لذّتِ کشفِ نعمت

teachingتدریس دیروزم با همیشه فرق داشت. همیشه تدریس می‌کردم چون مربی بودم و وظیفه‌ام تدریس بود. دیروز به عنوان یک شاگرد تدریس می‌کردم. شاگردی که دارد دورهٔ تربیت مربی می‌گذراند و حالا وقتش شده که آنچه را یاد گرفته در عمل پیاده کند. دیروز برخلاف موقعیت‌های استرس‌زای اخیر که اضطرابی نداشته‌ام، دستانم عرق کرده بود و اگر کمی دور و برم خلوت‌تر بود صدای قلبم را می‌شنیدم.

تازگی‌ها نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که استرس، یک‌جورهایی جل و پلاسش را از وجودم جمع کرده است؛ گرچه که یک خرده‌ریزهایی‌ش هنوز باقی‌ست، اما کمتر از قبل به پر و پایم می‌پیچد. حالا دیگر نه سر جلسه‌های کنکور و امتحانات استرس دارم، نه وقت مصاحبه‌های علمی، نه حتی آن روز که در دفتر نهاد دانشگاه مصاحبهٔ سختِ علمی، اعتقادی، کلاس‌داری و تدریس داشتم. و نه در بعضی مهمانی‌های خاص! و نه شروع هیچ‌کدام از کلاس‌هایی که قرار است در آن‌ها برای عده‌ای دانشجو یا قرآن‌آموز جدید تدریس کنم. و نه به طور کلی وقت صحبت در حضور جمع. در این موقعیت‌ها دیگر صدا و دستانم نمی‌لرزد و رشتهٔ کلام از دستم در نمی‌رود.

دیروز ولی، در شروع تدریس، لرزش خفیفی توی انگشتانم احساس می‌کردم. نمی‌دانم این لرزش به خاطر فشارِ مورد ارزیابی قرار گرفتن بود، یا به خاطر تدریس در حضور شرکت‌کنندگانی که اغلبِ قریب به اتفاق‌شان مربی بودند.

با این حال، برنامه‌ریزی و زمان‌بندی و طرحِ درسی که از شب قبل آماده کردم بودم، کمک کرد تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن، استرسم را مهار کنم و بر کلام و ذهن و کلاس تسلط پیدا کنم.

درسم را برخلاف بقیهٔ شرکت‌کنندگان در دوره که با یک روایت شروع می‌کردند، با آیه‌ای از قرآن شروع کردم و آن را تطبیق دادم با یک موضوع اجتماعی شایع در جامعه. (مدتی است اعتقادم بر این است که آموزه‌های اجتماعی و کاربردی و ملموس، ماندگاری و جذابیت بیشتری برای شنوندگان دارد تا آموزه‌های اخلاقی. البته شاید جدا کردن این دو، و مرزبندی بین آموزه‌های اجتماعی و اخلاقی کار ساده و حتی درستی نباشد. بهتر است این طوری بگویم: صحبت دربارهٔ روابط انسان‌ها با هم را، از صحبت دربارهٔ رابطهٔ فردیِ انسان با خدا جذاب‌تر دیده‌ام.) دیروز این را بار دیگر تجربه کردم. از حالات حاضرین و چشمان‌شان می‌توانستم تازه بودن مبحث و جذابیتی که برایشان دارد را بخوانم.

دیروز برخلاف روزهای پیش که دوستان دیگری تدریس را عملی تجربه می‌کردند، کلاس یک‌سره سکوت بود و توجه. حتی آن وقت‌هایی که مسائلی را با مخاطب‌ها به اشتراک می‌گذاشتم و آن‌ها را تشویق به شرکت در بحث می‌کردم، به محض این که خودم شروع به صحبت می‌کردم تا مطلبِ به بحث گذاشته شده را جمع‌بندی کنم، کلاس به سرعت رو به سکوت می‌رفت و همهمه‌ها در کسری از دقیقه می‌خوابید. دیروز حتی شلوغ‌ترین و بازیگوش‌ترین شرکت‌کنندهٔ کلاس، آرام بود و تمام توجه‌ش به درس.

رسم‌مان در این دوره بر این است که بعد از اتمام تدریس، شرکت‌کنندگان، مدرّس را نقد کنند و ویژگی‌های بارز مثبت و منفی‌اش را بیان کنند. گاهی استاد کلاس هم در انتها گفته‌های آن‌ها را تکمیل می‌کند.

بعد از تدریسم، وقت نقد که شد، باز استرسی توی دلم لانه کرد. با این حال بی‌صبرانه منتظر شنیدن نقاط ضعف و قوتم بودم که تا آدم از آن ها اطلاع نداشته باشد، برای رفع یا تقویتش تلاشی نخواهد کرد.

