طعم گس شب‌های تابستان

طعم گس شب‌های تابستانرختخواب را برده‌ام توی پذیرایی جلوی پنجره بلند حیاط انداخته‌ام. هوای اواخر شهریور شیراز کم از خود پاییز ندارد. نسیم شب‌های تابستان شیراز خنکا و یک رایحه خاص غیرقابل توصیف دارد که جای دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. خنکا و رایحه‌ای که می‌بردم به شب‌های تابستان بیست و چند سال پیش. وقتی ما نوه‌ها توی خانه مادربزرگ یا عمه جمع می‌شدیم و در خانه‌های بزرگِ آن روزها از این سو به آن سو می‌دویدیم، فریاد می‌زدیم و می‌خندیدیم.
شب که می‌شد رختخواب‌ها را توی حیاط، زیر سقف سیاه آسمان می‌انداختند و لابد با هزار مکافات مجبورمان می‌کردند دست از بازی بکشیم و برویم توی رختخواب. هرهر و کرکرکنان می‌پریدیم وسط تشک‌های خنک و قهقهه‌زنان می‌خزیدیم زیر پتوها. بعد کم‌کم سرها را بیرون می‌آوردیم و پتوها را تا زیر چانه بالا می‌کشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم، پچ‌پچ می‌کردیم و باز ریز می‌خندیدیم. تا بالاخره فریادهای «بخوابید!» و «بسه دیگه»ی بزرگ‌ترها ما را ناچار به سکوت می‌کرد. بعد چشم می‌دوختیم به سقف سیاه بالای سرمان و بین ستاره‌ها دنبال چراغ‌های چشمک‌زن هواپیماها می‌گشتیم.
یادم نیست عمه بود یا مادربزرگ که ستاره‌های آسمان را نشان‌مان می‌داد و می‌گفت هر کس یک ستاره توی آسمان دارد. و من می‌گشتم و پر نورترین ستاره را برای خودم انتخاب می‌کردم. و شب‌های بعد که آن را پیدا نمی‌کردم، ستاره پر نور دیگری را مال خودم می‌کردم.
گاهی بزرگ‌ترها دست‌هایشان را می‌کشیدند به طرف آسمان و با نوک انگشتان‌شان سعی می‌کردند به‌مان دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره‌های دیگر را نشان دهند. وقتی من نمی‌توانستم پیدایشان کنم، برادرم با نوک انگشتش دوباره توی آسمان برایم رسمشان می‌کرد. و من هیچ‌گاه دب اکبر و دب اصغر را پیدا نکردم. حتی بعدها که به مدرسه رفتم و تصویرشان را توی کتاب‌ها دیدم، به نظرم آمد این خطوط فرضی اتصال بین ستاره‌ها، هیچ شباهتی به هیچ خرسی ندارند.
از بین همه ستاره‌های آسمان چند باری توانستم خوشه پروین را بشناسم. و آن چهارتا ستاره‌ای که بابا می‌گفت صف کوچک نماز جماعت است؛ ستاره پرنورِ پیش‌نماز، جلوتر بود و سه ستاره دیگر در یک ردیف، پشت سرش ایستاده بودند. هنوز هم این چهار ستارهٔ جماعت تنها ستارگانی هستند که می‌توانم در آسمان پیدایشان کنم و یقین کنم که همان ستاره‌های دیشبی‌اند. همان‌ها که بابا می‌گفت هر وقت جهت قبله را در شب گم کردی، می‌توانی از روی آن‌ها پیدایش کنی.
ستاره‌ها را رها می‌کنم. غلتی می‌زنم و به پسرم می‌اندیشم. و به سقف‌های کوتاه آپارتمان‌های محصور این روزها. و به حیاط‌هایی که هر روز کمتر و کمتر می‌شوند. و به ستاره‌هایی که بیننده‌هایشان را از دست می‌دهند…
به این فکر می‌کنم که چطور طعم گس خنکای شب‌های تابستان و سقف سیاه پرستاره‌اش را به پسرم بچشانم…

۱ دیدگاه

دوستت…

همهٔ راه را
با توشهٔ «تو فرق داری» آمدم.

نقاب برداشته‌ای
یا توشه را اشتباه آورده‌ام
که این‌چنین شبیهی
به حسِ «دوست داشتن»؟!

.

