نگارهٔ چهل و دوم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ چهل و چهارم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ بیست و ششم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۰م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 175 نفر

    . درباره‌ی انقلاب و حوادث قبل و بعدش همه‌مان کم و بیش چیزهایی شنیده‌ایم. ولی مسلم است که این‌ها همه‌ی آن واقعیت‌هایی نیست که وجود داشته و اتفاق افتاده است.

    وقتی حرف از انتقال ارزش‌های نسل اول به نسل سوم پیش می‌آید، از خودم می‌پرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما می‌رسیده، اما نرسیده است؟

     

    انقلاب اسلامی

    انقلاب اسلامی

    بعد می‌گردم توی اطلاعاتم درباره‌ی انقلاب و ناخواسته تصاویری از راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها و شعارنویسی‌ها و … می‌آید جلوی چشمم. همان‌هایی که توی تلویزیون و بعضی کتاب‌ها و مجلات دیده‌ام. و به این فکر می‌کنم که آیا همه‌ی این آدم‌ها از انقلاب و فعالیت ضد رژیم، هدفی یکسان داشته‌اند؟ و توی ذهنم زن‌های بی‌حجابی مجسم می‌شود که در بین زن‌های محجب و چادری ایستاده‌اند و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهند. همان‌هایی که نمی‌دانم به چه دلیلی از توی فیلم‌های انقلاب حذف شده‌اند و اثر زیادی ازشان توی عکس‌ها هم نیست. آنچه که واضح است این است که گروه‌های مختلف، علی‌رغم اتحادشان در براندازی رژیم، هر کدام هدف‌های خاصی را دنبال می‌کرده‌اند که راه رسیدن به آن‌ اهداف از به زیر کشیدن رژیم می‌گذشته؛ و در واقع آنچه که میان آن‌ها مشترک بوده و ایجاد اتحاد کرده بود، حذف شاه بوده و نه هدف از سرنگونی آن.

    انقلاب اسلامی ایران

    انقلاب اسلامی ایران

    انقلاب ما به وصف «اسلامی» گره خورده است؛ ولی مسلماً همه‌ی آن‌هایی که علیه رژیم شاه فعالیت می‌کردند، به دنبال تشکیل یک «حکومت اسلامی» نبوده‌اند. واضح است که عده‌ای هم با مقاصد سیاسی سعی می‌کردند از این جنبش استفاده کنند؛ اما حتما کسان دیگری هم بوده‌اند که هدفشان از براندازی رژیم، نه تشکیل حکومت اسلامی بوده و نه یک تاکتیک سیاسی. البته خواسته‌ی رهبر این انقلاب قطعاً برپایی حکومت اسلامی بوده است؛ ولی اینکه مردم، هر کدامشان به چه امید و انگیزه‌ای درصدد راندن شاه بوده‌اند، چیزی است که برایم مجهول است.

    کاش می‌شد پای صحبت تک‌تک آن‌ها نشست و حرف‌هایشان را شنید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 2.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 20,173 نفر

    .
    بچه‌ها وقتی از سر شیطنت دسته گل به آب می‌دهند، مادرها معمولا به تناسب ابعاد دسته‌گل‌شان، پاسخی برایشان در نظر می‌گیرند؛ از غیظ و نگاه خشم‌آلود تا نوازش‌های سنگین گوش و این‌ها. اما وقتی این دسته‌گل را با همکاری بچه‌ی همسایه‌شان به آب می‌دهند؛ مادرها اغلب دچار بزرگ‌بینی در ابعاد دسته‌گل می‌شوند و غیظشان غلظت پیدا می‌کند. شاید چون از خانم همسایه به خاطر تربیت بد فرزندشان خجالت می‌کشند و احساس می‌کنند بچه با این کارش، دو تا خبط کرده؛ هم دسته‌گل به آب داده و هم آبروی آن‌ها را با این تربیتش ریخته است. تازه از این بدتر، کافی است بچه‌ی همسایه، خودش یک بار دیگر همین دسته‌گل را به آب بدهد؛ آن‌وقت است که مادر همسایه طلبکار می‌شود که بچه‌ی من که از این کارها بلد نبود، بچه‌ی شما یادش داده بود. فقط خدا کند که کار بیخ پیدا نکند که آن وقت است که پای گیس و گیس‌کشی به میان آید و چه بسا نیاز به مداخله‌ی پدرها بشود.

