تأکید حافظ روی «نیاز نیمشب» و «وقت سحر» بیشتر از آن است که آدم آن را یک لطافت شعری و صرفاً برخاسته از طبع شاعر بداند. حافظ بیشک اهل سحر و دعای نیمشب بوده و از این طریق سلوکها کرده.
وقتی آیاتِ ابتداییِ سورهٔ مزمل را میخواندم، به آیهٔ «إنّا سنُلقی علیک قولاً ثقیلاً» که رسیدم، دیدم علامه(ره) «قول ثقیل» را به دلالت ظاهر و نظر سایر مفسران، «قرآن» معنا کرده و نوشته: «این آیه در مقام تعلیل حکمی است که جملهٔ “قم اللیل الا قلیلا” بر آن دلالت دارد».
به عبارت سادهتر خداوند در ابتدای این سوره -که جزء پنج سورهٔ اولی است که بر پیامبر نازل شده است- محمد(ص) را به شبزندهداری و نماز نیمشب امر میکند و علتِ این فرمان را کسبِ آمادگیِ حضرت برای دریافتِ قرآن که آن را به ثقالت و سنگینی وصف کرده میداند. از این آیه و آیهٔ ۷۹ سوره اسراء میشود فهمید که تهجد شبانگاه و قیام در لیل، آدم را به مقام و درجهای میرساند که قرآن از آن تعبیر به «مقام محمود» کرده و از پی آن، آدم را شایستهٔ حملِ قول و فعلی چنین سنگین، یعنی دریافتِ وحی میکند.
ربط بین «نیاز نیمشب» و دریافتِ «قول ثقیل» و تأکیدهای مکرر اهلبیت و به تبع آنها حُکَمایی چون حافظ، هر آدمِ تنبل و خوابآلودهای را وسوسه و کنجکاو میکند که ببیند با «قم اللیل»ش شایستهٔ درک و دریافتِ چه «قول ثقیل» و «آب حیاتی» میشود؛ که فرمود:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ………. واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند
خدا از این نیمشبیها، روزیمان کند؛ انشاءالله.
در مجموعههای فرهنگی، اغلب مخلصترین و بیچشمداشتترین آدمها مشغول به فعالیتاند. در خیلی از مجموعهها نیروهای واقعاً متخصص و کاردانی مشغول به فعالیتاند؛ با این حال، بعضی از مجموعههای فرهنگی، خروجیِ چشمگیری نداشته و بعضاً گروه از دوام و پایداری برخوردار نیست.
البته بررسی علتِ این ضعف، نیاز به کار کارشناسی و پژوهش میدانی دارد؛ اما در این یادداشت، به علل احتمالیِ این ضعف که به صورت تجربی و عینی مشاهده شده است، اشاراتی میشود.
کار غیرمهندسی
علیرغم این که بسیاری از مجموعههای فرهنگی، اهدافِ صحیح و پسندیدهای را دنبال میکنند، اما به دلیلِ کار کارشناسی نشده و غیرمهندسی، به نتایجی که باید، نمیرسند. به عنوانِ نمونه میتوان به موضوعِ «حجاب» اشاره کرد که مجموعهها و نهادهای زیادی به آن ورود پیدا کردهاند و طرحهایی را پیشنهاد و اجرایی کردهاند -که اغلب کوتاهمدت بوده است- اما اثرِ درخوری از این طرحها در گروهِ هدف به چشم نمیخورد.
یکی از علتهای آن، به کار غیرمهندسی برمیگردد که بدونِ شناختِ ریشههای اصلی این مسئله، طرحهایی پیشنهاد شده و بدونِ بررسیِ علمی تأثیراتِ طرحها، اجرایی میشوند.
