«دروغ» هست تا کمی آرامش

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم.

ما آدم‌ها صداقت را دوست داریم و دروغ‌هایمان را در پیچیدگی‌های ذهنی و رفتاری می‌سازیم. زینت میدهیم و صادقانه نثار خودمان، نثار دیگران می‌کنیم. ما آدم‌های بی‌دست‌آویز معلق در کهکشانیم که با اضطراب زاده شده‌ایم و تمام عمر در جست‌وجوی آرامشیم.

ما آدم‌ها به یکدیگر محبت می‌کنیم. به خاطر خودمان. وقتی در مقابل خواسته محبوب‌مان کم می‌آوریم، پرچم تسلیم را بالا می‌بریم. پوشیده در کاغذ کادوی «هر چه تو بخواهی» و «هر طور تو خوشحال‌تر باشی». محبوب‌مان خوشش می‌آید. از محتوای تسلیمِ ظاهری کادوپیچ‌شده خبر دارد. دل ولی خوش می‌کند به کاغذ کادوی قشنگش. دروغ‌مان را باور می‌کند و به خودش دروغ می‌گوید: «ببین چقدر دوستم داره!». ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم و از دروغ‌های خوشگل بدمان نمی‌آید. به‌مان آرامش می‌دهد. ما دروغ‌های پیچیده را به خاطر آرامشی که به‌مان می‌دهد دوست داریم.

ما گاهی به یکدیگر ابراز علاقه نمادین و ظاهری می‌کنیم. ما به محبوب‌مان محبت دروغینِ آرامش‌بخش تقدیم کنیم. گاهی که دلتنگ نیستیم ابراز دلتنگی می‌کنیم. گاه که نبودنش آزارمان نمی‌دهد ابراز بیچارگی و تنهایی. ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. با دروغ به محبوب‌مان آرامش می‌دهیم: «دوستت دارم» و به خودمان هم: «چقدر خوبم که خوشحالش کردم! چقدر خوبیم با هم!» و هر دو برای مدتی رها می‌شویم از حس اضطراب‌آورِ «ترس از دست دادن»؛ از «تنهایی».

ما آدم‌ها دروغ‌های زشت می‌گوییم. دروغ‌های پیچیده کاور پیچ‌شده‌ای که نجات‌مان می‌دهد. آدم‌هایی را که دوست داریم از دست می‌دهیم و بعد به خودمان دروغ می‌گوییم: «از اول هم ازش خوشم نمی‌اومد»، «از سر دلسوزی تا حالا تحملش کرده بودم» و به آدم‌های دوست‌داشتنی از دست‌رفته‌مان هم: «فکر کردی با رفتنت چیزی از زندگی‌م کم می‌شه؟» و می‌دانیم که می‌شود. می‌دانیم که جای یک «دوست‌داشتن» توی دل‌مان خالی می‌شود. ما آدم‌ها ولی دروغ می‌گوییم. دروغ‌های زشت نجات‌دهنده. خودمان را گول می‌زنیم تا درد از دست دادن را کمی تسکین دهیم. تا کمی آرامش…

ما آدم‌ها دروغ‌های بزرگ امیدبخش می‌گوییم. به بچه‌های‌مان وعده‌های زیبای بدون پشتوانه می‌دهیم. بچه‌ها خوشحال می‌شوند. ما خوشحال می‌شویم. دولت‌ها به ما دروغ می‌گویند. وعده‌های زیبا می‌دهند. ما باور می‌کنیم. دوست داریم که باور کنیم. هر بار، هر سال به امید محقق شدن وعده‌ها سر می‌کنیم و از تکرار دروغ‌های امیدبخش و باورشان خسته نمی‌شویم. دست نمی‌کشیم. ما دروغ‌های امیدبخش را دوست داریم. امید آرامش می‌دهد.

ما آدم‌ها فریب خوردن را دوست داریم. فریب‌های پیچیدهٔ در پوشش‌های رنگی را دوست داریم. ما فریب ماورا را می‌خوریم و لبخند می‌زنیم. ما آدم‌ها فریب‌های آرامش‌بخش را دوست داریم. فریب‌های آرامش بخش را باور می‌کنیم. ما آدم‌های معلق در جهان، فریب‌های زیبای کاهندهٔ اضطراب ذاتی‌مان را باور می‌کنیم. ما آدم‌ها تشنهٔ آرامشیم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها ولی از دروغ منزجریم. بدش می‌دانیم. صداقت را می‌پرستیم. ولی دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها از بین تمام دروغ‌ها، دروغ‌های عیان را برنمی‌تابیم. دروغ‌های لخت. بی‌پوشش. دروغ‌های از سر صداقت. صداقتی زشت. صداقت خودخواهانه. دروغ صادقانه، دروغ بی‌ریا را «دروغ» می‌دانیم. دروغ خالص را. دروغی که فقط دروغ است. بی‌پوشش محبت؛ امید، تسکین‌دهنده. از بین تمام دروغ‌ها، دروغ مخل آرامش، دروغ ترس‌آور و اضطراب‌آور را دوست نداریم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. هر روز. هزاران بار. به خودمان. به دیگران. به دوست. به دشمن. ما با دروغ به دنبال آرامش‌ایم. تسکین. آرامش ولی نیست. آفریده نشده. ما می‌سازیمش. با دروغ‌ها. فریب‌خوردن‌ها. امیدها.

