«دروغ» هست تا کمی آرامش

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم.

ما آدم‌ها صداقت را دوست داریم و دروغ‌هایمان را در پیچیدگی‌های ذهنی و رفتاری می‌سازیم. زینت میدهیم و صادقانه نثار خودمان، نثار دیگران می‌کنیم. ما آدم‌های بی‌دست‌آویز معلق در کهکشانیم که با اضطراب زاده شده‌ایم و تمام عمر در جست‌وجوی آرامشیم.

ما آدم‌ها به یکدیگر محبت می‌کنیم. به خاطر خودمان. وقتی در مقابل خواسته محبوب‌مان کم می‌آوریم، پرچم تسلیم را بالا می‌بریم. پوشیده در کاغذ کادوی «هر چه تو بخواهی» و «هر طور تو خوشحال‌تر باشی». محبوب‌مان خوشش می‌آید. از محتوای تسلیمِ ظاهری کادوپیچ‌شده خبر دارد. دل ولی خوش می‌کند به کاغذ کادوی قشنگش. دروغ‌مان را باور می‌کند و به خودش دروغ می‌گوید: «ببین چقدر دوستم داره!». ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم و از دروغ‌های خوشگل بدمان نمی‌آید. به‌مان آرامش می‌دهد. ما دروغ‌های پیچیده را به خاطر آرامشی که به‌مان می‌دهد دوست داریم.

ما گاهی به یکدیگر ابراز علاقه نمادین و ظاهری می‌کنیم. ما به محبوب‌مان محبت دروغینِ آرامش‌بخش تقدیم کنیم. گاهی که دلتنگ نیستیم ابراز دلتنگی می‌کنیم. گاه که نبودنش آزارمان نمی‌دهد ابراز بیچارگی و تنهایی. ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. با دروغ به محبوب‌مان آرامش می‌دهیم: «دوستت دارم» و به خودمان هم: «چقدر خوبم که خوشحالش کردم! چقدر خوبیم با هم!» و هر دو برای مدتی رها می‌شویم از حس اضطراب‌آورِ «ترس از دست دادن»؛ از «تنهایی».

ما آدم‌ها دروغ‌های زشت می‌گوییم. دروغ‌های پیچیده کاور پیچ‌شده‌ای که نجات‌مان می‌دهد. آدم‌هایی را که دوست داریم از دست می‌دهیم و بعد به خودمان دروغ می‌گوییم: «از اول هم ازش خوشم نمی‌اومد»، «از سر دلسوزی تا حالا تحملش کرده بودم» و به آدم‌های دوست‌داشتنی از دست‌رفته‌مان هم: «فکر کردی با رفتنت چیزی از زندگی‌م کم می‌شه؟» و می‌دانیم که می‌شود. می‌دانیم که جای یک «دوست‌داشتن» توی دل‌مان خالی می‌شود. ما آدم‌ها ولی دروغ می‌گوییم. دروغ‌های زشت نجات‌دهنده. خودمان را گول می‌زنیم تا درد از دست دادن را کمی تسکین دهیم. تا کمی آرامش…

ما آدم‌ها دروغ‌های بزرگ امیدبخش می‌گوییم. به بچه‌های‌مان وعده‌های زیبای بدون پشتوانه می‌دهیم. بچه‌ها خوشحال می‌شوند. ما خوشحال می‌شویم. دولت‌ها به ما دروغ می‌گویند. وعده‌های زیبا می‌دهند. ما باور می‌کنیم. دوست داریم که باور کنیم. هر بار، هر سال به امید محقق شدن وعده‌ها سر می‌کنیم و از تکرار دروغ‌های امیدبخش و باورشان خسته نمی‌شویم. دست نمی‌کشیم. ما دروغ‌های امیدبخش را دوست داریم. امید آرامش می‌دهد.

ما آدم‌ها فریب خوردن را دوست داریم. فریب‌های پیچیدهٔ در پوشش‌های رنگی را دوست داریم. ما فریب ماورا را می‌خوریم و لبخند می‌زنیم. ما آدم‌ها فریب‌های آرامش‌بخش را دوست داریم. فریب‌های آرامش بخش را باور می‌کنیم. ما آدم‌های معلق در جهان، فریب‌های زیبای کاهندهٔ اضطراب ذاتی‌مان را باور می‌کنیم. ما آدم‌ها تشنهٔ آرامشیم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها ولی از دروغ منزجریم. بدش می‌دانیم. صداقت را می‌پرستیم. ولی دروغ می‌گوییم. ما آدم‌ها از بین تمام دروغ‌ها، دروغ‌های عیان را برنمی‌تابیم. دروغ‌های لخت. بی‌پوشش. دروغ‌های از سر صداقت. صداقتی زشت. صداقت خودخواهانه. دروغ صادقانه، دروغ بی‌ریا را «دروغ» می‌دانیم. دروغ خالص را. دروغی که فقط دروغ است. بی‌پوشش محبت؛ امید، تسکین‌دهنده. از بین تمام دروغ‌ها، دروغ مخل آرامش، دروغ ترس‌آور و اضطراب‌آور را دوست نداریم.

ما آدم‌ها دروغ می‌گوییم. هر روز. هزاران بار. به خودمان. به دیگران. به دوست. به دشمن. ما با دروغ به دنبال آرامش‌ایم. تسکین. آرامش ولی نیست. آفریده نشده. ما می‌سازیمش. با دروغ‌ها. فریب‌خوردن‌ها. امیدها.

