حماسهٔ سیاسی ۹۲

11th-election-03۲۴ خرداد یک بار دیگر شاهد حماسهٔ سیاسی مردم ایران با مشارکت بالا و مطلوب بودیم. این را از الطاف خدا می‌دانم و او را به خاطر این نعمت بزرگ سپاسگزارم. این دوره، چند نکته انتخابات را برایم شیرین‌تر کرده بود:

۱. اولین و مهم‌ترین مطلب، درصد پایین بی‌اخلاقی‌ها در مناظرات کاندیداها بود.
۲. رفتارهای منصفانه‌تر میان طرفدارانِ کاندیداهای مختلف که به طور نسبی به نظرم بیشتر از دوره‌های قبل بود؛ چیزی که من اسمش را می‌گذارم بلوغ سیاسی. گرچه هنوز تا رسیدن به ایده‌آل بسیار فاصله داریم.
۳. به صحنه آمدن معترضین به انتخابات پیشین و اعتماد به همان سیستم انتخابات که در دور پیش آن را متهم به جعل و تحریف کرده بودند.
۴. و مهم‌تر از همهٔ این‌ها، ابطال ادعای بی‌اساس چهار سالهٔ گذشته مبنی بر تقلب در انتخابات و «بیرون کشیدن نام هر کس که “نظام” بخواهد». و جالب‌تر از همه، این که عدهٔ زیادی از همین دوستانِ اتهام‌زننده به نظام، پیش از انتخابات، جلیلی را به عنوان رئیس‌جمهور منتخب نظام می‌دانستند و با اطمینان دم از برنامه‌ریزی برای «بیرون آوردن نام وی از صندوق» می‌زدند. شاید تنها نکتهٔ منفی این موضوع، عدم شهامت همین دوستان بود در اعتراف به اشتباه چهار ساله‌شان که تلخی‌ها و هزینه‌هایی برای مردم و کشور در بر داشت که البته امیدوارم در آینده‌ای نه چندان دور، این شهامت و شجاعت و انصاف نیز در طیف وسیعی از آن‌ها به ظهور برسد.

 خوشحالم که انتخابات در یک فضای سالم و آرام برگزار شد و از آن بیشتر، خوشحالم از این که دوستان و هم‌طیفی‌هایم، در برخورد با نتیجهٔ نهایی انتخابات، متانت، قانون‌مندی، بلوغ و فهم خود را به بهترین شکل به رخ کشیدند و از تبریک به هواداران روحانی هیچ دریغ نکردند، همراه با آن‌ها حماسهٔ سیاسی را جشن گرفتند و هرگز در صدد جبران تلخ کردنِ شادی ۴ سال پیش، شادی آن‌ها را تلخ نکردند. خوشحالم که مردانگی کردند در مقابل ناجوانمردی.

یقیناً منصفین از همین طیف و نسل‌های آتی، و تاریخ، رفتار دو طیف ناموفق در انتخابات ۸۸ و انتخابات ۹۲ را مورد سنجه و قیاس قرار خواهد داد و به تفاوت میان متانت، قانون‌مندی، انسانیت و اخلاق آن‌ها معترف خواهد بود.

۲۹ دیدگاه

مناظرات و ورود به گود انتخابات

11th-election-01
انتخاب دقیق و مناسب آیهٔ منقوش بر دکور مناظرات، قابل تقدیر است

گزینش اصلح در انتخابات این دوره حقیقتاً کار مشکلی بود. حتی می‌توانم بگویم هنوز هم هست. یک هفته تا زمان انتخاب مانده و خدا می‌داند سیبی که به هوا رفته، تا به زمین برسد چه چرخ‌ها خواهد خورد.

آنچه که به انتخابِ نزدیک به نهایی‌ام کمک کرد، همین دو مناظرهٔ اخیر بود (مناظرات ۱۵ و ۱۷ خرداد) که تمایز میان کاندیداها را بیش از پیش روشن کرد.

