<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوثرانه &#187; من و تو و زندگی</title>
	<atom:link href="http://kosaraneh.com/category/social/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kosaraneh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 18:25:29 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
<image>
			<title>کوثرانه</title>
			<url>http://kosaraneh.com/blog/wp-content/Images/2011/05/Favicon0002.jpg</url>
			<link>http://kosaraneh.com</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description></description>
		</image>		<item>
		<title>با مزاحمت‌های خیابانی چه کنیم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 16:08:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحمت‌های خیابانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4922</guid>
		<description><![CDATA[ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت می‌تواند تلفنی باشد، می‌تواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ می‌تواند در حد نگاه‌های آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، می‌تواند بسیار<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4923" style="margin: 7px;" title="mozahemat1" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat1.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>ممکن است در زندگی هر جنس ِ زنی پیش بیاید که از طرف یک جنس مرد، مورد مزاحمت قرار بگیرد. این مزاحمت می‌تواند تلفنی باشد، می‌تواند حضوری باشد؛ ممکن است در یک محل عمومی مثل خیابان باشد، ممکن است در محیط کار باشد؛ می‌تواند در حد نگاه‌های آزاردهنده یا چند کلمهٔ ناپسند باشد، می‌تواند بسیار جدی‌تر از این‌ها باشد. اما مسلماً نتیجهٔ این مزاحمت‌ها، سلبِ آرامش روانی و خدشه به شخصیتِ جنسِ زن است.</p>
<p style="text-align: justify;">مزاحمت، مسئله‌ای است مبتلابهِ هر جنس ِ زن که کمتر به آن پرداخته شده و راه‌کارهای مواجهه با آن کمتر بررسی شده است. از این رو عموم زنان و دختران در این موارد به‌ندرت آموزش دیده‌اند و کمتر آمادگیِ مواجهه با آن را دارند. اغلبِ توصیه‌هایی که در این مورد می‌شود به این نکته ختم می‌شود که خانم‌ها سعی کنند با رعایت پوشش و رفتار مناسب، از مزاحمت‌ها جلوگیری کنند. با اینکه این حرف، فی‌نفسه، کلامِ صحیحی است؛ اما واقعیتِ جامعه نشان می‌دهد که انواعی از این مزاحمت‌ها ارتباطی به پوششِ خانم‌ها ندارد و می‌تواند همه‌گیر باشد.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>منظور از مزاحمت چیست؟</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در یک تعریف، به هر نوع فعالیتی که در فضای عمومی از سوی فردی در برخورد با فرد دیگر صورت بگیرد، به گونه‌ای که باعث آزار و اذیت آن فرد شود، مزاحمت خیابانی گفته شده است. <a href="http://www.zanefarda.ir/1389/01/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C/">+</a></p>
<p style="text-align: justify;"> تعریفِ من از مزاحمت، رفتار یا گفتاری است که روحاً (و گاه جسماً) باعث آزار جنس زن می‌شود و او را از ادامهٔ این مزاحمت و یا عواقبِ احتمالیِ آن به وحشت می‌اندازد، یا باعث ایجاد تنش و اضطراب می‌شود. این رفتار یا گفتار می‌تواند شامل هر کلام توهین‌آمیز و منافیِ عفت، و پیشنهادهای خلافِ اخلاق باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">چیزی که در همهٔ این‌ها مشترک است، احساس نامطلوبی است که در زن ایجاد می‌کند و امنیتِ روانیِ او را دستخوش تزلزل می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">من این را از متلک‌پراکنی‌هایی که به قصدِ جلب نظر برای شروع یک رابطه صورت می‌گیرد، جدا می‌کنم. برخوردِ هر دختر در متلک‌هایی که دریافت می‌کند بسته به دیدگاهی که دارد و تصمیمی که برای شکل دادن یا ندادنِ آن رابطه می‌گیرد، متفاوت است. این، مورد بحث ما نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> مزاحمان از تصورِ ایجاد مزاحمت لذت می‌برند</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مزاحم، اغلب سعی دارد با ایجاد مزاحمتش، تفریح کند. اما چه چیزِ ایجاد مزاحمت، برای او می‌تواند مفرح باشد؟ جوابِ این سؤال می‌تواند نمایندهٔ راهِ حل آن باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">با یک نگاهِ کلی می‌توان احساسِ قدرت و برتری را مهم‌ترین عاملِ لذت بردن از مزاحمت‌هایی دانست که به کلام یا تماسِ کوتاهی ختم می‌شود. در این موارد، بسیاری از مزاحمان، از ایجاد رعب و وحشت در زنان لذت می‌برند. بسیاری‌شان از این که می‌بینند با اقدامِ تهدیدآمیز آنان، رنگ از چهرهٔ دختری پریده است یا دستانش به لرزش افتاده و یا تقلای رها شدن از دست‌رسِ آنان را دارد، لذت می‌برند. دیدنِ ضعف و التماس و خواریِ فردی که مورد تزاحم قرار گرفته است، به آنان احساسِ قدرت و برتری و گاهی احساس شخصیتی کاذب می‌دهد؛ چیزی که از آن لذت می‌برند.</p>
<p style="text-align: justify;">جالب است که حتی گاهی شنیدن ناسزاهای از روی عصبانیت نیز آن‌ها را به نتیجهٔ مطلوب و دلخواه‌شان می‌رساند. از همین‌جا راهکارهای مقابلهٔ صحیح و مؤثر با مزاحمت‌ها، تا حدود زیادی روشن می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">(بله، گاهی نیز مزاحم، از ایجاد مزاحمت، در پیِ خواسته‌های جنسیِ جدی‌تری است که این نوشته به آن نمی‌پردازد.)</p>
<div id="attachment_4924" class="wp-caption alignleft" style="width: 269px"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat2.jpg"><img class="size-full wp-image-4924 " style="margin-top: 5px; margin-bottom: 5px; margin-left: 7px; margin-right: 7px;" title="mozahemat2" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/mozahemat2.jpg" alt="" width="259" height="180" /></a><p class="wp-caption-text">این عکس، تزئینی‌ست!</p></div>
<p style="text-align: justify;"> <strong>با یک مزاحم چطور برخورد کنیم؟</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به خاطر تنوعِ مزاحمت‌ها و شرایطی که مزاحمت در آن رخ می‌دهد، نمی‌شود نسخهٔ یکسانی برای مقابله با همهٔ انواع مزاحمت پیچید. اما به بعضی نکاتِ مهم‌تر که در بسیاری از انواع، مشترک است، می‌شود اجمالاً اشاره کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر بتوانیم قصدِ مزاحم را از ایجاد مزاحمتش خوب حدس بزنیم، می‌توانیم با برخوردی که او را کمتر به خواسته‌هایش می‌رساند، شرّ او را از سر خودمان کم کنیم و یا مزاحمتش را به حداقل برسانیم.</p>
<p style="text-align: justify;">نیاز به توضیح ندارد که مواردی که در این یادداشت می‌آید، نظرات شخصی نگارنده است که بعضاً در عمل پیاده شده و نتایج مطلوبی داشته است؛ کار کارشناسی‌اش به عهدهٔ کارشناسان!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> عادی باشید:</strong> در مزاحمت‌های خیابانی، حفظِ خونسردی خیلی مهم است. اینکه مزاحم در شما اضطراب و دستپاچگی و رنگ‌پریدگی نبیند، در واقع به منزلهٔ سلبِ یکی از لذت‌های اوست. ترس و دلهره و تغییر چهره یا تغییر لحنِ گفتارِ ناگهانی، امتیازی است که شخصْ به مزاحم می‌دهد. هر امتیازی که به مزاحم داده شود، او را در ادامهٔ مزاحمتش جسورتر می‌کند. علاوه بر این، خونسردی به شما این امکان را می‌دهد که بهتر فکر کنید و بهتر تصمیم بگیرید. بهترین نوعِ برخورد، عادی بودن است. وانمود کنید اتفاقی نیفتاده و شما حرف عجیبی نشنیده‌اید یا رفتار عجیبی ندیده‌اید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> لحن‌تان آرام و مطمئن باشد:</strong> لحنِ صحبت‌تان در هنگام پاسخ دادن به مزاحم، آرام و با طمأنینه باشد. اجازه ندهید او آثار ضعف را در صدای شما احساس کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>از ناسزاگویی و عصبانیت بپرهیزید:</strong> ناسزاگویی نشانهٔ ضعف و ترس است. مزاحم از شنیدنِ ناسزا، به خاطر اینکه ضعف شما را آشکار می‌کند و برتری ظاهری او را می‌رساند، لذت می‌برد. لذتِ شنیدنِ ناسزا را به مزاحم ندهید!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> مزاحم را با «تهدید» تحریک نکنید:</strong> از ترساندنِ مزاحم با گفتن جملاتی مثلِ «الان زنگ می‌زنم ۱۱۰» یا «اگه گُم نشی، داد و فریاد راه می‌اندازم و آبروتُ می‌برم» و امثالهم پرهیز کنید. در اغلب موارد، این جملات به دلیل اینکه قدرت یا برتری او را زیر سؤال می‌برد، صرفاً او را جری‌تر کرده و به ادامهٔ کار تحریکش می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <strong>التماس نکنید:</strong> برای رهایی از دستِ مزاحم، التماس نکنید. التماس کردن نیز، شما را در موضع ضعف و او را در موضع سلطه قرار می‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> سکوت نکنید:</strong> بعضی، جواب ندادن را بهترین راهِ رهایی از مزاحمت می‌دادند. اما به نظر می‌رسد سکوت در همهٔ انواعِ مزاحمت‌ها، کارکرد خودش را ندارد و گاهی به ادامه‌دار شدنِ صحبت‌های مزاحم می‌انجامد که نتیجه‌اش آزردگیِ بیشتر شخص مورد تزاحم است. در بسیاری از موارد، مزاحم کارِ مزاحمت را تا جایی ادامه می‌دهد که جواب بگیرد. پس بهتر است در جای خودش، با دادنِ پاسخ مناسب، مکالمه را کوتاه کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> با متانت به او پاسخ بدهید:</strong> در بسیاری از موارد، پاسخ‌های متین و معقول و محکم، قضیه را به کوتاه‌ترین و به‌ترین شکل ممکن تمام می‌کند. در پاسخ به پیشنهادِ نامطلوبش، با خونسردی تمام، عدم تمایل خود را در جمله‌ای کوتاه اعلام کنید و از او تشکر کنید!<br />
در جوابِ سؤالاتِ شخصی‌ای که از شما می‌پرسد، به دادنِ پاسخِ «فکر نمی‌کنم دونستنِ این مسئله به شما کمکی بکنه» یا امثالِ آن، او را از ادامهٔ کنج‌کاوی‌اش بازدارید.</p>
<p style="text-align: justify;"> در مزاحمت‌های تلفنی، معمولاً راحت شدن از دست مزاحم آسان‌تر است. ضمنِ رعایت بعضی از نکته‌های فوق که به مزاحمتِ تلفنی هم مرتبط است، مثل حفظ خونسردی و ادب و متانت، بهترین راه، بی‌پاسخ گذاشتنِ مزاحم است. می‌توانید شمارهٔ مزاحم را ذخیره کنید تا در صورتِ تماس مجدد، با یادآوری او، تماس را بی‌پاسخ بگذارید. با این کار، او را از لذتی که به دنبالش است محروم و مأیوس می‌کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"> این‌ها نکته‌هایی است که به ذهن من رسیده است و کارایی بعضی‌شان را در عمل دیده‌ام. شما هم می‌توانید با نوشتن راه‌کارهای دیگر، به تکمیل این لیست کمک کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a title="با مزاحمت‌های خیابانی چه کنیم؟" href="http://www.parsine.com/fa/news/56603/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85"><span style="font-size: 10px;">این مطلب در پارسینه</span></a></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/#comments">8 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b2%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">مزاحمت‌های خیابانی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/11/disturbance/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا طلبهٔ حضوریِ جامعة الزهرا نشدم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/11/clergywoman/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/11/clergywoman/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 21:01:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه الزهرا]]></category>
		<category><![CDATA[حوزه علمیه]]></category>
		<category><![CDATA[طلبه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4898</guid>
		<description><![CDATA[جوابِ این سؤال خیلی ساده است. آن سال، تازه فهمیده بودم که برای دخترها هم حوزه‌ی علمیه وجود دارد! من که تازه آمادگی این جور دروس و این طور جَوها را پیدا کرده بودم، فرم ثبت‌نام حوزه‌ی علمیه‌ی خواهران (جامعة الزهراء قم) را گرفتم و پر کردم. آن وقت هم مثل حالا، دو مرحله آزمون داشت؛<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/clergywoman/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.rasanews.ir/Images/News/Larg_Pic/23-1-1388/IMAGE633751889294217500.JPG"><img class="size-full wp-image-4899 alignleft" style="margin: 7px;" title="JZ" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/JZ.jpg" alt="جامعة الزهراء- قم " width="180" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جوابِ این سؤال خیلی ساده است. آن سال، تازه فهمیده بودم که برای دخترها هم حوزه‌ی علمیه وجود دارد! من که تازه آمادگی این جور دروس و این طور جَوها را پیدا کرده بودم، فرم ثبت‌نام حوزه‌ی علمیه‌ی خواهران (جامعة الزهراء قم) را گرفتم و پر کردم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آن وقت هم مثل حالا، دو مرحله آزمون داشت؛ آزمون کتبی از درس‌های عمومی دبیرستان و مصاحبه‌ی حضوری. آزمون کتبی که اصولاً خیلی ساده است و بدون مشکل برگزار شد. برای مصاحبه که رفتم، دو مرحله را طی کردم. دو مصاحبه در دو اتاق مجزا.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سؤال‌هایش یادم نمانده، فقط می‌دانم یکی از سؤال‌های‌شان این بود که «تا به حال دور از خانواده بوده‌ی یا نه». گفتم: «نه» و وقتی سؤال کردند «چقدر تحمل دوری از خانواده رو داری»؛ گفتم: «سه روز! دقیقاً سر سه روز شدیداً دلتنگ می‌شوم!» این را که گفتم، مصاحبه‌گر گفت: «با این حساب که هر ماه یا تو باید بری خونه، یا اونا باید بیان اینجا دیدنت!»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">و همین شد که در مصاحبه رد شدم! به همین سادگی!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> <span style="color: #333333; font-size: 10px;">بماند که بعداً کلی شاکی شدم که «خب این چه وضعشه که اگه من راستشو بگم ردم می‌کنن و اگه دروغ گفته بودم قبول می‌شدم؟!»</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #c0c0c0;">اردیبهشت ۸۸</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/11/clergywoman/#comments">11 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7/" rel="tag">جامعه الزهرا</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d9%88%d8%b2%d9%87-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c%d9%87/" rel="tag">حوزه علمیه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%87/" rel="tag">طلبه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b7%d9%86%d8%b2/" rel="tag">طنز</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/11/clergywoman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوستانِ خوبِ دسته‌بندی‌شده</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/friends/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/friends/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 16:25:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4891</guid>
		<description><![CDATA[«به نظرم» آدم باید برای هر حال و هوایش یک سری دوست‌های خاص داشته باشد. دوست‌هایی که بشود دسته‌بندی‌شان کرد توی همین حال و هواهای مختلف یا نیازهای مختلفش. مثلاً آدم برای مدرسه و دانشگاه و کلاس‌های متفرقه رفتنش، نیاز به دوستانی دارد که هم‌کلاسش باشند. اگر هم‌مسیرش هم باشند که چه بهتر! (این که<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/friends/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/Friends.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4892" style="margin: 7px;" title="Friends" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/01/Friends.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">«به نظرم» آدم باید برای هر حال و هوایش یک سری دوست‌های خاص داشته باشد. دوست‌هایی که بشود دسته‌بندی‌شان کرد توی همین حال و هواهای مختلف یا نیازهای مختلفش.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلاً آدم برای مدرسه و دانشگاه و کلاس‌های متفرقه رفتنش، نیاز به دوستانی دارد که هم‌کلاسش باشند. اگر هم‌مسیرش هم باشند که چه بهتر! (این که می‌گویم «دوستان» و نمی‌گویم «دوست» برای رعایت عموم است؛ و گرنه خیلی از این شرایط را می‌شود حتی با یک دوستِ خوب هم سپری کرد.)</p>
<p style="text-align: justify;">آدم باید دوستانِ وقتِ گشت و گذار و تفریح داشته باشد. همین‌طور دوستانِ شریک در خوشی و ناخوشی؛ دوستانِ هم‌فکرِ خوش‌فکرِ وقتِ سختی‌ها؛ دوستانِ عالم و اهل دانش؛ دوستانِ وارد در امور فرهنگی؛ دوستانی با ذوق سیاست؛ دوستانِ خانوادگی؛ دوستان کتاب‌خوان؛ دوستانِ ورزش‌دوست؛ دوستانِ مؤمن و معتقد؛ دوستانِ خوش‌سفر و &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این دسته‌بندی تا هر جا که دوست داشته باشید، می‌تواند ادامه داشته باشد. ممکن است بعضی از دوستان‌مان در دو یا چند تا از دسته‌های‌مان حضور داشته باشند که در این صورت، شاید بشود گفت دوستی عیارِ دوستی‌اش بالاتر است که جای بیشتری را در این دسته‌ها به خودش اختصاص داده باشد؛ یعنی مثلاً ممکن است دوستِ تفریح و شب‌های خوشی و ناخوشی‌مان، دوستِ خوش‌فکرِ گره‌گشای‌مان هم باشد، دوستِ مؤمن و معتقد تأثیرگذارمان هم باشد، دوست خانوادگی ِ اهل سیاست‌مان هم باشد.</p>
<p style="text-align: justify;"> <span style="color: #ffffff;">.<br />
</span>«شاید» زیاد فرقی نداشته باشد که چند تا دوست داریم و چند دستهٔ دوستی برای خودمان تعریف کرده‌ایم؛ چیزی که مهم است این است که دوستانی داشته باشیم که بدون توجه به دسته و نوع‌شان، یک طوری خوب باشند که هر ساعتِ دوستی‌مان، چیزی به‌مان اضافه کند؛ چیزی به دانسته‌ها، اعتقادات، خلقیات، یا حتی صرفاً احساس مثبت و امید به آینده. این‌طوری شاید سخت‌تر حاضر به از دست دادن دوستان‌مان باشیم و بیشتر در حفظ دوستی‌مان تلاش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستانی که آدم در کنارشان احساس آرامش کند، قطعا نعمتی از نعمت‌های بهشتی‌اند.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/friends/#comments">8 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">دوست</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/" rel="tag">دوستی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/friends/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آرزوی سختِ کودکی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/become-adult/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/become-adult/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 08:35:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[بلوغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4857</guid>
		<description><![CDATA[بزرگ شدن سخت است. خیلی درد دارد. آدمی که بزرگ می‌شود، خودش هم‌دم خودش است و غمخوار خودش. زیر فشار مسئولیت‌ها استخوان می‌ترکاند و یاد می‌گیرد که حتی لب هم نگزد. آدمی که بزرگ می‌شود، غم‌اش را پشت لبخندی ساده و دل‌شکستگی‌اش را پشت قامتی ایستاده پنهان می‌کند؛ او دیگر به جای سر به شانهٔ<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/become-adult/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بزرگ شدن سخت است. خیلی درد دارد. آدمی که بزرگ می‌شود، خودش هم‌دم خودش است و غمخوار خودش. زیر فشار مسئولیت‌ها استخوان می‌ترکاند و یاد می‌گیرد که حتی لب هم نگزد. آدمی که بزرگ می‌شود، غم‌اش را پشت لبخندی ساده و دل‌شکستگی‌اش را پشت قامتی ایستاده پنهان می‌کند؛ او دیگر به جای سر به شانهٔ کسی گذاشتن، سر به شانه‌اش می‌گذارند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">چقدر از بزرگ شدن می‌ترسم!</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/become-adult/#comments">9 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d9%84%d9%88%d8%ba/" rel="tag">بلوغ</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/become-adult/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوب‌های دردسرساز</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/10/the-best/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/10/the-best/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 21:20:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4832</guid>
		<description><![CDATA[آدم هر چه راجع به بنده‌های خوب خدا کم‌تر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحت‌تر» است. زندگی‌اش را می‌کند و دل خوش می‌کند به زندگی‌ای که [خیال می‌کند] دارد می‌کند. آدم‌های خوب‌اند که زندگی را به کام انسان تلخ می‌کنند. هی کم‌بودهای آدم را به رخ‌اش می‌کشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/the-best/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_4833" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/12/the-Best.jpg"><img class="size-full wp-image-4833 " style="margin-left: 7px; margin-right: 7px; margin-top: 3px; margin-bottom: 3px;" title="the-Best" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/12/the-Best.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a><p class="wp-caption-text">عکس از محسن رشیدی</p></div>
<p style="text-align: justify;">آدم هر چه راجع به بنده‌های خوب خدا کم‌تر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحت‌تر» است. زندگی‌اش را می‌کند و دل خوش می‌کند به زندگی‌ای که [خیال می‌کند] دارد می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌های خوب‌اند که زندگی را به کام انسان تلخ می‌کنند. هی کم‌بودهای آدم را به رخ‌اش می‌کشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشته‌های واقعی و خیالی‌اش را به رخ کسی نمی‌کشد. آدم خودش با دیدن داشته‌های‌شان احساس کم‌بود می‌کند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبی‌ها باشد، دائم خودش را با آن بنده‌های خوبِ خدا می‌سنجد و قیاس می‌کند که آن‌ها کجا هستند و چه‌طوری‌اند و او کجاست و چه‌طوری است. راه و روش خودش را با آن‌ها که قیاس می‌کند، احساس کوچکی می‌کند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خواب‌شان هم او را به حسرت وا می‌دارد. نگاه می‌کند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگی‌شان در نظرش عظیم‌تر می‌شود و خودش در درونش حقیرتر.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد زندگی رو به سختی می‌گذارد و عرصه‌اش را بر این آدم ِ حقیر تنگ می‌کند. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی می‌کند. دوست دارد تمام سال‌های دیرکردش را بدود و برسد به همان بنده‌های خوب خدا.</p>
<p style="text-align: justify;">روش زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. دستی به برنامه‌های روزانه‌اش می‌کشد. اولویت کارهایش را عوض می‌کند. همه چیز را از اول می‌چیند و کمر همت می‌بندد.</p>
<p style="text-align: justify;">آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بنده‌های خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بنده‌های خوب خدا که خوب بودن‌شان زندگی را به کام عده‌ای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همین‌طوری» زندگی کردن‌شان تنگ می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا می‌خواهد که خوبی‌شان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/10/the-best/#comments">13 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">حیات</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/" rel="tag">زندگی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/10/the-best/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیاه‌مشق</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/09/practice/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/09/practice/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 13:59:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[قلم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4816</guid>
		<description><![CDATA[ننوشتن هم درد بدی است که درمانش جز نوشتن نیست. آدمی که می‌نویسد، حکماً باید همیشه بنویسد، وگرنه جوهر قلمش که باد بخورد، می‌خشکد. وقتی هم بخشکد به زور آب دهان و فشار و التماس، دوباره روان نمی‌شود که بشود مرهم دردش. من که آدم نوشتن نیستم، ولی دست‌کم بلد هستم ادای آدم‌های اهل قلم<a href="http://kosaraneh.com/1390/09/practice/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/12/Ghalam.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4817" style="margin: 7px;" title="Ghalam" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/12/Ghalam.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ننوشتن هم درد بدی است که درمانش جز نوشتن نیست. آدمی که می‌نویسد، حکماً باید همیشه بنویسد، وگرنه جوهر قلمش که باد بخورد، می‌خشکد. وقتی هم بخشکد به زور آب دهان و فشار و التماس، دوباره روان نمی‌شود که بشود مرهم دردش.</p>