وقت ارزیابی، همه بدون استثناء و یک‌صدا، تدریسم را «عالی» و «خیلی عالی» ارزیابی کردند. تعدادی مشخصاً به صحبت کوتاه اجتماعی قبل از شروع درسم اشاره داشتند و آن را بسیار عالی توصیف کردند. بعضی‌ها از قدرت بیان و بعضی دیگر از تفهیم خوب مطلب جدید تعریف کردند. و دلنشین‌تر از همه صحبت دوستی بود که کلامم را متین و موقر ارزیابی کرد و اضافه کرد: «اون‌قدر متین صحبت می‌کرد که آدم دلش نمی‌خواست تموم بشه».

و فقط بعد از همهٔ این‌ها بود که یکی از دوستان به جمع‌بندی آخر بحث انتقاد کرد که البته حق با او بود.

با وجود این که قبل از این هم، در کلاس‌هایم، جسته و گریخته از ارزیابی‌های مثبت شاگردان و مسئولین برگزاری کلاس‌ها، اطلاع پیدا کرده بودم، دیروز جور دیگری خوشحال بودم. خوشحال بودم که در قیاس با عده‌ای مربی، تدریسم از همه بهتر ارزیابی شده و تنها فردی بوده‌ام که فقط «یک» نقد منفی بر کلاس‌داری و تدریس‌ش وارد شده. خوشحالی دیروزم یک جور خوشحالیِ برتری در یک رقابت بود.

در طول مسیر برگشت، خدا را به خاطر نعمت سکون و آرامش، اعتماد به نفس، قدرت بیان، و ریزبینی و دقت و به خاطر آگاهیِ تازه بر بعضی از این نعمت‌ها، شکر کردم و از این که در مسیری افتاده‌ام که با آموخته‌ها، علایق و استعدادم تناسب دارد، شاد و شاکر بودم.

۱۱ دیدگاه

هیچ‌کس تنها نیست!

exam-eve
زودتر از برنامهٔ نانوشته‌ای که در ذهن داشته‌ام، خواندن آن درس را تمام کرده‌ام. امروز جمعه است و به رسم دیگر روزهای تعطیل، اینترنت خوابگاه در تمام روز باز است. اینترنت، اولین انتخابِ وقت‌های بی‌حوصلگی است. عرض سه متری اتاق را طی می‌کنم و از پشت میز به پشت لپ‌تاپِ همیشه روشن می‌روم.

چندتا صفحهٔ همیشگی را باز می‌کنم. سری به ایمیلم می‌زنم و مطابق معمول، چتِ جی‌میل را چند ثانیه‌ای آن و آف می‌کنم. صدای مرضیه از اتاق کناری می‌آید که با تلفن حرف می‌زند. درست پشت همین دیواری که به‌ش تکیه داده‌ام.

به سرم می‌زند بعد از مدت‌ها سری به گوگل‌ریدر بزنم و چند پست وبلاگی بخوانم. در حین گشت و گذار بین مثبتِ هزار آیتمی که بولد شده، متوجهٔ لهجهٔ مرضیه می‌شوم. تا به حال نشنیده بودم با لهجهٔ خاصی صحبت کند. گرچه که حرف‌هایش را می‌شود فهمید اما نمی‌توانم تشخیص بدهم اهل کجاست.

چند آیتم را باز می‌کنم و بیش از آن‌که بخوانم، اسکرول می‌کنم. به نظر نمی‌رسد مطلب خواندنی‌ای داشته باشند. مرضیه چندمین تلفنش را هم زده که بالاخره می‌رسم به وبلاگی که بعد از مدت‌ها به روز شده و اتفاقاً مطالبش خواندنی است… یا لااقل به حالِ بی‌حالِ الانِ من می‌خورد. مشغول خواندنِ آخرین آیتمِ وبلاگ هستم که مرضیه شمارهٔ جدیدی را گرفته و دارد حال و احوال می‌کند. از صحبت‌های ابتدایی می‌گذرد و از امتحانی که داده است می‌گوید. بعد از خواندن آن چند پُست، حسِ نوشتنم سری جُنبانده است. مرضیه با تلفن صحبت می‌کند: «آره، تنهام. بچه‌ها نیستن، دیگه گفتم حالا که کسی نیست به‌تون زنگ بزنم راحت حرف بزنم…»

در می‌زنند. از جا می‌پرم. فاطمه چند دقیقه زودتر از موعدِ هر شب آمده دنبالم.

