نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ پنجاه و دوم
نگارهٔ یازدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۶م, اردیبهشت ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 295 نفر

    ندیده‌ام تاکنون کسی مخالفِ ایجاد تنوع در پوشش باشد. انگار اغلب‌مان بر سر ایجاد تنوع به توافقی نانوشته رسیده باشیم. اما در مورد مصادیقش اختلاف نظر زیادی داریم. عده‌ای تا حرف از تنوع حجاب می‌شود، به فکر تغییر رنگِ سیاه چادر می‌افتند و عده‌ای مدل‌های مختلف مانتو را پیشنهاد می‌دهند. چند سال اخیر البته مدل‌های متنوع مقنعه هم به بازار آمده که به نظر نمی‌رسد با استقبالِ خیلی خوبی مواجه شده باشد.


    این مدل‌ها جلب توجه می‌کند

    اخیراً که بحث‌هایی از مدل‌های متنوع بستن شال و روسری به میان آمده، عده‌ای از همین دوستانِ طرفدار تنوع، و البته دوستانِ مخالفِ تنوع جبهه گرفته‌اند که این‌ها دیگر چه جور «حجاب»هایی است؟ حجاب نباید جلب توجه کند (به قولی حجاب نباید زیبا باشد؛‌ چرا که زیبایی باعث جلب توجه می‌شود و همینْ با هدف شرع از پوشش در تضاد است!*).

    برای تبیین این موضوع، سعی کرده‌ام نمونه‌ای مصداقی را مورد توجه قرار دهم که پس از بررسی آن، خوانندهٔ گرامی و فکور، از ورای این مثالِ ناقص، خود به مقصودِ مبسوط نویسنده نائل می‌شود.

    به طور مشخص دربارهٔ این قبیل مدل‌ها (+ و +) دارم صحبت می‌کنم؛ و البته مدل‌های مشابهش. نظرات ذیل این مدل را بخوانید… عده‌ای از دوستان که تعداشان هم کم نیست، به برآمدگی پشت سر مانکن «گیر» داده‌اند که «مثل کوهان شتر است و مصداقِ حدیث پیامبر» و یا به آرایش مانکن! این دوستان آدم را یاد آن فردی می‌اندازند که وقتی با اشارهٔ انگشت، دوردستی را به‌ش نشان می‌دهی، به نوک انگشتت چشم می‌دوزد و می‌گوید چرا ناخنت این‌قدر دراز است! (خب این مانکن، یک نمونه است؛ شما کوهان شتر را بردار!)

     دوستان دیگری که از جلب توجه کردن این مدل‌ها صحبت کرده‌اند، احتمالاً فراموش کرده‌اند که در بطنِ خود جامعه، به طور واقعی و نه انتزاعی و تئوریک، با چه مدل‌هایی مواجه‌ایم. آیا به نظر این دوستان، شالی که دو پرش آزاد است و لاخ‌های فر شده و رنگ شدهٔ مو از هر جهتش هویداست و گوش و گوش‌واره و گردن و گاه فراتر از این‌ها در معرض دید است، توجه بیشتری را جلب می‌کند یا این نوع مدل بستن روسری؟ و به نظر این دوستان، اصولاً مفسدهٔ کدام‌یک بیشتر است؟


    زیر چادر؟

    بعضی از دوستان اعتراض‌شان که گاه توأم شده با تمسخر به این است که این مدل روسری‌ها را که نمی‌شود زیر چادر پوشید! بله بعضی از این مدل‌ها را واقعاً زیر چادر نمی‌توان استفاده کرد، چون علاوه بر این که اصلاً تنوعش دیده نمی‌شود، یک سری حجم‌های نازیبایی را روی سر و زیر چادر ایجاد می‌کند که خنده‌دار می‌شود. اما این دوستان بد نیست قبل از به سخره گرفتن چنین موضوعی به این فکر کنند که آیا مخاطب این پیشنهاداتِ پوشش، خانم‌های چادری هستند یا غیرچادری. من فکر می‌کنم این روشن و واضح است که چنین نمونه‌هایی در درجهٔ اول برای استفادهٔ بدون چادر است و برای کسانی است که دوست دارند هم محجب باشند و هم شیک بپوشند و در عین حال چندان دل خوشی از نمونه‌های رایج در جامعه ندارند. و اگر قرار باشد یک خانم چادریِ با ذوق از این مدل‌ها استفاده کند، با اندک تغییراتی که در آن می‌دهد، می‌تواند حجم‌های نازیبای زیر چادر را حذف کند و به گونه‌ای خوشایند ازش استفاده کند.