غرضی را انسان صادق و دلسوزی دیدم و اتفاقاً شنیده‌ام که در این مناظرات رأی‌هایی هم جذب کرده است. اما او را فاقد برنامه‌های عمیق و ناتوان در مدیریت و اجرا دیدم و دیدگاه‌هایش با نظراتم فاصله داشت.

در بین دو نامزد اصلاحات، عارف را با وجود این‌که زود جوش می‌آورد، یک سر و گردن و بلکه بیشتر، از روحانی بالاتر دیدم. انسانی جدی است که برخلاف روحانی که تکیه‌اش به حرف‌های سطحی کوچه‌بازاری است، بیشتر اهل تعمق است و به نظر صادق می‌آید و اخلاق‌مندتر. یعنی اگر دیدگاه‌هایم با دیدگاه‌ها و مبناهای اصلاح‌طلبان هماهنگ بود، در رأی دادن به عارفِ اهل فکر، نسبت به روحانی تردید نمی‌کردم. امیدوارم که عارف تا آخر بماند و اگر قرار است یکی از این دو کناره بگیرد، روحانی باشد. هم‌الان هم توصیه‌ام به اصلاح‌طلبان این است که در انتخاب عارف تردید نکنند. با وجود اختلافات فکری‌ای که با این حزب دارم، ترجیح می‌دهم افسار کشورم در دستان یک آدم عمیق‌تر باشد تا یک انسان سطحی با شعارهای روشنفکرانه. گرچه که همان‌طور که معترف‌م درجهٔ خودباختگی و ارادت عارف نسبت به بعضی اعضای حذبش آن‌قدر زیاد است که او را به عدم استقلال در تصمیم‌گیری‌هایش دچار کرده و عملاً افسار مدیریت اجرایی کشور را در دستان خاتمی و هاشمی واخواهد نهاد، روحانی را هم وسیلهٔ جلب آرایی بیش نمی‌بینم و با انتخاب او هم، کسان دیگری فرمان خواهند راند.

اما در میان اصول‌گرایان که البته در نوع و درجهٔ اصول‌گرایی‌شان با هم تفاوت دارند، از ابتدا رضایی و حداد جزو گزینه‌هایم نبودند. دکتر حدادعادل که البته ارادت و علاقهٔ زیادی به‌ش دارم و از صمیم قلب برایش احترام قائل‌م، در این مناظرات پایبندی به آرمان‌های انقلاب، اخلاق‌مداری و مثبت‌اندیشی‌اش را به خوبی به معرض نمایش گذاشت و جسارت و جرئتش را در حق‌گرایی و حق‌گویی نشان داد. گرچه که در یکی دو مورد، در صحبت‌هایش شخص‌محوری داشت که به نظرم شایستهٔ ایشان نبود، اما در کل حضورش در این مناظرات به علاقه و ارادتم افزود. تنها مسئله شاید، تردید در توانایی اجرایی ایشان است و ضعیف دیدن ایشان در عرصهٔ سیاست که اتفاقاً یکی از دلایلش را رو بودن و صداقت زیاد ایشان می‌دانم.

اما میان سه کاندیدای دیگر، یعنی دکتر ولایتی که به نظرم کارنامهٔ درخشانی داشت و دکتر قالیباف که در اجرا خوب ظاهر شده بود و دکتر جلیلی که البته شخصیتش برایم بسیار مبهم بود، دو هفته‌ای سرگردان بودن و بدون تعیّن. چیزی که من را بیش از هر چیز دربارهٔ قالیباف مردّد می‌کرد، یکی بریز و بپاش‌های شهرداری تهران بود، یکی زندگی مرفه خود قالیباف که نگرانم کرده بود از این که دردِ نداری را نفهمد، مورد دیگر وجود بعضی از طرفداران دو رویی که در ستادهای ایشان مشغول فعالیت شده‌اند در حالی که تا همین چند ماه پیش از منتقدین جدی او بودند و در مواردی حتی نسبت به او ابراز انزجار می‌کردند، و دیگری که برایم بسیار مهم بود، عدم صداقت در رفتار و تکلّفی بود که در قالیباف می‌دیدم. از میان این موارد به جز مورد دوم که در میان صحبت‌هایش تا حدودی برایم رفع شد، مابقی به قوت خود باقی بود و البته در مناظرهٔ فرهنگی، دیدگاه‌های نه چندان دلچسب و نه چندان روشن و مقبول فرهنگی‌اش به این موارد اضافه شد.