۲۳ دیدگاه

«سازگاری» یا «سیب‌زمینی‌صفتی»؟

.
معمولاً تجربه کردن موقعیت‌های مختلف خوب است؛ اما هر موقعیتِ تجربه‌شدنی‌ای الزاماً «موقعیت خوب»ی نیست.
این روزها دارم موقعیت جدیدی را تجربه می‌کنم که احتمالاً جزء تجربیاتِ آزاردهندهٔ خوب است! موقعیت هم‌زیستی با دسته‌ای از انسان‌های بی‌تفاوت یا شاید هم «زیادی سازگار». آدم‌هایی که محیط‌شان هر شکلی باشد، خودشان را با آن وفق می‌دهند و زندگی‌شان را با آن سازگار می‌کنند.
سازگاری و انعطاف‌پذیری اغلب جزء صفات مثبت آد‌م‌ها محسوب می‌شود، اما واقعاً حد و مرز سازگاریِ مطلوب و پسندیده کجاست؟ تا کجا انعطاف به خرج دادن خوب است و از کجا به بعد تبدیل می‌شود به سیب‌زمینی‌صفتی؟
این سؤالی است که این روزها زیاد از خودم می‌پرسم؛ این روزها که به سکوت، نشسته‌ام به تماشای زندگی آدم‌های «زیادی سازگار»… آدم‌هایی که گرچه ممکن است گاهی زیر لب غری هم بزنند، اما هیچ‌وقت نخواهید دید که ذره‌ای تلاش در جهت تغییر شرایط زندگی‌شان به خرج دهند.
از عبارتِ «تغییر شرایط» فکرتان نرود سمت تغییر فضای فرهنگی و اجتماعی! موضوعِ مورد نظرم ساده‌تر از این‌هاست. دارم از تغییرات فیزیکی محیط زندگی و محل استقرار حرف می‌زنم. از زدن یک میخ به دیوار یا جابجا کردن یک صندلی و خریدن یک قوطی کبریت پنجاه تومانی.
آدم‌های «زیادی سازگار»ِ اطراف من، از این دست آدم‌ها هستند که اگر هر روز مجبور شوند به خاطر وجود تکه‌سنگی راهشان را کج کنند، این کار را می‌کنند؛ اما هرگز نخواهید دید که خم شوند و آن سنگ را از سر راه‌شان بردارند. آدم‌هایی که اگر روزی دستگاه حرارتی اتاق‌شان خراب شود، به جای زنگ زدن به مسئول مربوطه، پتوی بیشتری دور خودشان می‌پیچند و اگر در اتاق‌شان یک پریز برق بیشتر تعبیه نشده باشد، نوبتی از آن استفاده می‌کنند و تا ابد فکرشان سمت سه راهه و سیم رابط نخواهد رفت؛ یا اگر هم برود، همت‌شان به تهیهٔ آن نمی‌رسد! آدم‌هایی که انگار همیشه نیازمندِ کسانی‌اند که کمی زندگی را برای‌شان بهینه کنند و راه‌شان را هموارتر!
این روزها دارم به این فکر می‌کنم که اگر به اسم انعطاف‌پذیری و سعهٔ صدر، همهٔ آدم‌ها تبدیل شوند به چنین انسان‌هایی، چه بر سر جامعهٔ انسانی خواهد آمد. احتمالاً بشر رجعت خواهد کرد به عصر حجر و بل پیش از آن!
به این فکر می‌کنم که تغییرات زندگی و تاریخ را قطعاً این آدم‌ها نمی‌توانسته‌اند ایجاد کرده باشند. گرچه که انعطاف‌ناپذیری و زیادی سخت‌گیر بودن هم صفت پسندیده‌ای نیست، اما به نظر شما آدم‌هایی که یا به همه چیز زیادی راضی‌اند و یا فکرشان به شرایط بهتری قد نمی‌دهد و یا حال تغییر شرایط را ندارند، به چه درد این جامعه و پیشرفت آن می‌خورند؟ این چیزی است که این روزها به آن فکر می‌کنم.
۱۱ دیدگاه

نکته‌های کوچک، آسیب‌های جدی

اختلاف در هر خانواده‌ای و بین هر زوجی ممکن است وجود داشته باشد. اصل وجود اختلاف موضوع خاص و ویژه‌ای نیست. اما غیر از نوع اختلاف‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد، نحوهٔ برخورد زوجین در مسئلهٔ مورد اختلاف می‌تواند تعیین کننده باشد.

این که یک همسر چه برخوردی در موقع بروز مشکل داشته باشد و چه راه حلی برای آن ‌بیندیشد، اغلب از خود مسئلهٔ حادث شده اهمیت بیشتری دارد. چرا که معمولاً زوجین -خصوصاً در ابتدای زندگی مشترک- در لحظهٔ بروز مشکلات حساس‌تر شده و آستانهٔ تحمل پایین‌تری پیدا می‌کنند و در این زمان، کوچک‌ترین مسائل می‌تواند موجب سوء تفاهم شده و مسئله را بغرنج کند.

 نکته‌ای که اخیراً توجهم را بیش از پیش جلب کرده است، افرادی هستند که همسران در مواقع بروز مشکل، آن‌ها را طرف مشورت خود قرار می‌دهند. پیش از این‌ها -آن طور که ما شنیده‌ایم- طرف مشورت، همواره ریش‌سفیدان و بزرگانی بوده‌اند که مشکلات زندگی را تجربه کرده بودند.

در زمان ما معتبرترین مشاوران -به عقیدهٔ من- روانشناسانِ متبحر و کار بلدند. با این وجود، راهنمایی گرفتن از دوستان و درد دل با هم‌سن‌وسالان بسیار رایج است و این مسئله، خصوصاً در سنین نوجوانی و ابتدای جوانی، به دلیل کم‌تجربگی و دانش محدود و غلبه‌ٔ احساسات، می‌تواند منشأ اشتباهات بزرگی شود.

