر و آزاردهنده‌تر بود، تا آنجا که حدوداً تا پانزده صفحهٔ اولِ فصل سعید و ده صفحهٔ اول از فصل گل، داستان در محیطی کاملاً جدید و شرایطی بسیار متفاوت روایت می‌شود، بی‌این‌که نویسنده عجله‌ای برای معرفی شخصیت‌ها و ضمایر متکلم و غائب داشته باشد.

اشارات سیاسی‌ای نیز در رمان به اوضاع ابتدای انقلاب و دوران جنگ و پس از آن شده است که بعضاً آن‌ را «منصفانه» دانسته‌اند. اما به نظرم با وجود توضیحات و اصلاحاتی که در دو فصل ضمیمهٔ کتاب توسط «استاد محمدخانی» و «بلقیس سلیمانی» دربارهٔ بعضی از آن‌ها صورت می‌گیرد، چیزی از اثراتِ منفی آن اتفاقاتِ سیاسی، در ذهن خواننده کم نمی‌شود.

رمان «بازی آخر بانو» حکایت خواندنیِ پیش‌رفت دخترِ روستاییِ جسوری است که با مطالعهٔ زیاد و هوشی که دارد، موانع را پشت سر گذاشته و بالاخره استاد فلسفهٔ دانشگاه تهران می‌شود. این رمان توسط انتشارات ققنوس چاپ شده و برندهٔ چهاردهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی اصفهان در سال ۸۵ بوده است.

۷ دیدگاه

دوست باید کتاب‌خوار باشد

عکس از علی‌رضا شاطری

.
با این که تقریباً هیچ‌وقت، دوست و همراهِ کتاب‌خوان نداشته‌ام که باهاش لذت‌های کتاب‌خوانی‌ام را به اشتراک بگذارم؛ اما هنوز این حظِ کتاب‌خوانی و اشتیاقِ انکار نکردنی برای هم‌خوان کردنش از سرم نیفتاده است.

دوستِ کتاب‌خوان البته زیاد داشته‌ام، اما این طور همراهی که با هم کتابی را شروع کنیم و از به‌ترین و بدترین قسمت‌های آن با هم حرف بزنیم نداشته‌ام. کسی که حتی اگر کتابی که می‌خوانم را نخوانده است، بفهمد دارم در موردش چه می‌گویم و شریک شود در لذتِ کتاب‌خوانی‌ام.

بعضی وقت‌ها که حظِ مطلب (یا فضاحتش) زیاد است و درجهٔ کیفوریتِ من (یا انتقادم) بالا می‌زند، در موردش توییت می‌کنم؛ گرچه شده به اندازهٔ یک عبارتِ مبهمِ ناتمام که کسی هم ازش سر در نیاورد. در آن لحظه، فقط به انتقالِ آن لذت فکر می‌کنم؛ هر چند مخاطبی نداشته باشد.

همین اشتیاقِ حرف زدن دربارهٔ کتاب… فرقی نمی‌کند کتابِ ادبی یا غیرادبی؛ درسی یا غیردرسی… همین اشتیاق بود که من را به فکر داشتنِ یک گنجینه در وبلاگم انداخت؛ اما به هر حال گنجینه محدودیت دارد و به قدر کافی نمی‌شود در موردِ زیبایی‌های یک کتاب یا یک کلام در آن نوشت یا به قدرِ کفایت غُر زد. هر چه باشد، یک گنجینهٔ بی‌احساسِ کم‌ظرفیتِ وبلاگی، نمی‌تواند جای دوست را بگیرد.

۸ دیدگاه

صفحهٔ ۲۵


هیچ چیزى جز وجهِ کریم او بقاء ندارد؛ درنتیجه هر چه به احترام او و وجهِ کریم‌اش و به خاطر رضاى او انجام شود، و به نام او درست شود، باقى مى‏ماند؛ چون خود او باقى و فنا ناپذیر است. و هر امرى از امور، از بقاء آن مقدار نصیب دارد، که خدا از آن امر نصیب داشته باشد.

بدون دیدگاه

جانستان کابلستان، کاری‌ست کارستان

از همان وقتی که خبر انتشار کتاب جدید رضا امیرخانی را شنیدم، بر تهیهٔ کتاب و خواندنش عزمم را جزم کردم. اما نه مثل خیلی‌ها به خاطر نویسنده‌اش که رضا امیرخانی باشد، بل به خاطر موضوعش که سفر به افغانستان بود.

