<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوثرانه &#187; تراوشات ذهن من</title>
	<atom:link href="http://kosaraneh.com/category/mentality/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kosaraneh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 18:25:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
<image>
			<title>کوثرانه</title>
			<url>http://kosaraneh.com/blog/wp-content/Images/2011/05/Favicon0002.jpg</url>
			<link>http://kosaraneh.com</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description></description>
		</image>		<item>
		<title>با مزاحمت‌های خیابانی چه کنیم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 16:08:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت‌های خیابانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4922</guid>
		<description><![CDATA[ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت می‌تواند تلفنی باشد، می‌تواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ می‌تواند در حد نگاه‌های آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، می‌تواند بسیار<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4923" style="margin: 7px;" title="mozahemat1" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat1.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت می‌تواند تلفنی باشد، می‌تواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ می‌تواند در حد نگاه‌های آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، می‌تواند بسیار جدی‌تر از این‌ها باشد. اما مسلماً نتیجهٔ این مزاحمت‌ها، سلبِ آرامش روانی و خدشه به شخصیتِ جنسِ زن است.</p>
<p style="text-align: justify;">مزاحمت، مسئله‌ای است مبتلابهِ هر جنس ِ زن که کمتر به آن پرداخته شده و راه‌کارهای مواجهه با آن کمتر بررسی شده است. از این رو عموم زنان و دختران در این موارد به‌ندرت آموزش دیده‌اند و کمتر آمادگیِ مواجهه با آن را دارند. اغلبِ توصیه‌هایی که در این مورد می‌شود به این نکته ختم می‌شود که خانم‌ها سعی کنند با رعایت پوشش و رفتار مناسب، از مزاحمت‌ها جلوگیری کنند. با اینکه این حرف، فی‌نفسه، کلامِ صحیحی است؛ اما واقعیتِ جامعه نشان می‌دهد که انواعی از این مزاحمت‌ها ارتباطی به پوششِ خانم‌ها ندارد و می‌تواند همه‌گیر باشد.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>منظور از مزاحمت چیست؟</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در یک تعریف، به هر نوع فعالیتی که در فضای عمومی از سوی فردی در برخورد با فرد دیگر صورت بگیرد، به گونه‌ای که باعث آزار و اذیت آن فرد شود، مزاحمت خیابانی گفته شده است. <a href="http://www.zanefarda.ir/1389/01/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C/">+</a></p>
<p style="text-align: justify;"> تعریفِ من از مزاحمت، رفتار یا گفتاری است که روحاً (و گاه جسماً) باعث آزار جنس زن می‌شود و او را از ادامهٔ این مزاحمت و یا عواقبِ احتمالیِ آن به وحشت می‌اندازد، یا باعث ایجاد تنش و اضطراب می‌شود. این رفتار یا گفتار می‌تواند شامل هر کلام توهین‌آمیز و منافیِ عفت، و پیشنهادهای خلافِ اخلاق باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">چیزی که در همهٔ این‌ها مشترک است، احساس نامطلوبی است که در زن ایجاد می‌کند و امنیتِ روانیِ او را دستخوش تزلزل می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">من این را از متلک‌پراکنی‌هایی که به قصدِ جلب نظر برای شروع یک رابطه صورت می‌گیرد، جدا می‌کنم. برخوردِ هر دختر در متلک‌هایی که دریافت می‌کند بسته به دیدگاهی که دارد و تصمیمی که برای شکل دادن یا ندادنِ آن رابطه می‌گیرد، متفاوت است. این، مورد بحث ما نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> مزاحمان از تصورِ ایجاد مزاحمت لذت می‌برند</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مزاحم، اغلب سعی دارد با ایجاد مزاحمتش، تفریح کند. اما چه چیزِ ایجاد مزاحمت، برای او می‌تواند مفرح باشد؟ جوابِ این سؤال می‌تواند نمایندهٔ راهِ حل آن باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">با یک نگاهِ کلی می‌توان احساسِ قدرت و برتری را مهم‌ترین عاملِ لذت بردن از مزاحمت‌هایی دانست که به کلام یا تماسِ کوتاهی ختم می‌شود. در این موارد، بسیاری از مزاحمان، از ایجاد رعب و وحشت در زنان لذت می‌برند. بسیاری‌شان از این که می‌بینند با اقدامِ تهدیدآمیز آنان، رنگ از چهرهٔ دختری پریده است یا دستانش به لرزش افتاده و یا تقلای رها شدن از دست‌رسِ آنان را دارد، لذت می‌برند. دیدنِ ضعف و التماس و خواریِ فردی که مورد تزاحم قرار گرفته است، به آنان احساسِ قدرت و برتری و گاهی احساس شخصیتی کاذب می‌دهد؛ چیزی که از آن لذت می‌برند.</p>
<p style="text-align: justify;">جالب است که حتی گاهی شنیدن ناسزاهای از روی عصبانیت نیز آن‌ها را به نتیجهٔ مطلوب و دلخواه‌شان می‌رساند. از همین‌جا راهکارهای مقابلهٔ صحیح و مؤثر با مزاحمت‌ها، تا حدود زیادی روشن می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">(بله، گاهی نیز مزاحم، از ایجاد مزاحمت، در پیِ خواسته‌های جنسیِ جدی‌تری است که این نوشته به آن نمی‌پردازد.)</p>
<div id="attachment_4924" class="wp-caption alignleft" style="width: 269px"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat2.jpg"><img class="size-full wp-image-4924 " style="margin-top: 5px; margin-bottom: 5px; margin-left: 7px; margin-right: 7px;" title="mozahemat2" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat2.jpg" alt="" width="259" height="180" /></a><p class="wp-caption-text">این عکس، تزئینی‌ست!</p></div>
<p style="text-align: justify;"> <strong>با یک مزاحم چطور برخورد کنیم؟</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به خاطر تنوعِ مزاحمت‌ها و شرایطی که مزاحمت در آن رخ می‌دهد، نمی‌شود نسخهٔ یکسانی برای مقابله با همهٔ انواع مزاحمت پیچید. اما به بعضی نکاتِ مهم‌تر که در بسیاری از انواع، مشترک است، می‌شود اجمالاً اشاره کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر بتوانیم قصدِ مزاحم را از ایجاد مزاحمتش خوب حدس بزنیم، می‌توانیم با برخوردی که او را کمتر به خواسته‌هایش می‌رساند، شرّ او را از سر خودمان کم کنیم و یا مزاحمتش را به حداقل برسانیم.</p>
<p style="text-align: justify;">نیاز به توضیح ندارد که مواردی که در این یادداشت می‌آید، نظرات شخصی نگارنده است که بعضاً در عمل پیاده شده و نتایج مطلوبی داشته است؛ کار کارشناسی‌اش به عهدهٔ کارشناسان!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> عادی باشید:</strong> در مزاحمت‌های خیابانی، حفظِ خونسردی خیلی مهم است. اینکه مزاحم در شما اضطراب و دستپاچگی و رنگ‌پریدگی نبیند، در واقع به منزلهٔ سلبِ یکی از لذت‌های اوست. ترس و دلهره و تغییر چهره یا تغییر لحنِ گفتارِ ناگهانی، امتیازی است که شخصْ به مزاحم می‌دهد. هر امتیازی که به مزاحم داده شود، او را در ادامهٔ مزاحمتش جسورتر می‌کند. علاوه بر این، خونسردی به شما این امکان را می‌دهد که بهتر فکر کنید و بهتر تصمیم بگیرید. بهترین نوعِ برخورد، عادی بودن است. وانمود کنید اتفاقی نیفتاده و شما حرف عجیبی نشنیده‌اید یا رفتار عجیبی ندیده‌اید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> لحن‌تان آرام و مطمئن باشد:</strong> لحنِ صحبت‌تان در هنگام پاسخ دادن به مزاحم، آرام و با طمأنینه باشد. اجازه ندهید او آثار ضعف را در صدای شما احساس کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>از ناسزاگویی و عصبانیت بپرهیزید:</strong> ناسزاگویی نشانهٔ ضعف و ترس است. مزاحم از شنیدنِ ناسزا، به خاطر اینکه ضعف شما را آشکار می‌کند و برتری ظاهری او را می‌رساند، لذت می‌برد. لذتِ شنیدنِ ناسزا را به مزاحم ندهید!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> مزاحم را با «تهدید» تحریک نکنید:</strong> از ترساندنِ مزاحم با گفتن جملاتی مثلِ «الان زنگ می‌زنم ۱۱۰» یا «اگه گُم نشی، داد و فریاد راه می‌اندازم و آبروتُ می‌برم» و امثالهم پرهیز کنید. در اغلب موارد، این جملات به دلیل اینکه قدرت یا برتری او را زیر سؤال می‌برد، صرفاً او را جری‌تر کرده و به ادامهٔ کار تحریکش می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>التماس نکنید:</strong> برای رهایی از دستِ مزاحم، التماس نکنید. التماس کردن نیز، شما را در موضع ضعف و او را در موضع سلطه قرار می‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> سکوت نکنید:</strong> بعضی، جواب ندادن را بهترین راهِ رهایی از مزاحمت می‌دادند. اما به نظر می‌رسد سکوت در همهٔ انواعِ مزاحمت‌ها، کارکرد خودش را ندارد و گاهی به ادامه‌دار شدنِ صحبت‌های مزاحم می‌انجامد که نتیجه‌اش آزردگیِ بیشتر شخص مورد تزاحم است. در بسیاری از موارد، مزاحم کارِ مزاحمت را تا جایی ادامه می‌دهد که جواب بگیرد. پس بهتر است در جای خودش، با دادنِ پاسخ مناسب، مکالمه را کوتاه کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> با متانت به او پاسخ بدهید:</strong> در بسیاری از موارد، پاسخ‌های متین و معقول و محکم، قضیه را به کوتاه‌ترین و به‌ترین شکل ممکن تمام می‌کند. در پاسخ به پیشنهادِ نامطلوبش، با خونسردی تمام، عدم تمایل خود را در جمله‌ای کوتاه اعلام کنید و از او تشکر کنید!<br />
در جوابِ سؤالاتِ شخصی‌ای که از شما می‌پرسد، به دادنِ پاسخِ «فکر نمی‌کنم دونستنِ این مسئله به شما کمکی بکنه» یا امثالِ آن، او را از ادامهٔ کنج‌کاوی‌اش بازدارید.</p>
<p style="text-align: justify;"> در مزاحمت‌های تلفنی، معمولاً راحت شدن از دست مزاحم آسان‌تر است. ضمنِ رعایت بعضی از نکته‌های فوق که به مزاحمتِ تلفنی هم مرتبط است، مثل حفظ خونسردی و ادب و متانت، بهترین راه، بی‌پاسخ گذاشتنِ مزاحم است. می‌توانید شمارهٔ مزاحم را ذخیره کنید تا در صورتِ تماس مجدد، با یادآوری او، تماس را بی‌پاسخ بگذارید. با این کار، او را از لذتی که به دنبالش است محروم و مأیوس می‌کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"> این‌ها نکته‌هایی است که به ذهن من رسیده است و کارایی بعضی‌شان را در عمل دیده‌ام. شما هم می‌توانید با نوشتن راه‌کارهای دیگر، به تکمیل این لیست کمک کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a title="با مزاحمت‌های خیابانی چه کنیم؟" href="http://www.parsine.com/fa/news/56603/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85"><span style="font-size: 10px;">این مطلب در پارسینه</span></a></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/#comments">8 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">مزاحمت‌های خیابانی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اتفاق خوب وبلاگستان</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/social-networks/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/social-networks/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2011 12:47:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه و اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه‌های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3995</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی که این شبکه‌های اجتماعی به پاتوق ثابت وبلاگ‌نویس‌ها تبدیل شده‌اند، وبلاگ‌ها هم یک جورهایی فعالیت‌شان تحلیل رفته است و دیر به دیر به‌روز می‌شوند. شاید اولش آدم کمی نگران وبلاگستان شود، ولی یک کم که به نوشته‌ها دقت کنی، می‌بینی انگار زیاد هم بد نیست. به نظرم این طوری کیفیت نوشته‌های وبلاگی، بفهمی<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/social-networks/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Social-Network.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3996" style="margin: 7px;" title="Social-Network" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Social-Network.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>از وقتی که این شبکه‌های اجتماعی به پاتوق ثابت وبلاگ‌نویس‌ها تبدیل شده‌اند، وبلاگ‌ها هم یک جورهایی فعالیت‌شان تحلیل رفته است و دیر به دیر به‌روز می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید اولش آدم کمی نگران وبلاگستان شود، ولی یک کم که به نوشته‌ها دقت کنی، می‌بینی انگار زیاد هم بد نیست. به نظرم این طوری کیفیت نوشته‌های وبلاگی، بفهمی نفهمی بالاتر رفته است.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌ها همیشه دنبال گوش‌هایی بوده‌اند که آن‌ها را بشنود؛ مرد و زن هم ندارد. از وقتی که بلاگرها غیر از وبلاگشان جاهای دیگری هم پیدا کرده‌اند برای حرف‌ها و درددل‌ها و دغدغه‌هایشان، خیلی از روزمرگی‌ها و موضوعات کم‌اهمیت‌تر، از وبلاگ‌ها حذف شد و به شبکه‌های اجتماعی منتقل شد.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر وقتی در عرض چند ثانیه توی توییتر می‌توانی بنویسی که امروز فلان جا تصادف شده بود یا فلان شایعهٔ سیاسی را شنیدم یا به خانهٔ دخترخاله‌ام رفتم یا فلان درس را افتادم؛ نمی‌آیی وقت بگذاری روی یک پست وبلاگی تا همین چند کلمه را بنویسی.</p>
