ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت میتواند تلفنی باشد، میتواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ میتواند در حد نگاههای آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، میتواند بسیار جدیتر از اینها باشد. اما مسلماً نتیجهٔ این مزاحمتها، سلبِ آرامش روانی و خدشه به شخصیتِ جنسِ زن است.
مزاحمت، مسئلهای است مبتلابهِ هر جنس ِ زن که کمتر به آن پرداخته شده و راهکارهای مواجهه با آن کمتر بررسی شده است. از این رو عموم زنان و دختران در این موارد بهندرت آموزش دیدهاند و کمتر آمادگیِ مواجهه با آن را دارند. اغلبِ توصیههایی که در این مورد میشود به این نکته ختم میشود که خانمها سعی کنند با رعایت پوشش و رفتار مناسب، از مزاحمتها جلوگیری کنند. با اینکه این حرف، فینفسه، کلامِ صحیحی است؛ اما واقعیتِ جامعه نشان میدهد که انواعی از این مزاحمتها ارتباطی به پوششِ خانمها ندارد و میتواند همهگیر باشد.
منظور از مزاحمت چیست؟
در یک تعریف، به هر نوع فعالیتی که در فضای عمومی از سوی فردی در برخورد با فرد دیگر صورت بگیرد، به گونهای که باعث آزار و اذیت آن فرد شود، مزاحمت خیابانی گفته شده است. +
تعریفِ من از مزاحمت، رفتار یا گفتاری است که روحاً (و گاه جسماً) باعث آزار جنس زن میشود و او را از ادامهٔ این مزاحمت و یا عواقبِ احتمالیِ آن به وحشت میاندازد، یا باعث ایجاد تنش و اضطراب میشود. این رفتار یا گفتار میتواند شامل هر کلام توهینآمیز و منافیِ عفت، و پیشنهادهای خلافِ اخلاق باشد.
چیزی که در همهٔ اینها مشترک است، احساس نامطلوبی است که در زن ایجاد میکند و امنیتِ روانیِ او را دستخوش تزلزل میکند.
من این را از متلکپراکنیهایی که به قصدِ جلب نظر برای شروع یک رابطه صورت میگیرد، جدا میکنم. برخوردِ هر دختر در متلکهایی که دریافت میکند بسته به دیدگاهی که دارد و تصمیمی که برای شکل دادن یا ندادنِ آن رابطه میگیرد، متفاوت است. این، مورد بحث ما نیست.
مزاحمان از تصورِ ایجاد مزاحمت لذت میبرند
مزاحم، اغلب سعی دارد با ایجاد مزاحمتش، تفریح کند. اما چه چیزِ ایجاد مزاحمت، برای او میتواند مفرح باشد؟ جوابِ این سؤال میتواند نمایندهٔ راهِ حل آن باشد.
با یک نگاهِ کلی میتوان احساسِ قدرت و برتری را مهمترین عاملِ لذت بردن از مزاحمتهایی دانست که به کلام یا تماسِ کوتاهی ختم میشود. در این موارد، بسیاری از مزاحمان، از ایجاد رعب و وحشت در زنان لذت میبرند. بسیاریشان از این که میبینند با اقدامِ تهدیدآمیز آنان، رنگ از چهرهٔ دختری پریده است یا دستانش به لرزش افتاده و یا تقلای رها شدن از دسترسِ آنان را دارد، لذت میبرند. دیدنِ ضعف و التماس و خواریِ فردی که مورد تزاحم قرار گرفته است، به آنان احساسِ قدرت و برتری و گاهی احساس شخصیتی کاذب میدهد؛ چیزی که از آن لذت میبرند.
جالب است که حتی گاهی شنیدن ناسزاهای از روی عصبانیت نیز آنها را به نتیجهٔ مطلوب و دلخواهشان میرساند. از همینجا راهکارهای مقابلهٔ صحیح و مؤثر با مزاحمتها، تا حدود زیادی روشن میشود.