۱ دیدگاه

زوج‌های زنجیری

چند وقتی است که خیلی مشتاق شده‌م دقیق‌تر درباره ساختار خانواده در صدر اسلام بدانم. با خودم می‌گویم احکامی که پیامبر وضع کرده است حتما متناسب با شکل زندگی همان دوره بوده. پس زندگی چه شکلی بوده که داشتن غلام و کنیز و چند همسر و ازدواج موقت و این جور چیزها آزاد بوده است؟ تربیت فرزند به عهده چه کسی بوده و آیا در خانواده تعریف شده بوده یا خارج از آن؛ نزد دایه یا اقوام؟

چیزی که امروز به آن معتقدم این است که ساختار خانواده در زمان پیامبر احتمالا فردگرایانه‌تر بوده است. خانواده به شکل و معنای امروزی‌ش وجود نداشته است و اصولا آدم‌ها اینقدر به هم وابسته و محتاج نبوده‌اند. زن به کمک دایه و کنیز و غلام مسئولیتش بسیار سبک‌تر بوده و احتمالا اوقات خالی بیشتری برای خودش، عبادت و تفکر و تفریح و روابط اجتماعی و رسیدگی به علایقش داشته است.

مرد هم با وجود غلام و کنیز در خانه، مسئولیت کمتری برای تهیه خرده‌ریزهای مورد نیاز خانه داشته است و وقتش را صرف کارش می‌کرده و زندگی اجتماعی زنده‌تری نسبت به الان داشته و آنقدر دستش باز بوده است که بتواند در مسجد مشغول تهجد و خواندن قرآن شود.

زن و مرد کمتر به هم وابسته بوده‌اند و زندگی فردگرایانه‌تری داشته‌اند.

این روش زندگی الان، چیزی نوظهور است؛ این که مفهوم خانواده به خانواده هسته‌ای محدود شود. چند نفر آدم محصور شوند در یک چهار دیواری و برای تأمین تمام ملزومات زندگی‌شان گیر هم باشند. زن باید یک تنه به بچه و کارهای خانه برسد و همیشه در خدمت به همسرش آماده باشد. مرد باید ساعات زیادی از روز را زندانی میز کارش باشد، روابط اجتماعی‌اش را محدود کند تا بتواند مایحتاج حانواده را تأمین کند، خرید برود و گه‌گاه در تربیت و کارهای مدرسه بچه‌ها مشارکت کند.

خانواده‌های الان متشکل از زن و مردی است که تمام مسئولیت‌هایی را که پیش از این بین زن و مرد و غلام و کنیز و دایه و اقوام تقسیم شده بود دو نفری به دوش می‌کشند. و خب معلوم است چه بر سر این خانواده، روح و روانشان، جسم‌شان و معنویت و نشاط‌شان خواهد آمد!

این روزها خیلی دلم چند ساعت خلوت می‌خواهد. خلوتی دور از دغدغه کار خانه و بچه و درس و زندگی.

۱ دیدگاه

چای بهارنارنج

امروز روز حمامش است. بزرگ‌تر شده و دیگر توی وان کوچکش بند نمی‌شود. دائم به چپ و راست و جلو خودش را خم می‌کند تا آب و کف‌هایی که کف حمام جاری شده است را بگیرد. تنها راهم برای کم کردن استرس حمام کردنش، خواندن آیت‌الکرسی است. هر طور شده آب‌بازی و شست‌وشویش تمام می‌شود. حوله‌اش را دورش می‌پیچم و می‌آورمش بیرون. خیسی ابروهایش پیوستگی‌شان را بهتر نشان می‌دهند. لباس تنش می‌کنم. نه به این راحتی. هی زیر دستم سر می‌خورد و در می‌رود و هی می‌کشمش سر جایش و هنوز پوشک را نبسته باز از دستم در می‌رود. تازگی‌ها بلد شده وقتی محکم می‌گیرمش که در نرود، به نشانه اعتراض داد می‌زند. حرصش را می‌ریزد توی صدایش. خوشم می‌آید. خوشم می‌آید که اعتراض می‌کند. که نرم توی دستم نیست. دلش می‌خواهد آزاد باشد.

لباس که می‌پوشد توی آینه خودش را نشانش می‌دهم و ذوق می‌کند. حمام خواب‌آور است. نیم ساعت بعد، غُر خواب می‌زند. دست از جمع و جور کردن ظرف‌های شسته می‌کشم و می‌خوابانمش. بعد از خوابیدنش، خانه سوت و کور می‌شود. نفسم را بیرون می‌دهم و همان‌طور که کنار تختش نشسته‌ام به اسباب‌بازی‌هایی که هر کدامشان یک گوشه افتاده نگاه می‌کنم. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. می‌ترسم بیدار شود. یک دقیقه بعد نفسم را حبس کرده‌ام و دارم اسباب‌بازی‌هایش را جمع می‌کنم. آرام شیشه شیر پسرک و لپ‌تاپم را از توی اتاقش می‌آورم بیرون و در اتاق را می‌بندم.

گیج می‌نشینم روی مبل. نمی‌دانم اول نمازم را بخوانم یا بقیه اسباب‌بازی‌ها را از توی هال جمع کنم؛ پوشکش را از توی حمام بردارم یا بنشینم پای درسم؛ جواب پیغام‌هایم را بدهم یا ظرف‌های نشسته را بشویم؛ کمی استراحت کنم یا شام بپزم؟ اصلا شام چی درست کنم؟

لم می‌دهم روی مبل. آخ که چقدر لم دادن توی سکوت خوب است! بدنم از صبح یک‌نفس دویده. استراحتش می‌دهم. در همان حال نیمه‌خوابیده چند تا توییت می‌کنم در باب کمبود وقت. بعد به خودم می‌گویم تا بلند نشوی این کارها تمام نمی‌شود. بلند می‌شوم. نماز می‌خوانم؛ بدون اینکه نیاز باشد تمام مدت نماز، مهر را توی دستم قایم کنم یا وقت سجده بین دست و پای پسرک جایی برای گذاشتن سر پیدا کنم.