<p style="text-align: justify;">چند وقتی است روی چند تا از وبلاگ‌نویس‌ها که زوم کرده‌ام، می‌بینم روزانه‌نویسی و خاطره‌نویسی و پست‌های اسپم آن‌هایی که توی هیچ شبکهٔ اجتماعی فعال نیستند، خیلی بیشتر از آن‌هایی است که کم و بیش به یکی از شبکه‌های اجتماعی سری می‌زنند. و این به نظر من برای وبلاگستان اتفاق خوبی است.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/social-networks/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%a8%da%a9%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c/" rel="tag">شبکه‌های اجتماعی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" rel="tag">وبلاگستان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">وبلاگ‌نویسی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/social-networks/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انجمن حمایت از «کاکتوس»</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 May 2011 04:50:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[فمینیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3951</guid>
		<description><![CDATA[توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش: این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/feminism.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3952" style="margin: 7px;" title="feminism" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/feminism.jpg" alt="" width="250" height="312" /></a>این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و حقوق‌شان از مردان کم‌تر؟!<br />
برای کسانی کمیتهٔ حمایتی تشکیل می‌دهند که ضعیف باشند و محتاج توجه جامعه؛ تا از این راه، حمایتی جلب کنند و کمکی. تشکیل کمیته‌های حمایت از زنان، توهین‌آمیزترین کاری است که یک زن می‌تواند در حق هم‌جنسانش انجام دهد. اصلا خود ما هستیم که با همین کمیته‌ها اعلام می‌کنیم ما ضعیفیم و محتاج توجه.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌گویند زن‌ها باید از حقوق برابر با <strong>مرد</strong>ها برخوردار شوند؛ همهٔ فرصت‌های زندگی زن باید مساوی با <strong>مرد</strong>ها باشد؛ باید بتواند مثل <strong>مرد</strong>ها کار کند؛ باید در کنار <strong>مرد</strong>ها اجازهٔ شرکت در همه نوع فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؛ به اندازهٔ <strong>مرد </strong>آزادی داشته باشد و&#8230; . معیار همهٔ خوبی‌های‌شان شده است <strong>مرد</strong>! مردها هر کاری انجام می‌دهند خوب است و زن‌ها چون آن کارها را انجام نمی‌دهند احساس ضعف می‌کنند. از زن‌ها موجودات عقب‌ماندهٔ قابل ترحم ساخته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">شده تا به حال کسی انجمن حمایت از «کاکتوس» راه بیندازد در مقابل «گل رز» که چرا کاکتوس خار دارد و گل رز گل‌برگ‌های لطیف؟ یا چرا گل‌رز این همه گل می‌دهد و کاکتوس این‌قدرها گل نمی‌دهد؟! یا برعکسش: شده انجمنی در دفاع از «حق گل‌رز» تشکیل شود و شاکی باشد از این که چرا کاکتوس می‌تواند در یک بیابان بی‌آب دوام بیاورد و گل رز نه!<br />
نشده. اصلا خنده‌دار است اگر کسی چنین ادعایی بکند. چرا؟! خب معلوم است؛ چون همه می‌دانند که اصل و طبیعت این دو با هم متفاوت است. هر دو گیاه‌اند، درست؛ اما هر کدام ساختار خاص خودش را دارد.<br />
حالا چرا تفاوت بین زن و مرد که از اصل و طبیعت‌شان نشئت گرفته‌ است، این‌چنین غیرقابل فهم و قبول شده است؛ الله اعلم!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/#comments">11 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86/" rel="tag">زن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85/" rel="tag">فمینیسم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان اشک</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 08:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اشک]]></category>
		<category><![CDATA[زبان اشک]]></category>
		<category><![CDATA[شادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1707</guid>
		<description><![CDATA[گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOzC2IpwHqI/AAAAAAAAAsQ/-p_FiQeFX4k/kosaraneh-tears.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="Tears" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOzC2IpwHqI/AAAAAAAAAsQ/-p_FiQeFX4k/kosaraneh-tears.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک می‌ریزد.</p>
<p style="text-align: justify;">گریهٔ ناشی از درد و ناراحتی شاید شایع‌تر از هر گریه‌ای باشد. گریه‌ای است که مردها هم گاهی به خودشان حق می‌دهند اظهارش کنند. وقتی اتفاق بدی می‌افتد، حادثه‌ای برای عزیزی، از دست دادن کسی یا چیزی، احساس درد جسمی و &#8230; از فرط ناراحتی و عجزْ از انجام کاری و رفع آن حادثه یا به دست آوردن مجدد آن کس یا چیز؛ می‌زنیم زیر گریه. گریه‌ای دردناک و ضجه‌مانند.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی حرف زور می‌شنویم، ظلم می‌بینیم و نمی‌توانیم مقابله کنیم، قدرتش را نداریم؛ وقتی از دفاع کردن عاجز می‌شویم، زانو می‌زنیم و دست به صورت می‌گیریم و گریه سر می‌دهیم. گریه می‌کنیم و دعا و نفرین.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی حرف ناحق می‌شنویم، قضاوت بیجا، نیش و کنایه و حرفی که برایمان سنگین است، شخصیت‌مان خدشه می‌بیند، مثل وقتی که حرف زور شنیده‌ایم و ظلم دیده‌ایم و قدرت پاسخگویی یا دفاع نداریم، یا سنگینی حرف را برنمی‌تابیم؛ اشک می‌ریزیم. گریه می‌کنیم و در خفا، یا او را به عدل خدا واگذار می‌کنیم، یا برایش خط و نشان می‌کشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی از شدت دلتنگی، گریه می‌کنیم. دلتنگ کسی می‌شویم و وقتی به‌اش دسترسی نداریم، احساس عجز می‌کنیم. نه برای رفع دلتنگی چاره‌ای داریم، نه راهی برای دیدن یا شنیدن صدایش. این جور وقت‌ها، معمولا نمی‌زنیم زیر گریه؛ آرام شروع می‌کنیم به بی‌صدا اشک ریختن.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی وقت‌ها از ترس آیندهٔ نامعلومی که نیامده است اشک می‌ریزیم. از ترس اتفاقاتی که نه می‌توانیم پیش‌بینی‌شان کنیم، نه هدایت.</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی گریه‌ها ولی، قشنگ‌اند. گریه‌های دردناک نیستند. گریه‌های شکر و شادی‌اند. گریه‌هایی که مال شدت علاقه‌اند. مال وقت‌هایی که قدرت هضم مهربانی و خوبی را نداری. قدرت جبران نداری. توان تشکر هم. مثل خیلی وقت‌هایی که زبان‌مان در برابر نعمتی از خدا، یا شفاعت اهل‌بیت بند می‌آید. مثل وقت مهربانی‌های بی‌حد و حصر مادر&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یا مثل تمام وقت‌هایی که غرق می‌شوم در دریای مهربانی‌ات. مثل دیشب&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/#comments">27 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b4%da%a9/" rel="tag">اشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b4%da%a9/" rel="tag">زبان اشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c/" rel="tag">شادی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادبود تابوی فیلم‌بینی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/04/movie-freaks/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/04/movie-freaks/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 12:41:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[جعبهٔ جادویی]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[تابو]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌گل]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم‌بینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/1389/04/</guid>
		<description><![CDATA[برنامهٔ دیشب «دیروز، امروز، فردا» و صحبت‌های دکتر عباسی، مسبب این نوشته شد که بخشی از مطالبی است که مدت‌ها در آرشیو ذهنم، خیس می‌خورد. روی صحبتم در این نوشته، صرفا دوستان مذهبی است؛ کسانی که اگر امیدی به احیا و حفظ فرهنگ و ارزش‌های اسلامی و ایرانی باشد، به آن‌هاست. موضوع دیدن مداوم فیلم‌های<a href="http://kosaraneh.com/1389/04/movie-freaks/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://lh6.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7FqfVyZyI/AAAAAAAAATA/ixzryRetaVI/kosaraneh-movie-fraek.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 5px;" title="تابوی فیلم‌بینی" src="http://lh6.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7FqfVyZyI/AAAAAAAAATA/ixzryRetaVI/kosaraneh-movie-fraek.jpg" alt="" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">برنامهٔ دیشب «دیروز، امروز، فردا» و صحبت‌های دکتر عباسی، مسبب این نوشته  شد که بخشی از مطالبی است که مدت‌ها در آرشیو ذهنم، خیس می‌خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">روی صحبتم در این نوشته، صرفا دوستان مذهبی  است؛ کسانی که اگر امیدی به احیا و حفظ فرهنگ و ارزش‌های اسلامی و ایرانی باشد،  به آن‌هاست.</p>
<p style="text-align: justify;">موضوع دیدن مداوم فیلم‌های بدون سانسور خارجی،  موضوعی است که یکی دو سال اخیر فکرم را به خودش مشغول کرده است. البته  فیلم‌دیدن‌های این‌طوری همیشه بوده؛ یعنی همیشه عده‌ای بوده‌اند که فیلم‌های  ممنوعه را ببینند؛ اما چیزی که در سال‌های اخیر اتفاق افتاده و موضوع بحث است،  ورود گستردهٔ جوانان مذهبی به این ورطه است.</p>
<p style="text-align: justify;">این مسئله البته بیشتر در بین پسران شایع است  و چند سالی است از حالت مخفیانه و خصوصی، به محافل دوستانه و صحبت‌های عمومی هم  راه پیدا کرده و به گونه‌ای رسمیت یافته است. امروز حرف زدن دربارهٔ سریال‌های  لاست و [به دلایل فرهنگی سانسور شد!] و غیره، اگر یکی از افتخارات محسوب نشود، هیچ قبحی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">اولین بار این موضوع وقتی برایم مسئله شد که  یکی از کاربران مذهبی اینترنت -که ازقضا طلبه هم بود- لینک دانلود یکی از  سریال‌های فراگیر را به اشتراک گذاشت. سریالی که با یک سرچ ساده در اینترنت،  می‌توان از بعضی تصاویر و تم‌های اصلی و فرعی‌اش خبر گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">فراگیر شدن تماشای فیلم‌ها و سریال‌های خارجی  در بین دوستان مذهبی، با وجود صحنه‌های اروتیک و جنسی و عریانی‌های مکرر، به هر  دلیل و بهانه و با هر توجیهی، بدون شک یکی از نشانه‌های بارز موفقیت هجمهٔ فرهنگی  غرب است. کاری که پیش از آن، دوستانی که کمتر در قید  مذهب بودند انجام می‌دادند و مورد سرزنش و طرد واقع می‌شدند، امروز توسط دوستان  مذهبی‌تر انجام می‌شود و خبری از نهی و تقبیح نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">اما چیزی که مانع شکسته شدن این تابو در ذهن  من شده است، فارغ از جنبه‌های شرعی آن، تأثیراتی است که این قبیل صحنه‌ها بر  ارزش‌ها، فرهنگ و روان بینندگان، و در نهایت تزلزل خانواده دارد. بعضی از اثرات  آن را اگر بخواهم خلاصه‌وار اشاره کنم، این‌هاست:</p>
<p style="text-align: justify;">یک. شایع‌ترین اثر آن را می‌توان در      <strong>تغییر      ارزش‌ها</strong> و آنچه که      «تسهیل در دین» می‌نامم، دید؛ یعنی آسان‌گیری در امور شرعی و مذهبی، کمرنگ کردن خط      قرمز‌های رسم شده توسط دین، اضافه کردن توجیهات و شخصی کردن احکام دینی و      خصوصا عادی‌سازی روابط فی‌مابین دو جنس و تغییر ملاک‌های ارزش‌گذاری رفتار      افراد و شخصیت آن‌ها.</p>
<p style="text-align: justify;">دو. اثر بارز بعدی، <strong>استحالهٔ فرهنگی</strong> است. ریخته شدن قبح خطاهای اخلاقی،      به رسمیت شناختن روابط دختر و پسر و بلکه ضروری دانستن آن پیش از ازدواج،      حرکت به سمت پلورالیسم اعتقادی، و نهایتا فرو رفتن در فرهنگ غرب.</p>
<p style="text-align: justify;">سه. اثر مهم و مخرب بعدی این قبیل      صحنه‌ها، متوجه <strong>روح و روان</strong> فرد است. دیدن دنیایی از صحنه‌های عاطفی و جنسی با      میلیون‌ها متد و طرح و روش ظریف و متفاوت، هجمهٔ بزرگی به ذهن فرد می‌برد، او      را آمادهٔ خیال‌پردازی‌های مکرر کرده، ذهن او را -به تعبیر دکتر عباسی- خارج      از ظرفیت فطرت و طبیعت و غریزه‌اش به هیجان جنسی وا می‌دارد. ابتدایی‌ترین      نتیجهٔ این امر، <strong>تنوع‌طلبی</strong> است که فرد، دیگر، ذهنیات خود را در وجود یک نفر،      ارضاشده نمی‌بیند. نتیجهٔ بعدی، <strong>سیری‌ناپذیری</strong> فرد از این لذات جسمی، و دیدن      صحنه‌های اروتیک است.</p>