<p style="text-align: justify;">من که آدم نوشتن نیستم، ولی دست‌کم بلد هستم ادای آدم‌های اهل قلم را دربیاورم که! ادای آدم‌های اهل قلمی که مدتی به درد ننوشتن دچار شده‌اند و جوهر سر قلم‌شان خشکیده است و آب دهان و زور و التماس تَرَش نمی‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">حکماً مدتی باید بیشتر بخوانم و بیشتر تمرین سیاه‌مشق کنم، بل به غیرت قلم خشکیده‌مان بربخورد و روان شود&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/09/practice/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%d9%84%d9%85/" rel="tag">قلم</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/" rel="tag">نوشتن</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/09/practice/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پناه</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/08/shelter/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/08/shelter/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 23:15:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[خواب]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4749</guid>
		<description><![CDATA[همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون&#8230;<a href="http://kosaraneh.com/1390/08/shelter/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/10/shelter.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4750" title="shelter" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/10/shelter.jpg" alt="" width="200" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون&#8230; تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و &#8230; می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت&#8230; سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ&#8230; و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۲۸ مرداد ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/08/shelter/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86/" rel="tag">انسان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/" rel="tag">تنهایی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/" rel="tag">خواب</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ba%d9%85/" rel="tag">غم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/08/shelter/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تیپولوژی مدرن</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/06/chador-2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/06/chador-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 05:04:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[چادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4689</guid>
		<description><![CDATA[استاد حضور و غیابش را کرده بود که رسیدم. اولین صندلی خالی‌ای که دیدم، بنا کردم به نشستن. چادر را از سرم برداشتم و روی پشتی صندلی گذاشتم. داشتم کتاب را از کیفم بیرون می‌آوردم که کناردستی‌ام با کنجکاوی خاصی پرسید: «تو چرا اینقدر محجبه‌ای؟» دست‌کم ده جلسه هم‌کلاس بودیم و انگار اولین بار بود<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/chador-2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_4724" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/09/hejab-jadeh01.jpg"><img class="size-full wp-image-4724  " style="margin-left: 7px; margin-right: 7px;" title="hijab3" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/09/hijab3.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a><p class="wp-caption-text">عکس از شهاب‌الدین واجدی</p></div>
<p style="text-align: justify;">استاد حضور و غیابش را کرده بود که رسیدم. اولین صندلی خالی‌ای که دیدم، بنا کردم به نشستن. چادر را از سرم برداشتم و روی پشتی صندلی گذاشتم. داشتم کتاب را از کیفم بیرون می‌آوردم که کناردستی‌ام با کنجکاوی خاصی پرسید: «تو چرا اینقدر محجبه‌ای؟»</p>
<p style="text-align: justify;">دست‌کم ده جلسه هم‌کلاس بودیم و انگار اولین بار بود که می‌دید چادر سرم می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">برای اینکه از سؤالش مطمئن شوم، از او که خانم حدوداً چهل ساله‌ای بود، پرسیدم: «چی؟» اشاره‌ای به چادرم کرد و گفت: «تو چرا این‌قدر محجبه‌ای؟ برای جای خاصی کار می‌کنی؟» نگاهی به چادر و روسری رنگی‌ام انداختم. لبخندی زدم و گفتم: «نه؛ مگه فقط کارمندا محجبه هستن؟» گفت: «اونایی که یه جایی مسئولیتی، چیزی دارن این‌جوری حجاب می‌گیرن»! خندیدم، دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «اولین باره همچین چیزی می‌شنوم».</p>
<p style="text-align: justify;">مداد را از کیفم بیرون آوردم. دوباره پرسید: «کجایی هستی؟ لاری نیستی؟» این‌بار لبخندم رنگ تعجب گرفته بود. گفتم: «نه». باز برای اطمینان پرسید: «لاری؟ جنوبی؟ بوشهری؟» فکر کردم لابد چقدر حیا کرده که نگفته شهرستانی یا دهاتی!</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: «اصلاً تو این شهرایی که می‌گی، آشنا هم ندارم!»</p>
<p style="text-align: justify;">کتاب را باز کردم. هنوز داشت با خودش فکر می‌کرد. برای سومین بار پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «تقریباً درسمُ تموم کرده‌م». پرسید: «چی خوندی؟». وقتی پاسخ را با «ارشد ِ علوم قرآنی» دادم، انگار جوابش را گرفته بود، سرش را تکان داد، لبخندی زد و گفت: «آآآآهان!»</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/chador-2/#comments">45 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%86%d8%a7%d8%af%d8%b1/" rel="tag">چادر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/06/chador-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>45</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عَزّی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/06/azzi/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/06/azzi/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Sep 2011 11:13:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[شیراز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4687</guid>
		<description><![CDATA[معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/azzi/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ معادل دیگرش که صمیمی‌تر هم هست، «داچّی» (Daatchi) است که تقریباً هم‌معنای «داداشی» است.</p>
<p style="text-align: justify;">ولی نشنیده‌ام تا به حال وقتی صحبت از لهجهٔ شهر بهارنارنج و لیمو و حافظ می‌شود، کسی اسم از «عزیزی» ببرد. شیرازی‌ها، تا همین دم‌دمای نسل خودمان، خیلی‌شان به خواهر، به جای آبجی که ترکیب «آغا» و «باجی»ِ ترکی است، می‌گفته‌اند «عزیزی». با این‌که الان خیلی معمول نیست، ولی حس قشنگی دارد. ترکیب عزیز با آن یای آخرش که نمی‌دانم یای تصغیر فارسی است یا یای نسبت یا ضمیر ملکیت عربی که آن را تبدیل به عزیزم می‌کند، ترکیب قشنگی است. خصوصاً وقتی که این دو «ز» در هم ادغام می‌شود و «عزّی» را می‌سازد.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/azzi/#comments">18 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2/" rel="tag">شیراز</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/06/azzi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکار حُسن</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/06/hafiz/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/06/hafiz/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Aug 2011 13:01:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4584</guid>
		<description><![CDATA[کمی بی‌حوصله‌ام و دور خودم می‌چرخم. دستم به کاری نمی‌رود. کتاب حافظ روی میز، نگاهم را جلب می‌کند. قصد می‌کنم فالی بگیرم و عاقبت کار را از حافظ جویا شوم. بعد یادم می‌افتد که تا به حال بیشتر از هزار بار چنین کاری کرده‌ام و هیچ‌وقت جواب با ربطی نگرفته‌ام. اگر هم احیانا ربط داشته،<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/hafiz/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/negareh-032.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-4589" style="margin: 7px;" title="negareh-032" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/negareh-032-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a><br />
کمی بی‌حوصله‌ام و دور خودم می‌چرخم. دستم به کاری نمی‌رود. کتاب حافظ روی میز، نگاهم را جلب می‌کند. قصد می‌کنم فالی بگیرم و عاقبت کار را از حافظ جویا شوم. بعد یادم می‌افتد که تا به حال بیشتر از هزار بار چنین کاری کرده‌ام و هیچ‌وقت جواب با ربطی نگرفته‌ام. اگر هم احیانا ربط داشته، درست از آب درنیامده است. اصلا نمی‌دانم این فال حافظ گرفتن واقعی است یا همه‌اش بهانهٔ غزل‌خوانی شعرْدوستان است. کلا حافظ با من یکی که سر سازگاری ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">باز نگاهش می‌کنم. هر چه نباشد چند ثانیه‌ای سرم را که گرم می‌کند! حوصلهٔ فاتحه خواندن ندارم. اصلا این همه که برایش فاتحه خواندم مگر چه گلی به سر فال‌هایم زده که حالا با این حال نزار بنشینم فاتحهٔ دیگری حوالهٔ برزخش کنم؟ کتاب را سر دست می‌گیرم. بسم‌الله‌ی می‌گویم و همین‌طور که ابرو در هم کشیده‌ام با نوک انگشت بازش می‌کنم:</p>
<p style="text-align: justify; padding-right: 30px;">ای دل ماه منـــظر تو بهــــار حُســن         خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن</p>
<p style="text-align: justify;">گرهٔ ابروهایم کمی باز می‌شود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify; padding-right: 30px;">در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر          در زلف بیــــقرار تو پیـــدا قرار حُسن<br />
ماهی نتافت همـچو تو از برج نیــکوئی          سروی نخاست چون قدت از جویبار حُسن</p>
<p style="text-align: justify;">هر چند در چشمم خبری از خماری نمی‌بینم و قدم هیچ ربطی به سروقامتان ندارد، ولی از تمجیدهایش ذوق می‌کنم.</p>
<p style="padding-right: 30px;">خرم شد از ملاحت تو عهـــد دلبـــــری           فرخ شد از لطافت تو روزگار حُسن</p>
<p style="text-align: justify;">تا همین‌جا که می خوانم کفایت می‌کند. دیگر اثری از دلخوری از حافظ نیست. درست است که باز با زیرکی از زیر جواب دادن در رفته است؛ اما دست‌کم این‌بار با تعریف‌هایش دل همشهری‌اش را خوب به دست آورده است. حالا گیریم که تعریف‌هایش هم واقعی نبوده و هیچ‌جوره به من نمی‌خورده است، بد است فکر کنم کسی نشسته دارد تعریفم را می‌کنم؛ آن هم به این قشنگی؟!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/hafiz/#comments">14 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/" rel="tag">حافظ</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/06/hafiz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگسار</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/06/dusky/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/06/dusky/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Aug 2011 21:48:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[محاکمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4545</guid>
		<description><![CDATA[همیشه لجم می‌گرفت از نویسنده و کارگردانی که مخاطبش را فلان فرض کرده و برای پیش‌بُرد سناریوی آبکی‌اش، ساده‌ترین و بدیهی‌ترین چیزها را دور می‌زند. از همه حرص‌درآورتر آنجاست که کسی را جلوی روی خودش به کاری متهم می‌کنند و او از تعجب خشکش می‌زند، چشمانش گرد می‌شود و زبانش قفل و حتی مثلا نمی‌تواند<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/dusky/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/dusky.jpg"><img class="size-full wp-image-4546 alignleft" style="margin: 7px;" title="dusky" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/dusky.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>همیشه لجم می‌گرفت از نویسنده و کارگردانی که مخاطبش را فلان فرض کرده و برای پیش‌بُرد سناریوی آبکی‌اش، ساده‌ترین و بدیهی‌ترین چیزها را دور می‌زند.</p>
<p style="text-align: justify;">از همه حرص‌درآورتر آنجاست که کسی را جلوی روی خودش به کاری متهم می‌کنند و او از تعجب خشکش می‌زند، چشمانش گرد می‌شود و زبانش قفل و حتی مثلا نمی‌تواند بگوید که «نه، من این کار رو نکرده‌م»! مخصوصا آن صحنهٔ تکراری که توی فیلم‌های زیادی -خاصه اگر هندی باشد!- هست که یک نفر با یک اسلحهٔ گرم یا سرد بالای سر یک جنازه ایستاده و به تحزّن دارد نگاهش می‌کند، یا دارد سعی می‌کند بفهمد هنوز نفس می‌کشد یا نه، و بعد یک عده دورش سبز می‌شوند و او را با همان اسلحهٔ توی دستش تحویل پلیس می‌دهند و او حتی دهان باز نمی‌کند که بگوید «من نکشتم»&#8230; آی حرصم می‌گیرد!</p>
<p style="text-align: justify;">حالا فکر کن همین قضیه در دنیای واقعی بر سرت آمده باشد. با کمی تفاوت. به تو گفته‌اند «تو متّهمی». و تو برخلاف کاراکتر آن نویسندهٔ لج‌دربیار، می‌توانی حرف بزنی. می‌توانی بگویی «من نکشتم»، زبانت کار می‌کند؛ اما کسی نیست که این‌ها را به‌ش بگویی. یک کسی که نمی‌دانی کیست، از یک جایی که نمی‌دانی کجاست، یک روز خیلی ناگهانی می‌گوید: «دستا بالا! شما بازداشتید!» شاید هم برای رسمی‌تر شدنش آخرش اضافه کرده باشد: «از این لحظه هر حرفی بزنید ممکنه در دادگاه بر علیه‌تون استفاده بشه». اوممم&#8230; نه خب؛ این دیالوگ مال فیلم‌های ایرانی نیست. همان جملهٔ قبلی فقط: «دستا بالا! شما بازداشتید!»</p>
<p style="text-align: justify;">و تو هاج و واج به دور و برت نگاه می‌کنی. فکر می‌کنی چه خبطی کرده‌ای که حکم بازداشتت صادر شده. دنبال رد صاحب صدا می‌گردی. می‌پرسی: «چرا؟» جوابی نمی‌رسد. می‌گویی: «تو کی هستی؟» که یک دفعه با بارانی از سنگ‌ریزه مواجه می‌شوی. ریز است و یکی دو تای اولش درد ندارد، ولی ادامه که پیدا می‌کند دردش می‌شود مثل نیش زنبور. هی به خودت می‌پیچی و دستت را پناه صورتت می‌کنی. نیش می‌خوری و می‌پرسی: «تو کی هستی؟ چی از جونم می‌خوای؟ مگه من چی کار کرده‌م؟». جرمت معلوم نمی‌شود؛ حرف از هیچ جنایت و اتهامی نیست که دست‌کم بتوانی بگویی: «کار من نبوده» یا حتی بگویی: «بوده». سنگ است و سنگ&#8230; سنگ‌هایی که از مکانی نامشخصی به سویت می‌آید و روی پیشانی‌ات می‌نشیند&#8230; از تو ندای «کیستی و چه کرده‌ام»؛ از مقابل سنگ و سکوت. سنگ و سکوت. سنگ و سکوت و&#8230; بعد از مدتی، فقط سکوت و سکوت و سکوت. دیگر حتی سنگی در کار نیست. خون از زخم‌های کوچک روی بدنت جاری شده و به تَلّ سنگ‌ریزه که تا نیمه گیرت انداخته رسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">صدای ناشناس، باز از یک جای نامعلوم خطابت می‌کند: «تمام شد. این را بدان که همهٔ این‌ها به خاطر خودت بود. حالا آزادی!» و تو با چشم‌هایی از تعجب گرد شده و دهانی خشک از فریادهای «چرا» و «کیستی» متحیر می‌مانی در همهٔ این اتفاقاتِ چند ثانیه‌ای، و صدایی از منبعی ناشناس، و مجازات عملی نامعلوم و آن مصلحتِ مبهم ِ دردناک&#8230; و بدنی خون‌آلود و زخمی&#8230; و تنهایی ِ پاهایی که در سنگ‌ها اسیر شده است&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/06/dusky/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%d9%87/" rel="tag">محاکمه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/06/dusky/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برگی دیگر&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/05/friendship/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/05/friendship/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Aug 2011 08:09:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[رفاقت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4516</guid>
		<description><![CDATA[به خودت سخت می‌گیری. حساسی نسبت به روابطی که قرار است شکل بگیرد. نسبت به آدم‌هایی که به زندگی‌ات وارد می‌شوند. می‌شوی غربال ریزی که عدهٔ زیادی را پشت در حریم‌ات نگه می‌داری. و دلخوشی به آن‌ها که با ظرافت از این در عبور کرده‌اند. بعد یک روز که خیلی دیر نیست، یکی از همین<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/friendship/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به خودت سخت می‌گیری. حساسی نسبت به روابطی که قرار است شکل بگیرد. نسبت به آدم‌هایی که به زندگی‌ات وارد می‌شوند. می‌شوی غربال ریزی که عدهٔ زیادی را پشت در حریم‌ات نگه می‌داری. و دلخوشی به آن‌ها که با ظرافت از این در عبور کرده‌اند.<br />
بعد یک روز که خیلی دیر نیست، یکی از همین دلگرمی‌ها که به سختی عبور کرده‌، که مدتی طول کشیده باش اخت شوی، به‌ش اعتماد کنی؛ با یک تماس کوتاه، با یک رفتار ساده، با یک پیامک چند کلمه‌ای، خراشی به دل و ضربه‌ای به در حریم‌ات می‌زند که هیچ راه بازگشتی برایش نماند.<br />
<span style="color: #c0c0c0;">کم‌اند آن‌ها که قدردان این سخت‌گیری و آن غربال دقیق باشند.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/friendship/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%81%d8%a7%d9%82%d8%aa/" rel="tag">رفاقت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/05/friendship/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توهم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/05/revery/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/05/revery/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Aug 2011 18:27:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازیِ بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[توهم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4486</guid>
		<description><![CDATA[یک روز می‌زند و اتفاقی یا از روی بعضی کارهای درخوری که انجام داده‌ایم، وصل می‌شویم به بالاترها. ماورایی فکر نکنیدها! منظورم وصل شدن به ارگان‌ها یا آدم‌های بالادست‌تری است. جاهایی که وهم برمان می‌دارد مجوز هر کاری داریم. قدرتش را هم. همین توهم می‌زند همه چیز را خراب می‌کند. می‌شویم آدم‌هایی که به خودمان<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/revery/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/revery.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4489" style="margin: 7px;" title="revery" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/revery.jpg" alt="تحکم" width="300" height="180" /></a>یک روز می‌زند و اتفاقی یا از روی بعضی کارهای درخوری که انجام داده‌ایم، وصل می‌شویم به بالاترها. ماورایی فکر نکنیدها! منظورم وصل شدن به ارگان‌ها یا آدم‌های بالادست‌تری است. جاهایی که وهم برمان می‌دارد مجوز هر کاری داریم. قدرتش را هم.</p>
<p style="text-align: justify;">همین توهم می‌زند همه چیز را خراب می‌کند. می‌شویم آدم‌هایی که به خودمان اجازه می‌دهیم صلاح بقیه را تعیین کنیم، در کارشان تجسس کنیم، وارد محدودهٔ شخصی‌شان شویم و زیر نظرشان داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">کارها و افکارمان می‌شود میزان حق و باطل. اگر رفتاری را قبول داشتیم، حق است؛ اگر قبول نداشتیم، باطل است. می‌شویم فرشته‌صفتانی که عدول از حق و راستی در رفتار و گفتارمان غیرممکن می‌شود. رویین‌تنانی که هیچ کس را یارای مقابله با ما نیست. هر کس بر اساس تشخیص ما دست از پا خطا کرده باشد، می‌دهیم پدرش را در بیاورند!</p>
<p>از آنجا که آدم‌های مهمی شده‌ایم، همه می‌خواهند ما را به زیر بکشند. بقال و قصاب و همکار و همسایه و فامیل و دوست و آشنا، همه بدخواه‌اند و از حرف‌هایشان منظور خاصی دارند. تجمع بیش از دو نفر در اطراف ما، بدون حضور ما ممنوع است و توطئهٔ براندازی.</p>
<p style="text-align: justify;">این جایگاه، جایگاه خوبی است؛ بهشتِ دنیا است اصلا. هر کاری که برای بقیه ناشایست باشد، برای ما بر اساس مصالح شایسته است و روا.</p>
<p style="text-align: justify;">خوش و بش با نامحرم برای همه حرام است، برای ما حلال که هیچ، گاهی برای شناخت آدم‌ها واجب می‌شود. تهمت زدن به آدم‌ها برای همه حرام است، برای ما یا مباح است یا واجب که دیگر اسمش تهمت نیست، «رو دست زدن» است! افشای راز مردم برای همه قبیح است و نامردی، برای ما رو کردن ابعاد پنهان زندگی کسانی که به ما اعتماد کرده‌اند، یک کار مصلحتی است و ارشادی. تجسس در کار آدم‌ها برای همه «فضولی» است، برای ما «فوت و فن کار» است. راپورت‌گیری از بقیه برای همه زشت و خاله‌زنکی است، برای ما خبرگرفتن از آدم‌ها ژانر اطلاعاتی است.</p>
<p style="text-align: justify;">برای خودمان آدم‌ها را دسته‌بندی می‌کنیم، یکی را وارد حلقهٔ بازی می‌کنیم و یکی دیگر را بر مبنای ذهن خلاق و خیال‌انگیزمان مهرهٔ سیاه‌ش می‌کنیم. مهره‌ها را جابجا می‌کنیم&#8230; آدم‌ها را بالا می‌بریم و پایین می‌آوریم. خواستیم مهره اضافه می‌کنیم، دوستش نداشتیم از بازی خارجش می‌کنیم. اگر کسی توی این بازی حرف گوش کن بود، مخلص است و کاری و بی‌ادعا؛ اگر جسارت کرد و زیر بار حرف ما نرفت، مزدور است و منافق و نفوذیِ بیگانه.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که خوش‌ایم برای خودمان. خوش‌ایم در این دنیا و سرخوشانه و دور همی، هیزم جهنم‌مان را جمع می‌کنیم.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/revery/#comments">14 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85/" rel="tag">توهم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/05/revery/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عرق شرمی که خشکیده است!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/05/impassive-employers/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/05/impassive-employers/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 17:19:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حق]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق]]></category>
		<category><![CDATA[ظلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4442</guid>
		<description><![CDATA[چند سال اخیر زیاد دیده و شنیده‌ام که فلان ارگان و سازمان دولتی و فلان شرکت خصوصی حقوق کارمندانش را با چند ماه تأخیر داده است. باور کردنش برایم سخت است که مثلاً استانداری فارس، حقوق بعضی کارمندانش را با سه تا شش ماه تأخیر پرداخت می‌کند. یا فلان کارفرمای خصوصی حقوق کارمندانش را هر<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/impassive-employers/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/broken-branch.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4444" style="margin: 7px;" title="broken-branch" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/08/broken-branch.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>چند سال اخیر زیاد دیده و شنیده‌ام که فلان ارگان و سازمان دولتی و فلان شرکت خصوصی حقوق کارمندانش را با چند ماه تأخیر داده است.</p>
<p style="text-align: justify;">باور کردنش برایم سخت است که <a title="حیران؟!" href="http://mahdi-kh.persianblog.ir/post/121/" target="_blank">مثلاً</a> استانداری فارس، حقوق بعضی کارمندانش را با سه تا شش ماه تأخیر پرداخت می‌کند. یا فلان کارفرمای خصوصی حقوق کارمندانش را هر وقت که شد می‌پردازد! اصل مطلب باورپذیر است، قسمت باورنکردنی‌اش شدت بی‌مسئولیتی و بی‌فکری کارفرما و صاحب‌کار است نسبت به کارمندانش. تصورش سخت است که کسانی چنین خودپسند و بی‌عار نسبت به وضع آدم‌هایی که صبح تا صبح یا چشم‌توچشم‌اند یا خبری از هم می‌گیرند، وجود دارند و زمام امور فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی این مملکت را به دست گرفته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">بگذارید هیچ اشاره‌ای به احادیث منقول از پیامبر و اهل‌بیت نکنم در زمینهٔ احقاق حق و پرداخت دستمزد کارگر قبل از خشک شدن عرقش و هر چه بر خود می‌پسندی و الخ! بیایید این بار مسئله را صرفا عقلانی بررسی کنیم که این احادیث حکم کلمات تزئینی پیدا کرده‌اند این روزها!</p>