    مهمانی باحجاب؟

    علاوه بر مورد فوق، بعضی از این مدل‌ها برای استفاده در بعضی مهمانی‌ها بسیار مناسب و شکیل است. البته در مقابل این صحبت هم، جبهه‌گیری‌های زیادی شده و می‌شود؛ مثل این که: «مگر نامحرمِ یک مهمانی از نامحرم‌های کوچه و خیابان محرم‌تر است؟» و اگر در پاسخ اشاره‌ای به این بکنی که از این مدل در مهمانی‌های زنانه هم می‌شود استفاده کرد، می‌پرسند: «مگر در مهمانی زنانه هم روسری می‌پوشند؟»

    در اینجا باز هم همان اشتباه اول تکرار شده و تصور شده است که مخاطب چنین نمونه‌هایی، خانم‌های محجبهٔ چادری‌اند و بس! واقعیت این است که بعضی وقت‌ها، توانایی اندیشیدنِ فراتر از کلیشه‌ها و دیده‌های‌مان را نداریم. من دخترانی را می‌شناسم که تمایلی به داشتنِ حجاب سفت و سختِ چادر و مقنعه ندارند و در عین حال بی‌قیدی در پوشش را هم برنمی‌تابند. و اتفاقاً دیده‌ام که چقدر تلاش می‌کنند در مهمانی‌ها یا مراسم جشن و عروسی، هم پوشیده باشند و هم زیبا باشند و خاص. حتماً شما هم دور و بر خودتان نمونه‌های این‌چنینی دیده‌اید.

    حال تصور کنید به کمک این پوشش، این دسته از بانوان، هم به خواستهٔ خودشان در شکیل بودن برسند و هم حفظ حجاب بکنند. هنوز هم به نظرتان این اتفاق بدی است؟

    در مورد مهمانی‌های زنانه، باید بگویم تعجب می‌کنم از دوستانی که تصور می‌کنند الزاماً در هر مهمانی زنانه‌ای حجاب‌ها برداشته می‌شود. مهمانی‌های زنانهٔ زیادی هستند که در هر کدام به دلیلی مدعوین حجاب را برنمی‌دارند. به عنوان نمونه می‌شود از مراسم‌های زنانه‌ای که رنگ و بوی مذهبی دارد نام برد؛ مثلاً مراسم جشن میلاد حضرت زهرا(س) را تصور کنید که در آن به دلیل حفظ حرمت یا هر دلیل دیگری، بانوان با حجاب حاضر می‌شوند؛ گرچه که حجاب در محفل‌های زنانه به سفت و سختیِ حجاب در بیرون از مجلس نیست.

    حال اگر در یک چنین مهمانیِ شادی، کسی چنین پوششی را برای خود انتخاب کند و چنین آراسته و زیبا در جمع حاضر شود، هنوز هم برای دوستانِ چند آتیشه‌مان(!) خیلی عجیب یا مضحک است؟

    من کسانی را می‌شناسم که به دلایلی مثل موقعیتِ خاص همسرشان در جامعه، یا موقعیتِ اجتماعی خودشان، در جشن‌ها و مهمانی‌های زنانه هم به حفظ درجه‌ای از حجاب معتقد و پای‌بندند؛ که در این موارد استفاده از این چنین نمونه‌هایی برای آن‌ها می‌تواند علاوه بر حفظ زیبایی، آنچه که منظور نظرشان است را هم برآورده کند.

    پس دوستانْ می‌بینند که می‌شود در مهمانی‌ها هم از این مدل‌ها استفاده کرد؛ چه در مهمانی‌ها و جشن‌های مختلط (برای کسانی که مقید به حجاب‌اند اما نه به اندازهٔ بعضی بانوانِ چادری) و چه در مهمانی‌های زنانه (برای بانوانی که به دلایل ذکر شده مایل به داشتن حجاب‌اند).


    کمی انعطاف بد نیست!

    همیشه حرف‌ها در وقت شعار زیبا هستند و اغلب روی آن‌ها اتفاق نظر داریم؛ اما همین حرف‌ها وقتی رو به عملی شدن می‌روند، در مصادیق‌شان منشأ اختلاف‌اند. ایجاد تنوع در پوشش تقریباً موضوع مورد اتفاق‌نظری است؛ اما گاهی از ایجاد تنوع، ناخواسته، ندانسته و یا به دلیل سوء تفاهمِ ایجاد شده، جلوگیری می‌کنیم.