(بله، گاهی نیز مزاحم، از ایجاد مزاحمت، در پیِ خواستههای جنسیِ جدیتری است که این نوشته به آن نمیپردازد.)
با یک مزاحم چطور برخورد کنیم؟
به خاطر تنوعِ مزاحمتها و شرایطی که مزاحمت در آن رخ میدهد، نمیشود نسخهٔ یکسانی برای مقابله با همهٔ انواع مزاحمت پیچید. اما به بعضی نکاتِ مهمتر که در بسیاری از انواع، مشترک است، میشود اجمالاً اشاره کرد.
اگر بتوانیم قصدِ مزاحم را از ایجاد مزاحمتش خوب حدس بزنیم، میتوانیم با برخوردی که او را کمتر به خواستههایش میرساند، شرّ او را از سر خودمان کم کنیم و یا مزاحمتش را به حداقل برسانیم.
نیاز به توضیح ندارد که مواردی که در این یادداشت میآید، نظرات شخصی نگارنده است که بعضاً در عمل پیاده شده و نتایج مطلوبی داشته است؛ کار کارشناسیاش به عهدهٔ کارشناسان!
عادی باشید: در مزاحمتهای خیابانی، حفظِ خونسردی خیلی مهم است. اینکه مزاحم در شما اضطراب و دستپاچگی و رنگپریدگی نبیند، در واقع به منزلهٔ سلبِ یکی از لذتهای اوست. ترس و دلهره و تغییر چهره یا تغییر لحنِ گفتارِ ناگهانی، امتیازی است که شخصْ به مزاحم میدهد. هر امتیازی که به مزاحم داده شود، او را در ادامهٔ مزاحمتش جسورتر میکند. علاوه بر این، خونسردی به شما این امکان را میدهد که بهتر فکر کنید و بهتر تصمیم بگیرید. بهترین نوعِ برخورد، عادی بودن است. وانمود کنید اتفاقی نیفتاده و شما حرف عجیبی نشنیدهاید یا رفتار عجیبی ندیدهاید.
لحنتان آرام و مطمئن باشد: لحنِ صحبتتان در هنگام پاسخ دادن به مزاحم، آرام و با طمأنینه باشد. اجازه ندهید او آثار ضعف را در صدای شما احساس کند.
از ناسزاگویی و عصبانیت بپرهیزید: ناسزاگویی نشانهٔ ضعف و ترس است. مزاحم از شنیدنِ ناسزا، به خاطر اینکه ضعف شما را آشکار میکند و برتری ظاهری او را میرساند، لذت میبرد. لذتِ شنیدنِ ناسزا را به مزاحم ندهید!
مزاحم را با «تهدید» تحریک نکنید: از ترساندنِ مزاحم با گفتن جملاتی مثلِ «الان زنگ میزنم ۱۱۰» یا «اگه گُم نشی، داد و فریاد راه میاندازم و آبروتُ میبرم» و امثالهم پرهیز کنید. در اغلب موارد، این جملات به دلیل اینکه قدرت یا برتری او را زیر سؤال میبرد، صرفاً او را جریتر کرده و به ادامهٔ کار تحریکش میکند.
التماس نکنید: برای رهایی از دستِ مزاحم، التماس نکنید. التماس کردن نیز، شما را در موضع ضعف و او را در موضع سلطه قرار میدهد.
سکوت نکنید: بعضی، جواب ندادن را بهترین راهِ رهایی از مزاحمت میدادند. اما به نظر میرسد سکوت در همهٔ انواعِ مزاحمتها، کارکرد خودش را ندارد و گاهی به ادامهدار شدنِ صحبتهای مزاحم میانجامد که نتیجهاش آزردگیِ بیشتر شخص مورد تزاحم است. در بسیاری از موارد، مزاحم کارِ مزاحمت را تا جایی ادامه میدهد که جواب بگیرد. پس بهتر است در جای خودش، با دادنِ پاسخ مناسب، مکالمه را کوتاه کنید.
