اینترنت، تضاد یا وفاق اجتماعی؟!

– می‌دانیم که اینترنت «برای خودش» دنیایی است که در آن هر چه بخواهیم فراهم است؛ از سرتاسر دنیا. می‌توانیم در آن کاربرانی از همه‌ی اقشار را ببینیم؛ از سیاسیون بنام گرفته تا یک خانم خانه‌دار ساده.

– در اینترنت می‌توانیم هر طور که بخواهیم ظاهر شویم، در نقش یک دختر یا پسر، دانشجو یا دکتر، یک اصول‌گرا یا اصلاح‌طلب. می‌توانیم امروز در اینترنت شخصیتی داشته باشیم و فردا شخصیتی دیگر. حتی هر کدام از ما می‌توانیم در آنِ‌واحد چند نفر
باشیم! بدون این‌که کسی به ماهیت واقعی ما پی‌ببرد.

– از جنبه‌ی کاربردی و عملی (و نه ارزشی) آزادیم که در اینترنت هر طور می‌خواهیم عمل کنیم، هر جا می‌خواهیم سرک بکشیم و هر چه می‌خواهیم بنویسیم.

– این برای ما مقدور است که هر وقت از نوشته‌ای، یا صفحه‌ای خسته شدیم با یک کلیک، از آن خلاص شویم. یا هر موقع صحبت‌های آنلاین کسی حوصله‌مان را سر برد، با فشار یک دکمه او را خاموش کنیم!

– در اینترنت اختیار تصمیم‌گیری داریم. خودمان تصمیم می‌گیریم که ببینیم، بخوانیم، بگوییم یا نبینیم، نخوانیم و نگوییم. به راحتی به سمت آن‌چه که دوست داریم می‌رویم و به راحتی از آن‌چه که مورد نظرمان نیست خود را خلاص می‌کنیم.

درست برخلاف دنیای واقعی!

به نظر شما این تفاوت‌ها در دنیای مجازی و عالم واقع (وجود آزادی زیاد در اینترنت و محدود بودن انسان در جامعه‌ی حقیقی به‌واسطه‌ی قوانین اجتماعی و یا ارزش‌های فرهنگی) سبب تضاد رفتاری در دنیای حقیقی می‌شود و یا برعکس به افزایش جسارت افراد و نزدیک شدن هر فرد به «خود»ِ اصلی او کمک می‌کند ؟!

۱۴ دیدگاه

لبخند مادر

شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور!

 

از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوال‌هایی که جواب ندادم، نه به نتیجه‌ی کنکور و نه به جواب‌هایی که باید به بقیه بدهم.

کسی آهسته در می‌زند. از صدایش می‌فهمم که مادر است. صدای قلبم را می‌شنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چه‌‌کار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیه‌ی بچه‌ها چی‌کار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر می‌زند. رو می‌کنم به دیوار و به پهلو می‌خوابم. چشم‌هایم را می‌بندم و پتو را می‌کشم روی سرم.

مادر می‌آید تو و می‌نشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام می‌گذارد. منتظر رگبار سؤالاتش می‌شوم.

با مهربانی خاص خودش می‌گوید: «خسته‌نباشی عزیزم!»

چشم‌هایم را زیر پتو باز می‌کنم. چیزی نمی گویم.

– پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!

آرام گوشه‌ی پتو را بالا می‌زنم و سرم را بیرون می‌آورم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. مثل همیشه لب‌هایش می‌خندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لب‌هایش سر می‌خورد روی دستش و می‌افتد به لیوان شربت. بلند می‌شوم و می‌نشینم. لیوان را می‌گیرم و آرام آرام شربت را می‌نوشم و هر از چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم. او هم بی‌هیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.

شربت که تمام می‌شود، احساس می‌کنم دوست دارم جواب تک‌تک سؤالات نپرسیده‌اش را بدهم.

– مامان!… نمی‌دونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، این‌قدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌شدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همه‌مون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!

مادر لیوان را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی زمین. چیزی نمی‌گوید. انگار هنوز منتظر ادامه‌ی حرف‌های من است.