پروژههای کوتاهمدت
بسیاری از مجموعههای فرهنگی، مجریِ طرحهای کوتاهمدتاند. شتابزدگی در کارِ فرهنگی که از زمانبَرترین امور و زیرپوستیترین حرکتهاست، آفتِ جدی و مهمِ این عرصه است که شاید از جوان بودنِ نیروها و طبیعتِ عجولی که نسبت به مُسنترها دارند، نشئت گرفته باشد. تمایل به دیدنِ سریعِ نتیجهٔ کار، بعضی از مجموعههای فرهنگی را به اجرای پروژههای کماثرِ کوتاهمدت سوق داده است که ماندگاری آن همچون کفِ روی آب است.
ابهام در مسئولیتها
عمومِ مجموعههای مستقلِ فرهنگی، خارج از یک سیستمِ سازمانی و اغلب در قالبِ یک مجموعهِ «رفاقتی» فعالیت میکنند. گرچه این مسئله گاهی سببِ تسریع در روندِ کارها میشود، اما در اغلبِ موارد باعثِ ابهام در مسئولیتها و تداخلِ کارها و مغفول ماندنِ بعضی از وظایف و امور میشود.
این مسئله زمانی جدیتر میشود که کار در مراحلِ اجرایی قرار گیرد و یا مجموعه کمکم تبدیل به یک مجموعهٔ بزرگتر شود. در چنین مجموعهای از آنجا که وظایفِ افراد به درستی مشخص و مرزبندی نشده است، پاسخگویی در قبالِ مشکلات به خوبی صورت نمیگیرد و مجموعه دچار سردرگمی در مسئولیتها میشود.
بینظمی در کار
بعضی از کارهای فرهنگی، مقطعیاند که یا همزمان با یک مناسبت انجام میگیرند؛ مثلاً همزمان با دههٔ محرم، یا ایامِ جشنِ پیروزیِ انقلاب و یا به گونهای تعریف شدهاند که زمانِ اجرای کوتاه و فشردهای دارند؛ مثلاً در قالب یک همایش یا یک طرحِ چند روزه. طبیعتِ این نوع کارها به گونهای است که فشار کار در زمانِ اجرای طرح، بیشتر از پیش و پس از آن است که اگر این مسئله با تقسیمِ خوبِ وظایف و زمانبندیِ معقول، مهار و مدیریت نشود، موجبِ فشردگی بیش از حد کار، و فشار زیاد بر نیروها شده؛ هم کیفیتِ کار را پایین میآورد و هم سببِ ایجادِ بعضی نارضایتیها میشود.
گاهی نارضایتی اعضا به خاطر فشارها و فشردگی کار، به تنهایی یا در کنارِ بعضی مسائلِ دیگر به «بُریدن»ِ فرد از گروه میانجامد. این در حالی است که مدیریت صحیح، و هدفمندیِ مجموعه میتواند با زمانبندی و تقسیمِ وظایف در میان اعضای گروه، کیفیت کار را بالا برده، فشار را در روزهای اجرا کم کند.
عدمِ پویاییِ علمی
بعضی از گروههای فرهنگی بیش از آنکه به مسائلِ فرهنگی بپردازند، درگیرِ مسائلِ اجرایی شده و یا به ارائهٔ بعضی برنامههای سطحی و غیرعلمی و براساسِ یافتههای محدودِ خود، رضایت میدهند.
یکی از مسائلی که در همهٔ انواعِ فعالیتها، اعم از فرهنگی و غیرفرهنگی، میتواند به افزایش کیفیتِ کار و نیز سطحِ انگیزشیِ اعضا کمک کند، یادگیری است. تعلیمِ بعضی مهارتها و به خصوص پرورش اعضا از نظر علمی و معرفتی، از مهمترین و مؤثرترین عواملِ نگهدارندهٔ گروه و بالابرندهٔ بازدهی است.
موازیکاری
عدمِ شناختِ گروههای فرهنگی از سایر گروهها و آشنایی با فعالیتهای یکدیگر، گاهی موجبِ موازیکاری در امور فرهنگی میشود. یکی از آفتهای موازیکاری، هدر رفتنِ نیرو و هزینه کردنِ مضاعف بر روی کاری است که با همکاری مجموعههای دیگر ممکن بود با کیفیتِ بالاتری انجام شود.
