نمایشگاه کتابی که آب رفت

محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان می‌خواهد چند دقیقه‌ای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب می‌تابد به سرمان. باز بی‌حوصلگی، من را از جمع جدا می‌کند و می‌کشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا به‌اش سر بزنم. می‌روم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.

ظاهر سوله نشان می‌دهد از آن نمایشگاه کتابِ سال‌های پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتاب‌فروشی است. روی همهٔ کتاب‌ها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتاب‌ها تقریباً درهم و بدون دسته‌بندی خاصی چیده شده‌اند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتاب‌های جنگ می‌گردم؛ زندگی‌نامه و خاطره. چیز دندان‌گیری نمی‌بینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفه‌های بعدی می‌روم؛ سی‌دی و بازی فکری و بالشتک‌های قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیم‌بافت…

غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگ‌تر از اولی. کتاب‌ها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشارات‌شان توی قفسه‌های دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایه‌ای خاک نرم.

کتاب‌های جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمی‌توانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم می‌خورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیده‌ام. خیلی کم‌حجم‌تر از آن است که فکر می‌کردم. کتاب‌های بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینه‌ای که می‌توانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید می‌کنم . همین‌طور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکی‌ام را در ذهنم مرور می‌کنم و یادم می‌افتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حق‌التحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همین‌روزها به حسابم بریزد. با این حساب می‌توانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایان‌نامه‌ام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم می‌خواهد کتاب بخرم.

چند قفسهٔ دیگر را که چک می‌کنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید می‌شوم. از فروشنده می‌پرسم. می‌گوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم می‌خواهد مانده باشد.

با دست پر برمی‌گردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را می‌گیرم و بازْ گشتی می‌زنم بین قفسه‌ها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمی‌دارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» می‌بینم، آن را هم برمی‌دارم و می‌روم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میان‌سالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوان‌تری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را به‌ام داد. ریش‌های تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت می‌اندازد. زیاد طول نمی‌کشد که می‌فهمم پدر و پسر اند.

تا پسر مبلغِ پرداختی‌ام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سال‌های پیش سراغی می‌گیرم. دل‌شان بدجوری پر است. می‌گویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمی‌دانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمی‌گردد. پسر با دلخوری می‌گوید: «به کتاب که می‌رسه این‌جوریه اوضاع!» دلم می‌گیرد از این درد دل کوتاه.

کتاب‌ها را با بیست درصد تخفیف حساب می‌کند. خدا را شکر می‌کنم که در این بیابان، دستگاه کارت‌خوان دارند. ازش می‌خواهم کتاب‌ها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بی‌درنگ و منت قبول می‌کند.

بیرون که می‌آیم اثری از کاروان شش‌صد-هفت‌صد نفری‌مان نیست. می‌روم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا می‌کنم. روحانی‌ای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف می‌کند. از تسلطش معلومم می‌شود راویِ همین‌جاست و روزانه چندین بار همین صحبت‌ها را برای کاروان‌های مختلف تکرار می‌کند.

وسط روایت یادم می‌آید سراغ قفسه‌های سمت راست غرفهٔ کتاب‌فروشی نرفتم. به ذهنم می‌سپرم برگشتن، موقع تحویل کتاب‌ها سری به آن قفسه‌ها هم بزنم. روایت که تمام می‌شود، نوحه‌خوانی شروع می‌شود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایت‌های دیگر، وسطش حوصله‌ام سر رفته و راه افتاده‌ام بین قبور. سر شهید علم‌الهدی و همین‌طور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحه‌ای می‌خوانم و می‌روم داخل حسینیه. یاد سالی می‌افتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسک‌های سیاهی که وقتی زیر پا له می‌شوند صدای خرد شدن چیپس می‌دهند وول می‌خوردند.

روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دست‌نویس روی آن‌ها چاپ شده است. نزدیک‌تر که می‌روم می‌توانم متنِ نامهٔ شهید علم‌الهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم می‌آید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس می‌گیرم.

بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار می‌بینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیح‌اش را که می‌خوانم اسمش را به خاطر می‌سپارم و بنا را می‌گذارم بر خریدنش.

سر علم‌الهدی کمی خلوت‌تر شده است. از او تقویت حافظه را طلب می‌کنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. می‌آیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی می‌زنم…

چند دقیقه روی سکوی جلوی دکه‌ای که تعطیل است می‌نشینم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم می‌زند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» می‌روند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان می‌دهد. آرامش و لباس خاکی‌اش عجیب آدم را می‌برد به جبهه‌های هرگز ندیده!

نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی می‌زنم و می‌روم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی می‌شوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خوانده‌ام، وارد می‌شوم. هر چه فکر می‌کنم اسم کتاب یادم نمی‌آید. ناچار از فروشنده «دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی» را طلب می‌کنم. بی‌هیچ حرف و عکس‌العمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را به‌ام می‌دهد.

موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچه‌ها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله می‌روم. از بین کتاب‌های قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سی‌ام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب می‌کند. نگاهی به شناسهٔ کتاب می‌اندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سی‌ام رسیده. باید کتاب خواندنی‌ای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است می‌دهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفته‌اند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتاب‌هایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود می‌دهم. کتاب‌ها را تحویل می‌گیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره می‌کنم و می‌گویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر می‌کند و لبخندی می‌زند.

دو نایلون سنگین کتاب‌ها را به دست می‌گیرم و با غرور می‌روم سمت اتوبوس…

۱۲ دیدگاه

قبضی که در چهاردیواری کوچک، فراموش شد

از اتاق آمده‌ام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور می‌آید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر می‌کنم این بار دیگر خودش است.

چند ثانیه بعد، مادر چادربه‌سر وارد می‌شود. کتاب را که دستش می‌بینم، می‌خندم و می‌گویم: «بالاخره اومد؟»

همشهری داستان را از مادر می‌گیرم و کنار تلفن می‌نشینم. ۱۸۱۸ را شماره می‌گیرم و به جلد همشهری نگاه می‌کنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد می‌کنم. شماره تکرار می‌شود. مربع را فشار می‌دهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد می‌کنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم می‌خواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش می‌شود. گوشی را بین گوش و شانه‌ام نگه می‌دارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونی‌اش در می‌آورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه می‌کنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمی‌زند. با خودم فکر می‌کنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.

از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمی‌آید. اولین بار است می‌خواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر می‌کنم شاید همهٔ این انتظارِ بی‌صدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحه‌های تبلیغات همشهری داستان را رد می‌کنم و می‌رسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم می‌گذرد: «اعتراف می‌کنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»

گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمی‌شود. شروع می‌کنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که می‌خوانم گوشی را از روی شانه برمی‌دارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس می‌شود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور می‌کند. بی‌آن‌که چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را می‌گذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفته‌ام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتری‌های در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریع‌تر می‌خوانم. به آخر که می‌رسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنت‌آمیز دخترک را می‌فهمم.

مجله را می‌بندم. به اتاق می‌روم. پشت سیستم می‌نشینم و فید فاطمه را پیدا می‌کنم. فید را لایک می‌زنم و می‌نویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزه‌ای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».

۲۰ دیدگاه

فرهنگِ نورانیِ طلاق

سامی‌دخت اشارهٔ خوبی کرده بود به الگوی غلطِ رفتاری در طلاق که بر جامعه‌مان سایه افکنده و باید تا دیرتر از این‌ها نشده چاره‌ای برای آن پیدا کنیم. نویسندهٔ وبلاگ نِماشون هم در همین راستا، اشاره کرده بود به تذکراتِ اخلاقی‌ای که قرآن در مورد طلاق داده است در حالی‌که عمومِ افرادِ جامعه، به‌ندرت این نکته‌های اخلاقیِ قرآنی به گوش‌شان خورده است، چه برسد به اینکه عامل باشند.

در حالی که قرآن معمولاً به ذکر کلیات دین می‌پردازد، توجه و تذکرش در جزئیاتِ مربوط به طلاق که از مسائلِ خانواده است، بسیار جای تأمل دارد. قرآن به زن و مرد یادآوری می‌کند که در همه حال تقوا را رعایت کنند. در موردِ طلاق که شرایط به گونه‌ای است که زوجین و خانواده‌های آن‌ها پتانسیلِ بالایی برای زیر پا گذاشتنِ اخلاقیات دارند، به طور ویژه روی رعایت تقوا تأکید می‌کند. این را از تکرار عباراتی مانند «اتقوالله» یا «تلک حدودالله فلاتعتدوها» و مفاهیمی از این دست که در آیاتِ طلاق آمده می‌توان فهمید.

قرآن در مسئلهٔ طلاق به دنبال مقصر نیست،‌ چرا که اصلاً مشی و نهج قرآن در طلاق بر دعوا و منازعه نیست که از پس آن در پی مقصر باشد. ملاک قرآن برای زندگیِ مشترک، اقامهٔ حدود الهی است و به تَبَع‌اش طلاق آنجایی موضوعیت پیدا می‌کند که زوجین نتوانند در کنار یکدیگر به وظایف شرعی خود عمل کنند و به اصطلاح، نتوانند حدود الهی را رعایت کنند.