<p style="text-align: justify;">مسئله یک «دو دو تا چهار تا»ی ساده است. یک: هر کسی که کار می‌کند، لایق دستمزدی متناسب با کاری که انجام می‌دهد است. دو: هر کسی که کاری می‌کند از وقت و زندگی و خانواده و حتی مال خود هزینه می‌کند. سه: کسی عاشق چشم و ابروی کارفرمای خودش نشده است که برایش کار مجانی انجام بدهد. چهار: نون و آب هم که قوت غالبت باشد، با پرداخت پول نصیبت می‌شود. پنج: بدون نون و آب نمی‌توان زنده ماند! کارمند در عوض پولی که حق‌اش است کار می‌کند و با آن قرار است چرخ زندگی‌اش را بچرخاند.</p>
<p style="text-align: justify;">آن آقایان صاحب کار را چه شده است که از درک چنین دو دو تا چهار تای ساده ناتوان‌اند؟ کسی که دارد ده-دوازده ساعت در طول روز کار می‌کند، با خودش حساب کرده است که آخر ماه مبلغی را در قبال این کار دریافت می‌کند که با آن خرج زن و بچه و مایحتاج زندگی‌اش را بدهد. یعنی کارفرما حتی یک لحظهٔ کوتاه سعی نمی‌کند به این فکر کند که اگر حقوق مقرر کارمندش را به موقع نپردازند، او چگونه روزهایش را شب می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">ای کاش که کارفرماهای ما، از جنس خودمان بودند، با همین زندگی ساده و حقوق بخور و نمیر کارمندان‌شان. آدم دردش کمتر می‌شد؛ خیالش راحت می‌شد که کارفرما اگر به هر دلیل این ماه توان پرداخت ندارد، لااقل درد کارمندش را می‌فهمد. درد بزرگ‌تر این است که همین کارفرماها در حالی تفریح و مهمانی‌های‌شان به راه است و سفرهای‌شان به داخل و خارج قطع نمی‌شود و اسباب و اثاثیهٔ زندگی‌شان و ماشین زیر پای‌شان دائم به روز می‌شود که کارمندشان چند ماه است دستمزدش را دریافت نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">نکتهٔ جالب‌تر این که بعضی کارفرماهای با شرافت‌تر لطف کرده و به کارمندانشان «مساعده» می‌دهند! نه این که فکر کنید خدایی نکرده سر کیسه را شل می‌کنند و از این طریق دیرکرد پرداخت را جبران می‌کنندها؛ نه! به کارمند اجازه می‌دهند که برگ مساعده پر کند و در این ماه‌هایی که حقوقی دریافت نمی‌کند، مبلغی را که مورد نیازش است، بنویسد و آن را از کارفرما درخواست کند!</p>
<p style="text-align: justify;">تف به این سیستم با شرافت!</p>
<p style="text-align: justify;">همهٔ عزت یک انسان را به این راحتی زیر پا له می‌کنند که چه؟ که حق مسلّم‌ش را بدهند؟!</p>
<p style="text-align: justify;">کارمند از کارفرما طلبکار است. اگر قرار باشد کسی سرش را زیر بیندازد و خجالت بکشد کارفرماست که بدهی‌اش را نپرداخته است. حیای ما ایرانی‌ها، گستاخی کارفرما را به جایی رسانده است که کارمند با سری به زیر افکنده، دستش را جلوی کارفرما دراز می‌کند و بخشی از حق‌اش را درخواست می‌کند! عرق شرمی که باید به پیشانی کارفرما بنشیند، به پیشانی کارمندی می‌نشیند که هر روز دست خالی‌اش را نشان همسر و فرزندانش می‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">چنین کارفرماهای بی‌عار و بی‌وجدانی، جدا لازم است نظری به لقمه‌شان بیندازند.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/impassive-employers/#comments">11 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d9%82/" rel="tag">حق</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d9%82%d9%88%d9%82/" rel="tag">حقوق</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b8%d9%84%d9%85/" rel="tag">ظلم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/05/impassive-employers/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان دوم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/05/second-language/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/05/second-language/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jul 2011 18:34:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[زبان دوم]]></category>
		<category><![CDATA[سید متین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4422</guid>
		<description><![CDATA[سیدمتین تا دو هفتهٔ دیگر یک‌ساله می‌شود. می‌گویند یک‌سالگی بهترین سن برای یادگیری زبان دوم است. با اینکه بچه در این سن نمی‌تواند صحبت کند، اما یادگیری‌اش خیلی قوی است. مطمئن نبودم بتوانم در سایت‌های فارسی دربارهٔ چگونگی آموزش به بچه‌های یک ساله چیزی پیدا کنم. چرخی زدم در سایت‌های انگلیسی. دیدم حتی مدارسی ساخته شده<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/second-language/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/07/Second-language.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4423" style="margin: 7px;" title="Second-language" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/07/Second-language.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a><a title="لذت اولین‌ها" href="http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/" target="_blank">سیدمتین</a> تا دو هفتهٔ دیگر یک‌ساله می‌شود. می‌گویند یک‌سالگی بهترین سن برای یادگیری زبان دوم است. با اینکه بچه در این سن نمی‌تواند صحبت کند، اما یادگیری‌اش خیلی قوی است.</p>
<p style="text-align: justify;">مطمئن نبودم بتوانم در سایت‌های فارسی دربارهٔ چگونگی آموزش به بچه‌های یک ساله چیزی پیدا کنم. چرخی زدم در سایت‌های انگلیسی. دیدم حتی مدارسی ساخته شده برای آموزش زبان خارجی به بچه‌های یک تا ۸ سال. متدشان بیشتر بر مبنای شعر و داستان و بازی و موزیک است. بعضی هم پرستارهای بچه‌ای که ملیت دیگری دارند استخدام می‌کنند تا زبان مادری‌شان را به عنوان زبان دوم به بچه‌ها یاد بدهند.</p>
<p style="text-align: justify;">بچه‌ها برای یادگیری زبان دوم خیلی آماده‌اند و عالی یاد می‌گیرند. حتی تلفظ‌ها را. کارشناس‌ها گفته‌‌اند بچه‌های دو سه ساله شروع می‌کنند به بیان آنچه که در دو سال اول زندگی‌شان -یعنی قبل از اینکه بتوانند حرف بزنند- یاد گرفته‌اند. پس «هر چه زودتر شروع کنید به آموزش زبان دوم، بچه‌ها راحت‌تر یاد می‌گیرند».</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به حساسیتی که تربیت بچه‌ها و مفاهیمی که یاد می‌گیرند و اعتقاداتی که باهاش عجین می‌شوند، دارد؛ برای آموزش به بچه‌ها به کسانی نیاز داریم که قابل اعتماد باشند. خصوصاً وقتی بحث از زبان خارجی می‌شود و فرهنگی که هر زبان با خودش به همراه می‌آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">داشتم فکر می‌کردم چه کسی قابل اعتمادتر از پدر و مادرها؟!</p>
<p style="text-align: justify;">تا دیر نشده باید دست‌کم زبان انگلیسی را روان کنم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۳ فروردین ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/second-language/#comments">16 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%da%af%d9%84%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">انگلیسی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%88%d9%85/" rel="tag">زبان دوم</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%aa%db%8c%d9%86/" rel="tag">سید متین</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/05/second-language/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر چه بگندد&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/05/spoil/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/05/spoil/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Jul 2011 13:16:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[علما]]></category>
		<category><![CDATA[قم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4380</guid>
		<description><![CDATA[نزدیک به نُه سال است که به قم رفت و آمد دارم. سال‌های اول، توی اتوبوس‌های قم که می‌نشستم، یک جورهایی بین زن‌های قمی انگشت‌نما بودم. بس که همه روبنده و پوشیه داشتند و آن‌ها هم که نداشتند چنان محکم رو می‌گرفتند که من چادریِ با حجابِ کامل، بین‌شان انگشت‌نما بودم! جامعهٔ زنان قمی ولی<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/spoil/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/07/the-last.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4381" style="margin: 7px;" title="the-last" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/07/the-last.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>نزدیک به نُه سال است که به قم رفت و آمد دارم. سال‌های اول، توی اتوبوس‌های قم که می‌نشستم، یک جورهایی بین زن‌های قمی انگشت‌نما بودم. بس که همه روبنده و پوشیه داشتند و آن‌ها هم که نداشتند چنان محکم رو می‌گرفتند که من چادریِ با حجابِ کامل، بین‌شان انگشت‌نما بودم!</p>
<p style="text-align: justify;">جامعهٔ زنان قمی ولی چنان با سرعت تغییر کرد که حالا من با همان حجابِ نُه سالِ پیش، از نیمی از جمعیت جوان قمی محجب‌ترم! البته وارد قم که می‌شوی به تعداد معدودی خانم مانتویی برمی‌خوری؛ ولی این نه به خاطر مقید بودن قمی‌ها به چادر، که به خاطر محدودیتِ عرفی ِ قم است که همه به نحوی چادر دارند. که ای کاش بعضی‌شان چادر نداشتند!</p>
<p style="text-align: justify;">پاچه‌های تنگ، شال‌های شُل و گردن‌های باز، و چهره‌های آرایش‌کرده‌ای که بالاجبار همراه چادر شده است، از بدحجابیِ بدون چادر بیشتر جلب توجه می‌کند. وضع پوشش پسران جوان قمی هم البته دست‌کمی از دخترانش ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید فکر کنید قم و غیر قم ندارد؛ توی این نُه سال وضع حجاب در همه جای کشور تغییرات زیادی کرده است، قم هم یکی‌ش!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی واقعیت این است که قم با شهرهای دیگر خیلی فرق دارد و به خاطر همین تفاوت است که بدحجابی یا هر نوع بی‌اخلاقی‌ای در آن، پررنگ‌تر و مهم‌تر از سایر نقاط کشور جلوه می‌کند. قم مرکز جهان تشیع است. از قرن‌ها پیش حوزه‌های علمیه داشته و عالم دینی تربیت می‌کرده است؛ آن هم نه عالمانی منفعل، عالمانی تأثیرگذار در جهان تشیع. بعد از گذشت چند قرن، قم همچنان به خاطر حوزه‌های علمیه‌اش شهرت دارد. تنها شهری است که میزان طلاب و روحانیونش آن‌قدر زیاد است که طلبه بودن عرف جامعه است. علمای مطرح و مراجع تقلید، اغلب‌شان ساکن قم‌اند. حتی سیاسیون هم برای اخذ تأییدیه‌های عرفی به حضور علما و روحانیون قم می‌رسند و کسب اجازهٔ صوری می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا این دو مورد را کنار هم بگذارید. دخترهای بسیار بدحجاب و عالم‌ترین علمای دینی در شهری که وسعتش به اندازهٔ یک شهرک در شهرهای بزرگ است، دارند کنار هم زندگی می‌کنند و آن‌وقت حجاب جوانان همان شهر را به جای مبلغین دین، نیروی انتظامی کنترل می‌کند!</p>
<p style="text-align: justify;">حوزهٔ علمیه تنها نهاد بی‌رقیبی است که کارش مستقیماً مرتبط با ارزش‌های اسلامی است. اگر قرار باشد ارزشی در جامعه نهادینه شود، باید از مسیر حوزهٔ علمیه، با نظارت حوزه و با فعالیت طلاب باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر می‌بینیم که وضع حجاب در کشور ما تبدیل به یک مسئلهٔ بغرنج شده است و هر آدم نابلدی خودش را کارشناس آن معرفی می‌کند و با ضدفرهنگی‌ترین طرح‌های مثلاً فرهنگی، تیشه به ریشهٔ حجاب می‌زند؛ به دلیل عملکرد منفعلانهٔ حوزهٔ علمیه است. وقتی نهادی که وظیفه‌اش احیای ارزش‌های اسلامی است، به وظیفهٔ خود عمل نکند -یا خوب عمل نکند- نتیجه‌اش می‌شود دخالت نیروی انتظامی برای بهبود یک ارزش اسلامی!</p>
<p style="text-align: justify;">شاید اگر علمای عزیزی که همه روزه در قم، و شهرها و حتی کشورهای دیگر بالای منبر می‌روند و مردم را به تقوا و صدها فضیلت اخلاقی دیگر سفارش می‌کنند، یا سر کلاس می‌روند و تدریس می‌کنند و یا کتاب می‌نویسند، گاه‌گاهی نگاهی به همین بغل گوش خودشان بیندازند؛ کک‌شان بگزد و دور هم بنشینند، مدتی معتکف شوند و از خودشان بپرسند چرا حرف‌هایشان حتی روی خانواده‌های آخوند و آخوندزادهٔ قم اثر نمی‌کند. باید از لاک خودشان بیرون بیایند و اطراف را ببینند و از خودشان بپرسند چرا در شهری که وزنهٔ طلابش این‌قدر سنگین است، وضع ظاهری آن با سایر شهرها که از نعمت این حجم عظیم از علمای دینی محروم است فرق چندانی ندارد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px;"><a title="پارسینه" href="http://parsine.com/fa/pages/?cid=42656" target="_blank">این مطلب در پارسینه</a></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/05/spoil/#comments">64 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d9%84%d9%85%d8%a7/" rel="tag">علما</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%d9%85/" rel="tag">قم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/05/spoil/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>64</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روسری و مقنعه را زیباتر بپوشیم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 14:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[روسری]]></category>
		<category><![CDATA[طلق]]></category>
		<category><![CDATA[فیکس کننده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4338</guid>
		<description><![CDATA[مخاطب این نوشته، خانم‌ها هستند. مزاحم وقت آقایان نباشم! چند سال پیش در یک سفر تابستانی به مشهد، عده‌ای از دخترهای عرب که احتمالا لبنانی بودند را دیدم که در حالی‌که روسری‌شان خیلی صاف و صوف روی سرشان ایستاده بود، چیزی زیر روسری داشت برق می‌زد. بعدتر فهمیدم که طلق (دربارهٔ املای درست طلق/تلق جستجو<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مخاطب این نوشته، خانم‌ها هستند. مزاحم وقت آقایان نباشم!</p>
<p style="text-align: justify;">چند سال پیش در یک سفر تابستانی به مشهد، عده‌ای از دخترهای عرب که احتمالا لبنانی بودند را دیدم که در حالی‌که روسری‌شان خیلی صاف و صوف روی سرشان ایستاده بود، چیزی زیر روسری داشت برق می‌زد.</p>
<p style="text-align: justify;">بعدتر فهمیدم که طلق (دربارهٔ املای درست طلق/تلق جستجو کردم، چیزی نیافتم) یا همان فیکس‌کنندهٔ حجاب بوده، و آن صاف و صوفی روسری هم به خاطر همان طلق بوده است. احتمالا بعضی‌ها می‌پرسند طلق چه ربطی به روسری دارد؟ و اصلا طلق چیست؟!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>طلق روسری چیست؟</strong><br />
طلق از جنس همان طلق‌ی است که همراه با شیرازه برای فنری کردن جزوه‌های‌تان استفاده می‌کنید. با این تفاوت که کمی ضخیم‌تر است. طلق‌های روسری به شکل ذوزنقه بریده شده‌اند و لبه‌های تیزشان گرد شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">طلق با اینکه محکم است، انعطاف‌پذیر است. کافی است یک لایهٔ باریک طلق بین دو لایهٔ روسری بگذارید تا وقتی روسری را زیر چانه محکم می‌کنید، قسمت لبهٔ بالایی روسری‌تان به شکل یک نیم دایره بایستد؛ گرد و شکیل.</p>
<p><img class="size-full wp-image-4344 aligncenter" style="margin-top: 7px; margin-bottom: 7px;" title="talgh-004" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/07/talgh-004.jpg" alt="" width="470" height="207" /></p>
<p style="text-align: justify;">با این حساب دیگر نگران صاف بودن و مرتب بودن لبهٔ روسری‌تان نخواهید بود، خصوصا اگر جنس روسری لطیف و نرم باشد. البته به خاطر جنس طلق، ممکن است کمی در اطراف صورت‌تان احساس گرما کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">(...)<br/>Read the rest of <a href="http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/">روسری و مقنعه را زیباتر بپوشیم</a> (718 words)</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/#comments">32 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%b1%db%8c/" rel="tag">روسری</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b7%d9%84%d9%82/" rel="tag">طلق</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%db%8c%da%a9%d8%b3-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87/" rel="tag">فیکس کننده</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/talgh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صفر و یک</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/black-white/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/black-white/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 13:47:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[صفر و یک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4351</guid>
		<description><![CDATA[می‌گفت: تعداد معتقدین به حجاب انگشت‌شمار است. گفتم: اشتباه می‌کنی. گفت: خیلی کم‌اند. گفتم: خیلی بیش‌تر از چیزی‌اند که فکر می‌کنی&#8230; قبول نمی‌کرد. گفتم: خیلی از همین کسانی که شاید حجاب‌شان کامل نباشد، به حجاب معتقدند؛ سفت و سخت. گفت: نیستند! گفتم: چطور؟ گفت: اگر به حجاب معتقد بودند، خب با حجاب بودند. گفتم: با حجاب‌اند؛<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/black-white/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌گفت: تعداد معتقدین به حجاب انگشت‌شمار است. گفتم: اشتباه می‌کنی. گفت: خیلی کم‌اند. گفتم: خیلی بیش‌تر از چیزی‌اند که فکر می‌کنی&#8230; قبول نمی‌کرد. گفتم: خیلی از همین کسانی که شاید حجاب‌شان کامل نباشد، به حجاب معتقدند؛ سفت و سخت. گفت: نیستند! گفتم: چطور؟ گفت: اگر به حجاب معتقد بودند، خب با حجاب بودند. گفتم: با حجاب‌اند؛ لااقل خودشان این‌طور فکر می‌کنند. گفت: «اگر به حجاب معتقد بودند که باید حجابشان کامل می‌بود.»</p>
<p style="text-align: justify;">سعی کردم برایش توضیح بدهم که ممکن است تفاوت حجاب‌ها ناشی از تفاوت تعریف حجاب باشد، نه عدم اعتقاد به حجاب&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چند ساعت بعد به استدلالش فکر می‌کردم: «اگر کسی به حجاب معتقد باشد، حجابش کامل است». یعنی اگر کسی حجابش کامل نبود، نتیجه می‌گیریم که به حجاب اعتقادی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">با این استدلال -که در اصل هم درست است- تقریباً همهٔ ما بی‌ایمانیم. کلا نسبت به دین و همهٔ مبانی آن. حسابش هم ساده است: «اگر کسی غیبت کند، به قرآن اعتقاد ندارد» یا می‌شود گفت: «اگر کسی به معاد و حسابرسی معتقد باشد، گناه و خطا نمی‌کند». می‌شود هم این‌طور گفت: «اگر کسی به خدا معتقد باشد، دست از پا خطا نمی‌کند». و مفهومش این است: ما که خطا کرده‌ایم&#8230; حالا هر نوعش را که می‌خواهید در نظر بگیرید: دروغ، غیبت، تهمت، استراق‌سمع، کم‌فروشی، تقلب، ترک واجبات و &#8230;. ما که خطا کرده‌ایم، به خدا اعتقاد نداریم.</p>
<p style="text-align: justify;">توی ذهنم همین‌ها را برایش استدلال می‌کردم و می‌گفتم: «من جای تو بودم، هیچ‌وقت چنین حکم کلی‌ای نمی‌دادم که آخرش جز معدودی، هیچ مسلمانی نماند&#8230;»</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۱۸ اسفند ۸۹</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/black-white/#comments">18 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/" rel="tag">ایمان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b5%d9%81%d8%b1-%d9%88-%db%8c%da%a9/" rel="tag">صفر و یک</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/black-white/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ننگِ بدقولی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/unfaithfulness/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/unfaithfulness/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 01:08:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[بدقولی]]></category>
		<category><![CDATA[خوش‌قولی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4304</guid>
		<description><![CDATA[می‌گفت: «حرصم می‌گیرد از دست آدم‌هایی که همه‌اش &#8220;وقت ندارم&#8221; تحویلم می‌دهند» و مقایسه می‌کرد با خودش که دارد چند تا کار را با هم انجام می‌دهد و این‌قدر هم نمی‌گوید «وقت ندارم». راستش من ترجیح می‌دهم در جواب درخواست انجام یک کار، بگویم «وقت ندارم» تا اینکه آن کار را قبول کنم و بعد<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/unfaithfulness/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌گفت: «حرصم می‌گیرد از دست آدم‌هایی که همه‌اش &#8220;وقت ندارم&#8221; تحویلم می‌دهند» و مقایسه می‌کرد با خودش که دارد چند تا کار را با هم انجام می‌دهد و این‌قدر هم نمی‌گوید «وقت ندارم».</p>
<p style="text-align: justify;">راستش من ترجیح می‌دهم در جواب درخواست انجام یک کار، بگویم «وقت ندارم» تا اینکه آن کار را قبول کنم و بعد دچار بدقولی شوم و خلق‌الله را معطل بی‌برنامگی‌های خودم بگذارم. برای من برچسب «بدقولی» نخوردن خیلی اهمیتش بیشتر از این است که یک آدم بسیار فعال و اکتیو در نظر بقیه جلوه کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر آدم‌هایی که با یک دست چند تا هندوانه بلند می‌کنند، به خاطر این -مثلا- اکتیو بودنشان برایم تحسین‌برانگیز نیستند. چه فایده که آدم چند تا هندوانه بلند کنند، ولی بین راه یکی یکی از دستش بیفتند و تلف شوند؟ چی از این بدتر که همه تو را یک آدم باسواد و گره‌گشا، ولی «بدقول» بشناسند؟</p>
<p style="text-align: justify;">من که خیلی راضی‌ام از اینکه «نه» گفتن را یاد گرفته‌ام و دیگر خیلی از روزها برای انجام کارهای جدید یا خارج از برنامه‌ام «وقت ندارم».</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۲۴ فروردین ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/unfaithfulness/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d8%af%d9%82%d9%88%d9%84%db%8c/" rel="tag">بدقولی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%d9%82%d9%88%d9%84%db%8c/" rel="tag">خوش‌قولی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/unfaithfulness/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا بعضی‌ها زود پسرخاله می‌شوند؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/personal-boundaries/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/personal-boundaries/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Jun 2011 10:30:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[حریم شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4243</guid>
		<description><![CDATA[اغلب مردها طوری هستند که حد و حدود رابطه‌شان با خانم‌ها را خود ماها باید مشخص کنیم. خیلی‌شان اگر دست خودشان باشد، رابطه را بی‌حد و مرز تصور می‌کنند. برخورد ما، حرف زدن ما و رفتار خود ماست که به آن‌ها نشان می‌دهد چطوری باید با ما رفتار کنند و تا کجا اجازهٔ پسرخاله شدن<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/personal-boundaries/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/boundary.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4244" style="margin: 7px;" title="boundary" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/boundary.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a> اغلب مردها طوری هستند که حد و حدود رابطه‌شان با خانم‌ها را خود ماها باید مشخص کنیم. خیلی‌شان اگر دست خودشان باشد، رابطه را بی‌حد و مرز تصور می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">برخورد ما، حرف زدن ما و رفتار خود ماست که به آن‌ها نشان می‌دهد چطوری باید با ما رفتار کنند و تا کجا اجازهٔ پسرخاله شدن دارند. این برخورد و رفتار که می‌گویم، از نحوهٔ راه رفتن و لباس پوشیدن‌مان تا حرف زدن و کلمه‌هایی که استفاده می‌کنیم و نگاه‌ها و لبخندهای‌مان؛ همه را شامل می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">تصور کنید هر کدام از ما در اطراف‌مان یک محدودهٔ شخصی، یک فضای سبز، یک حیاط خلوت داشته باشیم که دورش را حصار کشیده‌ایم و درش را فقط به روی کسانی که خودمان تشخیص می‌دهیم باز می‌کنیم؛ روی محارم، ولی حتی نه همهٔ محارم.</p>
<p style="text-align: justify;">حیاط خلوت بعضی از ماها، خیلی وسیع‌ است و حیاط خلوت بعضی‌مان کوچک‌تر است. آن‌هایی که محدودهٔ شخصی بزرگ‌تری را برای خودشان حصارکشی کرده‌اند، عملاً فاصلهٔ میان خودشان و آدم‌های آن طرف حصار را زیادتر کرده‌اند و انگار خط قرمز ضخیم‌تری کشیده‌اند. و آن‌هایی که حیاط خلوت‌شان را کوچک گرفته‌اند، فاصله‌شان با آدم‌های آن طرف حصار، با فاصله‌ای که از آدم‌های داخل حیاط خلوت‌شان دارند، عملاً فرق زیادی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><br />