شناختِ مجموعههای فرهنگی از یکدیگر و انس و الفت میانِ اعضای آنها با حفظِ استقلال مجموعهها، علاوه بر کاهشِ زمان، هزینه و انرژی، سبب افزایشِ کیفیتِ پروژه شده، آن را به تخصصیشدن نزدیکتر میکند. توضیحْ اینکه هر مجموعه ممکن است در زمینهای دارای نیروهای متخصص باشد، و همکاریِ دو یا چند مجموعه میتواند مکمّلِ تخصصها و تواناییهای هر گروه بوده، علاوه بر تسریع در روندِ کار، بازدهی آن را افزایش دهد.
کارِ «فی سبیل الله»
از دیر زمان کارِ فرهنگی در اذهانِ بسیاری از افراد، مساوی شد با کارِ بدونِ اجرت. شاید پیشنیهٔ این موضوع به امورِ فرهنگیِ مربوط به مبارزاتِ انقلابی برگردد که در شرایطِ خاص و بحرانیای عدهای از مخلصترین و دغدغهمندترین انسانها احساسِ وظیفه کرده و دور هم جمع شدند و از تمام توان و امکاناتِ خود برای حلِ معضلاتِ جامعه هزینه کردند.
اما شرایطِ کنونیِ جامعه آن شرایطِ بحرانیِ گذشته نیست و طبعاً کارهای فرهنگی برای مانایی، نیاز به سازماندهی و رسمیتِ بیشتری دارد. در حالی که در تعلیماتِ وارده از پیشوایانِ دین، کسبِ روزیِ حلال، به طور کلی و بیهیچ قیدی (اعم از فرهنگی و غیرفرهنگی) ستوده شده است؛ هنوز هستند عدهای که میانِ «کارِ درآمدزا» به طور کلی و «کارِ فرهنگی» تمایز قائلاند.
مجموعههای فرهنگیای که به طور کلی توانِ تأمینِ مالیِ اعضای خود را ندارند و یا تواناییِ پرداختِ حقوقی متناسب با فعالیتِ اعضا را ندارند، معمولاً پایداری و ثباتِ کمتری داشته و در حفظِ نیروهای خود دچار مشکل میشوند. چرا که نیروهای فرهنگی برای تأمینِ زندگی خود، با تمامِ علاقهای که به امور فرهنگی دارند، ناچار از کار کردناند که همین موضوع، میتواند فعالیتِ فرهنگیِ آنان را ناگزیر تحت الشعاع قرار داده و به صورتِ یک کار جنبی و در حاشیهٔ کار اقتصادیِ آنان قرار دهد.
اصلاحِ این دیدگاه که «کارِ اقتصادی» میتواند فرهنگی و در مسیرِ هدفها و ارزشهای دینی باشد، به جدیت در کار فرهنگی منجر شده، نیز سبب مرتفع شدنِ این تصور که اخذِ حقالزحمه در قبالِ کار فرهنگی، ضایع کردنِ اجر آن کار بوده و آن را از مسیرِ «فی سبیل الله» خارج میسازد، میشود که خود موجبِ برکاتی است.
از جمله فوایدِ اصلاحِ این دیدگاه، تلاشِ فعالانِ فرهنگی به درآمدزایی است که خودِ این مسئله علاوه بر اشتغالزایی، میتواند کار فرهنگی را از یک کارِ جنبی و فرعی برای اعضا به یک شغل، با حفظِ همان دغدغههای پیشین تبدیل کند و به این وسیله کارِ فرهنگی را از یک کارِ حاشیهای و «هر وقت فرصت شد»، خارج کرده و به یک شغلِ فرهنگی که پاسخگوی نیازهای اقتصادی فرد و خانوادهٔ اوست مبدّل کند.