۱ دیدگاه

فارغ از بعضی محرومیت‌ها…

یکی از مزایای شهرهای کوچک، خالص‌تر بودن نژادشان است. معمولا شهرهای بزرگ‌اند که به شدت مهاجرپذیرند و شهرهای کوچک کمتر هدفِ هجمهٔ مهاجران واقع می‌شود.
تداخل فرهنگیِ ناشی از در کنارِ هم قرار گرفتن فرهنگ‌های گوناگونِ مهاجر، غیر از مشکلاتی که در فرهنگ عمومیِ جامعهٔ مهاجرپذیر ایجاد می‌کند، مدیریت بومیِ آن جامعه را نیز دچار مشکل می‌کند. (اخیرا در خبرها خواندم که آمار طلاق به ترتیب در استان‌های تهران، قم و خراسان رضوی، بالاترین میزان در کل کشور است که شاید اولین و اساسی‌ترین علت آن به مهاجرپذیر بودن و در نتیجه تداخل و تعارض فرهنگی ساکنانِ شهرهای تهران، قم و مشهد بازگردد.)
به نظر می‌رسد جایگزین شدن مدیران و کارکنان بومی هر شهر، با کارمندانی از شهرهای دیگر، خللی در امور مدیریتی ایجاد می‌کند که برگرفته از ناآشنایی یا عدم آشنایی کافی آن مدیران با فرهنگ، ویژگی‌های شهری، جغرافیایی و سیاسی آن شهر است.
در شهرهای کوچک که عموما مصون از هجوم فرهنگ‌های گوناگون و مهاجرت‌ هستند، این مشکلات کمتر به چشم می‌خورد؛ خلط فرهنگی در این شهرها کمتر بوده، فرهنگ و آداب و رسوم جامعه دوام بیشتری دارد، درصد بالایی از مشاغل در اختیار بومیان آن شهر قرار می‌گیرد و خودشان سروری و مدیریت شهرشان را به عهده می‌گیرند.
شهر کوچکی مثل کاشان را از این بُعد دوست‌تر دارم…

۶ دیدگاه

کلیدی به نامِ تسلیم

خیلی پیش می‌آید که حکمت یک حکم را ندانیم و از چرایی‌اش سر در نیاوریم. این‌جور مواقع اگر از بزرگی سؤال کنیم، ما را توصیه می‌کند به پذیرفتنِ تعبّدی آن حکم (و البته پذیرش تعبّدی همهٔ احکام به طور مطلق؛ چه آن‌ها که از حکمت‌شان تا حدودی سر در می‌آوریم و چه آن‌ها که سر در نمی‌آوریم).

پذیرش تعبّدی یعنی عبدگونه، یعنی از سر بندگی. یعنی که از روی ایمان به خدا و حکیم بودنِ خدا، به مصلحت احکام و دستوراتش اعتماد داشته باشیم و یقین کنیم که در آن کار خیری وجود دارد، گرچه که ممکن است خیریّتش را ندانیم.

این پذیرش تعبّدی، به نظرم یک شاه‌کلید است در مسیر بندگی که آدم را از خیلی از اشتغالات و درگیری‌های بی‌فایدهٔ ذهنی دور می‌کند.

یک جایی که خیلی این روحیهٔ تعبّدی می‌تواند کمک کند، در ایمان به درستی گفتار و رفتار ائمه(ع) است که اگر این ایمان و اعتماد سست باشد، گاهی کار دستِ آدم می‌دهد. نمونه‌اش «سلیمان بن صرد خزاعی» است که آن‌طور که باید خوی تعبّدی پیدا نکرده بود و در مقابلِ پذیرفتنِ صلح از طرف امام حسن(ع)، جسارت کرده بود و امام را «خوارکنندهٔ مؤمنین» خوانده بود. حتما می‌دانید که بعدترش همین روحیه -که نظر خودش را گاهی غلبه می‌داد بر نظر امام، گرفتارش کرد و خودش را عاقل‌تر از امام حسین(ع) دید و در کربلا حاضر نشد و بعدترها عذاب وجدان و احساس گناه دست از سرش برنداشت و بالاخره (باز هم با بی‌فکری) به خون‌خواهی حسین(ع) قیام کرد.

در رابطه با ظهور آخرین حجتِ خدا(عج) هم روایاتی دربارهٔ سرپیچی بعضی از منتظرانِ ظهور از دستورات حضرت(عج) داریم که شنیدنش خوف می‌اندازد در دل آدم که نکند او هم بعد از رسیدنِ بهاری که در انتظارش بوده، از در نافرمانی وارد بشود و در مقابل حضرت بایستد.

چیزی که محتمل است و به عقلانی بودن نزدیک‌تر است این است که اغلبِ منتظرانی که سر تسلیم در مقابلِ منتَظرشان فرود نمی‌آوردند کسانی هستند که به گونه‌ای رهبر و خط دهندهٔ گروه‌های کوچک و بزرگ در زمینهٔ مسائل فرهنگی و دینی هستند. این رهبرها چون مدتی در کارِ هدایت و برنامه‌ریزی و تعریف استراتژی و مکانیسمِ عمل و سنجشِ نیازها و بررسی آسیب‌ها بوده‌اند، خودشان را خواه‌ناخواه صاحب‌نظر در بعضی امور می‌دانند و با آگاهیِ غیرجامعی که نسبت به جامعه و شرایط دارند، تصمیماتِ امام را ارزیابی می‌کنند، و گاهی برنامه‌های امام را در مقابل یا ناهم‌خوان با یافته‌های خود می‌بینند.

اما کسانی که از دستهٔ اول نیستند و عمومِ جامعه را تشکیل می‌دهند، شاید به خاطرِ عدم اشراف به مسائل، همیشه به ضعف و نقصِ شناخت‌شان باور دارند و تسلیم تصمیم‌های امامی می‌شوند که معتقد به عصمت و حکمتش هستند.

به نظرم یکی از راه‌های جلوگیری از گرفتار شدن به چنین مهلکه‌ای، غیر از کسب معرفت و شناختِ نظریِ زمانهٔ ظهور و خصلت‌های امام عصر(عج)، در دست داشتنِ همین شاه‌کلید تعبّد است که البته همین‌طوری به دست نمی‌آید و نیاز به تکرار و تمرین دارد. یعنی اگر کسی خودش را به تسلیم بودن در برابر دستوراتِ ریز و درشتِ خدا عادت داده باشد، خوی بندگی و تسلیم در مقابلِ ولی‌امر در او شکل می‌گیرد و احتمال ابتلا به غرور و عُجب در مقابل امام در او کم می‌شود.