مرزبندی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">حالا این مرزبندی بر چه اساسی انجام می‌شود؟ دقیقا بر اساس رفتاری که داریم. رنگ و نوع پوششی که داریم، نحوهٔ نگاه کردن‌مان، کلمه‌هایی که استفاده می‌کنیم؛ هر کدام حاوی پیامی است که به مرد نشان می‌دهد محدودهٔ شخصی و خط قرمزی که برایش داریم تعریف می‌کنیم، کجاست. بنابراین محدودهٔ فضای شخصی ما با توجه به رفتارمان، ممکن است کم و زیاد شود.</p>
<p style="text-align: justify;">وقار و متانت در راه رفتن، آرامش و جدیت [و نه خشونت] در حرف زدن، و سنگینی در پوشش، ابهتی به‌مان می‌دهد که به مردها کمتر جرئت جلو آمدن و عبور از خط قرمز را می‌دهد. به عبارتی آن محدودهٔ شخصی‌مان را چنان وسیع می‌کند که عابرین کلاً بی‌خیال تلاش برای ورود به منطقهٔ ممنوعه می‌شوند!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><br />
«تو» نه؛ «شما»!</strong></p>
<p style="text-align: justify;">یکی از ساده‌ترین چیزهایی که می‌تواند حصار فضای شخصی‌مان را بشکند و با سرعت زیادی خط قرمزها را یکی‌یکی و از پی ِ هم از بین ببرد، مفرد کردن فعل‌ها و ضمایر جمع است. یعنی وقتی که «شما» تبدیل بشود به «تو».</p>
<p style="text-align: justify;">به نظر تغییر ساده و بی‌اهمیتی می‌آید، اما در عمل، اجازهٔ «تو» گفتن، یعنی اجازهٔ بیش از پیش خودمانی شدن؛ یعنی باز کردن درب حیاط‌مان به روی مخاطبِ پشت حصار. همین امر ساده، محدودهٔ ورود ممنوع ِ فضای شخصی‌مان را می‌شکند و ابهت دخترانه‌مان را در هم می‌ریزد و طوری سریع عمل می‌کند که بعد از آن، شنیدن هر حرفی نباید دور از انتظارمان باشد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong></strong><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/personal-boundary.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4248" style="margin: 7px;" title="personal-boundary" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/personal-boundary.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a><br />
<strong>رفتار مردها، بازتاب رفتار زن‌ها</strong></p>
<p style="text-align: justify;">نکتهٔ جالب توجه، تفاوت رفتار یک شخصیت مذکر با این دو دسته خانم است. کسی که با خانم‌های دستهٔ اول -که خط قرمزهای پررنگ‌تری دارند- در نهایت احترام و احتیاط برخورد می‌کند، با خانم‌های دستهٔ دوم بدون هیچ احساس گناهی جور دیگری رفتار می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">شاید بعضی‌ها تفاوت رفتار آقایان را منحصر به شخصیت هر مردی بدانند. یعنی به نظر آن‌ها یک مرد ممکن است در برخورد با خانم‌ها جوانب احتیاط را رعایت کند و یکی دیگر ترجیح بدهد راحت برخورد کند. اما توجه به آدم‌ها نشان می‌دهد که بخش زیادی از تفاوت رفتاری مردها از نحوهٔ رفتار خود خانم‌ها نشئت می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در همین فضای مجازی اگر نگاهی به شبکه‌های اجتماعی بیندازیم، تفاوت عکس‌العمل آقایان را در برخورد با دختری که خط قرمزهایش پررنگ‌تر است و وقارش در نوشتن و حرف زدن بیشتر است، با کسی که محدودهٔ ممنوعهٔ خیلی کوچک‌تری دارد و همه را به حیاط خلوت‌ش راه می‌دهد، به وضوح قابل تشخیص است. آدم‌های دستهٔ دوم، خواسته یا ناخواسته، افراد بیشتری را به محدودهٔ خودشان جذب می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">این موضوع حتی در بین مردهای مذهبی هم -متأسفانه- به وضوح دیده می‌شود. مذهبی‌هایی که با خانم‌های دستهٔ اول با نهایت احترام برخورد می‌کنند و نسبت به خط قرمزهای آن‌ها محتاط ‌اند، در برخورد با خانم‌های دستهٔ دوم، به راحتی از قواعدی که آن‌ها برایشان تعریف می‌کنند پیروی می‌کنند. در حالی که همان‌طور که از خانم‌های مذهبی انتظار می‌رود بنا بر اصول دینی رفتار کنند، از آقایان مذهبی هم انتظار می‌رود حریم‌ها را رعایت کنند و در هر شرایطی بر اساس اصول اسلامی از محرمات و مکروهات فاصله بگیرند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><br />
طیف خواسته‌های سیری‌ناپذیر مردها</strong></p>
<p style="text-align: justify;">شاید اگر بدانیم که هوس مردها سیری‌ناپذیر است و طیف چیزهایی که آن‌ها را ارضا می‌کند، طیف وسیعی از رفتار و حرکات است، بیشتر مراقب خودمان خواهیم بود. اگر بدانیم که قوهٔ تخیل مردها و تصویر ذهنی‌شان قوی است، و اگر بدانیم که بعضاً با حرف زدن ِ ساده، یا حتی صرفاً با نفس کشیدن در یک فضای مشترک ارضا می‌شوند، بیشتر دقت می‌کنیم و کمتر در مواقع غیرضروری باهاشان روبرو می‌شویم. یا حتی خیلی از ملاقات‌های به ظاهر ضروری را غیرضروری تشخیص می‌دهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها که می‌گویم، مربوط به طبیعت مرد است نه مذهب و شرایط او. چیزی نیست که آدم بتواند یک طیف خاص از مردها را -مثلاً مردهای متأهل یا مذهبی را- از آن استثنا کند. این یک چیز طبیعی است که مذهبی و غیرمذهبی نمی‌شناسد. همان پسرهای خوب مذهبی هم -گرچه دست از پا خطا نکنند- ممکن است در ذهن‌شان چنین مشغولیت‌هایی داشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><br />
مواظب سوءتفاهمات باشیم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اما گاهی در عین حال که مواظب رفتارمان هستیم، ممکن است سوء تفاهم‌هایی پیش بیاید که طرف مقابل احساس کند رفتار یا صحبتی خاص از طرف ما، به معنای چراغ سبز است و اجازهٔ ورود. این جور وقت‌ها باید به سرعت و با درایت، سوء تفاهم را به بهترین شکل رفع کرد. در وقت رفع سوء تفاهم، باید جدی بود و خجالت را کنار گذاشت. اغلب مواقع، اگر زود اقدام کنیم، یک تذکر کوتاه می‌تواند کارگر باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">در هر حال حیاط هر چه بزرگ‌تر؛ باشکوه‌تر، دست نیافتنی‌تر، رمزآلودتر و پاک‌تر&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px;"><a title="چارقد" href="http://4ghad.com/New/Article.php?SubjectID=27&amp;ID=2952" target="_blank">این مطلب در چارقد</a><br />
</span><span style="font-size: 10px;"><a title="پارسینه" href="http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=40379" target="_blank">این مطلب در پارسینه</a></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/personal-boundaries/#comments">109 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c/" rel="tag">حریم شخصی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/personal-boundaries/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>109</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصول مدیریت!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/04/dastineh-012/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/04/dastineh-012/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 17:57:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستینه]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مدیر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4209</guid>
		<description><![CDATA[آقای مدیر برنامه‌های اردیبهشت ماه را می‌گذارد روی میزم. کاغذها را نگاهی می‌اندازم. یک طرفش دست‌نویس آقای رئیس است، طرف دیگرش گزارش کار ماهِ قبل، که دیروز تحویلش داده‌ام...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آقای مدیر برنامه‌های اردیبهشت ماه را می‌گذارد روی میزم. کاغذها را نگاهی می‌اندازم. یک طرفش دست‌نویس آقای رئیس است، طرف دیگرش گزارش کار ماه قبل که تازه تحویلش داده‌ام&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۷ اردیبهشت ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/04/dastineh-012/#comments">6 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%af%db%8c%d8%b1/" rel="tag">مدیر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/04/dastineh-012/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همدیگر را بغل کنید!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/hug-2/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/hug-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 13:26:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی (ره)]]></category>
		<category><![CDATA[غضب]]></category>
		<category><![CDATA[محبت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4203</guid>
		<description><![CDATA[امام خمینی(ره) در حدیث هفتم از کتاب چهل‌حدیث‌شان، یکی از راه‌های مهار غضب را -بر اساس احادیث- تغییر موقعیت ذکر می‌کنند؛ یعنی مثلا اگر شخص ایستاده است، بنشیند یا اگر نشسته است به پشت بخوابد. انگار که می‌خواهند بگویند این جور وقت‌ها، تماس بدنی‌تان را با زمین بیشتر کنید. می‌دانید که؛ بدن از طریق زمین،<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/hug-2/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Hug.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4204" style="margin: 7px;" title="Hug" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Hug.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>امام خمینی(ره) در حدیث هفتم از کتاب چهل‌حدیث‌شان، یکی از راه‌های مهار غضب را -بر اساس احادیث- تغییر موقعیت ذکر می‌کنند؛ یعنی مثلا اگر شخص ایستاده است، بنشیند یا اگر نشسته است به پشت بخوابد. انگار که می‌خواهند بگویند این جور وقت‌ها، تماس بدنی‌تان را با زمین بیشتر کنید. می‌دانید که؛ بدن از طریق زمین، انرژی منفی را خارج می‌کند و این‌طوری به آرامش فرد کمک می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما امام یک راه جالب دیگر برای مهار خشم بر رحم (یعنی آشناهای سببی و اقوام) ذکر می‌کنند که در احادیث آمده و بسیار حیرت‌انگیز است: مس کردن کسی که از او خشمگین‌ایم. مس کردم یعنی تماس پیدا کردن دست با او؛ مثلا نوازش کردن طرف.</p>
<p style="text-align: justify;">فکرش را بکن؛ از دست کسی ناراحت می‌شوی، ولی به جای تندی کردن به‌اش، به جای بد و بیراه گفتن، به جای نواختنش، او را نوازش می‌کنی و آرام می‌شوی. محشر است این! دین رحمت و محبت که می گویند همین است. چرا معطل‌اید؟ پاشید همدیگر را بغل کنید!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۱۸ بهمن ۸۹</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/hug-2/#comments">25 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/" rel="tag">امام خمینی (ره)</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ba%d8%b6%d8%a8/" rel="tag">غضب</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa/" rel="tag">محبت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/hug-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رحمت للعالمین</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/umrah/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/umrah/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Jun 2011 00:13:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عمره]]></category>
		<category><![CDATA[مدینه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4167</guid>
		<description><![CDATA[یادت هست مهربانی‌ات را بدرقهٔ راهم کردی و گفتی پاره‌های دلت را واسطهٔ آغوشش کنم تا محبت پدرانه‌اش را نثارت کند؟ حال&#8230; مهر پدری‌اش را دیدی؟ دیدی چقدر زود برایت آغوش گشود؟ . زیارتت قبول؛ سامی‌دخت عزیزم. © کوثر در کوثرانه &#124; 3 نظر &#124; برچسبها: عمره, مدینه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Medina.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4168" title="Medina" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Medina.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>یادت هست مهربانی‌ات را<br />
بدرقهٔ راهم کردی و <a href="http://samidokht.persianblog.ir/post/1018/" target="_blank">گفتی</a><br />
پاره‌های دلت را<br />
واسطهٔ آغوشش کنم<br />
تا محبت پدرانه‌اش<br />
را نثارت کند؟</p>
<p>حال&#8230; مهر پدری‌اش را دیدی؟<br />
دیدی چقدر زود برایت آغوش گشود؟</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>زیارتت قبول؛ <a href="http://samidokht.persianblog.ir" target="_blank">سامی‌دخت</a> عزیزم.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/umrah/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%87/" rel="tag">عمره</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%af%db%8c%d9%86%d9%87/" rel="tag">مدینه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/umrah/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حجاب باید زیبا باشد</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/beautiful-hijab/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/beautiful-hijab/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 02:51:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=4131</guid>
		<description><![CDATA[می‌گویند پیغمبر حتی روی سفرایی که پیش‌شان می‌آمدند هم حساس بودند و می‌گفتند سعی کنید سفیران خوش‌رو و خوش‌چهره بفرستید. برای اینکه ظاهر آدم‌ها، طرز پوشش‌شان روی طرف مقابل تأثیر می‌گذارد. از جنبهٔ تبلیغ اسلامی‌اش که بگذریم، خوب پوشیدن احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد می‌کند. خب تا اینجا همه موافق زیبایی هستند. از اینجا<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/beautiful-hijab/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Hijab.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4132" style="margin: 7px;" title="Hijab" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/06/Hijab.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>می‌گویند پیغمبر حتی روی سفرایی که پیش‌شان می‌آمدند هم حساس بودند و می‌گفتند سعی کنید سفیران خوش‌رو و خوش‌چهره بفرستید. برای اینکه ظاهر آدم‌ها، طرز پوشش‌شان روی طرف مقابل تأثیر می‌گذارد. از جنبهٔ تبلیغ اسلامی‌اش که بگذریم، خوب پوشیدن احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">خب تا اینجا همه موافق زیبایی هستند. از اینجا به بعد که بحث می‌رسد به زیبایی در پوشش خانم‌ها، آدم‌ها چند دسته می‌شوند. اینجاست که مخالفین زیبایی در حجاب، از ممنوعیت جذاب بودن پوشش برای زنان در اسلام می‌گوید و آن‌ها را نهی می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">دور هم نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. ما می‌گوییم «حجاب باید زیبا باشد»، بعضی‌های دیگر می‌گویند زیبایی در حجاب معنا ندارد، حجاب آمده برای پوشاندن زیبایی. می‌گویند زیبایی، جذابیت می‌آورد و حجاب نباید جذاب باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم دستهٔ دوم چطور می‌توانند زیبایی در حجاب را نفی کنند وقتی خودشان موقع خرید پوشاک، سعی می‌کنند چیز «زیبایی» انتخاب کنند و رنگ روسری‌شان را با رنگ مانتوشان ست کنند. خب این هم می‌شود زیبایی دیگر!</p>
<p style="text-align: justify;">زیبایی حجاب، از نظر من آراستگی فرد محسوب می‌شود. این که مانتو و شلوار و روسری و حتی چادرت، اتو کشیده و تر و تمیز باشد، حجاب را زیبا می‌کند. این که رنگ روسری و مانتو و شلوار و حتی ساق دستت را یک جور خوبی ست کنی، حجاب را زیبا می‌کند. این که روسری یا مقنعه را به بهترین شکل ممکن سر کنی و از شلختگی توی پوشش دست برداری، همهٔ این‌ها حجاب را زیبا می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا این زیبایی چه ایرادی دارد؟ اگر به جای مُچاله کردن چادرت برای رو گرفتن، یک جور مرتب‌تر و شکیل‌تری رو بگیری، ایرادی دارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">این را علمای فن باید نظر بدهند، اما چیزی که به ذهن می‌رسد این است که جذابیت آن‌جا ایراد دارد که باعث مفسده شود، نه هر جذابیتی. آن جذابیتی که چشم‌های محرم و نامحرم را چهارتا می‌کند و هزارتا هوس و فکر ناجور توی سرشان می‌اندازد، اینجا اشکال دارد. و الا به هر جذابیتی نمی‌شود ایراد گرفت. زیبایی جذابیت می‌آورد. ولی هر زیبایی‌ای مفسده ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">آن‌هایی که فکر می‌کنند زیبایی در حجاب جا ندارد، واقعا فکر می‌کنند خواستهٔ اسلام این است که زن‌ها به زشت‌ترین و شلخته‌ترین شکل ممکن در جامعه ظاهر شوند؟ گمان نمی‌کنم کسی واقعا چنین تصوری از دستورات اسلام داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر ما در حجاب، حدود شرعی را رعایت کنیم و چهره‌مان را رنگ و لعاب نزنیم و از زیورآلات استفاده نکنیم و لباس‌های بدن‌نما نپوشیم؛ اما تر و تمیز و خوش‌سلیقه لباس بپوشیم، به نظرم از حد شرعی آن‌ورتر نرفته‌ایم، آدم‌های بیشتری را جذب حجاب کرده‌ایم و در عین حال، احساس خوبی را به مخاطب‌مان منتقل کرده‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">به نظر شما این جور زیبایی‌ها، کدامش از نظر اسلام، زیبایی ِ ممنوعه است؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">بعدنوشت:</span></p>
<p style="text-align: justify;">نگاهی که آقایان به پوشش خانم‌ها دارند عمدتاً محدود به پوشش زن‌ها در برخورد با مردان است و بس. در حالی که خانم‌ها تا وقتی بیرون از منزل هستند، هم با آقایان برخورد دارند و هم با خانم‌ها. یک وجه‌اش این است که خانم‌ها باید پوشش اسلامی داشته باشند در برابر مردها؛ یک وجه دیگرش این است که به فکر خانم‌هایی که قرار هست دائم همدیگر را توی لباس حجاب ببینند هم باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">آن بُعد زیبایی حجاب، اینجا معنا پیدا می‌کند و بعُد تأثیرگذاری‌اش و نشاط‌بخش بودنش مهم می‌شود. بالاخره ما خانم‌ها حق داریم با دیدن پوشش زیبای همدیگر، کمی احساس آرامش و نشاط بکنیم یا نه؟<br />
به نظر من که این حتی یک تکلیف است.</p>
<p>باز ارجاع می‌دهم به سفارش پیامبر در مورد خوش‌رو بودن سفرایشان.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px;"><a title="چارقد" href="http://4ghad.com/New/Article.php?SubjectID=51&amp;ID=2910" target="_blank">این مطلب در چارقد</a></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/beautiful-hijab/#comments">69 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86/" rel="tag">زن</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/beautiful-hijab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>69</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقاشی‌های سر کاری</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/painting/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/painting/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 May 2011 05:13:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[محمدحسین]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3963</guid>
		<description><![CDATA[مثل همهٔ بچه‌ها، عاشق نقاشی است. نقاشی‌های خودش هنوز خط‌خطی و ذهنی است. وایت‌برد را که جلویش می‌گذارم، ماژیک را می‌دهد دست خودم و می‌گوید: «یه محمدحسین بکش!» هر بار خودش را می‌کشم در حال انجام دادن یک کاری. نقاشی ِ اتفاقاتِ همان روز را بیشتر از بقیه دوست دارد؛ مثلاً محمدحسین را می‌کشم که<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/painting/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Painting.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4000" style="margin: 7px;" title="Painting" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Painting.jpg" alt="" width="300" height="195" /></a>مثل همهٔ بچه‌ها، عاشق نقاشی است. نقاشی‌های خودش هنوز خط‌خطی و ذهنی  است. وایت‌برد را که جلویش می‌گذارم، ماژیک را می‌دهد دست خودم و می‌گوید:  «یه محمدحسین بکش!»</p>
<p style="text-align: justify;">هر بار خودش را می‌کشم در حال انجام دادن یک کاری.  نقاشی ِ اتفاقاتِ همان روز را بیشتر از بقیه دوست دارد؛ مثلاً محمدحسین را  می‌کشم که شلنگ آب دستش است و دارد باغچه را آب می‌دهد. می‌گوید عمه‌کوثر  را هم بکش که دارد شیر آب را می‌بندد!</p>
<p style="text-align: justify;">آن روز که رفته بودیم لب  رودخانه و تیغ رفته بود توی پاش و به گریه افتاده بود، می‌گفت: «یه محمدحسین  بکش که تیغ رفته تو پاش». محمدحسین را کشیده‌ام که دارد گریه می‌کند و  مامان‌فاطمه کنارش نشسته. بعد که همه چیز به خیر و خوبی تمام می‌شود و تیغ  از پایش در می‌آید، می‌گوید: «حالا گریهٔ محمدحسین رو پاک کن!»</p>
<p style="text-align: justify;">نقاشی  کردنش که تمام می‌شود، یکی‌یکی هر چه را کشیده‌ایم پاک می‌کند و می‌گوید:  «رفتند سر کار»؛ محمدحسین رفت سر کار، بابامهدی رفت سر کار، عمه‌کوثر رفت  سر کار، ماشین ِ بابایی رفت سر کار، موز رفت سر کار، درخت رفت سر کار، متین رفت سر کار، مامان‌جون رفت سر کار، موتور عموهادی رفت سر کار، کفش رفت سر کار، خونه رفت سر کار،&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که آخرش همه‌مان می‌رویم سر کار!</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">۲۶ فروردین ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/painting/#comments">19 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86/" rel="tag">محمدحسین</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4%db%8c/" rel="tag">نقاشی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">کودکانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/painting/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چادرم؛ پر پروازم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/chador/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/chador/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 May 2011 13:19:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[چادر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3975</guid>
		<description><![CDATA[چادری‌ها چند نوع‌اند. چادری‌هایی که سنتی چادری‌اند، چادری‌هایی که زورکی چادری‌اند و چادری‌هایی که آن را به عنوان حجاب‌شان انتخاب کرده‌اند و فلسفهٔ پوشیدن چادر دست‌کم برای خودشان حل شده است. البته مرز بین این‌ها هم درست مشخص نیست. مثلا چادری‌هایی داریم که در فلسفهٔ حجاب و چادر حتی قلم می‌زنند و صاحب‌نظر محسوب می‌شوند،<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/chador/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_3976" class="wp-caption alignleft" style="width: 225px"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/hijab.jpg"><img class="size-medium wp-image-3976  " title="hijab" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/hijab-215x300.jpg" alt="" width="215" height="300" /></a><p class="wp-caption-text">طرح از: نگین ربانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">چادری‌ها چند نوع‌اند. چادری‌هایی که سنتی چادری‌اند، چادری‌هایی که زورکی چادری‌اند و چادری‌هایی که آن را به عنوان حجاب‌شان انتخاب کرده‌اند و فلسفهٔ پوشیدن چادر دست‌کم برای خودشان حل شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">البته مرز بین این‌ها هم درست مشخص نیست. مثلا چادری‌هایی داریم که در فلسفهٔ حجاب و چادر حتی قلم می‌زنند و صاحب‌نظر محسوب می‌شوند، اما از این که پر چادرشان را به باد بدهد هم ابایی ندارند. کار در مورد این‌ها سخت‌تر است. یعنی سخت است برای کسی که در این موضوع با سواد است بیایی منبری دوستانه بروی که آن مانتوی رنگ‌وارنگی که زیر این چادر تن‌ات کرده‌ای و به زور تا زانوهایت می‌رسد، وقتی بین دو لبهٔ سیاهی چادر قاب می‌شود، بدتر و بیشتر جلب توجه می‌کند تا وقتی که همین مانتوی رنگارنگ را بدون چادر بپوشی.</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از افاضاتم بگویم که خود نگارنده هم -که بنده باشم!- توی چادر پوشیدن همچین آدم علیه‌السلامی نیستم؛ اما حداقل افتخارم این است که سیر پوششم تقریبا خطی بوده. نه از آن دسته آدم‌های روبگیری بوده‌ام که غیر از چشم‌ها، دهانشان را هم می‌پوشانند، و نه از آن دست چادری‌هایی که دو نفر را باید برای جمع و جور کردن چادرشان استخدام کرد. که حتی آدم‌هایی از دستهٔ اول دیده‌ام که بعد از چند سال چادر را بالکل و در مقابل چشمان از تعجب گردشده‌مان کنار گذاشته‌اند. به نظر خودم، در تمام این سال‌ها یک حد وسطی را گرفته‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">من چادر را از وقتی که یادم می‌آید سرم می‌کردم. حتی پیش از دبستان&#8230; تا دوم راهنمایی، تنها جایی که چادر سر نمی‌کردم برای مدرسه بود، که مانتو خودش پوشش کاملی بود. اما از سال دوم راهنمایی، تصمیم گرفتم که توی راه رفت و برگشت مدرسه هم چادر سرم کنم. شیرینی این تصمیم را هنوز هم به خاطر دارم. بگذریم از روزهای اولی که هنوز عادت نکرده بودم و گه‌گاه چادر ِ تا زده را روی دست می‌انداختم و چند متری که از مدرسه بیرون می‌آمدم، وقتی هنوز گرم صحبت با بچه‌ها بودم، تازه یادم می‌افتاد بدون چادر از مدرسه بیرون زده‌ام!</p>
