حالا انتخاب کن…

امان از این دنیا! آنقدر فکرمان مشغول مسأله‌ای شده بود که پاک از دنیا و مافیها غافل شده بودیم.

پای تلویزیون نشسته بودم. گفتم بعد از چند ماه یک فیلمی ببینم. نگاه می‌کردم؛ اما فیلم زندگی خودم را می‌دیدم!
سر سفره بودم، در کنار بقیه غذا می‌خوردم؛ اما با افکارم تنها بودم و از غذا فقط خالی شدن آهسته‌ی بشقاب‌ها را می‌چشیدم!
در ماشین نشسته بودم. آدم‌ها، ماشین‌ها و مغازه‌ها را نگاه می‌کردم و چیزی نمی‌دیدم جز همان مسأله…

یک وقت به خودم آمدم و دیدم یک موضوع این‌طوری شده مرکز ثقل توجه‌ام که فکرم را از خیلی چیزها منحرف کرده…
یادم افتاد به شهید برونسی… و آن شبی که رفته بود قابله‌ای برای همسرش خبر کند و بین راه بهش خبر می‌دهند که در جریان پخش اعلامیه مشکلی به وجود آمده که به کمکت نیاز داریم و ایشان می‌رود برای کمک و فراموش می‌کند که همسرش در خانه منتظر قابله است!

و مقایسه کردم با خودم…… هع! مقایسه؟!!! اصلا مگر قابل قیاس است؟!!!

امروز بهش بیشتر فکر کردم. می‌گویند محبت مرد به همسرش، وقتی که باردار است بیشتر می‌شود. حالا تصور کن موعد مقرر رسیده و غیر از علاقه به همسر، بی‌تابی دیدن فرزندی که چند ماه منتظر رسیدنش بودی هم اضافه شده است. ضمن این‌که در کنار همه‌ی این‌ها مسأله‌ی حفظ سلامت همسر و فرزند هم هست… یعنی اگر دیر کنی چه بسا که مشکلی برای یکی از آن‌ها یا هردو‌شان پیش بیاید… ولی درست در همین موقعِ حساس، پای هدف و آرمانت کشیده می‌شود وسط…
حالا انتخاب کن: همسرت و فرزندت یا اسلام و کشورت؟!

البته موضوع شهید برونسی خیلی فراتر از این حرف‌هاست… همه‌ی فکرش می‌شود آن آرمان و هدف و … (حیف که نمی‌شه توی نت همه‌ی این ریزه‌کاری‌ها رو مطرح و بررسی کرد!)

امروز کمی بیشتر از قبل درک کردم که چرا مزد این کار شهید برونسی، یعنی اولویت مطلق دادن به اسلام و هدفی که داشته، این‌قدر شیرین و بزرگ بوده… (ر.ک: خاک‌های نرم کوشک، نوشته‌ی سعید عاکف)

نتیجه این که:

.:: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ::.
کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و بر گفته‌ی خود استقامت ورزیدند، هیچ خوف و اندوهی ندارند.(احقاف/۱۳)

۵۰ دیدگاه

سفری به جنوب

قرار بود بنده و خاله لیلا در مورد سفری که به مناطق جنگی داشتیم، یه آپدیت مَشت داشته باشیم، اما سفرهایی که بعدش برای هر دومون پیش اومد؛ مانع شد…

تعدادی از عکساش رو اینجا ببینید و بقیه‌ی اون ها رو به همراه مطالبش در وبلاگ خاله لیلا ببینید!

بیمارستان صحرایی امیرالمؤمنین ع

مراسم صبحگاه
بیمارستان صحرایی امیرالمؤمنین (ع)

اروندکنار

اروند کنار

اروند کنار

اروند کنار

شلمچه

شلمچه

تازه از تفحص آمده!

جمجه‌ی یک شهید
تازه از تفحص اومده!

شلمچه

شلمچه

شلمچه

شلمچه

غروب شلمچه

اونور رو می‌بینید؟! اونجا کربلاست!!!