شاید عادت کردن به پیروی و پذیرفتنِ اوامرِ کسانِ دیگری غیر از امام که در مواردی بر انسان ولایت دارند هم یکی دیگر از راه‌ها باشد -که البته این هم خودش زیرمجموعهٔ اطاعت و تسلیمِ امر خدا بودن است؛ مثلا اطاعت از پدر و مادر یا همسر (در مواردی که امر به حرام نکنند)؛ به خصوص که زیاد پیش می‌آید در حکمت و مصلحتِ تصمیمات‌شان تردید کنیم و نظری خلاف دیدگاه‌شان داشته باشیم. اما اگر راضی نگه‌داشتنِ آنان را، در راستایِ اطاعت از فرمانِ خداوند تمرین کنیم، احتمالا در اخذ آن شاه‌کلید موفق‌تریم.

 .
برای تقریب به ذهن، رمانِ کمی دیرتر را بخوانید.

۴ دیدگاه

زبانی که به حقیقت باز می‌شود

بعد از خواندنِ «رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست» و عبارت‌هایی از شهید چمران در مورد خودش، به این فکر می‌کردم که چه چیزی باعث می‌شود که شهید چمران، به این صراحت و بی‌پیرایگی، دربارهٔ فضائل و اعمالِ مثال‌زدنی‌اش بگوید و بنویسد؛ گرچه در ابتدای این کتاب علت نگارش بخشی از مطالب را چنین توضیح داده است: «این را نمی‌گویم چون خود قهرمان داستانم -زیرا از این احساس نفرت دارم- بلکه از این نظر می‌گویم که افتخار ملت ما و نمونهٔ برجسته‌ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است و حیف است که به رشتهٔ تحریر درنیاید و از یادها برود…»؛ اما در میان دست‌نوشته‌های ایشان در این کتاب و کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» جملاتی دیده می‌شود که شهید در آن به صراحت از اخلاص عملش نوشته است:

«آسمان! شاهد باش که در زیر سقف بلند تو، یک تنه با انبوهی کثیر از تانک‌ها و زره‌پوش‌ها و سربازان کفر روبه‌رو شدم، لحظه‌ای تردید به دل راه ندادم. ذره‌ای از فعالیت شدید دست برنداشتم. مثل ماهیِ در حال سرخ شدن، از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر می‌غلطیدم و رگبار گلوله در اطراف من می‌بارید؛ و من نیز به چهار طرف تیراندازی می‌کردم و سربازان کفر را بر خاک می‌ریختم…»

مشابه این را قبلاً در نهج البلاغه و خطبه‌های حضرت امیر(ع) دیده بودم که حضرت خودشان را با ذکر فضائل و افتخارات‌شان معرفی می‌کنند و گاهی یک‌یک آن‌ها را می‌شمارند. (البته قیاس این دو مورد با توجه به هدف و شرایط سخن، قیاس کاملی نیست؛ اما وجه شباهت‌شان برای بیان مقصود کافی است.)

و همهٔ این‌ها در حالی است که مکرر شنیده‌ایم و سفارش شده‌ایم به مراقبت در گفتار و گرفتار نشدن به عجب و کبر و غرور؛ و من به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود شهید چمران بدون نگرانی از گرفتار شدن در کبر و غرور، بی‌پیرایه از خود، احساس و اخلاص خود بنویسد. آنچه برایم روشن بود و حکم یک کلید را در حل این معما داشت، منزه بودنِ مسلّمِ حضرت(ع) از چنین صفاتی بود؛ پس باید علت را جای دیگر جست‌وجو می‌کردم.

جوابش را در این دیدم که آدم‌ها بعد از پرورش روحِ اعتقادی در قلب‌شان، قابلیت این را دارند به جایی برسند که اثری از آن «من»ی که دوست دارد تعریف بشنود و تعریف بکند و به این وسیله در دل‌های آدمیان بزرگ شود، نماند. این‌جا، جایی است که شخص به حقیقت رسیده و زبان به بیانِ واقعیت‌ها گشوده است؛ واقعیت‌هایی که بعضی‌شان مربوط به خودِ اوست؛ به عبارتی «منِ» این آدم‌ها به «من‌»هایی تبدیل شده که در عینِ «من» بودن، عاری از «منیت» است و پر است از حق و حقیقت.

روح‌هایی که در عین وابستگیِ مادی به جسم، از آن و تمام معادلاتِ دنیایی رها شده؛ طوری که وقتی علی(ع) می‌فرماید: «من چنین‌ام»، دربارهٔ «خود»ش نیست که صحبت می‌کند،‌ بلکه در واقع دارد دربارهٔ حقیقتی از حقایق این عالم سخن می‌گوید. و اگر برای بیان این حقیقت از ضمیر متکلم استفاده می‌کند، ناشی از محدودیتِ فضای مادی در درک انفصالِ روح از جسم است و رعایتِ قوانینِ گفتاریِ این دنیا.

همان حالی که شهید چمران هم آن را تجربه کرده و آثار آن را در دست‌نوشته‌هایش می‌شود دید. همان رتبه و درجه‌ای که خود شهید آن را در همین کتاب، درجهٔ وحدت می‌نامد و آدم‌های معدودی را مشمولش می‌داند. اینجا را بخوانید.

۱۰ دیدگاه

نداشت، کاشت، برداشت!