گوش کنید(+)

۴ دیدگاه

معلّم‌بازی

عکس از محمدعلی طائبی

توصیهٔ همیشگی‌ام بود. هر سال بدون استثناء به بچه‌ها می‌گفتم: «مطمئن جواب بدهید! جوابِ غلطی که با اطمینان داده بشود، برای من ارزشش بیشتر از جوابِ درستِ با شک و تردید است». گاهی بدون این که بگویم جواب‌شان درست است یا غلط، مجبورشان می‌کردم جواب را محکم و بلند و با اطمینان تکرار کنند. آن‌قدر که باورشان بشود جواب‌شان درست است.
معیار خاصی برای این حساسیت و توصیه‌ام نداشتم، جز این که دلم می‌خواست بچه‌ها، آدم‌های بی‌زبانِ همیشه سر به گریبانِ تِته‌پِته‌کُنی نباشند. می‌خواستم سرشان را بالا بگیرند و ترسی از اشتباه نداشته باشند. حالا که فکرش را می‌کنم، به نظرم می‌رسد بعید هم نیست این خواسته، از خجالتی بودنِ خودم در آن سال‌ها ناشی شده باشد. خجالتی بودم و دوست داشتم نباشم. دوست داشتم بلند و محکم حرف بزنم و خواسته‌هایم را بی‌واهمه مطرح کنم؛ اما کسی نبود که هی توی گوش‌ام بخواند: «محکم باش! حرف‌ات را درست یا غلط، با اطمینان بزن!» کسی نبود به‌ام بگوید حرف غلطِ با اطمینان بهتر از حرف درستِ با شک و تردید است.
این روزها ولی، دوباره دارم معلم‌بازی درمی‌آورم. از بس جواب‌های سُست از خودم شنیده‌ام، به غیرتم برخورده و دست‌به‌کار شده‌ام. هی سر خودم داد می‌زنم که با اطمینان جواب بده؛ محکم حرف بزن؛ این‌قدر دو به شک نباش! بعد شاگرد می‌شوم و سرم را بالا می‌گیرم و اطمینان را تمرین می‌کنم. هی رفوزه می‌شوم و دوباره امتحان می‌کنم.
«خودم» معتقد است تا وقتی که یادم باشد معلم‌بازی دربیاورم و تا وقتی که مختصر لذتِ محکم بودن را می‌چشم و فراغتِ از ترس از دست دادن را تجربه می‌کنم، امید به شاگرداولی‌ام هست.

۱۰ دیدگاه

نمایشگاه کتابی که آب رفت

محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان می‌خواهد چند دقیقه‌ای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب می‌تابد به سرمان. باز بی‌حوصلگی، من را از جمع جدا می‌کند و می‌کشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا به‌اش سر بزنم. می‌روم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.

ظاهر سوله نشان می‌دهد از آن نمایشگاه کتابِ سال‌های پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتاب‌فروشی است. روی همهٔ کتاب‌ها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتاب‌ها تقریباً درهم و بدون دسته‌بندی خاصی چیده شده‌اند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتاب‌های جنگ می‌گردم؛ زندگی‌نامه و خاطره. چیز دندان‌گیری نمی‌بینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفه‌های بعدی می‌روم؛ سی‌دی و بازی فکری و بالشتک‌های قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیم‌بافت…

غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگ‌تر از اولی. کتاب‌ها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشارات‌شان توی قفسه‌های دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایه‌ای خاک نرم.

کتاب‌های جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمی‌توانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم می‌خورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیده‌ام. خیلی کم‌حجم‌تر از آن است که فکر می‌کردم. کتاب‌های بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینه‌ای که می‌توانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید می‌کنم . همین‌طور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکی‌ام را در ذهنم مرور می‌کنم و یادم می‌افتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حق‌التحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همین‌روزها به حسابم بریزد. با این حساب می‌توانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایان‌نامه‌ام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم می‌خواهد کتاب بخرم.

چند قفسهٔ دیگر را که چک می‌کنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید می‌شوم. از فروشنده می‌پرسم. می‌گوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم می‌خواهد مانده باشد.

با دست پر برمی‌گردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را می‌گیرم و بازْ گشتی می‌زنم بین قفسه‌ها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمی‌دارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» می‌بینم، آن را هم برمی‌دارم و می‌روم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میان‌سالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوان‌تری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را به‌ام داد. ریش‌های تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت می‌اندازد. زیاد طول نمی‌کشد که می‌فهمم پدر و پسر اند.

