خوراک
ارسال ها
دیدگاه ها

و اما نتیجه…

نوستالژی دهه‌ی فجر بنا بر قول بعضی از دوستان، یک بازی وبلاگی بود که از روز دوم دهه‌ی فجر آغاز شد و ظاهراً هنوز هم برخی مشغول نوشتن هستند. اگر منظورمان از بازی، یک کار بی‌فایده‌ی بی‌هدف باشد، نوستالژی بازی نبود؛ موج بود. موجی بود که شکر خدا بیشتر از ۷۰ نفر از وبلاگ‌نویسان را موجی کرد! نسل سومی که اگر چه برای پیروزی انقلاب شعار ندادند؛ اما نوشتند و دانستیم که دست کم در روزهای بزرگداشت پیروزی انقلاب مثل همیشه نبودند. از همه‌شان ممنونیم.

از شروع بازی اعلام کردیم که می‌خواهیم بعداً چند نفر را به عنوان برگزیده اعلام کنیم. چون معمولاً بعد از قید انتخاب، جایزه هم می‌آید، برخی متوهم شده بودند که ما دست به جیب شدیم؛ اما خیالتان را راحت کنم که نشدیم!

لیست وبلاگ‌هایی که در این مورد نوشته بودند را با ملاک‌‌هایی مثل دلنشینی متن، خلاقیت، روانی قلم، اندازه‌ی نوشته و… بررسی کردیم (یعنی کردند!) و بعد ده نفر را انتخاب کردیم. چقدر که آدم دست و دلش برای انتخاب، و حق و ناحق نشدن می‌لرزد. تلاشمان را کردیم که بهترین متن‌ها را انتخاب کنیم؛ اما خب مسلم است که دادگاه عدل الهی هم نبودیم!

بعضی دوستان هم البته از این فرصت استفاده کردند و در موج سهیم شدند تا حرف‌های خوب دیگری بزنند که در زمان داوری، چون موضوع نوشته‌شان با موضوع این موج وبلاگی یکی نبود، به ناچار از مرحله‌ی امتیازدهی حذف شدند.

لیست وبلاگ‌های منتخب را که امتیازهایشان بسیار به هم نزدیک بود، می‌توانید همین پایین ببینید.

پاسخ‌گویی سران سه قوه

منبرنت

حیرتکده عقل

اسماعیل نیوز

کشکول جوانی

سُحمُر

تورجان

رمز دشمن‌شناسی

بی‌خوابی‌های یک برنامه‌نویس

حرف‌هایی که در دلم ماند

»»» از دور و اطراف خبر رسید که شاید بشود برای جایزه‌اش هم کاری کرد. دوست نداشتیم خودجوش و خروشی موج تبدیل بشود به یک مسابقه‌ی رسمی؛ اما پس از رایزنی با تنی چند از مسئولان دفتر توسعه‌ی وبلاگ دینی، دیدیم شکر خدا امکان جایزه دادن هم هست. البته هنوز خودمان هم نمی‌دانیم دقیقا سهم هر برنده چند دلار(!) می‌شود؛ اما سعی می‌کنیم به زودی برایشان ارسال کنیم و ان‌شاالله که مبارکشان باشد.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

در این وبلاگ مجموعه‌ای از پست‌های وبلاگی قرار می‌گیرد که در موج «نوستالژی دهه فجر» شرکت کرده‌اند. درباره‌ی این بازی که از وبلاگ «گل‌دختر» آغاز شده است، چنین می‌خوانیم:

دهه‌ی فجر برای بزرگترهای ما زنده‌کننده‌ی خاطرات تلخ و شیرینی است که به چشم خودشان دیده‌اند. ما نسل سومی‌ها فقط داستان‌هایی را از آن زمان شنیده‌ایم و فیلم‌هایی دیده‌ایم که خودمان هیچ نقشی در آن‌ها نداشتیم؛ ولی برنامه‌هایی که در دهه‌ی فجر انقلاب در دوران تحصیل در مدرسه داشتیم، خاطراتی است که کمی ما را با حال و هوای انقلاب پیوند می‌دهد. برنامه‌هایی مثل اجرای سرود، نمایش، روزنامه‌دیواری، تزیین کلاس، مسابقات، شیطنت‌ها و بچگی‌هایی که در این ایام داشته‌ایم، دوستی‌ها، خنده‌ها، قهر و آشتی‌ها و …

شاید هم اصلا در هیچ کدام از این برنامه‌ها حضور فعال نداشته‌ایم، شاید فقط تماشاگر یا حتی مخالف بوده‌ایم؛ اما همه‌ی آن‌ها خاطراتی است که خواه‌ناخواه با  گذشته‌ی ما پیوند خورده است. خدا را چه دیدید؟ شاید همکلاسی‌های قدیم خود را با شرکت در این بازی وبلاگی پیدا کردیم.

در آخر، از میان این نوشته‌ها، ده نوشته‌ی برتر انتخاب خواهند شد و به رأی‌گیری گذاشته می‌شوند تا برنده‌ی نهایی این طرح، به کمک شما خوانندگان انتخاب شود.

این وبلاگ صرفاً جهت جمع‌آوری پست‌های وبلاگی مرتبط با این موج راه‌اندازی شده و قرار دادن مطالب وبلاگ‌ها، الزاماً به معنای تأیید محتوای آن‌ها نمی‌باشد.

نم‌نمک: نوستالژی

وبلاگ نم‌نمک

در ابتدا قصد نداشتم با نوشتن این خاطره همین یک ذره آبروی نم‌نمک را هم ببرم . اما خب احترام دعوت کنندگان بهم اجازه نداد سرپیچی کنم و به خاطر طول کشیدن و کش‌دار شدن پست قبلی با اندکی بیش‌تر از اندک تاخیر ، خاطره‌ای از دهه‌ی فجر می‌نویسم .

دوره‌ی راهنمایی ، از بهترین دوران تحصیلی من به شمار می‌اومد .
درسته که از همون اوان نوجوانی همه جا ما رو حاج‌آقا و این‌چیزها خطاب می‌کردند ، اما این حاج‌آقا با حاج‌آقاهای دیگه فرق داشت .
یادم نمی‌ره که محور تمام شرارت‌های مدرسه همین حاج‌آقای به ظاهر مودب و آروم بود . البته طی این مدت هیچ‌وقت دم به تله ندادم و حتی همه‌ی نمرات انضباطم هم بیست بود .
دهه‌ی فجر که می‌شد بچه‌های مدرسه به هوای برنامه‌های جذاب ما همه انقلابی می‌شدند . کلاس‌ها را تعطیل می‌کردند و توی سالن اجتماعات جمع می‌شدند .
خب ما هم برای این‌که از خجالت بچه‌ها در بیاییم میکروفن دست می‌گرفتیم و براشون شروع می‌کردیم به خوندن سرود‌های انقلابی …