صاحبِ زمینِ آمادهٔ کاشت یا برداشت، از صاحبِ یک زمین بایر درست به اندازهٔ طولِ زمانِ آماده‌سازی زمین و کاشت و رسیدنِ یک محصول جلوتر است. صاحبِ زمین دوم هر چقدر هم تلاش کند، نمی‌تواند این فاصله را جبران کند، مگر در یک بازهٔ زمانی طولانی؛ آن‌قدر طولانی که آن فاصلهٔ اولیه، نسبتش چندان کوچک شود که به چشم نیاید.

هر کدام از ما در یک نوع زمین به دنیا می‌آید؛ بعضی در یک زمینِ آمادهٔ برداشت، بعضی در یک زمین شخم‌زدهٔ آمادهٔ کشت و بعضی در یک زمین بایر. زمین‌هایی که جنس‌شان با هم فرق دارد؛ یکی زمینِ پربار و مرغوب است و یکی بدقلق و نامرغوب. شرایطی تحمیلی که بخشی از تفاوت مهم ما آدم‌ها را می‌سازد.

کسی که در بین اهل علم و فضل و تقوا چشم به دنیا باز می‌کند، حکم همان صاحب زمین آماده را دارد که از کودکی بذرش مهیا بوده و یاد گرفته است چه بکارد و کی بکارد و چطور برداشت کند. تا از آب و گل در بیاید، خواسته و ناخواسته پایه‌های اعتقادی و نظام فکری‌اش تا حدود زیادی شکل می‌گیرد و دانسته‌هایش عمیق‌تر می‌شود و سؤالاتش پخته‌تر و متفاوت.

و آن که در یک زمینِ بایر، در میانِ اهالی بی‌خبری که نهایت همّ و غمّ‌شان به «چه بخورم» و «کجا بخوابم» و «چه بپزم» ختم می‌شود، خیلی که بچهٔ زرنگی باشد پاسخ همین سؤالات را یاد می‌گیرد و دنیا را به همین قد و اندازه می‌بیند.

هر آدمی آداب زمین‌داری و کشت را بلد نیست و همهٔ آداب‌دان‌ها نیز مجالِ زراعت را پیدا نمی‌کنند، همین است که دستهٔ اول در هر جامعه‌ای درصد کوچکی را به خود اختصاص می‌دهند. آدم‌های دستهٔ دوم‌ که موفق به کار کشت می‌شوند و خودشان زمین را از صفر، یا جایی نزدیک به صفر، آماده کرده‌اند و رموز زمین‌داری و زراعت را خودشان آموخته‌اند، تلاش‌شان ارزشمندتر و محترم‌تر است؛ اگر چه در کار شیارزنی مشوش‌تر از دستهٔ اول‌اند که اغلب، افکار دسته‌بندی‌شده و شسته‌رفته‌تری دارند.

تفاوت این دو، مثلِ تفاوت آن دو زمین، آن زمان کم‌رنگ می‌شود که سال‌های دیرفهمیِ دومی نسبتش با کل سال‌های عمرش قابل اغماض باشد.

البته همیشه و در همه حال استثنائاتی هست؛ مثلاً گاهی که جنس زمین دومی خیلی مرغوب است یا بذر اولی نامرغوب، این فاصله کم‌رنگ می‌شود. گاهی ممکن است اولی و دومی با وجود اختلافِ زمین‌های‌شان، زمان برداشت‌شان یکی باشد؛ ولی اولی گندم برداشت کند و دومی علف!

هرچند این مثل قابل مناقشه است و ناقص؛ اما برای بیان کلیتِ مقصود کافی است.

۱۸ دیدگاه

با مزاحمت‌های خیابانی چه کنیم؟

ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت می‌تواند تلفنی باشد، می‌تواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ می‌تواند در حد نگاه‌های آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، می‌تواند بسیار جدی‌تر از این‌ها باشد. اما مسلماً نتیجهٔ این مزاحمت‌ها، سلبِ آرامش روانی و خدشه به شخصیتِ جنسِ زن است.

مزاحمت، مسئله‌ای است مبتلابهِ هر جنس ِ زن که کمتر به آن پرداخته شده و راه‌کارهای مواجهه با آن کمتر بررسی شده است. از این رو عموم زنان و دختران در این موارد به‌ندرت آموزش دیده‌اند و کمتر آمادگیِ مواجهه با آن را دارند. اغلبِ توصیه‌هایی که در این مورد می‌شود به این نکته ختم می‌شود که خانم‌ها سعی کنند با رعایت پوشش و رفتار مناسب، از مزاحمت‌ها جلوگیری کنند. با اینکه این حرف، فی‌نفسه، کلامِ صحیحی است؛ اما واقعیتِ جامعه نشان می‌دهد که انواعی از این مزاحمت‌ها ارتباطی به پوششِ خانم‌ها ندارد و می‌تواند همه‌گیر باشد.

 منظور از مزاحمت چیست؟

در یک تعریف، به هر نوع فعالیتی که در فضای عمومی از سوی فردی در برخورد با فرد دیگر صورت بگیرد، به گونه‌ای که باعث آزار و اذیت آن فرد شود، مزاحمت خیابانی گفته شده است. +

 تعریفِ من از مزاحمت، رفتار یا گفتاری است که روحاً (و گاه جسماً) باعث آزار جنس زن می‌شود و او را از ادامهٔ این مزاحمت و یا عواقبِ احتمالیِ آن به وحشت می‌اندازد، یا باعث ایجاد تنش و اضطراب می‌شود. این رفتار یا گفتار می‌تواند شامل هر کلام توهین‌آمیز و منافیِ عفت، و پیشنهادهای خلافِ اخلاق باشد.

چیزی که در همهٔ این‌ها مشترک است، احساس نامطلوبی است که در زن ایجاد می‌کند و امنیتِ روانیِ او را دستخوش تزلزل می‌کند.