چند تکه لباس را می‌خواهم توی کمد بگذارم که با صدای قیژ در، صدای گریه پسرک هم بلند می‌شود. سریع می‌دوم شیشه‌اش را از روی میز پذیرایی برمی‌دارم و می‌روم توی آشپزخانه تا پرش کنم از آب جوشیده. پایم می‌رود روی خیاری که یکی دو ساعت پیش داشت به لثه می‌کشید و می‌شکافد. شیشه را می‌شویم و پر از آب می‌کنم و خودم را به او می‌رسانم. چند قلپ آب می‌خورد و دوباره می‌خوابد. نفسم را حبس می‌کنم و پاورچین بیرون می‌آیم.

نفسم را بیرون می‌دهم و به درس و استادم فکر می‌کنم. ظرف‌ها هنوز مانده. به خودم می‌گویم دست به‌شان نمی‌زنم تا صبح. چند دقیقه بعد شامی خورده‌ام و دارم ظرف‌ها را بی‌صدا می‌شویم. ظرف‌ها و خرت و پرت‌هایی که پسرک کف آشپزخانه باهاشان مشغول شده بود را جمع می‌کنم و کتری را از آب پر می‌کنم برای یک چای کمرنگ شبانه با عطر بهارنارنج.

بابای پسرک هنوز نیامده است. لپ‌تاپ را روشن می‌کنم تا مطالعه نصف و نیمه امروزم را به یک جایی برسانم. کروم را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: kosaraneh.com

بدون دیدگاه

مادری: شیرین، سخت، باشکوه

Motherhoodکم‌کم دارد می‌شود یک سال و نیم که درگیر مادری هستم. یک سال و نیم است که هر روزم با پرسش از چراها و چگونه‌های تجربه جدیدم به شب می‌رسد. انگار بدون پاس کردن پیش‌نیازهای لازم انداخته‌اندم توی کلاس دکتری رشته مادری. حجم تجربه‌ها، شنیده‌ها و دیده‌هایم آن‌قدر در مقابل این دنیای جدید کم و کوچک است که بدون کمک گرفتن از ترم‌بالایی‌ها و گوگل عزیز تصور عبور صحیح را ندارم.

من البته کمی سخت‌گیرم. کلا آدم سخت‌گیرتری‌ام. دلم می‌خواهد همه کارهایم بی‌عیب و نقص انجام شود. نمی‌شود. می‌دانم. ولی فکر و تلاشش همیشه هست. همیشه. حتا در انتخاب رنگ دیوار خانه‌مان. در انتخاب مدل پرده. در ترسیم طرح قاب عکس دیوار. حتاتر در پختن غذاهای تکراری پیشین. هی با خودم فکر می‌کنم چه کار می‌شود کرد که بهتر شود؟ آیا این به همین روش، به همین رنگ، با همین طرح، بهترین است؟ قشنگ‌تر از این هم می‌شود؟ چه کار کنیم تا فلان وسیله کاربردی‌تر شود؟ برای انجام فلان کار چه روش‌هایی هست؟ چطوری می‌شود زندگی را بهتر، ساده‌تر و قشنگ‌تر کرد؟

حالا افتاده‌ام توی مسیر حساس بچه‌داری. بهترش می‌شود «تربیت فرزند». این‌طوری که بهش نگاه کنی سخت می‌شود. تربیت آدمی که می‌خواهد چند سال بعد برود توی اجتماع و بشود عضوی از اعضای جامعه. تأثیرگذار. هر کدام‌مان دست‌کم روی چند نفر آدم دیگر که تأثیر داریم؛ نداریم؟ جمعش کنیم می‌شود جامعه.

کار از جایی سخت‌تر می‌شود که هی مکرر می‌خوانی «بچه آخرش می‌شود پدر و مادرش، پس اول خودتان را تربیت کنید». بعد تو هی زور می‌زنی مسیر جریان کودکت را هر طور شده کمی تغییر بدهی به سمت بهتر شدن. بهتر از آنچه تو و پدرش هستید.

نتیجه‌اش می‌شود رفاقت سفت و سخت با گوگل و بی‌بی سنتر و سایت‌هایی از این دست. سایت‌های فارسی متأسفانه خیلی کم دارند در زمینه مسائل و مشکلات کودک. برخلافش این فرنگی‌ها هستند که هر چیز ریز و درشتی را می‌برند زیر ذره‌بین و تا اعماق ته‌ش را درنیاورند ول‌کن نیستند.

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

از وقتی افتاده‌ام توی مسیر مادری، هی خُردخُرد فهمیده‌ام می‌شود گاهی آسان‌ترش هم کرد. می‌شود بی‌خوابی‌های شبانه و وابستگی‌های مکرر بچه به شیر را کمتر هم کرد. و توی همین مسیر مادری فهمیده‌ام که چقدر زنان ما به همه چیز راضی‌اند! چقدر از سختی‌های مادری برای خودشان عشق ساخته‌اند و بهش می‌بالند! چقدر بی‌خوابی‌های شبانه، مختل کردن زندگی زناشویی و نابود کردن جسم و روحشان و چیزهای دیگر را بدیهی و لازمه مادری می‌دانند! تا می‌گویی چه کنم بچه شب‌ها کمتر بیدار شود، جواب دیفالت و بلکه تنها جواب‌شان این است: «مادر شدن همین سختی‌ها رو داره دیگه». می‌خواهند دلپذیرش کنند می‌گویند: «بهشت با همین چیزا زیر پای مادره». احساسی‌تر که باشند می‌گویند: «سخت نگیرید! با بچه‌ش عشق‌بازی کنید. قدر این شب‌ها رو بدونید که بعدا دلتون برای این روزها تنگ می‌شه».

