حرف خصوصی نداریم!

hard-to-reach

آدمی بندهٔ تجربه است…

اگر بخواهم مصائب وبلاگ‌نویسی این ده سال را بنویسم، مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. از کنجکاوی‌های خواننده‌های آشنا و ناآشنا گرفته، تا ناسزاها و سوءتفاهم‌ها و پیشنهادات شرم‌آور و درددل‌های بی‌ربط و توبیخ و سرزنش و نظرات پر از عناد و کینه نسبت به نظام و …

شاید غم‌بارترین این مصائب، کنجکاوی‌های بیجا و تلاش برای نفوذ به پشت نوشته‌ها، و سوءتفاهمات باشد و خنده‌دارترینش گله‌های بی‌موردِ کسانی که از روی احساس تکلیف و دغدغه مرا به خاطر بعضی نظرات اجتماعی و فرهنگی‌ام سرزنش و توبیخ کردند، در حالی‌که خودشان دست روی دست گذاشته‌اند و همین کار ناقص نویسندهٔ سراپاتقصیر را هم نمی‌کنند.

بعضی نوشته‌های پرخوانندهٔ وبلاگ -که از نوشتن بعضی‌شان چند سال می‌گذشت- روزانه کامنت‌های جدیدی به خودش می‌دید که نیازمند بررسی و پاسخگویی بود. زمانی حجم این کامنت‌ها کار را به جایی رساند که تصمیم گرفتم قسمت نظرات آن چند مطلب جنجالی را ببندم و خیال خودم را راحت کنم.

 بستن قسمت نظرات گرچه که تعداد کامنت‌ها را به شدت کاهش داد، اما مانع از ارسال کامنت از طرف بعضی‌ها که نظرشان را از قسمت تماس با من [که موقتاً از وبلاگ حذف شده است] ارسال می‌کردند، نشد.

بعد از مدتی، تصمیم گرفتم قسمت نظرات را زمان‌دار کنم. کامنت‌دونی هر مطلب جدید، فقط تا یک هفته برای ارسال نظرات باز بود و بعد از آن به طور خودکار مسدود می‌شد. این روش بهتر از هر روش دیگری جواب داد و حجم کامنت‌ها را کاهش داد و طبعاً کار من را راحت‌تر کرد.

اما هنوز یک جای کار می‌لنگید. هنوز نظرات موهن و کامنت‌های نامطلوب، در همان مدت هفت روز، به طور «خصوصی» در وبلاگ درج می‌شد. بارها تصمیم گرفتم که بعضی از کامنت‌های خصوصی را عمومی کنم و آن را در معرض دید مخاطبین قرار دهم تا نیازی به پاسخگویی خودم به کامنتر نباشد؛ اما امانت‌داری‌ام هر بار مانع شد. تا این که برای رهایی از این مزاحمت‌ها، بین بستن وبلاگ، و مسدود کردن قسمت نظرات به طور کامل، و برداشتن امکان درج کامنت خصوصی، آخری را انتخاب کردم تا به این وسیله راه حرف‌های خصوصی تحمیلیِ خودخواهانه یا جاهلانه را ببندم. وقتی نمی‌توان فرهنگ کامنت‌گذاری را به همه آموخت، برای رهایی از مزاحمت‌ها، ناچار باید محدودیت‌هایی را ایجاد کرد… این هم یک تجربه است؛ و خب آدمی بندهٔ تجربه است دیگر!

حالا به این وسیله به همهٔ آن‌هایی که در این چند سال موفق شدند عرصه را تا این حد بر یک نویسندهٔ سادهٔ یک وبلاگ کوچک تنگ کنند، تبریک می‌گویم و برای‌شان آرزوی خوب بودن می‌کنم.

۶ دیدگاه

دگم‌اندیشی مدرن

dogmaدگم‌ها، آدم‌های متعصب بر عقیدهٔ خودشان‌اند که اغلب مطرودند. صفت دگم‌اندیشی همواره یک صفت مذموم و ناپسند شمرده می‌شده است. البته ممکن است علیرغم وجود تعریف مشخصی از دگم‌اندیشی، همه روی مصادیق آن اتفاق نظر نداشته باشند؛ اما معمولاً این واژه دربارهٔ کسانی استفاده می‌شود که نسبت به افکار سنتی خود سرسخت و غیرقابل انعطاف‌اند. کسانی که پذیرش هیچ‌گونه حرف جدیدی را ندارند و نظرات نو را به سختی حاضرند بشنوند.

آدم‌های دگم در طول تاریخ یکی از موانع پیشرفت و توسعهٔ تفکر در جوامع بوده‌اند؛ چرا که بلد نیستند فکر کنند و هر آنچه که از پیش فراگرفته‌اند را حق مسلم می‌پندارند و هر حرفی که شبیه دانسته‌های قبلی‌شان نباشد را باطل می‌دانند و نمی‌پذیرند؛ ولو اینکه گاهی هر دوی نظرات یکی باشند ولی با بیان‌های متفاوت.

آن چیزی که اغلب به عنوان دگم‌اندیشی می‌شناسیم، جبهه‌گیری تفکرات سنتی در مقابل تفکرات مدرن است؛ در حالی که نوع دیگری از دگم‌اندیشی و کوته‌فکری هم وجود دارد که می‌شود اسمش را گذاشت «دگم‌اندیشی مدرن». شاید تفاوت این دو دسته تنها در نوع تفکراتی باشد که روی آن پافشاری می‌شود؛ آدم‌های دستهٔ پیشین که ذکرش رفت و همه‌مان کم و بیش باهاشان آشنائیم، روی تفکرات سنتی و قدمت‌دار پافشاری می‌کنند و دستهٔ دوم روی عقاید روشنفکرانه و به‌روزتر.

اما دستهٔ دوم درست همان حساسیت‌هایی را که دستهٔ اول نسبت به شنیدن حرف‌های جدید دارند، نسبت به حرف‌های کمی کهنه‌تر دارند. یعنی همان باطل‌انگاری‌ای را که دگم‌های سنتی نسبت به حرف‌های جدیدتر دارند، این‌ها نسبت به حرف‌های سنتی دارند و همان‌قدر بدون فکر و ارزیابی، سنت‌ها و تفکرات سنتی و برآمده از دین را طرد می‌کنند که دگم‌های سنتی حرف‌های جدید و به‌روزتر را.

من فکر می‌کنم هر دوی این گروه‌ها پیش و بیش از آنکه نسبت به تفکر مقابل حساس باشند، روی واژه‌ها و رنگ و روی جملات حساس‌اند. کافی است یک حرفِ کاملاً به حق را برای دگم‌های مدرن -که اتفاقاً بین بچه‌مذهبی‌ها هم مصداق‌های زیادی پیدا کرده است- با زبان دین و وابسته به رضایت خدا یا اثرات اخروی بزنی، تا شاهد رویگردانی آن‌ها باشی؛ در حالی‌که همان حرف با ادبیات امروزی‌تر به راحتی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. این نوع کوته‌فکری و تعصب روزبه‌روز قربانی بیشتری می‌گیرد و چه بسا که بعضی‌ها برای فرار از دگم‌اندیشی سنتی به ورطهٔ مدرن‌اش فرو افتند.

این باطل یا قدیمی شمردن کلیهٔ نظرات قدمت‌دار و یا باطل شمردن کلیهٔ حرف‌های جدید، آفتی است که افتاده است به جان فکرها و مثل کرمی از درون ذهن‌ها را تهی می‌کند. غافل از این‌که حرف حق زمان‌دار نیست که اگر هزار سال از آن بگذرد، فاسد و منقضی شده و کارکردش را از دست بدهد. حرف حق همیشه حق است و ماندگار.

البته که بعضی شرایط زندگی تابع زمان است، اما تشخیص حق و صحیح در شرایط گوناگون را نه با طرد هر گونه فکری که همراه شده باشد با «قال علی(ع)» یا «قال الله تعالی» یا «در روایتی آمده» و … می‌توان دریافت. حرف و راه درست را فارغ از زمان صدور آن فکر و نظر، با تعقل و تدبر می‌شود ارزیابی کرد.