سرم را پایین می‌اندازم و با صدایی آرام، مثل بچه‌ای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی می‌کند و خودش را چنان مظلوم می‌گیرد که دل سنگ هم برایش آب می‌شود، می‌گویم:

– مامان! … اگر قبول نشم چی؟!

و بغض می‌پیچد توی گلویم و آن‌قدر فشار می‌دهد که رگ‌های خونی چشمم ملتهب می‌شوند و اشکم را درمی‌آورد!

مادر این‌بار به حرف می‌آید. بازوهایم را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید:

– اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول می‌شی. بعدش هم، به‌قدر کافی

تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون می‌شه!

بغض گلویم را رها می‌کند. سرم را بالا می‌آورم و به مادر نگاه می‌کنم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. لیوان شربت را برمی‌دارد، از اتاق بیرون می‌رود و در را آهسته می‌بندد.

چند لحظه چشمم به در می‌ماند…

دراز می‌کشم. دیگر صدای قلبم را نمی‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باز لبخند مادر را می‌بینم.

 

۱۲ دیدگاه

هندوانه‌های کمرشکن

.
هندوانه را دیده‌ای؟ وقتی می‌خواهی بلندش کنی لیز می‌خورد. یک‌ دستی نمی‌شود. هندوانه‌ی بزرگ که انتخاب کنی توی دستت نمی‌آید. پوست صاف و لیزش یک طرف، سنگینی‌اش هم یک طرف. هر طرفش را بگیری از دستت سُر می‌خورد. در می‌رود. مثل ماهی…

هندوانه را که می‌خری به قد و اندازه‌ی خودت هم نگاهی بینداز؛ تا نه کمر تو بشکند نه هندوانه!

۲۳ دیدگاه

اطاعت بی‌چون و چرا

 

کتابی را ورق می‌زنم. داستان جویبر و ذلفا را می‌خوانم. همان جویبر که مهاجری فقیر، کوتاه قد و نازیبا و سیاه‌رنگ بود و چون کسی را در مدینه نداشت، شب‌ها در مسجد می‌خوابید. و همان که پیامبر فرستادش به خواستگاری ذلفا، دختر زیبای زیاد ‌بن لبید انصاری، که از محترمین اهل مدینه و مکه بود؛ و همان ذلفا که به پدر‌ ِ متحیر از این خواستگاری گفت: «من باید راضی باشم و چون پیامبر او را فرستاده است من راضی‌ام» و به اعتبار پیامبر و بی‌هیچ تردید و درنگی، به همسری جویبر ِ فقیر و زشت‌رو درآمد.

 

به فکر فرو می‌روم و میزان فرمان‌بُرداری خودم را می‌سنجم… آیا من نیز نسبت به امر ولی‌ام(عج) این‌چنین مطیعم؟

و شاید کمی، میزان اهمیت عبادتِ تعبدی را درک می‌کنم…

 

یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم

.:: ای مؤمنین! خدا را اطاعت کنید و از رسول و اولی الامرتان نیز فرمان ببرید (نساء/۵۹) ::.

۲۲ دیدگاه

سپیده دم

» و الفجر و لیال عشر

.:: قسم به سپیده دم و شب‌های ده‌گانه ::. (فجر/۱و۲)

– سلام الله علی روح الله!

امام خمینی(ره) در سایه‌ی بندگی خدا، ملتی رو از حضیض ذلت به اوج عزت رسوندند.

– نگاه امام خمینی(ره) نسبت به زن، نگاه ویژه‌ای بود. در کلام ایشون، زن به گونه‌ای مؤثر و توان‌مند معرفی می‌شه که آدم از زن بودنش احساس افتخار می‌کنه.

» هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون

.:: آیا کسانی که می‌دانند با آنان‌که نمی‌دانند برابرند؟ ::. (زمر/۹)

– بعد از مدت‌ها، اوج لذت خوندن و آموختن رو در جریان مطالعه‌ی چند کتاب از شهید آیت الله مطهری(ره)، دوباره تجربه کردم.

» الجنه تحت اقدام الامهات

.:: بهشت زیر پای مادران است ::. (مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۸۰)

– برحسب اتفاق، قسمت آخر سریال ساعت شنی رو دیدم. نگاهش به مقام مادر، ستودنی بود و مقدس. بسی خوشوقت شدیم!