تا پسر مبلغِ پرداختی‌ام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سال‌های پیش سراغی می‌گیرم. دل‌شان بدجوری پر است. می‌گویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمی‌دانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمی‌گردد. پسر با دلخوری می‌گوید: «به کتاب که می‌رسه این‌جوریه اوضاع!» دلم می‌گیرد از این درد دل کوتاه.

کتاب‌ها را با بیست درصد تخفیف حساب می‌کند. خدا را شکر می‌کنم که در این بیابان، دستگاه کارت‌خوان دارند. ازش می‌خواهم کتاب‌ها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بی‌درنگ و منت قبول می‌کند.

بیرون که می‌آیم اثری از کاروان شش‌صد-هفت‌صد نفری‌مان نیست. می‌روم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا می‌کنم. روحانی‌ای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف می‌کند. از تسلطش معلومم می‌شود راویِ همین‌جاست و روزانه چندین بار همین صحبت‌ها را برای کاروان‌های مختلف تکرار می‌کند.

وسط روایت یادم می‌آید سراغ قفسه‌های سمت راست غرفهٔ کتاب‌فروشی نرفتم. به ذهنم می‌سپرم برگشتن، موقع تحویل کتاب‌ها سری به آن قفسه‌ها هم بزنم. روایت که تمام می‌شود، نوحه‌خوانی شروع می‌شود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایت‌های دیگر، وسطش حوصله‌ام سر رفته و راه افتاده‌ام بین قبور. سر شهید علم‌الهدی و همین‌طور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحه‌ای می‌خوانم و می‌روم داخل حسینیه. یاد سالی می‌افتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسک‌های سیاهی که وقتی زیر پا له می‌شوند صدای خرد شدن چیپس می‌دهند وول می‌خوردند.

روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دست‌نویس روی آن‌ها چاپ شده است. نزدیک‌تر که می‌روم می‌توانم متنِ نامهٔ شهید علم‌الهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم می‌آید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس می‌گیرم.

بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار می‌بینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیح‌اش را که می‌خوانم اسمش را به خاطر می‌سپارم و بنا را می‌گذارم بر خریدنش.

سر علم‌الهدی کمی خلوت‌تر شده است. از او تقویت حافظه را طلب می‌کنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. می‌آیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی می‌زنم…

چند دقیقه روی سکوی جلوی دکه‌ای که تعطیل است می‌نشینم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم می‌زند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» می‌روند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان می‌دهد. آرامش و لباس خاکی‌اش عجیب آدم را می‌برد به جبهه‌های هرگز ندیده!

نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی می‌زنم و می‌روم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی می‌شوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خوانده‌ام، وارد می‌شوم. هر چه فکر می‌کنم اسم کتاب یادم نمی‌آید. ناچار از فروشنده «دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی» را طلب می‌کنم. بی‌هیچ حرف و عکس‌العمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را به‌ام می‌دهد.

موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچه‌ها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله می‌روم. از بین کتاب‌های قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سی‌ام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب می‌کند. نگاهی به شناسهٔ کتاب می‌اندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سی‌ام رسیده. باید کتاب خواندنی‌ای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است می‌دهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفته‌اند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتاب‌هایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود می‌دهم. کتاب‌ها را تحویل می‌گیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره می‌کنم و می‌گویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر می‌کند و لبخندی می‌زند.

دو نایلون سنگین کتاب‌ها را به دست می‌گیرم و با غرور می‌روم سمت اتوبوس…

۱۲ دیدگاه

چرا طلبهٔ حضوریِ جامعه الزهرا نشدم؟

جامعه الزهراء- قم

جوابِ این سؤال خیلی ساده است. آن سال، تازه فهمیده بودم که برای دخترها هم حوزه‌ی علمیه وجود دارد! من که تازه آمادگی این جور دروس و این طور جَوها را پیدا کرده بودم، فرم ثبت‌نام حوزه‌ی علمیه‌ی خواهران (جامعه الزهراء قم) را گرفتم و پر کردم.

آن وقت هم مثل حالا، دو مرحله آزمون داشت؛ آزمون کتبی از درس‌های عمومی دبیرستان و مصاحبه‌ی حضوری. آزمون کتبی که اصولاً خیلی ساده است و بدون مشکل برگزار شد. برای مصاحبه که رفتم، دو مرحله را طی کردم. دو مصاحبه در دو اتاق مجزا.