<p style="text-align: justify;">اثر روانی دیگری که شاید بیشتر در بین  مذهبی‌ها، خصوصا مجردان، شایع باشد، ناسازگاری و کشمکش میان تخیلات ذهنی و امیال  شکل‌گرفته و ممنوعیت‌ها و خط قرمزهای دینی و اعتقادی است. فرد از یک سو خواهان  شکل دادن به تصاویر ذهنی و تخیلات است و از سویی دیگر امکان پاسخ‌گویی به آن‌ها  فراهم نیست. (چیزی که دکتر عباسی به نقل از شهید هاشمی‌نژاد، آن را «زنای  ذهنی» می‌خواند). نتیجهٔ این میل و ممنوعیت، سرکوب احساسات است که به  اختلالات روحی یا واپس‌زدگی جنسی و احیانا چندشخصیتی فرد منجر می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.<br />
</span>این همه، اثرات مخربش را در تزلزل بنیان  خانواده و سقوط ارزش‌های اجتماعی نشان می‌دهد. بسیار طبیعی است که فرد تنوع‌طلب  از روابط زناشویی خود احساس رضایت نکند؛ توانایی‌ها، زیبایی، روحیات و جسم همسرش  را قابل قیاس با کاراکترهای ساختگی فیلم‌ها نبیند و ناخواسته در قیاس بین همسرش و  هنرپیشه‌های فیلم، همسرش را شکست‌خورده بیابد.</p>
<p style="text-align: justify;">اثرات اجتماعی آن نیز، به نظر اظهر من الشمس  می‌رسد. فارغ از تأثیر مستقیم فیلم‌های غربی در تغییر ارزش‌ها، فرهنگ و روحیات؛  نفس تزلزل بنیان خانواده و فروپاشی زندگی‌ها و افزایش طلاق، خود موجب مشکلات  عدیدهٔ اجتماعی و اخلاقی است. از میان رفتن تقوای چشم، و آنچه که دکتر عباسی  «<strong>حیای چشم</strong>» می‌خواند، به تنهایی مسبب انحرافات اخلاقی دیگر است.</p>
<p style="text-align: justify;">خوشحالم که دکتر عباسی تئوری چند ماههٔ اخیرم را مُهر تأییدی زد.</p>
<ul style="text-align: justify;">
<li><span style="color: #999999;">
<div id="_mcePaste">قابل توجه دوستانی که هنوز ازدواج نکرده‌اند: علی‌رغم اینکه یادآور می‌شوم همه را نمی‌شود به یک چوب راند؛ اما احتیاطاً بد نیست در ملاک‌های‌تان به این مورد هم نیمچه نظری داشته باشید. به هر حال از قدیم افراد تنوع‌طلب، برای زندگی، چندان قابل اعتماد شمرده نمی‌شدند.</div>
<p></span></li>
<li><span style="color: #999999;">اعتراف می‌کنم که اخیرا به افرادی که قبح دیدن چنین فیلم‌ها و تصاویری برایشان ریخته است، ناخواسته اعتماد ندارم و با احتیاط از کنارشان عبور می‌کنم.</span></li>
<li><span style="color: #999999;">وقتی دیشب و      امروز، اعتراض بعضی کاربران اینترنتی را به این برنامهٔ «امروز، دیروز، فردا» دیدم، مصمم‌تر شدم      برای نوشتن.</span></li>
<li><span style="color: #999999;"><a title="تحلیل دکتر حسن عباسی از فیلم ها و سریال‌های غربی و شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان" href="http://alef.ir/1388/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=77426&amp;Itemid=99999999&amp;utm_source=feedburner&amp;utm_medium=feed&amp;utm_campaign=Feed:+AlefDotir+(Alef+dot+ir)">ویدئوی کامل این برنامه</a></span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="color: #999999;">این‌ها همهٔ      حرف‌هایی نبود که مدت‌ها می‌خواستم بگویم&#8230;</span></li>
<li style="text-align: justify;"><span style="color: #999999;"><a href="http://f-hami.blogfa.com/post-247.aspx">حاشیه ای بر این مطلب</a></span></li>
</ul>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/04/movie-freaks/#comments">77 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%88/" rel="tag">تابو</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%da%af%d9%84/" rel="tag">دسته‌گل</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85/" rel="tag">فیلم</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c/" rel="tag">فیلم‌بینی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/04/movie-freaks/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>77</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جزیره‌ای در خشکی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/04/island/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/04/island/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 17:51:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازیِ بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[علما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=917</guid>
		<description><![CDATA[. توی قم که باشی، اقلا از یک جهت ذهنت کمتر درگیر است و آن هم ظاهر آدم‌هاست. همه‌ی دختر و پسرهای قم باحجاب نیستند، ولی بد‌حجابی توی قم مثل شیراز و تهران آن‌قدرها بیداد نمی‌کند که با هر بار پا گذاشتن توی خیابان، فکرت را درگیر کند. اینکه قم، تا حدودی ظاهر یک شهر<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/island/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"><span lang="FA"><font color="#ffffff">.</font><br />
توی قم که باشی، اقلا از یک جهت ذهنت کمتر درگیر است و آن هم ظاهر آدم‌هاست. همه‌ی دختر و پسرهای قم باحجاب نیستند، ولی بد‌حجابی توی قم مثل شیراز و تهران آن‌قدرها بیداد نمی‌کند که با هر بار پا گذاشتن توی خیابان، فکرت را درگیر کند. <o :p></o></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"><span lang="FA">اینکه قم، تا حدودی ظاهر یک شهر مذهبی را دارد، خیلی خوب است؛ ولی همین حفظ ظاهر انگار دغدغه‌ی آدم را کم می‌کند. این از آن خیال‌راحت‌هایی است که بودنشان زیاد خوب نیست. آدم را غافل می‌کند. یک وقت چشم باز می‌کنی و می‌بینی تبدیل شده‌ای به طلبه یا دانشجوی علوم دینی‌ای که سرخوشانه توی یک جزیره‌ی آرام، به درس و مباحثه نشسته و از باد و طوفان و سیل و زلزله‌ی خشکی‌های دیگر هیچ خبری ندارد و شب‌ تا شب، دست بلند می‌کند و خدا را به خاطر این همه آرامش و سلامت، دعا می‌کند.<o :p></o></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"><span lang="FA">حالا باز تا این حدش هم زیاد بد نیست؛ ولی کمی که زیادی توی آن جزیره بمانی و حسابی غرق در خشکی خودت بشوی، دیگر نمی‌توانی حرف‌ها و داد و فریادهای آدم‌های خشکی‌های دیگر را بفهمی و یا همه‌اش آن حرف‌ها را اشتباه می‌فهمی و هی آن‌ها را تکفیر می‌کنی.<o :p></o></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"><span lang="FA">نقطه‌ی اوجش -یا بهتر بگویم، نقطه‌ی تقعرش- آن زمانی است که دور جزیره‌ات را حصاری هم بکشی تا دیگر نه صدایی بشنوی و نه چیزی ببینی. بعد غرق می‌شوی در کلاس و درس و کتاب و نوشته و غفلت از دنیایی که به خاطرش «خلیفه» شده‌ای و مردمی که بنا بود برایشان مبلغ باشی و سیاستی که قرار بود عین دیانتت باشد&#8230;</span></p></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/04/island/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%db%8c%d9%86/" rel="tag">دین</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/" rel="tag">سکوت</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">سیاست</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d9%84%d9%85%d8%a7/" rel="tag">علما</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/04/island/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما زن‌ها را باور کنید!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/01/believe-women/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/01/believe-women/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 03:57:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[فمینیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=745</guid>
		<description><![CDATA[. استغفرالله! ما که به همچین چیزهایی اعتقاد نداریم، ولی می‌گویند آن‌ور آبی‌ها همه‌اش «زن» و «مرد» می‌کنند و انجمن حمایت از زنان می‌سازند و فمینیست می‌شوند و به «زن» لقب «جنس دوم» می‌دهند. البته ما فرهیخته‌ایم و فمینیسم‌ناپذیر! و خوب می‌دانیم که جامعه متشکل از «زن» و «مرد» است و منظور از «ملت» و<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/believe-women/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
استغفرالله! ما که به همچین چیزهایی اعتقاد نداریم، ولی می‌گویند آن‌ور آبی‌ها همه‌اش «زن» و «مرد» می‌کنند و انجمن حمایت از زنان می‌سازند و فمینیست می‌شوند و به «زن» لقب «جنس دوم» می‌دهند. البته ما فرهیخته‌ایم و فمینیسم‌ناپذیر! و خوب می‌دانیم که جامعه متشکل از «زن» و «مرد» است و منظور از «ملت» و «مردم» و «آدم‌ها»، هم زنان هستند و هم مردان.</p>
<p style="text-align: justify;">فقط گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنیم که سایتی بزنیم ویژه‌ی «بانوان»، یا نهایتاً توی نشریه‌هامان یک صفحه را اختصاص بدهیم به «زنان». خب البته بعضی وقت‌ها هم لازم می‌شود که از ترکیب «زن و خانواده» استفاده کنیم. یک وقت سوء تفاهم نشودها؛ ما از شعار «<a title="افتخار وزارت برای زنان؟!" href="http://kosaraneh.com/1388/06/subtlety-of-women/" target="_blank">وزرای زن در کابینه‌ی دولت</a>» منظور خاصی ندارم. «مرکز امور زنان و خانواده‌ی ریاست‌ جمهوری» هم صرفا یک استثنا است. وگرنه ما که می‌دانیم زن‌ها هرگز فرع نیستند.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/01/believe-women/#comments">11 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86/" rel="tag">زنان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85/" rel="tag">فمینیسم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/01/believe-women/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاه</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/12/kaah/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/12/kaah/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 13:44:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[حدیث]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[علوم قرآنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=697</guid>
		<description><![CDATA[. خودمان کم پریشان هستیم، نظرات مختلف تاریخی و علمی و جهل نسبت به معارف هم پریشان‌ترمان کرده است. در مورد هر مسئله‌ای که بحث می‌شود، هزار تا نظر پیدا می‌کنی که گاهی هیچ‌کدامشان، هیچ وجهِ برتری نسبت به بقیه ندارد. - این استاد می‌گوید ترتیب سوره‌ها اجتهادی است و از چند تا از بزرگان<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/kaah/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
خودمان کم پریشان هستیم، نظرات مختلف تاریخی و علمی و جهل نسبت به معارف هم پریشان‌ترمان کرده است. در مورد هر مسئله‌ای که بحث می‌شود، هزار تا نظر پیدا می‌کنی که گاهی هیچ‌کدامشان، هیچ وجهِ برتری نسبت به بقیه ندارد.
</p>
<p style="text-align: justify;">- این استاد می‌گوید ترتیب سوره‌ها اجتهادی است و از چند تا از بزرگان هم که طرفدار این نظریه‌اند اسم می‌برد، آن یکی می‌گوید در توقیفی بودن آن هیچ شکی نیست!</p>
<p style="text-align: justify;">- استاد می‌گوید علم همه چیز در قرآن هست و استناد می‌کند به آیه‌ی «<em>و یوم نبعث فی کل امة شهیدا علیهم من انفسهم و جئنا بک شهیدا علی هؤلاء و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکی شیء و هدی و رحمة و بشری للمسلمین</em>» و چند آیه‌ی دیگر، و بعد از چند جلسه بحث نتیجه می‌گیرد که لکل شیء اطلاق عام دارد و از همه‌ی هستی و موجودات خبر می‌دهد؛ اما نه صرفا به واسطه‌ی ظاهر، بلکه به کمک باطن؛ تبیین «همه چیز» در ظاهر و باطن قرآن است و پیامبر که علوم ظاهر و باطن را داشته، از همه چیز آگاه است. می‌گوید در این آیه گفته که پیامبر روز قیامت بر تمام امت‌ها شاهد و گواه است؛ و علم او به امت‌ها &#8211; که شامل علم به رفتار و گفتار و کل کارنامه‌ی عمل آن‌هاست- از قرآن گرفته شده. اما این علوم در باطن قرآن است.<br />
از استاد می‌پرسم شاید بشود تصور کرد که بعضی چیزها از باطن قرآن دربیاید، اما اسامی ما و بقیه‌ی موجودات  که اسامی عَلَم‌ است را چطور می‌شود در باطن قرآن دید؟ یعنی بین این علوم ظاهری و باطنی، هیچ ارتباط لفظی‌ای وجود ندارد؟ استاد می‌گوید دارد، اما ما این ارتباط را نمی‌فهمیم! می‌پرسم چرا این‌ علوم را به باطن قرآن نسبت می‌دهیم؟ و چرا آن‌ها را در حیطه‌ی علم پیامبر معرفی نمی‌کنیم؟ استناد می‌کند به روایاتی که علم پیامبر را مأخوذ از قرآن می‌داند. و من توان درک کیفیت این ارتباط ظاهر و باطن و علم نبی را ندارم.