با این حال توان اجرایی خوب او و برنامه‌ریزی و تلاش چندساله‌اش برای ریاست جمهوری، از او یک کاندیدای آماده ساخته که عقیده دارم در مناظرهٔ آخر با خارج شدن از لاک خود و درآمدن از آن حالتِ زیادی بچه‌مثبت بودن و کاری به کار بقیه نداشتن بیرون آمد و چند انتقاد کرد به یکی دو تا از کاندیداهای دیگر که کمی نقاب مصنوعی‌ای که به چهره داشت را کمرنگ کرد. گرچه که میل به قدرت در او به وضوح قابل مشاهده است.

ولایتی را یک انسان پخته در عالم سیاست و خصوصاً در حوزهٔ سیاست خارجه که امروز به آن خیلی نیازمندیم می‌دیدم و آدم بی‌حاشیه و بی‌سروصدایی که این را هم در این دورانِ سیاست‌زدگی دولت و سیاسیون، غنیمت می‌شمردم. در برنامه‌ها و مناظراتش ولی، چندان برنامه و رویکرد دندان‌گیری ندیدم و امروز در مناظرهٔ آخر به کلی از خیرش گذشتم.

سعید جلیلی را بیش از هر چیز، طرفداران افراطی‌اش به چشمم بد کرد با آن بازی‌های به عقیدهٔ من نمایشیِ ارسال پیامک و دعوت از جلیلی قبل از ثبت نام‌ش. البته این حرف و شعارِ -به ظاهر- منفی که او یک احمدی‌نژاد دیگر خواهد بود، برایم در حد یک حرف و شعار بود مگر زمانی که خودم به این نتیجه می‌رسیدم که او جامع جمیع صفات منفی احمدی‌نژاد است؛ دلیلی ندارد که هر کدام از اعضای یک دولت را نمونه‌ای بی‌کم و کاست از رئیس آن دولت بدانیم. ضمن اینکه دکتر جلیلی در برنامه‌هایش در سیما انتقادات ضمنی‌ای به برخی رفتارها و مدل‌های مدیریتی احمدی‌نژاد داشت که خود نشان از تفاوت مدل‌های اجرایی این دو فرد دارد.

اما در مناظرهٔ دوم، دیدگاه‌های فرهنگی‌اش را بسیار پسندیدم و بسیار نزدیک به دیدگاه‌ها و باورهای خودم دیدم، خصوصاً مواردی که در مورد مادر و نقش زنان گفت بسیار مورد تأییدم بود، با وجود اینکه مورد انتقاد بسیاری از دوستانم قرار گرفت که قویاً معتقدم این نارضایتی بیش از هر چیز ناشی از سوء‌برداشت احتمالی است که از صحبت‌های او شده و البته و البته که تأثیر جریان‌های زیرخاکی فمینیستی را در این نارضایتی‌ها بی‌تأثیر نمی‌دانم. در این مورد عمری اگر باقی بود، مطلبی مجزا خواهم نوشت. (مطلب را می‌توانید در اینجا بخوانید)

سعید جلیلی در مناظرهٔ سوم هم خوب حاضر شد و مثل حدادعادل تمام‌قد در برابر تحمیل‌ها و هر آنچه که عزت کشور را خدشه‌دار کند جبهه گرفت. اما همچنان توان اجرایی او برایم محل تردید است و به درستی، دیدگاه‌های اقتصادی‌اش برایم روشن نشده است.

با این حال، امروز وضع بسیار بهتری دارم نسبت به ده روز پیش که انتخابات خارج از گود را نوشتم و البته از این وضعیت و از انتخابی که بعد از دقت در احوال و برنامه‌های کاندیداها تا حدود زیادی به آن رسیده‌ام، راضی‌ام.