سؤال‌هایش یادم نمانده، فقط می‌دانم یکی از سؤال‌های‌شان این بود که «تا به حال دور از خانواده بوده‌ی یا نه». گفتم: «نه» و وقتی سؤال کردند «چقدر تحمل دوری از خانواده رو داری»؛ گفتم: «سه روز! دقیقاً سر سه روز شدیداً دلتنگ می‌شوم!» این را که گفتم، مصاحبه‌گر گفت: «با این حساب که هر ماه یا تو باید بری خونه، یا اونا باید بیان اینجا دیدنت!»

و همین شد که در مصاحبه رد شدم! به همین سادگی!

 بماند که بعداً کلی شاکی شدم که «خب این چه وضعشه که اگه من راستشو بگم ردم می‌کنن و اگه دروغ گفته بودم قبول می‌شدم؟!»

اردیبهشت ۸۸

۳۲ دیدگاه

تفریحات سالم!

توی یک دوره از نوجوانی‌ام، یکی از تجربه‌های تازهٔ ترسناکم این بود که بایستم روبه‌روی آینه و عمیق به خودم نگاه کنم و از خودم بپرسم من کی‌ام؟ «من»‌ی که ورای این اسم و فامیل و چهره است، کیست؟ از کجا آمده؟ برای چی؟

بعد تصویری از کهکشان می‌آمد توی ذهنم که زمین، توی آن قدّ یک نوک سوزن بود. بعد یک طور عجیبی می‌شدم و باز می‌پرسیدم این «من» توی جهان بی‌انتهایی مثل ِ این، چه کاره است و چه جایگاهی دارد؟

بعد، از عدم درک این رابطه، یک حس عجیب دیوانه‌کننده به‌ام دست می‌داد. از جلوی آینه می‌رفتم کنار و دیگر به‌اش فکر نمی‌کردم.

توی یک دوره از نوجوانی‌ام، یکی از تجربه‌های تازهٔ ترسناکم این بود که بایستم روبه‌روی آینه و عمیق به خودم نگاه کنم و از خودم بپرسم من کی‌ام؟ «من»‌ی که ورای این اسم و فامیل و چهره است، کیست؟ از کجا آمده؟ برای چی؟ بعد تصویری از کهکشان می‌آمد توی ذهنم که زمین، توی آن قدّ یک نوک سوزن بود. بعد یک طوری می‌شدم و باز می‌پرسیدم این «من» توی جهان بی‌انتهایی مثل این چه کاره است و چه جایگاهی دارد؟
بعد از عدم درک این رابطه، یک حس عجیب دیوانه‌کننده به‌ام دست می‌داد. از جلوی آینه می‌رفتم کنار و دیگر به‌اش فکر نمی‌کردم.

۱۰ دیدگاه

قرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند

از فکه برمی‌گشتیم. حاج حسین یکتا برایمان حرف می‌زد. ساده. حرف‌هایی که این سال‌ها دیگر از مُد افتاده بود. حرف‌های کهنه‌ی نابی که راحت هضم می‌شد. به دل می‌نشست. بچه‌ها آرام شده بودند. آرام و بی‌قرار!

بعد از صحبت‌ها، چند دقیقه‌ای فرصت تفکر بود و نجوا. نجوا با شهدا و سید شهدا…

آخرین شب سفر بود. پادگان میشداغ. صحبت قرعه‌کشی کربلا شده بود. کتابچه‌ای که یک صفحه‌ی آن فرم مخصوص شرکت در قرعه‌کشی بود، قبلا در اتوبوس‌ها توزیع شده بود.

فرم را پر کرده بودیم. قبل از پیاده شدن، برگه‌اش را جدا کردم. باید جایی دم دست می‌گذاشتمش. قرآن جیبی‌ام را برداشتم. برگه را لای قرآن گذاشتم. قرآن را دو سال پیش از نجف گرفته بودم.

وسایل را گذاشتیم در محل اسکان و راهی حسینیه شدیم. برای نماز و شام. بعد از نماز بساط قرعه‌کشی به راه شد. فرم مشخصات را  جاگذاشته بودم. با دو رفتم قرآن را از محل اسکان بیاورم. دم در، یکی از خدام خواهر مانعم شد. گفت الان وقت شام است. بعد از شام می‌توانید بروید اسکان. گفتم فرم قرعه‌کشی را جا گذاشته‌ام. گفت دیگر دیر شده است. فرم‌ها را جمع کرده‌ایم و داده‌ایم به آقایان. بعد گفت خودشان همه‌ی اسامی را دارند.

دلم آرام نگرفت. لحظه‌ای تأمل کردم. خوش نداشتم خواهش و التماس کنم. خستگی خدام خوشرو و خوش‌برخورد را درک می‌کردم. برایش دردسر می‌شدم شاید.