انگار در دایره مادری خیلی‌ها چیزی غیر از تحمل درد و رنج و سختی نیست. تنها کار رو به جلوشان همین است که سعی کنند نگاهشان را عوض کنند تا از خستگی‌ها لذت ببرند و کم نیاورند. تغییر شرایط؟ اصلا و ابدا بهش فکر هم نمی‌کنند.

من ولی به تجربه‌های غربی در بعضی از این موارد بیشتر اعتماد دارم. چون اهل آزمون و خطا، اهل ریسک‌اند. ما فعلا داریم بر حسب حدس و گمان و شاید و اگر پیش می‌رویم. بچه را می‌شود نرم تربیت کرد. از همان ابتدا. بچه‌ها خیلی خیلی زود یاد می‌گیرند.

نمی‌دانم چرا، چطور و از کی؛ ولی ما به راضی بودن، به وفق دادن خودمان با هر شرایطی خو کرده‌ایم. به شرایط بهتر، به رفع سختی‌ها آن‌طور که باید فکر نمی‌کنیم. مسیری را می‌رویم که دور و بری‌هایمان رفته‌اند. «ما هم یکی مثل همه». پس تکلیف بهتر شدن چه می‌شود؟ پس کی جامعه از این راه تکراری قرار است در بیاید و برود به سمت و سویی بهتر؟ اگر قرار باشد به اسم انعطاف با همه سختی‌ها بسازیم، کی سختی‌ها هموار می‌شود؟ چه کسی مگر جز ما قرار است آن‌ها را هموار کند؟ اشتباهات این مسیر تکراری را چه کسی جز ما قرار است اصلاح کند؟ این «ما»ی منعطفِ سازگار با همه چیز و بسوز و بساز، چطور می‌خواهد نسلی متفاوت و خلاق تربیت کند؟ اصلا می‌تواند؟ اگر اهل تغییر نباشیم، چطور می‌توانیم انسان خلاق تحویل جامعه بدهیم؟

مادری خیلی خوب است. مادری خیلی سخت است.

۲ دیدگاه

یک جای زندگی می‌لنگد

javaher-dasht

از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

۱۰ دیدگاه

دختر به غربت نمی‌دهم

قبل‌ترها که تجربه زندگی دانشجویی و مسافرت‌های تک نفره و دوری از خانواده را داشتم، تصور منفی‌ای نسبت به زندگی در شهری غیر از شیراز، به عنوان زادگاهم، نداشتم. همیشه گمان می‌کردم همین که آدم مستقل و جسوری هستم و بدون کمک خانواده از پس زندگی‌ام برمی‌آیم، برای زندگی در هر شهر دیگری کفایت کند. همهٔ مشکلات غربت را در تنهایی‌اش خلاصه می‌کردم و به خیال خودم، این را هم می‌توانستم با دوستانی خوب و روابطی گرم و صمیمی حل کنم.

حالا که یک ماه از شروع زندگی مشترک‌مان، در شهری غیر از زادگاهم می‌گذرد، کم‌کم دارم با معنای جدیدی از غربت خو می‌گیرم. کم‌کم متوجه شده‌ام که برخلاف تصورم، غربت همه‌اش تنهایی، به معنای نداشتن دوست و آشنا نیست. غربت یک حس ناشی از بی‌ملاحظگی و نامهربانی همسر نیست. و برخلاف تصور خیلی‌ها، غربت این حسی نیست که بعضی‌هامان در شهر و زادگاهمان، با وجود خانواده و اقوام درکش می‌کنیم. غربت کمی غریب‌تر و پیچیده‌تر است. یک جور تنهایی ایزوله شده که هیچ جایگزینی جز خانواده برایش نیست. کسانی از گوشت و خون خودت. افرادی با یک گذشتهٔ دورتر مشترک.

غربت احتمالاً خلأ دردناکی است که چاره‌ای جز تحمل کردن، یا همان سوختن و ساختن، ندارد. با این حال، به نظرم داشتن همسری مهربان و همراه، و دوستانی باصفا و صمیمی و بی‌تعارف، تنها چیزهایی است که تا حدی می‌تواند از شدت دردناکی‌اش کم کند.

و احتمالاً حالا بیشتر می‌توانم بفهمم درد دل مادرهایی را که خودشان در غربت زندگی کرده‌اند، ولی اصرار دارند که دختر به غربت ندهند. چیزی که قبلاً خیال می‌کردم همه‌اش در دلتنگی مادر از دوری فرزندش خلاصه می‌شود، دارد این روزها برایم جواب‌های عینی‌تر دیگری پیدا می‌کند…

۱۵ دیدگاه

تی‌شرت‌هایی که بی‌صدا آب می‌روند

درس جدیدمان دربارهٔ شیوهٔ نگارش نامه‌های رسمی و اداری بود در زبان انگلیسی. برای تمرین موظف شدیم نامه‌ای بنویسیم در انتقاد و یا شکایت از محصولی که به تازگی خریداری کرده‌ایم و متوجه وجود عیبی در آن شده‌ایم. خود معلم مثال تی‌شرتی را زد که مثلا بعد از اولین شست‌وشو آب رفته و سایز کم کرده است. این را که گفت، بچه‌ها اول یکی‌یکی و با تردید، و بعد همگی با هم زدند زیر خنده. شکایت‌نامه برای یک تی‌شرت؟!

این موضوعی بود که چند ماه اخیر زیاد به‌ش فکر می‌کردم؛ شکواییه، رسیدگی به شکایات و نظارت بر عملکردها. چیزی که به نظرم درصد بالایی از بی‌قانونی‌ها و هرج و مرج‌های بازار را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

حتما برای شما هم پیش‌آمده که یک محصول واحد، با جنس واحدی را ببینید که در دو فروشگاه نزدیک به هم -و حتی گاهی چسبیده به هم- با دو قیمت متفاوت و گاهی بسیار متفاوت به فروش برسد. و حتما از خودتان سؤال کرده‌اید چطور چنین چیزی ممکن است. شاید به این فکر کرده باشید که اجناس زیادی در بازار هست که هیچ مرجعی برای قیمت‌گذاری ندارد. و یا بازار فاقد هر گونه نظارت مراجع ذی‌صلاح است؛ تازه اگر مرجع ذی‌صلاحی برای چنین موضوعی وجود داشته باشد!