تقریبا پانزده دقیقه‌ی اول مراسمات که مدیر و ناظم و معلمین حضور داشتند به همین منوال سپری می‌شد و همین که سالن از وجود هر گونه بزرگ‌تر پاک می‌شد … روم نمی‌شه :دی
نه این‌که یه بار فکر کنید ما اهل ترانه گوش کردن هستیماااا ؛ نه ! توی تاکسی راننده‌ها  می‌گذاشتند و ما هم یاد می‌گرفتیم …
و خب آموزش‌هایی که توی تاکسی‌های مختلف دیده بودیم را ظرف مدت یکی دو ساعت برای بچه‌ها ارائه می‌کردیم و البته گاهی هم بچه‌ها دستی به تنبک برده و یکی دو نفر هم اون وسط … وااای
اصلا نمی‌دونم چرا دهه‌ی فجر که می‌شد شیطونی ما گل می‌کرد و این حافظه‌ مثل اسب به کار میافتاد …
خب هنوزم گاهی حافظه‌ام خوب کار می‌کنه  … :D اما انصافا اون وقت‌ها به خاطر صدای نازک‌ترم احیانا خواهران آن‌طرف مرزی را هم شریک صواب جشن دهه‌ی فجر می‌کردیم

هنوز صدای قهقه‌ی هم‌کلاسی‌های خوبم در مدرسه‌ی راهنمایی فرهنگ فولادشهر توی گوشم می‌پیچه …
خلاصه بهترین جشن‌های دهه‌ی فجر عمر من همون‌ها بود :D

از علی آقا ؛ آقا مهدی ؛ آقا مرتضا و وبلاگ گفتنی‌ها بابت دعوتشون متشکر و بابت این‌گونه اجابتِ همراه با آبروریزیم ، ازشون عذر می‌خوام …

وبلاگ پاک‌دیده

به مناسبت دههء فجر بود که از طرف گلدختر عزیز، برای شرکت در این موج وبلاگی دعوت شدم اما همانطور که همان روز به خودشان هم گفتم، به دلیل مشغلهء زیاد نتونستم بنویسم.

الآن بعد از دههء فجر و حتی ماه بهمن، هم حیفم آمد که در این حرکت زیبا شرکت نکنم و هم گفتم که دعوت دوستان را اینگونه تشکر کرده باشم.

برعکس حامد که از عنوان نوستالژی برای این موج وبلاگی استقبال کرده، من این نامگذاری را صحیح نمی‌دانم. چه اینکه به وبلاگ‌ها که سرمی‌زنی نوشته‌ها، خود گویای دلیل حرفم هستند. به نظرم ابتدا باید کسی واژه نوستالژی را برای بعضی‌ها تعریف می کرد بعد از آنها می خواست در موردش بنویسند. به کار بردن خودِ این واژه در جملاتِ نوشته‌ها هم جالب است و اگر کسی کمی دقت به خرج دهد خود بر این امر واقف می‌شود که یا نام گذاری به این عنوان برای این حرکت اشتباه بوده یا اکثرا مفهوم آن را درست متوجه نشده‌اند.

به هر حال من هم می‌نویسم. هم خاطره می‌گویم، هم سوتی‌هایم را لو می‌دهم، هم شعار می‌دهم و هم نوستالژی‌ام را بیان می‌کنم!

اصلا شاید از همان کلاس اول دبستان، نوعِ برگزاریِ جشن‌ها بود که باعث شد من زیاد از جشن‌های دهه فجر خوشم نیاید! جشن‌های کلاسِ اول و دومِ دبستان برای ما همیشه همراه بود با تجمع چهارصد دانش آموز در یک نماز‌خانهء دویست نفری و اجرای چند برنامهء مثلا خنده‌دار و مسابقهء ماست خوری و سیب گاز بزنی و بعد هم نمایش فیلمِ پلنگِ صورتی و رابین‌هود! شاید بهترین قسمت برنامه برای من همین نمایش فیلمِ رابین‌هود بود که آن هم به خاطر بوی گندِ جوراب برایم غیر قابل تحمل بود! هیچ موقع یادم نمی‌رود که کلاس دوم دبستان، وقتی آقای شریفی معلمِ پرورشی‌مان من را در گوشهء حیاطِ مدرسه دید و علت را جویا شد، به محضِ اینکه گفتم از بوی جوراب فرار کرده‌ام چنان خنده‌ای سر داد که همهء در و دیوارِ حیاطِ مدرسه به لرزه در آمد! بعد هم به نمازخانه در طبقهء سوم مدرسه رفت و میکروفن را گذاشت جلوی تلویزیون بزرگِ مدرسه که حداقل من صدای رابین هود را بشنوم!

کلاس سوم ابتدایی را به خاطر شغل پدر، مجبور شدیم در شهرِ سیاهِ شیراز بگذرانیم. اینکه این صفت را برای شیراز بیان می‌کنم داستانش طولانی است و خدای نکرده توهینی به اهالی خونگرم شیراز محسوب نشود. فقط همینقدر بگویم که بدترین خاطراتِ دوران تحصیلم از ابتدایی تا دانشگاه مربوط به همان کلاسِ سوم و شیراز است. شاید مهمترین دلیلش هم این بود که برای من که تا آن زمان پایم را از شهر زیبای اصفهان آن طرف‌تر نگذاشته بودم، خیلی سخت بود که بخواهم یکسال از عمرم را در شهری بگذرانم که همیشه گوشه گوشهء خیابان‌هایش پر از آشغال بود و از در و دیوارش سیاهی می‌بارید. این جدای از دردِ غربت و نداشتنِ رفیق و مسخره شدن به خاطر لهجهء اصفهانی و غیره بود.شاید به همین دلیل است که بعد از گذشتِ سالها هیچ گاه دلم راضی نشده که حتی برای یکبار به شیراز سفر کنم. خلاصه اینکه دههء فجرِ شیراز هم بی هیچ برنامه‌ء خاصی گذشت. تنها خاطره‌ای که خوب در ذهنم مانده آقای صفدری ناظم سختگیرمان است که مثلِ همیشه با چوب‌دستی بزرگش بالای پله‌های زیر زمینِ مدرسه- که از آن به عنوان نمازخانه استفاده میشد- ایستاده بود و از فرار بچه‌شیرازی‌ها از جشن جلوگیری می‌کرد.

کلاس چهارم را به شهرِ خودمان برگشتیم اما به دلیل اینکه برادرم را در مدرسهء قبلیِ من ثبت نام نکردند، مجبور شدیم به خاطر اینکه با هم باشیم، به مدرسهء دیگری در نزدیکیِ خانه‌مان برویم.مدرسهء ما تازه ساز بود تا آنجا که همان روز اول، خودمان میز و نیمکت‌ها را به کلاس‌ها بردیم! جشن‌های آن سال را خوب یادم هست که چقدر فعالانه در آن شرکت می‌کردم و هر موقع هم که چیزی کم و کسر بود، به درخواست آقای سعیدی معلم پرورشیمان به خانه می‌آمدم و آن رابرای مدرسه می‌آوردم! دقیقا همان روزِ جشنِ ۲۲بهمن بود که آبدارچیِ مدرسه یادش رفته بود درون سماور آب بریزد و سماور مدرسه سوخته بود! من هم به خانه آمدم و یک کتریِ بزرگ برای مدرسه آوردم!