غروب شلمچه

غروب شلمچه

غروب شلمچه

غروب شلمچه

بیمارستان صحرایی امام حسین ع- پرچم مرقد مطهر ابالفضل ع

بیمارستان صحرایی امام حسین(ع)
پرچم مرقد مطهر ابالفضل العباس(ع)

طلاییه

طلاییه

طلاییه

طلاییه

هویزه

کربلای هویزه

دهلاویه

دهلاویه – (محل شهادت شهید چمران)

بیمارستان صحرایی امام غریب، امام حسن ع

بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع)

منظره‌ی بین راه

از مناظر زیبای بین راه

منظره‌ی بین راه

از مناظر زیبای بین راه

(از اروند عکس ندارم،  چون اونجا تجهیزاتم رو گم کرده بودم . بس که تو حس و حال بودم . از دهلاویه هم عکس دیگه‌ای ندارم، چون حسش نبود!)

یکی از قشنگ‌ترین خاطراتمون مربوط میشه به رزم شبانه‌ای که شب دوم، در نزدیکی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) انجام شد… وارد جزئیاتش نمیشم، چون اصلا دلم نمی‌خواهد بگم که بعضیا از ترس صدای تیرهای مشقی و دیدن آتش‌های شبه خمپاره‌ای(!) سفت به ما چسبیده بودن و ول کن هم نبودند؟!

۴۳ دیدگاه

همش تقصیر دولته!

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و
النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

سال هم نو شد! به همین راحتی!

اما سال تحویل دو سه سال پیش کجا و لحظه‌ی تحویل سال امسال
کجا!
فکرشو بکن! روبروی گنبد طلایی آقات نشستی و همون‌طور که دستت تو دست
دوستاته و چشمات به گند زل زده، داری دعای مقلب القلوب می‌خونی

اون وقت امسال  … خب تقصیر من
نبود! خسته بودم، خوابم برد. احتمالا تقصیر دولته که ساعت تحویل سال افتاده بود ۳ نیمه شب!

تنها هنری که کردم این بود که ساعت رو گذاشتم روی همون لحظه‌ی سال
تحویل و بین خواب و بیدارییه نیمچه دعایی
و یه یا مقلب القلوب نصفه نیمه خوندم و دوباره از هوش رفتم!

ضمنا اگه آقامون، امام رضا (ع)
بطلبه، انشاءالله فردا راهی هستیم… مشهد الرضا

دعاگوییم…

هفت سین رهپویان

۱۸ دیدگاه

مرگ بر …!!!

محصولات صهیونیستی مثل نقل و نبات در کشور توزیع میشود و ما هم برایشان تبلیغ می کنیم و البته با پر نگهداشتن جیبهایشان، از آن ها حمایت نیز می کنیم! (احتمالا در مقابل فلسطینی ها!)

آن ها زرنگ بازی در می آورند و با ترفندهای مختلف وارد می شوند، اسم عوض می کنند و خود را پشت هیکل یک اسم از فلان شرکت فنلاندی قائم می کنند، ما هم خودمان را به سادگی زده ایم و سعی می کنیم وانمود کنیم که خیالی نیست، چون مثلا نمی فهمیم! (البته خیلی ها واقعا مطلع نیستند، اما آنها که می دانند هم…!)

آن ها هم از همین مثلا بی اطلاعی ما نهایت استفاده را می برند و تا می توانند ما را می چاپند تا از این طریق خودشان را در زندگی ما (که اگر اول دشمن آن ها نباشیم، دیگر دومی هستیم!) بچپانند!
ماهای مثلا ساده هم با اولین اشاره ای، اگر مبهوت محصولاتشان نشویم، لااقل جذبشان می شویم! محصولات خوراکی مگی و نستله هم که دیگر آنقدر در خیابان های شهر رایگان توزیع شده است که کمتر کسی است که با نام آنها غریبه باشد…

البته ما هم دیگر تا این حد وضعیت بی اطلاعیمان بد نیست! و در جواب تلنگرهای نفسمان جواب های قاطع و دندان شکنی(!) داریم:

– مگر نمی بینی این شرکت فنلاندی است و اسمش هم فلان است و به این ها ربطی ندارد! حالا اگر آنها هم در سرمایه ی این شرکت سهمی دارند، داشته باشند… مهم این است که شرکت فنلاندی است…

– آدم عاقل دنبال جنس خوب و با کیفیت و قیمت مناسب است دیگر! امتحان کن تا بفهمی این گوشی های نوکیا، لامصب چقدر ایول دارد! ببین مگی چطور طعم غذا را از این رو به آن رو می کند!

– این ها را برایشان در آورده اند تا محصولات داخل فروش کند!