یا به وضوح شاهد کم‌فروشی و کلاه‌برداری در خرید و فروشِ حتی اجناس مصرفیِ بسیار ساده بوده‌اید؛ مقداری خیار مجلسی خریداری می‌کنید و بعد از رسیدن به منزل و باز کردن کیسه متوجه خیارهای بادمجان‌سایزی می‌شوید که ته کیسه را پر کرده‌اند.

یا دیده‌اید که بسیاری از محصولات، خصوصاً محصولات صنعتی و الکتریکی، هر چه از زمان صدور اولین محصولات سازنده‌اش می‌گذرد به بی‌کیفیتی بیشتری می‌گراید. به خاطر همین است که زیاد می‌شنویم «فلان جنس، قدیمی‌هاش اصله».

به این فکر می‌کنم که چطور چنین چیزهایی به این وفور دارد اتفاق می‌افتد و کک هیچ‌کس چنان که باید، نمی‌گزد. به این که آیا درآمد حاصل از این نوع معاملات از نظر شرعی حلال است یا نه، هیچ کاری ندارم؛ بیشتر به این فکر می‌کنم که چطور ممکن است در میان مردم یک کشور، چنین پدیده‌هایی شیوع پیدا کند و نه مردم صدای اعتراض‌شان را بلند کنند و نه هیچ نظارت جدی و بگیر و ببند و پلمپی اتفاق بیفتد. منظورم از بلند شدن صدای اعتراض مردم، غُرهای غیررسمی و بی‌حاصل که توی صف نان و اتاقک تاکسی یا اتوبوس‌ها می‌زنیم نیست؛ منظورم یک جور درخواست جدی، رسمی، پی‌گیرانه و در سطح وسیع‌تری از جامعه است که کمی جدیت یا وخامت اوضاع را نشان دهد.

به نظرم این موضوع دو سر دارد: یک: عدم نظارت مسئولین مربوطه بر بازار و فعالیت‌های اقتصادی و خدماتی؛ دو: عدم اطلاع کافی مردم از حقوق‌شان.

این دو تا البته بی‌ارتباط به همدیگر نیستند. علت اول که روشن است. واقعا نظارت بر فعالیت‌های اقتصادی و خدماتی بسیار کم است که اگر این‌طور نبود، نباید شاهد قیمت‌های جورواجورِ یک محصول واحد، یا بی‌کیفیتی محصولات، یا تناقض داشتن بعضی از محصولات با مسلمات مذهبی و فرهنگی‌مان باشیم. متأسفانه این عدم نظارت فقط محدود به حیطهٔ اقتصادی و خدماتی نیست؛ به طور کلی فعالیت‌های کشور ما فاقد نظارت بر اجرا است که شاید بعدتر درباره‌اش بنویسم.

از سوی دیگر ما هم -شاید به دلیل کم‌اطلاعی- نظارت و رسیدگی را از مسئولان طلب نمی‌کنیم. کم‌آگاهی از این که این حق من است که در قبال پولی که می‌دهم جنس خوبی بگیرم یا وقتی پولی می‌دهم حق من است که جنسی مطابق با مشخصه‌هایی که سازنده‌اش ادعا کرده تحویل بگیرم. این حق من است که خدمات خوب دریافت کنم و البته این خدمات را با برخورد انسانی کارمندان دریافت کنم و نه نگاه‌های بی‌حوصلهٔ از بالا به پایین و تحقیرآمیز. اگر همهٔ ما از این حقوق ساده خبر داشته باشیم و راه‌های انتقال نقد و شکایات‌مان را به مسئولین مربوطه بلد باشیم، خودبه‌خود با بالا بردن حجم شکایات، مسئولین را مجبور به رسیدگی و پی‌گیری جدی‌تر خواهیم کرد. اگر الان اغلب ما به عنوان خریدار و درخواست کنندهٔ خدمات، در موضعی پایین‌تر از فروشنده و ارائه دهندهٔ خدمات خود را تصور می‌کنیم و یا این‌گونه به ما نگاه می‌شود، ناشی از ناآگاهی ما نسبت به حقوق‌مان است. کافی است به خوبی بدانیم که ما از فروشنده طلب داریم، طلب یک جنس خوب؛ و از ارائه دهندهٔ خدمات نیز، طالب خدمات خوب هستیم.

این پروسهٔ نظارت و شکایت و رسیدگی و اقدام، نیاز به یک استارت دارد؛ وگرنه شروع که بشود، با دیدن نتیجه‌اش، به نظر من، دیگر متوقف نخواهد شد و آن‌وقت است که بازار از حالت «هر کی به هر کی» و «کی به کیه» درآمده، روال معقول و منطقی خودش را پیدا می‌کند.

سر و سامان گرفتن این پروسه غیر از شکل دادن به بازار و قانون‌مند کردنش، و پایین کشیدن نرخ کم‌فروشی و هر نوع کلاه‌برداری در بازار، برکات مهم‌تری دارد؛ جدی شدن نقش فعال مردم در اداره کشور. این که یک شهروند بداند که مرغ‌فروشیِ گران‌فروش سر کوچه، به خاطر تماس او با ۱۲۴، پلمپ شده و کارش به قانون و جریمه و تعهد کشیده است؛ به او احساس شخصیت می‌دهد، حس سهیم بودن و نقش فعال داشتن در جامعه را القاء می‌کند که نتیجه‌اش علاوه بر بالا رفتن رضایت نسبی از نظام حاکمه، تقویت تکرار نظارت‌گری و پی‌گیری شکایات در او و همین‌طور بالا رفتن میزان اهمیت امور جامعه و تمایلش به شرکت فعال‌تر در جامعه خواهد بود.