کلاس پنجم را هم در همان مدرسه گذراندیم. خاطره‌ای که از جشنِ ۲۲ بهمن آن سال دارم برنامهء همخوانی قرآن توسط من و برادرم بود که برای بچه‌ها خیلی تازگی داشت! چون به نظرم آن روزها هم‌خوانی قرآن تازه درآمده بود!

دوران راهنمایی از بهترین دورانِ تحصیلِ من بود. از طرفی همراه با بهترین دوستانِ کلاسِ چهارم و پنجم به جمعِ دوستانِ کلاس اول و دوم ابتدائی‌ام پیوسته بودم و از طرفی به دلیل داشتن یک مربی پرورشی قوی به نام آقای مُهری رقابتی شدید بین بچه‌ها برای حضور در فعالیت‌های پرورشی مدرسه وجود داشت که من هم در این رقابت توانستم خودم را در گروه سرود و گروهِ تئاترِ مدرسه جا کنم! که با اعتراض بقیه بچه‌ها مجبور شدم از میان آن دو یکی را انتخاب کنم و من هم گروه سرود را انتخاب کردم. در آن سه سال دوران راهنمایی، همیشه گروه سرودِ ما در رأس مقام‌های شهرستان و استان بود و با تلاشِ آقای مهری توانستیم حتی یک مقامِ کشوری هم کسب کنیم. شاید مهمترین نوستالژیِ من در دههء فجر مربوط به همین دوران باشد. زمانی که کلاس سوم راهنمایی بودم و برای اجرای سرود در جشن پیروزی انقلاب به دانشگاه اصفهان دعوت شدیم. سال ۷۶ بود و اولین سالِ ریاست جمهوریِ خاتمی. فضای کلیِ کشور هم پیش به سوی یک انفجارِ فرهنگی. اصلا کسی برای شهید و شهادت تره هم خورد نمی‌کرد، حالا ما با یک سرود آمده بودیم در مورد شهید! سالن مملو بود از جمعیت و برای ما که همیشه در مدارس و مساجد و کانون‌ها برنامه ‌اجرا کرده بودیم، با نوعی استرس همراه بود. مخصوصا تیپی از افراد جلوی ما نشسته بودند که به حکمِ دانشجو بودنشان زیاد اهلِ این برنامه‌ها نبودند. اکثرا دخترانِ بدحجاب با صورت‌های آرایش کرده در حالِ خوردنِ تنقلات! چند برنامه اجرا شد و نوبت به اجرای ما رسید. مجریِ برنامه ما را معرفی کرد و ضمن خواهش از گروه ما برای استقرار در جایگاه، گفت: برای سلامتیشان صلواتی ختم کنید! ملت هم به جای صلوات با سوت و کف و جیغ ما را تا بالای سن همراهی کردند!

به هر حال آهنگِ سرود پخش شد و ما شروع کردیم به خواندن:

گلِ سرخِ پر پرِ من پر پرِ من … شده داغت باور من باور من … تو به خونت خفته ولی …

در این هنگام بود که اشک از دیدگان همهء حضّار جاری شد. زن و مرد و پیر و جوان گریه می‌کردند…

ز شهیدان، ز شهیدان، ز شهیدان چنین ندا آید… گلِ لاله، گل لاله، گل لاله تو را دفاع باید…

اواسط اجرای سرود بود که آن حالِ خوش به خودِ ما هم سرایت پیدا کرد و بچه‌ها که اکثرا هم فرزند شهید بودند، با چشم گریان سرود را می‌خواندند. این حال و هوا حتی تا پایانِ برنامه هم ادامه داشت تا جایی که به چشمِ خودم دیدم هنگامی که ما از پله‌های جایگاه پایین می‌رفتیم، همان دخترکانِ بزک کرده چارقد‌هایشان را جلو کشیده بودند و داشتند مثل ابر بهاری گریه می‌کردند.

آن روز به طور مفصل با شیرینی و شربت پذیرایی شدیم. مسئولین برنامه هم با هدیه‌ای که به ما دادند خوشحالیِ ما را کامل کردند. بعد از آن هم آقای مهری ما را به سینما بردند و برایمان بستنی خریدند و خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت. فردا که هدایا را تقسیم کردند، دیدیم هدیه‌مان یک ساعت مچی اُماکس است که من از همان روز بستم روی دستم و تا همین پارسال که داشتمش هیچ‌گاه خراب نشد! پارسال هم با خانواده برای تفریح به بیرون از شهر رفته بودیم که ساعتم گم شد. تنها خاطره‌ای که همیشه دلتنگش هستم خاطرهء شیرینِ آن روز است که هیچ‌گاه از ذهنم بیرون نمی‌رود.

فکر کنم تااینجا حقِّ مطلب را ادا کرده‌ام و به اندازه کافی طولانی هم نوشته‌ام.از اینجا به بعد را برای دل خودم می‌نویسم، هرکس حوصله‌اش را ندارد نخواند!

دوران دبیرستان هم از شاخص‌ترین دوران تحصیل من بود. چه اینکه ما در همان مدرسهء خودمان مانده بودیم و دبیرستان کناری به مدرسه مامنتقل شده بود! یعنی همان کلاس‌ها و همان مستخدمین و همان فضا! از این رو احساس قدرت بیشتری می‌کردیم. مدرسه مدرسهء خودمان بود و ما هم اختیار دارش!