من بیش از این که نگران آدم‌های دگم و متعصب روی سنت‌ها باشم، نگران دگماتیسم مدرن‌ام  که شعار آزاداندیشی و مبارزه با تعصب سر می‌دهد اما نسبت به عقاید خود متعصب است و در مقابل سنت‌ها به شدت جبهه‌گیری می‌کند؛ دگم‌های مدرنی که کوته‌فکرانِ مدعی دانایی‌اند.

۹ دیدگاه

چرا بعضی‌ها به فعالیت‌های زنان گیر می‌دهند؟!

این سال‌ها حرف از فعالیت اجتماعی زنان که می‌شود، خیلی‌ها گوش‌شان را تیز می‌کنند که مبادا کسی بخواهد گیری به فعالیت زنان بدهد یا خدایی نکرده محدودیتی برای آنان قائل شود. خوشبختانه حساسیت زنان نسبت به موضوعات مربوط به آن‌ها بالا رفته و متأسفانه در بسیاری موارد همین حساسیت‌ها مانع شده از درک درست بعضی مطالب و موجب سوء برداشت‌هایی شده است.

آن چیزی که اغلب در این موضوع، یعنی فعالیت اجتماعی زنان، گفت‌وگو را کمی پیچیده و مشکل می‌کند، به نظر من مرزبندی نکردن دو مبحث است؛ یک، این که آیا فعالیت اجتماعی زنان از نظر اسلام خوب است یا بد؟ مجاز است یا غیرمجاز؟ دو، اولویت‌های وظایف زنان چیست؟ فعالیت اجتماعی؟ یا همسرداری و فرزندداری؟

آنچه که من اخیراً در صحبت‌هایی از این دست به آن رسیده‌ام این است که بعضی‌ها به اشتباه، صحبت از همسرداری و فرزندداری را، به محدودیت و حتی ممنوعیت فعالیت زن تعبیر می‌کنند و نتیجتاً در مقابل آن جبهه می‌گیرند.

بیایید کمی این دو موضوع را بیشتر بررسی کنیم:

آیا فعالیت اجتماعی زنان جایز است؟

farming

البته که جایز است. از صدر اسلام تاکنون زن‌ها در اجتماع نقش داشته‌اند و وظایفی به عهده‌شان بوده. حتی در غزوات پیامبر هم زنانی به عنوان نیروهای پشتیبان و امدادگر به همراه سپاه به میدان‌های رزم می‌رفتند که با توجه به شرایط آن زمان، بسیار کار طاقت‌فرسا و خسته‌کننده‌ای بوده است. در پیروزی همین انقلاب اسلامی، مگر زنان کم نقش داشتند؟ نگاهی به جامعهٔ کنونی هم به وضوح گویای نقش‌آفرینی زنان در مشاغل و خدمات اجتماعی است.

the-whole-societyاز شواهد تاریخی و عینی که بگذریم و چرتکهٔ عقلانی بیندازیم، می‌بینیم که جامعه ناگزیر است از پذیرش نقش زنان؛ چندانکه از عصرهای کهن زن در چرخهٔ اقتصادی نقش داشته است. چرا که زنان نیمی از جمعیت یک جامعه را تشکیل می‌دهند و اگر حتی از نیم دیگرش که مردان هستند چشم‌پوشی کنیم، همین نیمهٔ زنانه نیازمند خدماتی است که در مواردی جز خود زنان از عهدهٔ آن‌ها برنمی‌آیند. ساده‌تر بگویم: زنان نیازهایی دارند که طبق موازین خود اسلام، جز از طریق زنان دیگر نمی‌شود به آن‌ها پاسخ داد. تصور کنید بیماری‌های زنان را، یا خدماتی مثل آرایشگری و عکاسی را که اگر اسلام می‌خواست مانع فعالیت زنان شود، و از طرفی هم برخی احکام محرم و نامحرمی را تشریع کند، قطعاً دچار دور باطلی می‌شد.

می‌بینیم که از نظر تاریخی نه تنها زنان از فعالیت اجتماعی منع نشده، بلکه با دودوتا-چهارتای عقلی هم لزوم حضور آنان اثبات می‌شود.

اولویت وظایف زنان چیست؟

Mothering-sشاید بیشترین مباحث و مناظرات در پاسخ به این سؤال اتفاق می‌افتد. من در اینجا قصد ندارم مطلب پیش رو را اثبات کنم، تنها به خاطر پیش‌برد موضوع این نوشته، به اولویت‌های نقش زن و مرد به اختصار اشاره می‌کنم.

آنچه که با کاوش در موجودیت جوامع، خصلت‌ها و تفاوت‌های طبیعی زن و مرد، هدف خلقت و نهایتاً آموزه‌های دینی به آن می‌رسیم، این است که زن و مرد طبیعتاً و فطرتاً دارای نقش‌ها و وظایفی متمایز از هم هستند. مرد و خلق‌وخو و ساختار جسمی و روحی‌اش به گونه‌ای است که نقش حمایتگری و تأمین‌کنندگی پررنگ‌تری دارد، و زن نقش تربیتی و عواطفش پررنگ‌تر است که موجب شده است از دیر زمان، مرد به تأمین غذا و مایحتاج خانواده رو بیاورد و زن به پرورش و تربیت فرزند و فراهم‌سازی محیط امن خانه مشغول شود. این نه یک نقش دستوری، که یک نقش طبیعی است.

زن پیش از آن‌که یک فعال اجتماعی یا اقتصادی باشد، یک همسر است و یک مادر. دقت کنید که گفته نمی‌شود که زن فعال اجتماعی و اقتصادی نیست، بلکه نقش مادری و همسری او پررنگ‌تر و در اولویت معرفی می‌شود. با تقسیم وظایفی که در طبیعت صورت گرفته و در اسلام بر آن صحّه گذاشته شده است، وظیفهٔ تأمین اقتصادی خانواده بر دوش مرد است، و همین موجب می‌شود که این تکلیف از دوش زن برداشته شود. اما آنچه که بر عهدهٔ زن نهاده شده است، به نظر من، به مراتب دشوارتر و بااهمیت‌تر و سرنوشت‌سازتر است وظیفهٔ مرد است؛ نقش مادری و تربیتی او در خانواده (که فقط محدود به فرزندان نیست، بلکه مردان را هم دربرمی‌گیرد). اگر مرد در جامعه نقش تولیدکننده و پیش‌برندهٔ تمدن و توسعه را دارد، نقش زن در جامعه، انسان‌سازی تعریف شده است. (اگر نیازی به تبیین این موضوع باشد، در مطلبی جدا به آن خواهم پرداخت.)

چرا زن‌ها ترجیح می‌دهند یک فعال اجتماعی خوب باشند تا یک مادر یا همسر خوب؟

housewifeبا همهٔ این توضیحات، مطلب اخیر مورد پذیرش عدهٔ زیادی از زنان نیست و آن‌ها ترجیح می‌دهند یک مهندس، یک معلم، یا حتی یک فروشندهٔ خوب باشند تا تنها یک «خانه‌دار». علت آن در درجهٔ اول به کم‌اهمیت جلوه دادن و یا کم‌اهمیت فرض کردن نقش خانه‌داری برمی‌گردد. از یک زمان، خانه‌داری به شست‌وشو و رفت‌وروب و پخت‌وپز در خانه و کهنه‌شویی معنا شد! و به اشتباه زنان خانه‌دار موجوداتی تعریف شدند که هیچ سودی برای جامعه ندارند و تنها به اعمالی دون مشغول‌اند و از نظر اقتصادی سربار جامعه شناخته می‌شوند. از این رو زنان از این که «خانه‌دار» تلقی شوند، گریزان شدند.

این که منشأ این نوع نگاه تحقیرآمیز به خانه‌داری و همچنین علت احساس تحقیر در زنانی که فقط به خانه‌داری مشغول‌اند دقیقاً چه بوده است، نیاز به واکاوی و مقالی جدا دارد؛ اما آنچه که مسلم است این است که احیای ارزش خانه‌داری که عبارت است از همسرداری و تربیت فرزند (و نه صرف شست‌وشو و رفت‌وروب) یکی از گام‌های مهم و اساسی، و مؤثر است که باید در جهت نیل به آن برنامه‌ریزی‌های دقیق و کارهای جدی‌ای صورت بگیرد.