هنوز شیرینی و تلخی خواندن «بادبادک‌باز ِ» خالد حسینی ِ افغان و اطلاع از اوضاع افغانستان بر زبانم بود که «هزار خورشید تابان»ش را خواندم و تازه فهمیدم که ما چقدر از اوضاع همسایهٔ دیوار به دیوارمان و بل به تعبیر امیرخانی هم‌وطنان‌مان بی‌خبریم. همین بی‌اطلاعی تشنهٔ شنیدن خبرهای دیگری از افغانستان‌ام کرده بود. و چه راوی‌ای بهتر از امیرخانی که البته همچون خالد حسینی در آغوش ِ گرمِ آمریکا ننشسته رمان بنویسد و صد البته که مواضع ملی-اسلامی و انصافش، خیال آدم را از عدم تحریف دیده‌ها و شنیده‌ها راحت می‌کرد.

جانستان کابلستان هم مثل هر کتاب دیگر امیرخانی، نقل ِ تنها نبود. نوشته‌های امیرخانی غیر از سبک و سیاق قلم‌ش که آدم را مبهوت قدرتمندی خالقش می‌کند، پر است از درس‌های دقیق و ظریفی که با خواندن کتاب به شیرین‌ترین وجه فرا گرفته می‌شود. امیرخانی در نوشته‌هایش نویسندهٔ معلمی است که مثل سایر نویسنده‌ها، اطلاعات می‌دهد؛ اما نه مثل سایر نویسنده‌ها، درس‌هایی می‌دهد از معرفت و ایمان و عشق.

روش امیرخانی در به تصویر کشیدن افغانستان در جانستان کابلستان، همان روش همیشگی است: نرم و روان. کم نیستند نویسندگانی که ساده و روان می‌نویسند، اما زیاد نیستند نویسندگانی که دلنشین و خوش‌خوان می‌نویسند.

متن‌های روانی هستند که گاه جمله‌هایی دارند که به خاطر ساختارشان، خواننده مجبور می‌شود کمی تأمل کند، بار دیگر به عقب برگردد و دوباره از ابتدای جمله شروع به خواندن کند. انگار که نویسنده از دستش در رفته باشد و در مسیر صاف و یک‌دست خوانش، سرعت‌گیر کار گذاشته باشد. اما متن‌های روانی هم هستند که نویسنده حسابی حواسش به این سرعت‌گیرها بوده و طوری استادانه و یک‌دست نوشته است که خواننده گازش را می‌گیرد و بی‌هیچ مانعی پیش می‌رود. این جور نوشته‌های روان، نوشته‌هایی خوش‌خوان‌اند.

جانستان کابلستان را که دست می‌گیری و روایت اولش را می‌خوانی، از روانی و گیرایی و خوش‌خوانی نوشته معلوم‌ات می‌شود که به این راحتی‌ها نمی‌توانی زمینش بگذاری.

امیرخانی برخلاف نویسنده‌هایی که سادگی متن‌شان در سادگی کلمات است، نوشته‌هایش پر است از کلمات غریب و کمتر رایجی که در این یکی همراه شده با لغات و اصطلاحات دری و پشتو؛ اما چنان با هنرمندی این‌ها را به کار گرفته است که وجودشان نه از روانی متن می‌کاهد و نه ساز ناکوکی می‌شود که موجب دوباره و چندباره‌خوانی و حتی سکْت در خوانش باشد. گرچه در این یکی، بخشی از «متواترات هرات»ش پر شده از سکْت و دست‌اندازهایی که سرعت خواندن را می‌گیرد…

امیرخانی از معدود نویسندگانِ نثر معاصر است که سجع را خوب می‌شناسد و به سبک گذشتگان ِ خوش‌ذوق، به کارش می‌بندد: «داستان سیستان»، «نفحات نفت»، «جانستان کابلستان» و بعد در همین کتاب اخیر «مور و تیمور»، «مشهورات هرات»، «متواترات هرات»، «تحریرات هرات»، «زائر زار و نزار مزار»، «بلخ؛ الخ…»، «تقابل با کابل» و «بلاکش هندوکش»…

روایت جانستان کابلستان، روایت صمیمی و دلنشینی است از سفر به کشور همسایه که در موردش کمتر از فلان کشور ِ ینگهٔ دنیا که ساعت‌ها و کیلومترها با ما فاصله دارد دانسته و شنیده‌ایم. روایتِ جوان‌مردْ مردمی که امیرخانی نشان داد جوان‌مردی‌شان به حسب تصادف و اتفاقات شاذ نیست، بل آئین نانوشته‌ای است که پیر و جوان‌ش به آن مؤمن‌اند.