</p>
<p style="text-align: justify;">- با <a href="http://goldokhtar.parsiblog.com/" target="_blank">گلدختر</a> درباره‌ی بعضی احکام اسلام حرف می‌زنیم و درباره‌ی علت فلان حکم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم، فقط می‌دانیم که حتما یک چیزی هست که چنین حکمی داده شده! و مثل همیشه، ما نمی‌دانیم آن چیزی که هست چیست.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی تشتت میان اقوال و ناآگاهی‌مان نسبت به علت بعضی احکام و دستورات و کیفیت بعضی معارف را می‌بینم، می‌ترسم از بنایی که قرار است روی پایه‌ی نه چندان محکم آن‌ها ساخته شود. بارها خودم را گذاشته‌ام جای کسانی که مسلمان نیستند و قرار است با این استدلالات راضی‌شان کنیم و بارها از این استدلالات راضی نشده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">بین این همه علوم، گیج مانده‌ایم! هر روز عالمی شهره می‌شود و نظری تازه می‌دهد و قدما را نقد می‌کند، فردا روز عالم دیگر او را نقد می‌کند و ما مانده‌ایم میان این همه نظر «محتمل». حتی میان احادیث هم داریم گیج می‌خوریم. کسی حدیثی را صحیح می‌داند و آن یکی در ضعف رواتش تردیدی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">حکایت ما در بین نظرات مختلف، حکایت کاه است روی سطح آب که هر روز به یک طرف سوق داده می‌شود و خدا می‌داند کی قرار است به مقصد برسد.</p>
<p style="text-align: justify;">تشنه‌ی روزی هستم که کسی بیاید و حقیقت علوم را روشن کند و آن را با گوش‌های خودم، از زبان خودش بشنوم&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/12/kaah/#comments">13 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%af%db%8c%d8%ab/" rel="tag">حدیث</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">دانشگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%85-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86%db%8c/" rel="tag">علوم قرآنی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/12/kaah/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اتحاد در وسیله، افتراق در هدف</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/11/ettehad-efteragh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/11/ettehad-efteragh/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 18:54:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=614</guid>
		<description><![CDATA[. درباره‌ی انقلاب و حوادث قبل و بعدش همه‌مان کم و بیش چیزهایی شنیده‌ایم. ولی مسلم است که این‌ها همه‌ی آن واقعیت‌هایی نیست که وجود داشته و اتفاق افتاده است. وقتی حرف از انتقال ارزش‌های نسل اول به نسل سوم پیش می‌آید، از خودم می‌پرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما می‌رسیده، اما<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/ettehad-efteragh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span> درباره‌ی انقلاب و حوادث قبل و بعدش همه‌مان کم و بیش چیزهایی شنیده‌ایم. ولی مسلم است که این‌ها همه‌ی آن واقعیت‌هایی نیست که وجود داشته و اتفاق افتاده است.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی حرف از انتقال ارزش‌های نسل اول به نسل سوم پیش می‌آید، از خودم می‌پرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما می‌رسیده، اما نرسیده است؟</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<div id="attachment_636" class="wp-caption aligncenter" style="width: 397px"><img class="size-full wp-image-636" title="islamic-revolution-021" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2009/02/islamic-revolution-021.jpg" alt="انقلاب اسلامی" width="387" height="130" /><p class="wp-caption-text">انقلاب اسلامی</p></div>
<p style="text-align: justify;">بعد می‌گردم توی اطلاعاتم درباره‌ی انقلاب و ناخواسته تصاویری از راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها و شعارنویسی‌ها و &#8230; می‌آید جلوی چشمم. همان‌هایی که توی تلویزیون و بعضی کتاب‌ها و مجلات دیده‌ام. و به این فکر می‌کنم که آیا همه‌ی این آدم‌ها از انقلاب و فعالیت ضد رژیم، هدفی یکسان داشته‌اند؟ و توی ذهنم زن‌های بی‌حجابی مجسم می‌شود که در بین زن‌های محجب و چادری ایستاده‌اند و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهند. همان‌هایی که نمی‌دانم به چه دلیلی از توی فیلم‌های انقلاب حذف شده‌اند و اثر زیادی ازشان توی عکس‌ها هم نیست. آنچه که واضح است این است که گروه‌های مختلف، علی‌رغم اتحادشان در براندازی رژیم، هر کدام هدف‌های خاصی را دنبال می‌کرده‌اند که راه رسیدن به آن‌ اهداف از به زیر کشیدن رژیم می‌گذشته؛ و در واقع آنچه که میان آن‌ها مشترک بوده و ایجاد اتحاد کرده بود، حذف شاه بوده و نه هدف از سرنگونی آن.</p>
<div id="attachment_615" class="wp-caption aligncenter" style="width: 397px"><img class="size-full wp-image-615" title="islamic-revolution-01" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2009/02/islamic-revolution-01.jpg" alt="انقلاب اسلامی ایران" width="387" height="130" /><p class="wp-caption-text">انقلاب اسلامی ایران</p></div>
<p style="text-align: justify;">انقلاب ما به وصف «اسلامی» گره خورده است؛ ولی مسلماً همه‌ی آن‌هایی که علیه رژیم شاه فعالیت می‌کردند، به دنبال تشکیل یک «حکومت اسلامی» نبوده‌اند. واضح است که عده‌ای هم با مقاصد سیاسی سعی می‌کردند از این جنبش استفاده کنند؛ اما حتما کسان دیگری هم بوده‌اند که هدفشان از براندازی رژیم، نه تشکیل حکومت اسلامی بوده و نه یک تاکتیک سیاسی. البته خواسته‌ی رهبر این انقلاب قطعاً برپایی حکومت اسلامی بوده است؛ ولی اینکه مردم، هر کدامشان به چه امید و انگیزه‌ای درصدد راندن شاه بوده‌اند، چیزی است که برایم مجهول است.</p>
<p style="text-align: justify;">کاش می‌شد پای صحبت تک‌تک آن‌ها نشست و حرف‌هایشان را شنید.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/ettehad-efteragh/#comments">بدون نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/" rel="tag">انقلاب</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/11/ettehad-efteragh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه دسته‌گل به آب بدهیم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/11/dasteh-gol/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/11/dasteh-gol/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 12:40:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[تبلیغ گناه]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌گل]]></category>
		<category><![CDATA[گناه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=606</guid>
		<description><![CDATA[. بچه‌ها وقتی از سر شیطنت دسته گل به آب می‌دهند، مادرها معمولا به تناسب ابعاد دسته‌گل‌شان، پاسخی برایشان در نظر می‌گیرند؛ از غیظ و نگاه خشم‌آلود تا نوازش‌های سنگین گوش و این‌ها. اما وقتی این دسته‌گل را با همکاری بچه‌ی همسایه‌شان به آب می‌دهند؛ مادرها اغلب دچار بزرگ‌بینی در ابعاد دسته‌گل می‌شوند و غیظشان<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/dasteh-gol/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
بچه‌ها وقتی از سر شیطنت دسته گل به آب می‌دهند، مادرها معمولا به تناسب ابعاد دسته‌گل‌شان، پاسخی برایشان در نظر می‌گیرند؛ از غیظ و نگاه خشم‌آلود تا نوازش‌های سنگین گوش و این‌ها. اما وقتی این دسته‌گل را با همکاری بچه‌ی همسایه‌شان به آب می‌دهند؛ مادرها اغلب دچار بزرگ‌بینی در ابعاد دسته‌گل می‌شوند و غیظشان غلظت پیدا می‌کند. شاید چون از خانم همسایه به خاطر تربیت بد فرزندشان خجالت می‌کشند و احساس می‌کنند بچه با این کارش، دو تا خبط کرده؛ هم دسته‌گل به آب داده و هم آبروی آن‌ها را با این تربیتش ریخته است. تازه از این بدتر، کافی است بچه‌ی همسایه، خودش یک بار دیگر همین دسته‌گل را به آب بدهد؛ آن‌وقت است که مادر همسایه طلبکار می‌شود که بچه‌ی من که از این کارها بلد نبود، بچه‌ی شما یادش داده بود. فقط خدا کند که کار بیخ پیدا نکند که آن وقت است که پای گیس و گیس‌کشی به میان آید و چه بسا نیاز به مداخله‌ی پدرها بشود.
</p>
<p style="text-align: justify;">شاید با دید منطقی هم که به این قضیه نگاه کنیم، به نتیجه‌ی مشابهی برسیم. وقتی یکی از اعضای خانواده کار اشتباهی می‌کند و خبر اشتباهش از در خانه بیرون نمی‌رود، نسبت به زمانی که خبرش به بیرون از خانه درز پیدا کرده است هم قضیه خیلی زودتر جمع می‌شود، و هم کدورت کمتری بین اعضای خانواده ایجاد می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">این قاعده‌ی منطقی توی دنیای تشریع هم رعایت شده است و به خاطر همین هم هست که گناهکار تا وقتی گناهش علنی نشده است، یک عذاب دارد و وقتی علنی می‌شود حکم مجازاتش تغییر می‌کند. با علنی کردن گناه، هم یکی دو نفر بیشتر، جرئت تکرارش را پیدا می‌کنند و هم آن بُعد منفی شخصیت فرد، که خدا پنهانش کرده بوده، آشکار می‌شود. ستر عور بوده و حالا توسط خود بنده، کشف عور می‌شود و این چیزی است که خدا نمی‌پسندد. نکته‌ی خیلی لطیفی است که در آن هم بُعد اجتماعی در نظر گرفته شده است (نشر فساد)، هم بُعد فردی (کاهش مقبولیت فرد در جامعه)، و هم بُعد روان‌شناختی (ریختن قبح گناه).</p>
<p style="text-align: justify;">انگار خدا چند تا فرصت به آدم می‌دهد که خودش را اصلاح کند و مواظب باشد پل‌های پشت سرش را خراب نکند. اول می‌گوید اصلا گناه نکن؛ بعد می‌گوید حالا که کردی، آشکارش نکن، نگذار کسی بفهمد. و این‌ها فرصت‌هایی است که ما بعضا یکی‌یکی از دست‌شان می‌دهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا فکرش را بکن که به هر دلیلی مشتری یک موسیقی، یک وبلاگ نامتعادل(!)، یا یک فیلم خارجی شده‌ای که با عینک شرعی وقتی بهش نگاه می‌کنی، جای هیچ توجیهی ندارد و صرف جذابیت فوق‌العاده‌اش، دلیل دیگری برای شنیدن، خواندن یا دیدنش نداری. قدم اول این است که ازش دست برداری، قدم دوم این است که پرده‌ای که خدا روی این اشتباهت کشیده است، پاره نشود و کسی ازش مطلع نشود. توی این دو قدم اگر لغزیدی، لااقل مواظب قدم سوم باش. نکند ذوق‌زدگی زیادت، بشود شیپورچی تبلیغاتی آن کار، آن فیلم، آن موسیقی یا آن وبلاگ&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/11/dasteh-gol/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%ba-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87/" rel="tag">تبلیغ گناه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%da%af%d9%84/" rel="tag">دسته‌گل</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87/" rel="tag">گناه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/11/dasteh-gol/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چقدر با آدم راه می‌آید!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/09/cheghadr-ba-adam-rah-miayad/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/09/cheghadr-ba-adam-rah-miayad/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 14:37:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[تعادل]]></category>
		<category><![CDATA[نعمت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=523</guid>
		<description><![CDATA[. امروز یک دفعه چشمم بهشان افتاد. به همه طرف می‌توانستند بچرخند و خم شوند؛ چپ، راست، بالا، پایین. همه‌ی سعی‌شان این بود که من را قائم نگه دارند تا تعادلم را حفظ کنم و نیفتم. برای اینکه موقع راه رفتن تعادل داشته باشیم، کف پا باید مماس باشد با زمین؛ یعنی با بدن یک<a href="http://kosaraneh.com/1387/09/cheghadr-ba-adam-rah-miayad/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
امروز یک دفعه چشمم بهشان افتاد. به همه طرف می‌توانستند بچرخند و خم شوند؛ چپ، راست، بالا، پایین. همه‌ی سعی‌شان این بود که من را قائم نگه دارند تا تعادلم را حفظ کنم و نیفتم.
</p>
<p style="text-align: justify;">برای اینکه موقع راه رفتن تعادل داشته باشیم، کف پا باید مماس باشد با زمین؛ یعنی با بدن یک زاویه‌ی ۹۰ درجه را بسازد. روی سطوح صاف، بدن زیاد مشکل ندارد، ولی روی سطح شیب‌دار –فرقی ندارد که شیبش به سمت بالا باشد، یا پایین و یا راست و چپ- باید این زاویه گاهی کمتر و گاهی بیشتر باشد تا هم کف پا مماس با زمین شود و هم بدن قائم بایستد. این کار را مچ پا خوب و دقیق انجام می‌دهد. آن‌قدر انعطاف دارد و کارش را خوب بلد است که آدم حتی متوجه وجودش نمی‌شود. من که تا حالا هیچ به این فکر نکرده بودم که «پا» چقدر با آدم راه می‌آید!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/09/cheghadr-ba-adam-rah-miayad/#comments">2 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84/" rel="tag">تعادل</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d8%b9%d9%85%d8%aa/" rel="tag">نعمت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/09/cheghadr-ba-adam-rah-miayad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ارتباط گویش و لهجه با تُن صدا</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/09/ton-e-seda/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/09/ton-e-seda/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 15:23:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگاه]]></category>
		<category><![CDATA[لهجه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=514</guid>
		<description><![CDATA[. هر چه به این فکر می‌کنم که لهجه‌ها و گویش‌ها چه ارتباطی به تُن صداها دارند، عقلم به جایی قد نمی‌دهد. اما می‌دانم که یک ارتباطی بین این‌ها هست. توی خوابگاه، از شهرهای مختلف دانشجو داریم؛ مشهد، ایلام، کرمانشاه، خرم‌آباد، کرمان، اصفهان و شیراز (بخوانید استان فارسی)، آذربایجان، تهران و ورامین و&#8230; . بعضی<a href="http://kosaraneh.com/1387/09/ton-e-seda/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
هر چه به این فکر می‌کنم که لهجه‌ها و گویش‌ها چه ارتباطی به تُن صداها دارند، عقلم به جایی قد نمی‌دهد. اما می‌دانم که یک ارتباطی بین این‌ها هست.</p>
<p style="text-align: justify;">توی خوابگاه، از شهرهای مختلف دانشجو داریم؛ مشهد، ایلام، کرمانشاه، خرم‌آباد، کرمان، اصفهان و شیراز (بخوانید استان فارسی)، آذربایجان، تهران و ورامین و&#8230; . بعضی از بچه‌ها تن صدای خیلی بالایی دارند. اوایل برای فرار از تن‌های بالا، فقط به فکر چاره بودم؛ در اتاق را می‌بستم، تمرکز می‌کردم، خودخوری می‌کردم&#8230; . یک مدت بعد، علاوه بر همه‌ی این‌ها دقت هم می‌کردم! برایم جالب بود که تن صداها با توجه به گویش‌ها تغییر می‌کرد و آن‌هایی که هم‌شهری بودند، تن صدای نزدیک به هم داشتند. جالب اینجا است که مثلا آذری‌ها تن صدایشان، وقتی که فارسی حرف می‌زنند، با زمانی که ترکی صحبت می‌کنند فرق دارد.<br />
از بین همه‌ی این‌ها، تن صدای مشهدی‌ها و با فاصله‌ی کمی کردها و خرم‌آبادی‌ها بالاتر است. بعدش ورامینی‌ها ‌و  بعد آذری‌ها هستند. ایلام و اصفهان و کرمان تن صدای متوسطی دارند و شیرازی‌ها بسیار آرام صحبت می‌کنند. (بنابراین مزاحمتشان هم برای بقیه کمتر است!) ;;)<br />
و خدا صبر بدهد به من ِ شیرازی، وقتی که در حال خواندن یا نوشتن هستم و دوست مشهدی‌ام شروع به صحبت می‌کند. آن‌وقت است که صدایش می‌شود پتکی که هی می‌رود بالا و می‌آید پایین و می‌خورد بر فرق سر من! و البته خدا صبر مضاعفم بدهد وقتی که سرخوش است و با ورامینی‌ها و خرم‌آبادی‌ها گرم می‌گیرد و بگوبخندشان به راه است!