در مدرسهء ما رسم بر این نبود که هر روز یک کلاس جشن برگزار کند.یا هر کس کلاس خودش را تزئین کند یا رقابتی برای برگزاری جشن وجود داشته باشد. اصلا از ابتدایی به یاد ندارم اینگونه بوده باشد بلکه همیشه یک گروه خاص بودند که با هدایت مربّی پرورشی جشن بزرگ پیروزی انقلاب را برگزار می‌کردند. آن سال هم ما تازه به دبیرستان رفته بودیم، یا به عبارت بهتر دبیرستان تازه به مدرسهء ما آمده بود! و ما علی رغم اینکه با همان حسّ و حالِ سال سوم راهنمایی که خودمان رابزرگتر مدرسه حساب می‌کردیم و مدرسه را ارث اجدادیمان می‌پنداشتیم، از سوی سال بالایی‌ها در برگزاریِ جشن دههء فجر شرکت داده نشدیم! این شد که ما هم تصمیم گرفتیم یک جوری از ایشان حال گیری کنیم! اما هر چه فکر می‌کردیم به ذهنمان نمی‌رسید که چگونه و به چه روشی این کار را انجام دهیم! زمان گذشت تا اینکه روز جشن فرا رسید. گروهِ ما که اکثرا از کلاس اول ابتدائی با هم بودیم و شاید اگر همه را جمع می‌کردیم به سی چهل نفر هم می‌رسیدیم همچنان ناراحت بودند تا اینکه دیدیم یک گروه سرود از بچه‌های دبستانی برای اجرای سرود به مدرسه آمدند.من و یکی دیگر از بچه‌ها رفتیم جلو و ضمن خوش و بش به چندنفرشان پیشنهاد دادیم که اگر سرود را خراب کنند پیش ما جایزه‌ای بزرگ خواهند داشت! اما همانجا یکیشان مربیشان را صدا زد و ما هم دیدیم اینها بچه‌تر از آن هستند که با ماهمکاری کنند. این شد که دمِ آخر از یکیشان پرسیدم چه سرودی می‌خواهید بخوانید؟ گفت: بوی گلِ سوسن و یاسمن آید! تا این را گفت فکری مثل برق از ذهنم گذشت! سریع فکر را بالیدرهای گروه در میان گذاشتم و وقتی موافقت آنها را هم دیدم.دو نفری که خانه‌هایشان نزدیک به مدرسه بود را فرستادیم تا وسایل لازم را بیاورند! یکیشان چادر کهنهء مادرش را آورده بود و آن یکی هم که دیده بود پدر بزرگش به حمام رفته همهء لباس‌های پدربزرگ را برداشته بود و آورده بود که عبارت بود از یک شلوار دبیت پاچه گشادِ سیاه با یک کت بزرگِ مشکی و یک کلاه نمدیِ سیاه! همه چیز برای اجرای نقشه آماده بود. وسایل را در همان بُقچه حمامِ باباجون گذاشتیم و منتظر شدیم تا گروه سرود شروع کند. جشن‌ها معمولا در سالن نمازخانهء دانشگاه اجرا میشد که به علت کمبود جا راهروی منتهی به آن را هم موکت کرده و بچه‌ها آنجا می‌نشستند. ما هم به محض آغاز سرود به یکی از کلاس‌ها رفتیم و دو نفر از بلندقدترین افراد را روی هم سوار کردیم و کت و شلوار و چادر و کلاه را بهشان پوشاندیم و وقتی گروه سرود شروع کرد بخواند: دیو چوبیرون رود فرشته در آید، دیو خودمان را با قر و فر فراوان از کلاس بیرون آوردیم! بیرون آمدن دیو همان و خندهء بچه‌ها هم همان. بچه کوچولوهای دبستانی هم که به محض دیدن این صحنه از خنده روده بر شده بودند دیگر نتوانستند سرود را ادمه دهند و کلا برنامه به هم ریخت! مسئولِ برنامه که کلاس سومی بود به قدری از دست ما عصبانی شده بود که کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد ولی در عوض مدیر مهربانمان آقای منصوری بود که آخر برنامه از عوامل پشت صحنهء نمایش دیو تشکر و قدر دانی کرد که بساطِ خنده رادر روزِ جشن به راه انداخته بود. اینگونه بود که ما هم قدرت خودمان را به سال بالایی ها ثابت کردیم و هم پایه خنده‌ای درست کرده بودیم که تا مدت‌ها زبانزد همهء بچه‌های مدرسه بود. حالا اینکه چه به سر پدربزرگِ آن بنده خدا که از حمام آمده بود و دیده بود لباس‌هایش نیست آمد و ماجراهای بعدیش خود داستان مفصلی است که ربطی به نوستالژی دههء فجر ندارد!

سال دوم دبیرستان سال ۷۸ بود و مصادف با اوجِ تازندگیِ جنابِ خاتمی. همان سال که پیرایش ادارات و سازمان‌ها آغاز شده بود و دامنهء آن به مدارس هم کشیده شد. همان‌سال که از مدیر مدرسه تا آبدارچی و سرایدار مدرسه را هم به جرم دوم خردادی نبودن عوض کردند و صدای هیچ کس در نیامد. مدرسهء ما هم از این گزندِ آقایان دوم خردادی در امان نماند تا آنجا که همهء کادرِ مدیریت مدرسه و حتی دو مستخدم مدرسه عوض شدند و کادری کاملا دوم خردادی و بعضاً ضد انقلاب برای مدرسهء ما تعیین شدند. از روز اول مهر همهء بچه‌های مدرسه اعتراض خود را به عوض شدن مدیر مدرسه اعلام کردند تا آنجا که کار به تعطیلی کلاس‌ها و تحصن در اداره آموزش و پرورش کشیده شد. پس از آنکه این اعتراض آرام نتیجه نداد، مرحلهء شعار نویسی روی در و دیوار مدرسه و پخش اعلامیه شروع شد و پس از نتیجه ندادنِ آن، کار به ترقه زدن به در و دیوار مدرسه و حتی شیشه‌های دفتر مدرسه کشیده شد تا جایی که هر چند لحظه یکبار میدیدی یک صدای مهیب ترقه از گوشه و کنار مدرسه می‌آید و قطع شدنی هم نبود! با شناساییِ عواملِ این کار چند روزی جوّ مدرسه آرام بود اما دوباره ترقه ها شروع شد و هیچ کس هم نمی‌دانست که چه کسی است که حتی وقتی همهء بچه‌ها سر کلاسند ترقه در می‌کند! بعدها فهمیدیم که بروبچ به بچهء همسایهء مدرسه که پشت بامش مشرف به حیاط مدرسه بود پول داده بودند که هر چند دقیقه یکبار یک ترقه بیندازد توی حیاطِ مدرسه! خلاصه اینکه این مبارزات ادامه داشت تا اینکه یک روز رییس اداره آموزش و پرورش به مدرسه ما آمد و مدر مراسم صبحگاه گفت که دیگر کار از کار گذشته و مدیر قبلیِ مدرسه‌تان هم مسئولیت دیگری گرفته و شما هر کاری هم بکنید تعویضِ او امکان‌پذیر نخواهد بود. مدتی پس از آن روز ۱۳ آبان بود که مربی جدید پرورشی به شدت با آتش زدن پرچمِ آمرکا و اسرائیل مخالفت کرد و به این بهانه که دنیا عوض شده و عصر، عصر گفتگوی تمدن‌هاست، به هیچ عنوان نگذاشت پرچمی آتش زده شود. ما که به نوعی غافلگیر شده بودیم و می‌دیدم دیگر کار از کار گذشته، تصمیم گرفتیم جواب وی را در برنامه‌های بعدی بدهیم. از همان روز مبارزات بچه‌ها رنگ و بوی سیاسی به خود گرفت و در هر برنامه‌ای به نوعی پاسخ کادر جدید مدرسه داده میشد.روزها گذشت تا اینکه رسیدیم به ایام پیروزی انقلاب. هر چه صبر کردیم دیدیم از سوی مدرسه هیچ تدارکی برای برگزاری جشن دیده نمی‌شود. روز ۲۱ بهمن هم فرا رسید و هیچ جشنی برگزار نشد.صبح روز بیست و یکم بود که مستخدم مدرسه با سینیِ شیرینی وارد کلاس شد و به مناسبتِ دههء فجر خواست که کامِ ما را شیرین کند! اینجا بود که فهمیدیم آقایان می‌خواهند با یک شیرینی سر و تهِ قضیه را هم بیاورند! همانجا هسته‌های اولیّه برای مقابله با این اقدام ضد انسانی! و ضد انقلابیِ کادرِ مدرسه تشکیل شد و به نیم ساعت نکشیده تصویب شد که امروز مدرسه به مناسبت جشن ۲۲ بهمن تعطیل است! زنگ تفریح زده شد و این موضوع بین همه پخش شد و به غیر از عده‌ای خر خوان، فوج فوج دانش آموزان بودند که دوچرخه‌هایشان را بر می‌داشتند و از مدرسه بیرون می‌رفتند و کسی هم جلودارشان نبود. بعد از رفتنِ ما ناظم مدرسه که اوضاع را چنین دیده بود دستور داده بود درب مدرسه را ببندند و میکروفن را آورده بود توی حیاط مدرسه و به بچه‌ها اخطار کرده بود اگر کسی پایش را از مدرسه بیرون بگذارد نمره انظباطش صفر خواهد بود! بااین وجود به غیر از کلاس اولی ها تقریبا بقیه کلاس‌های مدرسه تعطیل شده بود! ما هم که می‌دانستیم از طرف مدرسه به خانه‌هایمان تلفن خواهد شد همگی هماهنگ کرده بودیم که بگوییم: توی مدرسه جشن بود و از بس برنامه‌هایشان بی مزه بود ما خسته شدیم و آمدیم خانه! و ناظم بیچارهء مدرسه به هر خانه‌ای که زنگ زده بود شنیده بود که پسرم می‌گوید: «توی مدرسه جشن بود و از بس برنامه‌هایشان بی مزه بود ما خسته شدیم و آمدیم خانه!» قضیه به همین جا ختم نشد. روز ۲۳ بهمن هم که به مدرسه آمدیم یک اعلامیهء شدیدالحن بر علیه مربی پرورشی مدسه پخش شد در حالی که کاریکاتوری از وی در کنارش چاپ شده بود که داشت پرچم آمریکا را آتش می‌زد! البته این‌ها کار که بود خدا می داند! چون مطمئناً اگر کس دیگری غیر از خدا می‌دانست حتما آن بنده خدا از مدرسه اخراج می‌شد! من فقط تا اینجای قضیه را می‌دانم که همهء اعلامیه‌ها در روز قبل که مدرسه تعطیل بود با دستگاه زیراکس مدرسه چاپ شده بود!!!