نقشه‌ها و تصاویری که امیرخانی در این کتاب ضمیمه کرده است، از نقاط قوت و تمایز دیگر جانستان با سفرنامه‌ها و روایات است که هم خواننده را بیشتر با خودش همراه می‌کند و هم تصویر ذهنی‌اش را از موقعیت مکانی و کیفیت اماکن تکمیل می‌کند. و برخلاف اغلب عکس‌هایی که در آن آدم‌هایش یا با دوربین قهرند و یا خودشان را به بی‌خبری از شکار شدن توسط عکاس زده‌اند، در این کتاب آدم‌های توی عکس‌ها، دارند به دوربین نگاه می‌کنند و گاهی هم لبخندی به لب دارند.

گرچه سیاه و سفید بودن تصاویر، لذت دیدن فیروزه‌ای مسجد جامع «هرات» را از خواننده گرفته، و بعضی تصاویر در چاپ، ۵۰ فی صدش سیاه شده و تصویر صاحبِ آن چشمانِ مورّبِ زیبا، آن بلاکش هندوکش ِ کوچک، دو تکه شده است؛ بودنش از نبودنش البته که بهتر است.

بخشی از متن کتاب
این مطلب در خانه کتاب اشا

۸ دیدگاه

هزار خورشید تابان

هر چی منتظر جلیل مانده، خبری از او نشده، سرش را انداخته پائین و تنهایی راهی هرات شده است. مریم عزمش را جزم کرده که برود خانهٔ جلیل.

همه‌اش نگران این‌ام که جلیل به خانه راهش ندهد. همهٔ نگرانی‌ام تقصیر مائده است که امروز پرسید رسیده‌ام به آنجا که از خانه بیرونش کرد یا نه. هنوز نرسیده‌ام. حتی نمی‌دانم این مال کدام قسمت کتاب است. حالا که رسیده به هرات و پیرمرد درشکه‌چی سوارش کرده برساندش به خانهٔ جلیل، همه‌اش نگرانم نکند همین‌جا باشد. نکند جلیل او را با همهٔ امیدش به خانه راه ندهد.

اگر راهش ندهد، بعد چه بر سر مریم می‌آید با آن اسطوره‌ای که از جلیل ساخته است؟ با آن همه امیدی که به احترام و محبت خواهرها و برادرهایش بسته است؟ یعنی باید تنهاتر از قبل برگردد پیش ننه؟

همهٔ مشکل اینجاست که سخت می‌شود خالد حسینی را پیش‌بینی کرد.

۳۰ فروردین ۹۰

۵ دیدگاه

مردی فراسوی باور ما

من نمی‌دانستم که امام کودکی کوتاهی داشت و پر بود از سکوت و سؤال و تفکر. حتی نمی‌دانستم که پدر ِ امام چطور و برای چی شهید شده بود.

از ارتباط نزدیک امام و برادر بزرگشان آیت‌الله پسندیده خبر نداشتم. از اشتیاق زیاد امام و پیشرفت سریع‌شان در یادگیری، در ابتدای نوجوانی چیزی نمی‌دانستم. گرچه دربارهٔ عمه‌شان، صاحبه خانم چیزهایی شنیده بودم، ولی از نقش پررنگ ایشان و آیت‌الله پسندیده در شکل‌گیری شخصیت امام اطلاع نداشتم.

نمی‌دانستم امام در کودکی و در فاصلهٔ خیلی کمی از هم، مادر و چند نفر دیگر از خانواده‌شان را به همراه عدهٔ زیادی از مردم شهرشان، در یک بیماری واگیردار از دست داده‌اند.

فهمیدن این که امام از کودکی به ایمان مردم اعتماد و امید زیادی داشتند و نسبت به آینده دیدی مثبت داشتند، برایم جالب بود. از این‌ها جالب‌تر میزان تأثیرپذیری آیت‌الله مدرس و آیت‌الله کاشانی در مبارزاتشان، از امام بود.

من امام را از سال ۴۲ می‌شناختم. خیال می‌کردم سال ۴۲ یعنی شروع مبارزات امام. مدت زیادی نیست که فهمیده‌ام امام مبارزاتشان را از همان کودکی آغاز کرده بودند. از همان سال‌هایی که سکوت و انزوا و تفکر را به بازی‌های کودکانه ترجیح داده بودند. نمی‌دانستم که امام، از همان کودکی، بزرگ‌مردی بودند. اصلا من از امام، هیچ نمی‌دانستم.