به همین دلیل است که در مسئلهٔ طلاق، فارغ از اینکه زن خواهانِ جدایی باشد یا مرد، از مرد می‌خواهد که به عنوان قیم و سرپرست، مدیریتِ قطعِ رابطه را در دست بگیرد و مانع از انحرافِ مسیرِ جدایی به سمتِ هر آنچه که ناپسند است و از ایمان و تقوا به دور است بشود. شاهدِ این مدعا خطاباتی است که در آیه‌های طلاق -به جز یکی دو مورد- نسبت به مرد دارد.

در اینجا نیز قرآن بنا به تفاوت خلقتِ زن و مرد و خصوصیات و فطریاتِ جنسِ آن‌ها، تقسیم مسئولیت می‌کند. حواسش هست که زن به دلیل غلبهٔ احساسات، شاید نتواند به خوبیِ مرد، فضای روانی طلاق را کنترل کند. قرآن حواسش به روح لطیف و شکنندهٔ زن هست و از مرد می‌خواهد که به این مورد توجه کافی داشته باشد و تلاش کند که کم‌ترین لطمه و خدشه به روانِ زن وارد شود.

آنجا که از مرد می‌خواد زن را به نیکویی نگه دارد یا به خوبی از او جدا شود، به کرامتِ انسانی زن توجه دارد و آنجا که از او می‌خواهد به زن تهمت نزند و مردم را نسبت به او بدبین نسازد، به دنبالِ رفعِ موانعِ ازدواجِ مجدد او است.

آنجا که اسلام از مرد می‌خواهد مهریهٔ زن را تمام و کمال پرداخت کند و زن را برای بخشش یا بازپس دادنِ مهریه تحت فشار نگذارد، یا زمانی که از مرد می‌خواهد زن را تمتیع کند و پیش از جدایی به او هدایایی در خورِ وضعیتِ مالی خودش بدهد، قصد دارد استقلالِ مالیِ زن را تا آنجا که ممکن است -دست‌کم تا مدتی بعد از طلاق- حفظ کند تا زن به دلیل نیاز مالی، مجبور به شکستنِ شخصیت و تن دادن به امور ناپسند و نامتعارف نشود و نیز احساسِ خسرانِ زن را از رابطهٔ پیشین‌اش با مرد کاهش دهد.

آنجا که قرآن به مرد می‌گوید باید زنِ باردارش را از نظر مالی تا زمانِ وضع حمل تأمین کند، استرسِ زن را کاهش می‌دهد و وقتی به آن دو می‌گوید در مورد تغذیهٔ نوزادتان با هم مشورت کنید، احساسِ مادری را به زن، و حسِ پدری را به مرد می‌بخشد و مسئولیت در قبالِ فرزند را به هر دو یادآور می‌شود.

قرآن با دستوراتِ اخلاقی خود دربارهٔ طلاق و با مخاطب قرار دادنِ مرد در این دستورات، مدیریتِ طلاق و مسائلِ مربوط به آن را به مرد می‌دهد تا از این طریق میزانِ دخالتِ نابجای خانواده‌ها را کاهش دهد و نیز تلاش کند تا آنجا که ممکن است قضیه به آرامی و به خوبی و بدون کدورت به اتمام برسد. قرآن با فرامینِ ریز و درشتش در این مسئله، مرد را به مراعاتِ شخصیت، آبرو و روح و روان زن فرمان می‌دهد تا زن احساسِ دستمالِ مستعملی که به دور انداخته می‌شود، نداشته باشد.

این‌ها و صدها نکتهٔ مکتوم در این آیات، نکاتِ مهم و تعیین‌کننده‌ای هستند که در جامعهٔ اسلامیِ ما مغفول مانده و نیاز به استخراج و انتشار و فرهنگ‌سازی دارند.