اما بیش از این‌ها چیزی که دارد به رسم و عادت تبدیل می‌شود، درددل کردن و یا مشورت گرفتن از همکار، هم‌دانشگاهی، یا دوستانی از جنس مخالف است.

زنی را تصور کنید که در ابتدای زندگی مشترکش، با همسرش دچار اختلافاتی شده، رفتارهای او برایش عجیب است و درک کاملی از رفتارها یا بعضی واکنش‌های او ندارد. زن برای حل مسئله، همکار خود را که مردی به نظر فهیم و آگاه است، طرف مشورت خود قرار می‌دهد و با این دلیل که مردها همدیگر را بهتر می‌شناسند، از او دربارهٔ موضوع، طلب راهنمایی می‌کند و انتظار تحلیل دارد.

همکار او که از رجوع زن به خود در حل مسئله، احساس تأمین‌کنندگی و به تَبَع آن، احساس شخصیت می‌کند، هر آنچه که به تجربه دریافته و یا حدس می‌زند با او در میان می‌گذارد. زن به حرف‌های او خوب گوش می‌دهد و به نظرش حرف‌های او منطقی می‌آید. زن بعد از پیاده کردن دستور العمل‌های پیشنهادی همکارش، یا نتیجهٔ مطلوبی می‌گیرد و یا دچار مشکلات دیگری می‌شود و در هر دو حالت مجدداً به همکارش رجوع می‌کند و برای ادامهٔ حل مسئله چاره‌جویی می‌کند. (حالت اول: نتیجهٔ مطلوب گرفته، پس همکارش کاربلد است. حالت دوم: مشکلات بیشتر شده، پس احتمالاً به راهنمایی بیشتری نیاز دارد.)

این مسئله در کوتاه‌زمان، نارضایتی زن نسبت به همسرش را می‌تواند افزایش دهد و موجب بروز اختلافات بیشتر گردد. زن در جریان صحبت با همکارش، راه‌حل‌ها و تحلیل‌های او را که خارج از گودِ مشکلات نشسته می‌شنود، هوش و فراستِ او را در دل تحسین می‌کند و به طور ناخواسته همکارش را با همسرِ پراشکالش مقایسه می‌کند.

این قیاس که در نتیجهٔ آن، همکار زن، مردی پخته، جا افتاده و دانا جلوه می‌کند، و همسر زن، مردی خام و ناتوان و بی‌اطلاع به نظر می‌رسد، خصوصیات منفی همسر را در نظر زن بیش از پیش بزرگ کرده و زن را در قیاس همیشگی و ناخودآگاه قرار می‌دهد.

زن در ضمیر خود از همسرش، مردی فهمیده و به فراستِ همکارش را انتظار دارد و همواره از خودش سؤال می‌کند با وجود مردانی به مردانگی همکارش، چرا با چنین مردی ازدواج کرده است و چرا باید زندگی با چنین مردی را ادامه دهد.

این صورت بسیار ساده شدهٔ این مشکل است و البته اگر جای زن و مرد را در این مسئله با هم عوض کنیم، قاعدهٔ ساده‌شده به قوت خود باقی است… اما بسیاری از مشاورین و روانشناسان هم، مرد یا زن‌هایی هستند که به مردان و زنان دیگر مشاوره می‌دهند؛ چرا این مشکل را در مشورت با مشاوری از جنس مخالف مطرح نمی‌کنیم؟

جوابْ به نوع رابطهٔ افراد با یکدیگر برمی‌گردد. مشاور، حکمِ مشاور را دارد و بس. او کسی است که ما از او فقط در جریان بروز مشکلات مشورت می‌خواهیم و مشورت و کمک او را وظیفهٔ او تلقی می‌کنیم و بعد از راهنمایی‌هایش، از او خداحافظی می‌کنیم و می‌رویم.

اما یک دوست، یک همکار، یک آشنا، پیش از هر چیز، دوست، همکار و آشنای ماست. نحوهٔ ارتباط ما و به دنبال آن، انتظار ما از او با انتظار و نوع رابطه‌مان با یک روانشناس یا مشاور بسیار متفاوت است. به همین دلیل است که کمتر پیش می‌آید بین مشاور و همسرمان قیاسی بکنیم؛ در حالی که صحبت‌ها و راهنمایی‌هایی خوبِ دوستان‌مان را ناخواسته به شخصیت خودشان نسبت می‌دهیم و آنان را فردی با همین خصوصیاتی که در کلام‌شان می‌شنویم تصور می‌کنیم.

این‌ها نکته‌های به ظاهر کوچکی‌اند که در جامعه در حال گسترش بوده و در مواردی ریشه‌های بعضی زندگی‌ها را خشکانده است.

۵ دیدگاه

مهارتِ درستْ اندیشیدن

مهم‌ترین رکن زندگی انسانی که او را از بقیهٔ جانداران جدا می‌کند، تفکر و اندیشیدن است. چیزی که زندگی انسان را حقیقتاً شکل می‌دهد و عقاید، رفتار و روش زندگی او را جهت می‌دهد، نتایج و ره‌آورد اندیشه است.