من این را از متلک‌پراکنی‌هایی که به قصدِ جلب نظر برای شروع یک رابطه صورت می‌گیرد، جدا می‌کنم. برخوردِ هر دختر در متلک‌هایی که دریافت می‌کند بسته به دیدگاهی که دارد و تصمیمی که برای شکل دادن یا ندادنِ آن رابطه می‌گیرد، متفاوت است. این، مورد بحث ما نیست.

 مزاحمان از تصورِ ایجاد مزاحمت لذت می‌برند

مزاحم، اغلب سعی دارد با ایجاد مزاحمتش، تفریح کند. اما چه چیزِ ایجاد مزاحمت، برای او می‌تواند مفرح باشد؟ جوابِ این سؤال می‌تواند نمایندهٔ راهِ حل آن باشد.

با یک نگاهِ کلی می‌توان احساسِ قدرت و برتری را مهم‌ترین عاملِ لذت بردن از مزاحمت‌هایی دانست که به کلام یا تماسِ کوتاهی ختم می‌شود. در این موارد، بسیاری از مزاحمان، از ایجاد رعب و وحشت در زنان لذت می‌برند. بسیاری‌شان از این که می‌بینند با اقدامِ تهدیدآمیز آنان، رنگ از چهرهٔ دختری پریده است یا دستانش به لرزش افتاده و یا تقلای رها شدن از دست‌رسِ آنان را دارد، لذت می‌برند. دیدنِ ضعف و التماس و خواریِ فردی که مورد تزاحم قرار گرفته است، به آنان احساسِ قدرت و برتری و گاهی احساس شخصیتی کاذب می‌دهد؛ چیزی که از آن لذت می‌برند.

جالب است که حتی گاهی شنیدن ناسزاهای از روی عصبانیت نیز آن‌ها را به نتیجهٔ مطلوب و دلخواه‌شان می‌رساند. از همین‌جا راهکارهای مقابلهٔ صحیح و مؤثر با مزاحمت‌ها، تا حدود زیادی روشن می‌شود.

(بله، گاهی نیز مزاحم، از ایجاد مزاحمت، در پیِ خواسته‌های جنسیِ جدی‌تری است که این نوشته به آن نمی‌پردازد.)

این عکس، تزئینی‌ست!

 با یک مزاحم چطور برخورد کنیم؟

به خاطر تنوعِ مزاحمت‌ها و شرایطی که مزاحمت در آن رخ می‌دهد، نمی‌شود نسخهٔ یکسانی برای مقابله با همهٔ انواع مزاحمت پیچید. اما به بعضی نکاتِ مهم‌تر که در بسیاری از انواع، مشترک است، می‌شود اجمالاً اشاره کرد.

اگر بتوانیم قصدِ مزاحم را از ایجاد مزاحمتش خوب حدس بزنیم، می‌توانیم با برخوردی که او را کمتر به خواسته‌هایش می‌رساند، شرّ او را از سر خودمان کم کنیم و یا مزاحمتش را به حداقل برسانیم.

نیاز به توضیح ندارد که مواردی که در این یادداشت می‌آید، نظرات شخصی نگارنده است که بعضاً در عمل پیاده شده و نتایج مطلوبی داشته است؛ کار کارشناسی‌اش به عهدهٔ کارشناسان!

 عادی باشید: در مزاحمت‌های خیابانی، حفظِ خونسردی خیلی مهم است. اینکه مزاحم در شما اضطراب و دستپاچگی و رنگ‌پریدگی نبیند، در واقع به منزلهٔ سلبِ یکی از لذت‌های اوست. ترس و دلهره و تغییر چهره یا تغییر لحنِ گفتارِ ناگهانی، امتیازی است که شخصْ به مزاحم می‌دهد. هر امتیازی که به مزاحم داده شود، او را در ادامهٔ مزاحمتش جسورتر می‌کند. علاوه بر این، خونسردی به شما این امکان را می‌دهد که بهتر فکر کنید و بهتر تصمیم بگیرید. بهترین نوعِ برخورد، عادی بودن است. وانمود کنید اتفاقی نیفتاده و شما حرف عجیبی نشنیده‌اید یا رفتار عجیبی ندیده‌اید.

 لحن‌تان آرام و مطمئن باشد: لحنِ صحبت‌تان در هنگام پاسخ دادن به مزاحم، آرام و با طمأنینه باشد. اجازه ندهید او آثار ضعف را در صدای شما احساس کند.

 از ناسزاگویی و عصبانیت بپرهیزید: ناسزاگویی نشانهٔ ضعف و ترس است. مزاحم از شنیدنِ ناسزا، به خاطر اینکه ضعف شما را آشکار می‌کند و برتری ظاهری او را می‌رساند، لذت می‌برد. لذتِ شنیدنِ ناسزا را به مزاحم ندهید!

 مزاحم را با «تهدید» تحریک نکنید: از ترساندنِ مزاحم با گفتن جملاتی مثلِ «الان زنگ می‌زنم ۱۱۰» یا «اگه گُم نشی، داد و فریاد راه می‌اندازم و آبروتُ می‌برم» و امثالهم پرهیز کنید. در اغلب موارد، این جملات به دلیل اینکه قدرت یا برتری او را زیر سؤال می‌برد، صرفاً او را جری‌تر کرده و به ادامهٔ کار تحریکش می‌کند.

 التماس نکنید: برای رهایی از دستِ مزاحم، التماس نکنید. التماس کردن نیز، شما را در موضع ضعف و او را در موضع سلطه قرار می‌دهد.

 سکوت نکنید: بعضی، جواب ندادن را بهترین راهِ رهایی از مزاحمت می‌دادند. اما به نظر می‌رسد سکوت در همهٔ انواعِ مزاحمت‌ها، کارکرد خودش را ندارد و گاهی به ادامه‌دار شدنِ صحبت‌های مزاحم می‌انجامد که نتیجه‌اش آزردگیِ بیشتر شخص مورد تزاحم است. در بسیاری از موارد، مزاحم کارِ مزاحمت را تا جایی ادامه می‌دهد که جواب بگیرد. پس بهتر است در جای خودش، با دادنِ پاسخ مناسب، مکالمه را کوتاه کنید.