به این ترتیب بخشی از مشکلِ ناپایداریِ گروه و تغییراتِ زود به زود نیروها که گاه میتواند حتی به تغییر در اهدافِ مجموعه نیز منجر شود، تا حدود زیادی از میان میرود، و علاوه بر آن، نیروهای خوب و مستعد از کارِ اجباری در مشاغلِ کماهمیتتر که کمتر موردِ علاقهٔ آنان است، معاف میشوند.
عدمِ تأمینِ رضایتِ خانواده
بدون شک، پیش از هر فعالیتِ اجتماعی، ادارهٔ خوب یک زندگی، و تربیتِ فرزندانی کارا و صالح، و جلب رضایت همسر، چه برای یک مرد و چه برای یک زن، بزرگترین و اصلیترین کار فرهنگی است. چرا که اصلاح و سلامت خانوادهها، به اصلاح و سلامت جامعه میانجامد. کار فرهنگیای که نتیجهٔ آن، (فارغ از هر نتیجهٔ درخشانی که برای جامعه ممکن است داشته باشد) نارضایتیِ خانواده که اولین و مهمترین بنای جامعه است، باشد؛ هر چند هم که مزین به صفات و پسوند و پیشوندهایی چون «فرهنگی»، «اسلامی»، «فی سبیل الله»، «وظیفهٔ شرعی» و امثالهم شود؛ از ضدارزش بودن خارج نمیشود.
موارد اخیری که پیش از این ذکر شد؛ از جمله ساعاتِ اشتغالِ نامنظم، فشارِ کاری زیاد و غفلت از وظایفِ همسری و امور منزل، کارِ بدونِ درآمد یا با درآمدِ ناچیز و… میتواند موجباتِ این نارضایتی را فراهم کند.
فعّالِ فرهنگیای که با وجودِ تواناییاش برای در اختیار گرفتنِ شغلی مناسبتر، به خاطر عمل به «وظیفهٔ شرعی»اش، خانوادهٔ خود را «مجبور» میکند به زندگی با درآمدی بخور و نمیر راضی باشند، مرتکبِ کارِ ضدفرهنگیای شده است که چند سالِ بعد، برای جبرانِ اثراتِ نامطلوبش، دهها نفر باید کمر همت ببندند!
قطعاً عواملِ دیگری نیز در عدمِ موفقیت و ناپایداریِ گروههای فرهنگی نقش دارند که گروههای مذکور برای ادامهٔ حیاتِ مؤثر خود، به رفعِ آنها نیاز دارند.
هدفمند کردنِ فعالیتهای فرهنگی با تعریفِ اهدافِ اصلی و تقطیعِ آنها به اهدافِ بلندمدت، میانمدت و کوتاهمدت و نیز تعریفِ طرحهایی کارشناسی و مهندسی شده، روشن کردنِ مسئولیتهای هر یک از اعضا به طور دقیق، زمانبندیِ صحیح و معقولِ کارهای روزانه و همچنین پروژههای مقطعی، پویاییِ علمی اعضا، آشنایی و ارتباط با سایر مجموعههای کشور، درآمدزا نمودنِ فعالیتهای مجموعه و در نظر گرفتنِ حقوقِ مکفی برای اعضا، از جمله راههای بالا بردنِ کیفیتِ کارهای فرهنگی و نیز پایداری و ثباتِ مجموعههای فرهنگی است که در این نوشته، به آن اشاراتی شد.
.
این مطلب در سایت تریبون مستضعفین
محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان میخواهد چند دقیقهای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب میتابد به سرمان. باز بیحوصلگی، من را از جمع جدا میکند و میکشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا بهاش سر بزنم. میروم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.