 برای مطالعهٔ آیات مربوط به طلاق، رجوع کنید به سورهٔ بقره (آیات ۲۲۷ تا ۲۳۷)، سورهٔ نساء (آیات ۱۹ و ۲۰)، سورهٔ احزاب (آیهٔ ۴۹) سورهٔ طلاق (۱ تا ۷)

.
در همین رابطه بخوانید:

– طلاق پسندیده؛ نشریه حوراء
– زندگی خوب، طلاق خوب؛ وبلاگ نوشت‌گاه
– سایه‌روشن‌های طلاق؛ وبلاگ سامی‌دخت
– نیمهٔ پنهان طلاق؛ وبلاگ نماشون

۶ دیدگاه

یک صفحه دعا

چند وقت پیش، اوائلِ کتابِ «مهارت‌های سازگاری»ِ علی حسین‌زاده روایتی می‌خواندم از امام صادق (ع). روایتِ نسبتاً طولانی‌ای است. نقل کرده بود از امام:

در شگفتم چرا کسی که از چهار چیز می‌هراسد، به چهار چیز پناه نمی‌برد. در شگفتم چرا کسی که می‌ترسد، به این سخن خداوند در قرآن پناه نمی‌برد: حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ؛ «خداوند ما را بس است و او خوب کارگزاری است»؟ به درستی که من در پسِ این آیه خواندم که خداوند منان فرمود: فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَهٍ مِّنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ؛ «این‌ها با نعمت و بخششی از سوی خداوند به مقصد می‌رسند، در حالی که هیچ آسیبی به آن‌ها نمی‌رسد».

همچنین در شگفتم چرا کسی که اندوهگین می‌شود، به این سخن خداوند پناه نمی‌برد: لَا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ ؛ «معبودی جز خداوند نیست که از هر بدی منزه است»؟ من در ادامهٔ این آیه خواندم که خداوند منان فرمود: فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ؛ «ما دعای او را برآورده ساختیم و او را از اندوه و غم رهانیدیم، و ما مؤمنان را این‌گونه نجات می‌دهیم».

باز در شگفتم چرا کسی که به او نیرنگ می‌زنند به این سخن خداوند پناه نمی‌برد: وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ؛ «و من کارم را به خدا می‌سپارم، همانا که خداوند به حالِ بندگان آگاه است». من در ادامهٔ این آیه خواندم که خداوند بزرگ و پاک فرمود: فَوَقَاهُ اللَّهُ سَیِّئَاتِ مَا مَکَرُوا؛ «پس خداوند او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ می‌زدند، حفظ کرد».

و در شگفتم چرا کسی که خواهان دنیا و زرق و برق آن است، به این سخن خدای متعال پناه نمی‌برد: مَا شَاء اللَّهُ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ؛ «آنچه خدا می‌خواهد صورت می‌پذیرد و نیرویی جز به قدرت او وجود ندارد»؟ من در ادامهٔ این آیه خواندم که خدای بلندمرتبه فرمود: إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالًا وَ وَلَدًا * فَعَسَى رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْرًا مِّن جَنَّتِکَ؛ «اگر مرا از بُعد مال و فرزند، کمتر از خود می‌بینی، امید است که پروردگارم بهتر از باغ تو را به من عطا فرماید»، و این قطعی است».

بعد دیدم انگار این روایت را برای آن دعای یک صفحه‌ای گفته‌اند که در تعقیبات نماز صبح آمده و «با بسم‌الله و صلّی الله علی محمّد و آله» شروع می‌شود و همین چهار دسته آیه را هم شامل می‌شود. مرحوم شیخ عباس قمی با حکایتی که بعدش نقل می‌کند، تأکید دارد بر گشایشی که از مداومت این دعا در کارها حاصل می‌شود. به نظرم می‌ارزد آدم این یک صفحه دعا را حفظ کند.

۲۲ دیدگاه

خوب‌های دردسرساز

عکس از محسن رشیدی

آدم هر چه راجع به بنده‌های خوب خدا کم‌تر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحت‌تر» است. زندگی‌اش را می‌کند و دل خوش می‌کند به زندگی‌ای که [خیال می‌کند] دارد می‌کند.

آدم‌های خوب‌اند که زندگی را به کام انسان تلخ می‌کنند. هی کم‌بودهای آدم را به رخ‌اش می‌کشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشته‌های واقعی و خیالی‌اش را به رخ کسی نمی‌کشد. آدم خودش با دیدن داشته‌های‌شان احساس کم‌بود می‌کند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبی‌ها باشد، دائم خودش را با آن بنده‌های خوبِ خدا می‌سنجد و قیاس می‌کند که آن‌ها کجا هستند و چه‌طوری‌اند و او کجاست و چه‌طوری است. راه و روش خودش را با آن‌ها که قیاس می‌کند، احساس کوچکی می‌کند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خواب‌شان هم او را به حسرت وا می‌دارد. نگاه می‌کند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگی‌شان در نظرش عظیم‌تر می‌شود و خودش در درونش حقیرتر.