 با متانت به او پاسخ بدهید: در بسیاری از موارد، پاسخ‌های متین و معقول و محکم، قضیه را به کوتاه‌ترین و به‌ترین شکل ممکن تمام می‌کند. در پاسخ به پیشنهادِ نامطلوبش، با خونسردی تمام، عدم تمایل خود را در جمله‌ای کوتاه اعلام کنید و از او تشکر کنید!
در جوابِ سؤالاتِ شخصی‌ای که از شما می‌پرسد، به دادنِ پاسخِ «فکر نمی‌کنم دونستنِ این مسئله به شما کمکی بکنه» یا امثالِ آن، او را از ادامهٔ کنج‌کاوی‌اش بازدارید.

 در مزاحمت‌های تلفنی، معمولاً راحت شدن از دست مزاحم آسان‌تر است. ضمنِ رعایت بعضی از نکته‌های فوق که به مزاحمتِ تلفنی هم مرتبط است، مثل حفظ خونسردی و ادب و متانت، بهترین راه، بی‌پاسخ گذاشتنِ مزاحم است. می‌توانید شمارهٔ مزاحم را ذخیره کنید تا در صورتِ تماس مجدد، با یادآوری او، تماس را بی‌پاسخ بگذارید. با این کار، او را از لذتی که به دنبالش است محروم و مأیوس می‌کنید.

 این‌ها نکته‌هایی است که به ذهن من رسیده است و کارایی بعضی‌شان را در عمل دیده‌ام. شما هم می‌توانید با نوشتن راه‌کارهای دیگر، به تکمیل این لیست کمک کنید.

این مطلب در پارسینه
این مطلب در سایت دفتر مطالعات و تحقیقات زنان

در همین رابطه بخوانید:
– وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا؛ وبلاگ راه و ماه
زنان و مزاحمت‌های محیط کار؛ وبلاگ سامی‌دخت
مزاحمت خیابانی، یک اشتباه همگانی؛ وبلاگ نِماشون

۱۷ دیدگاه

اتفاق خوب وبلاگستان

از وقتی که این شبکه‌های اجتماعی به پاتوق ثابت وبلاگ‌نویس‌ها تبدیل شده‌اند، وبلاگ‌ها هم یک جورهایی فعالیت‌شان تحلیل رفته است و دیر به دیر به‌روز می‌شوند.

شاید اولش آدم کمی نگران وبلاگستان شود، ولی یک کم که به نوشته‌ها دقت کنی، می‌بینی انگار زیاد هم بد نیست. به نظرم این طوری کیفیت نوشته‌های وبلاگی، بفهمی نفهمی بالاتر رفته است.

آدم‌ها همیشه دنبال گوش‌هایی بوده‌اند که آن‌ها را بشنود؛ مرد و زن هم ندارد. از وقتی که بلاگرها غیر از وبلاگشان جاهای دیگری هم پیدا کرده‌اند برای حرف‌ها و درددل‌ها و دغدغه‌هایشان، خیلی از روزمرگی‌ها و موضوعات کم‌اهمیت‌تر، از وبلاگ‌ها حذف شد و به شبکه‌های اجتماعی منتقل شد.

دیگر وقتی در عرض چند ثانیه توی توییتر می‌توانی بنویسی که امروز فلان جا تصادف شده بود یا فلان شایعهٔ سیاسی را شنیدم یا به خانهٔ دخترخاله‌ام رفتم یا فلان درس را افتادم؛ نمی‌آیی وقت بگذاری روی یک پست وبلاگی تا همین چند کلمه را بنویسی.

چند وقتی است روی چند تا از وبلاگ‌نویس‌ها که زوم کرده‌ام، می‌بینم روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی و پست‌های اسپم آن‌هایی که توی هیچ شبکهٔ اجتماعی فعال نیستند، خیلی بیشتر از آن‌هایی است که کم و بیش به یکی از شبکه‌های اجتماعی سری می‌زنند. و این به نظر من برای وبلاگستان اتفاق خوبی است.

۷ دیدگاه

انجمن حمایت از «کاکتوس»

توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش:

این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و حقوق‌شان از مردان کم‌تر؟!
برای کسانی کمیتهٔ حمایتی تشکیل می‌دهند که ضعیف باشند و محتاج توجه جامعه؛ تا از این راه، حمایتی جلب کنند و کمکی. تشکیل کمیته‌های حمایت از زنان، توهین‌آمیزترین کاری است که یک زن می‌تواند در حق هم‌جنسانش انجام دهد. اصلا خود ما هستیم که با همین کمیته‌ها اعلام می‌کنیم ما ضعیفیم و محتاج توجه.

می‌گویند زن‌ها باید از حقوق برابر با مردها برخوردار شوند؛ همهٔ فرصت‌های زندگی زن باید مساوی با مردها باشد؛ باید بتواند مثل مردها کار کند؛ باید در کنار مردها اجازهٔ شرکت در همه نوع فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؛ به اندازهٔ مرد آزادی داشته باشد و… . معیار همهٔ خوبی‌های‌شان شده است مرد! مردها هر کاری انجام می‌دهند خوب است و زن‌ها چون آن کارها را انجام نمی‌دهند احساس ضعف می‌کنند. از زن‌ها موجودات عقب‌ماندهٔ قابل ترحم ساخته‌اند.