با متانت به او پاسخ بدهید: در بسیاری از موارد، پاسخهای متین و معقول و محکم، قضیه را به کوتاهترین و بهترین شکل ممکن تمام میکند. در پاسخ به پیشنهادِ نامطلوبش، با خونسردی تمام، عدم تمایل خود را در جملهای کوتاه اعلام کنید و از او تشکر کنید!
در جوابِ سؤالاتِ شخصیای که از شما میپرسد، به دادنِ پاسخِ «فکر نمیکنم دونستنِ این مسئله به شما کمکی بکنه» یا امثالِ آن، او را از ادامهٔ کنجکاویاش بازدارید.
در مزاحمتهای تلفنی، معمولاً راحت شدن از دست مزاحم آسانتر است. ضمنِ رعایت بعضی از نکتههای فوق که به مزاحمتِ تلفنی هم مرتبط است، مثل حفظ خونسردی و ادب و متانت، بهترین راه، بیپاسخ گذاشتنِ مزاحم است. میتوانید شمارهٔ مزاحم را ذخیره کنید تا در صورتِ تماس مجدد، با یادآوری او، تماس را بیپاسخ بگذارید. با این کار، او را از لذتی که به دنبالش است محروم و مأیوس میکنید.
اینها نکتههایی است که به ذهن من رسیده است و کارایی بعضیشان را در عمل دیدهام. شما هم میتوانید با نوشتن راهکارهای دیگر، به تکمیل این لیست کمک کنید.
جوابِ این سؤال خیلی ساده است. آن سال، تازه فهمیده بودم که برای دخترها هم حوزهی علمیه وجود دارد! من که تازه آمادگی این جور دروس و این طور جَوها را پیدا کرده بودم، فرم ثبتنام حوزهی علمیهی خواهران (جامعة الزهراء قم) را گرفتم و پر کردم.
آن وقت هم مثل حالا، دو مرحله آزمون داشت؛ آزمون کتبی از درسهای عمومی دبیرستان و مصاحبهی حضوری. آزمون کتبی که اصولاً خیلی ساده است و بدون مشکل برگزار شد. برای مصاحبه که رفتم، دو مرحله را طی کردم. دو مصاحبه در دو اتاق مجزا.
سؤالهایش یادم نمانده، فقط میدانم یکی از سؤالهایشان این بود که «تا به حال دور از خانواده بودهی یا نه». گفتم: «نه» و وقتی سؤال کردند «چقدر تحمل دوری از خانواده رو داری»؛ گفتم: «سه روز! دقیقاً سر سه روز شدیداً دلتنگ میشوم!» این را که گفتم، مصاحبهگر گفت: «با این حساب که هر ماه یا تو باید بری خونه، یا اونا باید بیان اینجا دیدنت!»
و همین شد که در مصاحبه رد شدم! به همین سادگی!
بماند که بعداً کلی شاکی شدم که «خب این چه وضعشه که اگه من راستشو بگم ردم میکنن و اگه دروغ گفته بودم قبول میشدم؟!»
اردیبهشت ۸۸
«به نظرم» آدم باید برای هر حال و هوایش یک سری دوستهای خاص داشته باشد. دوستهایی که بشود دستهبندیشان کرد توی همین حال و هواهای مختلف یا نیازهای مختلفش.
مثلاً آدم برای مدرسه و دانشگاه و کلاسهای متفرقه رفتنش، نیاز به دوستانی دارد که همکلاسش باشند. اگر هممسیرش هم باشند که چه بهتر! (این که میگویم «دوستان» و نمیگویم «دوست» برای رعایت عموم است؛ و گرنه خیلی از این شرایط را میشود حتی با یک دوستِ خوب هم سپری کرد.)