بعد زندگی رو به سختی می‌گذارد و عرصه‌اش را بر این آدم ِ حقیر تنگ می‌کند. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی می‌کند. دوست دارد تمام سال‌های دیرکردش را بدود و برسد به همان بنده‌های خوب خدا.

روش زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. دستی به برنامه‌های روزانه‌اش می‌کشد. اولویت کارهایش را عوض می‌کند. همه چیز را از اول می‌چیند و کمر همت می‌بندد.

آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بنده‌های خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بنده‌های خوب خدا که خوب بودن‌شان زندگی را به کام عده‌ای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همین‌طوری» زندگی کردن‌شان تنگ می‌کند.

دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا می‌خواهد که خوبی‌شان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!

۱۳ دیدگاه

قرآن دو جلدی هم مهجور است

اعلام شد جلسهٔ سخنرانی آقای قرائتی قبل از افطار برگزار می‌شود و هر کس مایل است سر ساعت مقرر خودش را برساند… غنیمت بود. دوربینم را برداشتم و رفتم.

آقای قرائتی که آمدند، از صحبت‌های‌شان معلوم شد خودشان پیشنهاد برگزاری این جلسه را داده‌اند. در جمع اساتیدی از زنجان بوده‌اند که به‌شان اطلاع می‌دهند گروه دیگری از اساتید دانشگاه‌های کشور هم در مشهد حضور دارند. می‌گویند ترتیبی بدهید چند دقیقه‌ای باهاشان صحبت کنم.

من که به عنوان یک جوجه‌استاد در جمع اساتید بودم، گوش‌هایم را تیزتر کردم که ببینم چه کار مهمی با اساتید دارند که خودشان به جمع‌ آن‌ها آمده‌اند.

صحبت‌شان با اساتید دانشگاه این بود که روی قرآن کار کنند و به قرآن به عنوان یک کتاب علمی نگاه کنند. بانی کارهای قرآنی در دانشگاه‌ها باشند و تفسیر قرآن را در دانشگاه‌ها باب کنند، بلکه از مهجوریت قرآن کاسته شود.

دو شب بعد، محفلی قرآنی تشکیل شد که یک مسابقه برای بچه‌ها هم داشت. آقای مجری از دو پسر نوجوان دورهٔ راهنمایی تعداد سوره‌های قرآن را می‌پرسد. هیچ‌کدام جواب را نمی‌دانند. مجری در سؤال بعدی می‌پرسد: «چند تا قرآن داریم؟» یکی از دو پسر جواب می‌دهد: «دو تا. دو جلد قرآن داریم». همه می‌خندند. مجری می‌پرسد: «خب، چیا هستند؟» پسر جواب می‌دهد: «یکی‌ش قرآن مجید، یکی هم قرآن کریم».

پسرهای همان اساتید بودند.

این مطلب در مشرق‌نیوز

۱۶ دیدگاه

همدیگر را بغل کنید!

امام خمینی(ره) در حدیث هفتم از کتاب چهل‌حدیث‌شان، یکی از راه‌های مهار غضب را -بر اساس احادیث- تغییر موقعیت ذکر می‌کنند؛ یعنی مثلا اگر شخص ایستاده است، بنشیند یا اگر نشسته است به پشت بخوابد. انگار که می‌خواهند بگویند این جور وقت‌ها، تماس بدنی‌تان را با زمین بیشتر کنید. می‌دانید که؛ بدن از طریق زمین، انرژی منفی را خارج می‌کند و این‌طوری به آرامش فرد کمک می‌کند.

اما امام یک راه جالب دیگر برای مهار خشم بر رحم (یعنی آشناهای نسبی و اقوام) ذکر می‌کنند که در احادیث آمده و بسیار حیرت‌انگیز است: مس کردن کسی که از او خشمگین‌ایم. مس کردم یعنی تماس پیدا کردن دست با او؛ مثلا نوازش کردن طرف.

فکرش را بکن؛ از دست کسی ناراحت می‌شوی، ولی به جای تندی کردن به‌اش، به جای بد و بیراه گفتن، به جای نواختنش، او را نوازش می‌کنی و آرام می‌شوی. محشر است این! دین رحمت و محبت که می گویند همین است. چرا معطل‌اید؟ پاشید همدیگر را بغل کنید!

۱۸ بهمن ۸۹

۲۷ دیدگاه

حجاب باید زیبا باشد

می‌گویند پیغمبر حتی روی سفرایی که پیش‌شان می‌آمدند هم حساس بودند و می‌گفتند سعی کنید سفیران خوش‌رو و خوش‌چهره بفرستید. برای اینکه ظاهر آدم‌ها، طرز پوشش‌شان روی طرف مقابل تأثیر می‌گذارد. از جنبهٔ تبلیغ اسلامی‌اش که بگذریم، خوب پوشیدن احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد می‌کند.