همهٔ ما از فکرمان کار می‌کشیم، اما همهٔ ما متفکر نیستیم. در واقع متفکرین تاریخ، درصد ناچیزی از انسان‌های کرهٔ خاکی را تشکیل داده‌اند.

اندیشه‌های ناچیز ما، عموماً بر پایهٔ یافته‌ها و پیش‌فرض‌های دیکته شده‌ای‌ست که به مرور از بدو تولد آموخته‌ایم و شاید به همین دلیل باشد که عموم انسان‌ها، آینده‌ای در همان مسیر کودکی، و عقاید و ارزش‌های فراگرفته در سنینِ ابتدایی زندگی دارند، و نسبت انسان‌هایی که در زندگی‌شان دچار تغییرات اساسی در بینش و عملکرد و روش می‌شوند، همواره کمتر از سایر انسان‌هاست.

چگونگی درستْ اندیشیدن و تفلسف نیاز به آموزش از دوران کودکی دارد. در واقع کودکان که در حال فراگیری و آشنایی با دنیا و مافیها هستند، به نوبهٔ خود بهترین اندیشمندان‌اند و ژرف‌ترین نگاه‌ها را دارند. کودکان به هر چه که می‌رسند وارسی می‌کنند و آنجا که نمی‌دانند، می‌پرسند. سؤال‌های اساسی کودکان، اغلب ساده‌ترین مسائل زندگی ماست؛ مسائلی که بیش و پیش از آنکه همه‌شان را حل کرده باشیم، به آن‌ها عادت کرده‌ایم.

اگر در خانه و بعد در مراکز آموزشی، روی روش اندیشیدن و نیز نگاه انتقادی تکیه می‌شد، پرسش‌ها و کنجکاوی‌ها و به تبع آن تحولات و تخیلات و ابداعات به شدت افزایش پیدا می‌کرد.

چیزی که ما در مدارس می‌آموختیم، غالباً حفظ طوطی‌وار دسته‌ای اندیشهٔ بسته‌بندی شده بود. ما همگی جیره‌خوار و مصرف‌کنندهٔ علم تربیت شده‌ایم. به همین دلیل هم هست که با کوچک‌ترین استدلالات و توجیهات، قانع می‌شویم؛ کمتر به سؤالات چالش برانگیز می‌رسیم؛ و طبعاً در مقابل آموخته‌های -مثلاً- علمی‌مان، کمتر قادر به دفاع‌ایم.

این روش مصرف‌کنندگیِ بی‌سؤال و بدون تعمق، نتیجه‌اش می‌شود انسان‌هایی که اگر در هر کجا زندگی کنند، به همان رنگ و روی زندگی خو می‌گیرند و با سست‌ترین توجیهات و استدلالات، تغییر رویه می‌دهند.

برای داشتن یک زندگی معقول و معنادار، ما ناچاریم از یاد گرفتن روش درستِ اندیشیدن. باید بیاموزیم و به کودکان‌مان هم یاد بدهیم چطور نگاه سؤالی خود را بر همه چیز بیفکنند و از کنار داده‌ها، بی‌تجربه و آزمایش و بی‌تعقل نگذرند. خالی کردن ذهن از پیش‌فرض‌ها، تردید وارد کردن در آموخته‌های بسته‌بندی و فریز شده،‌ تشکیک در گزاره‌های مسلّم‌ فرض شده و در یک کلام، زندگی را از نو آموختن چیزی است که به آن نیازمندیم.

۹ دیدگاه

هنرِ مدیریتِ روابط

در اغلب موارد، شکل روابط با دیگران را خود ما تعیین می‌کنیم. ماییم که با برخوردها و عکس‌العمل‌هامان در مقابل کردار و گفتار دیگران، قالب روابط را طرح‌ریزی می‌کنیم.

اما گاهی موانعی در درون ما، مثل شرم و کم‌رویی، یا موانعی از بیرون، مثلِ موقعیت اجتماعی و جایگاه طرف مقابل، جریانِ شکل دادن روابط را دچار خدشه می‌کند و آن را چندان که مورد نظر ماست به پیش نمی‌برد. ممکن است در این مواقع، انسان ناچار به سوختن و ساختن تن دهد یا در صورت امکان، به طور کلی قید آن رابطه را بزند.

هر انسانی، بنا به جایگاهی که در هر رابطه دارد، دارای رفتار و کردار خاصِ آن جایگاه است. یک انسان که با نفر الف دوستِ صمیمی است، ممکن است کارمندِ انسانِ ب باشد که هر کدام از این نسبت‌ها، شکل رابطه‌ٔ او را -ولو اندکی- تغییر می‌دهد.