– اگر مشکلی داشت که از بالاترها جلویش را گرفته بودند، مشتی!

– ای بابا! حال داریا!

– ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، درگیر شده ایم. فلان قطعه ی همین کامپیوتر خودت را هم آن ها زحمت کشیدند و ساختند! اگر نبود که همین چرت و پرت ها را هم نقل آنها نمی توانستی بنویسی! اصلا تو می دانی اگر بخواهیم منسوبات به آن ها را تحریم کنیم، در همین مملکت خودمان چندین خانواده از نان خوردن می افتند؟ (کاری نداشته باشید که با خرید ماها چندین خانواده در خاک اشغالی داغدار می شوند!)

ــ …..

اخیرا هم که به سلامتی یک قرارداد همکاری مَشت با آنها بسته ایم!!!

خلاصه خیلی جالب است که ما خریداران خوب محصولات دشمنی هستیم که در سال چندین بار پرچمش را آتش می زنیم و دست کم هفته ای یک بار مرگش را فریاد می کنیم.

۴۵ دیدگاه

انسان بافرهنگ

مقدمه نداره! یه راست می‌رم سر اصل مطلب. تو این نوشته دنبال نظم مطالب نباشید!

چرا همش منتظریم تا بقیه بیان مشکلات ما رو حل کنن؟
چرا فکر می‌کنیم که آموزش و پرورش، فقط به عهده‌ی سازمان آموزش و پرورشه؟
چرا ما یادمون رفته که خونه‌ی خود آدم اولین و دائمی‌ترین مدرسه‌ی آدمه؟
چرا اغلب پدر و مادرا خیال می‌کنن بچه‌هاشون هنوز بچه‌اند! بابا! به خدا خیلی چیزهای بزرگ رو می‌شه با یه زبون ساده به بچه‌های کوچیک هم یاد داد! بچه‌ها تا وقتی که پدر و مادر بخوان، بچه می‌مونن…

چرا همش منتظریم یکی از غیب سر برسه و وضع نابسامان ما رو سامان بده؟
چرا بستن کمربند ایمنی این‌قدر برامون سخته؟
چرا یادداشت نوشتن رو میز و نیمکت و در و دیوار مدرسه و بعضا ادارات کار لذت‌بخشیه؟!
چرا یادآور نمی‌شیم که خسارت زدن به مدرسه و اداره و پارک و شهرمون و … خسارت به بیت الماله؟
چرا خودمون قوانین و نظافت و مسائل ایمنی رو رعایت نمی‌کنیم و عوضش همش نسبت به تمیزی و قانون‌مندی کشورهای غربی غبطه می‌خوریم؟
چرا این‌قدر خودمون رو دست کم گرفتیم؟

طرف رفته لباسی رو که شنیده مد روزه، به هر بدبختی که بوده و احتمالا به کمک یه پنج شش نفر دیگه(!)، رو تنش سوار کرده؛ بعد خیال می‌کنه حالا شده انسان با فرهنگ!
اون‌وقت ساده‌ترین عملی که می‌تونه غیر از فرهنگ نشونه‌ی شخصیتش باشه رو بلد نیست انجام بده! هنوز نمی‌دونه جای پوست پفک تو سطل زباله‌است نه وسط خیابون!

اصلا چرا ما این‌قدر ساده اندیش شدیم؟
چرا یه خورده فکر نمی‌کنیم؟
چرا هر چی به خوردمون می‌دن سریع می‌بلعیم و به‌به و چه‌چه می‌کنیم؟
راست و دروغ بعضی از چیزا رو که با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید!
چرا ما خودمون رو صاحب تفکر و فرهنگ غنی نمی‌دونیم؟
چرا…؟

کلید حل خیلی از مشکلاتمون دست خودمونه، یعنی حتی نیاز به دخالت دولت هم نداره… از پاکیزگی شهر که ساده‌ترینه بگیرید تا عمده‌ترین مسائل اقتصادی.
لذا همون که قبلنا استادمون فرمودن:

برادر، خواهر! ما مسئولیم!

به فرموده‌ی پیامبر (ص):
کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
دقت کنیم… میفرمایند: همه‌مون مسئولیم… همه‌مون!

دهه فجر گرامی‌باد!

۲۴ دیدگاه

باز هم منطق دیوونه!

لطفا مزاحم نشوید!
دارم درس می خوانم…!!!

– هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند…
هدف؟!
هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه…
و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره…
و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه…

– لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)…
با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.
با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!

– علم المنطق آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر…
منطق دیوونه!… حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟
انگار تازه داره معنی میشه…. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!

– یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

– عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی …
از ترس او، سه نقطه!!!
کلمه‌ی … دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!
نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!

– …
ـ …
ـ …

فرزندان غیر قانونیفاطمه مسلمون شدهگفتند ستاره را نمی توان چیدپدرم… دلتنگی… وبلاگ نویسی… فرهنگ سازمانی…. نقطه‌ی پرگار…. چطوری مشتی؟!… صندلی داغ…. میم مثل مادر… خاک را به نظر کیمیا کنند… جامعه‌شناسی… تولدت مبارک… باب حادی عشر… خیلی دور… چرا در گنجه بازه… سمع الله لمن حمده… ناهار حاضره… دی‌سی شدی باز؟… شعر بگو… هنگ کرده… نامه بنویس… ماکس وبر… هنگ کرده… داد بزن… هنگ کرده… دیوونه شو… هنگ کرده… هنگ کرده… هنگ کرده…  

یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!

۳۴ دیدگاه

یک دیدار غیر منتظره…

دیروز رئیس تماس گرفت و گفت فردا ساعت ۹ بیا دبیرستان رهپویان وصال، با مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده ریاست جمهوری، سرکار خانم نقوی، دیدار داریم!
گفتم باشه…
اما نمی‌دانم چرا هیچ حس خاصی نداشتم و برخلاف بعضی از جلسه‌ها برایش لحظه شماری نمی‌کردم! مثل این که یک جلسه‌ی عادی داشتیم.
ما برای معرفی اولین گروه متخصص کامپیوتر و اینترنت بانوان مسلمان و همچنین معرفی پایگاه جامع اینترنتی ویژه‌ی بانوان مسلمان (که در دست تهیه داریم) به این جلسه می‌رفتیم که رئیس خودش زحمت گزارشات و فعالیت‌های گذشته و حال و آینده را کشیده بود و من فقط باید در آن جلسه حضور می داشتم؛ به همین راحتی!
صبح با ۱۰ دقیقه تأخیر به دبیرستان رسیدم. هنوز خبری از میهمانان محترم نبود. به محض ورود، رئیس یک دوربین دیجیتال سامسونگ از کیفش درآورد و داد دستم و گفت تهیه‌ی عکس با شما!
اولین عکس را به سفارش مدیر محترم دبیرستان، از خیر مقدم کوچکی که اصلاً در بدو ورود، و حتی در حین حضور هم، دیده نمی‌شد گرفتم! (شاید برای این که سندی باشد برای بعدها، از حضور سرکار خانم نقوی و البته ادای احترام مسئولین دبیرستان.)

خیر مقدم

حدود ۵ دقیقه بعد سرکار خانم نقوی، مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، به همراه سرکار خانم یاراحمدی، یکی از معاونین مشاور محترم استاندار فارس در امور بانوان وارد شدند.
نمی‌دانم چرا این قدر همه چیز ساده بود و طبعا ما هم ریلکس. (بخوایم فارسی‌ رو پاس بداریم، باید مثلا بگیم باآرامش)
به محض ورودشان به دفتر کوچک دبیرستان، همه به احترام بلند شدیم- البته بلند که شده بودیم از قبل- و سلام کردیم. و ایشان هم از اولین نفر که بنده بودم، تا آخرین نفر، مصافحه کردند و حال و احوال. همین مراسم یک بار دیگر، با فاصله‌ی چند ثانیه، با حضور سرکار خانم یاراحمدی تکرار شد!
(جلسه با حضور مسئول محترم خواهران کانون، مدیر اجرایی خواهران، مسئولین تشکل دانشجویی، میعاد وصل، نخبگان، آموزشگاه رهپویان و جناب رئیس و بنده که مثلا معاون ایشون هستمبرگزار می شد.)
لحظه‌ای بعد، همه آرام سر جای‌شان نشسته بودند و من به خاطر تهیه‌ی عکس، یا به عبارتی گزارش تصویری، جای خاصی برای نشستن نداشتم؛ و این خیلی خوب بود! اصلش ما یک جا بند نمی شویم و حالا یک موقعیتی پیش آمده بود که در یک جلسه‌ی رسمی- که البته فقط اسمش رسمی بود و از دید جامعه‌شناسی، به خاطر جو صمیمی و خودمانی‌اش، از زمره‌ی جلسات غیر رسمی به حساب می‌آمد- به بهانه‌ی تعویض زاویه‌ی دید، در جلسه و در محیط بسته‌ی دفتر بچرخیم.