<p style="text-align: justify;">توی همهٔ این سال‌ها هم، همهٔ کارهایم را با همین چادر انجام داده‌ام. از درس و تحصیل و کار و فعالیت گرفته تا مسافرت و راهپیمایی و خرید و رانندگی. هیچ‌وقت هم احساس نکرده‌ام که این چادر چه چیز دست و پاگیری است. اگر می‌بینید بعضی از چادری‌ها بابت دست و پاگیر بودن چادرشان می‌نالند، حتم بدانید که یا درست نمی‌دانند چطور باید چادر سر کنند، یا نمی‌دانند کدام چادر مناسب کدام فعالیت است.</p>
<p style="text-align: justify;">البته اشتباه نشودها! این به این معنی نیست که مدعی هستم چادر سر کردن و با چادر فعالیت کردن، از فعالیت بدون چادر آسان‌تر است. نخیر. اما اگر بدانی چطور بپوشی، مانع کار و فعالیت و حرکت نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">البته خب&#8230; چرا! بخواهی خوب نگاه کنی، چادر یک جورهایی محدودیت می‌آورد. بله، محدودیت! محدودیتِ ارتکاب خیلی از معاصی و اشتباهات. لباس تن من و شما، ظاهر من و شما، حجابِ خانم‌ها و پوشش و محاسن ِ آقایان، خیلی وقت‌ها، توی خیلی از کارها، خودش به تنهایی و بی‌هیچ منع دیگری، مانع آلودگی است. من ِ چادری وقتی به چادرم نگاه می‌کنم، دیگر توی هر جمعی شرکت نمی‌کنم، دیگر هر طوری که بخواهم حرف نمی‌زنم، با آقایان هر جور عشقم می‌کشد رفتار نمی‌کنم. و این محدودیت، همان چیزی است که مصونیت می‌آورد. که باعث می‌شود قربانی نگاه‌های هوس‌آلود و تکه‌های زنندهٔ عده‌ای آدم یک‌لا قبا نشوم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر بگویم تعداد دفعاتی که از طرف همین آدم‌ها مورد توهین و تکه و متلک‌پراکنی قرار گرفته‌ام، کمتر از بیست بار در کل عمرم بوده است، حتما باور نمی‌کنید. اما سعی کنید باور کنید! این یک واقعیت است. این که خانم‌های محجب در حفاظی از امنیت و احترام قرار گرفته‌اند، یک واقعیت است.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/chador/#comments">50 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%86%d8%a7%d8%af%d8%b1/" rel="tag">چادر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/chador/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تکراری‌های دوست‌داشتنی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/cartoons/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/cartoons/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 May 2011 19:13:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جعبهٔ جادویی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه‌های دیروز]]></category>
		<category><![CDATA[کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3959</guid>
		<description><![CDATA[فکر هر کسی بوده، شاهکار بوده. این «بچه‌های دیروز» من را هم که پای تلویزیون بند نمی‌شوم، پابند می‌کند. هر برنامه‌ای که پخش می‌شود، «ئه» من هم بلند می‌شود و همین‌طور که به یاد گذشته‌ها قند توی دلم آب می‌شود، دلم می‌سوزد به حال بچه‌های امروز که از دیدن این همه برنامه‌های خوشگل و ملموس‌تر<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/cartoons/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Hadi-o-Hoda.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3960" style="margin: 7px;" title="Hadi-o-Hoda" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/Hadi-o-Hoda.jpg" alt="" width="300" height="195" /></a>فکر هر کسی بوده، شاهکار بوده. این «بچه‌های دیروز» من را هم که پای تلویزیون بند نمی‌شوم، پابند می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">هر برنامه‌ای که پخش می‌شود، «ئه» من هم بلند می‌شود و همین‌طور که به یاد گذشته‌ها قند توی دلم آب می‌شود، دلم می‌سوزد به حال بچه‌های امروز که از دیدن این همه برنامه‌های خوشگل و ملموس‌تر و واقعی‌تر محروم شده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">از حالا باید فکر سرگرمی بچه‌هایم باشم. این کارتون‌ها را از کجا می‌شود خرید؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/cartoons/#comments">15 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%da%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2/" rel="tag">بچه‌های دیروز</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">کودکانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/cartoons/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انجمن حمایت از «کاکتوس»</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 May 2011 04:50:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[فمینیسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3951</guid>
		<description><![CDATA[توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش: این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">توی آرشیو نوشته‌هایم روی سیستم، چند تا پست وبلاگی منتشر نشده پیدا کرده‌ام که مال سه چهار سال پیش است. با کمی ویرایش می‌گذارم‌شان روی وبلاگ. این اولی‌اش:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/feminism.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3952" style="margin: 7px;" title="feminism" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/feminism.jpg" alt="" width="250" height="312" /></a>این همه زن نشسته‌اند دور هم و تصمیم گرفته‌اند که از زنان حمایت کنند. که چی؟ که زن‌ها چرا پُست و مقام‌شان در ادارات پایین‌تر است و حقوق‌شان از مردان کم‌تر؟!<br />
برای کسانی کمیتهٔ حمایتی تشکیل می‌دهند که ضعیف باشند و محتاج توجه جامعه؛ تا از این راه، حمایتی جلب کنند و کمکی. تشکیل کمیته‌های حمایت از زنان، توهین‌آمیزترین کاری است که یک زن می‌تواند در حق هم‌جنسانش انجام دهد. اصلا خود ما هستیم که با همین کمیته‌ها اعلام می‌کنیم ما ضعیفیم و محتاج توجه.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌گویند زن‌ها باید از حقوق برابر با <strong>مرد</strong>ها برخوردار شوند؛ همهٔ فرصت‌های زندگی زن باید مساوی با <strong>مرد</strong>ها باشد؛ باید بتواند مثل <strong>مرد</strong>ها کار کند؛ باید در کنار <strong>مرد</strong>ها اجازهٔ شرکت در همه نوع فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشد؛ به اندازهٔ <strong>مرد </strong>آزادی داشته باشد و&#8230; . معیار همهٔ خوبی‌های‌شان شده است <strong>مرد</strong>! مردها هر کاری انجام می‌دهند خوب است و زن‌ها چون آن کارها را انجام نمی‌دهند احساس ضعف می‌کنند. از زن‌ها موجودات عقب‌ماندهٔ قابل ترحم ساخته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">شده تا به حال کسی انجمن حمایت از «کاکتوس» راه بیندازد در مقابل «گل رز» که چرا کاکتوس خار دارد و گل رز گل‌برگ‌های لطیف؟ یا چرا گل‌رز این همه گل می‌دهد و کاکتوس این‌قدرها گل نمی‌دهد؟! یا برعکسش: شده انجمنی در دفاع از «حق گل‌رز» تشکیل شود و شاکی باشد از این که چرا کاکتوس می‌تواند در یک بیابان بی‌آب دوام بیاورد و گل رز نه!<br />
نشده. اصلا خنده‌دار است اگر کسی چنین ادعایی بکند. چرا؟! خب معلوم است؛ چون همه می‌دانند که اصل و طبیعت این دو با هم متفاوت است. هر دو گیاه‌اند، درست؛ اما هر کدام ساختار خاص خودش را دارد.<br />
حالا چرا تفاوت بین زن و مرد که از اصل و طبیعت‌شان نشئت گرفته‌ است، این‌چنین غیرقابل فهم و قبول شده است؛ الله اعلم!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/#comments">11 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86/" rel="tag">زن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85/" rel="tag">فمینیسم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/feminism/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مدیر یا آچار فرانسه؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/manager/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/manager/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 May 2011 17:27:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کار فرهنگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3665</guid>
		<description><![CDATA[می‌گویند یک مدیر خوب، مدیری است که در طول روز، بیشتر از هفت تا کار برای انجام دادن، نداشته باشد. حالا این عدد را یک سمبل فرض کنید&#8230; منظورْ اینکه تعداد کارهایش زیاد نباشد. اما ما هنوز عادت نکرده‌ایم کسی را که پشت میزی، یا کنج اتاقی نشسته و کارها را فقط نظارت و مدیریت<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/manager/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/kosaraneh-automatic.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-3667" style="margin: 7px;" title="kosaraneh-automatic" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/kosaraneh-automatic.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a>می‌گویند یک مدیر خوب، مدیری است که در طول روز، بیشتر از هفت تا کار برای انجام دادن، نداشته باشد. حالا این عدد را یک سمبل فرض کنید&#8230; منظورْ اینکه تعداد کارهایش زیاد نباشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اما ما هنوز عادت نکرده‌ایم کسی را که پشت میزی، یا کنج اتاقی نشسته و کارها را فقط نظارت و مدیریت می‌کند، مدیر بدانیم. به نظر ما چنین شخصی یک آدم منفعت‌طلب خودخواه است که کارها را ریخته سر بقیه و خودش دارد حالش را می‌برد. یعنی اصولاً ما یک جا نشستن و نظارت کردن و هماهنگی را «کار» نمی‌دانیم و تا کسی فعالیت جسمی نداشته باشد و همهٔ توانش را جلوی چشم بقیه، با دوندگی‌ها و به خاطر «با یک دست صد تا هندوانه برداشتن»‌اش از دست ندهد، از نظر ما «کاری نکرده است».</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/manager/#comments">5 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c/" rel="tag">کار فرهنگی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/manager/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعدنوشت همایش&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/03/noorfest/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/03/noorfest/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 May 2011 08:12:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رایانه و اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3650</guid>
		<description><![CDATA[همایش «عفاف، معنویت و امنیت اخلاقی»، در قالب یک اردوی سه روزه برای وبلاگ‌نویسان برگزار شد و به خیر و خوشی، با همهٔ سختی‌ها و سنگینی کارهایش، تمام شد. جای همهٔ آن‌ها که نبودند، خالی. تجربهٔ همکاری با سامی‌دخت عزیز، و همکاری مجدد با آقایان بهرامی و احسان‌بخش، ثمرهٔ ارزشمند این همایش بود. مولتی‌پلیر بودن<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/noorfest/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://weblognews.ir/wp-content/uploads/2011/05/290290-29.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="برنامهٔ نقد فیلم در همایش" src="http://weblognews.ir/wp-content/uploads/2011/05/290290-29.jpg" alt="" width="320" height="211" /></a>همایش «<a title="سایت جشنواره حجاب و عفاف نور" href="http://noorfest.ir/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=34:%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%83%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%81%D8%A7%D9%81%D8%8C%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%AA%D8%8C%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%8A%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%8A-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%83%D8%A7%D8%B1-%D9%83%D8%B1%D8%AF&amp;catid=1:media&amp;Itemid=3" target="_blank">عفاف، معنویت و امنیت اخلاقی</a>»، در قالب یک اردوی سه روزه برای وبلاگ‌نویسان برگزار شد و به خیر و خوشی، با همهٔ سختی‌ها و سنگینی کارهایش، تمام شد. جای همهٔ آن‌ها که نبودند، خالی.</p>
<p style="text-align: justify;">تجربهٔ همکاری با <a href="http://samidokht.persianblog.ir/" target="_blank">سامی‌دخت عزیز</a>، و همکاری مجدد با آقایان <a title="رند" href="http://rend.ir/" target="_blank">بهرامی</a> و <a title="کشکول" href="http://kashkool.persianblog.ir/" target="_blank">احسان‌بخش</a>، ثمرهٔ ارزشمند این همایش بود. مولتی‌پلیر بودن این دوستان و حفظ روحیه و خوش‌خلقی آن‌ها در زیر حجم عظیم کارها، مثال‌زدنی است. استعدادهایی‌اند که کمتر شناخته شده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">تجدید دیدار با دوستان قدیمی و ملاقات با <a title="مشق عشق" href="http://www.bartarokeaseman.blogfa.com/" target="_blank">آسمان آبی</a> که از دوستان دوران دبیرستان بود، اتفاق قشنگِ دیگر این همایش بودند. همین‌طور دیدار مجدد طلعت، هم‌کلاس دوران دو سالهٔ دانشجویی‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">سه‌شنبه شب، در حال پذیرش دوستانی از قم و اصفهان و هدایت آن‌ها به سمت خوابگاه بودیم که طلعت زنگ زد. سلام و احوال‌پرسی و بعد سؤال از اینکه «کجایی؟». گفتم: «تهران هستم، امروز صبح برای&#8230;» حرفم را قطع کرد و گفت: «برای همان جشنواره آمدی؟» منظورش همایش بود. کمی تعجب کردم و گفتم: «آره».</p>
<p style="text-align: justify;">پُقی زد زیر خنده و گفت: «خبر این همایش که به‌مان رسید، با شوهرم شرط بستیم. او می‌گفت دوستت، کوثر، هم در این همایش هست و من می‌گفتم او از شیراز بلند نمی‌شود بیاید این همایش». حالا شوهرش شرط را برده بود و قاه قاه می‌خندید.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/03/noorfest/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/03/noorfest/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خط‌خطی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/02/clean/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/02/clean/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 May 2011 04:01:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3639</guid>
		<description><![CDATA[باید گزارش دقیقی تنظیم کنم. فکرم مغشوش است. نمی‌توانم تمرکز کنم. هی چیزی به‌ام می‌گوید نباید اجازه می‌دادی این‌قدر در حق‌ات بی‌انصافی شود. دور خودم می‌چرخم. صفحهٔ گزارشات را باز می‌کنم و می‌بندم و دستم به کار نمی‌رود. دست از کی‌بور می‌کشم. دوری توی اتاق می‌زنم. محمدحسین به بهانهٔ نقاشی کردن، تمام وایت‌برد و حاشیه‌های<a href="http://kosaraneh.com/1390/02/clean/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">باید گزارش دقیقی تنظیم کنم. فکرم مغشوش است. نمی‌توانم تمرکز کنم. هی چیزی به‌ام می‌گوید نباید اجازه می‌دادی این‌قدر در حق‌ات بی‌انصافی شود. دور خودم می‌چرخم. صفحهٔ گزارشات را باز می‌کنم و می‌بندم و دستم به کار نمی‌رود. دست از کی‌بور می‌کشم. دوری توی اتاق می‌زنم. محمدحسین به بهانهٔ نقاشی کردن، تمام وایت‌برد و حاشیه‌های آلومینیومی‌اش را با ماژیک، خط خطی کرده است. تخته پاک‌کن را برمی‌دارم. حرصم را با دقت سر تخته و حاشیه‌هایش خالی می‌کنم. وایت‌برد سیاه را، دوباره سفید می‌کنم. هوا را به درون می‌کشم. احساس سبکی می‌کنم. تخته یک‌دست سفید شده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">سوم اردیبهشت ماه ۹۰</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/02/clean/#comments">12 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a2%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b4/" rel="tag">آرامش</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/02/clean/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قرار بود زودتر بیایم&#8230;</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1390/02/restart/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1390/02/restart/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 May 2011 20:40:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=3118</guid>
		<description><![CDATA[خب دیگر! دوران عزلت‌نشینی ِ چند ماهه‌ام سر آمد و باز برگشتم به خانهٔ اینترنتی‌ام. سلام! برگشتم و هر چه هم این‌ور و آن‌ور داشته‌ام توی نِت، همه را با خودم آورده‌ام همین‌جا. از کوتاه‌نوشته‌هایم در سُک‌سُک گرفته تا فتوبلاگی که چند بار از دست فیلترینگ جایش را عوض کرده‌ام. حالا همهٔ این‌ها را می‌توانید<a href="http://kosaraneh.com/1390/02/restart/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/negareh-006.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-3347" title="negareh-006" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2011/05/negareh-006-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a>خب دیگر!<br />
دوران عزلت‌نشینی ِ چند ماهه‌ام سر آمد و باز برگشتم به خانهٔ اینترنتی‌ام.<br />
سلام!</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتم و هر چه هم این‌ور و آن‌ور داشته‌ام توی نِت، همه را با خودم آورده‌ام همین‌جا. از کوتاه‌نوشته‌هایم در <a title="سُک‌سُک" href="http://kosaraneh.blogfa.com/" target="_blank">سُک‌سُک</a> گرفته تا فتوبلاگی که چند بار از دست فیلترینگ جایش را عوض کرده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا همهٔ این‌ها را می‌توانید توی همین صفحهٔ کوثرانه ببینید:<br />
- نوشته‌های بلند وبلاگی‌ام،<br />
- کوتاه‌نوشته‌هایم که اسمش را گذاشته‌ام «<a title="کوتاه‌نوشته" href="http://kosaraneh.com/category/dastine" target="_blank">دستینه</a>» (یعنی دست‌خط و دست‌نوشت)،<br />
- فتوبلاگم با اسمِ «<a title="فتوبلاگ" href="http://kosaraneh.com/category/picture" target="_blank">نگاره</a>»،<br />
- و یک قسمت دیگر که محصول جدیدم است و اسمش را گذاشته‌ام «<a title="گنجینه" href="http://kosaraneh.com/category/ganjine" target="_blank">گنجینه</a>».</p>
<p style="text-align: justify;">قرار است توی گنجینه، بخش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خوانم را بگذارم. یعنی لذت مطالعه‌ام را با همه‌تان به اشتراک بگذارم.</p>
<p style="text-align: justify;">همهٔ نوشته‌های سُک‌سُک را بعد از درون‌ریزی از بلاگفا به وردپرس، تگ زده‌ام. همه‌شان <a title="سُک‌سُک" href="http://kosaraneh.com/tag/%D8%B3%D9%8F%DA%A9%E2%80%8C%D8%B3%D9%8F%DA%A9/" target="_blank">اینجا</a>ست.</p>
<p style="text-align: justify;">لینک وبلاگ انگلیسی‌ام را هم -که یکی دو سالی می‌شود راهش انداخته‌ام- گذاشته‌ام آن بالا. برای دست‌گرمی است.</p>
<p style="text-align: justify;">برای هر کدام از این‌ها هم یک فید جدا گذاشته‌ام که اگر دوست نداشتید همهٔ مطالب وبلاگ را بخوانید، مختار باشید که بخش مورد علاقه‌تان را پی‌گیری کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که وبلاگ، همه جور امکانات دارد؛ فعلا نویسنده هم دارد؛ می‌ماند خواننده‌هایش که این یکی، دیگر دست شما را می‌بوسد.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1390/02/restart/#comments">39 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">وبلاگ‌نویسی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1390/02/restart/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان اشک</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 08:07:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تراوشات ذهن من]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اشک]]></category>
		<category><![CDATA[زبان اشک]]></category>
		<category><![CDATA[شادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1707</guid>
		<description><![CDATA[گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOzC2IpwHqI/AAAAAAAAAsQ/-p_FiQeFX4k/kosaraneh-tears.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="Tears" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOzC2IpwHqI/AAAAAAAAAsQ/-p_FiQeFX4k/kosaraneh-tears.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>گریه مال وقتی است که آدم احساس عجز کند. وقتی برسد به جایی که دیگر کاری از دستش برنیاد. دیگر نتواند عکس‌العملی نشان دهد. نتواند چیزی بگوید یا چیزی را تغییر بدهد. عاجز بشود از انجام هر کاری. هر کاری جز گریه کردن. آن‌وقت است که می‌نشیند یک گوشه، و آرام یا پر التهاب اشک می‌ریزد.</p>
<p style="text-align: justify;">گریهٔ ناشی از درد و ناراحتی شاید شایع‌تر از هر گریه‌ای باشد. گریه‌ای است که مردها هم گاهی به خودشان حق می‌دهند اظهارش کنند. وقتی اتفاق بدی می‌افتد، حادثه‌ای برای عزیزی، از دست دادن کسی یا چیزی، احساس درد جسمی و &#8230; از فرط ناراحتی و عجزْ از انجام کاری و رفع آن حادثه یا به دست آوردن مجدد آن کس یا چیز؛ می‌زنیم زیر گریه. گریه‌ای دردناک و ضجه‌مانند.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی حرف زور می‌شنویم، ظلم می‌بینیم و نمی‌توانیم مقابله کنیم، قدرتش را نداریم؛ وقتی از دفاع کردن عاجز می‌شویم، زانو می‌زنیم و دست به صورت می‌گیریم و گریه سر می‌دهیم. گریه می‌کنیم و دعا و نفرین.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی حرف ناحق می‌شنویم، قضاوت بیجا، نیش و کنایه و حرفی که برایمان سنگین است، شخصیت‌مان خدشه می‌بیند، مثل وقتی که حرف زور شنیده‌ایم و ظلم دیده‌ایم و قدرت پاسخگویی یا دفاع نداریم، یا سنگینی حرف را برنمی‌تابیم؛ اشک می‌ریزیم. گریه می‌کنیم و در خفا، یا او را به عدل خدا واگذار می‌کنیم، یا برایش خط و نشان می‌کشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی از شدت دلتنگی، گریه می‌کنیم. دلتنگ کسی می‌شویم و وقتی به‌اش دسترسی نداریم، احساس عجز می‌کنیم. نه برای رفع دلتنگی چاره‌ای داریم، نه راهی برای دیدن یا شنیدن صدایش. این جور وقت‌ها، معمولا نمی‌زنیم زیر گریه؛ آرام شروع می‌کنیم به بی‌صدا اشک ریختن.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی وقت‌ها از ترس آیندهٔ نامعلومی که نیامده است اشک می‌ریزیم. از ترس اتفاقاتی که نه می‌توانیم پیش‌بینی‌شان کنیم، نه هدایت.</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی گریه‌ها ولی، قشنگ‌اند. گریه‌های دردناک نیستند. گریه‌های شکر و شادی‌اند. گریه‌هایی که مال شدت علاقه‌اند. مال وقت‌هایی که قدرت هضم مهربانی و خوبی را نداری. قدرت جبران نداری. توان تشکر هم. مثل خیلی وقت‌هایی که زبان‌مان در برابر نعمتی از خدا، یا شفاعت اهل‌بیت بند می‌آید. مثل وقت مهربانی‌های بی‌حد و حصر مادر&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یا مثل تمام وقت‌هایی که غرق می‌شوم در دریای مهربانی‌ات. مثل دیشب&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/#comments">27 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b4%da%a9/" rel="tag">اشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b4%da%a9/" rel="tag">زبان اشک</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b4%d8%a7%d8%af%db%8c/" rel="tag">شادی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/09/tear-language/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمک‌کُشی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/09/kind-killing/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/09/kind-killing/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Nov 2010 13:38:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستی خاله خرسه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی کوفتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1703</guid>