     تنوع در مدل‌های روسری و بستن شال، به دلیل پوشیدگی بیشترش نسبت به مدل‌های رایجِ جامعه، و در عین حال زیبایی و شکیل بودنش، نه تنها مانعی ندارد که به نظر نویسنده حتی لازم است. این در حالی است که عده‌ای از دوستانِ دغدغه‌مند، با چنین تنوعی مخالف بوده و آن را انحرافی در مسئلهٔ حجاب می‌دانند. در حالی که ریشهٔ اغلبِ انتقاداتِ آنان به دلیل بی‌توجهی به طیف مخاطبینِ چنین پوشش‌هایی است.

    مدل‌های متنوعی که در این نوشته از آن‌ها صحبت شد، بر خلاف تصور بسیاری از دوستانِ مخالف، الزاماً پیشنهاداتی برای خانم‌های چادری و دخترانِ شدیداً معتقد به حجابِ حداکثری نیست؛ این‌ها پیشنهاداتِ کوچکی است به بانوانی که خواستار تنوع، زیبایی و البته پوشش‌اند (گرچه پوشش حداکثری مدنظرشان نباشد).

    ضمن این که روشن است که منظور از «پیشنهاد»، صرفاً طرح پیشنهاد است و نه آن‌طور که بعضی دوستان در نظرات‌شان ابراز کرده‌اند، اجبار و الزام به چنین پوششی. تا بوده همین بوده که وقتی طرحی «پیشنهاد» می‌شود، عده‌ای که خوش‌شان می‌آید می‌توانند بپذیرند و عده‌ای که به هر دلیلی نمی‌پسندند، می‌توانند نپذیرند؛ در «پیشنهاد»، «اجبار» نیست.

    اما در این میان بعضی مقاومت‌ها صرفاً به جهت جلوگیری از بدعت‌گذاری صورت می‌گیرد که قابل درک است و با تأملی کوتاه قابل رفع. اگر دوستانی که با طرح مدل‌های متنوعِ پوشیده، ترس از بدعت در حجاب و پوشش را دارند نیم‌نگاهی به اطراف‌شان بیندازند و دخترها و زنانِ کوچه و بازار و مدارس و دانشگاه را ببینند، به لزومِ ارائهٔ طرح‌های متنوع و پوشیده و در عین حال زیبا اذعان خواهند کرد؛ چرا که تصدیق می‌کنند محجبه شدن همهٔ این زنان و بانوان، ممکن نیست (حداقل با توجه به شرایط و زیرساخت‌های کنونی)؛ اما «بهتر کردن»ِ پوشش بخشی از آنان، به کمک طرح‌های زیبا و بدیع، ممکن است (گرچه این بخش، بخش کوچکی از آنان باشد).

    به نظرم با توجه به وضع کنونی پوشش در جامعه، بهتر است واقع‌گرایانه بپذیریم که دورانِ سخت‌گیری‌های بیش از حد و نگاه‌های صفر و یکی به سر رسیده است و با در نظر گرفتن طرح‌هایی بدیع اما بی‌خطر(!) می‌توان در بهبود وضعیتِ پوشش گروهی از بانوان قدمی برداشت. بهتر است به جای تمسخر و منع کردن از تنوع‌های این‌چنینی که حدود شرعی در آن رعایت می‌شود، اجازه بدهیم بخشِ میانیِ جامعهٔ بانوان به‌جای تمایل و گرایش به پوشش‌های غیرشرعی و محرکِ کنونی در جامعه، جذب چنین نمونه‌هایی از پوشش شده، علاوه بر حفظ زیباییِ مورد نظرشان، به حجاب بهتری دست یابند.

    در انتها باز تأکید می‌کنم که این چنین مسائلی، صرفاً طرح‌های ساده و دمِ دستی است برای کمی،… فقط کمی بهتر کردن مسئلهٔ حجاب؛ وگرنه آنچه که در واقع باید انجام شود کارهای فرهنگیِ قوی و زیرساختی است که الزاماً ربطی به پوشش ندارد. (+)

    .