ظاهر سوله نشان میدهد از آن نمایشگاه کتابِ سالهای پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتابفروشی است. روی همهٔ کتابها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتابها تقریباً درهم و بدون دستهبندی خاصی چیده شدهاند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتابهای جنگ میگردم؛ زندگینامه و خاطره. چیز دندانگیری نمیبینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفههای بعدی میروم؛ سیدی و بازی فکری و بالشتکهای قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیمبافت…
غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگتر از اولی. کتابها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشاراتشان توی قفسههای دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایهای خاک نرم.
کتابهای جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمیتوانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم میخورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیدهام. خیلی کمحجمتر از آن است که فکر میکردم. کتابهای بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینهای که میتوانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید میکنم . همینطور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکیام را در ذهنم مرور میکنم و یادم میافتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حقالتحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همینروزها به حسابم بریزد. با این حساب میتوانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایاننامهام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم میخواهد کتاب بخرم.
چند قفسهٔ دیگر را که چک میکنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید میشوم. از فروشنده میپرسم. میگوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم میخواهد مانده باشد.
با دست پر برمیگردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را میگیرم و بازْ گشتی میزنم بین قفسهها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمیدارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» میبینم، آن را هم برمیدارم و میروم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میانسالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوانتری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را بهام داد. ریشهای تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت میاندازد. زیاد طول نمیکشد که میفهمم پدر و پسر اند.
تا پسر مبلغِ پرداختیام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سالهای پیش سراغی میگیرم. دلشان بدجوری پر است. میگویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمیدانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمیگردد. پسر با دلخوری میگوید: «به کتاب که میرسه اینجوریه اوضاع!» دلم میگیرد از این درد دل کوتاه.
کتابها را با بیست درصد تخفیف حساب میکند. خدا را شکر میکنم که در این بیابان، دستگاه کارتخوان دارند. ازش میخواهم کتابها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بیدرنگ و منت قبول میکند.
بیرون که میآیم اثری از کاروان ششصد-هفتصد نفریمان نیست. میروم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا میکنم. روحانیای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف میکند. از تسلطش معلومم میشود راویِ همینجاست و روزانه چندین بار همین صحبتها را برای کاروانهای مختلف تکرار میکند.
وسط روایت یادم میآید سراغ قفسههای سمت راست غرفهٔ کتابفروشی نرفتم. به ذهنم میسپرم برگشتن، موقع تحویل کتابها سری به آن قفسهها هم بزنم. روایت که تمام میشود، نوحهخوانی شروع میشود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایتهای دیگر، وسطش حوصلهام سر رفته و راه افتادهام بین قبور. سر شهید علمالهدی و همینطور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحهای میخوانم و میروم داخل حسینیه. یاد سالی میافتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسکهای سیاهی که وقتی زیر پا له میشوند صدای خرد شدن چیپس میدهند وول میخوردند.
روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دستنویس روی آنها چاپ شده است. نزدیکتر که میروم میتوانم متنِ نامهٔ شهید علمالهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم میآید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس میگیرم.
بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار میبینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیحاش را که میخوانم اسمش را به خاطر میسپارم و بنا را میگذارم بر خریدنش.
سر علمالهدی کمی خلوتتر شده است. از او تقویت حافظه را طلب میکنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. میآیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی میزنم…
چند دقیقه روی سکوی جلوی دکهای که تعطیل است مینشینم و آدمها را نگاه میکنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم میزند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» میروند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان میدهد. آرامش و لباس خاکیاش عجیب آدم را میبرد به جبهههای هرگز ندیده!
نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی میزنم و میروم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی میشوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دستنوشتههای شهید علمالهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خواندهام، وارد میشوم. هر چه فکر میکنم اسم کتاب یادم نمیآید. ناچار از فروشنده «دستنوشتههای شهید علمالهدی» را طلب میکنم. بیهیچ حرف و عکسالعمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را بهام میدهد.
موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچهها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله میروم. از بین کتابهای قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سیام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب میکند. نگاهی به شناسهٔ کتاب میاندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سیام رسیده. باید کتاب خواندنیای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است میدهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفتهاند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتابهایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود میدهم. کتابها را تحویل میگیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره میکنم و میگویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر میکند و لبخندی میزند.