چی‌ می گفتم؟!
آهان… درباره‌ی خانم نقوی و شباهت‌شان به ما! و نزدیکی روحیات و عقایدشان… و سادگی و بی‌آلایشی‌شان و همراهی‌شان با اهداف و ایده‌هایمان…
و از صحبت‌هایشان بگویم و این نقل قول از آقا که: ورود به کار فرهنگی، خودش هدف است…
و از فعالیت‌هایشان در سال ۷۵ در تشکیلات آقای پناهیان در دانشگاه تهران می‌گفتند و از شباهت کار آن تشکیلات با کانون…
و این که گفتند: هر صحبتی درباره‌ی سازمان‌های دولتی در استان و خودِ استانداری دارید، درباره‌ی همکاری یا عدم همکاری و یا حتی سنگ‌اندازی آن‌ها (به همین رُکی!) در کارهای مجموعه‌ی رهپویان، بفرمایید تا امشب به سمع و نظر استاندار محترم، جناب آقای رضازاده برسانیم…
و این که می‌گفتند: با این که سنی ازم گذشته است، اما هنوز خودم را دانشجو می‌دانم، با روحیه‌ی دانشجویی…
و این که در پایان جلسه در مقابل درخواست خواهران مبنی بر معرفی یک راه ارتباط مستقیم با ایشان، شماره‌ی همراهشان را دادند و اعلام کردند که امروز عصر در حرم مطهر شاهچراغ هستند و می‌توانیم در آن‌جا به ایشان مراجعه کنیم…
و این که با وبلاگ آقا سید آشنا هستند…
و این که خودشان وبلاگ نویس‌اند…
(هر چی رئیسمون سعی کرد آدرس وبلاگشون را بگیره فایده نداشت، گفتند بعداً آدرس رو می‌دم خدمتتون… اما رئیس ما کوتاه بیا نبود، در آخرین جواب خندیدن و گفتن وبلاگم هک شده!!! البته باز هم رئیس‌مون کوتاه نیامد و گفت: مغرب می‌رم شاهچراغ و آدرس رو می‌گیرم ازشون! گفتم: مگه نمی‌گن هک شده؟ گفت: می‌گیم شما آدرس بدین تا ما از هکرتون پسش بگیریم! )

البته از همان اوایل جلسه‌ی کوتاه ما، جناب آقایان پاریابی و بانشی، از اعضای هیئت مدیره‌ی کانون، هم جهت معرفی کامل‌تر کانون و چارت سازمانی‌اش و فعالیت‌هایش، در جلسه حضور پیدا کردند که اتفاقا بیش‌تر وقت جلسه‌ی ما بانوان محترم(!) را -که اصل جلسه هم به منظور معرفی فعالیت بانوان بود خدمت مشاورین محترم بانوان– به نفع کانون، یعنی هم بانوان و هم آقایان، گرفتند… و نتیجه این شد که فرصتی برای بانوان محترم حاضر در جلسه، جهت معرفی فعالیت‌ها و البته مهم‌تر از معرفی، بیان مشکلات (که همیشه مهم‌ترینش مالیه!) نماند و به همین راحتی و در ملأ عام و در حضور دو مشاور محترم بانوان، حق بانوان پایمال شد!!! (برداشت سوء ممنوع! ما خودمون یه پا آنتی فمینیستیم!)
و چه جالب بود کلام سرکار خانم نقوی در بدرقه‌ی آقایان: عاقبت به خیر شوید انشاءالله… چقدر مختصر و مفید… اصلش همه چیز در همین یک جمله هست.


اشتباه نشده! خودمون سایز بزرگش رو نذاشتیم!

کلام آخر ایشان در جمع بانوان حق پایمال شده‌ی حاضر(!)، که حالا دیگر همه سرپا بودند و دور ایشان را گرفته بودند، این بود: ما تمام سعی‌مان را می‌کنیم، ولی منتظر کمک مالی نباشید!!! اما همین قدر که تصور ما از جو شیراز عوض شد و فهمیدیم که چنین حرکت‌هایی در این‌جا موج می‌زند و دیدیم که شما هستید، بسیار خوشحال شدیم.