    *موضوعی که در این مباحث، همچون سلاحی قدیمی همواره مطرح می‌شود این است که «حجاب نباید جلب توجه کند»؛ اما نکته‌ای که پاسخش اغلب مغفول می‌ماند این است که «آیا هر جلب توجهی حرام است؟»

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, اردیبهشت ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 125 نفر

    تأکید حافظ روی «نیاز نیم‌شب» و «وقت سحر» بیشتر از آن است که آدم آن را یک لطافت شعری و صرفاً برخاسته از طبع شاعر بداند. حافظ بی‌شک اهل سحر و دعای نیم‌شب بوده و از این طریق سلوک‌ها کرده.

    وقتی آیاتِ ابتداییِ سورهٔ مزمل را می‌خواندم، به آیهٔ «إنّا سنُلقی علیک قولاً ثقیلاً» که رسیدم، دیدم علامه(ره) «قول ثقیل» را به دلالت ظاهر و نظر سایر مفسران، «قرآن» معنا کرده و نوشته: «این آیه در مقام تعلیل حکمی است که جملهٔ “قم اللیل الا قلیلا” بر آن دلالت دارد».

    به عبارت ساده‌تر خداوند در ابتدای این سوره -که جزء پنج سورهٔ اولی است که بر پیامبر نازل شده است- محمد(ص) را به شب‌زنده‌داری و نماز نیم‌شب امر می‌کند و علتِ این فرمان را کسبِ آمادگیِ حضرت برای دریافتِ قرآن که آن را به ثقالت و سنگینی وصف کرده می‌داند. از این آیه و آیهٔ ۷۹ سوره اسراء می‌شود فهمید که تهجد شبانگاه و قیام در لیل، آدم را به مقام و درجه‌ای می‌رساند که قرآن از آن تعبیر به «مقام محمود» کرده و از پی آن، آدم را شایستهٔ حملِ قول و فعلی چنین سنگین، یعنی دریافتِ وحی می‌کند.

    ربط بین «نیاز نیم‌شب» و دریافتِ «قول ثقیل» و تأکیدهای مکرر اهل‌بیت و به تبع آن‌ها حُکَمایی چون حافظ، هر آدمِ تنبل و خواب‌آلوده‌ای را وسوسه و کنجکاو می‌کند که ببیند با «قم اللیل»ش شایستهٔ درک و دریافتِ چه «قول ثقیل» و «آب حیاتی» می‌شود؛ که فرمود:

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ………. واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند

    خدا از این نیم‌شبی‌ها، روزی‌مان کند؛ ان‌شاءالله.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (6 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, فروردین ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 322 نفر

    یک سالی از آخرین تماس‌مان می‌گذشت. چند روز بود زیاد به یادش می‌افتادم. این بار تا یادم می‌آید بلند می‌شوم می‌روم سمت تلفن. با همراهش که تماس می‌گیرم خاموش است. شمارهٔ خانه‌شان را می‌گیرم. پدرش گوشی را برمی‌دارد. سراغ سمیرا را که می‌گیرم، می‌گوید: «شمارهٔ منزل پدرشوهرش را می‌دهم، با آن تماس بگیرید». جا می‌خورم.

    مادرش گوشی را می‌گیرد. بعد از سلام و احوالپرسی می‌پرسم: «مگر برگشته؟» می‌گوید: «بله، خیلی وقت است که برگشته». می‌پرسم: «چطور است؟ راضی‌ست؟» می‌گوید: «بله خدا را شکر. البته ما باش ارتباط نداریم!» معما برایم پیچیده‌تر می‌شود.

    یک سال پیش، بعد از مدت زیادی بی‌خبری از هم، زنگ زده بود مشورت بگیرد. بعد از چند ماه که از ازدواجش گذشته بود، به گونه‌ای «جیم» شده بود و برگشته بود منزل پدری. خدا می‌داند چقدر سرخوش و قبراق بود. می‌گفت: «احساس می‌کنم آزاد شده‌ام» و من می‌فهمیدم این همه سبکی و سرخوشی را. درست همان‌طور که سرخوشی مائده و نسرین را بعد از جدایی‌شان…

    قصد جدایی داشت. خانوادهٔ همسرش از خانه، برای اون زندان ساخته بودند. با اینکه فاصلهٔ خانه‌شان تا خانهٔ پدری ۵۰۰ متر هم نمی‌شود، اجازهٔ دیدار و ارتباط با پدر و مادرش را نداشت. دانشگاه قبول شده بود و از رفتن منعش کرده بودند. اصولاً اجازهٔ بیرون رفتن از منزل نداشت.