خب تا اینجا همه موافق زیبایی هستند. از اینجا به بعد که بحث می‌رسد به زیبایی در پوشش خانم‌ها، آدم‌ها چند دسته می‌شوند. اینجاست که مخالفین زیبایی در حجاب، از ممنوعیت جذاب بودن پوشش برای زنان در اسلام می‌گوید و آن را نهی می‌کنند.

دور هم نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. ما می‌گوییم «حجاب باید زیبا باشد»، بعضی‌های دیگر می‌گویند زیبایی در حجاب معنا ندارد، حجاب آمده برای پوشاندن زیبایی. می‌گویند زیبایی، جذابیت می‌آورد و حجاب نباید جذاب باشد.

نمی‌دانم دستهٔ دوم چطور می‌توانند زیبایی در حجاب را نفی کنند وقتی خودشان موقع خرید پوشاک، سعی می‌کنند چیز «زیبایی» انتخاب کنند و رنگ روسری‌شان را با رنگ مانتوشان ست کنند. خب این هم می‌شود زیبایی دیگر!

زیبایی حجاب، از نظر من آراستگی فرد محسوب می‌شود. این که مانتو و شلوار و روسری و حتی چادرت، اتو کشیده و تر و تمیز باشد، حجاب را زیبا می‌کند. این که رنگ روسری و مانتو و شلوار و حتی ساق دستت را یک جور خوبی ست کنی، حجاب را زیبا می‌کند. این که روسری یا مقنعه را به بهترین شکل ممکن سر کنی و از شلختگی توی پوشش دست برداری، همهٔ این‌ها حجاب را زیبا می‌کند.

حالا این زیبایی چه ایرادی دارد؟ اگر به جای مُچاله کردن چادرت برای رو گرفتن، یک جور مرتب‌تر و شکیل‌تری رو بگیری، ایرادی دارد؟

این را علمای فن باید نظر بدهند، اما چیزی که به ذهن می‌رسد این است که جذابیت آن‌جا ایراد دارد که باعث مفسده شود، نه هر جذابیتی. آن جذابیتی که چشم‌های محرم و نامحرم را چهارتا می‌کند و هزارتا هوس و فکر ناجور توی سرشان می‌اندازد، اینجا اشکال دارد. و الا به هر جذابیتی نمی‌شود ایراد گرفت. زیبایی جذابیت می‌آورد. ولی هر زیبایی‌ای مفسده ندارد.

آن‌هایی که فکر می‌کنند زیبایی در حجاب جا ندارد، واقعا فکر می‌کنند خواستهٔ اسلام این است که زن‌ها به زشت‌ترین و شلخته‌ترین شکل ممکن در جامعه ظاهر شوند؟ گمان نمی‌کنم کسی واقعا چنین تصوری از دستورات اسلام داشته باشد.

اگر ما در حجاب، حدود شرعی را رعایت کنیم و چهره‌مان را رنگ و لعاب نزنیم و از زیورآلات استفاده نکنیم و لباس‌های بدن‌نما نپوشیم؛ اما تر و تمیز و خوش‌سلیقه لباس بپوشیم، به نظرم از حد شرعی آن‌ورتر نرفته‌ایم، آدم‌های بیشتری را جذب حجاب کرده‌ایم و در عین حال، احساس خوبی را به مخاطب‌مان منتقل کرده‌ایم.

به نظر شما این جور زیبایی‌ها، کدامش از نظر اسلام، زیبایی ِ ممنوعه است؟

.

بعدنوشت:

نگاهی که آقایان به پوشش خانم‌ها دارند عمدتاً محدود به پوشش زن‌ها در برخورد با مردان است و بس. در حالی که خانم‌ها تا وقتی بیرون از منزل هستند، هم با آقایان برخورد دارند و هم با خانم‌ها. یک وجه‌اش این است که خانم‌ها باید پوشش اسلامی داشته باشند در برابر مردها؛ یک وجه دیگرش این است که به فکر خانم‌هایی که قرار هست دائم همدیگر را توی لباس حجاب ببینند هم باشند.

آن بُعد زیبایی حجاب، اینجا معنا پیدا می‌کند و بعُد تأثیرگذاری‌اش و نشاط‌بخش بودنش مهم می‌شود. بالاخره ما خانم‌ها حق داریم با دیدن پوشش زیبای همدیگر، کمی احساس آرامش و نشاط بکنیم یا نه؟
به نظر من که این حتی یک تکلیف است.