کشوری که به جای نظام سربازخانه‌ای، با نظام شهروندی و همسایگی اداره شود، قطعا جای قشنگ‌تری برای زندگی خواهد بود و شکواییه نوشتن برای آب‌رفتن یک تی‌شرت، دیگر در آن مضحک به نظر نخواهد رسید.

۵ دیدگاه

جای خالیِ مدیریت کاربردی

deadlineتلویزیون دارد پشت صحنهٔ یکی از سریال‌های ماه رمضان را نشان می‌دهد. در یکی از بخش‌ها، صحبت یکی از عوامل پشت صحنه را پخش می‌کند که با خستگی تمام می‌گوید ده شب است نخوابیده و روز و شب مشغول کارند. کمی بعد مشخص می‌شود که قسمت‌هایی از سریال، همزمان با پخش آن از سیما در حال فیلمبرداری بوده است. حتی فیلم‌نامهٔ آن هم همزمان با ساخت فیلم تکمیل می‌شده است. از تولید به مصرف، با فاصله‌ای حدود پانزده تا بیست روز. در این گزارش مستند از این تلاش شبانه‌روزی عوامل، تقدیر و تشکر می‌شود.

مستند تمام شده است و من همچنان درگیر بزرگداشت و تقدیر از این نوع کار کردن‌ام؛ تقدیر و تشکر از کاری که در دقیقهٔ نود انجام شده است.

به این فکر می‌کنم که چرا باید برای سریالی که زمان پخش آن مشخص است، این‌قدر دیر تصمیم‌گیری شود، این‌قدر دیر فیلم‌نامه تهیه شود و این‌قدر دیر کار فیلمبرداری آن کلید بخورد؛ و حالا که همهٔ این برنامه‌ریزی‌ها به وقتش انجام نشده، و اصلا برنامه‌ریزی‌ای وجود نداشته است، چرا باید از این که کاری شتاب‌زده انجام شده است، به اسم کار و تلاش شبانه‌روزی تقدیر کرد؟ چرا از دست‌اندرکاران فیلم که تمام عوامل‌شان را به فشار کاری و زحمت شبانه‌روزیِ غیرمعقول انداخته‌اند چنین تشکر می‌شود؟ چطور سیما ریسک به این بزرگی را به جان می‌خرد که اجازهٔ پخش سریال نانوشته‌ای را بدهد، در حالی‌که فرصت و زمان کافی حتی برای نظارت و رفع نواقص آن وجود ندارد؟

به عبارتی این گزارش دارد می‌گوید مدیران سیمای جمهوری اسلامی، هنوز در برنامه‌ریزی برای مناسبت‌های ثابت و مشخص طول سال هم ناتوان‌اند و بی‌برنامه. حجم مخاطبین صدا و سیما که به طور پیش‌فرض کل جمعیت کشور است، نشان از عظمت و حساسیت پروژه‌های آن دارد. اما ظاهرا برای چنین پروژه‌های حساس و گاه حیثیتی، حتی برنامه‌ریزی‌های سالیانه هم وجود ندارد. که اگر وجود داشت، هیچ سریالِ در حالِ فیلم‌برداری‌ای اجازهٔ پخشِ همزمان پیدا نمی‌کرد و پخشِ هیچ برنامهٔ روی آنتن‌ای، به دلیلِ کمبود بودجه و نقصان مالی، متوقف نمی‌شد.

این، نمونه‌ای از هزاران کاری است که در کشورمان به همین شکل ضربتی انجام می‌شود. کارهایی که نشان می‌دهد جای تکنیک‌های مدیریتی در بسیاری از پروژه‌های جاری کشورمان خالی است؛ مدیریت زمان و نیروی انسانی. برنامه‌ریزی‌های بلندمدت هنوز به رسمیت شناخته نشده و یا بهایی به آن داده نمی‌شود؛ حتی اگر آن مدتِ بلند، زمانِ کوتاهِ یک ساله باشد!

گذشته از این‌ها جای بسیاری از ملاحظات انسانی هم در پروژه‌های جاری کشورمان خالی است. نیرویی که به خاطر حجم زیاد کار، دچار استرس و فشار و خواب و خوراک نامناسب و استراحت ناکافی است، یعنی از نظر روحی و جسمی در شرایط خوبی نیست، طبیعی است که نتیجهٔ کارش چنان که مورد انتظار است نباشد و به مرور، به خاطر تحلیل قوای جسمی و روحی‌اش، دورهٔ کارآمدی او و سال‌های توانمندی‌اش تقلیل پیدا کند و از نظر روحی با کاری که انجام می‌دهد یک‌دله نشود.

در پروژه‌های گوناگون سازمان‌های مختلف، اعم از دولتی و خصوصی، و خُرد و کلان، چنین ضعف بزرگی وجود دارد؛ و بلکه جزء لاینفک حوزه‌های مدیریتی ما محسوب می‌شود. به طور مثال، چند درصد از همایش‌های کوچک و بزرگ را دیده‌اید که از ماه‌ها قبل برای آن برنامه‌ریزی شده باشد و در زمان برگزاری آن، تمام کارها با آرامش و طبق زمان‌بندی از پیش تعیین شده انجام شده باشد و نیروها متحمل هیچ فشار غیرمعقول و تحمیلی‌ای که ناشی از ضعف تصمیم‌گیری و مدیریت باشد، نشده باشند؟

نمی‌توان منکر این حقیقت شد که بخشی از این بی‌نظمی‌ها ناشی از تصمیمات ناگهانی و ابلاغ دستورالعمل‌های ضربتی از سوی دولت‌مردان و قوای حکومتی است، ولی علی‌رغم این که نمی‌توان همهٔ فعالیت‌های کشور را در ارتباط با این تصمیمات دانست، می توان گفت نهادینه نشدن مفهوم صحیح مدیریت زمان، هدفمندی، آینده‌نگری و لحاظ کردن و به رسمیت شناختن پروژه‌های بلندمدت، چیزی است که گریبانگیر اغلب مدیران کوچک و بزرگ ما شده است؛ چیزی که علاوه بر صنعت، دامن مسائل و موضوعات فرهنگی جامعه را هم گرفته است.