    با آن تأکیدی که از او دربارهٔ جدایی شنیده بودم، نمی‌توانستم بفهمم چطور شده که برگشته است. برگشته و باز مثل قبل با خانواده‌اش بی‌ارتباط است. معلومم نبود چه چیزی تغییر کرده که او راضی به برگشتن شده بود.

    شمارهٔ خانهٔ پدرِ همسرش را می‌گیرم و حواس‌ام هست که به سفارشِ مادرش، نگویم شماره را از کجا آورده‌ام. خانه‌شان طبقهٔ بالای خانوادهٔ همسرش است. دو بار شماره می‌گیرم و آن‌قدر صبر می‌کنم که بوق‌های منقطعِ زنگ، به بوق ممتدِ اشغال می‌رسد.

    یادم به راضیه می‌افتد؛ همسر برادرش. شماره‌اش را می‌گیرم و بعد از احوالپرسی‌ای طولانی‌ای، دربارهٔ سمیرا می‌پرسم. به‌اش می‌گویم که تماس گرفته‌ام و کسی جواب نداده است. می‌گوید که شمارهٔ همراهش را هر چند وقت یک‌بار عوض می‌کند و خانوادهٔ همسرش شماره‌های ناآشنا را جواب نمی‌دهند. می‌گوید: «زیاد باهاش در ارتباط نیستم. ماهی یک‌بار یواشکی تلفنی پیدا می‌کند و با مادرش تماس می‌گیرد»!

    می‌پرسم: «چطور شد برگشت؟ او که خیلی روی طلاق مصمم بود.» تعریف می‌کند: «یک روز یکی از همکارانِ همسرش واسطهٔ دیدار او و شوهرش می‌شود. بدون اطلاع خانواده‌اش همسرش را ملاقات می‌کند. با هم حرف می‌زنند و راضی می‌شود برگردد. هنوز نمی‌دانیم شوهرش چه چیزی به‌اش گفته و چطور گولش زده بود!» این را با خنده می‌گوید.

    از شرایط و احوالش می‌پرسم. می‌گوید: «ظاهراً خوب است. خانوادهٔ همسرش خانوادهٔ بدی نیستند؛ اما این عیب بزرگ را دارند که به زن نگاه فرودستی دارند. اهل فلان‌بندر جنوبی‌اند و انگار این رسم‌شان است که زن را به بهانهٔ احتمالِ دخالت، از ارتباط با خانوادهٔ همسرش منع می‌کنند و اجازهٔ فعالیت به‌اش نمی‌دهند» بعد برای نشان دادن عمق فاجعه اضافه می‌کند: «حتی مادر شوهرش هم در مراسمِ تشییعِ پدرش شرکت نداشته».

    می‌گوید: «یکی دو ماه اول که برگشته بود، خیلی خوشحال بود؛ بعد کم‌کم حالتِ افسردگی پیدا کرد. فکری شده بود که سرنوشت‌اش چه می‌شود؛ جایگاهش در جامعه، عاقبتِ نامعلوم ازدواج بعدی و … پدرش خیلی باهاش صحبت کرد که برگردد. به‌اش گفته بود اگر خودش مرد خوبی است و تنها مشکلش با ماست، فکر کن ما اینجا نیستیم، فکر کن مثل زن عمویت که شمال است و سالی یک بار خانواده‌اش را می‌بیند، توی یک شهر دور زندگی می‌کنیم…»

    می‌گفت: «حالا که برگشته، می‌گوید رفتارشان باهام خوب است؛ محترمانه برخورد می‌کنند و تا وقتی حرف از خانواده‌ام نباشد مشکلی نیست. عید هم به‌اش اجازه داده بودند یکی دو ساعت برود منزل پدری‌اش!» با تردید می‌گوید: «خودش که می‌گوید خوب است، حالا یا دارد برای مادرش فیلم بازی می‌کند یا واقعاً شرایطِ کلی‌اش خوب است.»

    می‌پرسم: «بچه که ندارد؟» می‌گوید: «نه؛ خانوادهٔ همسرش گفته‌اند تا وقتی که صداقت‌ات به‌مان ثابت نشود بچه‌دار نمی‌شوی!»

    سرم درد می‌گیرد. چهره‌اش در ذهنم است. یکی از مؤدب‌ترین و خوش‌خلق‌ترین و متین‌ترین بچه‌های کلاس‌ام بود. روی درس‌اش خوب تسلط داشت و به قول راضیه هیچ‌وقت از چیزی شکایت نداشت. از آن چهرهٔ همیشه بشاش، حالا زنی مانده که در چهاردیواریِ ابهام محصور شده است. تک‌دختری که از خانواده و خانواده از او دریغ شده‌اند.