با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتم. نشستم پیش نفیسه. گفتم نگذاشتند بروم. حاج حسین آمد. یکهو دلم لرزید. مضطرب و مستأصل به نفیسه نگاه کردم. از من بیشتر اضطراب داشت. گفت روی یک برگه اسمت را بنویس و نام کاروان را. بده بهشان.

گفتم فکر نمی‌کنم قبول کنند. با دست‌پاچگی و به سرعت، از دور و بری‌هایش برگه‌ای گرفت و خودکاری. داد دستم. گفت تو حالا بنویس!

نگاهش کردم. دستم لرزش داشت. اسمم را نوشتم و نام کاروان را. دادم دست نفیسه. بلند شد رفت جلو و داد به آقایانی که داشتند فرم‌ها را دسته‌بندی می‌کردند. یکی‌شان فرم را گرفت و نگاهی به آن یکی انداخت. چیزی گفت. نه معنی نگاهش را فهمیدم و نه کلامش را. کاغذ را گذاشت میان دسته‌ای از فرم‌ها.

بعد معلوم شد که اسامی همه را از مسئولین کاروان‌ها گرفته‌اند تا همه در قرعه‌کشی سهیم باشند و اسم کسی جا نماند.

چند سال بود شاهد مراسم این قرعه‌کشی بودم. التهابش زیاد بود. از هر کاروان نام یکی را به قرعه بیرون می‌آوردند. بعد، از بین آن‌ها باز قرعه‌کشی می‌کردند و یکی را انتخاب می‌کردند برای اهدای کمک هزینه‌ی سفر به کربلا.

قرعه‌کشی شروع شد. یکی یکی اسامی اعلام می‌شد. وسط قرعه‌کشی حاج حسین اعلام کرد چون امشب شب آخر میشداغ است و شما آخرین گروهی هستید که آمده‌اید جنوب، و به خاطر اینکه امسال آقا آمدند فتح‌المبین و همه‌مان را خوشحال کردند، به جای اینکه یک نفر را بفرستیم کربلا، از هر کاروان یکی را می‌فرستیم.

همه خوشحال شدیم. شانس رفتن بیشتر شده بود. حدود ۱۵ کاروان بودیم. حاج حسین بقیه‌ی اسامی را خواند. یک لحظه اسم خودم را از زبانش شنیدم. بُهتم زد.

بچه‌های دور و برم با خوشحالی فریاد زدند. به نفیسه نگاه کردم. انگار اسم خودش درآمده باشد؛ بغلم کرد. بچه‌ها یکی یکی آمدند تبریک گفتند، روبوسی کردند و هنوز سفر نرفته التماس دعا گفتند…

اوایل اردیبهشت، راهیان نور کمک هزینه را به حسابم واریز کرده بود. دوازدهم بود که فهمیدم. زنگ زدم به پدر. گفتم ثبت‌نامم کنید. گفت برای چه تاریخی؟ گفتم اگر پاییز بشود بهتر است؛ هوا ملایم‌تر است. بعد انگار تردید کرده باشم، گفتم حالا ببینید برای کی می‌شود. هر چه قسمت باشد.

چند دقیقه بعد با خواهرم در چت صحبت می‌کردم. پرسید برای میلاد حضرت زهرا (س) می‌خواهی بروی کربلا؟ پرسیدم میلاد کی است؟ گفت ۱۳ خرداد. حرکتشان یازدهم است. اواخر روز میلاد احتمالا می‌رسید به نجف.

در ذهنم گذشت روز میلادِ بانو در حرم علی(ع)؟ گفتم آره. خوب است. اسمم را بنویسید. خندید و گفت نوشته‌ایم. پدر تلفنی جا رزرو کرده است.

مست شده بودم. شاید هم گیج. حتی به اندازه‌ی یک چله گرفتن هم وقت نداشتم. فقط خودم می‌دانستم آن قرعه‌کشی و این تاریخ سفر چه معنایی دارد. دعا می‌کردم که در ساعات روز میلاد، به نجف برسیم.

حالا معلوم شده است تاریخ حرکت دهم است و کاروان یک روز قبل از میلاد به نجف می‌رسد، ان‌شاءالله. دلم دارد پر می‌زند برای مسجد کوفه و بین‌الحرمین…

۵۳ دیدگاه

زمین چیزی کم داشت

تازه کمی آرام شده بودم که اس‌ام‌اس برادرم رسید: «آقای بهجت فوت کرد».