سالِ سوم دبیرستان اینجانب برای شورای دانش آموزی کاندید شدم که در مرحلهء اول توسط شورای نگهبانِ مدرسه تایید صلاحیت نشدم و رد شدم! همانروز با عده‌ای از بچه ها به دفتر مدرسه رفتیم و به این قضیه اعتراض کردیم و گفتیم شما که خود برای کشور به این بزرگی شورای نگهبانی که در قانون اساسی آمده را قبول ندارید چگونه است که الآن در یک محیط به این کوچکی خودتان برای خودتان نظارت استصوابی به راه انداخته‌اید، آن هم به طور غیر قانونی؟! شما که شعار زنده باد مخالف من سر می‌دهید چطور است که حتی کاندید شدن یکی که دانش آموز شماست و فقط از نظر سیاسی با شما اختلاف نظر دارد را بر نمی‌تابید؟ صحبت‌های فراوانی کردیم و آنها هم بهانه‌های بسیار می‌آوردند ولی در آخر چون معدل من خیلی خوب بود، راه را بر هرگونه بهانه‌ای بست و این شد که ما کاندید شدیم! رای گیری انجام شد و اینجانب با بالاترین رای شدم عضو شورای دانش آموزی مدرسه! جناب مدیر که گویا از این امر شوکه شده بودند، دستور دادند دوباره آراء را بازشماری کنند تا شاید از این طریق نفر دوم که شخصی بسیار نزدیک به افکار سیاسی او بود بالاترین رای را بیاورد که اتفاقا این بار یکی دو رای بیشتر به من اضافه شد! تا آن زمان رسم بر این بود که کسی که بیشترین رای را آورده بشود رییس شورای دانش آموزی اما جناب مدیر آن سال دستور دادند که به مجلس محترم شورای اسلامی اقتدا کنید و دو نفر اول کاندیدا شوند و برای ریاست رای گیری شود! که باز هم ما شدیم رییس شورای دانش آموزی! جشن ۲۲ بهمن آن سال به بهترین نحو ممکن انجام شد اما مهمترین خاطره‌ای که از آن روزها دارم مخالفت کادر مدرسه با نصب عکس شهدای انقلاب به دیوارهای مدرسه بود به بهانهء اینکه این عکس‌ها در روحیهء دانش آموزان تاثیر بد می‌گذارد!

سال سوم هم گذشت و علی القاعده ما باید از آن مدرسه می‌رفتیم اما به لطف خدا و تلاش شورای دانش آموزی، با نامه نگاری‌ها و دیدارهایی که بامسئولین آموزش و پرورش داشتیم قرار شد مقطع پیش دانشگاهی هم در مدرسه ما دائر شود و این شد که ما باز هم در آن مدرسه ماندگار شدیم!

دورهء پیش دانشگاهی شروع شد و ما هم چسبیدیم به درس! آن زمان مثل الآن نبود که دروازهء دانشگاهها به قدری گشاد باشد که هر ننه قمری در دانشگاه قبول شود. آن زمان دانشگاه رفتن رتبهء پایین می‌خواست و زندگی همه هم وابسته به قبولی در دانشگاه! هر چند که در دورهء پیش دانشگاهی به علت پیش رو بودن کنکور آن تب و تاب اولیه را برای کار اجرایی نداشتیم اما باز هم هر از چندگاهی مدرسه از دست شیطنت‌های ما در امان نبود! هیچ گاه یادم نمی‌رود صبح روز ۲۲ بهمن بود و ناظم مدرسه داشت پشت تریبون صبحگاه صحبت می‌کرد که ناگهان یکی از بچه‌ها – همان که آن روز لباس‌های پدربزرگش رادر حمام دزدیده بود!- با آرامش خیال سوار بر یکی از این دوچرخه‌های سیرک که چرخ جلویش بسیار کوچک و چرخ عقبش بسیار بزرگ است وارد مدرسه شد. وارد شدن او همان و خندهء شدید بچه‌ها هم همان! ناظم مدرسه ابتدا سعی کرد اعتنایی نکند اما بعد که اوضاع را چنین دید به حالت قهر به درون دفتر رفت! هنوز چند ثانیه از رفتنِ ناظم به درون دفتر نگذشته بود که همهء معلمان هم به حیاط مدرسه آمدند و با انگشت رفیقِ ما را به هم نشان می‌دادند و می‌خندیدند. رفیق ما هم ابتدا چند دوری در مدرسه زد و بعد رفت دوچرخه‌اش را با یک قفل بسیار بزرگ و زنجیر دانه درشت و سنگین به میله‌های کنار حیاط بست. به قدری این صحنه خنده دار بود که همهء صف‌های صبحگاه به هم ریخت و من و یکی دیگر از بچه‌ها روی زمین افتادیم و از خنده روده بر شدیم تا آنجا که بچه‌ها رفتند برای قطع خندهء ما دونفر، آب آوردند و ریختند روی صورتمان!

۲۲ بهمن سال پیش دانشگاهی هم اینگونه گذشت و سال بعد هم ما رفتیم دانشگاه! که متاسفانه در دانشگاه از این خبرها نبود!