		<description><![CDATA[کمک کردن آدم‌ها به هم توی مشکلاتشان خیلی خوب است. توی حل مشکلاتشان منظورم است. خیلی خوب است که آدم‌ها دست همدیگر را می‌گیرند و از چاله و چاه بیرون می‌کشند، یا اصلا دست هم را می‌گیرند که توی چاله و چاه نیفتند. خیلی قشنگ است که آدم‌ها برای هم دلسوزی می‌کنند و خیرخواه هم<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/kind-killing/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh6.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOpxfGbryTI/AAAAAAAAAr4/pvFFpSV_LXU/kosaraneh-killed.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="killed" src="http://lh6.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOpxfGbryTI/AAAAAAAAAr4/pvFFpSV_LXU/kosaraneh-killed.jpg" alt="" width="150" height="300" /></a>کمک کردن آدم‌ها به هم توی مشکلاتشان خیلی خوب است. توی حل مشکلاتشان منظورم است. خیلی خوب است که آدم‌ها دست همدیگر را می‌گیرند و از چاله و چاه بیرون می‌کشند، یا اصلا دست هم را می‌گیرند که توی چاله و چاه نیفتند. خیلی قشنگ است که آدم‌ها برای هم دلسوزی می‌کنند و خیرخواه هم هستند و از تصور به چاه افتادن دیگری، شب‌ها خوابشان نمی‌برد. این که می‌گویم آدم‌ها، منظورم همان آدم‌هایی هست که همدیگر را می‌شناسند و دوست دارند. وگرنه اگر قرار بود آدم‌ها تا این حد برای بقیهٔ آدم‌ها خیرخواه و نگران باشند، الان نه اصولا کسی با واژهٔ «خواب» آشنا بود و نه با «تنهایی» و «غربت».</p>
<p style="text-align: justify;">همین آدم‌هایی که جان‌شان برای هم در می‌رود و همدیگر را حسابی می‌خواهند و از به چاله افتادن ِ هم، وحشت دارند و همیشه نگران هم‌اند؛ یک وقت‌هایی دست «خاله خرسه» را در دوستی از پشت می‌بندند و از فرط محبت و ترس سقوط محبوب‌شان، آن‌قدر دست او را به این طرف و آن طرف می‌کشند و آن‌قدر سنگ‌های کوچک و بزرگ جلوی پایش می‌اندازند که محبوب بیچاره را به جای «چاله» یا حتی گیرم که «چاه»، به قعر باتلاقی روانه می‌کنند که اگر خودشان هم باهاش غرق نشوند، او را برای همیشه از انتخاب بین راه و چاه و چاله، و خودشان را از دستِ او خلاص می‌کنند.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/09/kind-killing/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%b3%d9%87/" rel="tag">دوستی خاله خرسه</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%da%a9%d9%88%d9%81%d8%aa%db%8c/" rel="tag">زندگی کوفتی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/09/kind-killing/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلدار</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/08/lover/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/08/lover/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 16:25:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دل]]></category>
		<category><![CDATA[دلدار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1693</guid>
		<description><![CDATA[از یک جایی به بعد، آدم کم می‌آورد. تا یک جایی محبت در قالب کلمه‌ها می‌گنجد. از یک حدی که بیشتر شد، کلمه‌ها تمام می‌شوند. محبت از ظرف کلمه‌ها سرریز می‌شود و واژه‌ها الکن. دل بی‌تابی می‌کند و تو ناچار، به تکرار همین واژه‌های کهنه رو می‌آوری. از بی‌عرضگی لغات، حرص می‌خوری. حرصت را می‌ریزی<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/lover/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh3.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOlEKgF7bUI/AAAAAAAAAro/QiDKCmDd2t4/kosaraneh-love.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="Love" src="http://lh3.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TOlEKgF7bUI/AAAAAAAAAro/QiDKCmDd2t4/kosaraneh-love.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>از یک جایی به بعد، آدم کم می‌آورد.<br />
تا یک جایی محبت در قالب کلمه‌ها می‌گنجد.<br />
از یک حدی که بیشتر شد، کلمه‌ها تمام می‌شوند.<br />
محبت از ظرف کلمه‌ها سرریز می‌شود و واژه‌ها الکن.<br />
دل بی‌تابی می‌کند<br />
و تو<br />
ناچار، به تکرار همین واژه‌های کهنه رو می‌آوری.<br />
از بی‌عرضگی لغات، حرص می‌خوری.<br />
حرصت را می‌ریزی توی تک‌تک حروف همان واژه‌های تکراری<br />
و<br />
دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آن‌قدر محکم ادا می‌کنی تا کمی قلبت آرام بگیرد&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/lover/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%84/" rel="tag">دل</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%84%d8%af%d8%a7%d8%b1/" rel="tag">دلدار</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/08/lover/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا منسجم نیستیم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/08/doctrinal-pluralism/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/08/doctrinal-pluralism/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 12:41:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[انسجام]]></category>
		<category><![CDATA[تکثرگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[پلورالیسم اعتقادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1649</guid>
		<description><![CDATA[بگذارید این بار کمی بلندبلند فکر کنم تا شما هم کمکم کنید. چرا مذهبی‌های جامعه، هنوز نتوانسته‌اند تبدیل به یک گروه منسجم و مقتدر شوند؟ این طور که معلوم است، انتظاری که مذهبی‌ها از یکدیگر به عنوان افراد مقید دارند، وقتی آن طور که مورد نظر است برآورده نشود، مانع از این می‌شود که تبدیل<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/doctrinal-pluralism/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TMEVzQomS0I/AAAAAAAAAqI/WTzQMugT3uU/kosaraneh-attention.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="attention" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TMEVzQomS0I/AAAAAAAAAqI/WTzQMugT3uU/kosaraneh-attention.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>بگذارید این بار کمی بلندبلند فکر کنم تا شما هم کمکم کنید.<br />
چرا مذهبی‌های جامعه، هنوز نتوانسته‌اند تبدیل به <strong>یک</strong> گروه منسجم و مقتدر شوند؟</p>
<p style="text-align: justify;">این طور که معلوم است، انتظاری که مذهبی‌ها از یکدیگر به عنوان افراد مقید دارند، وقتی آن طور که مورد نظر است برآورده نشود، مانع از این می‌شود که تبدیل به یک گروه منسجم و متحد و یک‌پارچه در مقابل گروهی از جامعه که کمتر مقیدند بشوند.</p>
<p style="text-align: justify;">فصل مشترکی که مذهبی‌ها را دور هم جمع می‌کند، اعتقادات است. اعتقادات، بر خلاف مؤلفه‌های دیگری که ممکن است باعث شکل‌گیری یک گروه شود، تقریبا صفر و یکی است. شما یا نماز می‌خوانید، یا نمی‌خوانید. یا روزه می‌گیرید یا نمی‌گیرید. یا تقوای چشم دارید یا ندارید. یا دغدغهٔ کسب حلال دارید یا ندارید. یا راستگوئید یا نیستید.</p>
<p style="text-align: justify;">یک عده که قرار است بر محور عقاید دور هم جمع بشوند، فصل مشترک‌شان صرفا اعتقاد به خدا نیست که با اغماض بتوانند گعدهٔ بزرگی را بسازند.</p>
<p style="text-align: justify;">توی همین فضای مجازی، حدودا یک ماه پیش، شاهد بودیم که یک بخشی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی، به گروهی از دوستان مذهبی و فعال سیاسی دیگر، انتقادات جدی‌ای وارد کردند و از آن‌ها نه به خاطر اختلاف دیدگاه سیاسی، به خاطر عدم رعایت عفت کلام (آن‌چنان که شایسته است)، رسما اعلام جدایی کردند و تذکرات دلسوزانه و جدی دادند.</p>
<p style="text-align: justify;">من این مرزبندی دقیق را، بین مذهبی‌ها بیشتر دیده‌ام تا کسانی که کمتر دغدغه‌های اعتقادی دارند. جواب این سؤال که چرا ما مذهبی‌ها یک ید واحد نمی‌شویم را &#8211; بهتر است بگویم یکی از جواب‌هایش را- در همین دیده‌ام که تکثرگرایی اعتقادی را برنمی‌تابیم. وارد کار با گروهی که به نظرمان یک جای کارشان به لحاظ اعتقادی یا اخلاقی می‌لنگد، نمی‌شویم. نگاهی <strong>تقریبا </strong>صفر و یکی داریم. اسمش را هم گذاشته‌ام بر نتافتن پلورالیسم اعتقادی.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی اعتقادات محور روابط باشد، نمی‌شود به این راحتی‌ها چشم به روی زیر پا گذاشتن بخشی از آن عقاید بست. گاهی می بینیم سخت می‌شود کسی را از جرگهٔ دوستان مذهبی دانست که رسما تارک‌الصلوة است.</p>
<p style="text-align: justify;">این البته شرح حال ِ موجود است. دربارهٔٔ اینکه این حساسیت‌ها و این برنتافتن‌ها، درست است یا نادرست، سکوت کرده‌ام. اما چارهٔ کار این عدم اتحاد چیست؟ دست برداشتن از نگاه صفر و یکی؟</p>
<p style="text-align: justify;">اگر از این حساسیت‌ها کم کنیم و سخت‌گیری را در اعتقادات کاهش بدهیم و پذیرش بیشتری نسبت به نواقص عقیدتی داشته باشیم، مشکل انسجام حل می‌شود یا این کار باعث کم‌رنگ شدن خط قرمزهای دینی شده، و از اهمیت مقدسات و تقیدات کم می‌کند؟</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/doctrinal-pluralism/#comments">56 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d9%85/" rel="tag">انسجام</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%da%a9%d8%ab%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/" rel="tag">تکثرگرایی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%be%d9%84%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d9%82%d8%a7%d8%af%db%8c/" rel="tag">پلورالیسم اعتقادی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/08/doctrinal-pluralism/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>56</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لذت اولین‌ها</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Oct 2010 12:56:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اولین‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سید متین]]></category>
		<category><![CDATA[محمدحسین]]></category>
		<category><![CDATA[کودکانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1678</guid>
		<description><![CDATA[خاله‌اش را می‌شناسد. البته الان که هفت ماهه شده، دیگر خیلی‌ها را خوب می‌شناسد. اما خاله‌اش را یک جور دیگر می‌شناسد. وقتی می‌آید، از بالای پله‌ها صدایش می‌کنم: «متین» و بعد «سلام خاله»‌ای و احوالپرسی کودکانهٔ مختصری و او لبخندی می‌زند و بعد غنچه‌ٔ دهانش کم‌کم باز می‌شود و صدای ذوق‌زدگی ِ کودکانه‌اش، دل همه<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2010/10/kosaraneh-matin.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-4424" style="margin: 7px;" title="kosaraneh-matin" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2010/10/kosaraneh-matin.jpg" alt="سیدمتین" width="300" height="200" /></a>خاله‌اش را می‌شناسد. البته الان که هفت ماهه شده، دیگر خیلی‌ها را خوب می‌شناسد. اما خاله‌اش را یک جور دیگر می‌شناسد. وقتی می‌آید، از بالای پله‌ها صدایش می‌کنم: «متین» و بعد «سلام خاله»‌ای و احوالپرسی کودکانهٔ مختصری و او لبخندی می‌زند و بعد غنچه‌ٔ دهانش کم‌کم باز می‌شود و صدای ذوق‌زدگی ِ کودکانه‌اش، دل همه را آب می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از لذت‌های وحشتناک دوست‌داشتنیِ همراه بودن با نوزاد، در «اولین»‌هایی است که تو به‌شان یاد می‌دهی. مثل اولین بار که پسردائی‌اش، محمدحسین، «سلام» را بعد از من تکرار کرد. یا وقتی که اولین بار، دور کعبه طوافش دادم؛ توی حجر اسماعیل، هر دو به نماز ایستادیم و او کودکانه رو به کعبه سجده می‌کرد و یحتمل حسابی ذوق ِ خدا را برانگیخته بود. اولین بار در آغوش من، خانهٔ خدا را لمس کرد، رکن یمانی را هم. و اولین بار، همانجا بود، توی همان طواف که دعای «ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنه&#8230;» را آموخت.</p>
<p style="text-align: justify;">اولین بار که متین سعی کرد حرف میم ِ اول ِ «مامان» را ادا کند، چند روزی بود که به پشت می‌خواباندمش و با خنده و بازی، سه کلمهٔ «مامان»، «بابا» و «متین» را برایش تکرار می‌کردم. گاهی آهسته، گاهی بلند، گاهی بخش‌بخش، گاهی سریع&#8230; و او با چشم‌های مهربانش، خیره می‌شد به لب‌هایم. چشم‌های متین، عجیب مهربان‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور که خندهٔ شیرین ِ وقتِ بازی، روی لبش بود، به باز و بسته شدن لب‌هایم خیره می‌شد و گه‌گاه صورتم را که نزدیک صورتش می‌گرفتم، با انگشت‌هایش، باز و بسته شدن دهانم را لمس می‌کرد و همین که به اسم خودش می‌رسیدم، از همان ذوق‌های دل‌آب‌کن می‌کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">تا بالاخره یک بار، بعد از تکرار‌های من، لب‌هایش را به هم نزدیک کرد تا چیزی شبیه «م» را تلفظ کند؛ و من حالا هر چه دربارهٔ لذت دیدن آن لحظه و شنیدن آن صدا برایتان بگویم، باور کنید که آب در هاون کوبیدن است.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/#comments">9 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/" rel="tag">اولین‌ها</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%aa%db%8c%d9%86/" rel="tag">سید متین</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86/" rel="tag">محمدحسین</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/" rel="tag">کودکانه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/08/firsts/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گنجهٔ روح‌افزا</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/07/refreshing-closet/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/07/refreshing-closet/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Oct 2010 11:57:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1657</guid>
		<description><![CDATA[مدرسه که می‌رفتم، درس خواندنم یک جورهایی برای خودش حساب و کتاب داشت. گاهی که چیزهایی را برای بهبود یادگیری می‌شنیدم، ساده‌ترهایش را انتخاب می‌کردم و عملی‌شان می‌کردم. مثلا بعد از آن روز که آقای حلّت ِ مجلهٔ موفقیت، توی مدرسه‌مان سخنرانی کرد، روی یک برگهٔ آچهار، با ترکیب همیشگی ِ چند رنگ از مدادرنگی‌هایم،<a href="http://kosaraneh.com/1389/07/refreshing-closet/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh4.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TMGXfisMkuI/AAAAAAAAAqQ/GJErNb7KIoo/kosaraneh-nectarine.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="شلیل" src="http://lh4.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TMGXfisMkuI/AAAAAAAAAqQ/GJErNb7KIoo/kosaraneh-nectarine.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>مدرسه که می‌رفتم، درس خواندنم یک جورهایی برای خودش حساب و کتاب داشت. گاهی که چیزهایی را برای بهبود یادگیری می‌شنیدم، ساده‌ترهایش را انتخاب می‌کردم و عملی‌شان می‌کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلا بعد از آن روز که آقای حلّت ِ مجلهٔ موفقیت، توی مدرسه‌مان سخنرانی کرد، روی یک برگهٔ آچهار، با ترکیب همیشگی ِ چند رنگ از مدادرنگی‌هایم، برداشتم نوشتم: Do it now! و چسباندمش گوشهٔ اتاقم؛ درست روبروی در ورودی که همیشه جلوی چشمم باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">از آن دانش‌آموزانی نبودم که زیاد درس می‌خوانند، اما همان کم را خوب می‌خواندم. و بنا بر اصول علمی و روانشناسی و همین قرتی‌بازی‌ها، بعد از هر ۴۵ دقیقه، یک ربع استراحت می‌کردم و باز برمی‌گشتم به اتاق.</p>
<p style="text-align: justify;">این یک ربع زمان ِ استراحت، اغلب به دور زدن توی آشپزخانه و کنکاش ِ یخچال می‌گذشت و گاهی که ناامید از کنکاش برمی‌گشتم به گپ و گفتی یا نیمچه‌تلویزیونی ختم می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">این مدل استراحت ِ بین درس، کم‌کم برایم عادت شد و رفت توی خونم و رسید به جایی که هم‌الان بعد از چند دقیقه مطالعه، یا کار کردن، باز به همان رسم قدیمی، چرخی می‌زنم توی آشپزخانه و کابینت مخصوص تنقلات و یخچال عزیزی که انشالله همیشه همین‌طور پر رونق و پر بار باشد!</p>
<p style="text-align: justify;">تنها تفاوتی که با قبل کرده‌ام این است که به طرز عجیب و شبهه‌برانگیزی، مدت کار و مطالعه‌ام از ۴۵ دقیقه تقلیل پیدا کرده است به چیزی حدود ده بیست دقیقه. و همین مطلب، اخیرا تبدیل شده است به معضل بزرگی که خودش را بیشتر از همه در فقدان تنوع تنقلات و خوردنی‌ها نشان می‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">حق بدهید که نمی‌شود هر بار که از اتاق بیرون می‌زنم، بروم سراغ لیموشیرین و انار و شربت و چیپس و کرانچی و بادام و پسته و نارنگی و انگور و شیر و چای و پس ماندهٔ غذای ظهر و شب و این‌ها، که توی نوبت‌های قبلی ِ همان روز، اقلا یک‌بار به حساب‌شان رسیده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">تحقیقات اخیرم نشان داده است که این معضل، علت اصلی ِ بخشی از گردش‌ها و کنکاش‌های ناامید کننده‌ام در زمان استراحت بوده که خب احتمالا اثرش را در قالب سرخوردگی و افسردگی، به طور مستقیم بر کیفیتِ کاری که بعدش انجام می‌دهم، می‌گذارد.</p>
<p style="text-align: justify;">از این معضل که چشم‌پوشی کنیم، این استراحتِ خوشمزه و پربار، در تازگی و رفرش بودن مغزم اثرات انکارناپذیری داشته است؛ طوری که روزهایی که در محیط کارم قرار می‌گیرم، به خاطر عدم تعبیهٔ گنجهٔ تنقلات، به طرز خنده‌داری کارایی‌ام افت می‌کند و در کنار احساس گرسنگی، به سرعت احساس خمودگی یا حتی خواب‌آلودگی یا کم‌حوصلگی می‌کنم. باید تا دیر نشده است یک فکری به حال گنجهٔ تنقلات و رونق یخچال محل کارم بکنم.</p>
<p style="text-align: justify;">آخ! زمان نگارشم از بیست دقیقه گذشته؛ باید بروم چرخی بزنم؛ از وقت استراحتم دارد می‌گذرد&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/07/refreshing-closet/#comments">8 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%aa%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">تنقلات</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/" rel="tag">مدرسه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/07/refreshing-closet/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آئینه‌دل</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/07/mirror/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/07/mirror/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Oct 2010 18:38:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل‌نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1607</guid>
		<description><![CDATA[دل با صفاشان درست مثل آئینه است. هر وقت می‌بینم‌شان، انگار خودم را بیشتر می‌شناسم. خودی که از بس دیدمش، بهش عادت کرده‌ام و همه چیزش را پذیرفته‌ام. حرف‌ها، افکار، برنامه‌ها و رفتارشان، آن‌قدر قشنگ و سنجیده و تحسین‌برانگیز است که شده‌اند آئینهٔ من. آئینهٔ تمام نمای زشتی‌ها، عیب‌ها و کاستی‌هایم. مگر آدم چند تا<a href="http://kosaraneh.com/1389/07/mirror/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TKjgdbjj_9I/AAAAAAAAApI/Qz3CphyME4M/kosaraneh-spring.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="بهاری" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TKjgdbjj_9I/AAAAAAAAApI/Qz3CphyME4M/kosaraneh-spring.jpg" alt="" width="300" height="179" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">دل با صفاشان درست مثل آئینه است. هر وقت می‌بینم‌شان، انگار خودم را بیشتر می‌شناسم. خودی که از بس دیدمش، بهش عادت کرده‌ام و همه چیزش را پذیرفته‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">حرف‌ها، افکار، برنامه‌ها و رفتارشان، آن‌قدر قشنگ و سنجیده و تحسین‌برانگیز است که شده‌اند آئینهٔ من. آئینهٔ تمام نمای زشتی‌ها، عیب‌ها و کاستی‌هایم.</p>
<p style="text-align: justify;">مگر آدم چند تا از این دوست‌ها دارد؟! المؤمنُ مرأة المؤمن، شاید همین باشد.<br />
<span style="color: #ffffff;">امروز دلتنگ‌ترم&#8230;</span></p>
<div id="_mcePaste" style="position: absolute; left: -10000px; top: 0px; width: 1px; height: 1px; overflow: hidden; text-align: justify;">دل با صفایشان درست مثل آینه است. هر وقت می‌بینمشان، انگار خودم را بیشتر می‌شناسم. خودی که از بس دیدمش، بهش عادت کرده‌ام و همه چیزش را پذیرفته‌ام.<br />
حرف‌ها، افکار، برنامه‌ها و رفتارشان، آن‌قدر زیبا و سنجیده و تحسین‌برانگیز است که می‌شوند آینهٔ من. آینهٔ تمام نمای زشتی‌ها، عیب‌ها و کاستی‌هایم.<br />
مگر آدم چند تا از این دوست‌ها دارد. المؤمن مرأة المؤمن شاید همین باشد.</p>
</div>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/07/mirror/#comments">23 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">دوست</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/07/mirror/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا، چی را، چطور بنویسیم؟</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/delicacy/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/delicacy/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Sep 2010 10:04:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رایانه و اينترنت]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[آنتی فمینیست]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[فمینیست]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1572</guid>
		<description><![CDATA[دارم به این فکر می‌کنم که هفتهٔ دیگر، چه چیزی را به عنوان مقدمهٔ بحث‌هایم باید بگویم. یک جور چرک‌نویس ِ ذهنی ِ سخنرانی. البته قرار نیست سخنرانی داشته باشم. مثلا می‌گویم. ذهنم می‌رود سمت ساده‌ترین و مفیدترین چیزها. همین زندگی خودمان. مثلا من خیلی دوست دارم بدانم فلان خانم ِ دوست‌داشتنی که این همه<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/delicacy/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh3.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TJH6d1MGRuI/AAAAAAAAAoQ/T7qrfOvKY4A/kosaraneh-delicacy.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="دقت در کوچک‌ترین و بدیهی‌ترین چیزهای دور و برمان" src="http://lh3.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TJH6d1MGRuI/AAAAAAAAAoQ/T7qrfOvKY4A/kosaraneh-delicacy.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>دارم به این فکر می‌کنم که هفتهٔ دیگر، چه چیزی را به عنوان مقدمهٔ بحث‌هایم باید بگویم. یک جور چرک‌نویس ِ ذهنی ِ سخنرانی. البته قرار نیست سخنرانی داشته باشم. مثلا می‌گویم.</p>
<p style="text-align: justify;">ذهنم می‌رود سمت ساده‌ترین و مفیدترین چیزها. همین زندگی خودمان. مثلا من خیلی دوست دارم بدانم فلان خانم ِ دوست‌داشتنی که این همه اهل مطالعه و فعالیت‌های فرهنگی است، چطور بین کارهای خانه و رسیدگی به فرزندان و شوهرش، و بقیه کارهای خارج از خانه هماهنگی ایجاد می‌کند که نه سیخ می‌سوزد، نه کباب.</p>
<p style="text-align: justify;">یا آن خانم ِ دوست‌داشتنی دیگر، توی جلسات کاری و فرهنگی‌اش، دختر نوجوانش را با خودش می‌برد یا این جلسات را برایش سنگین و خسته کننده می‌داند. اگر می‌برد، اجازهٔ اظهار نظر و شرکت در بحث به‌اش می‌دهد، یا دخترش بعد از این همه مدت، دیگر می‌داند که این‌جور جاها باید شنونده باشد. شرکتش توی این جلسات بهتر است و بیشتر رشدش می‌دهد، یا شرکت نکردنش. حرف زدنش به‌اش احساس شخصیت و اعتماد به نفس می‌دهد، یا حرف نزدنش.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم روی میزم را مرتب می‌کنم و به این فکر می‌افتم که کاش همهٔ این خانم‌ها، وبلاگ‌هایی داشتند که از همین  چیزهای روزمره و به ظاهر کوچک می‌نوشتند. برای ماها. برای همهٔ زن‌ها و دخترهای دیگر.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم توی چرک‌نویس ِ ذهنی ِ سخنرانی‌ام، می‌نویسم که اصلا باید به‌شان بگویم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، به این نیست که فلان نظریهٔ فمینیستی را بنویسی و آن را نقد کنی. این جور نوشته‌ها، اگر بین افراد اهل مطالعه و محقق خواننده داشته باشد، طرفدار عمومی ندارد. و این یعنی که به هدفت از ایجاد این وبلاگ نرسیده‌ای. یعنی که خواننده‌ای نداری که حرف‌هایت را بشنود.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم روی یک برگه، یادداشت می‌کنم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، اصلا چیز خارق‌العاده‌ای نیست. شکستن شاخ گاو هم نیست. نوشتن از همین تجربیات خوب و اثربخش ِ روزمره است.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم این‌ها را برای مادرم می‌گویم و گِله می‌کنم که چرا وبلاگ‌شان را بعد از دو سه پست، رها کردند. به‌شان می‌گویم که ما دخترهای جوان، چقدر احتیاج داریم به خواندن این تجربه‌های شما. این‌ها را قبل از غرق شدن در زندگی می‌خواهیم، قبل از روبرو شدن با مشکلات؛ تا بعد از افتادن توی مخمصه‌ها به «چه کنم، چه کنم» نیفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم برای مادر، مثال همان خانم‌های دوست‌داشتنی را می‌زنم و مثال دوستِ دوست‌داشتنی‌ام را که چقدر به دقت و ظرافت، ساعاتش را صرف رسیدگی به پسربچهٔ یک‌ساله‌اش می‌کند و چقدر این کار برایش جدی است و چقدر خلاقیت و حوصله به خرج می‌دهد. و باز می‌گویم که ما چقدر نیازمند شنیدن این تجربه‌هائیم و چقدر این روایت‌های ساده، جذاب و شنیدنی است.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم پشت تلفن همین‌ها را برای دوستِ دوست‌داشتنی‌ام می‌گویم. و اینکه اصلا این یک وظیفه است. برایش مثال <a title="وبلاگ مادرانه" href="http://madarestan.blogspot.com/">مادرستان</a> را می‌زنم<span style="font-size: 10px;"> <span style="color: #c0c0c0;">[پس چرا قالبش این جوری شده؟]</span></span> و اینکه به جای سر و کله زدن با این همه تئوری زنان، باید نمونه‌های عملی را نشان داد. نمونه‌های عملی ِ نکته‌های تربیتی، اخلاقی، اعتقادی را. و او سر ذوق می‌آید و می‌گوید که بارها به این تصمیم فکر کرده و حتی از صبحانه‌هایی که برای پسربچهٔ یک‌ساله‌اش درست کرده، عکس هم گرفته، اما این روزها دستش به قلم نمی‌رود. دارم به‌اش می‌گویم که چارهٔ کارش خواندن چند تا وبلاگ توی همین سبک است و خواندن رمان. شارژ شده است و می‌گوید که به زودی یک اسم خوب پیدا می‌کند و وبلاگش را راه می‌اندازد.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم در دفترچهٔ یادداشت ذهنم می‌نویسم که یادم باشد از آن خانم‌های دوست‌داشتنی هم خواهش کنم برایمان بنویسند.</p>
<p style="text-align: justify;">دارم به این فکر می‌کنم که اگر این‌ها را توی وبلاگم بنویسم، چه تصویری کنارش بگذارم بیشتر به موضوع می‌خورد؟ فکر کنم این تصویر خوب باشد؛ نه؟</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/delicacy/#comments">18 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a2%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">آنتی فمینیست</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d9%86/" rel="tag">زن</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">فمینیست</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">وبلاگ‌نویسی</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/delicacy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ازدواج موقت، بدتر از رابطهٔ آزاد!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/ezdevaj-e-movaghat/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/ezdevaj-e-movaghat/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 08:45:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج موقت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1554</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی یادم می‌آید، یک جور سرزنش و نفرت در عبارت «ازدواج موقت» و «صیغه» بود که ناخواسته همه را از آن رمیده می‌کرد. بهتر است بگویم همهٔ خانم‌ها را. تابویی که هنوز هم خیلی جاها شکسته نشده و ممنوعیت و قبح آن به همان قوت باقی است. تا آنجا که در بعضی از شهرستان‌ها،<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/ezdevaj-e-movaghat/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TI4A3Ap25MI/AAAAAAAAAoA/85DEoOuhRt0/kosaraneh-peace.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="peace" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TI4A3Ap25MI/AAAAAAAAAoA/85DEoOuhRt0/kosaraneh-peace.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>از وقتی یادم می‌آید، یک جور سرزنش و نفرت در عبارت «ازدواج موقت» و  «صیغه» بود که ناخواسته همه را از آن رمیده می‌کرد. بهتر است بگویم همهٔ  خانم‌ها را. تابویی که هنوز هم خیلی جاها شکسته نشده و ممنوعیت و قبح آن به  همان قوت باقی است.</p>
<p style="text-align: justify;">تا آنجا که در بعضی از شهرستان‌ها، ترجیح می‌دهند زوجی که به صورت رسمی و  سنتی قصد ازدواج دارند، برای شناخت بیشتر، مدتی بدون محرمیت با هم در  ارتباط باشند، اما تن به بدنامی صیغه ندهند!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی وقتی بدانیم که ازدواج موقت شرایطی دارد و ائمه(ع) با قبیح دانستن  ازدواج موقت برای مردانی که همسران دائم دارند و مانعی در مسائل زناشویی ندارند، آن را از صورت جولانگاه  شهوت مردان خارج کرده‌اند<span style="color: #993300;">*</span>؛ شاید بهتر بتوانیم به ضرورت وجودی آن فکر کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دربارهٔ  سوء استفاده‌ای که مردان متأهل از این ازدواج کرده‌اند، در  لینکی که در  پاورقی آمده است، نکات خوبی را می‌توانید ببینید. چیزی که مسلم  است این  است که حذف کامل یک قانون شرعی، به دلیل احتمال سوء استفادهٔ بعضی   فرصت‌طلب‌های شهوت‌ران، معقول نیست. همیشه کسانی هستند که از قوانین، سوء  استفاده کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ازدواج موقت، مقدمهٔ ازدواج دائم</strong><br />
در این نوشته فقط به یکی از کاربردهای مفید و مورد اشارهٔ اغلبِ بزرگان از این ازدواج می‌پردازم. یعنی ازدواج موقت برای جوانانی که یا به  دلیل کم سن و سالی و یا به خاطر اشتغالات درسی و یا هر دو، قادر به ازدواج  دائم و زندگی زیر یک سقف نیستند. ساده‌تر بگوییم؛ ازدواج موقت برای دانش‌آموزان، دانشجوها و سربازان.</p>
<p style="text-align: justify;">در حال حاضر که فاصلهٔ زمانی بلوغ جسمی فرد تا زمانی که آمادهٔ پذیرش  مسئولیت ازدواج یا تشکیل یک خانواده باشد، خیلی زیاد است؛ برای رفع  نیازهای عاطفی و جسمی دختران و پسران چه باید کرد؟<br />
باید اجازه داد که با  بی‌قیدی تمام در سطح جامعه، در خیابان‌ها، پارک‌ها و مدارس به دنبال رفع  این نیاز باشند؟ و آیا اصولا با به رسمیت شناختن این بی‌بند و باری‌ها،  نیازهای جسمی و خصوصا نیازهای عاطفی و روحی آن‌ها ارضا می‌شود و به آرامش  می‌رسند؟ یا شاید هم به عقیدهٔ برخی، بشود از آن ها خواست که در تمام این سال‌ها «تقوا»  پیشه کنند؟!</p>
<p style="text-align: justify;">بهتر است کمی منطقی باشیم.<br />
اینکه در این ازدواج، علاوه بر محرمیت و مهار احساسات غلیانی دختر و پسر  و حتی ارضاء جنسی آن‌ها، پسر مکلف به پرداخت نفقه نیست و دختر هم مسئولیت  سنگینی به عهده ندارد؛ از نکته‌های مثبت و کارگشایی است که روی آن تأکید  می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مشکل کجاست؟</strong><br />
اما با این وجود چرا در جامعهٔ ما، نسبت به ازدواج موقت، خصوصا در سنین  پایین و به ویژه برای دخترها و پسرها، این‌قدر جبهه‌گیری می‌شود؟</p>
<p style="text-align: justify;">به نظرم اولین و مهم‌ترین دلیل آن، دیدی است که ما نسبت به این ازدواج  داریم. یا تعریفی که از این ازدواج جا افتاده است. این که این ازدواج،«موقت» است، این تصور را ایجاد می‌کند که دختر و پسر به جای دوستی و روابط  پنهانی، می‌توانند کلاه شرعی سر بگذارند و همان رابطهٔ «دوستی»ِ ناپسند را  با وجهی شرعی در پیش بگیرند. یعنی به این ازدواج به چشم یک «دوستی»ِ گذرا  یا «درمان»ِ موقت احساسات و شهوات جوانی نگاه می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">واضح‌تر اینکه نگاهی که به این ازدواج می‌شود، اصولا یک «ازدواج» نیست و  آن را یک دورهٔ کوتاه دوستی می‌دانند که بعد از اینکه دختر و پسر از هم  خسته شدند یا به هر دلیلی، دیگر چشم دیدن همدیگر را نداشتند، رابطه را تمام  می‌کنند و هر کدام دنبال کار خودشان می‌روند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما اگر نگاه به ازدواج موقت، نگاه به یک «ازدواج» باشد، دیگر آن را در حد یک وسیلهٔ ارضا شهوت پایین نمی‌آوریم. فرق  ازدواج موقت با شهوت‌رانی‌های لجام‌گسیخته و هر شب با کسی خوابیدن،  در نگاه عاقلانه و جدی‌تر به  این مسئله، به عنوان یک «ازدواج» است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر بدانیم که متعه، یک «ازدواج» است و به اندازهٔ ازدواج دائم، در انتخاب  همسر دقت کنیم و مته به خشخاش بگذاریم، قسمت اعظم این مشکل حل می‌شود.  کافی است همان حساسیت‌هایی را که در ازدواج دائم داریم، در این ازدواج هم  داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">به عبارتی اگر به متعه، به چشم مقدمه‌ای برای ازدواج دائم نگاه کنیم،  معیارهای انتخاب همسر در آن، دیگر به خوش‌آمدن ِ ظاهری محدود نمی‌شود. پدر و  مادرها دقیق می‌شوند و بچه‌ها بیشتر فکر می‌کنند. اخلاق و ایمان و خانواده  و جوهرهٔ وجودی دختر و پسر جای معیار کم‌ارزشی را که عموما در ازدواج موقت  مطرح است می‌گیرد تا بعد از مدتی «زندگی» در زیر سایهٔ ازدواج موقت،  دختر و پسر آمادهٔ ازدواج دائم با یکدیگر بشوند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تأمین آرامش روحی جامعه</strong><br />
نتیجهٔ این نگاه، کم شدن هوسرانی‌های بی‌بند و بار خیابانی و از همه  مهم‌تر، سلامت روحی دخترها و پسرهای جوان و همهٔ افراد جامعه است. وقتی  ازدواج موقت، به عنوان مقدمهٔ ازدواج دائم و شروع آن، در بین جوانان شایع  شود، علاوه بر کاهش نگاه‌های سیری‌ناپذیر و شهوانی پسران و دختران در  خیابان، آرامش روحی جامعه تا حد زیادی تضمین می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">مخفی‌کاری و نگرانی از  بعضی تبعات ارتباط نامشروع، سوء ظن افراد جامعه به زوج‌های جوان،  نگرانی‌های خانواده و حساسیت و سوء‌ظن آن‌ها نسبت به فرزندان‌شان و نسبت به  رفت و آمد و روابط آن‌ها، احساس عدم امنیت در جامعه به دلیل ازدیاد جوانان  مجرد ِ آکنده از نیاز، &#8230; همه مسبب و منشأ استرس‌ها، نگرانی‌ها و  ناآرامی‌های روحی است که با تصحیح نگاه به ازدواج موقت، تا حد زیادی درمان  می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">با همهٔ این احوال، خیلی جالب است که ما ارتباط غیرشرعی دخترها و  پسرهایمان را ترجیح می‌دهیم به این ازدواج. ما حاضریم با بی‌اعتنایی نسبت  به تقبیح جامعه و «حرف و حدیث‌ها»، تن به یک رابطهٔ غیرشرعی بدهیم، اما  حاضر نیستیم در مقابل یک حکم شرعی مسلم، قد علم کنیم. بیایید کمی   دیدمان را عوض کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #c0c0c0;">در این باره باز هم حرف‌هایی هست&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #993300;">*</span> احادیثش را از <a title="ازدواج موقت و هوسرانی مردان!" href="http://goldokhtar.parsiblog.com/1710600.htm">اینجا</a> بخوانید.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10px;">- لینک این مطلب در <a href="http://parsine.com/fa/pages/?cid=25644">پارسینه</a></span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/ezdevaj-e-movaghat/#comments">105 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%aa/" rel="tag">ازدواج موقت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/ezdevaj-e-movaghat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>105</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرهم</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/kindness/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/kindness/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 04:18:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سنگ‌صبور]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[مرهم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1537</guid>
		<description><![CDATA[بعضی آدم‌های مهربان، با همهٔ مهربانی‌شان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدم‌های مهربانی که کم‌حوصله‌اند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصه‌ای که توش گرفتار شده‌ای بکشی بیرون. دلشان نمی‌آید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدم‌های ریز ریزت را ببینند. می‌خواهند ببینند که<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/kindness/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بعضی آدم‌های مهربان، با همهٔ مهربانی‌شان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدم‌های مهربانی که کم‌حوصله‌اند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصه‌ای که توش گرفتار شده‌ای بکشی بیرون. دلشان نمی‌آید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدم‌های ریز ریزت را ببینند. می‌خواهند ببینند که چطور یک‌باره از زمین پا شُدی و شاد و شنگول و بی‌عار از اتفاقات، داری به آینده می‌روی.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها گاهی بدترین آدم‌های درد دل و مشورت‌اند. آدم‌هایی که نمی‌گذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کم‌کم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدم‌هایی که به‌ات مهلت نمی‌دهند دل بکنی یا فراموش کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌هایی که وقتی می‌گویی «نمی‌تونم»،  از سر مهربانی، با تحکّم به‌ات می‌گویند «یعنی چی که نمی‌تونم؟ زیادی گنده‌ش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخره‌بازی‌ها رو». وقتی می‌گویی «دلتنگش شده‌م» چین به پیشانی می‌اندازند و می‌گویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی می‌گویی «نمی‌تونم فراموش کنم» می‌گویند «بهش که فکر نکنی یادت می‌ره». وقتی می‌گویی «زمان لازمه»، می‌گوند «هر چی بیشتر به دلت رو بدی بدتره». وقتی می‌گویی «هیشکی مث اون نمی‌شه»، به‌ات می‌خندند و می‌گویند «دیوونه شدی؟ مگه اون چی داشت؟ فلان چیز داشت که نداشت، فلان طور بود که نبود&#8230;». نه که حوصله‌ات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جواب‌ها بغض و دلسوزی و نگرانی‌شان را قایم کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">مهربانی و کم‌طاقتی‌شان یک‌جوری تحکم‌آمیز است که هر روز ناخواسته فاصله‌ات را ازشان بیشتر می‌کنی. فکر می‌کنی درکت نمی‌کنند. نمی‌توانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برای‌شان نقش بازی می‌کنی. غم‌هایت را بیشتر توی دلت می‌ریزی. کمتر حرف می‌زنی. بیشتر توی خودت می‌روی. بیشتر درد می‌کشی. کمتر توصیه‌هاشان را جذب می‌کنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر می‌کنی. بیشتر باش گره می‌خوری. بیشتر می‌سوزی&#8230; این آدم‌های مهربان، زود از پا می‌اندازندت.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">یک آدم‌های مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را می‌گیرند، آرام بلندت می‌کنند و خاک لباست را می‌تکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت می‌نشینند. همراه تو می‌سوزند و درد می‌کشند و دلتنگی می‌کنند و دست به زانو می‌گیرند. سینه‌شان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دست‌نوازش‌شان همیشه روی سرت است. حواسشان به‌ات هست، ولی سؤال‌پیچت نمی‌کنند. اجازه می‌دهند آن وقت‌هایی که نیاز داری، توی خودت باشی. می‌فهمند داری درد می‌کشی. می‌فهمند داری به خودت فشار می‌آوری که بلند شوی. به‌ات مهلت می‌دهند. آرام‌آرام از جا بلندت می‌کنند. این‌ها آدم‌هایی‌اند که می‌توانی به‌شان تکیه کنی&#8230;<br />
<span style="color: #ffffff;">دوست دارم مثل مادرم باشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/kindness/#comments">16 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%86%da%af%e2%80%8c%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1/" rel="tag">سنگ‌صبور</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/" rel="tag">مادر</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%85%d8%b1%d9%87%d9%85/" rel="tag">مرهم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/kindness/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>«جهان سومی‌ها» یا وصله‌های نچسب</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/alienation/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/alienation/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 09:32:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[جهان سوم جایی است که]]></category>
		<category><![CDATA[خودباختگی]]></category>
		<category><![CDATA[خودباوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1513</guid>
		<description><![CDATA[چند روز است هی به این فکر می‌کنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذین‌های وبلاگ‌نویسی. آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همین‌طوری، خیلی ساده<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/alienation/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TITBvmf2NjI/AAAAAAAAAnk/ldwR_UN0G28/kosaraneh-alienation.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="از خود بیگانگی" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TITBvmf2NjI/AAAAAAAAAnk/ldwR_UN0G28/kosaraneh-alienation.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a>چند روز است هی به این فکر می‌کنم که چطوری بنویسمش. از کجا شروع کنم و در چه قالبی بریزمش که شکل خوبی داشته باشد و خوب فهمیده شود و به کسی برنخورد و هزارتا از همین آذین‌های وبلاگ‌نویسی.</p>
<p style="text-align: justify;">آخرش دیدم هر چه فکر کنم، بی نتیجه است. پس چه بهتر که همین‌طوری، خیلی ساده بنویسمش&#8230; بگویم که چقدر ناراحتم از آدم‌های خودباخته‌ای که به رسم روشنفکری -که نمی‌دانم این رسم از کدام سوراخ بی‌فرهنگی وارد شده است- می‌نشینند و پا روی پا می‌اندازند و سینه‌ای صاف می‌کنند و همین‌طور که با یک دست فنجان قهوه‌شان را گرفته‌اند و با دست دیگر قاشق را در آن تاب می‌دهند، آرام سر بلند می‌کنند و می‌گویند:<br />
بله آقا! ما ایرانی‌ها به دزدی عادت داریم&#8230;<br />
ما ایرانی‌ها هر جا که می‌رویم آنجا را به گند می‌کشیم&#8230;<br />
ما ایرانی‌های بی‌فرهنگ&#8230;<br />
ما ایرانی‌های نوکیسه&#8230;<br />
ما ایرانی‌های ندید بدید&#8230;<br />
و ما ایرانی‌های&#8230; هزارتا کلمهٔ دون شأن و تحقیرکنندهٔ دیگر.</p>
<p style="text-align: justify;">کدام ایرانی‌ها؟ همان ایرانی‌های مهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله که زمانی نصف دنیا را در فرهنگ غنی خودش هضم کرده بود؟ یا آن ایرانی‌هایی که هر روز یک موفقیت علمی و نظامی و پزشکی‌شان صدر خبرهای جهان است؟</p>
<p style="text-align: justify;">هی می‌گویند «ایرانی‌های فلان» و هی مقایسه می‌کنند با کشورهایی که اگر احیانا، برحسب اتفاق بدانند کجای کرهٔ زمین واقع شده، هرگز در خواب هم به آنجا سفر نکرده‌اند. یک جوری هم می‌گویند «ایرانی‌ها فلان»، که تو خیال کنی خودشان زادهٔ ناف سوئد اند و هیچ نسبتی با این ایرانی‌های محقر ندارد!</p>
<p style="text-align: justify;">آن‌چنان هم این رسم روشنفکری شایع شده است که دیگر تعجبی ندارد اگر توی همین جامعهٔ مجازی یکی ایران را <em>سطل</em> بنامد و خودش و همهٔ ما را پس‌مانده‌های اشتباهی ِ آفرینش معرفی کند؛ به جای اعتراض به این توهین، بالای ۵۰۰ تا لایک بگیرد!</p>
<p style="text-align: justify;">یا یک عده، وبلاگی مختص این موضوع بزنند، یا بعضی از سر بی‌سوژگی شروع کنند به نوشتن مهملاتی که با جملهٔ «<strong>جهان سوم جایی است که</strong>» شروع می‌شود و تو بدانی که بعدش یک صفت محقر دیگر به من و تو و خودشان و مملکت و فرهنگ و همه چیز کشورت می‌چسبانند.</p>
<p style="text-align: justify;">وقت این نیست که الان حرف از خودباوری و تأثیر آن روی پیشرفت مملکت بزنم و روی تأکید امام (ره) در وصیت‌نامه‌شان در این باره مانور بدهم و همهٔ این ژانرها را طرح و نقشهٔ غرب بدانم. اما برایم جالب است کسانی که همچین روشنفکرانه چنین ابتکاراتی(!) می‌کنند، چه دید گنگی نسبت به جهان دارند؛ نسبت به کشورهای دیگر. که همه جا را بهشت و بی‌عیب و نقص می‌بینند، و همهٔ تلخی‌ها و کاستی‌ها را متوجه کشور خودشان می‌کنند. و چطور نمی‌دانند که اگر کشوری به جایی هم رسیده، از خودباوری ملتش بوده.</p>
<p style="text-align: justify;">البته از نتایج از خودبیگانگی همین است. اینکه چشمت هر چیز خوب و ناخوب آن طرف را، طلا و درخشنده ببیند. تشنگی برای آدم، این طور همه چیز را سراب‌گونه، درخشان می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد همین روشنفکران ِ «خودْ جهان ِ اول ‌پندار» که از بد روزگار افتاده‌اند وسط سطل ِ پس‌ماندهٔ آفرینش، حتی نمی‌دانند که واژهٔ «جهان سوم» اگر در ادبیات جامعه‌شناسانهٔ دنیا نسخ نشده باشد، شامل ایران نمی‌شود. و غافل‌اند از اینکه <strong>اتفاقا همین خصلت خودکم‌بینی‌ آن‌ها، یکی از صفات بارز کشورهای عقب‌مانده است</strong>!</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ به این فکر کرده‌ایم که با این تریپ‌ها، به کجا می‌خواهیم برسیم؟ یا چه چیز، جز کج‌اندیشی و کوته‌بینی خودمان را می‌خواهیم ثابت کنیم؟ یا با این وادادگی، چه پیشرفتی را قرار است نصیب کشورمان کنیم؟ یا با این نفرتی که از خودمان و کشورمان در دل نسل‌های بعدی می‌کاریم، چه چیزی را قرار است درو کنیم؟ یا اصلا خودمان چه گُلی به سر کشور و مردم و جامعه‌مان زده‌ایم؟!<br />
وقتش نیست که دست برداریم از این عقده‌های خودکم‌بینی‌مان و کمی صاف بایستیم و با غرور به علم و فرهنگ و شعور و درک خودمان، <strong>ما ایرانی‌ها</strong>، نگاه کنیم؟</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/alienation/#comments">30 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87/" rel="tag">جهان سوم جایی است که</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%da%af%db%8c/" rel="tag">خودباختگی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%db%8c/" rel="tag">خودباوری</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/alienation/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاش فیلمساز بودم!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/06/satisfaction/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/06/satisfaction/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 16:45:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جعبهٔ جادویی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم‌نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1501</guid>
		<description><![CDATA[چقدر دلم می‌خواست یک روزی می‌نشستیم چند فیلم‌نامهٔ ناب «اسلامی» می‌نوشتیم و عوض این سریال‌های آبکی ِ تکراری که آدم‌هایش از اسلام و ایمان فقط یک ریش دارند و چادر سیاهی که همیشه باز است و پر ِ آن توی باد تاب می‌خورد؛ چهار تا فیلم اجتماعی-اسلامی آمادهٔ پخش می‌کردیم. از زندگی یک زوج جوان و<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/satisfaction/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignleft" style="margin: 7px;" title="satisfaction " src="http://lh6.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/THv08RfhM5I/AAAAAAAAAnQ/XwRiZPUv3K8/kosaraneh-satisfaction.jpg" alt="" width="150" height="300" /></p>
<p style="text-align: justify;">چقدر دلم می‌خواست یک روزی می‌نشستیم چند فیلم‌نامهٔ ناب «اسلامی» می‌نوشتیم و عوض این سریال‌های آبکی ِ تکراری که آدم‌هایش از اسلام و ایمان فقط یک ریش دارند و چادر سیاهی که همیشه باز است و پر ِ آن توی باد تاب می‌خورد؛ چهار تا فیلم اجتماعی-اسلامی آمادهٔ پخش می‌کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">از زندگی یک زوج جوان و خوشبخت با اوضاعی متوسط می‌نوشتیم که اگر خانهٔ ویلایی ِ چند طبقه و ماشین خارجی و موقعیت اجتماعی ِ زاییدهٔ ثروت‌شان ندارند، یک دنیا آرامش و صداقت و محبت و احترام دارند که با همین دارایی‌ها، همهٔ مشکلات زندگی‌شان را به خود هموار می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">یا اصلا به جای به تصویر کشیدن یک پیرزن ِ چادر به سر ِ تسبیح‌گوی بر سر سجاده، داستان زندگی دوستم، فاطمه، را می‌نوشتیم که چطور یک وقتی به خاطر اشتباهش، با محدودیت‌های پدر و مادرش سر کرد و وقتی به خاطر این محدودیت‌ها به حالش غصه می‌خوردیم، می‌گفت: «ولی من اصلا ناراحت نیستم. چون می‌دونم که این کاری‌ه که رضایت خدا توش هست. خودش گفته احترام به والدین. می‌گن نرو، نمی‌رم؛ چون می‌دونم اون، این طوری راضی‌ه».</p>
<p style="text-align: justify;">یا می‌نشستیم و زندگی نرگس را می‌نوشتیم که چقدر با آرامش از اطمینانش به خدا می‌گفت و وقتی بچه‌ها از روی محبت نسبت به سلامت جنینش، هشدار می‌دادند، هیچ اثری از استرس خانم‌های باردار ِ دیگر، در او نمی‌دیدیم: «خب برای چی نگران باشم؟ خدا خودش محافظشه. مگه ما چطوری بزرگ شدیم؟ غیر از اینه که خدا حواسش به‌مون بود؟»</p>
<p style="text-align: justify;">یا از زندگی هم‌کلاسی‌ام، زهرا، می‌گفتیم که توی برهه‌ای، همسرش ازش خواسته بود کمتر بیرون برود، بیشتر توی خانه باشد و به امور خانه برسد و ما وقت شنیدنش فکر می‌کردیم لابد چقدر احساس بدبختی می‌کند که مثل زندانی‌ها باید صبح تا شب به یک چهاردیواری زل بزنند، یا حتما از دست شوهرش خیلی دلشکسته است، یا چقدر ناراحت است که شوهرش زباناً درب خانه را به رویش بسته؛ در حالی‌که بعد از شنیدن تعجب و دلسوزی ما می‌گفت: «من که ناراحت نیستم! یه مدت فشار کاری روش هست و دوست داره وقتی میاد خونه، من خونه باشم و همه چیز مرتب باشه. این طوری به برگشتن آرامشش کمک می‌شه. این چیزی‌ه که خدا امر کرده و رضایتش هم توی همین‌ه».</p>
<p style="text-align: justify;">نه که تریپ مؤمنی بردارند و لاف بزنند و توی تنهایی‌هایشان زار بزنند که چرا از فلان چیز محروم‌شان کرده‌اند یا چرا در فلان مخمصه گیر کرده‌اند؛ نه! قلباً نظرشان همین بود و صادقانه راضی بودند و رضایت خدا را در همین رفتار می‌دیدند.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی وقت است اثری از این زندگی‌ها، از این رضایت و تسلیم‌ها توی برنامه‌های تلویزیونی نمی‌بینیم؛ حتی این‌ها، صحنه‌های ناب و کمیابی شده‌اند که دور و بر خودمان، توی دنیای واقعی هم، به سختی پیدا می‌شود.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/06/satisfaction/#comments">57 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85/" rel="tag">فیلم</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/" rel="tag">فیلم‌نامه</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/06/satisfaction/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>57</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اولین دیدار</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/05/souvenir/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/05/souvenir/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 00:37:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سوغات]]></category>
		<category><![CDATA[عمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/1389/05/</guid>
		<description><![CDATA[از پشت دیوارهای بلند مسجد، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم. سفیدپوش. یک‌دست. دستم در دست مادر بود. پابه‌پای همسفرهامان، از پله‌های ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره<a href="http://kosaraneh.com/1389/05/souvenir/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://picasaweb.google.com/kosar21/Mecca#5508002992657102450"><img class="alignleft" style="margin: 5px;" title="سرزمین وحی" src="http://lh4.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/THB-tDdnfPI/AAAAAAAAAlA/nfEnBUUhloE/kosaraneh-Mecca.jpg" alt="" width="140" height="293" /></a>از پشت <a href="http://picasaweb.google.com/kosar21/Mecca#5508002282172070402 ">دیوارهای بلند مسجد</a>، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم.<a href="http://picasaweb.google.com/kosar21/Medinah#5508004350188892290"> سفیدپوش</a>. یک‌دست.</p>
<p style="text-align: justify;">دستم در دست مادر بود. پابه‌پای همسفرهامان، از پله‌های ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره دست هم را گرفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">سرهامان پایین بود. اضطرابم با هر قدم بیشتر می‌شد. قلبم تندتر می‌زد و دست مادر را بیشتر می‌فشردم.</p>
<p style="text-align: justify;">دائما خطاهایم از ذهنم می‌گذشت و به ارتباط نامربوط میان من و این قبله می‌اندیشیدم. من؟ اینجا؟ آخر من&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">از پله‌ها بالا رفتیم. سرها همچنان پایین. فضا روشن شد. می‌دانستم الان باید فضای مطاف روبروی‌مان باشد. جرئت سربلند کردن نبود. اضطرابم بغض کرده بود حالا. آرام‌آرام جلو می‌رفتیم و من، دست مادر را بیشتر می‌فشردم.</p>
<p style="text-align: justify;">سرها پایین بود و دل‌ها به نجوا&#8230; ایستادیم. قلبم با شتاب می‌تپید.</p>
<p style="text-align: justify;">«حالا سرتونُ بلند کنید و بعد سجدهٔ شکر کنید&#8230;»</p>
<p style="text-align: justify;">سرم بلند شد و چشمانم منور. ناباورانه درب کعبه را می‌نگریستم. نیاز به یادآوریِ بجا آوردنِ سجدهٔ شکر نبود. خودبه‌خود به سجده می‌افتادی.</p>
<p style="text-align: justify;">سر به سجده گذاشتم. درست رو به کعبه. همان قبله‌ای که همیشه فقط ردش را می‌گرفتیم. که فقط جهتش را می‌دانستیم. رو به اولین معبد زمین. إنّ أوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاس&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">دستانم را رها کردم. بغضم را هم. ألحمدُاللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ -حقا که- ما کُنّا لِنَهْتَدیَ لَوْلا أنْ هَدانَا الله&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">زودتر از بقیه سربلند کردم. به تماشای مولِد علی (ع). به دعا. همان سه دعای اولی که مستجاب است؛ اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من اعوانه و انصاره&#8230;</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="font-size: 10px; text-align: justify;"><span style="color: #808080;">- سوغات من از این سفر، بعد از دعا و نیابت زیارت، تصاویر <a href="http://picasaweb.google.com/kosar21/Medinah">مدینه</a> و <a href="http://picasaweb.google.com/kosar21/Mecca# ">مکه</a> است. تقدیم به شما! سخت بود میان هزار و اندی عکس، انتخاب کردن. عکس‌ها را در سایز کوچک قرار داده‌ام که سریع‌تر لود شوند. تقریبا از هر جایی که رفته‌ایم، عکس‌هایی گذاشته‌ام. تا حدودی به ترتیب روی‌دادشان و توضیحی مختصر برای هر عکس.<br />
- حدود ده روز وبلاگم مشکل فنی داشت که به خاطر عدم دسترسی درست و حسابی به اینترنت در طول سفر، تعمیرش به تعویق افتاد. از دوستانی که این مدت مراجعه کردند و به در بسته خوردند، عذرخواهی می‌کنم.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/05/souvenir/#comments">51 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%88%d8%ba%d8%a7%d8%aa/" rel="tag">سوغات</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%87/" rel="tag">عمره</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/05/souvenir/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بختِ بدِ عروس باحیا!</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/05/false-modesty/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/05/false-modesty/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 10:29:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[افراط]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب و عفاف]]></category>
		<category><![CDATA[حیا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/1389/05/</guid>
		<description><![CDATA[اگر این پل را صراط مستقیم و حد وسط حجاب فرض کنید، بعضی‌مان از این طرفِ «افراط»ا‌ش افتاده‌ایم و بعضی‌مان در آن طرفِ «تفریط»اش غرق شده‌ایم. تفریطش که توضیح نمی‌خواهد. بحمدالله روزانه فوج‌فوج مصادیقش را می‌بینیم. اما توی طرف افراطش هم گاهی اعجوبه‌هایی پیدا می‌شود که فقط باید با چشم خودت ببینی تا باورت بشود.<a href="http://kosaraneh.com/1389/05/false-modesty/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اگر این پل را صراط مستقیم و حد وسط <strong>حجاب </strong>فرض کنید، بعضی‌مان از این طرفِ «افراط»ا‌ش  افتاده‌ایم و بعضی‌مان در آن طرفِ «تفریط»اش غرق شده‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">تفریطش که توضیح نمی‌خواهد. بحمدالله روزانه  فوج‌فوج مصادیقش را می‌بینیم. اما توی طرف افراطش هم گاهی اعجوبه‌هایی پیدا  می‌شود که فقط باید با چشم خودت ببینی تا باورت بشود.<br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">بندهٔ خدا خیلی خوشحال بود که از بچگی دخترش  را با حجاب بارآورده و پیش خلق‌الله هم حسابی بهش افتخار می‌کرد. وقتی در مورد  «حیا»ی دخترش حرف می‌زد، آدم ناخواسته یاد مریم مقدس می‌افتاد.</p>
<p style="text-align: justify;">بعدتر معلوم شد که دختر خانم که حالا عروس  خانم شده بود، آن‌قدر محجوب بوده که از شوهرش هم حجاب می‌گرفته است!</p>
<p style="text-align: justify;">حتی وقتی یک بار شوهر بی‌عفتش(!) دستش را  گرفته بوده، با تندی چنان دستش را از دست او کشیده بوده که شوهر حسابی از  بی‌حیایی خودش شرمنده شده! و خلاصه شوهر آن‌قدر از این بی‌عفتی‌ها کرد که  دختر ِ باحیا(!) طاقتش طاق شد و برگشت پیش مادرش.</p>
<p style="text-align: justify;">مادرش، بندهٔ خدا، برای دامادِ ناکام که هاج و  واج ِ رفتار همسرش بوده، توضیح می‌دهد که «دخترهای من خیلی خیلی باحیا بزرگ  شده‌اند»، آن‌قدر که وقتی خواهر بزرگ‌تر عروس‌خانم، سر سفره، کنار شوهرش می‌نشسته، مادر به  سفارش پدر به‌شان اشاره می‌کرده که «زشت است جلوی پدر، کنار هم بنشینید»!</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه آخرش آقای داماد که می‌بیند در مقابل  این همه حیای عروس خانم، خیلی بی‌عفت است، عروس خانم را به مادرش می‌سپارد و  می‌رود دنبال یک عروس خانمِ کم‌حیاتر!</p>
<p style="text-align: justify;">دختر خانم هم که از بچگی به اسم «حیا» و  «حجاب» و «عفت» آن‌قدر از آقاپسرها فاصله گرفته بوده که کم‌کم از آن‌ها بدش آمده  بوده و در نظرش موجودات خبیثی شده بودند؛ با این تجربهٔ کوچک، برای همیشه از  آن‌ها متنفر ماند و دیگر به هیچ‌وجه به زندگی مشترک با یکی از این موجودات خبیث  فکر نکرد.<br />
<span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="font-size: 10px;">- تعریفی که هر کدام‌مان از عبارت‌های زیبایی  مثل «حیا» و «عفت» داریم، با هم فرق دارد. آن‌ها را برای هم روشن کنیم.<br />
- وقتی یک کار غلط، برچسب زیبایی بخورد، به  سختی می‌شود اشتباه بودنش را توضیح داد. (مثل برچسب زیبای حیا که این مادر به  رفتار فرزندانش می‌دهد.)<br />
- امروز جایی خواندم که<span style="text-decoration: underline;"> در حال احرام</span>، پوشاندن  صورت برای زنان، مثل استفاده از پوشیه (روبنده)، حرام است. همین‌طوری!</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/05/false-modesty/#comments">50 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b7/" rel="tag">افراط</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8-%d9%88-%d8%b9%d9%81%d8%a7%d9%81/" rel="tag">حجاب و عفاف</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ad%db%8c%d8%a7/" rel="tag">حیا</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/05/false-modesty/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رگ‌به‌رگ‌شدگی روح</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/04/injured/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/04/injured/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 10:30:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زخم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1406</guid>
		<description><![CDATA[از هم ناراحت می‌شویم، عصبانی می‌شویم، دلگیر می‌شویم و حرفی می زنیم. بعدتر که آرام شدیم، از هم عذرخواهی می‌کنیم. همدیگر را می‌بخشیم. اما تأثیر عمیق و -شاید- ابدی آن را چه می‌کنیم؟ © کوثر در کوثرانه &#124; 7 نظر &#124; برچسبها: زخم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh4.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7GpO2NKoI/AAAAAAAAATA/vbqrW-UpePc/kosaraneh-missed.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 5px;" title="زخم روح" src="http://lh4.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7GpO2NKoI/AAAAAAAAATA/vbqrW-UpePc/kosaraneh-missed.jpg" alt="" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از هم ناراحت می‌شویم،<br />
عصبانی می‌شویم،<br />
دلگیر می‌شویم و حرفی می زنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">بعدتر که آرام شدیم،<br />
از هم عذرخواهی می‌کنیم.<br />
همدیگر را می‌بخشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما<br />
تأثیر عمیق و -شاید- ابدی آن را چه می‌کنیم؟</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/04/injured/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b2%d8%ae%d9%85/" rel="tag">زخم</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/04/injured/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دروغگوهای صادق</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/04/honest-liars/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/04/honest-liars/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 18:28:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[راست]]></category>
		<category><![CDATA[صداقت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1389</guid>
		<description><![CDATA[دست خودمان نیست. عادت کرده‌ایم. یعنی از اولش این طوری به‌مان یاد داده‌اند که قبل از اینکه نگران ذهن و دلم‌مان باشیم؛ نگران برداشت‌ها باشیم. نگران برچسب‌ها. آن‌قدر حرف‌هایمان را در پس لایه‌های متعددی از «مصلحت» و «حفظ شخصیت» و «جایگاه» و هزار کوفت دیگر پنهان کردیم که هیچ‌وقت مزهٔ صداقت را نچشیدیم. که یادمان<a href="http://kosaraneh.com/1389/04/honest-liars/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7GpKmqJTI/AAAAAAAAATA/42XXu0QmE3U/kosaraneh-honest-liars.jpg"><img class="aligncenter" title="دروغ‌گوهای صادق" src="http://lh5.ggpht.com/_8-NzSOxgxUs/TE7GpKmqJTI/AAAAAAAAATA/42XXu0QmE3U/kosaraneh-honest-liars.jpg" alt="" width="489" height="140" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">دست خودمان نیست. عادت کرده‌ایم. یعنی از اولش این طوری به‌مان یاد داده‌اند که قبل از اینکه نگران ذهن و دلم‌مان باشیم؛ نگران برداشت‌ها باشیم. نگران برچسب‌ها.</p>
<p style="text-align: justify;">آن‌قدر حرف‌هایمان را در پس لایه‌های متعددی از «مصلحت» و «حفظ شخصیت» و «جایگاه» و هزار کوفت دیگر پنهان کردیم که هیچ‌وقت مزهٔ صداقت را نچشیدیم. که یادمان رفت حرف دلمان کدام بود. که نفهمیدیم راست چیست.</p>
<p style="text-align: justify;">برای دریافت قشنگ‌ترین برچسب‌های تقلبی از آدم‌ها، هی بازی کردیم و هی نقاب زدیم و صادقانه دروغ گفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دست خودمان نیست. مردابی است که تویش گرفتار شده‌ایم. زنجیری که همه‌مان را در بند کرده است. تو هم اگر بخواهی اسیرش نباشی، راه به جایی نمی‌بری وقتی همه اهل تفسیر و تأویل‌اند و حساب‌و‌کتاب.</p>
<p><span style="color: #ffffff;">دلم لک زده برای حرف‌های بی‌واسطه. بی‌واسطهٔ آدم‌ها. بی واسطهٔ مصلحت‌ها. بی‌واسطهٔ نقاب‌ها&#8230;</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/04/honest-liars/#comments">13 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/" rel="tag">بازی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba/" rel="tag">دروغ</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">راست</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b5%d8%af%d8%a7%d9%82%d8%aa/" rel="tag">صداقت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/04/honest-liars/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زمین چیزی کم داشت</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/02/bahjat-anniversary/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/02/bahjat-anniversary/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 May 2010 03:08:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روح زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نوستالژی]]></category>
		<category><![CDATA[آیت الله بهجت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1342</guid>
		<description><![CDATA[تازه کمی آرام شده بودم که اس‌ام‌اس برادرم رسید: «آقای بهجت فوت کرد». چند لحظه‌ای در همان حال ماندم. دوباره خواندمش. ناباورانه پرسیدم «کی؟». جواب داد: «ظاهرا یکی دو ساعتی می‌شود». دنیا دور سرم می‌چرخید. هنوز چشم‌هایم خشک نشده بود که دوباره اشک‌هایم سرازیر شد. کفش‌هایم را برداشتم و بلند شدم. مجنون‌وار به اطراف، به<a href="http://kosaraneh.com/1389/02/bahjat-anniversary/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-bahjat-anniversary.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 5px;" title="اولین سالگرد ارتحال آیت الله بهجت" src="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-bahjat-anniversary.jpg" alt="" width="140" height="293" /></a>تازه کمی آرام شده بودم که اس‌ام‌اس برادرم رسید: «آقای بهجت فوت کرد».</p>
<p style="text-align: justify;">چند لحظه‌ای در همان حال ماندم. دوباره خواندمش. ناباورانه پرسیدم «کی؟». جواب داد: «ظاهرا یکی دو ساعتی می‌شود».</p>
<p style="text-align: justify;">دنیا دور سرم می‌چرخید. هنوز چشم‌هایم خشک نشده بود که دوباره اشک‌هایم سرازیر شد.</p>
<p style="text-align: justify;">کفش‌هایم را برداشتم و بلند شدم. مجنون‌وار به اطراف، به خادمین حرم و به زائرین نگاه می‌کردم. پس چرا کسی عین خیالش نیست؟ چرا مردم راحت‌اند؟ چرا خدام هنوز دارند می‌خندند؟</p>
<p style="text-align: justify;">یاد لحظه‌ی فوت امام افتادم. مردم دیوانه‌وار به هم خبرش را می‌رساندند و در سرزنان اشک می‌ریختند.</p>
<p style="text-align: justify;">رفتم سمت ضریح. زائرین مثل همیشه با ازدحام دور ضریح می‌چرخیدند. خادمین خیلی عادی بودند. باید داد می‌زدم و به همه‌ی این آدم‌ها می‌گفتم که آیت‌الله بهجت فوت شده‌اند. باید همه را خبر می‌کردم تا کمی آرام شوم. چرا از بلندگوی حرم خبرش را اعلام نمی‌کردند؟</p>
<p style="text-align: justify;">به خانم (ع) تسلیت گفتم و از حرم خارج شدم. بی‌قرار بودم. باید کاری می‌کردم. یادم افتاد به بیت آیت‌الله که تا حرم فاصله‌ای نداشت. به سرعت خودم را به انتهای خیابان ارم رساندم. یاد چند روز پیش افتادم که بعد از نماز ظهر از روبروی کوچه‌ی بیت گذشته بودم و اگر سی ثانیه زودتر رسیده بودم، آقای بهجت را دیده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">روبروی کوچه جمعیتی ایستاده بود. عده‌ای که از فوت آیت‌الله بهجت خبر دار شده بودند، خودشان را به بیت رسانده بودند. ازدحام مردان در داخل کوچه، مانع از حرکت به سمت بیت می‌شد. مردانی آشکارا اشک می‌ریختند.</p>
<p style="text-align: justify;">در بین صحبت‌های جمعیت شنیدم که ایشان در بیمارستان ولی‌عصر فوت کرده‌اند. آدرس را نمی‌دانستم. خواستم تاکسی بگیرم که خیلی اتفاقی دو تا دختر در کنارم ماشینی را به همان مقصد دربست کردند. باهاشان همراه شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌دانستم که رفتن به بیمارستان دردی را دوا نمی‌کند؛ اما شاید کمی از این بی‌قراری می‌کاست. یادم افتاد به آن نماز صبحی که هفت‌هشت سال پیش پشت سر آقای بهجت خوانده بودیم. حسرت خوردم که هفت هشت ماه در قم بودم و دائما دیدار با آیت‌الله بهجت را به تأخیر می‌انداختم.</p>
<p style="text-align: justify;">به بیمارستان رسیدیم. عده‌ای پشت در ایستاده بودند. خانمی قرآن می‌خواند. امیدوار بودیم پیکر ایشان را در هنگام خروج از بیمارستان ببینیم. جمعیت رفته رفته بیشتر می‌شد. معلوم شد تشییع جنازه فردا یا پس فردا انجام می‌شود و تا آن وقت پیکر ایشان از بیمارستان خارج نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">هر کس به گونه‌ای بی‌قرار بود. زنی که از شدت ناراحتی صدای گریه‌اش بلند شده بود، با تذکر شوهرش آرام‌تر اشک ریخت.</p>
<p style="text-align: justify;">کسی روضه‌ی حضرت زهرا خواند و جمع همراهی‌اش کردند. کمی سبک شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">آقای بهجت رفته بود. زمین چیزی کم داشت&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/02/bahjat-anniversary/#comments">28 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%ac%d8%aa/" rel="tag">آیت الله بهجت</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/02/bahjat-anniversary/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داماد بالقوه</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1389/02/falling-in-love/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1389/02/falling-in-love/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 12:44:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو و زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خودخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1303</guid>
		<description><![CDATA[هفت سال است که عاشق است. عاشق همکارش. هفت سال است که پسر به بهانه‌های مختلف تن به ازدواج با او نداده است. دیروز می‌خواسته برود خارج و حالا آمادگی پذیرش مسئولیت همسری را ندارد! هفت سال است که با همه جنگیده است. با پدر و مادرش. با تک‌تک دوستان و آدم‌های دور و برش.<a href="http://kosaraneh.com/1389/02/falling-in-love/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-falling-in-love.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 5px;" title="fall in love" src="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-falling-in-love.jpg" alt="" width="300" height="150" /></a>هفت سال است که عاشق است. عاشق همکارش. هفت سال است که پسر به بهانه‌های مختلف تن به ازدواج با او نداده است. دیروز می‌خواسته برود خارج و حالا آمادگی پذیرش مسئولیت همسری را ندارد!</p>
<p style="text-align: justify;">هفت سال است که با همه جنگیده است. با پدر و مادرش. با تک‌تک دوستان و آدم‌های دور و برش.</p>
<p style="text-align: justify;">یک تکه ماه است. خُلقاً و خَلقاً. اگر بگویم از آن دخترهایی است که هر روز یک خواستگار دارد، زیاد گزاف نگفته‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">تا همین چند سال پیش، بعد از تماس هر خواستگار، برنامه‌ای بود توی خانه‌شان؛ از خانواده اصرار و از او انکار و التماس. آن‌قدر که یک مدت همه‌ی فکر و ذکرش پس‌انداز کردن بود و اجاره‌ی یک آپارتمان مجردی.</p>
<p style="text-align: justify;">تا اینکه یک روز، همین چند سال پیش، جلوی مادرش زانو زد و اشک ریخت و التماس کرد که یک سال اسم خواستگار نیاورند. یک سال بی‌خیال ازدواجش بشوند. یک سال دست از سرش بردارند.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستش داشت. دارد. معلوم بود به خاطر این عشق پی همه چیز را به تنش مالیده است. کوتاه نیامد. هیچ وقت از پسر نخواست زودتر تکلیفش را روشن کند. نمی‌خواست خودش را تحمیل کرده باشد. به پسر هم حق می‌داد. می‌دهد. دلیل پسر برایش قابل قبول است.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا یکی دو سالی است که خانواده‌اش بالاجبار پذیرفته‌اند که پسر، داماد بالقوه‌شان است! به خاطر دخترشان، کوتاه آمده‌اند. پسر را همسر آینده‌ی او فرض می‌کنند. آن دو را مال هم می‌دانند. حالا دیگر با هم و جدا از هم زندگی می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">مدت زیادی است که دیگر ناامیدش نمی‌کنم. نصیحیتش نمی‌کنم. از آینده نمی‌ترسانمش. حتی از خودخواهی پسر نمی‌گویم. فقط دعا می‌کنم زندگی‌اش را به باد نداده باشد. دعا می‌کنم دستش توی این حنای چند ساله نماند&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1389/02/falling-in-love/#comments">22 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c/" rel="tag">خودخواهی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b9%d8%b4%d9%82/" rel="tag">عشق</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1389/02/falling-in-love/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