از وقتی «سه دیدار» را به قلم «نادر ابراهیمی» خوانده‌ام، تازه کمی، فقط کمی فهمیده‌ام که «روح‌الله»، چطور «امام خمینی» شد.

اسم کامل ِ این کتابِ دو جلدی، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید» است. عنوان این نوشته را از عنوان کتاب گرفته‌ام.

۷ دیدگاه

سفر نوروزی با ارمی

۶۰ ثانیه فرصت دارم و در همان لحظه‌ی اول می‌دانم که با «ارمیا» همراه خواهم شد…

از اینجا کنده می‌شوم و پشت سر ارمی، توی جنگل‌های شمال راه می‌افتم و به زمین پر از برگ و شاخه‌های خشکیده‌ی آن چشم می‌دوزم و به تمام ۸۸ فکر می‌کنم.

شب‌های نمناک و سرمای استخوان‌سوز جنگل را در سکوت الهی ارمی تجربه می‌کنم و آشفتگی هفت سال گذشته را در انبوه برگ‌ها و شاخه‌های به هم پیچیده‌ی درختان گم می‌کنم.

هر روز دست و رویم را در آب سرد و زلال چشمه می‌شویم و پشت سر ارمی به نماز می‌ایستم؛…

.
– دو سه روز است دارم با ارمیا توی جنگل‌های شمال قدم می‌زنم؛ اما از آن، همین چند خط ِ ناتمام، در قالب کلمات گنجید.

– این را به دعوت خانه‌ی کتاب اشا و جناب دودینگ‌هاوس نوشتم.

– ارمیا نام شخص اول رمانی است با همین نام از رضا امیرخانی.

۱۵ دیدگاه

داستان یک جرقه

دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایه‌ها» خواندمش.

قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح می‌دهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.

یک جایی می‌رسد که می‌فهمی همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌های تک‌تک شخصیت‌های داستان را درک کرده‌ای. سرمای استخوان‌سوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربه‌های شلاق، خنکای شن‌های ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیاله‌ی شراب داغ خرما… همه را لمس کرده‌ای.

نمی‌دانم چرا بین کتاب‌های رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستان‌نویسی و توصیف‌های ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.

با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کش‌دار شده است. داستانش خسته‌کننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمان‌هایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری می‌زند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود می‌خواندم، زیاد بیراه نگفته‌ام.

با این حال، وقتی اولین جرقه‌های نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود می‌دانستم…

۳ دیدگاه

۷۰۰ صفحه دانشگاه

قبل از هر چیز قلمش جذبم کرد؛ ساده و روان بود. انگار خودش نشسته باشد جلوی رویت و شمرده و دقیق برایت تعریف کند. بعدش چیزی طول نکشید که افتادم وسط ماجرا و قضایا. توصیفات دقیقش از محیط و آدم‌ها و احساسات آن‌قدر واضح بود که انگار به جای خواندن کتاب، داری فیلمش را می‌بینی. جزئیات هم شده بود تکمله‌ی جذابیت‌ها.

پیش از این، از بعضی دوستان اسم کتاب «دا» را شنیده بودم. علی‌رغم حجم زیادش، فروش فوق‌العاده‌اش زبانزد شده بود، طوری که در مدت ۸ ماه، به چاپ پنجاه و پنجم رسید.

پنج-شش ماهی می‌شد که «دا» گوشه‌ی اتاق، منتظر نشسته بود تا فرصتی پیدا کنم و بخوانمش. بالاخره دو سه هفته پیش این فرصت دست داد.

«دا» که لغتی است کُردی و به معنی مادر، اسم کتابی است از خاطرات سیده زهرا حسینی -که زمان شروع جنگ تحمیلی ۱۷ ساله بوده- و شرح فعالیت‌های او به عنوان غسّال، امدادگر، رزمنده و تدارکات و پشتیبانی.

راوی و نویسنده چنان آدم را با خودشان همراه می‌کنند که در تمام لحظات دردناکِ «زهرا»، تو هم ناخواسته درد می‌کشی و با ناراحتی‌اش اشک می‌ریزی؛ با شادی‌هایش شاد می‌شوی و با خستگی‌اش بی‌رمق.

لذت کتاب‌خوانی، یادگیری و شوق جهاد، را توأماً با خواندن «دا» تجربه کردم. آدم از شروع کتاب تا انتهای آن، در حال یادگیری مجموعه‌ای از درس‌های زندگی و اعتقادی، به کاربردی‌ترین وجه است. انگار زهرا با همه‌ی این خطرات و سختی‌ها، زنده مانده بود تا روزی پل ارتباط نسل‌های بعد از خودش باشد با دفاع مقدس هشت ساله…
.