راه‌های توسعهٔ موفقیت و افزایش بهره‌وری و ارتقاء کیفیت، الزاماً راه‌های طاقت‌فرسا و صعب و سختی نیست.

۶ دیدگاه

شب شکلاتی

a-coupleفیلم به طرز غریبی ساده است. بی‌فراز و فرود خاصی. شخصیت‌های محدود فیلم، حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. گاهی نشسته دور میز غذا، گاهی روی نیمکت و گاهی قدم‌زنان. حرف‌ها از جنس حرف‌های ساده است. حرف‌های روزمره. آرزوهای کوچک. خاطرات.

نزدیک به دو ساعتی می‌گذرد که فیلم تمام می‌شود. در اوج یک رابطه. یک رابطهٔ دوستانهٔ غلیط. یک رابطهٔ عاشقانهٔ ساده؛ ولی پیچیده!

دوست ندارم این آخرین سکانس فیلم باشد، دوست دارم کمی بیشتر ادامه پیدا کند. کمی بیشتر روزمرگی و سادگی حرف‌ها و جملات و رفتارها طول بکشد. کمی بیشتر، از این حرف‌های ساده و نگاه‌های بی‌کلام، عشق بچکد.

پلان بعدی ولی، صفحهٔ سیاهی است که حروفی سفید در آن نقش بسته. لحظه‌ای خیره می‌شوم به این تضاد سیاه و سفید. دلم غنج می‌رود برای آن رابطهٔ عمیقِ در اوج زیبایی. نیروی بلند شدن ندارم. توان حرف زدن هم. دلم می‌خواهد از زیبایی و عمق مفاهیم القاء شدهٔ فیلم فریاد بکشم. بعضی جمله‌ها و سکانس‌ها جلوی چشمم تکرار می‌شود و توی سرم می‌پیچد. پر شده‌ام از حس دوست داشتن. دوست داشتن همهٔ آدم‌های عالم. «عشق» ورزیدن به آن‌هایی که تا به حال فقط «دوست»شان داشتم. باید با کسی حرف بزنم. قدم بزنم؛ ولی… . پر می‌شوم از حس حسرت. از تنهایی.

شال و کلاه می‌کنم. دفترچه، خودکار، کیف پول، یک بطری آب و سوئیچ را برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم. شب‌های آخرین ماه تابستانِ شیراز، با آن نسیم ملایم، کم از خود بهشت ندارد. جای نسبتاً خلوتی از پارکی نزدیک خانه را انتخاب می‌کنم و پیاده می‌شوم. خودم را به یک بستنی لیوانی مهمان می‌کنم. قاشق قاشق بستنی شکلاتی را در دهان می‌گذارم و بعضی تک‌جمله‌های کوتاه فیلم را قورت می‌دهم.

دفترم را برمی‌دارم. به تاریخ ۵ شهریور ۹۲ می‌نویسم: «فیلم به طرز غریبی ساده است…»

۶ دیدگاه

«نماز اول وقت» واجب نیست

right-decisionصبح زود از خانه می‌زنم بیرون. علاوه بر مدارکی که فکر می‌کنم ممکن است لازم شود، کتاب‌های امانی را هم با خودم برمی‌دارم. تا مصاحبه‌ام تمام شود و ملاقاتم با مسئول یکی از ادارات به آخر برسد و برسم به کتابخانه، ظهر شده است.

صدای اذان بلند است که کتاب‌ها را تحویل می‌دهم. مسئول کتابخانه که خانمی است بسیار خوش‌حافظه که از کتاب‌ها مثل تخم چشم‌هایش محافظت می‌کند، سر پا ایستاده است. بعد از تحویل کتاب‌ها، حرف از بردن چند جلد تفسیر می‌زنم که بلافاصله می‌گوید: «الان وقت نمازه. من که نمی‌تونم از نمازم به خاطر شما بزنم.» از حرفش جا می‌خورم. می‌گویم: «چند جلد کتاب مشخص می‌خوام. زمان نمی‌بره.» می‌گوید: «باشه برای بعد از نماز. چرا این موقع اومدی؟ سر ظهر وقت اومدنه؟!» کم‌کم دارد شاخ‌هایم از استدلال‌هایش در می‌آید.

در حالت بُهت لبخند می‌زنم و می‌گویم: «شما گفته بودید ساعت کار کتابخونه تا ساعت دو هست، منم تو ساعت کاری کتابخونه اومدم.» می‌گوید: «بله، تا دو هست، ولی الان وقت نمازه» وقتی تکرار می‌کنم که کارم وقت‌گیر نیست و کتاب‌ها و جای کتاب‌ها را بلدم، می‌گوید: «برو کتاب‌ها رو بردار» و بعد می‌سپارد به آقایی که پشت رایانه نشسته و دارد مقدمات الکترونیکی شدن سیستم کتابخانه را فراهم می‌کند که شماره جلدهای تفسیری که برمی‌دارم را یادداشت کند و خودش می‌رود نمازخانه.