آدم باید دوستانِ وقتِ گشت و گذار و تفریح داشته باشد. همینطور دوستانِ شریک در خوشی و ناخوشی؛ دوستانِ همفکرِ خوشفکرِ وقتِ سختیها؛ دوستانِ عالم و اهل دانش؛ دوستانِ وارد در امور فرهنگی؛ دوستانی با ذوق سیاست؛ دوستانِ خانوادگی؛ دوستان کتابخوان؛ دوستانِ ورزشدوست؛ دوستانِ مؤمن و معتقد؛ دوستانِ خوشسفر و …
این دستهبندی تا هر جا که دوست داشته باشید، میتواند ادامه داشته باشد. ممکن است بعضی از دوستانمان در دو یا چند تا از دستههایمان حضور داشته باشند که در این صورت، شاید بشود گفت دوستی عیارِ دوستیاش بالاتر است که جای بیشتری را در این دستهها به خودش اختصاص داده باشد؛ یعنی مثلاً ممکن است دوستِ تفریح و شبهای خوشی و ناخوشیمان، دوستِ خوشفکرِ گرهگشایمان هم باشد، دوستِ مؤمن و معتقد تأثیرگذارمان هم باشد، دوست خانوادگی ِ اهل سیاستمان هم باشد.
.
«شاید» زیاد فرقی نداشته باشد که چند تا دوست داریم و چند دستهٔ دوستی برای خودمان تعریف کردهایم؛ چیزی که مهم است این است که دوستانی داشته باشیم که بدون توجه به دسته و نوعشان، یک طوری خوب باشند که هر ساعتِ دوستیمان، چیزی بهمان اضافه کند؛ چیزی به دانستهها، اعتقادات، خلقیات، یا حتی صرفاً احساس مثبت و امید به آینده. اینطوری شاید سختتر حاضر به از دست دادن دوستانمان باشیم و بیشتر در حفظ دوستیمان تلاش کنیم.
دوستانی که آدم در کنارشان احساس آرامش کند، قطعا نعمتی از نعمتهای بهشتیاند.
بزرگ شدن سخت است. خیلی درد دارد. آدمی که بزرگ میشود، خودش همدم خودش است و غمخوار خودش. زیر فشار مسئولیتها استخوان میترکاند و یاد میگیرد که حتی لب هم نگزد. آدمی که بزرگ میشود، غماش را پشت لبخندی ساده و دلشکستگیاش را پشت قامتی ایستاده پنهان میکند؛ او دیگر به جای سر به شانهٔ کسی گذاشتن، سر به شانهاش میگذارند…
چقدر از بزرگ شدن میترسم!
آدم هر چه راجع به بندههای خوب خدا کمتر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحتتر» است. زندگیاش را میکند و دل خوش میکند به زندگیای که [خیال میکند] دارد میکند.
آدمهای خوباند که زندگی را به کام انسان تلخ میکنند. هی کمبودهای آدم را به رخاش میکشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشتههای واقعی و خیالیاش را به رخ کسی نمیکشد. آدم خودش با دیدن داشتههایشان احساس کمبود میکند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبیها باشد، دائم خودش را با آن بندههای خوبِ خدا میسنجد و قیاس میکند که آنها کجا هستند و چهطوریاند و او کجاست و چهطوری است. راه و روش خودش را با آنها که قیاس میکند، احساس کوچکی میکند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خوابشان هم او را به حسرت وا میدارد. نگاه میکند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگیشان در نظرش عظیمتر میشود و خودش در درونش حقیرتر.
بعد زندگی رو به سختی میگذارد و عرصهاش را بر این آدم ِ حقیر تنگ میکند. آب خوش از گلویش پایین نمیرود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی میکند. دوست دارد تمام سالهای دیرکردش را بدود و برسد به همان بندههای خوب خدا.
روش زندگیاش را تغییر میدهد. دستی به برنامههای روزانهاش میکشد. اولویت کارهایش را عوض میکند. همه چیز را از اول میچیند و کمر همت میبندد.
آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بندههای خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بندههای خوب خدا که خوب بودنشان زندگی را به کام عدهای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همینطوری» زندگی کردنشان تنگ میکند.
دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا میخواهد که خوبیشان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!