باز ارجاع می‌دهم به سفارش پیامبر در مورد خوش‌رو بودن سفرایشان.

این مطلب در چارقد

این مطلب در پرسیار

۹۲ دیدگاه

چادرم؛ پر پروازم

طرح از: نگین ربانی

چادری‌ها چند نوع‌اند. چادری‌هایی که سنتی چادری‌اند، چادری‌هایی که زورکی چادری‌اند و چادری‌هایی که آن را به عنوان حجاب‌شان انتخاب کرده‌اند و فلسفهٔ پوشیدن چادر دست‌کم برای خودشان حل شده است.

البته مرز بین این‌ها هم درست مشخص نیست. مثلا چادری‌هایی داریم که در فلسفهٔ حجاب و چادر حتی قلم می‌زنند و صاحب‌نظر محسوب می‌شوند، اما از این که پر چادرشان را به باد بدهد هم ابایی ندارند. کار در مورد این‌ها سخت‌تر است. یعنی سخت است برای کسی که در این موضوع با سواد است بیایی منبری دوستانه بروی که آن مانتوی رنگ‌وارنگی که زیر این چادر تن‌ات کرده‌ای و به زور تا زانوهایت می‌رسد، وقتی بین دو لبهٔ سیاهی چادر قاب می‌شود، بدتر و بیشتر جلب توجه می‌کند تا وقتی که همین مانتوی رنگارنگ را بدون چادر بپوشی.

قبل از افاضاتم بگویم که خود نگارنده هم -که بنده باشم!- توی چادر پوشیدن همچین آدم علیه‌السلامی نیستم؛ اما حداقل افتخارم این است که سیر پوششم تقریبا خطی بوده. نه از آن دسته آدم‌های روبگیری بوده‌ام که غیر از چشم‌ها، دهانشان را هم می‌پوشانند، و نه از آن دست چادری‌هایی که دو نفر را باید برای جمع و جور کردن چادرشان استخدام کرد. که حتی آدم‌هایی از دستهٔ اول دیده‌ام که بعد از چند سال چادر را بالکل و در مقابل چشمان از تعجب گردشده‌مان کنار گذاشته‌اند. به نظر خودم، در تمام این سال‌ها یک حد وسطی را گرفته‌ام.

من چادر را از وقتی که یادم می‌آید سرم می‌کردم. حتی پیش از دبستان… تا دوم راهنمایی، تنها جایی که چادر سر نمی‌کردم برای مدرسه بود، که مانتو خودش پوشش کاملی بود. اما از سال دوم راهنمایی، تصمیم گرفتم که توی راه رفت و برگشت مدرسه هم چادر سرم کنم. شیرینی این تصمیم را هنوز هم به خاطر دارم. بگذریم از روزهای اولی که هنوز عادت نکرده بودم و گه‌گاه چادر ِ تا زده را روی دست می‌انداختم و چند متری که از مدرسه بیرون می‌آمدم، وقتی هنوز گرم صحبت با بچه‌ها بودم، تازه یادم می‌افتاد بدون چادر از مدرسه بیرون زده‌ام!

توی همهٔ این سال‌ها هم، همهٔ کارهایم را با همین چادر انجام داده‌ام. از درس و تحصیل و کار و فعالیت گرفته تا مسافرت و راهپیمایی و خرید و رانندگی. هیچ‌وقت هم احساس نکرده‌ام که این چادر چه چیز دست و پاگیری است. اگر می‌بینید بعضی از چادری‌ها بابت دست و پاگیر بودن چادرشان می‌نالند، حتم بدانید که یا درست نمی‌دانند چطور باید چادر سر کنند، یا نمی‌دانند کدام چادر مناسب کدام فعالیت است.

البته اشتباه نشودها! این به این معنی نیست که مدعی هستم چادر سر کردن و با چادر فعالیت کردن، از فعالیت بدون چادر آسان‌تر است. نخیر. اما اگر بدانی چطور بپوشی، مانع کار و فعالیت و حرکت نیست.

البته خب… چرا! بخواهی خوب نگاه کنی، چادر یک جورهایی محدودیت می‌آورد. بله، محدودیت! محدودیتِ ارتکاب خیلی از معاصی و اشتباهات. لباس تن من و شما، ظاهر من و شما، حجابِ خانم‌ها و پوشش و محاسن ِ آقایان، خیلی وقت‌ها، توی خیلی از کارها، خودش به تنهایی و بی‌هیچ منع دیگری، مانع آلودگی است. من ِ چادری وقتی به چادرم نگاه می‌کنم، دیگر توی هر جمعی شرکت نمی‌کنم، دیگر هر طوری که بخواهم حرف نمی‌زنم، با آقایان هر جور عشقم می‌کشد رفتار نمی‌کنم. و این محدودیت، همان چیزی است که مصونیت می‌آورد. که باعث می‌شود قربانی نگاه‌های هوس‌آلود و تکه‌های زنندهٔ عده‌ای آدم یک‌لا قبا نشوم.