شده تا به حال کسی انجمن حمایت از «کاکتوس» راه بیندازد در مقابل «گل رز» که چرا کاکتوس خار دارد و گل رز گل‌برگ‌های لطیف؟ یا چرا گل‌رز این همه گل می‌دهد و کاکتوس این‌قدرها گل نمی‌دهد؟! یا برعکسش: شده انجمنی در دفاع از «حق گل‌رز» تشکیل شود و شاکی باشد از این که چرا کاکتوس می‌تواند در یک بیابان بی‌آب دوام بیاورد و گل رز نه!
نشده. اصلا خنده‌دار است اگر کسی چنین ادعایی بکند. چرا؟! خب معلوم است؛ چون همه می‌دانند که اصل و طبیعت این دو با هم متفاوت است. هر دو گیاه‌اند، درست؛ اما هر کدام ساختار خاص خودش را دارد.
حالا چرا تفاوت بین زن و مرد که از اصل و طبیعت‌شان نشئت گرفته‌ است، این‌چنین غیرقابل فهم و قبول شده است؛ الله اعلم!

۱۳ دیدگاه

زبان اشک

گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک می‌ریزد.

گریهٔ ناشی از درد و ناراحتی شاید شایع‌تر از هر گریه‌ای باشد. گریه‌ای است که مردها هم گاهی به خودشان حق می‌دهند اظهارش کنند. وقتی اتفاق بدی می‌افتد، حادثه‌ای برای عزیزی، از دست دادن کسی یا چیزی، احساس درد جسمی و … از فرط ناراحتی و عجزْ از انجام کاری و رفع آن حادثه یا به دست آوردن مجدد آن کس یا چیز؛ می‌زنیم زیر گریه. گریه‌ای دردناک و ضجه‌مانند.

وقتی حرف زور می‌شنویم، ظلم می‌بینیم و نمی‌توانیم مقابله کنیم، قدرتش را نداریم؛ وقتی از دفاع کردن عاجز می‌شویم، زانو می‌زنیم و دست به صورت می‌گیریم و گریه سر می‌دهیم. گریه می‌کنیم و دعا و نفرین.

وقتی حرف ناحق می‌شنویم، قضاوت بیجا، نیش و کنایه و حرفی که برایمان سنگین است، شخصیت‌مان خدشه می‌بیند، مثل وقتی که حرف زور شنیده‌ایم و ظلم دیده‌ایم و قدرت پاسخگویی یا دفاع نداریم، یا سنگینی حرف را برنمی‌تابیم؛ اشک می‌ریزیم. گریه می‌کنیم و در خفا، یا او را به عدل خدا واگذار می‌کنیم، یا برایش خط و نشان می‌کشیم.

گاهی از شدت دلتنگی، گریه می‌کنیم. دلتنگ کسی می‌شویم و وقتی به‌اش دسترسی نداریم، احساس عجز می‌کنیم. نه برای رفع دلتنگی چاره‌ای داریم، نه راهی برای دیدن یا شنیدن صدایش. این جور وقت‌ها، معمولا نمی‌زنیم زیر گریه؛ آرام شروع می‌کنیم به بی‌صدا اشک ریختن.

خیلی وقت‌ها از ترس آیندهٔ نامعلومی که نیامده است اشک می‌ریزیم. از ترس اتفاقاتی که نه می‌توانیم پیش‌بینی‌شان کنیم، نه هدایت.

بعضی گریه‌ها ولی، قشنگ‌اند. گریه‌های دردناک نیستند. گریه‌های شکر و شادی‌اند. گریه‌هایی که مال شدت علاقه‌اند. مال وقت‌هایی که قدرت هضم مهربانی و خوبی را نداری. قدرت جبران نداری. توان تشکر هم. مثل خیلی وقت‌هایی که زبان‌مان در برابر نعمتی از خدا، یا شفاعت اهل‌بیت بند می‌آید. مثل وقت مهربانی‌های بی‌حد و حصر مادر…

یا مثل تمام وقت‌هایی که غرق می‌شوم در دریای مهربانی‌ات. مثل دیشب…

 

۲۷ دیدگاه

یادبود تابوی فیلم‌بینی

برنامهٔ دیشب «دیروز، امروز، فردا» و صحبت‌های دکتر عباسی، مسبب این نوشته شد که بخشی از مطالبی است که مدت‌ها در آرشیو ذهنم، خیس می‌خورد.

روی صحبتم در این نوشته، صرفا دوستان مذهبی است؛ کسانی که اگر امیدی به احیا و حفظ فرهنگ و ارزش‌های اسلامی و ایرانی باشد، به آن‌هاست.

موضوع دیدن مداوم فیلم‌های بدون سانسور خارجی، موضوعی است که یکی دو سال اخیر فکرم را به خودش مشغول کرده است. البته فیلم‌دیدن‌های این‌طوری همیشه بوده؛ یعنی همیشه عده‌ای بوده‌اند که فیلم‌های ممنوعه را ببینند؛ اما چیزی که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده و موضوع بحث است، ورود گستردهٔ جوانان مذهبی به این ورطه است.

این مسئله البته بیشتر در بین پسران شایع است و چند سالی است از حالت مخفیانه و خصوصی، به محافل دوستانه و صحبت‌های عمومی هم راه پیدا کرده و به گونه‌ای رسمیت یافته است. امروز حرف زدن دربارهٔ سریال‌های لاست و [به دلایل فرهنگی سانسور شد!] و غیره، اگر یکی از افتخارات محسوب نشود، هیچ قبحی ندارد.

اولین بار این موضوع وقتی برایم مسئله شد که یکی از کاربران مذهبی اینترنت -که ازقضا طلبه هم بود- لینک دانلود یکی از سریال‌های فراگیر را به اشتراک گذاشت. سریالی که با یک سرچ ساده در اینترنت، می‌توان از بعضی تصاویر و تم‌های اصلی و فرعی‌اش خبر گرفت.