– کم‌تر کسی رو به صبوری و فداکاری مادرم دیدم. خداوند حفظ‌شان کند!

» ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وُدا

.:: کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، خداوند محبت آن‌ها را در دل‌ها می‌افکند ::. (مریم/۹۶)

– حواریین از عیسی(ع) سؤال کردند: یا روح الله! مَن نُجالس؟ (با چه کسی هم‌نشینی کنیم؟)

فرمود: با کسی که وقتی او را می‌بینید:

به یاد خدا بیفتید.

سخنانش بر علم شما بیفزاید.

عملش شما را به کار خیر تشویق کند.

 

– چند تا از این دوست‌ها داریم؟

 

۱۷ دیدگاه

نقطه، سرخط

به آخر خط که رسیدی، بدون که مسیر رو اشتباه اومدی. مسیر درست آخر ندارد…

به آخر خط که رسیدی ننشین زمین و زانوی غم بغل بگیر. البته ناراحتی هم دارد؛ اما خوشحال باش که فهمیدی؛ که خدا بهت فهماند. خب گاهی فهماندنش درد هم دارد. بلند شو تا دیر نشده برگرد. ببین از کجا به بیراهه زدی.

به آخر خط که رسیدی؛ نقطه را بگذار؛ اما یا حسین بگو و بیا سر خط. خودش کمکت می‌کند.

یا حسین (ع)!

۳۴ دیدگاه

لطافت روح

کمی که در احوالات دوستانی که فعالند در جامعه، دقیق می‌شوم؛ تفاوتی را احساس می‌کنم میان روحیات آن‌هایی‌شان که در جریان فعالیت‌های کاری یا امور فرهنگی‌- مذهبی با آقایان در ارتباطند و آن‌هایی که ارتباطاتشان به جهت کاری، با آقایان کم‌تر است.

می‌بینم که دسته‌ی دوم روحیه‌ی انعطاف‌پذیرتری دارند نسبت به دسته‌ی اول…

با خود فکر می‌کنم دلیلش باید روشن باشد. دسته‌ی اول به جهت برخورد با آقایان، و به خاطر حفظ حدود، مجبورند محکم‌تر باشند در رفتار و در گفتار؛ تا این‌که حد تقوا را رعایت کنند. این‌ها ناخواسته کم‌تر منعطف‌‌اند و برخی رفتارشان مردانه‌تر است و در بسیاری امور جسورانه‌تر رفتار می‌کنند. شاید بتوان خانم مرضیه دباغ را نمونه‌ای برجسته از این گروه دانست…

دسته‌ی دوم اما بیش‌تر طبق طبیعت خود عمل می‌کنند و روحیه‌ی زنانه‌شان مشهودتر است…

و من احساس می‌کنم روحیه‌ی دسته‌ی دوم را بیش‌تر دوست دارم؛ بالاخره هر جنسی را خداوند برای کاری ساخته است!

 

۲۶ دیدگاه

دو راهی آزاد – دولتی

(۱)

الهام با معدل ۵/۱۸ دیپلم ریاضی‌اش را گرفته بود. درسش همیشه خوب بود؛ اما با این حال دو سال طول کشید تا از کنکور دانشگاه عبور کند. چون وضع مالی پدرش زیاد خوب نبود، تنها گزینه‌اش دانشگاه دولتی، از نوع روزانه‌اش بود، آن هم فقط شیراز؛ آخر دانشجوی شهر دیگر شدن خرج دارد!

مرضیه اما با یک دردسری دیپلم گرفت و همان سال هم مثل خیلی‌های دیگر برای دست‌گرمی کنکور داد. وقتی کارنامه‌ی کنکورش را برایش گرفتم، معدلش جلب توجه می‌کرد: ۱۰. سراسری قبول نشد. خودش هم می‌دانست قبول نمی‌شود. نتیجه‌ی کنکور آزادش را هم به اصرار خانواده‌اش جویا شده بود. خودش می‌گفت: «مثل روز برام روشنه که قبول نمی‌شم؛ ولی مامان ‌اینا خیلی اصرار دارن که حتما نتیجه رو ببینم». با این که امتیازش در بعضی دروس منفی(-) بود؛ اما در یک رشته‌ی مهندسی ِ شهر شیراز قبول شده بود. بیش‌تر از همه خودش متعجب بود!

