گفت و شنود (۲)

«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی:
فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی:
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی:
و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبه عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی:
الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا… خالق هستی… با فرشته‌هاش… به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! … … …

* گفت و شنود (۱)

 

۵۴ دیدگاه

ثانیه شمار

چشمام رو باز کردم. صبح شده بود. آفتاب کاملا بالا اومده بود؛ اما ساعت ۵:۳۰ رو نشون می‌داد. سعی کردم یه کم دیگه بخوابم.
چشمام رو بستم… خوابم نمی‌برد. دوباره به ساعت نگاه کردم. هنوز ۵:۳۰ بود. متوجه ثانیه شمارش شدم. سر جاش وایستاده بود و هر یک ثانیه یک‌بار تکون خفیفی می‌خورد. داشت برای حرکتی به اندازه‌ی یک ثانیه، تقلا می‌کرد؛ ولی توان لازم رو نداشت… باطریش خالی کرده بود.

ساعت رو برداشتم، یه نگاه به ثانیه شمارش که انگار داشت جون می‌داد کردم. باطری رو با گوشه‌ی ناخنم بیرون آوردم و گفتم: «بیا! بیا که دیگه کاری ازت نمیاد! دیگه تموم شدی!»

ناخواسته یادم افتاد به وقتی که بیرونم می‌کشن و می‌گن : بیا! بیا که دیگه وقتت تمومه…
فقط امیدوارم که توی اون لحظه برای یک ثانیه موندن تقلا نکنم.

.
۲۵ دیدگاه

هندوانه یا گردو؟!

تا به حال به گیاه‌ها و انواع آن‌ها دقت کردید؟ دیدید چقدر متفاوتند؟!

بعضی گیاهان ظریفند و حساس و برخی مقاومند و سخت.
بعضی خودرو‌ هستند و در هر مکان مساعدی رشد می‌کنند و برخی را باید به شیوه‌ی گلخانه‌ای مراقبت کرد؛ چون‌که حساسند و آسیب‌پذیر.
بعضی بوته‌اند و بعضی درختی تنومند.
بعضی در کوهستان به بار می‌نشینند و بعضی در زمین‌های نرم و مسطح.
بعضی رشد عمودی دارند و به آسمان رو می‌کنند و برخی افقی رشد می‌کنند و در زمین پر حجم می‌شوند.
بعضی را گیاه هرز گویند و از جا برکنند و بعضی دیگر را دارو خوانند و دُر بها دانند.(این جمله‌اش به سبک کلیله و دمنه بود!)
بعضی ثمر می‌دهند و برخی نه.
بعضی خود ظریفند و ثمرشان چون هندوانه و برخی بزرگند و قوی، و ثمری می‌دهند همچون گردو!
بعضی گل می‌دهند و زیبا هستند، فقط! و برخی به خار می‌مانند ولی پُرمغزند.
بعضی آب زیاد می‌طلبند و بعضی به چند قطره اکتفا می‌کنند.
بعضی همیشه سرسبزند و بعضی دیگر چه زود زرد می‌شوند!
بعضی از سرما زرد می‌شوند و بعضی را آفتاب می‌خشکاند.
بعضی…

چقدر شبیه به ما آدمها!

۳۲ دیدگاه

حالا انتخاب کن…

امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.

پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله…

یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طوری شده مرکز ثقل توجه‌ام که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده…
یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!

و مقایسه کردم با خودم…… هع! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!

امروز بهش بیشتر فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط…
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا اسلام و کشورت؟!

البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرف‌هاست… همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)

امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار شهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به اسلام و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده… (ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)

نتیجه این که:

.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)

۵۰ دیدگاه

گفت و شنود (۱)

«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»

گفتم: خسته‌ام 
گفتی: لاتقنطوا من رحمه الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/۱۰۹) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک… یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل…  اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم – نسبت به همه – مهربونه (بقره/۱۴۳) ::.

گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/۵۸) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/۱۵۹) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/۱۱) ::.

گفتم:…
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.


***

گفت و شنود(۲)

۵۱ دیدگاه

باز هم منطق دیوونه!

لطفا مزاحم نشوید!
دارم درس می خوانم…!!!

– هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند…
هدف؟!
هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه…
و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره…
و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه…

– لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)…
با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.
با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!

– علم المنطق آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر…
منطق دیوونه!… حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟
انگار تازه داره معنی میشه…. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!

– یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

– عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی …
از ترس او، سه نقطه!!!
کلمه‌ی … دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!
نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!

– …
ـ …
ـ …

فرزندان غیر قانونیفاطمه مسلمون شدهگفتند ستاره را نمی توان چیدپدرم… دلتنگی… وبلاگ نویسی… فرهنگ سازمانی…. نقطه‌ی پرگار…. چطوری مشتی؟!… صندلی داغ…. میم مثل مادر… خاک را به نظر کیمیا کنند… جامعه‌شناسی… تولدت مبارک… باب حادی عشر… خیلی دور… چرا در گنجه بازه… سمع الله لمن حمده… ناهار حاضره… دی‌سی شدی باز؟… شعر بگو… هنگ کرده… نامه بنویس… ماکس وبر… هنگ کرده… داد بزن… هنگ کرده… دیوونه شو… هنگ کرده… هنگ کرده… هنگ کرده…  

یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!

۳۴ دیدگاه