اعتراف می‌کنم که مناظرات و فرصتی که صداوسیما فراهم آورد، در جابجایی و تغییر آراء بسیار مؤثر بود. امیدوارم هر کسی که بر سر کار می‌آید، مقتدر و موفق ظهور کند و کمتر در معرض دست‌کاری‌ها و مانع‌تراشی‌های مافیای قدرت و ثروت در کشور قرار بگیرد.

۱۱ دیدگاه

داستانک: غُرغُرویی که متفکّر شد

روزی روزگاری غرغرو که همهٔ اهالی دِه، به غر زدن‌های زیادش می‌شناختنش، به یه آدم تازه‌وارد برخورد کرد. تازه‌وارد که از وقتی پا گذاشته بود توی ده، اسم غرغرو رو زیاد شنیده بود، بهش گفت: «همه می‌گن تو روز و شب غر می‌زنی و زندگیِ خیلی سختی داری. ولی هیچ‌کس نمی‌دونه چی ناراحتت کرده که همه‌ش غر می‌زنی. واقعاً چه اتفاقی برات افتاده که سال‌هاست، روز و شب غر می‌زنی؟»

غرغرو که انگار انتظار هر سؤالی رو داشت الّا این یکی، ساکت شد و فکر کرد. هی قدم زد و فکر کرد و قدم زد و فکر کرد و قدم زد…

۱ دیدگاه

توهم

تحکمیک روز می‌زند و اتفاقی یا از روی بعضی کارهای درخوری که انجام داده‌ایم، وصل می‌شویم به بالاترها. ماورایی فکر نکنیدها! منظورم وصل شدن به ارگان‌ها یا آدم‌های بالادست‌تری است. جاهایی که وهم برمان می‌دارد مجوز هر کاری داریم. قدرتش را هم.

همین توهم می‌زند همه چیز را خراب می‌کند. می‌شویم آدم‌هایی که به خودمان اجازه می‌دهیم صلاح بقیه را تعیین کنیم، در کارشان تجسس کنیم، وارد محدودهٔ شخصی‌شان شویم و زیر نظرشان داشته باشیم.

کارها و افکارمان می‌شود میزان حق و باطل. اگر رفتاری را قبول داشتیم، حق است؛ اگر قبول نداشتیم، باطل است. می‌شویم فرشته‌صفتانی که عدول از حق و راستی در رفتار و گفتارمان غیرممکن می‌شود. رویین‌تنانی که هیچ کس را یارای مقابله با ما نیست. هر کس بر اساس تشخیص ما دست از پا خطا کرده باشد، می‌دهیم پدرش را در بیاورند!

از آنجا که آدم‌های مهمی شده‌ایم، همه می‌خواهند ما را به زیر بکشند. بقال و قصاب و همکار و همسایه و فامیل و دوست و آشنا، همه بدخواه‌اند و از حرف‌هایشان منظور خاصی دارند. تجمع بیش از دو نفر در اطراف ما، بدون حضور ما ممنوع است و توطئهٔ براندازی.

این جایگاه، جایگاه خوبی است؛ بهشتِ دنیا است اصلا. هر کاری که برای بقیه ناشایست باشد، برای ما بر اساس مصالح شایسته است و روا.

خوش و بش با نامحرم برای همه حرام است، برای ما حلال که هیچ، گاهی برای شناخت آدم‌ها واجب می‌شود. تهمت زدن به آدم‌ها برای همه حرام است، برای ما یا مباح است یا واجب که دیگر اسمش تهمت نیست، «رو دست زدن» است! افشای راز مردم برای همه قبیح است و نامردی، برای ما رو کردن ابعاد پنهان زندگی کسانی که به ما اعتماد کرده‌اند، یک کار مصلحتی است و ارشادی. تجسس در کار آدم‌ها برای همه «فضولی» است، برای ما «فوت و فن کار» است. راپورت‌گیری از بقیه برای همه زشت و خاله‌زنکی است، برای ما خبرگرفتن از آدم‌ها ژانر اطلاعاتی است.