چند لحظه‌ای در همان حال ماندم. دوباره خواندمش. ناباورانه پرسیدم «کی؟». جواب داد: «ظاهرا یکی دو ساعتی می‌شود».

دنیا دور سرم می‌چرخید. هنوز چشم‌هایم خشک نشده بود که دوباره اشک‌هایم سرازیر شد.

کفش‌هایم را برداشتم و بلند شدم. مجنون‌وار به اطراف، به خادمین حرم و به زائرین نگاه می‌کردم. پس چرا کسی عین خیالش نیست؟ چرا مردم راحت‌اند؟ چرا خدام هنوز دارند می‌خندند؟

یاد لحظه‌ی فوت امام افتادم. مردم دیوانه‌وار به هم خبرش را می‌رساندند و در سرزنان اشک می‌ریختند.

رفتم سمت ضریح. زائرین مثل همیشه با ازدحام دور ضریح می‌چرخیدند. خادمین خیلی عادی بودند. باید داد می‌زدم و به همه‌ی این آدم‌ها می‌گفتم که آیت‌الله بهجت فوت شده‌اند. باید همه را خبر می‌کردم تا کمی آرام شوم. چرا از بلندگوی حرم خبرش را اعلام نمی‌کردند؟

به خانم (ع) تسلیت گفتم و از حرم خارج شدم. بی‌قرار بودم. باید کاری می‌کردم. یادم افتاد به بیت آیت‌الله که تا حرم فاصله‌ای نداشت. به سرعت خودم را به انتهای خیابان ارم رساندم. یاد چند روز پیش افتادم که بعد از نماز ظهر از روبروی کوچه‌ی بیت گذشته بودم و اگر سی ثانیه زودتر رسیده بودم، آقای بهجت را دیده بودم.

روبروی کوچه جمعیتی ایستاده بود. عده‌ای که از فوت آیت‌الله بهجت خبر دار شده بودند، خودشان را به بیت رسانده بودند. ازدحام مردان در داخل کوچه، مانع از حرکت به سمت بیت می‌شد. مردانی آشکارا اشک می‌ریختند.

در بین صحبت‌های جمعیت شنیدم که ایشان در بیمارستان ولی‌عصر فوت کرده‌اند. آدرس را نمی‌دانستم. خواستم تاکسی بگیرم که خیلی اتفاقی دو تا دختر در کنارم ماشینی را به همان مقصد دربست کردند. باهاشان همراه شدم.

می‌دانستم که رفتن به بیمارستان دردی را دوا نمی‌کند؛ اما شاید کمی از این بی‌قراری می‌کاست. یادم افتاد به آن نماز صبحی که هفت‌هشت سال پیش پشت سر آقای بهجت خوانده بودیم. حسرت خوردم که هفت هشت ماه در قم بودم و دائما دیدار با آیت‌الله بهجت را به تأخیر می‌انداختم.

به بیمارستان رسیدیم. عده‌ای پشت در ایستاده بودند. خانمی قرآن می‌خواند. امیدوار بودیم پیکر ایشان را در هنگام خروج از بیمارستان ببینیم. جمعیت رفته رفته بیشتر می‌شد. معلوم شد تشییع جنازه فردا یا پس فردا انجام می‌شود و تا آن وقت پیکر ایشان از بیمارستان خارج نمی‌شود.

هر کس به گونه‌ای بی‌قرار بود. زنی که از شدت ناراحتی صدای گریه‌اش بلند شده بود، با تذکر شوهرش آرام‌تر اشک ریخت.

کسی روضه‌ی حضرت زهرا خواند و جمع همراهی‌اش کردند. کمی سبک شدیم.

آقای بهجت رفته بود. زمین چیزی کم داشت…

۲۸ دیدگاه

چهارده

تا همین چند وقت پیش توی خیابان ارم بود. روبروی ایستگاه اتوبوس، نزدیک درب شماره پانزده ِ حرم حضرت معصومه. اول که طبقه‌ی همکف‌اش را کردند سوهانی و فقط آن زیرزمین نُقلی برای خودشان مانده بود؛ بعد هم که کلا از آنجا رفتند.

فروشگاه محصولات فرهنگی نرجس… خیابان ارم، جای شلوغ قم است. خواسته و ناخواسته، تقریبا همیشه مسیرم از آنجا می‌گذشت.