دو نایلون سنگین کتابها را به دست میگیرم و با غرور میروم سمت اتوبوس…
از اتاق آمدهام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور میآید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر میکنم این بار دیگر خودش است.
چند ثانیه بعد، مادر چادربهسر وارد میشود. کتاب را که دستش میبینم، میخندم و میگویم: «بالاخره اومد؟»
همشهری داستان را از مادر میگیرم و کنار تلفن مینشینم. ۱۸۱۸ را شماره میگیرم و به جلد همشهری نگاه میکنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد میکنم. شماره تکرار میشود. مربع را فشار میدهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد میکنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم میخواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش میشود. گوشی را بین گوش و شانهام نگه میدارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونیاش در میآورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه میکنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمیزند. با خودم فکر میکنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.
از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمیآید. اولین بار است میخواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر میکنم شاید همهٔ این انتظارِ بیصدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحههای تبلیغات همشهری داستان را رد میکنم و میرسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم میگذرد: «اعتراف میکنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»
گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمیشود. شروع میکنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که میخوانم گوشی را از روی شانه برمیدارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس میشود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور میکند. بیآنکه چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را میگذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفتهام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتریهای در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریعتر میخوانم. به آخر که میرسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنتآمیز دخترک را میفهمم.
مجله را میبندم. به اتاق میروم. پشت سیستم مینشینم و فید فاطمه را پیدا میکنم. فید را لایک میزنم و مینویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزهای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».
سامیدخت اشارهٔ خوبی کرده بود به الگوی غلطِ رفتاری در طلاق که بر جامعهمان سایه افکنده و باید تا دیرتر از اینها نشده چارهای برای آن پیدا کنیم. نویسندهٔ وبلاگ نِماشون هم در همین راستا، اشاره کرده بود به تذکراتِ اخلاقیای که قرآن در مورد طلاق داده است در حالیکه عمومِ افرادِ جامعه، بهندرت این نکتههای اخلاقیِ قرآنی به گوششان خورده است، چه برسد به اینکه عامل باشند.
در حالی که قرآن معمولاً به ذکر کلیات دین میپردازد، توجه و تذکرش در جزئیاتِ مربوط به طلاق که از مسائلِ خانواده است، بسیار جای تأمل دارد. قرآن به زن و مرد یادآوری میکند که در همه حال تقوا را رعایت کنند. در موردِ طلاق که شرایط به گونهای است که زوجین و خانوادههای آنها پتانسیلِ بالایی برای زیر پا گذاشتنِ اخلاقیات دارند، به طور ویژه روی رعایت تقوا تأکید میکند. این را از تکرار عباراتی مانند «اتقوالله» یا «تلک حدودالله فلاتعتدوها» و مفاهیمی از این دست که در آیاتِ طلاق آمده میتوان فهمید.
قرآن در مسئلهٔ طلاق به دنبال مقصر نیست، چرا که اصلاً مشی و نهج قرآن در طلاق بر دعوا و منازعه نیست که از پس آن در پی مقصر باشد. ملاک قرآن برای زندگیِ مشترک، اقامهٔ حدود الهی است و به تَبَعاش طلاق آنجایی موضوعیت پیدا میکند که زوجین نتوانند در کنار یکدیگر به وظایف شرعی خود عمل کنند و به اصطلاح، نتوانند حدود الهی را رعایت کنند.
به همین دلیل است که در مسئلهٔ طلاق، فارغ از اینکه زن خواهانِ جدایی باشد یا مرد، از مرد میخواهد که به عنوان قیم و سرپرست، مدیریتِ قطعِ رابطه را در دست بگیرد و مانع از انحرافِ مسیرِ جدایی به سمتِ هر آنچه که ناپسند است و از ایمان و تقوا به دور است بشود. شاهدِ این مدعا خطاباتی است که در آیههای طلاق -به جز یکی دو مورد- نسبت به مرد دارد.