آن روز به خیال خودم قضیه تمام شد و ایشان خیلی لطف کرده‌اند و کارم را راه انداخته‌اند. دو هفته بعد هنوز کارم با تفاسیر تمام نشده است. زنگ می‌زنم که برایم کتاب‌ها را تمدید کند. تا اسمم را می‌شنود با تندی می‌گوید: «شما چطور این همه تفسیر با خودتون بردید؟» تعجب می‌کنم. من فقط پنج جلد برداشته‌ام و سقف کتب امانی تا هفت جلد است. وقتی این را می‌گویم، می‌گوید: «باشه، اصلا تفسیر رو نباید بیرون ببرید!» می‌گویم: «من قبلا هم ازتون کتاب تفسیر امانت گرفته‌ام. این بار هم به‌تون گفتم که می‌خوام این کتاب‌ها رو ببرم» می‌گوید: «شما موقع نماز اومدید و من نبودم که کتاب‌ها رو به‌تون بدم» می‌گویم: «شما نبودید، ولی گفتم که چه کتابی رو می‌خوام ببرم؛ اگر خاطرتون باشه، بعدش گفتید به همکارم بگو چه جلدهایی‌ش رو بردی، نگفتید بگو چه کتابی رو بردی». جواب می‌دهد: «اصلا اینا کتاب مرجع‌ه. نباید از کتابخونه خارج بشه».

کلافه شده‌ام از دستش. می‌گویم: «اگه مرجع هست و اجازهٔ خروج نداشت، همون روز بهم می‌گفتید. من که از قوانین دانشگاه شما خبر ندارم». برآشفته، زبان به تحقیر باز می‌کند: «اینا گفتن نداره که. شما مثلا دانشجوی دکترا هستید!؟ کتابخونه دانشگاه خودتون هم برید همین‌جوری‌ه» سرخ می‌شوم از عصبانیت. می‌گویم: «چه ربطی به دکترا داره؟ هر کتابخونه‌ای برای خودش قوانین جدایی داره. دانشگاه ما کتاب تفسیر رو هم به امانت می‌ده». باز حرفش را عوض می‌کند و بهانه‌ای دیگر می‌تراشد: «حالا اگه رئیس دانشگاه بیاد و این تفسیرها رو بخواد من چی بهش بگم؟»! می‌گویم: «از هر کدوم از این تفسیرها، دو سه نسخه توی کتابخونه‌تون هست». می‌گوید: «من دیگه به شما کتاب تفسیر امانت نمی‌دم.»…

از این حرف‌ها دو هفته‌ای می‌گذرد و هر وقت چشمم به آن تفسیرها که هنوز روی میزم دارد خاک می‌خورد می‌افتد، طعم تلخش در کامم تازه می‌شود. هر چه مکالمهٔ تلفنی را مرور می‌کنم، تشتت بهانه‌ها و نداشتن محور واحدِ انتقادات ایشان، من را به این می‌رساند که تمام ناراحتی و بهانه‌جویی مسئول کتابخانه ناشی از مراجعهٔ قبلی‌ام در وقت نماز ظهر بوده. راستش شنیده بودم که ایشان آدمی است که اگر باش راه بیایی بسیار بات راه می‌آید و اگر رابطهٔ خوبی باش برقرار نکنی، در گرفتن کتاب دچار مشکل می‌شوی. برخوردهای گزینشی ایشان با دانشجوهای همان دانشگاه را هم شنیده بودم. اما حالا همین‌ها یقهٔ خودم را گرفته بود و خاطرهٔ بدی از من در ذهن ایشان مانده بود و من هم تبدیل شده بودم به یکی از همان دانشجوهای گزینش شده!

از حالا دارم به این فکر می‌کنم که وقت بازگرداندن کتاب‌ها چه برخوردی قرار است اتفاق بیفتد و من که مهم‌ترین مرجعم در شیراز، همین کتابخانه است که بیشتر کتب تخصصی مورد نیازم را دارد و عملا محتاج آن‌ام، چطور باید برخورد کنم. سکوت کنم؟ بی‌عذر و تقصیر، عذرخواهی کنم؟ نصیحت کنم؟

به این فکر می‌کنم که کاش می‌دانست در نظر همان خدایی که نماز اول وقت را «مستحب» کرده است، خدمت به خلق و گره‌گشایی از کار آن‌ها صدها بار بیشتر می‌ارزد به نماز اول وقتی که چند نفر آدم را نیم ساعت تا یک‌ساعت معطل کند برای کاری که پنج دقیقه‌ای انجام می‌شده است تا از یک کار مستحب مثل نماز اول وقت جا نماند. کاش که می‌دانست این عملِ دینی‌اش، چقدر ضد دین است.

کاش که همهٔ کارمندان و کارکنان و همهٔ آن‌هایی که محل رجوع مراجعین‌اند، می‌دانستند که آنچه که واجب است «نماز» خواندن است، نه «نماز اول وقت» خواندن. کاش ذره‌ای برای وقت و زمان ارباب رجوع ارزش قائل باشند و به نیت تقرب به همان خدایی که برای نماز اول وقتش از کل دنیا و مافی‌ها می‌زنند(!)، دغدغهٔ گره‌گشایی از کار خلق‌الله داشته باشند…. البته فکر می‌کنم واضح باشد که این به معنای سبک شمردن نماز نیست؛ اما باید دقت کرد که اولویت‌ها را درست تشخیص داد و آنجا که اقتضا می‌کند، به‌جای “مهم” به “اهم” پرداخت.

و کاش که دست از زیادی رفیق شدن با خدا برمی‌داشتیم و به جای خدا، خودمان مستحب‌ها را بر خود واجب نمی‌کردیم!

(برای اطلاع بیشتر از اهمیت خدمت به خلق در اسلام، به این نمونه روایات نگاه کنید + و +)

۱۵ دیدگاه