صدای نوار نوحه‌اش همیشه بلند بود. نمی‌دانم چه حکمتی داشت که هر وقت از جلوی این مغازه رد می‌شدم، جواد مقدم (اگر اشتباه نکنم) داشت این شعر را می‌خواند: بی تو ای صاحب‌زمان… بی‌قرارم هر زمان…

و من انگار شرطی شده باشم، بی‌هوا منتظر بودم بعدش صدای انفجاری بشنوم و یکهو بنشینم و دستم را بگذارم روی سرم!

توی خوابگاه هم همین‌طور بود. زنگ موبایل زهره، مدتی این مداحی بود. وقتی گوشی‌اش زنگ می‌خورد، آن‌قدر به هم می‌ریختم که دستم به هر کاری بود، رها می‌کردم. صدای انفجار توی گوشم می‌پیچید و … آخر یک روز ازش خواستم زنگش را عوض کند.

دو سال پیش، در حسینیه‌ی رهپویان شیراز، در حال مداحی همین شعر بودند که یک‌دفعه صدای انفجاری بلند شد و پشت سرش همهمه و دود و … چهارده شهید.

– مشاهدات آن شب من
فیلم لحظه‌ی انفجار
عکس‌های تشییع پیکر مطهر شهدا
عکس‌های ۱۴ شهید

۱۳ دیدگاه

دیدار با رهبرم در فتح المبین

از شب قبلش گفته بودند که فردا صبح یک برنامه‌ی ویژه داریم؛ ولی نگفته بودند چه برنامه‌ای. هر چند اغلب بچه‌ها از روزی که یک چیزهایی راجع به سفر رهبری به جنوب شنیده بودند، حدس می‌زدند برنامه چیست.

شب، قبل از پیاده شدن از اتوبوس، درباره‌ی برنامه‌ی فردا که دیدار با رهبری بود چیزهایی گفتند و توصیه کردند که زودتر بخوابیم و صبح ساعت چهار و نیم بیدار باشیم به قصد حرکت.

صبح از معراج شهدای محمودوند حرکت کردیم به سمت فتح المبین. برخلاف تصور ما، دیدار عمومی بود! ساعت هشت و نیم فتح المبین بودیم. زود رسیده بودیم. پارکینگ خلوت بود. گفتند غیر از لباس‌های تن‌تان، چیزی همراه خودتان نیاورید!

از دو مرحله بازرسی دقیق -که بگویی نگویی، از شدت دقت زیاد، صدای بچه‌ها را درآورده بود- گذشتیم. چند ردیف جلو پر شده بود، اما هنوز نزدیک جایگاه جای خالی بود. مکان نشستن را جوری تنظیم کردیم که بدون مزاحمت یک جفت بلندگوی نزدیکمان، آقا را خوب ببینیم. زمین، سنگلاخی بود و کمی اذیت می‌کرد.

گه‌گاه شعارهای پراکنده‌ای داده می‌شد. روحانی‌ای در قسمت آقایان، بدون بلندگو مشغول صحبت شد. می‌گفتند آقای ذوالنور است که شب قبلش هم در شلمچه سخنرانی کرده بود. صدایش خیلی مبهم به ما می‌رسید. همین‌قدر فهمیدم که حماسی و پر شور، درباره‌ی ولایت‌مداری و درایت و بصیرت آقا می‌گفت.

خانم انتظامات نزدیک به ما، می‌گفت آقا ساعت ده و نیم می‌آیند. تا آن موقع هنوز خیلی مانده بود. آسمان نیمه‌ابری بالای سرمان، شروع کرده بود به نم‌نم باریدن. خانم‌ها روی تکه‌های کاغذ، برای آقا نامه می‌نوشتند و می‌دادند به انتظامات‌ها.

اردیبهشت دو سال پیش که آقا آمده بودند شیراز، هم در استادیوم حافظیه و هم در دیدارشان با طلاب و دیدارشان با دانشجویان شرکت داشتم. سابقه‌ی انتظار طولانی برای دیدن آقا را از قبل داشتم. اما در دیدارشان با طلاب و دانشجوها، یادم هست که هیئت عکاس و فیلم‌بردار، حدودا یک ربع-بیست دقیقه قبل از آقا می‌آمدند و در جایگاهشان قرار می‌گرفتند. یعنی یک جورهایی جاگیر شدن عکاس‌ها را نشانه‌ی آمدن آقا می‌دانستم.

اما این بار، ساعت از ده و نیم گذشت، شعارها داده شد، نم‌نم باران تمام شد، ابرها کنار رفت، عکاسان و فیلم‌بردارها آمدند، قرآن تلاوت شد و خبری از آقا نشد.