</p>
<p style="text-align: justify;">
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/09/ton-e-seda/#comments">4 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">خوابگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%84%d9%87%d8%ac%d9%87/" rel="tag">لهجه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/09/ton-e-seda/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رفتن یا نرفتن&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/08/raftan-ya-naraftan/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/08/raftan-ya-naraftan/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 02:32:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[کربلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=461</guid>
		<description><![CDATA[این چند سال حرف از کربلا که می‌شود، بعضی‌ها می‌گویند آدم باید دیوانه باشد که در این اوضاع ناامنی به عراق برود. همیشه برایم سؤال بوده است که وقتی اجل آدم مقدر است و زمانش مشخص، نگرانی ما بابت چیست؟ در یک مقاله می‌خواندم که برخلاف تصور عموم، محیط خانه پرخطرتر از بیرون از خانه<a href="http://kosaraneh.com/1387/08/raftan-ya-naraftan/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این چند سال حرف از کربلا که می‌شود، بعضی‌ها می‌گویند آدم باید دیوانه باشد که در این اوضاع ناامنی به عراق برود.</p>
<p style="text-align: justify;">همیشه برایم سؤال بوده است که وقتی اجل آدم مقدر است و زمانش مشخص، نگرانی ما بابت چیست؟</p>
<p style="text-align: justify;">در یک مقاله می‌خواندم که برخلاف تصور عموم، محیط خانه پرخطرتر از بیرون از خانه است و آدم توی خانه‌اش بیشتر تهدید به مرگ می‌شود! مگر محیطی پرخطرتر از جبهه‌ی جنگ هم هست که هر لحظه ممکن است چیزی بیفتد روی سرت و بفرستدت آن دنیا؟ این همه آدم رفتند جبهه و چیزی‌شان نشد و زنده برگشتند. چرا؟ چون حساب و کتاب مرگ این‌طورها که ما فکر می‌کنیم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">اجل هر کسی مقدر است. زمانش هر وقت که باشد گرفتار می‌شود و راه گریزی ندارد. کربلا رفتن یا نرفتن توفیری در زودتر مردن و دیرتر مردن آدم‌ها ندارد؛ همان‌طور که این همه آدم رفتند کربلا و سالم برگشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا حالا که قرار بر رفتن است، چه بهتر که آخر زندگی آدم، در جایی مثل کربلا باشد!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/08/raftan-ya-naraftan/#comments">18 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b1%da%af/" rel="tag">مرگ</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d8%b1%d8%a8%d9%84%d8%a7/" rel="tag">کربلا</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/08/raftan-ya-naraftan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پوشیدن مانتوی رنگی ممنوع!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/06/amniat-ejtemaei/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/06/amniat-ejtemaei/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 17:38:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[طرح امنیت اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/blog/?p=108</guid>
		<description><![CDATA[. به خانم‌ها که نگاه می‌کردم اکثرشان مانتو و روسری مشکی داشتند. با این که ممنوعیتی برای انتخاب رنگ پوشش -حداقل در شیراز- وجود ندارد؛ اما اغلب‌شان به همان رنگ مشکی اکتفا می‌کنند. علی‌رغم این که دلیل این انتخاب‌شان را نمی‌دانم؛ اما این را خوب می‌دانم که اگر رنگ پوشش هم محدودیت قانونی پیدا می‌کرد<a href="http://kosaraneh.com/1387/06/amniat-ejtemaei/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">به خانم‌ها که نگاه می‌کردم اکثرشان مانتو و روسری مشکی داشتند. با این که ممنوعیتی برای انتخاب رنگ پوشش -حداقل در شیراز- وجود ندارد؛ اما اغلب‌شان به همان رنگ مشکی اکتفا می‌کنند. علی‌رغم این که دلیل این انتخاب‌شان را نمی‌دانم؛ اما این را خوب می‌دانم که اگر رنگ پوشش هم محدودیت قانونی پیدا می‌کرد و فرضا پوشیدن مانتو با رنگ روشن قانونا ممنوع می‌شد، همه‌شان بدون استثناء احساس نیاز به مانتوها و مقنعه‌های رنگی می‌کردند و بازار این مانتوها داغ می‌شد و صدای گلایه‌ی خانم‌ها، به خاطر محدود شدن آزادی‌شان، گوش فلک را کر می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">این شاید یکی از خصوصیات ممنوعیت باشد که آدم را به آنچه ممنوع شده، بیش‌تر راغب می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">طرح امنیت اجتماعی هم که ظاهرا فقط در تهران نمود داشته(‍!) از این قاعده مستثنی نبوده است. شاید اجرای طرحی با این مضمون لازم می‌نمود؛ اما زور پلیس و بازداشت و جریمه، آن هم برای امری در حوزه‌ی فرهنگ، توجیه مناسبی ندارد.<br />
شاید تنها بخشی از این هدف در حوزه‌ی وظایف نیروی انتظامی باشد، که آن هم مقابله و برخورد با سرچشمه‌های تولید و توزیع پوشاک نامناسب است. درحالی که مجبور کردن دیگران به انجام کاری خلاف اعتقاد و تمایل‌شان به‌جز اثر منفی و حس لج‌بازی و مخالفت، نتیجه‌ی درخوری نخواهد داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/06/amniat-ejtemaei/#comments">23 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86/" rel="tag">زن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b7%d8%b1%d8%ad-%d8%a7%d9%85%d9%86%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c/" rel="tag">طرح امنیت اجتماعی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/06/amniat-ejtemaei/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر چه شما بفرمایید!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/04/harche-befarmaeid/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/04/harche-befarmaeid/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 03:16:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اسب]]></category>
		<category><![CDATA[دید]]></category>
		<category><![CDATA[شکم]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
		<description><![CDATA[دایره‌ی دیدش را که محدود کنی، از دور و برش غافل می‌ماند، حواسش فقط جمع ِ کار خودش می‌شود و «خودش». غذایش را هم اگر همیشه به موقع آماده کنی، دیگر دغدغه‌ی شکم ندارد. حالا هر وقت بخواهی راه می‌افتد، هر جا بخواهی می‌بردت، با هر سرعتی که شما بفرمایی! © کوثر در کوثرانه &#124;<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/harche-befarmaeid/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:center;"><a href="http://farm4.static.flickr.com/3252/2608064951_93ee5eec5d_o.jpg"><span style="text-decoration: underline;"><img src="http://kosar21.googlepages.com/2608064951_ab74559d84.jpg" alt="" /></span></a></div>
<div style="text-align:justify;">دایره‌ی دیدش را که محدود کنی، از دور و برش غافل می‌ماند، حواسش فقط جمع ِ کار خودش می‌شود و «خودش».</div>
<p>غذایش را هم اگر همیشه به موقع آماده کنی، دیگر دغدغه‌ی شکم ندارد.</p>
<p>حالا هر وقت بخواهی راه می‌افتد، هر جا بخواهی می‌بردت، با هر سرعتی که شما بفرمایی!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/harche-befarmaeid/#comments">23 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b3%d8%a8/" rel="tag">اسب</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%db%8c%d8%af/" rel="tag">دید</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%da%a9%d9%85/" rel="tag">شکم</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ba%d8%b0%d8%a7/" rel="tag">غذا</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/04/harche-befarmaeid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینترنت، تضاد یا وفاق اجتماعی؟!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/04/internet-tazad-vefagh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/04/internet-tazad-vefagh/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 16:01:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه و اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
		<description><![CDATA[- می‌دانیم که اینترنت «برای خودش» دنیایی است که در آن هر چه بخواهیم فراهم است؛ از سرتاسر دنیا. می‌توانیم در آن کاربرانی از همه‌ی اقشار را ببینیم؛ از سیاسیون بنام گرفته تا یک خانم خانه‌دار ساده. - در اینترنت می‌توانیم هر طور که بخواهیم ظاهر شویم، در نقش یک دختر یا پسر، دانشجو یا<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/internet-tazad-vefagh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]&gt;--></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:10.3pt;text-align:justify;text-indent:-9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">- می‌دانیم که اینترنت «برای خودش» دنیایی است که در آن هر چه بخواهیم فراهم است؛ از سرتاسر دنیا. می‌توانیم در آن کاربرانی از همه‌ی اقشار را ببینیم؛ از سیاسیون بنام گرفته تا یک خانم خانه‌دار ساده. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:10.3pt;text-align:justify;text-indent:-9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">- در اینترنت می‌توانیم هر طور که بخواهیم ظاهر شویم، در نقش یک دختر یا پسر، دانشجو یا دکتر، یک اصول‌گرا یا اصلاح‌طلب. می‌توانیم امروز در اینترنت شخصیتی داشته باشیم و فردا شخصیتی دیگر. حتی هر کدام از ما می‌توانیم در آنِ‌واحد چند نفر<br />
باشیم! بدون این‌که کسی به ماهیت واقعی ما پی‌ببرد.</span>
</p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:10.3pt;text-align:justify;text-indent:-9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">- از جنبه‌ی کاربردی و عملی (و نه ارزشی) آزادیم که در اینترنت هر طور می‌خواهیم عمل کنیم، هر جا می‌خواهیم سرک بکشیم و هر چه می‌خواهیم بنویسیم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:10.3pt;text-align:justify;text-indent:-9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">- این برای ما مقدور است که هر وقت از نوشته‌ای، یا صفحه‌ای خسته شدیم با یک کلیک، از آن خلاص شویم. یا هر موقع صحبت‌های آنلاین کسی حوصله‌مان را سر برد، با فشار یک دکمه او را خاموش کنیم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:10.3pt;text-align:justify;text-indent:-9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">- در اینترنت اختیار تصمیم‌گیری داریم. خودمان تصمیم می‌گیریم که ببینیم، بخوانیم، بگوییم یا نبینیم، نخوانیم و نگوییم. به راحتی به سمت آن‌چه که دوست داریم می‌رویم و به راحتی از آن‌چه که مورد نظرمان نیست خود را خلاص می‌کنیم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"> <span style="color: #0066ff;">درست برخلاف دنیای واقعی!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">به نظر شما این تفاوت‌ها در دنیای مجازی و عالم واقع (وجود آزادی زیاد در اینترنت و محدود بودن انسان در جامعه‌ی حقیقی به‌واسطه‌ی قوانین اجتماعی و یا ارزش‌های فرهنگی) سبب <strong>تضاد رفتاری در دنیای حقیقی</strong> می‌شود و یا برعکس به <strong>افزایش جسارت افراد و نزدیک شدن هر فرد به «خود»ِ اصلی او </strong>کمک می‌کند ؟!</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/internet-tazad-vefagh/#comments">14 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa/" rel="tag">اینترنت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/04/internet-tazad-vefagh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لبخند مادر</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 12:56:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[استرس]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
		<description><![CDATA[شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور! &#160; از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: xx-small; color: #666666;">شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوال‌هایی که جواب ندادم، نه به نتیجه‌ی کنکور و نه به جواب‌هایی که باید به بقیه بدهم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">کسی آهسته در می‌زند. از صدایش می‌فهمم که مادر است. صدای قلبم را می‌شنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چه‌‌کار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیه‌ی بچه‌ها چی‌کار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر می‌زند. رو می‌کنم به دیوار و به پهلو می‌خوابم. چشم‌هایم را می‌بندم و پتو را می‌کشم روی سرم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">مادر می‌آید تو و می‌نشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام می‌گذارد. منتظر رگبار سؤالاتش می‌شوم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">با مهربانی خاص خودش می‌گوید: «خسته‌نباشی عزیزم!»</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">چشم‌هایم را زیر پتو باز می‌کنم. چیزی نمی گویم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">- پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">آرام گوشه‌ی پتو را بالا می‌زنم و سرم را بیرون می‌آورم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. مثل همیشه لب‌هایش می‌خندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لب‌هایش سر می‌خورد روی دستش و می‌افتد به لیوان شربت. بلند می‌شوم و می‌نشینم. لیوان را می‌گیرم و آرام آرام شربت را می‌نوشم و هر از چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم. او هم بی‌هیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">شربت که تمام می‌شود، احساس می‌کنم دوست دارم جواب تک‌تک سؤالات نپرسیده‌اش را بدهم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">- مامان!&#8230; نمی‌دونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، این‌قدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌شدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همه‌مون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">مادر لیوان را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی زمین. چیزی نمی‌گوید. انگار هنوز منتظر ادامه‌ی حرف‌های من است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">سرم را پایین می‌اندازم و با صدایی آرام، مثل بچه‌ای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی می‌کند و خودش را چنان مظلوم می‌گیرد که دل سنگ هم برایش آب می‌شود، می‌گویم:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">- مامان! &#8230; اگر قبول نشم چی؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">و بغض می‌پیچد توی گلویم و آن‌قدر فشار می‌دهد که رگ‌های خونی چشمم ملتهب می‌شوند و اشکم را درمی‌آورد!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">مادر این‌بار به حرف می‌آید. بازوهایم را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">- اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول می‌شی. بعدش هم، به‌قدر کافی </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون می‌شه!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0 10.3pt 0 9pt;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">بغض گلویم را رها می‌کند. سرم را بالا می‌آورم و به مادر نگاه می‌کنم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. لیوان شربت را برمی‌دارد، از اتاق بیرون می‌رود و در را آهسته می‌بندد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">چند لحظه چشمم به در می‌ماند&#8230;</span></p>
<p><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">دراز می‌کشم. دیگر صدای قلبم را نمی‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باز لبخند مادر را می‌بینم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/#comments">12 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1%d8%b3/" rel="tag">استرس</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87/" rel="tag">داستان کوتاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">دانشگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/" rel="tag">مادر</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1/" rel="tag">کنکور</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/04/labkhand-madar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هندوانه‌های کمرشکن</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/03/hendevaneh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/03/hendevaneh/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 20:00:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[هندوانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
		<description><![CDATA[. هندوانه را دیده‌ای؟ وقتی می‌خواهی بلندش کنی لیز می‌خورد. یک‌ دستی نمی‌شود. هندوانه‌ی بزرگ که انتخاب کنی توی دستت نمی‌آید. پوست صاف و لیزش یک طرف، سنگینی‌اش هم یک طرف. هر طرفش را بگیری از دستت سُر می‌خورد. در می‌رود. مثل ماهی&#8230; هندوانه را که می‌خری به قد و اندازه‌ی خودت هم نگاهی بینداز؛<a href="http://kosaraneh.com/1387/03/hendevaneh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:justify;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"><span style="color: #ffffff;">.</span><br />