کتاب «دا» در راه ترجمه به ۴ زبان
رخشان بنی‌اعتماد: «دا» بخش گفته نشده از تاریخ جنگی بود که هنوز پیامدهایش را پس می‌دهیم
حبیب احمدزاده: دا حدیث راه پرخون می کند
گوهر خیراندیش و مریلا زارعی از کتاب «دا» می‌گویند
احمد نجفی: «دا» درخشان‌ترین کتابی است که در زمینه دفاع مقدس چاپ شده است
عضو هیئت رئیسه مجلس: «دا» در ردیف شاهکارهای ادبیات انقلاب است
سعید ابوطالب: «دا» حلقه‌ای از یک زنجیره گمشده است

۶ دیدگاه

مواظب تخریب‌های نرم باشیم

در جایی خواندم که بعضی از جمهوری‌خواهان امریکا، از ناآگاهی مردم آمریکا نسبت به مذهب اوباما سوء استفاده کرده و سعی در تخریب وجهه و موقعیت او دارند.
و گفته شده بود یکی از روش‌های تخریب آنان، این است که از افراد یهودی سؤال می‌کنند: «آیا اگر بدانید مذهب اوباما، یک مذهب ضداسرائیلی است، به او رأی می دهید؟» و یا از یهودیان می‌پرسند: «آیا آگاهی از این‌که اوباما میلیون‌ها دلار به سازمان آزادی‌بخش فلسطین کمک کرده است، در نظر شما نسبت به وی تأثیری می‌گذارد؟»

شاید به نظر برسد که این‌ها سؤال‌های بسیار ساده‌ای‌اند. چطور می‌توان این‌ها را سؤالاتی در جهت تخریب اوباما دانست؟
مسأله کمی ساده است. ذهن انسان نسبت به آنچه که می‌شنود حساس است و شنیده‌ها، خواه‌ناخواه بر تصور ما تأثیر می‌گذارند. بگذارید با ذکر یک تحقیق علمی در این باره بیش‌تر بدانیم:

چند دانشمند و محقق، مجموعه‌ای آزمایش، جهت بررسی واکنش مردم نسبت به سخنان کنایه‌آمیز انجام دادند. در این بررسی‌ها از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شد که مقبولیت کاندیداها را براساس عناوین روزنامه‌هایی که در اختیارشان قرار می‌دادند، درجه‌بندی کنند. برای مثال، شرکت‌کنندگان عناوین متفاوتی را می‌خواندند: اتهام صریح (آقای الف با مافیا رابطه دارد)، اتهام سؤالی (آیا آقای ب با کلاهبرداری بنگاه خیریه رابطه دارد؟)، انکار عمل غیرمنتظره (آقای ج در اختلاس بانک دست ندارد)، یا یک عنوان خنثی (آقای د وارد شهر شد).

نتایج نشان داد کاندیداهایی که اتهامی صریح به آن‌ها زده شده بود، با برداشت منفی‌تر شرکت‌کنندگان روبه‌رو شدند. جالب این‌که صرف سؤال درباره‌ی رابطه‌ی یک کاندیدا با رفتاری ناپسند و یا حتی نفی انجام یک عمل ناپسند توسط کاندیدا، منجر به برداشت منفی از او می‌شد. یعنی صرف پرسش از رابطه‌ی یک کاندیدا با عملی ناشایست، برای تخریب وجهه‌ی عمومی او کفایت می‌کند. نکته‌ی مهم این که منبع این سخنان، چندان فرقی در کل قضیه ایجاد نمی‌کند؛ حتی اگر منبع خبری یک روزنامه‌ی فاقد اعتبار باشد.(۱)

حالا اگر به خبر قبلی برگردیم، اهمیت آن سؤالات ساده کمی برای‌مان روشن می‌شود. در این اقدام، اتهام مستقیمی به اوباما وارد نمی‌شود، اما چون مسأله‌ی مورد سؤال، برای یهودیان دارای اهمیت است، اثر منفی خود را در ذهن سؤال‌شوندگان برجای می‌گذارد.

از این دست تخریب‌های نرم، در کشور خودمان هم می‌توان دید. اما شاید در انتخابات آتی ریاست‌جمهوری، باید بیش از پیش در انتظار چنین تبلیغات منفی‌ای باشیم.

۱٫ عصر تبلیغات

لینک این مطلب در بالاترین

۲۴ دیدگاه