بعد از قرآن میکروفون را دادند دست یک «سردار» که بیست دقیقه درباره‌ی منطقه‌ی عملیاتی فتح المبین صحبت کند. هوا گرم شده بود و چند ساعت انتظار، خسته‌مان کرده بود. بیست دقیقه هم گذشت و سردار با اعلام اینکه «هنوز کسی بهم تذکر نداده، پس بازم وقت دارم» صحبت‌هایش را ادامه داد و آه از نهاد همه بلند کرد. حتی فیلم‌بردارها هم از این انتظار طولانی و گرمای زیاد، کلافه شده بودند.

از یازده گذشته بود که کسی پشت میکروفون شروع کرد به شعار دادن و ما تکرار می‌کردیم تا مثلا هماهنگ شویم برای لحظه‌ی ورود. تجربه‌ی دیدارهای قبلی ولی، از این حکایت داشت که این کارها سود چندانی ندارد. لحظه‌ی ورود آقا این‌قدر جمعیت به وجد می‌آید و شور می‌افتد توی جمع، که هر کس برای خودش چیزی می‌گوید؛ از شعار و قربان صدقه گرفته تا هق‌هق گریه‌ی خوشحالی و فریادهای «وای خفه شدم» و «هُل ندهید»!

وسط شعار دادن بود که صدای هلی‌کوپتر توجه همه را جلب کرد. چهار هلی‌کوپتر از سمت راست به طرف‌مان می‌آمد. انگار آقا تازه آمده بودند. فاصله‌ی هلی‌کوپتر سوم و چهارم کمی بیشتر بود. یک دسته پرنده -که احتمالا کبوتر بودند- دنبال هلی‌کوپتر دوم پرواز می‌کرد. هلی‌کوپترها، نمی‌دانم همه‌شان یا بعضی‌شان، دورتر از ما به زمین نشستند.

جمعیت بلند شده بود و دیگر نمی نشست. جایگاه از بین این جمعیت درست دیده نمی‌شد. قدِ بلند هم نداشتیم که این جور وقت‌ها غمی نداشته باشیم!

بعد از چند ساعت انتظار، آقا بالاخره آمدند. بعد از سه چهار سال، آمده بودند بازدید از مناطق. از بین جمعیت شور گرفته‌ای که سر از پا نمی‌شناخت، برای یکی دو لحظه، چهره‌ی نورانی آقا را دیدم. همهمه‌ی بدی شده بود. همه به جلو آمده بودند و فشار زیاد شده بود. با موج جمعیت چپ و راست می‌شدیم. امکان نشستن نبود. بعد از مدتی مقاومت، به عقب برگشتیم تا اقلا از دور، آقا را ببینیم و بتوانیم صحبت‌هایشان را بشنویم.

به خاطر جای خوبی که از دست داده بودم، دلم سوخت! گرما کلافه کننده بود. به سختی از فشار جمعیت خارج شدیم. جایی پیدا کردیم که هر چند دورتر بود به جایگاه، اما می‌شد آقا را دید و به حرف‌هایشان گوش داد. وسط صحبت‌ها، هلی‌کوپتری درست پشت جایگاه آقا، به زمین نشست.

آقا در صحبت بیست دقیقه‌ای‌شان، از راهیان نور تشکر کردند، روی ایمان رزمندگان تأکید کردند و نوید آینده‌ی درخشانی برای ایران دادند. مثل همیشه صحبت‌هایشان احساس شور و نشاط و امید زیادی در جمع پراکنده بود.

بعد از سخنرانی، جمعیت به سمت اتوبوس‌ها حرکت کرد. پارکینگ جای سوزن انداختن نداشت. قرار شد ما برای ناهار و نماز همانجا بمانیم تا جاده‌ها خلوت بشوند. یک ساعت بعد به سمت یادمان که رفتیم، نگاهم به جای خالی آقا افتاد. چقدر شب قبلش فکر کرده بودیم که اگر دیدار خصوصی باشد، به آقا چه بگوییم!
.

پی‌نوشت:

۱- این سفر هدیه‌ی حاج حسین یکتا به فعالان سایبری بود که در همایش هشت ماه نبرد سایبری که در تهران برگزار شده بود، قولش را داده بودند.

۲- سخنرانی رهبر معظم انقلاب در این دیدار را بشنوید.
۳- قسمت کوتاهی از این یادداشت در سایت خامنه‌ای دات آی‌آر کار شد.

۲۷ دیدگاه