هندوانه را دیده‌ای؟ وقتی می‌خواهی بلندش کنی لیز می‌خورد. یک‌ دستی نمی‌شود. هندوانه‌ی بزرگ که انتخاب کنی توی دستت نمی‌آید. پوست صاف و لیزش یک طرف، سنگینی‌اش هم یک طرف. هر طرفش را بگیری از دستت سُر می‌خورد. در می‌رود. مثل ماهی&#8230;</span><br />
<span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">هندوانه را که می‌خری به قد و اندازه‌ی خودت هم نگاهی بینداز؛ تا نه کمر تو بشکند نه هندوانه!</p>
<p></span></div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/03/hendevaneh/#comments">23 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d9%86%d8%af%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">هندوانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/03/hendevaneh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اطاعت بی‌چون و چرا</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/12/etaat/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/12/etaat/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 20:15:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تعبد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
		<description><![CDATA[&#160; کتابی را ورق می‌زنم. داستان جویبر و ذلفا را می‌خوانم. همان جویبر که مهاجری فقیر، کوتاه قد و نازیبا و سیاه‌رنگ بود و چون کسی را در مدینه نداشت، شب‌ها در مسجد می‌خوابید. و همان که پیامبر فرستادش به خواستگاری ذلفا، دختر زیبای زیاد ‌بن لبید انصاری، که از محترمین اهل مدینه و مکه<a href="http://kosaraneh.com/1386/12/etaat/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">کتابی را ورق می‌زنم. داستان جویبر و ذلفا را می‌خوانم. همان جویبر که مهاجری فقیر، کوتاه قد و نازیبا و سیاه‌رنگ بود و چون کسی را در مدینه نداشت، شب‌ها در مسجد می‌خوابید. و همان که پیامبر فرستادش به خواستگاری ذلفا، دختر زیبای زیاد ‌بن لبید انصاری، که از محترمین اهل مدینه و مکه بود؛ و همان ذلفا که به پدر‌ ِ متحیر از این خواستگاری گفت: «من باید راضی باشم و چون پیامبر او را فرستاده است من راضی‌ام» و به اعتبار پیامبر و بی‌هیچ تردید و درنگی، به همسری جویبر ِ فقیر و زشت‌رو درآمد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">به فکر فرو می‌روم و میزان فرمان‌بُرداری خودم را می‌سنجم&#8230; آیا من نیز نسبت به امر ولی‌ام(عج) این‌چنین مطیعم؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">و شاید کمی، میزان اهمیت عبادتِ تعبدی را درک می‌کنم&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: teal;">یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: purple;">.:: </span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: gray;">ای مؤمنین! خدا را اطاعت کنید و از رسول و اولی الامرتان نیز فرمان ببرید (نساء/۵۹)</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: black;"> </span><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: purple;">::. </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong> </strong></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/12/etaat/#comments">22 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d8%b9%d8%a8%d8%af/" rel="tag">تعبد</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/12/etaat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سپیده دم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/11/sepide-dam/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/11/sepide-dam/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Feb 2008 21:20:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی (ره)]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
		<description><![CDATA[» و الفجر و لیال عشر .:: قسم به سپیده دم و شب‌های ده‌گانه ::. (فجر/۱و۲) - سلام الله علی روح الله! - امام خمینی(ره) در سایه‌ی بندگی خدا، ملتی رو از حضیض ذلت به اوج عزت رسوندند. - نگاه امام خمینی(ره) نسبت به زن، نگاه ویژه‌ای بود. در کلام ایشون، زن به گونه‌ای مؤثر<a href="http://kosaraneh.com/1386/11/sepide-dam/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: purple;"> </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: purple;">»</span></strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"> <span style="color: teal;">و الفجر و لیال عشر</span></span><strong> </strong></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">.::</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;"> قسم به سپیده دم و شب‌های ده‌گانه</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;"> <strong>::.</strong></span><strong><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;"> </span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">(فجر/۱و۲)</span><strong> </strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- سلام الله علی <strong>روح الله</strong>!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">-<strong> امام خمینی(ره)</strong> در سایه‌ی <strong>بندگی خدا</strong>، ملتی رو از حضیض ذلت به اوج عزت رسوندند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- نگاه <strong>امام خمینی(ره)</strong> نسبت به زن، نگاه ویژه‌ای بود. در کلام ایشون، زن به گونه‌ای مؤثر و توان‌مند معرفی می‌شه که آدم از زن بودنش احساس افتخار می‌کنه.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: purple;">»</span></strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"> <span style="color: teal;">هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون</span></span><strong> </strong></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 1pt 0 6pt;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">.::</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: teal;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">آیا کسانی که می‌دانند با آنان‌که نمی‌دانند برابرند؟</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #666699;"> </span><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">::.</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;"> (زمر/۹)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- بعد از مدت‌ها، اوج لذت خوندن و آموختن رو در جریان مطالعه‌ی چند کتاب از <strong>شهید آیت الله مطهری(ره)</strong>، دوباره تجربه کردم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 14pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: purple;">»</span></strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"> <span style="color: teal;">الجنة تحت اقدام الامهات</span></span><strong> </strong></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0 0 6pt;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">.::</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;"> بهشت</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #666699;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">زیر پای مادران است</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;"> <strong>::.</strong></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">(مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۸۰)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- برحسب اتفاق، قسمت آخر سریال <strong>ساعت شنی</strong> رو دیدم. نگاهش به مقام مادر، ستودنی بود و مقدس. بسی خوشوقت شدیم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- کم‌تر کسی رو به صبوری و فداکاری مادرم دیدم. خداوند حفظ‌شان کند!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: purple;"><span style="font-size: small;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma; color: purple;"><span style="font-size: small;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: purple;">»</span></strong><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"> <span style="color: teal;">ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وُدا</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: center; margin: 0 0 6pt;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">.::</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: teal;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">کسانی</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #666699;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، خداوند محبت آن‌ها را در دل‌ها می‌افکند</span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #666699;"> </span><strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;">::.</span></strong><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #cc99ff;"> </span><span style="font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma; color: #999999;">(مریم/۹۶)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">- حواریین از عیسی(ع) سؤال کردند: یا روح الله! مَن نُجالس؟ (با چه کسی هم‌نشینی کنیم؟)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">فرمود: با کسی که وقتی او را می‌بینید:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0 19.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #3366ff;">به یاد خدا بیفتید</span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #0541ff;">.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0 19.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #0541ff;">سخنانش بر عل</span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #0037e6;">م شما بیفزاید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0 19.3pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: #002cb8;">عملش شما را به کار خیر تشویق کند</span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0;" dir="rtl"><span dir="ltr"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">- چند تا از این دوست‌ها داریم؟</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/11/sepide-dam/#comments">17 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/" rel="tag">امام خمینی (ره)</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/" rel="tag">مادر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/11/sepide-dam/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقطه، سرخط</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/10/noghte-sar-e-khat/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/10/noghte-sar-e-khat/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 03:50:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[آخر خط]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
		<description><![CDATA[به آخر خط که رسیدی، بدون که مسیر رو اشتباه اومدی. مسیر درست آخر ندارد&#8230; به آخر خط که رسیدی ننشین زمین و زانوی غم بغل بگیر. البته ناراحتی هم دارد؛ اما خوشحال باش که فهمیدی؛ که خدا بهت فهماند. خب گاهی فهماندنش درد هم دارد. بلند شو تا دیر نشده برگرد. ببین از کجا به بیراهه زدی. به آخر<a href="http://kosaraneh.com/1386/10/noghte-sar-e-khat/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به آخر خط که رسیدی، بدون که مسیر رو اشتباه اومدی. مسیر درست آخر ندارد&#8230;</p>
<p>به آخر خط که رسیدی ننشین زمین و زانوی غم بغل بگیر. البته ناراحتی هم دارد؛ اما خوشحال باش که فهمیدی؛ که خدا بهت فهماند. خب گاهی فهماندنش درد هم دارد. بلند شو تا دیر نشده برگرد. ببین از کجا به بیراهه زدی.</p>
<p>به آخر خط که رسیدی؛ <strong>نقطه</strong> را بگذار؛ اما <span style="color: #006633;">یا حسین</span> بگو و بیا <strong>سر خط</strong>. خودش کمکت می‌کند.</p>
<p><span style="color: #006633;">یا حسین</span><span style="font-size: xx-small;"> (ع)</span>!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/10/noghte-sar-e-khat/#comments">34 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%ae%d8%b7/" rel="tag">آخر خط</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%87/" rel="tag">اشتباه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/10/noghte-sar-e-khat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطافت روح</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/10/letafat-e-rooh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/10/letafat-e-rooh/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jan 2008 00:12:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روحیه زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
		<description><![CDATA[کمی که در احوالات دوستانی که فعالند در جامعه، دقیق می‌شوم؛ تفاوتی را احساس می‌کنم میان روحیات آن‌هایی‌شان که در جریان فعالیت‌های کاری یا امور فرهنگی‌- مذهبی با آقایان در ارتباطند و آن‌هایی که ارتباطاتشان به جهت کاری، با آقایان کم‌تر است. می‌بینم که دسته‌ی دوم روحیه‌ی انعطاف‌پذیرتری دارند نسبت به دسته‌ی اول&#8230; با خود<a href="http://kosaraneh.com/1386/10/letafat-e-rooh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">کمی که در احوالات دوستانی که فعالند در جامعه، دقیق می‌شوم؛ تفاوتی را احساس می‌کنم میان روحیات آن‌هایی‌شان که در جریان فعالیت‌های کاری یا امور فرهنگی‌- مذهبی با آقایان در ارتباطند و آن‌هایی که ارتباطاتشان به جهت کاری، با آقایان کم‌تر است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">می‌بینم که دسته‌ی دوم روحیه‌ی انعطاف‌پذیرتری دارند نسبت به دسته‌ی اول&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">با خود فکر می‌کنم دلیلش باید روشن باشد. دسته‌ی اول به جهت برخورد با آقایان، و به خاطر حفظ حدود، مجبورند محکم‌تر باشند در رفتار و در گفتار؛ تا این‌که حد تقوا را رعایت کنند. این‌ها ناخواسته کم‌تر منعطف‌‌اند و برخی رفتارشان مردانه‌تر است و در بسیاری امور جسورانه‌تر رفتار می‌کنند. شاید بتوان خانم <a href="http://www.iricap.com/book.asp?id=106" target="_blank">مرضیه دباغ</a> را نمونه‌ای برجسته از این گروه دانست&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">دسته‌ی دوم اما بیش‌تر طبق طبیعت خود عمل می‌کنند و روحیه‌ی زنانه‌شان مشهودتر است&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;">و من احساس می‌کنم روحیه‌ی دسته‌ی دوم را بیش‌تر دوست دارم؛ بالاخره هر جنسی را خداوند برای کاری ساخته است!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height: 150%; text-align: justify; margin: 0;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/10/letafat-e-rooh/#comments">26 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%88%d8%ad%db%8c%d9%87-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">روحیه زنانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/10/letafat-e-rooh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دو راهی آزاد &#8211; دولتی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/09/2rahi/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/09/2rahi/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 17:58:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