اگر بگویم تعداد دفعاتی که از طرف همین آدم‌ها مورد توهین و تکه و متلک‌پراکنی قرار گرفته‌ام، کمتر از بیست بار در کل عمرم بوده است، حتما باور نمی‌کنید. اما سعی کنید باور کنید! این یک واقعیت است. این که خانم‌های محجب در حفاظی از امنیت و احترام قرار گرفته‌اند، یک واقعیت است.

۵۴ دیدگاه

چرا منسجم نیستیم؟

بگذارید این بار کمی بلندبلند فکر کنم تا شما هم کمکم کنید.
چرا مذهبی‌های جامعه، هنوز نتوانسته‌اند تبدیل به یک گروه منسجم و مقتدر شوند؟

این طور که معلوم است، انتظاری که مذهبی‌ها از یکدیگر به عنوان افراد مقید دارند، وقتی آن طور که مورد نظر است برآورده نشود، مانع از این می‌شود که تبدیل به یک گروه منسجم و متحد و یک‌پارچه در مقابل گروهی از جامعه که کمتر مقیدند بشوند.

فصل مشترکی که مذهبی‌ها را دور هم جمع می‌کند، اعتقادات است. اعتقادات، بر خلاف مؤلفه‌های دیگری که ممکن است باعث شکل‌گیری یک گروه شود، تقریبا صفر و یکی است. شما یا نماز می‌خوانید، یا نمی‌خوانید. یا روزه می‌گیرید یا نمی‌گیرید. یا تقوای چشم دارید یا ندارید. یا دغدغهٔ کسب حلال دارید یا ندارید. یا راستگوئید یا نیستید.

یک عده که قرار است بر محور عقاید دور هم جمع بشوند، فصل مشترک‌شان صرفا اعتقاد به خدا نیست که با اغماض بتوانند گعدهٔ بزرگی را بسازند.

توی همین فضای مجازی، حدودا یک ماه پیش، شاهد بودیم که یک بخشی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی، به گروهی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی دیگر، انتقادات جدی‌ای وارد کردند و از آن‌ها نه به خاطر اختلاف دیدگاه سیاسی، به خاطر عدم رعایت عفت کلام (آن‌چنان که شایسته است)، رسما اعلام جدایی کردند و تذکرات دلسوزانه و جدی دادند.

من این مرزبندی دقیق را، بین مذهبی‌ها بیشتر دیده‌ام تا کسانی که کمتر دغدغه‌های اعتقادی دارند. جواب این سؤال که چرا ما مذهبی‌ها یک ید واحد نمی‌شویم را – بهتر است بگویم یکی از جواب‌هایش را- در همین دیده‌ام که تکثرگرایی اعتقادی را برنمی‌تابیم. وارد کار با گروهی که به نظرمان یک جای کارشان به لحاظ اعتقادی یا اخلاقی می‌لنگد، نمی‌شویم. نگاهی تقریبا صفر و یکی داریم. اسمش را هم گذاشته‌ام بر نتافتن پلورالیسم اعتقادی.

وقتی اعتقادات محور روابط باشد، نمی‌شود به این راحتی‌ها چشم به روی زیر پا گذاشتن بخشی از آن عقاید بست. گاهی می بینیم سخت می‌شود کسی را از جرگهٔ دوستان مذهبی دانست که رسما تارک‌الصلوه است.

این البته شرح حال ِ موجود است. دربارهٔٔ اینکه این حساسیت‌ها و این برنتافتن‌ها، درست است یا نادرست، سکوت کرده‌ام. اما چارهٔ کار این عدم اتحاد چیست؟ دست برداشتن از نگاه صفر و یکی؟

اگر از این حساسیت‌ها کم کنیم و سخت‌گیری را در اعتقادات کاهش بدهیم و پذیرش بیشتری نسبت به نواقص عقیدتی داشته باشیم، مشکل انسجام حل می‌شود یا این کار باعث کم‌رنگ شدن خط قرمزهای دینی شده، و از اهمیت مقدسات و تقیدات کم می‌کند؟

۵۸ دیدگاه