رمان نارنجی

¤ داشتم به این فکر می‌کردم که طوفان دیگری در راه است، منبرهایی است که سیدمهدی شجاعی رفته است! من را یاد دختران آفتاب می‌اندازد. نمی‌توانم بگویم رمان بی‌مزه یا ضعیفی است! اما می‌توانم ادعا کنم که خواندنش را به عنوان یکرمانِ خوب، به کسی توصیه نمی‌کنم!

¤ داشتم به کیمیاگر فکر می‌کردم، و این‌که از بعضی جهات چقدر شبیه «طوفان دیگری در راه است» است. هم سیدمهدی‌ شجاعی و هم پائولو کوئیلو حرف‌هایی داشتند که در قالب رمان بیان کرده‌اند. البته این یک اصل است در اغلب رمان‌ها که اول حرف‌شان می‌آید و بعد رمانش می‌کنند؛ اما انگار در این دو رمان، غلبه با حرف‌هایی است که در دل نویسنده بوده و باید می‌زده است و رمان بستری شده برای حرف‌های دل‌شان.

¤ داشتم فکر می‌کردم که رنگ رمان من او زرد است و نارنجی و گاهی قرمز آتشین! «کیمیاگر» آبی است. با همه‌ی جذابیت‌هایی که «کیمیاگر» برایم داشت؛ یک رمان سرد است و کم هیجان. همه‌اش در مورد یک نفر است با اتفاقات دور و برش. آدم‌هایی که با «مرد جوان» برخورد می‌کنند در حاشیه‌اند. نویسنده همیشه همراه «مرد جوان» است؛ در خیالاتش و در درونش.

¤ داشتم فکر می‌کردم که رمان‌های نارنجی را به رمان‌های آبی ترجیح می‌دهم. رمان‌هایی که توأم با احساسات‌اند و پر از شخصیت‌های تأثیرگذار در مسیر داستان؛ مثل «من او» یا «سووشون»!

¤ داشتم فکر می‌کردم که ارمیا هم همه‌اش حکایت یک نفر است، خیلی شبیه «مرد جوان» ِ کیمیاگر؛ اما برخلاف آن، قرمز است. همه‌اش قرمز است. حتی در آبی‌ترین حالات ارمیا، قرمز مانده است. شاید چون قابل لمس بود؛ چون به واسطه‌ی هنر امیرخانی، قدم‌هایم مچ شده بود با ارمیا؛ چون سردی نم‌ناک جنگل‌های شمال، تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود!

¤ داشتم به «طوفان دیگری در راه است» فکر می‌کردم و این‌که غیرواقعی بودن مشخصه‌ی اغلب رمان‌هاست، اما غیرقابل باور بودن نه! و این‌که «طوفان دیگری در راه است»، یک جورهایی رمان مذهبی است؛ اما با اشکالات دینی که این کمی خطرناک است!

***

¤ چهارتا از کتاب‌هایی که اسم آورده‌ام، اتفاقا از همان کتاب‌هایی است که با رفقا خوانده‌ایم و این‌جا نقدشان کرده‌ایم.

۲۸ دیدگاه

حالا انتخاب کن…

امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.

پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله…

یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طوری شده مرکز ثقل توجه‌ام که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده…
یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!

و مقایسه کردم با خودم…… هع! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!

امروز بهش بیشتر فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط…
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا اسلام و کشورت؟!

البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرف‌هاست… همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)

امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار شهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به اسلام و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده… (ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)

نتیجه این که:

.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)

۵۰ دیدگاه