مرضیه به برکت دانشگاه آزاد و جیب مبارک پدرش از شر همه‌ی آن سرزنش‌های دوران ۱۲ ساله‌ی تحصیلی خلاص شد و حالا برای خودش یک موقعیت اجتماعی دیگر پیدا کرده است…. و الهام که در دوران مدرسه، به‌اش می‌گفتند خانم مهندس، بعد از دو سال پشت کنکور ماندن، بالاخره قبول شد.

(۲)

حالا به جای الهام و مرضیه؛ امین و رضا را قرار بدهید و تأخیر دوساله‌ی نفر اول را برای ورود به بازار کار در نظر بگیرید…

(۳)

حالا فرض کنید که اولی به هر دلیلی نخواهد/ نتواند بیش‌تر از این، فرصت‌هایش را با پشت‌ کنکور ماندن از دست بدهد و اختیاری/ اجباری قید دانشگاه را بزند و وارد بازار کار بشود. اختلاف در موقعیت اجتماعی نفر اول و نفر دوم را بعد از چند سال تصور کنید…

(۴)

حالا تصور کنید وضع در آینده به همین صورت باقی بماند و فرزندان نفر اول با مشکلی مشابه مشکل پدرشان مواجه بشوند و فرزندان نفر دوم هم از تسهیلات ویژه‌ی مالی مشابه پدرشان برخوردار بشوند و … … … نتیجه؟!

(*)

¤¤¤ دو راهی آزاد – دولتی برای بعضی دو راهی است، برای بعضی یک راهی و برای بعضی هم بن‌بست!

¤¤¤ علم بهتر است یا ثروت؟!

راه زنده ماندن احکام دین، اجرای عدالت است

العدل حیاه الاحکام :: حضرت علی علیه السلام ::

۳۵ دیدگاه

آیس پک

۳- از کنار کافه که رد شدیم، گفت: من دلم بستنی کشیده؛ بیا بریم بستنی بخوریم. داخل که شدیم، یه نگاه به منوی کافه کرد و عین برق‌گرفته‌ها گفت: آخ جون آیس‌پک!

چند دقیقه بعد، آیس‌پک‌ها روی میزمون بود. لیوان‌های بزرگی که پر بود از بستنی و کمی مخلفات. با دری بسته! و یک نی کلفت که بیشتر به شلنگ می‌موند! می‌گفت باید با تمام قدرت بمکی تا بستنی راه دراز نی رو طی کنه و بره تو حلقت… انصافا کار آسونی نبود؛ انرژی زیادی می‌طلبید! در حیرت از این نوع ابتکار نوش جان کردیم… بستنی‌ای که با یک قاشق، به راحتی خورده می‌شه رو باید با نی خورد و اسمش رو از بستنی به آیس‌پک تغییر داد و قیمتش رو ۴، ۵ برابر کرد؟!تغییر شیوه‌ی مصرف بستنی قدیم، اون رو تبدیل می کنه به آیس‌پک جدید! خنده داره! به اسم نوآوری، چقدر خودمون رو به تکلف میندازیم…

۲- شیطون چه اسم مقدسی پیدا کرده: الیاس!

۱- خوندن بعضی کتاب‌ها آدم رو به وجد میاره، بس که قشنگ‌اند. خدا خانه دارد، باران خلاف نیست، خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ) (که بالاخره بعد از چند ماه طلسمش شکست و تونستم بخونمش!)

۴- این هم تغییر دکوراسیون به جهت تنوع!

۴۳ دیدگاه

زُهد زورکی!

انگار نمی‌توانم خواسته‌هایم را فراموش کنم و در دعاهایم، به خودم مشغول نشوم!
قبل از دعا، خواسته‌ها را می‌گذارم‌شان گوشه‌ی ذهنم؛ اما آخر سر، از دستم در می‌روند!

کاش در این شب‌ها،

لیست دوستانم، آن‌قدر طولانی باشد

که دیگر وقتی برای درخواست خواسته‌هایم نماند!

دعایم کنید!

۳۵ دیدگاه