این تغییر رفتار به تناسبِ مخاطب، الزاماً به معنای دورویی فرد نیست، بلکه ضروریِ موقعیت‌ها و جایگاه او در هر رابطه است. بسیاری از رفتارهای دوستانهٔ صمیمی، در رابطهٔ رئیس و مرئوس، ناپسند و نامطلوب شمرده می‌شود. چنانکه عکس این مطلب هم صادق است؛ یعنی بسیاری از رفتارهای خیلی رسمی و خشکِ رئیس و مرئوسی در رابطهٔ دوستانه، توهین‌آمیز یا نامطلوب جلوه می‌کند. چرا که هر رابطه، بنا به تعاریف و قرارهای نانوشته، حریم و حدودی دارد که الزاماً منطبق با مرزهای روابط دیگر نیست. شناخت این حد و حدودها، و مرزهای هر رابطه، یکی از مهارت‌های ارتباطی هر فرد تلقی می‌شود.

این موضوع ظریف و حساس -به نظر من- در رابطهٔ استاد و شاگردی نمود بیشتری دارد. من به عنوان یک شاگرد، از استادم انتظارِ رفتار علمی و البته مناسب با رابطهٔ استاد-شاگردی را دارم و ورود او را به بعضی حریم‌های دیگر ناپسند می‌شمارم. برای من،‌ حفظ حرمت در رابطهٔ استاد-شاگردی، یکی از موانع طرح‌ریزی ساختار و شکل رابطه است که گاه حذف آن بیش از پیش زمان‌بر شده است.

بعضی شوخی‌های شخصیِ استاد با شاگرد، بعضی لطیفه‌گویی‌ها، بعضی لطف‌های غیرضروری، از نظر من رابطهٔ استاد-شاگردی را به شدت در معرض تخریب قرار می‌دهد. ابهت علمی استاد، و شأن و جایگاه او را متزلزل کرده، عمق احترام و ستایش شاگرد را به شدت کاهش می‌دهد.

گاهی در این مواقع با بی‌پاسخ گذاشتنِ آن رفتار یا گفته -گرچه در طولانی‌مدت- می‌توان شکلِ مخدوش شدهٔ رابطه را ترمیم کرد. شاید هم گاهی بتوان با یک جملهٔ محترمانه، مستقیم یا غیرمستقیم، رابطه را تا حدودی مدیریت کرد. اما گاه، ممکن است واقعاً چاره‌ای جز بردباری نباشد.

بدون دیدگاه

به نام خدا و اسلام، تقوا کنید؛ نه متعه!

متعههمیشه این را شنیده‌ایم که این عملِ بدِ بعضی از مسلمانان است که بعضی‌های دیگر را از اسلام زده می‌کند و نه خود اسلام. در مورد ازدواج موقت هم همین‌طور است. یعنی یک دستور حساب‌شدهٔ اسلامی، با عملِ بدِ بعضی از سوءاستفاده‌گران، باعث مذموم شدن آن در باورها شده است.

البته منحصر کردن علتِ کراهتِ شدید اغلب مردم نسبت به ازدواج موقت، به عمل بدِ بعضی از سوءاستفاده کنندگان، ساده‌انگاری است، و من در صدد ارتکاب چنین اشتباهی نیستم. اما به قطع یکی از دلایل منفور بودن ازدواج موقت همین وجود سوءاستفاده‌چی‌هاست؛ خصوصاً سوءاستفاده‌گرانی که همواره سعی کرده‌اند کار خود را به آیات و روایات مستند کنند و به این طریق دهان «مردم» را ببندند.

عینی‌تر بگویم: یکی از علت‌های ایجاد حس انزجار درخصوص ازدواج موقت، نزد زنان و بعضی از مردان، مردان متأهلی هستند که این حلال را وسیله‌ای جهت اطفای آتشِ شهوت خود قرار داده‌اند. بله، اصلاً شاید یکی از حکمت‌های ازدواج موقت همین باشد؛ ولی نه به قیمت از هم پاشیدن یک ازدواج دائم یا زجر دادن همسر دائم؛ که اولی مباح است و دومی حرام.

یکی از صحبت‌های شایعِ مردان متأهلی که به ازدواج موقت رو می‌آورند این است که همسر دائم‌شان آنان را چنان که باید تمکین نمی‌کند و بعد این حق را به خود می‌دهند که بروند و از طریق دیگری تمکین شوند و چه راهی بهتر از ازدواج موقت؟

در قاموس این مردان کمتر نشانی از مدارا و صبر و تحمل و تلاش می‌شود دید. گویی این مردان که اتفاقاً به خاطر برآوردن هوس‌های‌شان به وفور دم از خدا و التزام به دستورات الهی می‌زنند، تقوا را از یاد برده‌اند. مگر نه این که همین خدای خیلی باحالی که صیغه را حلال کرده، بیشتر از هر چیزی انسان را به رعایت تقوا و کنترل شهوت دعوت کرده است؟ شهوت اعم است از شهوت شکم، شهوت مال، شهوت مقام، شهوت جنسی و هر خواستهٔ برآمده از نفس که گرفتار شدن به آن، انسان را ضعیف‌النفس می‌کند. حال چطور است که فقط متعه دستور خداست، اما نیازردن همسری که خود، جوانی و زندگی‌اش را وقف زندگی با او کرده است، و نیز تلاش کردن برای حفظ شیرازهٔ زندگی، دستور خدا نیست؟

این مردان که در مقولهٔ ارضاء جنسی از راه متعه، شدیداً عبدِ حلقه‌به‌گوشِ خدا شده‌اند، به اسم نیاز و برآوردن نیاز، عنان خود را به دست شهوت‌شان می‌دهند و نارضایتی همسر دائم‌شان را از ازدواج موقت، به بی‌ایمانی یا سست‌ایمانی او نسبت می‌دهند.