فراگیر شدن تماشای فیلم‌ها و سریال‌های خارجی در بین دوستان مذهبی، با وجود صحنه‌های اروتیک و جنسی و عریانی‌های مکرر، به هر دلیل و بهانه و با هر توجیهی، بدون شک یکی از نشانه‌های بارز موفقیت هجمهٔ فرهنگی غرب است. کاری که پیش از آن، دوستانی که کمتر در قید مذهب بودند انجام می‌دادند و مورد سرزنش و طرد واقع می‌شدند، امروز توسط دوستان  مذهبی‌تر انجام می‌شود و خبری از نهی و تقبیح نیست.

اما چیزی که مانع شکسته شدن این تابو در ذهن من شده است، فارغ از جنبه‌های شرعی آن، تأثیراتی است که این قبیل صحنه‌ها بر ارزش‌ها، فرهنگ و روان بینندگان، و در نهایت تزلزل خانواده دارد. بعضی از اثرات آن را اگر بخواهم خلاصه‌وار اشاره کنم، این‌هاست:

یک. شایع‌ترین اثر آن را می‌توان در تغییر ارزش‌ها و آنچه که «تسهیل در دین» می‌نامم، دید؛ یعنی آسان‌گیری در امور شرعی و مذهبی، کمرنگ کردن خط قرمز‌های رسم شده توسط دین، اضافه کردن توجیهات و شخصی کردن احکام دینی و خصوصا عادی‌سازی روابط فی‌مابین دو جنس و تغییر ملاک‌های ارزش‌گذاری رفتار افراد و شخصیت آن‌ها.

دو. اثر بارز بعدی، استحالهٔ فرهنگی است. ریخته شدن قبح خطاهای اخلاقی، به رسمیت شناختن روابط دختر و پسر و بلکه ضروری دانستن آن پیش از ازدواج، حرکت به سمت پلورالیسم اعتقادی، و نهایتا فرو رفتن در فرهنگ غرب.

سه. اثر مهم و مخرب بعدی این قبیل صحنه‌ها، متوجه روح و روان فرد است. دیدن دنیایی از صحنه‌های عاطفی و جنسی با میلیون‌ها متد و طرح و روش ظریف و متفاوت، هجمهٔ بزرگی به ذهن فرد می‌برد، او را آمادهٔ خیال‌پردازی‌های مکرر کرده، ذهن او را -به تعبیر دکتر عباسی- خارج از ظرفیت فطرت و طبیعت و غریزه‌اش به هیجان جنسی وا می‌دارد. ابتدایی‌ترین نتیجهٔ این امر، تنوع‌طلبی است که فرد، دیگر، ذهنیات خود را در وجود یک نفر، ارضاشده نمی‌بیند. نتیجهٔ بعدی، سیری‌ناپذیری فرد از این لذات جسمی، و دیدن صحنه‌های اروتیک است.

اثر روانی دیگری که شاید بیشتر در بین مذهبی‌ها، خصوصا مجردان، شایع باشد، ناسازگاری و کشمکش میان تخیلات ذهنی و امیال شکل‌گرفته و ممنوعیت‌ها و خط قرمزهای دینی و اعتقادی است. فرد از یک سو خواهان شکل دادن به تصاویر ذهنی و تخیلات است و از سویی دیگر امکان پاسخ‌گویی به آن‌ها فراهم نیست. (چیزی که دکتر عباسی به نقل از شهید هاشمی‌نژاد، آن را «زنای ذهنی» می‌خواند). نتیجهٔ این میل و ممنوعیت، سرکوب احساسات است که به اختلالات روحی یا واپس‌زدگی جنسی و احیانا چندشخصیتی فرد منجر می‌شود.

.
این همه، اثرات مخربش را در تزلزل بنیان خانواده و سقوط ارزش‌های اجتماعی نشان می‌دهد. بسیار طبیعی است که فرد تنوع‌طلب از روابط زناشویی خود احساس رضایت نکند؛ توانایی‌ها، زیبایی، روحیات و جسم همسرش را قابل قیاس با کاراکترهای ساختگی فیلم‌ها نبیند و ناخواسته در قیاس بین همسرش و هنرپیشه‌های فیلم، همسرش را شکست‌خورده بیابد.

اثرات اجتماعی آن نیز، به نظر اظهر من الشمس می‌رسد. فارغ از تأثیر مستقیم فیلم‌های غربی در تغییر ارزش‌ها، فرهنگ و روحیات؛ نفس تزلزل بنیان خانواده و فروپاشی زندگی‌ها و افزایش طلاق، خود موجب مشکلات عدیدهٔ اجتماعی و اخلاقی است. از میان رفتن تقوای چشم، و آنچه که دکتر عباسی «حیای چشم» می‌خواند، به تنهایی مسبب انحرافات اخلاقی دیگر است.

خوشحالم که دکتر عباسی تئوری چند ماههٔ اخیرم را مُهر تأییدی زد.

  • قابل توجه دوستانی که هنوز ازدواج نکرده‌اند: علی‌رغم اینکه یادآور می‌شوم همه را نمی‌شود به یک چوب راند؛ اما احتیاطاً بد نیست در ملاک‌های‌تان به این مورد هم نیمچه نظری داشته باشید. به هر حال از قدیم افراد تنوع‌طلب، برای زندگی، چندان قابل اعتماد شمرده نمی‌شدند.

  • اعتراف می‌کنم که اخیرا به افرادی که قبح دیدن چنین فیلم‌ها و تصاویری برایشان ریخته است، ناخواسته اعتماد ندارم و با احتیاط از کنارشان عبور می‌کنم.
  • وقتی دیشب و امروز، اعتراض بعضی کاربران اینترنتی را به این برنامهٔ «امروز، دیروز، فردا» دیدم، مصمم‌تر شدم برای نوشتن.
  • ویدئوی کامل این برنامه
  • این‌ها همهٔ حرف‌هایی نبود که مدت‌ها می‌خواستم بگویم…
  • حاشیه ای بر این مطلب
۷۹ دیدگاه