برای خودمان آدم‌ها را دسته‌بندی می‌کنیم، یکی را وارد حلقهٔ بازی می‌کنیم و یکی دیگر را بر مبنای ذهن خلاق و خیال‌انگیزمان مهرهٔ سیاه‌ش می‌کنیم. مهره‌ها را جابجا می‌کنیم… آدم‌ها را بالا می‌بریم و پایین می‌آوریم. خواستیم مهره اضافه می‌کنیم، دوستش نداشتیم از بازی خارجش می‌کنیم. اگر کسی توی این بازی حرف گوش کن بود، مخلص است و کاری و بی‌ادعا؛ اگر جسارت کرد و زیر بار حرف ما نرفت، مزدور است و منافق و نفوذیِ بیگانه.

خلاصه که خوش‌ایم برای خودمان. خوش‌ایم در این دنیا و سرخوشانه و دور همی، هیزم جهنم‌مان را جمع می‌کنیم.

۱۴ دیدگاه

و الفتنه اشد من القتل

یادتان هست اولین بار در جواب سؤال «یک کیلو آهن سنگین‌تر است یا یک کیلو پنبه»، چه گفته‌اید؟ خیلی‌هامان بی‌معطلی جواب داده‌ایم: «آهن» و بعد که با خنده‌ی سؤال‌کننده‌مان مواجه شده‌ایم، یک کم فکر کرده‌ایم و فهمیده‌ایم عجب اشتباه مضحکی کرده بودیم.

دلیل این اشتباه ساده است. آهن وزن مخصوصش بیشتر از پنبه است، به خاطر همین یک حجم یکسان از آهن و پنبه، وزن‌شان تفاوت زیادی دارد. احتمالاً خیلی از ما، در جواب این سؤال، ناخواسته و به اشتباه، حجم یکسانی برای آهن و پنبه تصور کرده‌ایم و بعد بدون هیچ تردیدی، به این نتیجه رسیده‌ایم که آهن باید سنگین‌تر باشد.

خیلی چیزهای دیگر دور و بر ما هستند که ما همین معامله را باهاشان می‌کنیم؛ مثلاً به فروشنده‌ای که دو کیلو و ۷۰۰ گرم پرتقال را به جای سه کیلو به ما می‌دهد، کمتر حساسیت نشان می‌دهیم تا کسی که دور از چشم فروشنده، دو تا پرتقال می‌دزدد. یا آن‌قدر که دزدی را تقبیح می‌کنیم، عملاً غیبت را -که از زنا بدتر دانسته شده است- بد نمی‌دانیم.

برای ما کسانی که رو بازی می‌کنند و خباثت‌شان را پنهان نمی‌کنند، منفورترند از کسانی که همین گروه خبیث را رهبری می‌کنند، اما خباثت‌شان را پنهان می‌کنند. هر جا که بحث خون و درگیری و خشونت و زد و خورد و کشت و کشتار باشد، بیشتر خون‌مان به جوش می‌آید تا جایی که بحث تحریف افکار و عقیده و ایدئولوژی باشد.

اصولاً از قدیم، با چاقو سر بریدن را جنایتکارانه‌تر از با پنبه سر بریدن می‌دانستیم. هر چند هر دو سر بریدن باشند!

حساسیت ما نسبت به سخت‌افزارها بیشتر است تا نرم‌افزارها. شاید برای همین باشد که نسبت به حمله‌ی نظامی خیلی بیشتر حساس‌ایم تا حمله‌ی نرم فرهنگی. درست است که اولی در گستره‌ی محدودی از زمان، خیلی چیزها را یک‌باره به هم می‌ریزد و از بین می‌برد، ولی دومی ریشه‌ها را سست می‌کند و کل مجموعه را بر باد می‌دهد؛ گرچه در مدت زمانی طولانی‌تر. بین جنگ سخت‌افزاری‌ای که صدام هشت‌سال علیه کشور داشت، با جنگ‌نرم‌افزاری‌ای که دست‌کم سی‌سال غرب نسبت به ایران دارد، کدام‌یک می‌تواند یک نظام را از ریشه مضمحل کند؟

.