    شاید با دید منطقی هم که به این قضیه نگاه کنیم، به نتیجه‌ی مشابهی برسیم. وقتی یکی از اعضای خانواده کار اشتباهی می‌کند و خبر اشتباهش از در خانه بیرون نمی‌رود، نسبت به زمانی که خبرش به بیرون از خانه درز پیدا کرده است هم قضیه خیلی زودتر جمع می‌شود، و هم کدورت کمتری بین اعضای خانواده ایجاد می‌شود.

    این قاعده‌ی منطقی توی دنیای تشریع هم رعایت شده است و به خاطر همین هم هست که گناهکار تا وقتی گناهش علنی نشده است، یک عذاب دارد و وقتی علنی می‌شود حکم مجازاتش تغییر می‌کند. با علنی کردن گناه، هم یکی دو نفر بیشتر، جرئت تکرارش را پیدا می‌کنند و هم آن بُعد منفی شخصیت فرد، که خدا پنهانش کرده بوده، آشکار می‌شود. ستر عور بوده و حالا توسط خود بنده، کشف عور می‌شود و این چیزی است که خدا نمی‌پسندد. نکته‌ی خیلی لطیفی است که در آن هم بُعد اجتماعی در نظر گرفته شده است (نشر فساد)، هم بُعد فردی (کاهش مقبولیت فرد در جامعه)، و هم بُعد روان‌شناختی (ریختن قبح گناه).

    انگار خدا چند تا فرصت به آدم می‌دهد که خودش را اصلاح کند و مواظب باشد پل‌های پشت سرش را خراب نکند. اول می‌گوید اصلا گناه نکن؛ بعد می‌گوید حالا که کردی، آشکارش نکن، نگذار کسی بفهمد. و این‌ها فرصت‌هایی است که ما بعضا یکی‌یکی از دست‌شان می‌دهیم.

    حالا فکرش را بکن که به هر دلیلی مشتری یک موسیقی، یک وبلاگ نامتعادل(!)، یا یک فیلم خارجی شده‌ای که با عینک شرعی وقتی بهش نگاه می‌کنی، جای هیچ توجیهی ندارد و صرف جذابیت فوق‌العاده‌اش، دلیل دیگری برای شنیدن، خواندن یا دیدنش نداری. قدم اول این است که ازش دست برداری، قدم دوم این است که پرده‌ای که خدا روی این اشتباهت کشیده است، پاره نشود و کسی ازش مطلع نشود. توی این دو قدم اگر لغزیدی، لااقل مواظب قدم سوم باش. نکند ذوق‌زدگی زیادت، بشود شیپورچی تبلیغاتی آن کار، آن فیلم، آن موسیقی یا آن وبلاگ…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 196 نفر

    .
    امروز یک دفعه چشمم بهشان افتاد. به همه طرف می‌توانستند بچرخند و خم شوند؛ چپ، راست، بالا، پایین. همه‌ی سعی‌شان این بود که من را قائم نگه دارند تا تعادلم را حفظ کنم و نیفتم.

    برای اینکه موقع راه رفتن تعادل داشته باشیم، کف پا باید مماس باشد با زمین؛ یعنی با بدن یک زاویه‌ی ۹۰ درجه را بسازد. روی سطوح صاف، بدن زیاد مشکل ندارد، ولی روی سطح شیب‌دار –فرقی ندارد که شیبش به سمت بالا باشد، یا پایین و یا راست و چپ- باید این زاویه گاهی کمتر و گاهی بیشتر باشد تا هم کف پا مماس با زمین شود و هم بدن قائم بایستد. این کار را مچ پا خوب و دقیق انجام می‌دهد. آن‌قدر انعطاف دارد و کارش را خوب بلد است که آدم حتی متوجه وجودش نمی‌شود. من که تا حالا هیچ به این فکر نکرده بودم که «پا» چقدر با آدم راه می‌آید!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 248 نفر

    .
    هر چه به این فکر می‌کنم که لهجه‌ها و گویش‌ها چه ارتباطی به تُن صداها دارند، عقلم به جایی قد نمی‌دهد. اما می‌دانم که یک ارتباطی بین این‌ها هست.