مشکلات زندگی مشترک را باید حل کرد،‌ باید با صبر و حوصله و البته ورع -که کمتر در چنین مردانی یافت می‌شود، آن مشکلات را کنترل کرد. علم روانشناسی امروز به جایی رسیده است که کمتر بهانه‌ای به دست چنین مردانِ خودپرستی که جز خود، و رضایت خود از زندگی جنسی به چیزی نمی‌اندیشند، ندهد.

البته که نمی‌خواهم ازدواج موقت را به طور کلی برای متأهلین نهی کنم؛ چیزی که تأکید و اصرار بر آن دارم، ارتکاب این عمل، بدون دلیل معقول و بدون رضایت همسر اول است، به گونه‌ای که موجب آزار او شده و سبب سست شدن شیرازهٔ زندگی‌شان شود. اشاره‌ام به راحت‌طلبی مردانی است که به جای حل مشکل، به مشکلات زندگی‌شان اضافه می‌کنند. نقدم به مردانی است که به جای مدارا و تلاش برای حل مسئله و حفظ خویشتن و افسار زدن به نفس خود، به نام خدا و اسلام، به دم‌دست‌ترین راه‌حلی می‌اندیشند که می‌تواند فقط و فقط -تاحدودی- حلّال مشکل خود آنان باشد و نه مشکل همسر یا خانواده‌شان.

راستی! راه حل این مردان برای زنانی که همسرشان قادر به برآوردن نیازهای عاطفی و جسمی‌شان نیستند، چیست؟

۲۲ دیدگاه

ناهار عروسی

چند روز پیش برای نوشتن یک مطلب، کمی در مورد مراسم عروسی حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) مطالعه می‌کردم که نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد که پیش از این، به آن دقّت نداشتم.

بعد از این که حضرت علی(ع) و فاطمه(س) به عقد یکدیگر در می‌آیند، پیامبر(ص) به کمک حضرت علی و بعضی یاران‌شان، مقدمات جشن عروسی را فراهم می‌کنند و در یک روز جمعه، مراسم عروسی را برگزار می‌کنند و ولیمهٔ آن را ظهر روز جمعه به مهمانان می‌دهند و حوالی شب، حضرت زهرا را راهی خانهٔ جدیدش می‌کنند. به عبارت خودمانی‌تر، مردم به «ناهار عروسی» دعوت بوده‌اند، به جای «شام عروسی».

رسم برگزاری عروسی در صبح یک روز و دعوت از دوستان و آشنایان برای ناهار آن روز، در بعضی از مناطق کشور ما نیز مرسوم است؛ ولی آنچه که به عنوان «رسم» در اغلب شهرهای بزرگ شناخته می‌شود، برگزاری جشن در شب است و مهمان کردن به شام.

رسم ناهار عروسی به جای شام عروسی، مزایایی دارد که به نظرم ارزش این را دارد که آدم ریسک تغییر آداب و رسوم را بپذیرد و کمی خلاف جهت رودخانه شنا کند. به طور مثال:

۱. اول از همه این که گرفتاری‌های عروسی از صبح تا شب، به صبح تا ظهر کاهش پیدا می‌کند. البته به شرطی که عروسی در خانه برگزار نشود تا مهمان‌ها هوس کنند تا آخر شب همانجا خوش بگذرانند!

۲. معمولاً روز عروسی را طوری انتخاب می‌کنند که شبِ قبل از یک روزِ تعطیل باشد تا اگر مراسم، احیاناً دیر تمام شد، دانش‌آموزان و کارمندان در فردای عروسی که روز تعطیل است استراحت کنند و مجبور نباشند با خستگی به محل کار یا تحصیل بروند. برگزاری عروسی در ظهر یک روز تعطیل که اتفاقاً می‌تواند روز جمعه باشد که عروسی در آن روز مستحب است، به راحتی این مشکل را از سر راه برمی‌دارد.

۳. برگزاری عروسی در ظهر یک روز تعطیل، به عروس و داماد این امکان را می‌دهد که بعدازظهر آن روز را هر طور که مایل‌اند سپری کنند؛ با فراغ بال به آتلیه بروند یا حتی در خانه کمی استراحت کنند و در عوض، اولین شامِ رمانتیک و آرامِ دو نفره را در منزل خود تجربه کنند.

۴. اگر عروسی در ظهر یک روز تعطیل برگزار شده باشد، مهمانان گرفتار ترافیکی که در شب‌ها، خصوصاً شب‌های تعطیل در جای‌جای شهر دیده می‌شود، نخواهند شد و در خلوت‌ترین ساعات روز به عروسی رفته و برمی‌گردند.