هر چند بعید می‌دانم کسی جز خودم این متن طولانی را بخواند اما ارزش نوشتنش را داشت. چون می‌ماند! تازه من سعی کردم بسیار خلاصه کنم و بقیهء ماجراها را ننویسم! دوستان می‌دانند که اگر حسّ خاطره گوییِ ما گل کند دیگر کسی جلودارش نیست. از طرفی فکر می‌کنم شاید به همین دلیل، ما را در زمرهء اولین دعوت شدگان قرار دادند! باز هم تشکر میکنم از کسانی که این موج وبلاگی را به راه انداختند و از همهء کسانی که نوشتند و از همهء کسانی که ‌خواندند!

وبلاگ ایلیا

۱- بازی وبلاگی با عنوان “نوستالژی خاطرات انقلابی!” مطرح شد. محمد علی عزیز مرا دعوت کرد. در ایمیلی به او گفتم که نخواهم نوشت. اما بعد حسن عزیز نیز مرا دعوت کرد. دیگر نمی‌شد چیزی ننوشت. دوستان منت نهادند و ما سر فرود آوردیم. لذا زاویه نوشتن را به نگاهی به اصل این بازی تغییر دادم. اصل و خلاصه‌ی مطلب آن است که این نگاه را به انقلاب نه تنها نمی‌پسندم، بلکه مضر می‌دانم. و لذا قصد بر نوشتن با این سبک نداشتم.
۲- نخست این که این واژه نوستالژی واژه‌ای است که معمولا بدون توجه به معنای آن استفاده می شود. و معمولا این استفاده تنها برای یک تقلید و ادا درآوردن است. به همین علت معانی متفاوتی از آن اراده می‌شود. من آنچه از این لغت ᾿خارجی῾ می‌فهمم بیشتر از استفاده‌ای است که از آن در عرف زبانی بهره میگیرند، نه معنای لغوی آن! در فرهنگ لغات چنین معنا کرده اند nostalgic = دلتنگ، غریب؛ حال با این اوصاف نوستالژی خاطرات انقلاب به چه معنا است؟ مراد خاطراتی است از انقلاب که دلتنگ آن شده ایم؟ نمی‌دانم!
۳- منی که زمان انقلاب ۵۷ به دنیا نیامده بودم کدام خاطره را باید بازگو کنم؟ منی که از خود مبارزات خاطره ندارم، باید از خاطراتی که در دهه‌ی فجر اتفاق افتاده بگویم؟ مگر انقلاب فقط همین ۱۰ روز است؟ آیا فعالیت‌های مبارزه با مفاسد اقتصادی‌ام جزء خاطرات انقلابی‌ام محسوب می‌شود؟ آیا این سالیان دراز کارهایم برای فلسطین و علیه صهیونیست‌ها جزء کارهای انقلابی‌ام است؟ محدوده‌ی انقلاب کجاست تا من بر اساس آن خاطره بگویم؟ این چهارتا شعار در این ده روز در صدا و سیما و این چند چادر سطح شهر، مرزهای انقلابند؟
۴- اما نکته‌ی مهمتر از استفاده‌ی عامیانه، بی‌دقت و فاجعه آمیز از زبان، خود این “رویکرد خاطره ای” است. نگاهی که راحت ترین راه برخود با ᾿انقلاب اسلامی῾ است. برخوردی که بسیاری از نهادهای دولتی و در راس آن صدا و سیما ترجیح می دهند آنگونه نگاه کنند. اگر دولتی ها و عده ای از مردم با حسن نیت چنین نگاهی به انقلاب دارند، اما دشمنان و مستکبرین عالم با سوء نیت به دنبال ترویج چنین نگاهی هستند. نگاهی که انقلاب اسلامی را یک اتفاق تمام شده می داند که بایستی با دیدی خاطره گونه به آن نگاه کرد. و اگر قرار باشد بزرگداشتی هم گرفته شود، باید بزرگداشت یک ماجرای تمام شده باشد. و این دقیقا چیزی است که دشمن می خواهد.
۵- دهه ی فجر از سویی جشنی است مردمی برای گرامیداشت پیروزی بزرگ حق طلبی و عدالت خواهی بر دشمنانش. از سویی دیگر فرصتی برای بازخوانی آرمان ها و نگاهی به راه رفته شده است. زمانی است تا با نگاه به آرمان های نهایی راه را با دقت و سرعت بیشتری طی شود. و اگر لازم به اصلاح بخشی از مسیر باشد، انجام گیرد. دهه ی فجر زمان مطالبه ی آرمان های انقلاب، امام و رهبری از مسئولین است تا هر سال از آن پرسیده شود که کجای کارند؟ زمانی است برای اتمام حجت با خسته شدگان، پشیمانان، مسئولین بی باور و خائنان نفوذی در دستگاه. زمانی است برای تصفیه نااهلان و نامحرمان؛
۶- بازی های وبلاگی را نباید بدون دقت و فکر گسترش داد. بازی وبلاگی “خاله‌بازی” نیست. بازی وبلاگی محملی است برای داشتن ادبیات های مختلف در یک موضوع سنجیده شده. با استفاده ی بی رویه، بی فکر و بی هدف، ارزش و کارایی این ابزار از بین می رود. مخصوصا بیشتر باید زمانی دقت کرد که جنس مونثی تصمیم به راه اندازی بازی –که معمولا از دقت منطقی و فلسفی تهی است- می گیرد.

پ.ن:
- نکاتی گفته شد به اجمال. هر یک را تفصیلی می‌طلبد در هنگامه‌ی فرصت …
- مشعوف شدیم از دیدن مطلب الیاس و هم دیدگاهی‌مان.

وبلاگ گام آخر

من باب مقدمه می‌شود این ضرب المثل خیلی حکیمانه را آورد که: ماهی را هر وقت از آب بگیری خیسه( :D ).

از مهمترین مناسبت‌های امسال و شاید دهه اخیر دهه فجری بود که بر ما گذشت، همین دهه فجر امسال بود و من خیلی دلم می‌خواست فعالیت ویژه‌ای برایش داشته باشم. اما توفیق برای انجام کارهایی دیگر که سرانجام با ریا به باد رفت!( :D ) مانع از فیض ارادت به آغاز دهه عدالت و پیشرفت و انقلاب مقدس اسلامی و شهدایش باشم. نمی‌دانم آیا دیگر فرصتی به من دست خواهد داد که از شرمندگی این عقب ماندگی دربیایم یا نه؟

در میان این حسرت و ندامت خودم دیدم که دوستانی مثل اسماعیل و بچه‌های قلم هم لطف کرده‌اند و دعوت به حرکت وبلاگی بازی نوستالژی دهه‌ی فجر کردند.

از این جهت که عمر و زندگی ما در کارهای تبلیغاتی و فرهنگی (با نتیجه عکس :D ) سپری شده خاطره‌هام هم همین رنگ و بو را داره.