در اینجا نیز قرآن بنا به تفاوت خلقتِ زن و مرد و خصوصیات و فطریاتِ جنسِ آنها، تقسیم مسئولیت میکند. حواسش هست که زن به دلیل غلبهٔ احساسات، شاید نتواند به خوبیِ مرد، فضای روانی طلاق را کنترل کند. قرآن حواسش به روح لطیف و شکنندهٔ زن هست و از مرد میخواهد که به این مورد توجه کافی داشته باشد و تلاش کند که کمترین لطمه و خدشه به روانِ زن وارد شود.
آنجا که از مرد میخواد زن را به نیکویی نگه دارد یا به خوبی از او جدا شود، به کرامتِ انسانی زن توجه دارد و آنجا که از او میخواهد به زن تهمت نزند و مردم را نسبت به او بدبین نسازد، به دنبالِ رفعِ موانعِ ازدواجِ مجدد او است.
آنجا که اسلام از مرد میخواهد مهریهٔ زن را تمام و کمال پرداخت کند و زن را برای بخشش یا بازپس دادنِ مهریه تحت فشار نگذارد، یا زمانی که از مرد میخواهد زن را تمتیع کند و پیش از جدایی به او هدایایی در خورِ وضعیتِ مالی خودش بدهد، قصد دارد استقلالِ مالیِ زن را تا آنجا که ممکن است -دستکم تا مدتی بعد از طلاق- حفظ کند تا زن به دلیل نیاز مالی، مجبور به شکستنِ شخصیت و تن دادن به امور ناپسند و نامتعارف نشود و نیز احساسِ خسرانِ زن را از رابطهٔ پیشیناش با مرد کاهش دهد.
آنجا که قرآن به مرد میگوید باید زنِ باردارش را از نظر مالی تا زمانِ وضع حمل تأمین کند، استرسِ زن را کاهش میدهد و وقتی به آن دو میگوید در مورد تغذیهٔ نوزادتان با هم مشورت کنید، احساسِ مادری را به زن، و حسِ پدری را به مرد میبخشد و مسئولیت در قبالِ فرزند را به هر دو یادآور میشود.
قرآن با دستوراتِ اخلاقی خود دربارهٔ طلاق و با مخاطب قرار دادنِ مرد در این دستورات، مدیریتِ طلاق و مسائلِ مربوط به آن را به مرد میدهد تا از این طریق میزانِ دخالتِ نابجای خانوادهها را کاهش دهد و نیز تلاش کند تا آنجا که ممکن است قضیه به آرامی و به خوبی و بدون کدورت به اتمام برسد. قرآن با فرامینِ ریز و درشتش در این مسئله، مرد را به مراعاتِ شخصیت، آبرو و روح و روان زن فرمان میدهد تا زن احساسِ دستمالِ مستعملی که به دور انداخته میشود، نداشته باشد.
اینها و صدها نکتهٔ مکتوم در این آیات، نکاتِ مهم و تعیینکنندهای هستند که در جامعهٔ اسلامیِ ما مغفول مانده و نیاز به استخراج و انتشار و فرهنگسازی دارند.
برای مطالعهٔ آیات مربوط به طلاق، رجوع کنید به سورهٔ بقره (آیات ۲۲۷ تا ۲۳۷)، سورهٔ نساء (آیات ۱۹ و ۲۰)، سورهٔ احزاب (آیهٔ ۴۹) سورهٔ طلاق (۱ تا ۷)
.
در همین رابطه بخوانید:
- طلاق پسندیده؛ نشریه حوراء
- زندگی خوب، طلاق خوب؛ وبلاگ نوشتگاه
- سایهروشنهای طلاق؛ وبلاگ سامیدخت
- نیمهٔ پنهان طلاق؛ وبلاگ نماشون




(1 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)