همین کلام آخر چقدر به دلمان نشست… این که هم‌راستا بودن حرکتت را با حرکت برخی دولت‌زنان(!) کشور ببینی، و یا شاید هم برعکس… هم‌راستایی حرکت برخی از دولت‌زنان(!) را با حرکت خودت ببینی…… اصلا چه فرقی دارد؟؟؟!! این که هر دو طرف در یک مسیرند کفایت می‌کند؛ حالا چه فرقی دارد که اولی با دومی هم‌راستا شده و یا دومی با اولی؟!!! خلاصه‌اش احساس خوبی است.

و عجب سوژه‌ای را در آخر از دست دادم!!! لحظه‌ای که خانم مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، در کنار پژوی زرشکی رنگی که احتمالا مال استانداری بود، ایستادند و دستی به نشانه‌ی خداحافظی بلند کردند. (اگه گرفته بودم، از اون عکسای خبری مشت می‌شدا! )

و باز هم مثل همیشه در آخر مراسمِ عکاسی‌مان، تعدادی از خواهران حاضر در جلسه، دورمان را گرفتند تا عکس‌ها را ببینند.(حالا ما نمی‌گیم که بیشتر می‌خواستن عکس خودشون رو ببینن! ) و باز هم تکرار همان داستان همیشگی که: «این عکسی که من توش هستم رو نزنید توی وبلاگا!»
(اصلش شیطونه می‌گه باید عکس بعضی‌ها رو بزرگ کرد و با زیر نویس اسم و مشخصات طرف، چسباند صفحه‌ی اول سایت رهپویان!!! )
این یکی از مشکلات همیشگی تهیه‌ی گزارش تصویری در بین خانم‌های محترم هست. به قول یکی از همین رفقا، آن‌قدر عکس‌های امروز توسط اشخاص ذی‌ربط(!) فیلترینگ خواهد شد که به گمانم از بین آن همه عکس، تنها عکسی از میوه و شیرینی بماند!
و متأسفانه‌تر این که خودم هیچ عکسی ندارم از دیدار امروز

۳۴ دیدگاه

از هر دری… دردسری!

  • هر روز صبح باید تخت خوابت رو مرتب کنی.
  • کسی در ماشینش، روز خود رو با کشیدن سیگار و روز پسر کوچولوش رو با بلعیدن دود سیگار شروع می‌کنه.
  • برای تولید کردن علم، نیازی به نخبه بودن نیست.
  • می‌گفت: وقتی افقت خدایی باشه، برداشتن هر قدم در مسیر افق، خود، رسیدن به هدفه.
  • ما چیزی درباره‌ی انقلاب و انقلابیون نمی‌دونیم.
  • همیشه باید منتظر موند… انگار این قانون زندگیه.
  • گاه‌گاهی یکی حرف از حرکت می‌زنه.
  • دخترکی ۸ ،۹ ساله، با لباس مدرسه، توی این هوای سرد، کتاب در دست، در شلوغ‌ترین و کثیف‌ترین خیابون شهر، روی یک تکه مقوا نشسته و در ازای خواندن وزن شما، پول می‌گیره.
  • جوون‌ها تو خیابون پرسه می‌زنند.
  • بعضی وبلاگ‌ها رو باید خوند تا فهمید حالی به حولی یعنی چی.
  • درس خوندن حس می‌خواهد…
  • دل هوای خاک شلمچه داره.
  • صبح تصمیمت عوض میشه و به جای پیاده‌روی، وبلاگ‌نویسی می‌کنی.
    .
    .
    .

من فکرم درد می کنه.