در نهایت…

در شروع جمع‌بندی این مطالب، بار دیگر سؤال ابتدای مطلب را تکرار می‌کنم. چرا بعضی زن‌ها در مباحث مربوط به فعالیت اجتماعی زنان، به شدت جبهه‌گیری می‌کنند؟ با توجه به مطالب ذکر شده می‌توان گفت عده‌ای از آن‌ها وقتی می‌شنوند که کسی هویت زن را یا اولویت فعالیت‌های او را مادری اعلام می‌کند، در مقابل او جبهه گرفته و او را متهم می‌کنند به لیستی از اتهامات؛ با این تصور که او در پی سلب امکان فعالیت‌های اجتماعی زن است.

بگذارید مشخصاً نمونه‌ای ارائه کنم که اخیراً اتفاق افتاد. سعید جلیلی در یکی از سخنرانی‌هایش، بعد از مقایسهٔ اولویت‌های زندگی زنان در غرب و در اسلام، می‌گوید که در اسلام خانواده کوچک‌ترین واحد جامعه محسوب می‌شود، برخلاف غرب که فردمحور است. او سپس به مهم‌ترین ایفاگر نقش در خانواده، یعنی مادر اشاره می‌کند و می‌گوید: «هویت زن در خانواده شکل می گیرد که همان مادر بودن است نه اینکه هویت زن را در چرخه اقتصادی و بازار سرمایه قائل شویم.»

این صحبت او که در واقع نفی اولویت شرکت در چرخهٔ اقتصادی برای زن است، با تکفیر او توسط عده‌ای مواجه شد که با تقطیع بخشی از این سخنان، چنین نتیجه گرفتند که او دارد می‌گوید: «زن یعنی فردی که در خانه بنشیند و تا نفس باقیست بچه دار شود و ردی از او در جامعه و فضای اجتماعی نباشد… زنان و دختران ما باید از عرصه درس و دانشگاه و جامعه بیرون کشیده شوند زیرا به دلایل زیادی موی دماغند.» (نمونه‌های دیگری هم مد نظرم بود که به دلیل خصوصی بودن پروفایل‌ها، انتشار آن‌ها را جایز ندانستم.) یا این که: «جلیلی اگر بیاد، همهٔ زن‌ها رو از کار بی‌کار می‌کنه»!

 این در حالی است که اگر به تمایز میان اولویت‌ها و بایدها و نبایدها، دقت شود، هرگز دچار چنین برداشتی از سخنی در این حد ساده و صریح نخواهیم شد. مسئله بسیار ساده‌تر از این‌هاست: زن قبل از این که یک پایهٔ تولید یا چرخهٔ اقتصاد جامعه باشد، مادر است و همسر. و مفهوم این کلام برخلاف تصور بسیاری از دوستان، نفی مشارکت زن در اقتصاد یا فعالیت اجتماعی نیست، بلکه پررنگ‌تر کردن وظیفهٔ اصلی زن است که اولویت دارد به فعالیت اقتصادی او. به عبارتی این گیر دادن به فعالیت زنان نیست، بلکه گیر دادن به کیفیت فعالیت آن‌هاست. (در این مورد خاص، مطالعهٔ کل سخنرانی را برای رفع سوء تفاهم ایجاد شده، ساده‌ترین راه‌حل می‌دانم.)

در نقد دومین جملهٔ مثال باید عرض کرد ساده‌انگاری است اگر معتقد باشیم که کسی در آن سطح از علم و آگاهی، مدعی عدم دخالت و ورود زنان به فعالیت‌های اجتماعی باشد و از آن بالاتر یک‌هو بیاید کل زنان را بی‌کار کند و چرخ فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی نیمی از جامعه را بالکل از جا بکَند!

من علاوه بر تمام مسائل فوق، فراگیر شدن موج فمینیسم را هم دخیل در چنین واکنش‌هایی می‌دانم که البته لزوماً این حرف به معنای متهم کردن زنان جامعه و از جمله خودم، به گرایشات فمینیستی نیست، بلکه عدهٔ زیادی از ما، تحت تأثیر این موج بوده‌ایم، بدون این که فمینیست باشیم.

به طور خلاصه می‌توان گفت حرف بر سر این است که حضور زن در جامعه نباید بی‌قانون و بی‌چارچوب و به هر قیمتی باشد. حضور اجتماعی و اقتصادی زنان به قیمت از هم پاشیده شدن بنیان خانواده، قطعاً نه تنها نشان پیشرفت و تمدن نیست، که موجب انحطاط و اضمحلال جامعه و سر از ناکجاآباد در آوردن است.

(قبلاً تذکر می‌دهم که این نوشته جز در جهت تبیین حقیقت نگاشته نشده و در آن حمایت از هیچ شخص حقیقی یا حقوقی خاصی مد نظر نیست. لذا نظراتی که به منظور سیاسی کردن بحث درج شود یا حاوی تهمت و افتراء به هر کدام از افرادی که به نام یا نظرشان اشاره شده است باشد، تأیید نشده و نمایش داده نمی‌شود.)

بازنشر در:

فارس‌نیوز
باشگاه خبرنگاران
زنان‌پرس

۱۷ دیدگاه

حماسهٔ سیاسی ۹۲

11th-election-03۲۴ خرداد یک بار دیگر شاهد حماسهٔ سیاسی مردم ایران با مشارکت بالا و مطلوب بودیم. این را از الطاف خدا می‌دانم و او را به خاطر این نعمت بزرگ سپاسگزارم. این دوره، چند نکته انتخابات را برایم شیرین‌تر کرده بود:

۱. اولین و مهم‌ترین مطلب، درصد پایین بی‌اخلاقی‌ها در مناظرات کاندیداها بود.
۲. رفتارهای منصفانه‌تر میان طرفدارانِ کاندیداهای مختلف که به طور نسبی به نظرم بیشتر از دوره‌های قبل بود؛ چیزی که من اسمش را می‌گذارم بلوغ سیاسی. گرچه هنوز تا رسیدن به ایده‌آل بسیار فاصله داریم.
۳. به صحنه آمدن معترضین به انتخابات پیشین و اعتماد به همان سیستم انتخابات که در دور پیش آن را متهم به جعل و تحریف کرده بودند.
۴. و مهم‌تر از همهٔ این‌ها، ابطال ادعای بی‌اساس چهار سالهٔ گذشته مبنی بر تقلب در انتخابات و «بیرون کشیدن نام هر کس که “نظام” بخواهد». و جالب‌تر از همه، این که عدهٔ زیادی از همین دوستانِ اتهام‌زننده به نظام، پیش از انتخابات، جلیلی را به عنوان رئیس‌جمهور منتخب نظام می‌دانستند و با اطمینان دم از برنامه‌ریزی برای «بیرون آوردن نام وی از صندوق» می‌زدند. شاید تنها نکتهٔ منفی این موضوع، عدم شهامت همین دوستان بود در اعتراف به اشتباه چهار ساله‌شان که تلخی‌ها و هزینه‌هایی برای مردم و کشور در بر داشت که البته امیدوارم در آینده‌ای نه چندان دور، این شهامت و شجاعت و انصاف نیز در طیف وسیعی از آن‌ها به ظهور برسد.

 خوشحالم که انتخابات در یک فضای سالم و آرام برگزار شد و از آن بیشتر، خوشحالم از این که دوستان و هم‌طیفی‌هایم، در برخورد با نتیجهٔ نهایی انتخابات، متانت، قانون‌مندی، بلوغ و فهم خود را به بهترین شکل به رخ کشیدند و از تبریک به هواداران روحانی هیچ دریغ نکردند، همراه با آن‌ها حماسهٔ سیاسی را جشن گرفتند و هرگز در صدد جبران تلخ کردنِ شادی ۴ سال پیش، شادی آن‌ها را تلخ نکردند. خوشحالم که مردانگی کردند در مقابل ناجوانمردی.

یقیناً منصفین از همین طیف و نسل‌های آتی، و تاریخ، رفتار دو طیف ناموفق در انتخابات ۸۸ و انتخابات ۹۲ را مورد سنجه و قیاس قرار خواهد داد و به تفاوت میان متانت، قانون‌مندی، انسانیت و اخلاق آن‌ها معترف خواهد بود.