دیشب یکی از دوستان، در یکی از شبکه‌های مجازی، عکسی از عبدالمالک ریگی و یکی از مسئولین مورد اتهام حوادث اخیر گذاشته بود و دور سرشان دایره‌ی قرمزی کشیده بود و پرسیده بود «کدام‌یک برای نظام خطرناک‌تر است؟». امروز صبح یکی دیگر از دوستان، دو عکس مذکور را ضمیمه کرده بود به عکس همان دوست اول‌ و دور سر دوست‌مان را هم دایره‌ی ضخیم‌تری کشیده بود و پرسیده بود «کدام‌یک برای نظام خطرناک‌تر است؟». این مطلب را نوشتم که بگویم یک کیلو آهن، سنگین‌تر از یک کیلو پنبه نیست؛ اما حجم یک کیلو پنبه از یک کیلو آهن، خیلی بیشتر است.

۸ دیدگاه

عدالت برای همه

قبلا نوشته بودم که توی یکی از تجمعات خودجوش مردمی در قم، بعد از قضایای تشییع پیکر آیت‌الله منتظری شرکت کردم. و نوشتم که یکی از صحبت‌هایی که شد این بود که «اگر قوه‌ی قضائیه می‌ترسد با هاشمی روبرو شود، ما این کار را انجام می‌دهیم» که مورد تأیید تجمع‌کنندگان هم قرار گرفت؛ اما یادم رفت بنویسم با وجود اینکه علیه آقایان موسوی و کروبی و خاتمی شعارهایی سر داده شد؛ وقتی که برای اولین و آخرین بار، عده‌ای خواستند علیه آقای هاشمی شعار بدهند، هیچ‌کس همراهی‌شان نکرد؛ حتی سخنران.

۹ دیدگاه

وقتی عدو سبب خیر می‌شود!

راهپیمایی حماسی ۲۲ بهمن ۸۸

برای ما که زمان انقلاب را درک نکرده‌ایم و در جریان حوادث دهه‌ی اول آن نبوده‌ایم، تجربه‌ی این چند ماه فتنه، تجربه‌ی جالبی بود.

در جریان حوادث اخیر، شاهد پوست‌انداختن‌های زیادی بودیم؛ آدم‌هایی که مشی جدیدی نسبت به گذشته‌شان در پیش گرفتند و راه خودشان را از مسیر امام(ره)  و انقلاب جدا کردند. غربال شدن آدم‌ها، و خصوصاً خواص در جریانات اخیر، یکی از بهترین و مهم‌ترین نتایج این فتنه بود.

در معنای لغوی «فتنه» گفته‌اند: «اصل آن به معنی گذاشتن طلا در آتش است تا خوبى آن از ناخوبى آشکار شود». یعنی اتفاقی که دقیقاً در این حوادث افتاد (و دارد می‌افتد) و بدنه‌ی خواص را رو به خالص شدن برد.

بعد از راهپیمایی عظیم و سراسری ۲۲ بهمن، بعضی از دوستان، از آقایانی که آتش فتنه را برانگیخته بودند و خصوصاً از آقای موسوی تشکر کرده بودند که باعث رونق هر چه بیشتر راهپیمایی شده بودند! واقعیت این است که همه‌ی این حوادث باعث تجدید بیعت ملت با آرمان‌های انقلاب و امام خمینی(ره) و تقویت وحدت و یک‌پارچگی شد و طراوت تازه‌ای به مناسبت‌های سالانه‌ای مثل روز قدس و ۲۲ بهمن داد.

صدا و سیما در این تجدید بیعت، دست‌کم در دهه‌ی فجر، سهم بسزایی داشت. البته انتقادات آقای سعید قاسمی به صدا و سیما و سایر نهادهای مسئول، مانند آموزش و پروش و آموزش عالی، همچنان به قوت خود باقی است. رو کردن آرشیوهای نابی از انقلاب و حوادث بعد از آن، نه فقط برای ما نسل سومی‌ها، که حتی برای کسانی که آن زمان‌ها را درک کرده‌اند، از بسیاری جهات تازه بود و تبیین کننده.