۵. شلوغی مکان عروسی و رفت و آمدهای زیاد، دیگر موجب سلب آسایش همسایگان نشده و طبیعتاً مزاحم خواب شبانه‌شان هم نمی‌شود.

تا به حال تجربهٔ شرکت در چنین عروسی‌ای را نداشته‌ام که مشکلات احتمالی‌اش را حدس بزنم، اما به نظرم ارزش ریسک کردن را داشته باشد.

۱۵ دیدگاه

حرفِ خوب زدن؛ خوب حرف‌زدن

حرف‌های خوب را باید زد. یعنی من فکر می‌کنم هر کس هر حرف خوبی بلد است باید بگوید. در جای خودش البته. حتی اگر خودش به آن حرف خوب هم عمل نمی‌کند، هیچ ایرادی ندارد که آن را برای دیگران بگوید. فکر می‌کنم همهٔ ما حرف خوب را باید بشنویم، گرچه گویندهٔ آن، عمل‌کننده به آن نباشد.

حرف خوب باید زده شود و شنیده شود. حرف خوب برای پس‌انداز کردن و توی پستو و انبار و کتاب‌های اخلاق ریختن نیست. حرف‌های خوب باید جهان را پر کند؛ گرچه که همه به آن‌ها عمل نکنند؛ اما حرف خوب نباید در دل‌ها و ذهن‌ها بماند و هیچ‌کس از آن‌ها با خبر نشود.

من بارها حرف‌های خوبِ تأثیرگذاری را از آدم‌هایی شنیده‌ام که خودشان -گرچه تلاش کرده بودند اما- هنوز به آن عمل نکرده بودند و آن حرف تبدیل شده بود به شاه‌کلیدی در زندگی من. حرف‌هایی که اگر قرار بود گویندهٔ آن به خاطر عمل نکردن به آن در دلش نگه‌ش دارد یا من به خاطر عامل نبودن گوینده‌اش آن را نشنوم، آن شرایط و موقعیت یا تصمیم درستی که براساس آن حرف خوب گرفته‌ام، هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتاد.

برای همین است که فکر می‌کنم حرف‌های خوب را باید پراکند، گرچه همه سهم مساوی از آن برای خود برنگیرند و گرچه عدهٔ خیلی کمی آن حرف خوب را چراغ راه‌شان کنند…

و البته حرف‌های خوب را باید خوب زد. حرف خوب اگر خوب زده نشود، مثل گلبرگی پلاسیده است که هیچ چشم و دلی را مجذوب خود نمی‌کند. حرف خوبِ پلاسیده، مستقیم بر زمین می‌نشیند و پاخور رهگذران می‌شود. حرف خوبی که خوب زده نشود، حیف می‌شود. و خیلی حیف است که حرف خوبی حیف شود! حرف‌های خوب را باید تازه و شاداب و جذاب تحویلِ خواهانش داد تا امیدوار بود که زینت‌بخش زندگی‌ها شود.

۱۵ دیدگاه

لبخندهایت ماندگار…

چند روزی است که دلش گرفته. حتی شاید چند هفته. لب‌هایش می‌خندد اما چیزی در رفتارش عوض شده که معلوم می‌کند غمگین است. کم آورده. یک جورهایی مستأصل شده است. مشخص است کاملاً. از کجایش را نمی‌دانم. شاید از کلیت رفتارش. کسی که بشناسدش می‌فهمد که پشت این لبخندهای محجوب و مهربانی‌های همیشگی، گره‌ای است که خیال باز شدن ندارد.

دلم می‌خواهد بنشینم کنارش، دستش را در دست‌هایم بگیرم، به چشم‌های همیشه مهربانش خیره شوم و بگویم: «…

همهٔ گیرم همین‌جاست… نمی‌دانم. نمی‌دانم این جور وقت‌ها، به این جور آدم‌های غمگینِ مهربانی که گرد غم‌شان را زود به زود می‌گیرند مبادا کسی بویی ببرد چه بگویم. هیچ‌وقت نفهمیدم به آدم‌های غمگینی که خودشان همیشه سنگ صبور بقیه بوده‌اند، چطوری تسلی بدهم. کم می‌آورم پیش این آدم‌ها. احساس کوچکی می‌کنم. صبوری و توداری‌شان آن‌ها را در نظرم بزرگ‌تر و باشکوه‌تر می‌کند. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام به آدم‌های باشکوه دلداری بدهم.

حالا روزهاست که از دور نگاهش می‌کنم؛ لبخندش را به لبخندی پاسخ می‌دهم؛ بی‌اینکه از غم پنهانش بپرسم، پابه‌پایش غصه می‌خورم و کنار سجاده برایش دعا می‌کنم. دعا می‌کنم که زودتر غم از چهره‌اش پاک شود و دلش به بزرگ‌ترین شادی‌های دنیا تازه شود…

۱۴ دیدگاه