۲۹ دیدگاه

مناظرات و ورود به گود انتخابات

11th-election-01
انتخاب دقیق و مناسب آیهٔ منقوش بر دکور مناظرات، قابل تقدیر است

گزینش اصلح در انتخابات این دوره حقیقتاً کار مشکلی بود. حتی می‌توانم بگویم هنوز هم هست. یک هفته تا زمان انتخاب مانده و خدا می‌داند سیبی که به هوا رفته، تا به زمین برسد چه چرخ‌ها خواهد خورد.

آنچه که به انتخابِ نزدیک به نهایی‌ام کمک کرد، همین دو مناظرهٔ اخیر بود (مناظرات ۱۵ و ۱۷ خرداد) که تمایز میان کاندیداها را بیش از پیش روشن کرد.

غرضی را انسان صادق و دلسوزی دیدم و اتفاقاً شنیده‌ام که در این مناظرات رأی‌هایی هم جذب کرده است. اما او را فاقد برنامه‌های عمیق و ناتوان در مدیریت و اجرا دیدم و دیدگاه‌هایش با نظراتم فاصله داشت.

در بین دو نامزد اصلاحات، عارف را با وجود این‌که زود جوش می‌آورد، یک سر و گردن و بلکه بیشتر، از روحانی بالاتر دیدم. انسانی جدی است که برخلاف روحانی که تکیه‌اش به حرف‌های سطحی کوچه‌بازاری است، بیشتر اهل تعمق است و به نظر صادق می‌آید و اخلاق‌مندتر. یعنی اگر دیدگاه‌هایم با دیدگاه‌ها و مبناهای اصلاح‌طلبان هماهنگ بود، در رأی دادن به عارفِ اهل فکر، نسبت به روحانی تردید نمی‌کردم. امیدوارم که عارف تا آخر بماند و اگر قرار است یکی از این دو کناره بگیرد، روحانی باشد. هم‌الان هم توصیه‌ام به اصلاح‌طلبان این است که در انتخاب عارف تردید نکنند. با وجود اختلافات فکری‌ای که با این حزب دارم، ترجیح می‌دهم افسار کشورم در دستان یک آدم عمیق‌تر باشد تا یک انسان سطحی با شعارهای روشنفکرانه. گرچه که همان‌طور که معترف‌م درجهٔ خودباختگی و ارادت عارف نسبت به بعضی اعضای حذبش آن‌قدر زیاد است که او را به عدم استقلال در تصمیم‌گیری‌هایش دچار کرده و عملاً افسار مدیریت اجرایی کشور را در دستان خاتمی و هاشمی واخواهد نهاد، روحانی را هم وسیلهٔ جلب آرایی بیش نمی‌بینم و با انتخاب او هم، کسان دیگری فرمان خواهند راند.

اما در میان اصول‌گرایان که البته در نوع و درجهٔ اصول‌گرایی‌شان با هم تفاوت دارند، از ابتدا رضایی و حداد جزو گزینه‌هایم نبودند. دکتر حدادعادل که البته ارادت و علاقهٔ زیادی به‌ش دارم و از صمیم قلب برایش احترام قائل‌م، در این مناظرات پایبندی به آرمان‌های انقلاب، اخلاق‌مداری و مثبت‌اندیشی‌اش را به خوبی به معرض نمایش گذاشت و جسارت و جرئتش را در حق‌گرایی و حق‌گویی نشان داد. گرچه که در یکی دو مورد، در صحبت‌هایش شخص‌محوری داشت که به نظرم شایستهٔ ایشان نبود، اما در کل حضورش در این مناظرات به علاقه و ارادتم افزود. تنها مسئله شاید، تردید در توانایی اجرایی ایشان است و ضعیف دیدن ایشان در عرصهٔ سیاست که اتفاقاً یکی از دلایلش را رو بودن و صداقت زیاد ایشان می‌دانم.

اما میان سه کاندیدای دیگر، یعنی دکتر ولایتی که به نظرم کارنامهٔ درخشانی داشت و دکتر قالیباف که در اجرا خوب ظاهر شده بود و دکتر جلیلی که البته شخصیتش برایم بسیار مبهم بود، دو هفته‌ای سرگردان بودن و بدون تعیّن. چیزی که من را بیش از هر چیز دربارهٔ قالیباف مردّد می‌کرد، یکی بریز و بپاش‌های شهرداری تهران بود، یکی زندگی مرفه خود قالیباف که نگرانم کرده بود از این که دردِ نداری را نفهمد، مورد دیگر وجود بعضی از طرفداران دو رویی که در ستادهای ایشان مشغول فعالیت شده‌اند در حالی که تا همین چند ماه پیش از منتقدین جدی او بودند و در مواردی حتی نسبت به او ابراز انزجار می‌کردند، و دیگری که برایم بسیار مهم بود، عدم صداقت در رفتار و تکلّفی بود که در قالیباف می‌دیدم. از میان این موارد به جز مورد دوم که در میان صحبت‌هایش تا حدودی برایم رفع شد، مابقی به قوت خود باقی بود و البته در مناظرهٔ فرهنگی، دیدگاه‌های نه چندان دلچسب و نه چندان روشن و مقبول فرهنگی‌اش به این موارد اضافه شد.

با این حال توان اجرایی خوب او و برنامه‌ریزی و تلاش چندساله‌اش برای ریاست جمهوری، از او یک کاندیدای آماده ساخته که عقیده دارم در مناظرهٔ آخر با خارج شدن از لاک خود و درآمدن از آن حالتِ زیادی بچه‌مثبت بودن و کاری به کار بقیه نداشتن بیرون آمد و چند انتقاد کرد به یکی دو تا از کاندیداهای دیگر که کمی نقاب مصنوعی‌ای که به چهره داشت را کمرنگ کرد. گرچه که میل به قدرت در او به وضوح قابل مشاهده است.

ولایتی را یک انسان پخته در عالم سیاست و خصوصاً در حوزهٔ سیاست خارجه که امروز به آن خیلی نیازمندیم می‌دیدم و آدم بی‌حاشیه و بی‌سروصدایی که این را هم در این دورانِ سیاست‌زدگی دولت و سیاسیون، غنیمت می‌شمردم. در برنامه‌ها و مناظراتش ولی، چندان برنامه و رویکرد دندان‌گیری ندیدم و امروز در مناظرهٔ آخر به کلی از خیرش گذشتم.

سعید جلیلی را بیش از هر چیز، طرفداران افراطی‌اش به چشمم بد کرد با آن بازی‌های به عقیدهٔ من نمایشیِ ارسال پیامک و دعوت از جلیلی قبل از ثبت نام‌ش. البته این حرف و شعارِ -به ظاهر- منفی که او یک احمدی‌نژاد دیگر خواهد بود، برایم در حد یک حرف و شعار بود مگر زمانی که خودم به این نتیجه می‌رسیدم که او جامع جمیع صفات منفی احمدی‌نژاد است؛ دلیلی ندارد که هر کدام از اعضای یک دولت را نمونه‌ای بی‌کم و کاست از رئیس آن دولت بدانیم. ضمن اینکه دکتر جلیلی در برنامه‌هایش در سیما انتقادات ضمنی‌ای به برخی رفتارها و مدل‌های مدیریتی احمدی‌نژاد داشت که خود نشان از تفاوت مدل‌های اجرایی این دو فرد دارد.

اما در مناظرهٔ دوم، دیدگاه‌های فرهنگی‌اش را بسیار پسندیدم و بسیار نزدیک به دیدگاه‌ها و باورهای خودم دیدم، خصوصاً مواردی که در مورد مادر و نقش زنان گفت بسیار مورد تأییدم بود، با وجود اینکه مورد انتقاد بسیاری از دوستانم قرار گرفت که قویاً معتقدم این نارضایتی بیش از هر چیز ناشی از سوء‌برداشت احتمالی است که از صحبت‌های او شده و البته و البته که تأثیر جریان‌های زیرخاکی فمینیستی را در این نارضایتی‌ها بی‌تأثیر نمی‌دانم. در این مورد عمری اگر باقی بود، مطلبی مجزا خواهم نوشت. (مطلب را می‌توانید در اینجا بخوانید)

سعید جلیلی در مناظرهٔ سوم هم خوب حاضر شد و مثل حدادعادل تمام‌قد در برابر تحمیل‌ها و هر آنچه که عزت کشور را خدشه‌دار کند جبهه گرفت. اما همچنان توان اجرایی او برایم محل تردید است و به درستی، دیدگاه‌های اقتصادی‌اش برایم روشن نشده است.