    راه می‌روم و هی می‌پرسم: «چرا؟ آخر چرا؟ این کم‌ترین حق یک انسان است». به صبر و بردباری سمیرا فکر می‌کنم. به زخم دل مادرش. به دل شکستهٔ پدرش…

    نمی‌دانم از خودگذشتگی پدر و مادرش را تحسین کنم یا آن را یک اشتباهِ شماتت‌بار بدانم. نمی‌دانم با این ایثار، به او زندگی بخشیده‌اند یا زندگی را ناخواسته از او گرفته‌اند.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, فروردین ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 144 نفر

    عکس از محمدعلی طائبی

    توصیهٔ همیشگی‌ام بود. هر سال بدون استثناء به بچه‌ها می‌گفتم: «مطمئن جواب بدهید! جوابِ غلطی که با اطمینان داده بشود، برای من ارزشش بیشتر از جوابِ درستِ با شک و تردید است». گاهی بدون این که بگویم جواب‌شان درست است یا غلط، مجبورشان می‌کردم جواب را محکم و بلند و با اطمینان تکرار کنند. آن‌قدر که باورشان بشود جواب‌شان درست است.
    معیار خاصی برای این حساسیت و توصیه‌ام نداشتم، جز این که دلم می‌خواست بچه‌ها، آدم‌های بی‌زبانِ همیشه سر به گریبانِ تِته‌پِته‌کُنی نباشند. می‌خواستم سرشان را بالا بگیرند و ترسی از اشتباه نداشته باشند. حالا که فکرش را می‌کنم، به نظرم می‌رسد بعید هم نیست این خواسته، از خجالتی بودنِ خودم در آن سال‌ها ناشی شده باشد. خجالتی بودم و دوست داشتم نباشم. دوست داشتم بلند و محکم حرف بزنم و خواسته‌هایم را بی‌واهمه مطرح کنم؛ اما کسی نبود که هی توی گوش‌ام بخواند: «محکم باش! حرف‌ات را درست یا غلط، با اطمینان بزن!» کسی نبود به‌ام بگوید حرف غلطِ با اطمینان بهتر از حرف درستِ با شک و تردید است.
    این روزها ولی، دوباره دارم معلم‌بازی درمی‌آورم. از بس جواب‌های سُست از خودم شنیده‌ام، به غیرتم برخورده و دست‌به‌کار شده‌ام. هی سر خودم داد می‌زنم که با اطمینان جواب بده؛ محکم حرف بزن؛ این‌قدر دو به شک نباش! بعد شاگرد می‌شوم و سرم را بالا می‌گیرم و اطمینان را تمرین می‌کنم. هی رفوزه می‌شوم و دوباره امتحان می‌کنم.
    «خودم» معتقد است تا وقتی که یادم باشد معلم‌بازی دربیاورم و تا وقتی که مختصر لذتِ محکم بودن را می‌چشم و فراغتِ از ترس از دست دادن را تجربه می‌کنم، امید به شاگرداولی‌ام هست.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, فروردین ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 143 نفر

    محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان می‌خواهد چند دقیقه‌ای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب می‌تابد به سرمان. باز بی‌حوصلگی، من را از جمع جدا می‌کند و می‌کشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا به‌اش سر بزنم. می‌روم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.

    ظاهر سوله نشان می‌دهد از آن نمایشگاه کتابِ سال‌های پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتاب‌فروشی است. روی همهٔ کتاب‌ها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتاب‌ها تقریباً درهم و بدون دسته‌بندی خاصی چیده شده‌اند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتاب‌های جنگ می‌گردم؛ زندگی‌نامه و خاطره. چیز دندان‌گیری نمی‌بینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفه‌های بعدی می‌روم؛ سی‌دی و بازی فکری و بالشتک‌های قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیم‌بافت…

    غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگ‌تر از اولی. کتاب‌ها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشارات‌شان توی قفسه‌های دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایه‌ای خاک نرم.