		<description><![CDATA[(۱) الهام با معدل ۵/۱۸ دیپلم ریاضی‌اش را گرفته بود. درسش همیشه خوب بود؛ اما با این حال دو سال طول کشید تا از کنکور دانشگاه عبور کند. چون وضع مالی پدرش زیاد خوب نبود، تنها گزینه‌اش دانشگاه دولتی، از نوع روزانه‌اش بود، آن هم فقط شیراز؛ آخر دانشجوی شهر دیگر شدن خرج دارد! مرضیه<a href="http://kosaraneh.com/1386/09/2rahi/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0000;">(۱)</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">الهام با معدل <span style="text-decoration: underline;">۵/۱۸</span> دیپلم ریاضی‌اش را گرفته بود. درسش همیشه خوب بود؛ اما با این حال دو سال طول کشید تا از کنکور دانشگاه عبور کند. چون وضع مالی پدرش زیاد خوب نبود، تنها گزینه‌اش دانشگاه دولتی، از نوع روزانه‌اش بود، آن هم فقط شیراز؛ آخر دانشجوی شهر دیگر شدن خرج دارد! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">مرضیه اما با یک دردسری دیپلم گرفت و همان سال هم مثل خیلی‌های دیگر برای دست‌گرمی کنکور داد. وقتی کارنامه‌ی کنکورش را برایش گرفتم، معدلش جلب توجه می‌کرد: <span style="text-decoration: underline;">۱۰</span>. سراسری قبول نشد. خودش هم می‌دانست قبول نمی‌شود. نتیجه‌ی کنکور آزادش را هم به اصرار خانواده‌اش جویا شده بود. خودش می‌گفت: «مثل روز برام روشنه که قبول نمی‌شم؛ ولی مامان ‌اینا خیلی اصرار دارن که حتما نتیجه رو ببینم». با این که امتیازش در بعضی دروس منفی(-) بود؛ اما در یک رشته‌ی مهندسی ِ شهر شیراز قبول شده بود. بیش‌تر از همه خودش متعجب بود!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">مرضیه به برکت دانشگاه آزاد و جیب مبارک پدرش از شر همه‌ی آن سرزنش‌های دوران ۱۲ ساله‌ی تحصیلی خلاص شد و حالا برای خودش یک موقعیت اجتماعی دیگر پیدا کرده است&#8230;. و الهام که در دوران مدرسه، به‌اش می‌گفتند <strong>خانم مهندس</strong>، بعد از دو سال پشت کنکور ماندن، بالاخره قبول شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0000;">(۲)</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">حالا به جای الهام و مرضیه؛ امین و رضا را قرار بدهید و تأخیر دوساله‌ی نفر اول را برای ورود به بازار کار در نظر بگیرید&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0000;">(۳)</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">حالا فرض کنید که اولی به هر دلیلی نخواهد/ نتواند بیش‌تر از این، فرصت‌هایش را با پشت‌ کنکور ماندن از دست بدهد و اختیاری/ اجباری قید دانشگاه را بزند و وارد بازار کار بشود. اختلاف در موقعیت اجتماعی نفر اول و نفر دوم را بعد از چند سال تصور کنید&#8230; </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0000;">(۴)</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;">حالا تصور کنید وضع در آینده به همین صورت باقی بماند و فرزندان نفر اول با مشکلی مشابه مشکل پدرشان مواجه بشوند و فرزندان نفر دوم هم از تسهیلات ویژه‌ی مالی مشابه پدرشان برخوردار بشوند و &#8230;<span> </span>&#8230; &#8230; نتیجه؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0000;">(*) </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤¤¤</span> دو راهی آزاد &#8211; دولتی برای بعضی دو راهی است، برای بعضی یک راهی و برای بعضی هم بن‌بست!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤¤¤</span> علم بهتر است یا ثروت؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:left;margin:0;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;">راه زنده ماندن احکام دین، اجرای عدالت است</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:left;margin:0;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: green;"><span> </span>العدل حیاة الاحکام</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma;"> <strong><span style="color: purple;">::</span></strong> <span style="color: #999999;">حضرت علی علیه السلام </span><strong><span style="color: purple;">::</span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/09/2rahi/#comments">34 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/" rel="tag">دانشگاه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1/" rel="tag">کنکور</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/09/2rahi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیس پک</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/08/ice-pack/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/08/ice-pack/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Nov 2007 06:43:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[آیس‌پک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
		<description><![CDATA[۳- از کنار کافه که رد شدیم، گفت: من دلم بستنی کشیده؛ بیا بریم بستنی بخوریم. داخل که شدیم، یه نگاه به منوی کافه کرد و عین برق‌گرفته‌ها گفت: آخ جون آیس‌پک! چند دقیقه بعد، آیس‌پک‌ها روی میزمون بود. لیوان‌های بزرگی که پر بود از بستنی و کمی مخلفات. با دری بسته! و یک نی کلفت<a href="http://kosaraneh.com/1386/08/ice-pack/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">۳-</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> از کنار کافه که رد شدیم، گفت: من دلم بستنی کشیده؛ بیا بریم بستنی بخوریم. داخل که شدیم، یه نگاه به منوی کافه کرد و عین برق‌گرفته‌ها گفت: آخ جون آیس‌پک!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">چند دقیقه بعد، آیس‌پک‌ها روی میزمون بود. لیوان‌های بزرگی که پر بود از بستنی و کمی مخلفات. با دری بسته! و یک نی کلفت که بیشتر به شلنگ می‌موند! می‌گفت باید با تمام قدرت بمکی تا بستنی راه دراز نی رو طی کنه و بره تو حلقت&#8230; انصافا کار آسونی نبود؛ انرژی زیادی می‌طلبید! در حیرت از این نوع ابتکار نوش جان کردیم&#8230; بستنی‌ای که با یک قاشق، به راحتی خورده می‌شه رو باید با نی خورد و اسمش رو از بستنی به آیس‌پک تغییر داد و قیمتش رو ۴، ۵ برابر کرد؟!<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/106.gif" alt="" /></span><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">تغییر شیوه‌ی مصرف بستنی قدیم، اون رو تبدیل می کنه به آیس‌پک جدید! خنده داره! به اسم نوآوری، چقدر خودمون رو به تکلف میندازیم&#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">۲-</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> شیطون چه اسم مقدسی پیدا کرده: الیاس!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> </span><span style="font-size:9pt;line-height:200%;" lang="FA"><span style="font-family: Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">۱-</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> خوندن بعضی کتاب‌ها آدم رو به وجد میاره، بس که قشنگ‌اند. <a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9648523088/604-6701951-1563910" target="_blank">خدا خانه دارد</a>، <a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9646007093/604-6701951-1563910" target="_blank">باران خلاف نیست</a>، <a href="http://www.iricap.com/book.asp?id=106" target="_blank">خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)</a></span><span style="font-size: 8pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma; color: #666699;"> (که بالاخره بعد از چند ماه طلسمش شکست و تونستم بخونمش!)</span><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> &#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:200%;" lang="FA"><span style="font-family: Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;">۴-</span></strong><span style="font-size: 9pt; line-height: 200%; font-family: Tahoma;"> این هم تغییر دکوراسیون به جهت تنوع!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:200%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:200%;" lang="FA"><span style="font-family: Times New Roman;"> </span></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/08/ice-pack/#comments">43 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a2%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d9%be%da%a9/" rel="tag">آیس‌پک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/08/ice-pack/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زُهد زورکی!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/07/zohd-e-zooraki/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/07/zohd-e-zooraki/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Sep 2007 19:12:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دعا]]></category>
		<category><![CDATA[رمضان]]></category>
		<category><![CDATA[زهد]]></category>
		<category><![CDATA[شب قدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
		<description><![CDATA[انگار نمی‌توانم خواسته‌هایم را فراموش کنم و در دعاهایم، به خودم مشغول نشوم! قبل از دعا، خواسته‌ها را می‌گذارم‌شان گوشه‌ی ذهنم؛ اما آخر سر، از دستم در می‌روند! کاش در این شب‌ها، لیست دوستانم، آن‌قدر طولانی باشد که دیگر وقتی برای درخواست خواسته‌هایم نماند! دعایم کنید! © کوثر در کوثرانه &#124; 35 نظر &#124; برچسبها: دعا,<a href="http://kosaraneh.com/1386/07/zohd-e-zooraki/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">انگار نمی‌توانم خواسته‌هایم را فراموش کنم و در دعاهایم، به خودم مشغول نشوم!<br />
قبل از دعا، خواسته‌ها را می‌گذارم‌شان گوشه‌ی ذهنم؛ اما آخر سر، از دستم در می‌روند! <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/2.gif" alt="" />
</p>
<p align="right">کاش در این شب‌ها،</p>
<p align="right">لیست دوستانم، آن‌قدر طولانی باشد</p>
<p align="right">که دیگر وقتی برای درخواست خواسته‌هایم نماند!</p>
<p align="right"><span style="color: #006633;">دعایم کنید!<br />
</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/07/zohd-e-zooraki/#comments">35 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%b9%d8%a7/" rel="tag">دعا</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%b6%d8%a7%d9%86/" rel="tag">رمضان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%87%d8%af/" rel="tag">زهد</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%a8-%d9%82%d8%af%d8%b1/" rel="tag">شب قدر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/07/zohd-e-zooraki/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت و شنود (۲)</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Sep 2007 18:05:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[توبه]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[مکالمه با آیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
		<description><![CDATA[«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است» گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم&#8230; کاش می‌شد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت<a href="http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="color: #c0c0c0;">«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/2.gif" alt="" /><br />
گفتی:</span><span style="color: #009966;"> فانی قریب </span><br />
<span style="color: #993366;"><strong> .:: </strong></span><span style="color: #666666;">من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)</span><strong><span style="color: #993366;"> ::.</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم&#8230; کاش می‌شد بهت نزدیک شم<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال</span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"> </span><span style="color: #993366;"><strong>.:: </strong></span><span style="color: #666666;">هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و <span lang="fa">با صدای </span>آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/46.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">ألا تحبون ان یغفرالله لکم</span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"> <strong><span style="color: #993366;">.:: </span></strong></span><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma; color: #666666;">دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)</span><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma; color: #993366;"><strong> </strong></span><strong><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma; color: #993366;">::. </span></strong></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/38.gif" alt="" /><br />
گفتی:</span><span style="color: #009966;"> و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه </span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"> <strong><span style="color: #993366;"> .::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)</span> <span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: با این همه گناه&#8230; آخه چیکار می‌تونم بکنم؟<!--StartFragment --> <!--StartFragment --> <!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/22.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده </span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) </span><span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: دیگه روی توبه ندارم<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/29.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span lang="fa"><span style="color: #009966;">الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب</span></span><br />
</span><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong></span><span style="color: #666666;"> (ولی)<span lang="fa"> خدا عزیزه و دانا،</span> او <span lang="fa">آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه</span> <span lang="fa">(غافر/۲-۳</span>) </span><span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟  <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/17.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">ان الله یغفر الذنوب جمیعا</span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"> <strong><span style="color: #993366;">.:: </span></strong></span><span style="color: #666666;">خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/7.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">و من یغفر الذنوب الا الله</span><br />
<strong><span style="color: #993366;"> </span></strong><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)</span> <span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/8.gif" alt="" /> &#8230;  توبه می‌کنم<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/25.gif" alt="" /><br />
گفتی: </span><span style="color: #009966;">ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین</span><br />
<strong><span style="color: #993366;"> </span></strong><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)</span><span style="color: #993366;"><strong> ::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک<!--StartFragment --> <!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/6.gif" alt="" /><br />
گفتی:</span><span style="color: #009966;"> الیس الله بکاف عبده</span><br />
<span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)</span><strong><span style="color: #993366;"> ::.</span></strong></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/5.gif" alt="" /><br />
گفتی:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #009966;">یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما</span><br />
</strong></span><span style="font-size: xx-small; font-family: Tahoma;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن<span lang="fa">.</span> خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)</span> <span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;">با خودم گفتم: خدا&#8230; </span><span style="font-family: Tahoma;">خالق </span><span style="font-family: Tahoma;">هستی&#8230;<!--StartFragment --> با فرشته‌هاش&#8230;<!--StartFragment --> به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! &#8230; &#8230; &#8230;<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/20.gif" alt="" /><!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/20.gif" alt="" /> </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #ff0000;">*</span> <a title="گفت و شنود 1" href="http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/" target="_blank">گفت و شنود (۱)</a></span></p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/#comments">52 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d9%88%d8%a8%d9%87/" rel="tag">توبه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d8%af%d8%a7/" rel="tag">خدا</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86/" rel="tag">قرآن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%db%8c%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">مکالمه با آیات</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>52</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ثانیه شمار</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/03/sanie-shomar/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/03/sanie-shomar/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Jun 2007 08:46:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
		<description><![CDATA[چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. آفتاب کاملا بالا اومده بود؛ اما ساعت ۵:۳۰ رو نشون می‌داد. سعی کردم یه کم دیگه بخوابم. چشمام رو بستم&#8230; خوابم نمی‌برد. دوباره به ساعت نگاه کردم. هنوز ۵:۳۰ بود. متوجه ثانیه شمارش شدم. سر جاش وایستاده بود و هر یک ثانیه یک‌بار تکون خفیفی می‌خورد. داشت برای حرکتی<a href="http://kosaraneh.com/1386/03/sanie-shomar/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. آفتاب کاملا بالا اومده بود؛ اما ساعت ۵:۳۰ رو نشون می‌داد. سعی کردم یه کم دیگه بخوابم.<br />
چشمام رو بستم&#8230; خوابم نمی‌برد. دوباره به ساعت نگاه کردم. هنوز ۵:۳۰ بود. متوجه ثانیه شمارش شدم. سر جاش وایستاده بود و هر یک ثانیه یک‌بار تکون خفیفی می‌خورد. داشت برای حرکتی به اندازه‌ی یک ثانیه، تقلا می‌کرد؛ ولی توان لازم رو نداشت&#8230; باطریش خالی کرده بود.