یادم نیست از چندم ابتدائی و شاید هم قبلش، ولی بچه‌تر که بودم همیشه دهه فجر، فقط هم دهه فجر با کاغذ کشی‌های رنگی و چند تا صنایع دستی(!) تاقچه خونمون رو حتماً تزئین می‌کردم. مثلاً یکی از کارهای جالب اون موقع‌هایم نوشتن دو مدادی و بعد پرکردن وسطش با اکلیل بود. فضای بالای تاقچه دیگه شده بود جای کارهای هنری ما و از اون جهت که همیشه محکم کاری می‌کردم(!) جای هنرنمائی‌هامون می‌موند و فقط دهه فجر این فضا یک مقداری قابل تحمل می‌شد. بچه بودیم دیگه… .

ابتدائی هم که بودیم جنگ‌های مسخره نمی ساعته. یک معلم پرورشی داشتیم که خیلی باحال بود. اسمش هم منتظرالقائم بود. حالا از خاطرات این بنده خدا که بگذریم، یادم هست که یک زنگ مانده به برنامه مدرسه برای دهه فجر بچه ها رو جمع می کرد وبرنامه و مسابقه می‌گذاشتیم. پناه برخدا… حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر بی‌مزه و یخ! بچه‌های مردم چطوری به دلقک بازی‌های ما می‌خندیدند؟ البته خب شاید اون زمان می‌طلبید. هم طنز بامزه‌ای در جامعه نبود و هم ما ابتدائی بودیم.

راهنمائی هم یادم هست که یک جدول با طراحی و نقاشی خودم زدم که مسابقه‌اش در مدرسه پخش شد. خیلی دوست دارم یکبار دیگه اون طرح و جدول رو پیدا بکنم و ببینم. یکی از خاطرات و کارهای پرتیراژ فرهنگی من بود! در طی چند سال عمر ناقابلمانهم نشریان زنجیره‌ای متفاوتی داشتم که از کاغذ ساندویچی و مداد شروع شده و به طراحی و تایپ با زرنگار و بعد هم کارهای جسته گریخته که آخرینش اردوی چند وقت پیش بود. خب در همه اینها هم کارهایی برای دهه فجر انجام دادم که یادم نیست! فقط محض خنده امسال نشریه‌ای که برای اردو تهیه کرده بودیم، برای شماره روز بیست و دو بهمنش، یادمان رفت از سه برگ نشریه یکی را بگذاریم و در نتیجه یک سوتی در حد تیم ملی دادیم رفت ( :D ) دیگه خاطره بی‌ربط‌تر از این نمی‌تونستم بنویسم!

دیگه مثل خیلی‌های دیگه از دهه فجر آهنگ‌هایش که مدرسه فقط برای دهه فجر می‌گذاشت یادم هست…

آهااااان.. یادم آمد! اول راهنمائی هم که بودم در یکی از مراسمات دهه فجر مجری برنامه که همون معلم پرورشی اون سالمون بود، برای نتوع برنامه یکی از بچه‌ها رو به صورت (به قول شما کامپیوتری‌ها!) رندوم از بچه‌ها انتخاب کرد. و از اون جهت که بنده در صف اول بودم و یک دلیل دیگر که نمی‌دانم(!) نامم برده شد که بروم و درباره شهدا و اینها حرف بزنم. ما هم که خدای سوتی و این حرف‌ها. اصلا یادم نیست که چی گفتم و چی بر من گذشت. شاید اولین تجربه روبرویی با مخاطب زیاد به این شکل بود. آن هم یک مشت مخاطب کور و کچل و درب و داغون! خلاصه جونم براتون بگه که آقا من موندم که چی بگم. همون اول نه برداشتم و نه گذاشتمف نمی‌دونم این حرف از کجای ناخودآگاه ذهنم بروز کرد که اول کلام گفتم که: « البته من کوچیکتر از این حرف‌ها هستم که درباره شهدا و انقلاب بخواهم حرف بزنم…» که مدرسه از خنده منفجر شد! البته الان که فکر می‌کنم خدائیش نمی‌فهمم کجای حرف من خنده دار بود. البته یک آدم فرهیخته‌ای مثل من وقتی کنار یک مشت بی‌فرهنگ قرار بگیره همینه دیگه!( :D )

محض ریا یکی دیگه از خاطرات بامزه و در عین حال بیمزه، شب قبل ۲۲بهمن سالی که چند روز بعدش دهه محرم شروع می شد برای هیئت رفته بودیم. از ساعات ابتدایی شب تا صبح روز بعد مشغول کار بودیم. برف هم آمده بود. دوتا از دوستان گفتند که ما که زیر لحاف راهپیمائی می‌کنیم! من هم شاکی شدم و کلی نصیحت و خدا و پیغمبر براشون بار گذاشتم که مجاب شدند بروند. خلاصه پیروزمندانه رفتیم تا منزل. از اون لحاظ هم که برف پاهایمان را خیس و از سرما بی حس کرده بود کنار بخاری رفتم و پاها را چسباندم به بخاری.

وقتی بیدار شدم(!)، داشتم فکر می‌کردم که ای بابا، این بنده‌های خدا که نمی‌خواستند بروند را با کلی بالا و پائین فرستادیم بروند راهپیمائی اون وقت خودمون خوابمون برد.. البته خدائیش اصلا نفهمیدم چی شدااااا :D

بازم هست که دیگه طولانی‌تر میشه… .

وبلاگ داداشی وب

من هم بی دعوت دوستان برای آن روزهای انقلاب خاطره ای نوشتم.

سن و سال من که به انقلاب نمی رسد، بیشترین نوستالژی من هم به سال هایی بر می گردد که دست در دست پدربزرگم همراه مردم می شدیم و ۲۲ بهمن را گرامی می داشتیم و هنوز که هنوزه شیرینی آن لحظات با هم بودن را حس می کنم.

تصمیم گرفتم به بهانه نوستالژی انقلاب، خاطره ای را ازمبارز انقلابی و اولین فرمانده سپاه غرب کشور، یعنی خانم مرضیه حدیدچی تعریف کنم که شاید کمتر کسی شنیده باشد و به این بهانه هم حال و هوای سال های ابتدایی تر انقلاب را زنده کنم و هم گام کوچکی برای حفظ و نشر خاطرات مغفول مانده آن روزها شود.

خانم حدیدچی به نقل از یکی از آشنایان آن سال ها تعریف می کند که ماشین این راننده تریلی در مسیر قم - تهران و در نقطه مرتفعی از آن که بر دریاچه قم دید داشته، دچار مشکل می گردد و به ناچار در همان جا متوقف می شود.

از طرفی همان موقع مصادف با قتل عام رژیم آمریکایی شاه، در مدرسه فیضیه بوده که عده زیادی از فرزندان ملت را به جرم سردادن آوای حمایت از اسلام و رهبری امام و مخالفت با اهداف تجاوزگرانه آمریکا، به خاک و خون کشیدند و با چماق بدستان و ماموران ساواکی آموزش دیده در آمریکا و اسرائیل، به وحشیانه ترین شکل ممکن ، آن ها را به شهادت رساندند.

از نکات مهم این حادثه این است که به جز افرادی که در لحظات اولیه حمله عمال آمریکا به مردم در فیضیه، از آن خارج شدند این حادثه هیچ جانباز زنده ای نداشته است! شما کسی را نمی تواند پیدا کنید که در محوطه اصلی فیضیه بوده باشد و بعد زنده مانده باشد!

