بگذارید این بار کمی بلندبلند فکر کنم تا شما هم کمکم کنید.
چرا مذهبیهای جامعه، هنوز نتوانستهاند تبدیل به یک گروه منسجم و مقتدر شوند؟
این طور که معلوم است، انتظاری که مذهبیها از یکدیگر به عنوان افراد مقید دارند، وقتی آن طور که مورد نظر است برآورده نشود، مانع از این میشود که تبدیل به یک گروه منسجم و متحد و یکپارچه در مقابل گروهی از جامعه که کمتر مقیدند بشوند.
فصل مشترکی که مذهبیها را دور هم جمع میکند، اعتقادات است. اعتقادات، بر خلاف مؤلفههای دیگری که ممکن است باعث شکلگیری یک گروه شود، تقریبا صفر و یکی است. شما یا نماز میخوانید، یا نمیخوانید. یا روزه میگیرید یا نمیگیرید. یا تقوای چشم دارید یا ندارید. یا دغدغهٔ کسب حلال دارید یا ندارید. یا راستگوئید یا نیستید.
یک عده که قرار است بر محور عقاید دور هم جمع بشوند، فصل مشترکشان صرفا اعتقاد به خدا نیست که با اغماض بتوانند گعدهٔ بزرگی را بسازند.
توی همین فضای مجازی، حدودا یک ماه پیش، شاهد بودیم که یک بخشی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی، به گروهی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی دیگر، انتقادات جدیای وارد کردند و از آنها نه به خاطر اختلاف دیدگاه سیاسی، به خاطر عدم رعایت عفت کلام (آنچنان که شایسته است)، رسما اعلام جدایی کردند و تذکرات دلسوزانه و جدی دادند.
من این مرزبندی دقیق را، بین مذهبیها بیشتر دیدهام تا کسانی که کمتر دغدغههای اعتقادی دارند. جواب این سؤال که چرا ما مذهبیها یک ید واحد نمیشویم را – بهتر است بگویم یکی از جوابهایش را- در همین دیدهام که تکثرگرایی اعتقادی را برنمیتابیم. وارد کار با گروهی که به نظرمان یک جای کارشان به لحاظ اعتقادی یا اخلاقی میلنگد، نمیشویم. نگاهی تقریبا صفر و یکی داریم. اسمش را هم گذاشتهام بر نتافتن پلورالیسم اعتقادی.
وقتی اعتقادات محور روابط باشد، نمیشود به این راحتیها چشم به روی زیر پا گذاشتن بخشی از آن عقاید بست. گاهی می بینیم سخت میشود کسی را از جرگهٔ دوستان مذهبی دانست که رسما تارکالصلوة است.
این البته شرح حال ِ موجود است. دربارهٔٔ اینکه این حساسیتها و این برنتافتنها، درست است یا نادرست، سکوت کردهام. اما چارهٔ کار این عدم اتحاد چیست؟ دست برداشتن از نگاه صفر و یکی؟
اگر از این حساسیتها کم کنیم و سختگیری را در اعتقادات کاهش بدهیم و پذیرش بیشتری نسبت به نواقص عقیدتی داشته باشیم، مشکل انسجام حل میشود یا این کار باعث کمرنگ شدن خط قرمزهای دینی شده، و از اهمیت مقدسات و تقیدات کم میکند؟
برچسب ها: , انسجام, تکثرگرایی, پلورالیسم اعتقادی
قضیهٔ سوزاندن قرآن در سالگرد دروغ بزرگ، ۱۱ سپتامبر، را حتما شنیدهاید. طرحی که به ظاهر از سوی یک کشیش گمنام و یک کلیسای بسیار کوچک در امریکا مطرح شد و با بوقهای بزرگ دولت آمریکا و حامیانش در جهان منتشر شد.
در قرن ۲۱، آمریکا در حالی از سوزاندن قرآن به بهانهٔ تروریست بودن مسلمانها و دست داشتن آنها در واقعهٔ تخریب برجهای تجاریاش، حرف میزند که افغانستان همچنان در آتش حملههای وحشیانهٔ آنها به همین بهانه، میسوزد و آتشی که در عراق افروخته، هنوز سرد نشده است. آمریکا امروز در حالی مرتکب حماقت دیگری میشود که حتی ساکنیناش هم دروغ بودن واقعهٔ ۹ سال پیش را به وضوح پذیرفته و دست دولت آمریکا را به خوبی در این حادثه میبینند.
حمایت آمریکا و صهیونیسم از این عمل، بیشتر از هر چیز به نظرم، اعلان شکست ایدئولوژیک و نظامی آنها در جهان است که با خواری و زبونی وحشتناکی آن را فریاد میزنند. دست و پا زدنهای دلقکوار آمریکا و صهیونیسم و حامیانشان در این سالها، حماقت آنها را بیشتر از هر زمانی به نمایش گذاشته است.
شکی نیست که با این عمل کودکانه و مغولوار، ذرهای از عظمت و حقانیت قرآن کاسته نمیشود. آمریکا امروز خلع سلاح شده و روزگار، رنگ و لعاب از چهرهاش شسته و دستش رو شده است.