با این حال، امروز وضع بسیار بهتری دارم نسبت به ده روز پیش که انتخابات خارج از گود را نوشتم و البته از این وضعیت و از انتخابی که بعد از دقت در احوال و برنامه‌های کاندیداها تا حدود زیادی به آن رسیده‌ام، راضی‌ام.

اعتراف می‌کنم که مناظرات و فرصتی که صداوسیما فراهم آورد، در جابجایی و تغییر آراء بسیار مؤثر بود. امیدوارم هر کسی که بر سر کار می‌آید، مقتدر و موفق ظهور کند و کمتر در معرض دست‌کاری‌ها و مانع‌تراشی‌های مافیای قدرت و ثروت در کشور قرار بگیرد.

۱۱ دیدگاه

انتخابات خارج از گود

11th-election

این انتخابات برایم یک جور دیگر است. با انتخابات‌های قبلی فرق‌هایی دارد. البته که خاطرات بد انتخابات پیشین و قضایای دور و برش ذهن خیلی‌هامان را منفی کرد نسبت به انتخابات؛ ولی این «یک جور دیگر» بودن این انتخابات برای من، همه‌اش به خاطر این نیست.

اول از هر چیزی برمی‌گردد به نامزدهای این دوره. دوره‌های قبلی، انتخابات تقریباً دو قطبی بود و انتخاب کار چندان مشکلی نبود.  در انتخابات این دوره اما سه چهار تا نامزد مورد نظرم، کم‌حاشیه‌تر و شبیه‌ترند نسبت به هم و هر کدام ضعف‌ها و نقاط قوتی دارند که  آدم فکر می‌کند اگر می‌شد همهٔ این چندتا با هم تیم ریاست‌جمهوری را تشکیل می‌دادند، چقدر خوب بود. با این همه، این مشخص نبودن رأیْ حتی برای خودم، یک جور هیجان آرام دارد که دوستش دارم.

از طرفی برخلاف هر سال، امسال گیرافتاده‌ام در خوابگاهِ دانشگاه و دورم از هر محفل بحث و نقد و نظر سیاسی؛ از جمله محفل کوچک خانوادگی‌مان؛ و برادرم که همیشه در این موارد با هم مباحثه و انتقال دیدگاه داشتیم.

از شانس بدم، درست روز انتخابات می‌رسم خانه و فرصت برای رای‌زنی و بحث، خیلی کم است. فعلاً دارم سعی می‌کنم از همین برنامه‌های تلویزیونی کاندیداها و برنامه‌هایشان، به یک نتایجی برسم.

نکتهٔ جالبی که این دور بودنِ نسبی از فضای انتخابات، و عدم تعلق خاطر به یکی از این نامزدها برایم داشته‌است، ارزیابی عملکرد هواداران کاندیداها از یک فاصلهٔ دورتر و خارج از گود است.

مثلاً الان دورویی و تعارض را در بین طرفداران یک کاندیدا و افراط را میان طرفداران کاندیدای دیگر به خوبی می‌بینم و در دل منزجرم و به سادگی رفتار بعضی‌ها لبخند می‌زنم. و بیش از هر زمان دیگری دارم می‌بینم که علاقه به یک کاندیدا چطور باعث بولد کردن و خاص کردن یک رفتار بسیار سادهٔ آن کاندیدا می‌شود؛ در حالی‌که ممکن است این رفتار، مشترک باشد میان چند کاندیدا؛ و بزرگ‌نمایی و تحسین‌های افراطی برای ساده‌ترین کارهای آن کاندیدا، چطور پوستر و شعار می‌شود و روی دست‌های هواداران بلند می‌شود.

برایم جالب است که احساسات و هیجانات، چطور کارهای ساده و کوچک یک کاندیدا را در چشم هوادارانش خاص و بزرگ جلوه می‌دهد و ساده‌ترین کارهای کاندیدای رقیب را شایستهٔ تمسخر و تحقیر. از این‌جا که من نشسته‌ام – و خیلی‌ها نشسته‌اند- و نظر خاصی به کاندیدای خاصی نداریم، این فضای احساسی و هیجانی، گرچه که شورآفرین است، اما معلوم می‌کند که وقتی از قبل، انگشتِ انتخاب بر کاندیدای خاصی گذاشته باشی، به عدالت رفتار کردن و به عدالت صحبت کردن دربارهٔ آن کاندیدا و نامزهای رقیب، چقدر سخت است و حفظ حد اعتدال چه انصاف و تقوایی می‌خواهد…

۶ دیدگاه

یک مُشت عوامِ بی‌فکر

اسمش جلسهٔ هم‌اندیشی اساتید است. اسم دهان‌پرکنی است. چیزهای دهان پرکنی هم البته در جلسه پیدا می‌شود. خیار که پای ثابت جلسه‌هاست و سیب زرد و چای‌ای که بعداً می‌رسد.

در بین صحبت‌های اساتیدِ خانم، هیچ حرف درخوری پیدا نمی‌شود؛ یک سری حرف‌های تئوریک که انگار از محفوظات استاد بعد از خواندن یک کتاب روش تدریس و کلاسداری در ذهنش مانده و انصافاً هم خوب مانده! در بین صحبت‌های اساتید مرد، دغدغه‌های کلان‌تری دیده می‌شود و «بعضاً» جدی. چرا که هر دغدغهٔ کلانی الزاماً جدی نیست.

یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات، تقویت و تغذیهٔ فکری و اعتقادی اساتید است و بالا بردن توان پاسخ‌گویی به شبهات، که حرف بجایی است. اما محرک و منشأ این حرف کمی برایم عجیب و تا حدی نگران کننده است: «سؤالاتی که بعضاً پرسیده می‌شود، زیر سؤال بردن مسائلی است که آدم از بچه مذهبی‌های شرکت کننده در دوره‌های حوزهٔ اسلامی دانشجویی توقع ندارد. یک دانشجو آمده گفته من فلان تئوری رهبر را دربارهٔ تمدن اسلامی قبول ندارم.»

اولش جا می‌خورم. فضای سنگین جلسه و کم‌تجربگی‌ام در قیاس با اساتید دیگر، منع‌ام می‌کند از این که حرفی بزنم؛ و از این که بپرسم دقیقاً چنین شبهات و سؤالاتی چه ایراد بزرگی دارد که استاد را آشفته کرده و او را پی یک راه حل بنیادین فرستاده است.

تا آخر جلسه صبر می‌کنم و فکر می‌کنم. استاد طرح کنندهٔ این نظر، کار دارد و زودتر از آن که نوبت به حرف‌های من برسد می‌رود.

بالاخره در قالب یکی دو جمله می‌گویم که این سؤالات فی‌نفسه اشکال که ندارد، خوب هم هست. چرا باید از پویایی ذهن بچه‌ها ترسید؟ این را البته توی دلم می‌گویم. ولی این را جرئت می‌کنم بگویم که به‌جای نگرانی از انحرافات جوانان به خاطر طرح چنین سؤالاتی، یا به‌جای مهیا کردن پاسخ‌های آماده و تغذیهٔ فکری دانش‌جوها حتی پیش از طرح و ایجاد پرسش، سعی کنیم راه صحیحِ فکر کردن را یادشان بدهیم. هر کس در هر درسی که دارد، به تناسب سعی کند راه فکر کردن و استدلال و استنتاج را آموزش دهد. با درست فکر کردن است که می‌توانیم آن‌ها را در مقابل انحرافات و شبهات بیمه کنیم. تا بچه‌ها شک کردن و سؤال کردن را یاد نگیرند، فکر کردن را یاد نمی‌گیرند؛ لقمه برداشتن و جویدن را یاد نمی‌گیرند… این افاضات آخری را هم البته در دلم می‌گویم.

توی راه با خودم فکر می‌کنم که چقدر حرف آن استاد درست است و چقدر حرف من… بعد شک می‌کنم به این که نکند من هم مثل بعضی اساتید خانمِ دیگر، صرفاً یک سری حرف تئوریک بی‌مصرف و ایده‌آل‌گرایانه زده‌ام!

thinking

این بی‌فکری بدجوری مثل خوره افتاده به تن‌مان. منظورم همان فکر نکردن است و آک گذاشتن ذهن و قوهٔ استدلال‌مان. مقصودم از «مان» هم همین ما و مردم‌مان است؛ همان‌ها که از قضا هر که می‌خواهد در موردشان حرف بزند خودش را سوا می‌کند و آن‌ها را «عوام» می‌خواند. اتفاقاً می‌خواهم بگویم این فکر نکردن در همهٔ ما هست، حتی همین مای خواص! خوب نفهمیدن و خوب تحلیل نکردن، هم یقهٔ عوام ساده‌دل را گرفته است، هم یقهٔ بالادادهٔ ما دانشگاهی‌ها را. انگار «عادت» کرده‌ایم به فکر نکردن. هر شنیده‌ای را باور و بازگو می‌کنیم و همه‌مان یک پا کارشناس و متخصص‌ایم در تمامی امور و زمینه‌های علمی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، پزشکی و…

و خب توضیح نمی‌خواهد که این عادت در دستهٔ تحصیل‌کرده چقدر آفتش بیشتر است، از این حیث که «آن که نداند و نداند که نداند» در جهل مرکب است. قبلا هم اشاره کرده‌ام و در آینده اشاره خواهم کرد که ما در این سیستم‌های آموزشی، به دانسته‌های‌مان اضافه می‌شود، اما به رشد فکری یا کار علمی‌مان نه. درست یاد نمی‌گیریم که نقد کنیم و به چالش بکشیم؛ خراب کنیم و از اول بنا کنیم. عمدتاً مصرف‌کننده‌ایم و عادت کرده‌ایم به این مصرف‌کننده بودن دانشجو؛ هم ما و هم اساتید و نظام آموزشی…

حرف زیاد است، اما یادمان باشد که کم‌خرد و کُندفهم فرض کردن عوام و در نتیجه ساده کردن هر چیزی برای فهم آن‌ها، خودش آفتی است که نمی‌گذارد ذهن ملت ما از ذهن کودکی نوپا پَروارتر شده، رشد پیدا کند و به جوانی بالغ و فهمنده که قوه تشخیص و تحلیل دارد برسد.

* «برای هر چیز دلیل و نشانه‌ای وجود دارد و دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، سکوت…» امام کاظم (ع)/ اصول کافی،ج ۱٫

بدون دیدگاه

داستانک: غُرغُرویی که متفکّر شد

روزی روزگاری غرغرو که همهٔ اهالی دِه، به غر زدن‌های زیادش می‌شناختنش، به یه آدم تازه‌وارد برخورد کرد. تازه‌وارد که از وقتی پا گذاشته بود توی ده، اسم غرغرو رو زیاد شنیده بود، بهش گفت: «همه می‌گن تو روز و شب غر می‌زنی و زندگیِ خیلی سختی داری. ولی هیچ‌کس نمی‌دونه چی ناراحتت کرده که همه‌ش غر می‌زنی. واقعاً چه اتفاقی برات افتاده که سال‌هاست، روز و شب غر می‌زنی؟»

غرغرو که انگار انتظار هر سؤالی رو داشت الّا این یکی، ساکت شد و فکر کرد. هی قدم زد و فکر کرد و قدم زد و فکر کرد و قدم زد…

۱ دیدگاه

نگاهی نو به زندگی

Familyتا به حال شده از خودتان بپرسید این سبک زندگی‌ای که ما داریم یا درباره‌اش دائماً داریم می‌شنویم، واقعاً سبک زندگیِ اسلامی است یا اصلاً زندگی اسلامی یک چیزی بوده که در گذر زمان الان به این شکل درآمده و به دست ما رسیده است؟

خیلی از ما، خصوصاً تا ابتدای سنین جوانی، آنچه را که به عنوان شریعت شنیده‌ایم باور کرده‌ایم و آن‌قدر آن را مسلّم می‌انگاریم که صورت دیگری برایش متصور نیستیم و گه‌گاه که از گوشه و کنار می‌شنویم که بعضی از مؤلفه‌های این سبک زندگیِ دینی در واقع هیچ ریشهٔ اسلامی ندارد، اگر گوینده‌اش را به خاطر گفتنِ چیزی که خلاف باورهای چند ساله‌مان بوده تکفیر نکنیم، بی‌شک دهان‌مان مقادیر هنگفتی باز می‌ماند از تعجب.

شاید باور نکنیم، اما بخشی از شکافی که امروز بین مذهبی‌ترها و آن‌ها که کم‌تر مقیدند ایجاد شده، و همین‌طور بخشی از تن‌ندادن‌های ما جوان‌ترها به بعضی از دستورات دینی، نتیجهٔ همین خلطی است که بین احکام شرعیِ مسلّم و صادر شده از معصومین(ع)، و بدعت‌های ساخته شده توسط غیرمعصومین شده است.

مثلاً زیاد دیده‌ایم که همسرها، پدرها و برادرهای مذهبی‌تر روی افشا و اظهارِ نامِ همسران، دخترها و خواهرهایشان در حضور نامحرم حساسیت دارند و این را یک جور مسئلهٔ ناموسی تلقّی می‌کنند. در حالی‌که شنیده‌ایم که پیامبر اسلام(ص) از دختر گرامی‌شان، حضرت زهرا(س) که گل سرسبد زنان بهشتی‌اند، در حضور اصحاب با نامِ ایشان، یعنی «فاطمه» یاد می‌کردند و یا همسرشان را با نام حمیرا، یعنی گل سرخ، خطاب می‌کردند. مقایسهٔ بین این لفظ، یعنی «گل سرخ» با لفظی که هنوز هم در بین بعضی خانواده‌ها متداول است، مثلِ «عیال»، «خانه» و «بچه‌ها»، آدم را به فکر وامی‌دارد که این همه تفاوت از کجا ناشی شده است؟ آدم متحیّر می‌ماند که چطور ما که مسلمان‌ایم، از پیامبرمان پیش افتاده‌ایم و گویی کاتولیک‌تر از پاپ شده‌ایم.

این که منشأ این نوع تعصب به گفتهٔ برخی، خلیفهٔ دوم، یعنی عمر، بوده یا از بسترهای تاریخی دیگری ناشی شده است، زیاد فرقی نمی‌کند؛ مهم این است که حرف یا گفتار بعضی از مسلمانان، از سنتِ پیامبرِ اسلام(ص) پیشی گرفته و آنچنان بین ما شایع شده است که حتی به ذهن‌مان هم خطور نمی‌کند که شاید این یک «بدعت» باشد و نه جزئی از شریعت.

و یا نگاه کنید به رسمی که احتمالاً بقایای تعصبات کور گذشتگان بوده و هنوز در بعضی از خانواده‌ها به قوت خود باقی است؛ رسم و روشی که در آن پدر خانواده از ابراز محبت به اعضای خانواده امتناع می‌ورزد و یا برادر و خواهر نسبت به اظهار علاقه و تحسین موفقیت‌ها و نقاط مثبت یکدیگر گاه بی‌تفاوت‌اند.

این رفتار و عادت که به غلط، به اسم شرم و حیا جای خود را در خانواده‌ها باز کرده است لطمه‌های زیادی به بنیان خانواده و سلامت اجتماع وارد کرده است. خانواده‌ای که در آن پدر از ابراز علاقه به دختر و پسرش غافل است و زیبایی‌ها و ظرافت‌های دختر در آن دیده نشده، مورد تأیید و تحسین قرار نمی‌گیرد، یا فرزندان بعد از عبور از سال‌های کودکی از درک گرمای آغوشِ پدر بی‌نصیب می‌مانند و یا به اشتباه، به اسم تربیت و تعصب و حتی گاه دین، دختر از خودنمایی‌های مشروع در خانه محروم می‌گردد، می‌تواند مقدماتِ خودنمایی دختر و جلب محبت وی را در خارج از خانه مهیا کند.

کیفیت روابط محارم با یکدیگر جایگاه مهمی در شکل‌گیری شخصیت فرد دارد. دختر به حمایت مردان خانواده‌اش، اعم از پدر و برادر و حتی دایی و عمو، نیاز دارد. او نیاز دارد که یک مرد از زیبایی‌هایش تعریف کند، از مدل موهایش، از لباسی که امروز به تن کرده است، از خلقیاتش، از هنرش، از رفتارهایش. او نیاز دارد که از طرف یک مرد محبت و علاقه دریافت کند؛ و اگر همهٔ این‌ها در خانواده و توسط محارمش تأمین نشود، به ناچار و به اشتباه به دنبال راه دیگری برای جلب این محبت و تأمین این خواسته‌ها برمی‌آید. خودنمایی در خیابان، در دانشگاه و در مراکز عمومی یکی از این راه‌هاست که خیلی اوقات ریشه در اشتباهات رفتاری و بی‌توجهی پدر و برادر آن دختر نسبت به او دارد.

یک پسر هم نیازمند دریافت محبت از پدر و مادر و خواهر است، نیاز دارد که قابلیت‌هایش دیده شده و مورد تحسین قرار بگیرد، نیاز دارد به اعتماد خانواده نسبت به خود و مسئولیت‌هایی که به عهده می‌گیرد. و اگر همهٔ این‌ها از سوی خانواده تأمین نگردد جایی غیر از خانواده به دنبال آن خواهد بود.

مهربانی و محبت در سیرهٔ پیامبر(ص) و اهل‌بیت پیامبر اسلام(ع) از نکات برجسته و انکار نکردنی است. از محبت بین اهل بیت و فرزندان‌شان، محبت بین اهل‌بیت و والدین و سرپرستان‌شان، محبت بین خواهر و برادران از خاندان رسول(ص) و محبت بین اهل بیت و همسران‌شان، نمونه‌های متعددی در تاریخ اسلام وجود دارد و به وفور مصادیق ابراز علاقه میان آنان گزارش شده است. ابراز علاقهٔ پیامبر اکرم نسبت به دخترشان، فاطمه‌زهرا(س) در عصری که با به خاک‌سپاری نوزادانِ دختر به استقبالِ تولدشان می‌رفتند، چنان فراوان و چنان باشکوه است که آدم از شنیدنش دلش غنج می‌رود.

درست است که پدران ما پیامبر نیستند و دختران ما فاطمهٔ زهرا، اما مسلمانی و تلبّس به لباسِ دین و مذهبی که محمد(ص) طلایه‌دار آن است، ما را به تمسک از سیرهٔ آن حضرت مکلّف می‌کند. اما چقدر روابط ما در خانواده، رنگ‌گرفته از سیرهٔ نبوی است؟

توجه جنسِ زن و مرد از میان محارم، مثل توجه پدر به دختر، خواهر و برادر به هم، مادر و پسر و حتی عمو و دایی و خاله و عمه به دخترها و پسرهای خواهرزاده و برادرزاده‌ها، از موضوعاتِ مهم در شکل‌گیری شخصیت و شناخت خوب و بی‌ضرر از جنس مخالف و تحکیم‌بخش بنیان خانواده‌هاست که بسیار مورد غفلت واقع شده است.

کمی که به زندگی‌های‌مان دقیق‌تر شویم، نمونهٔ این نوع افراط و تفریط‌ها را می‌توانیم ببینیم. افراط‌هایی که بی‌ضرر یا کم‌ضرر نیستند و بعضاً موجب همان شکاف‌هایی شده‌اند که پیش‌تر گفته شد.

این یادداشت در شماره هجدهم (مرداد ۹۱) نشریهء داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز، چاپ شده است.

۱۸ دیدگاه

ضرورت کار فرهنگی بر روی مجموعه‌های فرهنگی

errors-in-cultural-centersچند سال است که زندگی‌ام با کارها و دغدغه‌های فرهنگی عجین شده است. دغدغه‌هایی که در بعضی از سال‌های عمرم سهم بیشتری در زندگی روزانه‌ام داشته و در بعضی سال‌ها کمی تحت الشعاع سایر فعالیت‌هایم قرار گرفته است. در تمام این مدت انواع مختلفی از کارهای فرهنگی را تجربه کرده‌ام و با گروه‌های مختلفی همکاری داشته‌ام. چیزی که در این میان و خصوصاً در سال‌های اخیر زیاد به چشمم می‌آید، غیر از مدیریت ناموفق و کارهای غیرمهندسی شده که قبلاً در اینجا ازشان حرف زده‌ام، بحث حساب و کتاب مالی در مؤسسات فرهنگی است.


دو مشکلِ حساب‌و‌کتابی
مشکل عمده، دیرکرد در پرداختی‌هاست. این مسئله که علتش یا کمبود بودجه است یا عدم مدیریت صحیح مالی، گریبانگیر نود درصد از مراکز فرهنگی است. (البته در این یکی دو سال اخیر به دلیل مشکلات اقتصادی کشور، این مشکل گریبانگیر خیلی از مراکز دیگر هم شده است). این مسئله زمانی تبدیل به معضل می‌شود که همراه شود با بدقولی مسئول یا مسئولین مربوطه در پرداخت حق الزحمه وقتی که از قبل زمان پرداخت را اعلام کرده‌اند. حتی از نظر من این‌ها از آن دسته مراکزی که زمان پرداخت‌شان ابداً مشخص نیست، بسیار غیرقابل‌تحمل‌ترند. (در واقع یکی از مشکلات من با یکی از همین مؤسسات، بدقولی مسئول حسابداری بود که هر بار قول یک هفته بعد را می‌داد و هر بار هم این اتفاق نمی‌افتاد. در حالی که اگر از همان ابتدا گفته بود برو سال دیگر بیا، راحت‌تر با این قضیه کنار می‌آمدم.)

بدقولی در این مراکز در حالی رخ می‌دهد که در اسلام نسبت به آن بسیار سفارش شده است، تا آنجا که خوش‌قولی را یکی از نشانه‌های ایمان برشمرده‌اند. در سوره اسراء (آیه ۱۷) خدا می‌فرماید: «به عهدتان وفا کنید که در قیامت از عهودتان سؤال خواهد شد» و جالب است که در توصیف رذایل قوم یهود، یکی از مواردی که مکرر در قرآن به آن اشاره شده است، عادت آن‌ها بر بدقولی و شکستن عهد و پیمان است.

مشکل دوم: پرداخت حق الزحمه‌های غیرمنصفانه است. مراکز فرهنگی در این مورد دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که به دلیل کمبود بودجه توانایی پرداخت حق الزحمه‌های متناسب با کارها و وظایف را ندارند، و آن‌هایی که علی‌رغم توان مالی، سهم بسیار ناچیزی را به نیروها اختصاص داده و سهم بیشتر را برای مؤسسه (نمی‌گویم خودشان!) برمی‌دارند. برای دستهٔ اول که جز دست به دعا شدن جهت برکت مال و بودجه کاری نمی‌شود کرد؛ اما دستهٔ دوم را می‌توان یکی از مشکلات جامعه فرهنگی برشمرد که اعتماد نیروهای مشتاق را به مجموعه‌های فرهنگی بسیار خدشه‌دار می‌کنند.


مثلاً چی؟
به طور مثال مدت دو سال در مؤسسه‌ای فعالیت می‌کردم که بیشتر نقش یک واسطه داشت؛ یعنی سفارش کار را از ارگان‌ها یا شرکت‌ها و مؤسسات دیگر می‌گرفت و آن‌ها را برای انجام شدن به افرادی که در دسترس داشت می‌سپرد. در اواخر دورهٔ همکاری متوجه شدم بخشی از کارهایی که نیروها بدون دریافت حق الزحمه برایشان انجام داده‌اند، در واقع پروژه‌هایی بوده‌اند که آن مؤسسه بابت‌شان مبالغی را از کارفرمای اصلی دریافت کرده بوده است. در یک مورد برای یک کار پژوهشی، دو میلیون تومان دریافت کرده بودند که سهم نیروی پژوهش‌گر از این کار، صفر تومان بود. بله صفر تومان! (طبیعی است که آن نیرو هم مثل ما تازه‌کار بود و فکرش معطوف به کارهایی برای خدا بود، بنابراین در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید که کارش حق الزحمه‌ای معادل دو میلیون تومان داشته باشد و …)

یا در بعضی موارد متوجه شدیم که حق واسطه‌گری‌ای که این مؤسسه بابت بعضی سفارش‌ها برداشت می‌کند، حدود پنجاه درصد از کل حق الزحمه بوده است. طوری که وقتی یکی از دوستان برای کاری که با واسطهٔ این مؤسسه انجام می‌شد، ماهیانه سیصدهزار تومان دریافت می‌کرد، بعد از واگذاری کار به خود ایشان و حذف واسطه، همین کار، حقوقی معادل ۶۰۰ هزار تومان در ماه برای ایشان دربر داشت.

به این مواردِ مؤسسهٔ مذکور، اضافه کنید بعضی حق الزحمه‌هایی که به بهانه‌های گوناگون و یا بدون هیچ بهانه‌ای پرداخت نشد.


یک مثال دیگر
یا به عنوان نمونه‌ای دیگر، همکاری جسته‌وگریخته‌ای با یکی از نشریات الکترونیکی داشتم که حق التحریر نویسنده‌ها، به «بهانهٔ» کمبود بودجه، یک سال بعد پرداخت شد!


و آخرین مثال از همین امروز
امروز روز انفصال کامل‌ام از یک مجموعهٔ دیگر بود که تازگی‌ها قصد پیوستن به آن را داشتم. قرار بود بخشی از کارهای پژوهشی این مجموعه را -که از قضا وابسته به یکی از ارگان‌های مهم کشور است- در زمینه‌ٔ بعضی از موضوعات فرهنگی به عهده بگیرم. در اولین جلسهٔ معارفه متوجه کار غیرمهندسی و وجود نیروهایی کاملاً غیرمتخصص در مجموعه شدم. با این حال فکر کردم چون حضور دائمی در آن مجموعه ندارم، بهتر است وظایف محولهٔ خودم را انجام دهم و به بخش‌های دیگر، هیچ کاری نداشته باشم. اولین پروژه را تحویل گرفتم و بعد از یک یا دو هفته تحویل دادم. قبل از تحویل گرفتن پروژه، حق الزحمهٔ مشخص شده برای کار من، با توجه به مقطع تحصیلی و نوع کاری که انجام خواهم داد، بین ساعتی ۵۰۰۰ تا ۷۰۰۰ تومان اعلام شد که البته برای این مقطع کم بود، اما چون امکان انجام کار به طور غیرحضوری میسر بود، قبول کردم.

مدیر پروژه که آشناییِ قبلی با من نداشت، بعد از رؤیت اولین کارم بسیار از آن ابراز رضایت کرد و حتی نظم و ترتیب و دسته‌بندی کار برایش جالب و جدید بود. بعد از تحویل کار، ساعات کاری و شماره حسابم را درخواست کرد. و من در عجب بودم از این سرعت عملی که در پرداخت‌ها قرار است اتفاق بیفتد. ساعت کاری‌ام پنج ساعت بود و وقتی این را به مدیر ابلاغ کردم، با تعجب پرسید: «چقدر؟» گفتم: «پنج ساعت». ایشان که ظاهراً از انجام کاری با این کیفیت در عرض پنج ساعت تعجب کرده بود، بار دیگر سؤال کرد: «پنج یا پنجاه؟» گفتم« «پنج ساعت». کمی بعد اطلاع داد که «حُسنِ انجام کار هم برایت منظور می‌کنم و ده ساعت کاری برایت می‌زنم».

با این حساب باید اولین حق الزحمه‌ام در این مرکز، حداقل ۵۰ هزار تومان می‌بود؛ یعنی همان ساعتی ۵ هزار. حدود یک هفته بعد متوجه شدم که مبلغ ۳۲ هزار تومان به حسابم واریز شده و از آنجا که این مبلغ هیچ تناسبی با آنچه که مدیر مذکور گفته بود نداشت، بعید می‌دانستم از طرف همان مرکز باشد. با این حال از مدیر مربوطه پرسیدم. قرار شد ایشان بعد از سؤال از مسئول حسابداری نتیجه را به اطلاع بنده برساند. بعد از دو هفته که دیدم خبری از مدیر پروژه نشد، مجدداً با ارسال یک پیامک از ایشان در این‌باره پرسیدم. جوابی که داد این بود: «اشتباه کرده بودن. مبلغ ۱۰ هزار تومن براتون واریز می‌شود» و بلافاصله در پیغامی دیگر تأکید کرده بود: «البته اگر هم واریز نشد چیزی از حق شما ضایع نگردیده. چون اضافی ساعت تشویقی بود… البته واریز می‌شود»!

و من مدتی مات ماندم در جوابِ حق‌به‌جانبی که از طرف ایشان دریافت کرده بودم. از یک طرف به خاطر مبلغِ به اصطلاحِ خودش «تشویقی»، چنین منّتی بر سر من گذاشته شده بود، و از طرفی آن مبلغ ۳۲ هزار تومان به‌اضافهٔ این ده تومانِ وعده داده شده، روی هم به حداقلِ مبلغ توافقی هم نمی‌رسید. مدت چند دقیقه دائم از خودم می‌پرسیدم پس تکلیف قول و قرار و وعده در کار مسلمانان چه می‌شود؟ اگر مبلغ مثلاً تشویقی قرار است به خاطر حُسن انجام کار داده شود، دیگر چه منّتی بر سر انجام‌دهنده‌ش است؟ و اگر قرار نیست داده شود، چرا از اول وعده‌اش را می‌دهند؟ چرا اگر ساعتی ۵۰۰۰ تومان قرارداد شفاهی می‌بندند، در هنگام پرداخت به ساعتی ۴۲۰۰ تومان تقلیل‌ش می‌دهند؟


بله دیگر! بیچاره کارِ فرهنگی!
wrong-behaviorآدم واقعا می‌ماند در کار یک عده بچه مسلمان که در کسوت فرهنگ و فعالیت فرهنگی کمترین اصول اخلاقی را هم زیر پا می‌گذارند. و بعد ما انگشت به دهان می‌مانیم که با این همه فعالِ -مثلاً- فرهنگی، چرا کَشتیِ فرهنگی کشورمان هر روز دارد فروتر می‌رود. وقتی در میان سکان‌داران امور فرهنگی ما، بچه مذهبی‌ها و طلبه‌هایی پیدا می‌شوند که حتی پای‌بند به پایه‌های سادهٔ اخلاقیات هم نیستند، طبیعی است که فرهنگ در کشورمان، همین مسیر موازیِ رو به همه‌جا و هیچ‌کجا را خواهد پیمود. وقتی کار را دستِ هر آدمِ نابلدِ آموزش ندیده، فقط به اعتبار ریش یا چادرش بسپاریم، نتیجه‌اش می‌شود همین هزینه‌های هنگفتی که آب می‌شود می‌رود در شکم بعضی‌ها و از قِبَلش نیروی انتظامی سربرمی‌آورد که می‌خواهد به زورِ بگیروببند و تحقیر کردن، حیا را بنشاند در جان دختران و پسران‌مان و فرهنگ را سر و سامان دهد.

 .

برای این که باز یک عده که متن را بی‌دقت می‌خوانند، نیایند بگویند اگر تو چند تا مرکز این طوری دیدی، دلیل نمی‌شود که همه‌شان این طور باشند و همه را با هم زیر سؤال ببری؛ پیشاپیش عرض می‌کنم که بله! صددرصد قبول دارم و مطلب فوق را صریحاً به «بعضی» از مؤسسات و مراکز فرهنگی نسبت داده‌ام، نه همه‌شان. و بعد برای مثال خدمت‌شان عرض می‌کنم که:

در میان تمام این مجموعه‌ها و گروه‌های فرهنگی، تنها مجموعه‌هایی که از کار کردن باهاشان «کمال» رضایت را داشته‌ام، یکی مرکز فرهنگی پژوهشی زنان بود که در آن، هم کار به درستی و روشنی تعریف شده بود و هم سردبیر مربوطه آگاه به کار بود و در حکم راهنما و مشاور، و هم در پرداخت‌ها بسیار بسیار خوش‌قول برخورد کردند… مجموعهٔ دیگری که افتخار همکاری با آن را دارم، یک گروه چند نفرهٔ بسیار صمیمی و مخلص و بادغدغه است که کارش تهیهٔ نشریهٔ داخلی کانون فرهنگی رهپویان وصال است و اتفاقاً -تا آنجا که می‌دانم- چیزی به عنوان حق‌التحریر نصیب هیئت تحریریه‌اش نمی‌شود، اما صمیمیت گروه و نحوهٔ برخوردِ بسیار عالی سردبیر، اشتیاق و انگیزهٔ همراهی با گروه را در سطح عالی حفظ کرده است.

۷ دیدگاه