۵۱ دیدگاه

جانماز

کوچولوی دوست داشتنی من تازه ۱۱ سالش شده.
تمام ماه رمضونو روزه‌ی کامل گرفت بدون این‌که نماز بخونه!
وقتی بهش می‌گفتن: روزه بدون نماز که نمیشه؛ چیزی نمی‌گفت.
دیشب اینجا بود. ساعت یازده اومده تو اتاقم و می‌گه: نمازم قضاست؟!
پرسیدم: مگه نماز می‌خونی؟
خندید و با یه کمی خجالت گفت: از دیشب!
بوسیدمش و گفتم: نه! اگه زودی وضو بگیری و بخونی نه، قضا نیست.
وضو گرفت و اومد درست پشت به قبله داشت جانمازم رو پهن می‌کرد! گفتم: سمانه جون! از این‌ور!
یه کمی تعجب کرد و گفت: خونه‌ی ما قبلش اونوریه.
من و خواهرش، صبا، که دو سال از اون بزرگ‌تره خندیدیم و چیزی نگفتیم.
جانماز رو که باز کرد گفت: وای! چه جانمازش خوشگله… بعد رو کرد به من و گفت : از کجا خریدی؟
این سوال همیشگی‌اش بود. هر وقت از یه چیزی خوشش میومد سریع می‌گفت از کجا خریدی.
خندیدم و گفتم از مشهد….
گفت: تو رو خدا، رفتی برای من هم یکی بگیر.
گفتم: باشه، تو دعا کن من برم.
گفت: حتمنا!
گفتم: باشه.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون خودم هم از یه کوچولوی دیگه هدیه گرفته بودمش)
بعد تای مقنعه‌ی داخل جانماز رو باز کرد و سرش کرد. عین فرشته‌ها شد. چقدر رنگ سفید بهش میومد. یه نگاهی به مقنعه انداخت و گفت: وای صبا! نگاه چه خوشگله. رو به من کرد و گفت: از کجا خریدی؟
گفتم: نخریدیم، مامانم دوخته….
اشاره کرد به گلدوزی آبی روی مقنعه و گفت: اینا رو هم مامانت دوخته؟
گفتم: آره.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون می‌دونستم مامانم باز هم از این مقنعه دوخته و می‌تونم یکی از اونا رو بهش بدم)
بعد بلند شد که قامت ببنده. صبا اونورش بود و من هم اینورش، پشت کامپیوتر داشتم تایپ می‌کردم. من و صبا با هم حرف می‌زدیم که گفت: آقا حرف نزنید! من حواسم پرت میشه. یه کم ساکت باشید تا من نمازم رو بخونم بعد… قاطی می‌کنم این‌جوری.
خندیدم و گفتم: باشه. صبا یه چند لحظه ساکت باش تا شروع کنه.
نماز اولش رو خوند. برای نماز دوم هم همین بساط بود: صبا! جوووونِ خودت حرف نزن. قاطی کردم.
قامت بست و به سلامتی پروژه‌ی اون شبش تموم شد!
نشسته بود سر سجاده که چشمش افتاد به تسبیح سفیدی که سوغات مکه بود. خاله جونم بهم داده بود.
گفت: وااای صبا! نگاه چه خوشگله…
قبل از این که بپرسه از کجا خریدی، گفتم: سوغات مکه‌است… دوستم برام آورده.
یعد خیلی جدی تسبیح رو دست گرفت و گفت: خب من حالا می‌خواهم ذکر بگم.
گفتم: یه دونش کمه‌ها!
گفت: چندتاست؟
گفتم: صدتا!
گفت: مگه نباید صدتا باشه؟
گفتم: نه! باید صدو یکی باشه. می‌خوای ذکر بگی اون کوچولوهاش رو هم باید بشماری…
گفت: من که همیشه اون کوچولوها رو هم ذکر میگم…
تسبیح رو ازش گرفتم و گفتم: ببین: می‌خوای الله اکبر بگی، باید این یکی کوچیکه رو هم بگی. بعدش که…
پرید وسط حرفم و گفت: من که نمی‌خواهم الله اکبر بگم… می‌خواهم یه ذکر دیگه بگم…
مثلا صلوات…
خندیدم و گفتم: بگو… پس دیگه اشکالی نداره اون کوچولوها رو هم بشماری یا نشماری.
….
خوش به حال بچه‌ها! چقدر زود خوشحال میشن و چه راحت دل‌هاشون از عقلشون جلو می افته.
وقت رفتن هی می‌خندید و خودش رو لوس می‌کرد و می‌گفت خداااافظ
انگار اون شب قلب‌هامون محکم‌تر از قبل به هم گره خورده بود…
همین‌طور که شاهد دور شدنش بودم و از توی ماشین برام دست تکون می‌داد؛ توی دلم قربون صدقه‌اش می‌رفتم و از خودم می‌پرسیدم:
چی میشه که یهو مهر یکی، تالاپی می‌افته توی دلت و دیگه در نمیاد…

۳۵ دیدگاه