کلیک کنید.

سرخوردگی و اعتراف به شکست دوستان متوهم سبز، بعد از ۲۲ بهمن و شکست پروژه‌های مضحک‌شان در این روز و ناامیدی و دلسردی‌ای که در تک‌تک نوشته‌ها و توجیهاتشان مشهود است، همه حکایت از ته‌کشیدن اعتبار این جنبش و سران غافل و جاهل و معاند آن، حتی نزد سبزها دارد. فقط به عنوان یک نمونه، دست و پا زدن‌های نویسنده‌ی این مطلب را ببینید که چطور سعی دارد بعد از شکست مفتضحانه، به خودش دلداری بدهد. (برای خواندن موارد مشابهی از این دست، و دیدن اعتراف به شکست و نمونه‌هایی از سرخوردگی دوستان متوهم سبز، به سایت‌های جرس و بالاترین سری بزنید.)

جان کلام را درباره‌ی متوهمینی که در توجیه قدرت‌طلبی‌ها و قانون‌شکنی‌های خود، دم از مطالبات «مردم» و نارضایتی «ملت» و همراهی آن‌ها با خودشان می‌زدند، در این بند از پیام رهبری بخوانید:

«آیا حضور ده‌ها میلیون انسان بصیر و پرانگیزه در جشن سی و یک‌سالگی انقلاب کافی نیست که معاندان و فریب خوردگان داخلی را که گاه ریاکارانه دم از «مردم» می‌زنند، به خود آورد و راه و خواست مردم را که همان صراط مستقیم اسلام ناب محمدی صلی‌الله علیه و آله و راه امام بزرگوار است،‌ به آنان نشان دهد؟»

۱۱ دیدگاه

مدارا؛ صلاح یا فساد؟

دیشب بالاخره شرایط زندگی دانشجویی اجازه داد و برای اولین بار، برنامه‌ی «دیروز، امروز، فردا» را دیدم.

توی مجموع صحبت‌های آقای فلاحیان، یک چیزی بود که بعدش فکرم را به خودش مشغول کرده بود.

فلاحیان که از همان اوائل افتاده بوده است توی کارهای اطلاعاتی، انگار کلا مشی سیاسی‌اش اطلاعاتی‌وار و برمبنای سکوت و بی‌خبر گذاشتن و تطهیر شکل گرفته بود.

وقتی از سانسور و عدم انتشار بعضی صحبت‌های منتظری در زمان قائم‌مقامی‌اش می‌گفت، وقتی از تطهیر منتظری و تلاش برای حفظ ظاهر او حرف می‌زد، وقتی درباره‌ی کتمان کردن بی‌رقیب بودن جرائم فساد اقتصادی در زمان وزارتش می‌گفت، و زمانی که درباره‌ی تحولات اخیر حرف می‌زد و مسئله‌ی اصلی نظام را با سران فتنه، اعلام برائت آن‌ها از اتاق‌فکر پوسیده‌شان در خارج از مرز‌ها می‌دانست(!)؛ ماندم که کدام یک درست‌تر است: سکوت و تطهیر و لاپوشانی هر گند و اشتباهی به نام «مصلحت نظام» یا اعتراض و فاش کردن و رسوا کردن فاسدین و فاسقین؟

ماندم که اگر همین سکوت و تطهیر و حفظ ظاهر مفسدین و منافقین نبود، الان اوضاع کشور چطور بود؟ آیا همین مداراهای امثال آقای فلاحیان -که کم هم نیستند- باعث کِش‌دار شدن قضایایی مثل قضیه‌ی سید مهدی هاشمی و منتظری، و خون دل خوردن امام نبود؟

ماندم که صلاح مملکت، واقعا تا چه حد در گرو این همه کتمان کردن و بی‌خبر گذاشتن ملت بوده است؟

نمی‌دانم فاش کردن و رسوا کردن این‌ها بیشتر به نظام ضربه می‌زده است یا سکوت و اجازه‌ی رشد دادن و ریشه دواندنشان در نظام؟

۱۰ دیدگاه