    کتاب‌های جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمی‌توانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم می‌خورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیده‌ام. خیلی کم‌حجم‌تر از آن است که فکر می‌کردم. کتاب‌های بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینه‌ای که می‌توانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید می‌کنم . همین‌طور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکی‌ام را در ذهنم مرور می‌کنم و یادم می‌افتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حق‌التحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همین‌روزها به حسابم بریزد. با این حساب می‌توانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایان‌نامه‌ام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم می‌خواهد کتاب بخرم.

    چند قفسهٔ دیگر را که چک می‌کنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید می‌شوم. از فروشنده می‌پرسم. می‌گوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم می‌خواهد مانده باشد.

    با دست پر برمی‌گردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را می‌گیرم و بازْ گشتی می‌زنم بین قفسه‌ها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمی‌دارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» می‌بینم، آن را هم برمی‌دارم و می‌روم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میان‌سالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوان‌تری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را به‌ام داد. ریش‌های تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت می‌اندازد. زیاد طول نمی‌کشد که می‌فهمم پدر و پسر اند.

    تا پسر مبلغِ پرداختی‌ام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سال‌های پیش سراغی می‌گیرم. دل‌شان بدجوری پر است. می‌گویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمی‌دانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمی‌گردد. پسر با دلخوری می‌گوید: «به کتاب که می‌رسه این‌جوریه اوضاع!» دلم می‌گیرد از این درد دل کوتاه.

    کتاب‌ها را با بیست درصد تخفیف حساب می‌کند. خدا را شکر می‌کنم که در این بیابان، دستگاه کارت‌خوان دارند. ازش می‌خواهم کتاب‌ها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بی‌درنگ و منت قبول می‌کند.

    بیرون که می‌آیم اثری از کاروان شش‌صد-هفت‌صد نفری‌مان نیست. می‌روم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا می‌کنم. روحانی‌ای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف می‌کند. از تسلطش معلومم می‌شود راویِ همین‌جاست و روزانه چندین بار همین صحبت‌ها را برای کاروان‌های مختلف تکرار می‌کند.

    وسط روایت یادم می‌آید سراغ قفسه‌های سمت راست غرفهٔ کتاب‌فروشی نرفتم. به ذهنم می‌سپرم برگشتن، موقع تحویل کتاب‌ها سری به آن قفسه‌ها هم بزنم. روایت که تمام می‌شود، نوحه‌خوانی شروع می‌شود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایت‌های دیگر، وسطش حوصله‌ام سر رفته و راه افتاده‌ام بین قبور. سر شهید علم‌الهدی و همین‌طور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحه‌ای می‌خوانم و می‌روم داخل حسینیه. یاد سالی می‌افتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسک‌های سیاهی که وقتی زیر پا له می‌شوند صدای خرد شدن چیپس می‌دهند وول می‌خوردند.

    روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دست‌نویس روی آن‌ها چاپ شده است. نزدیک‌تر که می‌روم می‌توانم متنِ نامهٔ شهید علم‌الهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم می‌آید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس می‌گیرم.

    بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار می‌بینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیح‌اش را که می‌خوانم اسمش را به خاطر می‌سپارم و بنا را می‌گذارم بر خریدنش.

    سر علم‌الهدی کمی خلوت‌تر شده است. از او تقویت حافظه را طلب می‌کنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. می‌آیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی می‌زنم…

    چند دقیقه روی سکوی جلوی دکه‌ای که تعطیل است می‌نشینم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم می‌زند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» می‌روند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان می‌دهد. آرامش و لباس خاکی‌اش عجیب آدم را می‌برد به جبهه‌های هرگز ندیده!

    نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی می‌زنم و می‌روم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی می‌شوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خوانده‌ام، وارد می‌شوم. هر چه فکر می‌کنم اسم کتاب یادم نمی‌آید. ناچار از فروشنده «دست‌نوشته‌های شهید علم‌الهدی» را طلب می‌کنم. بی‌هیچ حرف و عکس‌العمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را به‌ام می‌دهد.

    موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچه‌ها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله می‌روم. از بین کتاب‌های قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سی‌ام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب می‌کند. نگاهی به شناسهٔ کتاب می‌اندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سی‌ام رسیده. باید کتاب خواندنی‌ای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است می‌دهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفته‌اند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتاب‌هایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود می‌دهم. کتاب‌ها را تحویل می‌گیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره می‌کنم و می‌گویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر می‌کند و لبخندی می‌زند.

    دو نایلون سنگین کتاب‌ها را به دست می‌گیرم و با غرور می‌روم سمت اتوبوس…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , , ,