نگارهٔ چهاردهم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ سی‌ام
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ نوزدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, آذر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 155 نفر

    ننوشتن هم درد بدی است که درمانش جز نوشتن نیست. آدمی که می‌نویسد، حکماً باید همیشه بنویسد، وگرنه جوهر قلمش که باد بخورد، می‌خشکد. وقتی هم بخشکد به زور آب دهان و فشار و التماس، دوباره روان نمی‌شود که بشود مرهم دردش.

    من که آدم نوشتن نیستم، ولی دست‌کم بلد هستم ادای آدم‌های اهل قلم را دربیاورم که! ادای آدم‌های اهل قلمی که مدتی به درد ننوشتن دچار شده‌اند و جوهر سر قلم‌شان خشکیده است و آب دهان و زور و التماس تَرَش نمی‌کند.

    حکماً مدتی باید بیشتر بخوانم و بیشتر تمرین سیاه‌مشق کنم، بل به غیرت قلم خشکیده‌مان بربخورد و روان شود…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, آبان ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 190 نفر

    همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون… تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و … می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت… سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ… و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری…

    ۲۸ مرداد ۹۰

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.33 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۸م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 550 نفر

    عکس از شهاب‌الدین واجدی

    استاد حضور و غیابش را کرده بود که رسیدم. اولین صندلی خالی‌ای که دیدم، بنا کردم به نشستن. چادر را از سرم برداشتم و روی پشتی صندلی گذاشتم. داشتم کتاب را از کیفم بیرون می‌آوردم که کناردستی‌ام با کنجکاوی خاصی پرسید: «تو چرا اینقدر محجبه‌ای؟»

    دست‌کم ده جلسه هم‌کلاس بودیم و انگار اولین بار بود که می‌دید چادر سرم می‌کنم.

    برای اینکه از سؤالش مطمئن شوم، از او که خانم حدوداً چهل ساله‌ای بود، پرسیدم: «چی؟» اشاره‌ای به چادرم کرد و گفت: «تو چرا این‌قدر محجبه‌ای؟ برای جای خاصی کار می‌کنی؟» نگاهی به چادر و روسری رنگی‌ام انداختم. لبخندی زدم و گفتم: «نه؛ مگه فقط کارمندا محجبه هستن؟» گفت: «اونایی که یه جایی مسئولیتی، چیزی دارن این‌جوری حجاب می‌گیرن»! خندیدم، دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «اولین باره همچین چیزی می‌شنوم».

    مداد را از کیفم بیرون آوردم. دوباره پرسید: «کجایی هستی؟ لاری نیستی؟» این‌بار لبخندم رنگ تعجب گرفته بود. گفتم: «نه». باز برای اطمینان پرسید: «لاری؟ جنوبی؟ بوشهری؟» فکر کردم لابد چقدر حیا کرده که نگفته شهرستانی یا دهاتی!

    گفتم: «اصلاً تو این شهرایی که می‌گی، آشنا هم ندارم!»

    کتاب را باز کردم. هنوز داشت با خودش فکر می‌کرد. برای سومین بار پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «تقریباً درسمُ تموم کرده‌م». پرسید: «چی خوندی؟». وقتی پاسخ را با «ارشد ِ علوم قرآنی» دادم، انگار جوابش را گرفته بود، سرش را تکان داد، لبخندی زد و گفت: «آآآآهان!»

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (12 رأی، میانگین: 4.25 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 249 نفر

    معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ معادل دیگرش که صمیمی‌تر هم هست، «داچّی» (Daatchi) است که تقریباً هم‌معنای «داداشی» است.

    ولی نشنیده‌ام تا به حال وقتی صحبت از لهجهٔ شهر بهارنارنج و لیمو و حافظ می‌شود، کسی اسم از «عزیزی» ببرد. شیرازی‌ها، تا همین دم‌دمای نسل خودمان، خیلی‌شان به خواهر، به جای آبجی که ترکیب «آغا» و «باجی»ِ ترکی است، می‌گفته‌اند «عزیزی». با این‌که الان خیلی معمول نیست، ولی حس قشنگی دارد. ترکیب عزیز با آن یای آخرش که نمی‌دانم یای تصغیر فارسی است یا یای نسبت یا ضمیر ملکیت عربی که آن را تبدیل به عزیزم می‌کند، ترکیب قشنگی است. خصوصاً وقتی که این دو «ز» در هم ادغام می‌شود و «عزّی» را می‌سازد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 2.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 228 نفر


    کمی بی‌حوصله‌ام و دور خودم می‌چرخم. دستم به کاری نمی‌رود. کتاب حافظ روی میز، نگاهم را جلب می‌کند. قصد می‌کنم فالی بگیرم و عاقبت کار را از حافظ جویا شوم. بعد یادم می‌افتد که تا به حال بیشتر از هزار بار چنین کاری کرده‌ام و هیچ‌وقت جواب با ربطی نگرفته‌ام. اگر هم احیانا ربط داشته، درست از آب درنیامده است. اصلا نمی‌دانم این فال حافظ گرفتن واقعی است یا همه‌اش بهانهٔ غزل‌خوانی شعرْدوستان است. کلا حافظ با من یکی که سر سازگاری ندارد.

    باز نگاهش می‌کنم. هر چه نباشد چند ثانیه‌ای سرم را که گرم می‌کند! حوصلهٔ فاتحه خواندن ندارم. اصلا این همه که برایش فاتحه خواندم مگر چه گلی به سر فال‌هایم زده که حالا با این حال نزار بنشینم فاتحهٔ دیگری حوالهٔ برزخش کنم؟ کتاب را سر دست می‌گیرم. بسم‌الله‌ی می‌گویم و همین‌طور که ابرو در هم کشیده‌ام با نوک انگشت بازش می‌کنم:

    ای دل ماه منـــظر تو بهــــار حُســن         خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

    گرهٔ ابروهایم کمی باز می‌شود…

    در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر          در زلف بیــــقرار تو پیـــدا قرار حُسن
    ماهی نتافت همـچو تو از برج نیــکوئی          سروی نخاست چون قدت از جویبار حُسن

    هر چند در چشمم خبری از خماری نمی‌بینم و قدم هیچ ربطی به سروقامتان ندارد، ولی از تمجیدهایش ذوق می‌کنم.

    خرم شد از ملاحت تو عهـــد دلبـــــری           فرخ شد از لطافت تو روزگار حُسن

    تا همین‌جا که می خوانم کفایت می‌کند. دیگر اثری از دلخوری از حافظ نیست. درست است که باز با زیرکی از زیر جواب دادن در رفته است؛ اما دست‌کم این‌بار با تعریف‌هایش دل همشهری‌اش را خوب به دست آورده است. حالا گیریم که تعریف‌هایش هم واقعی نبوده و هیچ‌جوره به من نمی‌خورده است، بد است فکر کنم کسی نشسته دارد تعریفم را می‌کنم؛ آن هم به این قشنگی؟!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 2.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,