شاید بد نباشد چشمهایمان را باز کنیم و در سالروز دروغ بزرگ آمریکا، غیر از نظارهٔ به گِل نشستنش، یک بار دیگر فریاد کاذب «آزادی عقیده»شان را هم بشنویم!
.
به دعوت دوستان بزرگوارم، پردال و کاتبباشی.
از پشت دیوارهای بلند مسجد، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم. سفیدپوش. یکدست.
دستم در دست مادر بود. پابهپای همسفرهامان، از پلههای ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره دست هم را گرفتیم.
سرهامان پایین بود. اضطرابم با هر قدم بیشتر میشد. قلبم تندتر میزد و دست مادر را بیشتر میفشردم.
دائما خطاهایم از ذهنم میگذشت و به ارتباط نامربوط میان من و این قبله میاندیشیدم. من؟ اینجا؟ آخر من…
از پلهها بالا رفتیم. سرها همچنان پایین. فضا روشن شد. میدانستم الان باید فضای مطاف روبرویمان باشد. جرئت سربلند کردن نبود. اضطرابم بغض کرده بود حالا. آرامآرام جلو میرفتیم و من، دست مادر را بیشتر میفشردم.
سرها پایین بود و دلها به نجوا… ایستادیم. قلبم با شتاب میتپید.
«حالا سرتونُ بلند کنید و بعد سجدهٔ شکر کنید…»
سرم بلند شد و چشمانم منور. ناباورانه درب کعبه را مینگریستم. نیاز به یادآوریِ بجا آوردنِ سجدهٔ شکر نبود. خودبهخود به سجده میافتادی.
سر به سجده گذاشتم. درست رو به کعبه. همان قبلهای که همیشه فقط ردش را میگرفتیم. که فقط جهتش را میدانستیم. رو به اولین معبد زمین. إنّ أوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاس…
دستانم را رها کردم. بغضم را هم. ألحمدُاللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ -حقا که- ما کُنّا لِنَهْتَدیَ لَوْلا أنْ هَدانَا الله…
زودتر از بقیه سربلند کردم. به تماشای مولِد علی (ع). به دعا. همان سه دعای اولی که مستجاب است؛ اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من اعوانه و انصاره…
.
- سوغات من از این سفر، بعد از دعا و نیابت زیارت، تصاویر مدینه و مکه است. تقدیم به شما! سخت بود میان هزار و اندی عکس، انتخاب کردن. عکسها را در سایز کوچک قرار دادهام که سریعتر لود شوند. تقریبا از هر جایی که رفتهایم، عکسهایی گذاشتهام. تا حدودی به ترتیب رویدادشان و توضیحی مختصر برای هر عکس.
- حدود ده روز وبلاگم مشکل فنی داشت که به خاطر عدم دسترسی درست و حسابی به اینترنت در طول سفر، تعمیرش به تعویق افتاد. از دوستانی که این مدت مراجعه کردند و به در بسته خوردند، عذرخواهی میکنم.

برای من که همیشه یک جور غریبی آهنگ گفتن این کلمات مثل رؤیا بود و برق میزد و جادو میکرد؛ این روزها خود خوشبختی است که چادر سفید سر میکنم و دور خودم میچرخم و زمزمه میکنم:
لبیک، اللهم لبیک …(+)
آدم از کار خدا سر در نمیآورد؛ ولی دو روز پیش به سرم زد شاید… شاید این همان «یهدین»ِ آن هجرت باشد.
رفقا! دعا کنید لایق باشم. نائب الزیاره خواهم بود انشالله. نامهربانیهایم را ببخشید…
حتی مطمئن نبودم که نمازخانه داشته باشد. از سرایدار که پرسیدم، گفت توی حیاط.
اینجا هم مثل خیلی از آموزشگاههای دیگر، یک خانهی بزرگ و کمی قدیمی بوده که با چهارتا دیوار و چند تا تختهسیاه، شده بود آموزشگاه. حیاطش به رسم همان خانههای قدیمی، پر درخت و باصفا بود.
گوشهٔ حیاط، اتاقکی ساخته بودند و مثل همهٔ نمازخانهها، فرش رنگ و رو رفته و پوسیدهای کفاش را پوشانده بود.
یک ربع بیشتر تا شروع کلاس زمان نبود. کیفم را گذاشتم کنار دیوار و قامت بستم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را که گفتم، کمی مکث کردم.
توی آن اتاقک مهجور گوشهٔ حیاط، که غیر از صدای ریز جیکجیک گنجشکها و صدای کمرنگ بچههای آموزشگاه چیزی شنیده نمیشد، صدای زمزمهٔ من هم بود. انگار چیز تازهای شنیده باشم.
فکر کردم اصلا نمازخانه یعنی این. محراب همین است. یک جای دنج و خلوت و ساده، که فقط تو باشی و یک زیرانداز ساده و صدای جیکجیک گنجشکها و به هم خوردن برگ درختها؛ و مابقی همه خدا…
جایی که صدای خودت را بشنوی. جایی دور از روزمرگیها، دور از فضایی که هر روز نفس میکشی، دور از فضایی که رنگ و بوی هزاران کار خوب و بد کرده و نکرده به تار و پود در و دیوار و فضایش بافته شده باشد.
الحمدلله رب العالمین
نمازخانه یعنی این!