    توی خوابگاه، از شهرهای مختلف دانشجو داریم؛ مشهد، ایلام، کرمانشاه، خرم‌آباد، کرمان، اصفهان و شیراز (بخوانید استان فارسی)، آذربایجان، تهران و ورامین و… . بعضی از بچه‌ها تن صدای خیلی بالایی دارند. اوایل برای فرار از تن‌های بالا، فقط به فکر چاره بودم؛ در اتاق را می‌بستم، تمرکز می‌کردم، خودخوری می‌کردم… . یک مدت بعد، علاوه بر همه‌ی این‌ها دقت هم می‌کردم! برایم جالب بود که تن صداها با توجه به گویش‌ها تغییر می‌کرد و آن‌هایی که هم‌شهری بودند، تن صدای نزدیک به هم داشتند. جالب اینجا است که مثلا آذری‌ها تن صدایشان، وقتی که فارسی حرف می‌زنند، با زمانی که ترکی صحبت می‌کنند فرق دارد.
    از بین همه‌ی این‌ها، تن صدای مشهدی‌ها و با فاصله‌ی کمی کردها و خرم‌آبادی‌ها بالاتر است. بعدش ورامینی‌ها ‌و  بعد آذری‌ها هستند. ایلام و اصفهان و کرمان تن صدای متوسطی دارند و شیرازی‌ها بسیار آرام صحبت می‌کنند. (بنابراین مزاحمتشان هم برای بقیه کمتر است!) ;;)
    و خدا صبر بدهد به من ِ شیرازی، وقتی که در حال خواندن یا نوشتن هستم و دوست مشهدی‌ام شروع به صحبت می‌کند. آن‌وقت است که صدایش می‌شود پتکی که هی می‌رود بالا و می‌آید پایین و می‌خورد بر فرق سر من! و البته خدا صبر مضاعفم بدهد وقتی که سرخوش است و با ورامینی‌ها و خرم‌آبادی‌ها گرم می‌گیرد و بگوبخندشان به راه است!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, آبان ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 411 نفر

    این چند سال حرف از کربلا که می‌شود، بعضی‌ها می‌گویند آدم باید دیوانه باشد که در این اوضاع ناامنی به عراق برود.

    همیشه برایم سؤال بوده است که وقتی اجل آدم مقدر است و زمانش مشخص، نگرانی ما بابت چیست؟

    در یک مقاله می‌خواندم که برخلاف تصور عموم، محیط خانه پرخطرتر از بیرون از خانه است و آدم توی خانه‌اش بیشتر تهدید به مرگ می‌شود! مگر محیطی پرخطرتر از جبهه‌ی جنگ هم هست که هر لحظه ممکن است چیزی بیفتد روی سرت و بفرستدت آن دنیا؟ این همه آدم رفتند جبهه و چیزی‌شان نشد و زنده برگشتند. چرا؟ چون حساب و کتاب مرگ این‌طورها که ما فکر می‌کنیم نیست.

    اجل هر کسی مقدر است. زمانش هر وقت که باشد گرفتار می‌شود و راه گریزی ندارد. کربلا رفتن یا نرفتن توفیری در زودتر مردن و دیرتر مردن آدم‌ها ندارد؛ همان‌طور که این همه آدم رفتند کربلا و سالم برگشتند.

    اصلا حالا که قرار بر رفتن است، چه بهتر که آخر زندگی آدم، در جایی مثل کربلا باشد!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من
    برچسب ها: , ,