</p>
<p align="justify">ساعت رو برداشتم، یه نگاه به ثانیه شمارش که انگار داشت جون می‌داد کردم. باطری رو با گوشه‌ی ناخنم بیرون آوردم و گفتم: «بیا! بیا که دیگه کاری ازت نمیاد! دیگه تموم شدی!»</p>
<p>ناخواسته یادم افتاد به وقتی که بیرونم می‌کشن و می‌گن : بیا! بیا که دیگه وقتت تمومه&#8230;<br />
فقط امیدوارم که توی اون لحظه برای یک ثانیه موندن تقلا نکنم.<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/46.gif" alt="" /></p>
<p align="justify">
<div></div>
<div><span style="color: #ff0000; font-size: xx-small;">&gt;&gt;&gt; </span><a href="http://www.rahpouyan.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=4721&amp;whichpage=35" target="_blank">حفظ قرآن به صورت اینترنتی&#8230; سوره‌ی مبارکه‌ی حجرات</a></div>
<div><span style="color: #ffffff;">.</span></div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/03/sanie-shomar/#comments">25 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/" rel="tag">زندگی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b1%da%af/" rel="tag">مرگ</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/03/sanie-shomar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هندوانه یا گردو؟!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/03/hendevaneh-ya-gerdoo/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/03/hendevaneh-ya-gerdoo/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 May 2007 19:54:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[گیاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
		<description><![CDATA[تا به حال به گیاه‌ها و انواع آن‌ها دقت کردید؟ دیدید چقدر متفاوتند؟! بعضی گیاهان ظریفند و حساس و برخی مقاومند و سخت. بعضی خودرو‌ هستند و در هر مکان مساعدی رشد می‌کنند و برخی را باید به شیوه‌ی گلخانه‌ای مراقبت کرد؛ چون‌که حساسند و آسیب‌پذیر. بعضی بوته‌اند و بعضی درختی تنومند. بعضی در کوهستان<a href="http://kosaraneh.com/1386/03/hendevaneh-ya-gerdoo/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا به حال به گیاه‌ها و انواع آن‌ها دقت کردید؟ دیدید چقدر متفاوتند؟!</p>
<p>بعضی گیاهان ظریفند و حساس و برخی مقاومند و سخت.<br />
بعضی خودرو‌ هستند و در هر مکان مساعدی رشد می‌کنند و برخی را باید به شیوه‌ی گلخانه‌ای مراقبت کرد؛ چون‌که حساسند و آسیب‌پذیر.<br />
بعضی بوته‌اند و بعضی درختی تنومند.<br />
بعضی در کوهستان به بار می‌نشینند و بعضی در زمین‌های نرم و مسطح.<br />
بعضی رشد عمودی دارند و به آسمان رو می‌کنند و برخی افقی رشد می‌کنند و در زمین پر حجم می‌شوند.<br />
بعضی را گیاه هرز گویند و از جا برکنند و بعضی دیگر را دارو خوانند و دُر بها دانند.<span style="color: #666666; font-size: xx-small;">(این جمله‌اش به سبک کلیله و دمنه بود!)<!--StartFragment --></span><span style="color: #000000;"> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/4.gif" alt="" /> </span><br />
بعضی ثمر می‌دهند و برخی نه.<br />
بعضی خود ظریفند و ثمرشان چون هندوانه و برخی بزرگند و قوی، و ثمری می‌دهند همچون گردو!<br />
بعضی گل می‌دهند و زیبا هستند، فقط! و برخی به خار می‌مانند ولی پُرمغزند.<br />
بعضی آب زیاد می‌طلبند و بعضی به چند قطره اکتفا می‌کنند.<br />
بعضی همیشه سرسبزند و بعضی دیگر چه زود زرد می‌شوند!<br />
بعضی از سرما زرد می‌شوند و بعضی را آفتاب می‌خشکاند.<br />
بعضی&#8230;</p>
<p>چقدر شبیه به ما آدمها!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/03/hendevaneh-ya-gerdoo/#comments">32 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86/" rel="tag">انسان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%af%db%8c%d8%a7%d9%87/" rel="tag">گیاه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/03/hendevaneh-ya-gerdoo/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حالا انتخاب کن&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1386/01/entekhab-kon/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1386/01/entekhab-kon/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2007 19:31:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خاک‌های نرم کوشک]]></category>
		<category><![CDATA[سعید عاکف]]></category>
		<category><![CDATA[شهید برونسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
		<description><![CDATA[امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم. پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم! سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی<a href="http://kosaraneh.com/1386/01/entekhab-kon/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.</p>
<p style="text-align: justify;">پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!<br />
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!<br />
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طوری شده مرکز ثقل توجه‌ام که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده&#8230;<br />
یادم افتاد به <span style="color: #000000;">شهید برونسی</span>&#8230; و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!</p>
<p style="text-align: justify;">و مقایسه کردم با خودم&#8230;&#8230; هع! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!</p>
<p style="text-align: justify;">امروز بهش بیشتر فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست&#8230; یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید&#8230; ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط&#8230;<br />
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا اسلام و کشورت؟!</p>
<p style="text-align: justify;">البته موضوع <span style="color: #000000;">شهید برونسی</span> خیلی فراتر از این حرف‌هاست&#8230; همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و &#8230; <span style="font-size: xx-small; color: #666666;">(حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)</span></p>
<p style="text-align: justify;">امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار <span style="color: #000000;">شهید برونسی،</span> یعنی اولویت مطلق دادن به اسلام و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده&#8230; <span style="font-size: xx-small; color: #666666;">(ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)</span></p>
<p><span style="color: #0033ff;">نتیجه این که:</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #990033;"><strong>.:: </strong></span>ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون <span style="color: #990033;"><strong>::.<br />
</strong></span><span style="font-size: xx-small; color: #cc0066;">کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.</span><span style="color: #3366ff;">(احقاف/۱۳)</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1386/01/entekhab-kon/#comments">50 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d8%a7%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b1%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%b4%da%a9/" rel="tag">خاک‌های نرم کوشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b9%d8%a7%da%a9%d9%81/" rel="tag">سعید عاکف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%b3%db%8c/" rel="tag">شهید برونسی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1386/01/entekhab-kon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت و شنود (۱)</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Jan 2007 19:42:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[مکالمه با آیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
		<description><![CDATA[«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است» گفتم: خسته‌ام  گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳) ::. گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴) ::. گفتم: غیر از تو کسی رو<a href="http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #c0c0c0;">«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»</span></p>
<p>گفتم: خسته‌ام <!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/2.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">لاتقنطوا من رحمة الله<br />
</span> <span style="font-size: xx-small;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/17.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">ان الله یحول بین المرء و قلبه</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"> <strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/63.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">نحن اقرب الیه من حبل الورید</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"> </span><span style="color: #993366;"><strong>.::</strong></span> <span style="color: #666666;">ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶)</span><span style="color: #993366;"><strong> ::.</strong></span></p>
<p>گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/29.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">فاذکرونی اذکرکم<br />
</span> <span style="font-size: xx-small;"> </span><span style="color: #993366;"><strong> .::</strong></span> <span style="color: #666666;">منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: تا کی باید صبر کرد؟<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/7.gif" alt="" /><br />
گفتی:<span style="color: #009966;"> و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا</span><br />
<strong><span style="color: #993366;"> </span><span style="font-size: xx-small;">.::</span></strong><span style="font-size: xx-small;"> </span><span style="color: #666666;">تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟<!--StartFragment --><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/106.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/۱۰۹)</span> <span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p>گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک&#8230; یه اشاره‌ کنی تمومه!<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/23.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم<br />
</span> <span style="font-size: xx-small;"> <strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)</span> <span style="color: #993366;"><strong>::.</strong></span></p>
<p>گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل&#8230;  اصلا چطور دلت میاد؟<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/12.gif" alt="" /><br />
گفتی:<span style="color: #009966;"> ان الله بالناس لرئوف رحیم</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">خدا نسبت به همه‌ی مردم &#8211; نسبت به همه &#8211; مهربونه (بقره/۱۴۳)</span><strong><span style="color: #993366;"> ::.</span></strong></p>
<p>گفتم: دلم گرفته<!--StartFragment --><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/46.gif" alt="" /><br />
گفتی: <span style="color: #009966;">بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">(مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/۵۸)</span> <strong><span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/5.gif" alt="" /><br />
گفتی:<span style="color: #009966;"> ان الله یحب المتوکلین</span><br />
<span style="font-size: xx-small;"><strong><span style="color: #993366;">.::</span></strong> </span><span style="color: #666666;">خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/۱۵۹)</span><strong> <span style="color: #993366;">::.</span></strong></p>
<p>گفتم: خیلی چاکریم!<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/8.gif" alt="" /><br />
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:</p>
<p><strong><span style="color: #009966;">و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره</span></strong><br />
<span style="color: #993366;"><strong>.::</strong></span> <span style="color: #666666;">بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/۱۱)</span><span style="color: #993366;"> <strong>::.</strong></span></p>
<p>گفتم:&#8230;<br />
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.<!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/2.gif" alt="" /></p>
<p><span style="color: #990099;"><br />
***</span><br />
<a title="گفت و شنود 2" href="http://kosaraneh.com/1386/06/goft-o-shenood-2/" target="_blank">گفت و شنود(۲)</a></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/#comments">51 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d8%af%d8%a7/" rel="tag">خدا</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86/" rel="tag">قرآن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%db%8c%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">مکالمه با آیات</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1385/10/goft-o-shenood-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باز هم منطق دیوونه!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1385/09/mantegh-e-divooneh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1385/09/mantegh-e-divooneh/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Dec 2006 13:40:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دغدغه]]></category>
		<category><![CDATA[هذیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
		<description><![CDATA[لطفا مزاحم نشوید! دارم درس می خوانم&#8230;!!! - هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند&#8230; هدف؟! هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه&#8230; و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره&#8230; و اونقدر<a href="http://kosaraneh.com/1385/09/mantegh-e-divooneh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">لطفا مزاحم نشوید!<br />
دارم درس می خوانم&#8230;!!!<!--StartFragment --> <!--StartFragment --> <!--StartFragment --> <img src="http://www.asmilies.com/smiliespic/happy/102.gif" alt="" /></p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;"><!--StartFragment --></span><span style="color: #000000;"> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/j0/book.gif" alt="" /> </span>- هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند&#8230;<br />
<!--StartFragment --><!--StartFragment --> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/950/upset.gif" alt="" /> هدف؟!<br />
هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه&#8230;<br />
و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره&#8230;<br />
و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه&#8230;</p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;"><!--StartFragment --></span><span style="color: #000000;"> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/j0/book.gif" alt="" /> </span>- لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)&#8230;<br />
<!--StartFragment --> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/950/upset.gif" alt="" /> با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.<br />
با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!</p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;"><img src="http://smilies.sofrayt.com/1/j0/book.gif" alt="" />- علم المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر&#8230;</span><br />
<!--StartFragment --> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/950/upset.gif" alt="" /> <a href="http://kosar21.persianblog.com/" target="_blank">منطق دیوونه!</a>&#8230; حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟<br />
انگار تازه داره معنی میشه&#8230;. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!</p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;"><img src="http://smilies.sofrayt.com/1/j0/book.gif" alt="" />- یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!</span><br />
<!--StartFragment --> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/950/upset.gif" alt="" /> چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!<br />
بس‌که ضعیفی&#8230; بس‌که کم‌ظرفیتی!<br />
پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!</p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;"><img src="http://smilies.sofrayt.com/1/j0/book.gif" alt="" />- عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی &#8230;</span><br />
<!--StartFragment --> <img src="http://smilies.sofrayt.com/1/950/upset.gif" alt="" /> از ترس او، سه نقطه!!!<br />
کلمه‌ی &#8230; دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!<br />
نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!</p>
<p align="justify"><span style="color: #009999;">- &#8230;<br />
ـ &#8230;<br />
ـ &#8230;</span>
</p>
<p align="justify"><a href="http://jalily.parsiblog.com/134594.htm" target="_blank">فرزندان غیر قانونی</a>&#8230; <a href="http://goldokhtar.parsiblog.com/135537.htm" target="_blank">فاطمه مسلمون شده</a>&#8230; <a href="http://www.persianblog.com/posts/?weblog=bivafaaa.persianblog.com&amp;postid=5973582" target="_blank">گفتند ستاره را نمی توان چید</a>&#8230; <a href="http://maah.blogfa.com/post-34.aspx" target="_blank">پدرم</a>&#8230; دلتنگی&#8230; وبلاگ نویسی&#8230; فرهنگ سازمانی&#8230;. نقطه‌ی پرگار&#8230;. چطوری مشتی؟!&#8230; صندلی داغ&#8230;. میم مثل مادر&#8230; خاک را به نظر کیمیا کنند&#8230; جامعه‌شناسی&#8230; تولدت مبارک&#8230; باب حادی عشر&#8230; خیلی دور&#8230; چرا در گنجه بازه&#8230; سمع الله لمن حمده&#8230; ناهار حاضره&#8230; دی‌سی شدی باز؟&#8230; شعر بگو&#8230; هنگ کرده&#8230; نامه بنویس&#8230; ماکس وبر&#8230; هنگ کرده&#8230; داد بزن&#8230; هنگ کرده&#8230; دیوونه شو&#8230; هنگ کرده&#8230; هنگ کرده&#8230; هنگ کرده&#8230;  <img src="http://smilies.sofrayt.com/aiw/fie.gif" alt="" /> <!--StartFragment --> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/35.gif" alt="" /></p>
<p align="justify"><!--StartFragment --><!--StartFragment --><!--StartFragment --><span style="color: #999999; font-size: xx-small;">یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!<!--StartFragment --></span><span style="color: #000000;"> <img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/71.gif" alt="" /></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1385/09/mantegh-e-divooneh/#comments">34 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%ba%d8%af%d8%ba%d9%87/" rel="tag">دغدغه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%87%d8%b0%db%8c%d8%a7%d9%86/" rel="tag">هذیان</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1385/09/mantegh-e-divooneh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