یعنی علی رغم تعداد زیاد خانواده هایی که فرزندان خود را از دست دادند و جنایات زیادی که در این مدرسه رخ داد، هیچ شاهد حاضر در خود صحنه اصلی ماجراها وجود ندارد!

خود شما هم می توانید ماجرا را حدس بزنید، بله تمام افراد حاضر در صحنه اصلی آن ماجرا به شهادت رسیدند و عمال غرب، تمام کسانی را  که در محوطه بودند و دستشان به آن ها رسید، شهید کردند تا حتی الامکان هیچ شاهدی را بر جا نگذارند (البته علی رغم اینکار کسانی که در حجره ها یا دیگر جاها پنهان شده بودند و از دید عمال آمریکا پنهان ماندند، تواسنتند بخشی از حوادث ماجرا را نظاره کنند و بعدها برای دیگران بازگو کنند.)

feizie01

برگردیم به ماجرای رانند همذکور، این بنده خدا در همان جا که بوده و به دریاچه تسلط کامل دشاته، متوجه می شود که هلیکوپتری به آب نزدیک می شود و در آن را باز می کنند و چیزهایی را می خواهند به آب بریزند، از دیدن چیزی که جلوی چشمانش می بیند به شدت تعجب می کند و دچار  وحشت می شود، ولی حقیقت دارد.

آدم هایی را می بیند با عبا و عمامه، که بعضا حتی حرکتی هم می کنند که نشان می دهد زنده هستند، ولی همه آن ها را به داخل دریاچه می ریزند که این هم قسمتی از برنامه از بین بردن تمام حاضران مدرسه فیضیه بوده است.

63561652431621031452531351073560110189226112

در ضمن یک تلاقی جالب وجود دارد، در برخی روایات از گذشته عنوان شده است که در زمان ظهور آقا صاحب الزمان ، در یاچه قم خشک می شود و اجسادی که در آن هستند اسرار ناگفته را بازگو می کنند.

ما تا آن روز در برابر همه عمال آمریکایی و غربی این جنایت ها می ایستیم و نشان می دهیم اگر خوی خونریز و دژخیمی آن ها تمامی ندارد، مقاومت حقیقت جویان را نیز پایان متصور نیست و پیروزی نهایی با اینان است.

تیپا: نوستالژی دهه فجر

وبلاگ تیپا

- به دعوت بروجنی و با چند روز تاخیر راجع به نوستالوژی دهه­ی فجر می نویسم تا یه کمی از این بازی­های وبلاگی کرده باشیم.

خب دهه­ی فجر برای من هم مثل خیلی­های دیگه وجه نوستالوژیکش تو دوران دبستانِ. تو مدرسه کوچیک جعفری اسلامی با پنج تا کلاس کوچیک و دیوارهای ترک گرفته که نمی دونم چرا رنگ دیواراش سبز بو، آخه نور کلاس به اندازه کافی کم بود. به هر حال چون شیفت مخالف ما برای دخترا بود ما با یه کم بدجنسی اول کلاسامونو تزئین نمی کردیم تا اونا کارای اصلی شو بکنن و آخر سر ما هم یه دستی به کلاس بکشیم . با اون پرچم­های سه گوش و بادکنک­ها و اینکه زنگای تفریح مجبور بودیم هممون تو کلاس بشینیم تا سال بالایی­ها نیانو کلاسمونو بهم نریزن، که معمولا این جوری می­شد و یه دعواهای هم می شد که اون موقع­ها واسمون خیلی حیثیتی بود و معمولا هم تزیین کلاسا به یکی دو روز نمی کشید و همش خراب می شد.

دهه فجر برای من یادآور شاگرد اول شدن­ها و جایزه گرفتن­هاست که معمولا تو دبستان همش شاگرد اول می شدم ولی تو راهنمایی و دبیرستان جز یکی دوبار همش شاگرد اولی رو به وحید می باختم. خب دیگه دهه فجر می تونه یادآور چی باشه؟ … آهان، سرودای انقلابی هم خیلی باحال و شور انگیز بودن که هنوز هم هستند… خب بعید می دونم که دهه فجر سال­های دهه هفتاد منو یا چیز دیگه­ای بنداز

وبلاگ ریرا

دوستی دعوت کرده بود از خاطرات دهه ی فجرمان بنویسیم. خوشبختانه من نمی توانم یک اتفاق را خارج از تاثیراتی که روی زندگیم و پیرامونم می گذارد درک کنم.

شاید در دوران مدرسه رفتنمان ۱۲ تا ۲۲ بهمن روزهای خوشی برایمان بوده باشد. روزهای پر هیجانی که سرود می خواندیم، تا دیر وقت ِ روز تئاتر تمرین می کردیم، با کاغذهای رنگی کلاس هایمان را تزئین می کردیم، می توانستیم به این بهانه روی میز برویم، دیوارها را سوراخ کنیم، درس نخوانیم یا حتی برقصیم. با آمدن بهمن کمی شادی به زندگی آن روزهایمان می آمد. تنها جشنی که حق برگزاری و شرکت در آن را داشتیم. اما به دلیل همین “تنها” جشن بودن در دورانی که باید بچگی می کردیم، حتی خاطرات خوش آن روزها نیز شعفی در من برنمی انگیزد. زیرا نمی توانم یادم برود همین انقلابی که شدنش را جشن می گرفتیم و همان ها که تشویقمان می کردند به آذین بستن کلاس هایمان، همان است که مفهوم شادی و زندگی را از ما گرفته است.

آری هنوز شنیدن آهنگ های آن زمان شور انقلابی مرا بیدار می کند اما نمی توانم فراموش کنم که همین ها دیگر نگذاشتند بدانیم موسیقی خوب چیست، نگذاشتند کتاب خوب بخوانیم، روزنامه داشته باشیم، از اینترنت بی دردسر استفاده کنیم، تئاتر، سینما یا کنسرت را بفهمیم. همین ها نگذاشتند ورزش کنیم، بدویم، کنیم، آدم های محبوب داشته باشیم، برای تیم های مورد علاقه مان دست بزنیم، بخندیم، حرف بزنیم، دعوا نکنیم، بنویسیم، آواز بخوانیم، جشن های خودمان را داشته باشیم، پدر و مادرمان را دشمن ندانیم، رنگ های شاد بپوشیم…

آری، به جای همه اینها مجبورمان کردند موهایمان را بپوشانیم، مودب و دست به سینه باشیم، در خیابان چیزی نخوریم، جوراب سفید نپوشیم، سرمان را پایین بیندازیم، شلوار تنگ پایمان نکنیم، تحقیرشویم، به نماز اجباری برویم، ساعت های خسته کننده کلاس خانه داری را تحمل کنیم، دنیا را جنسیتی ببینیم، همه را دشمن ببینیم، شیطنت نکنیم، احساسات جنسی مان را مخفی کنیم، متلک بشنویم، توسط هر غریبه ای لمس شویم، از دوست پسرمان بترسیم و دوست دخترمان را بازی دهیم، مردها را لولوخورخوره و زنها را عروسک زیبای روی تاقچه بدانیم، به اطاعت و پاچه خواری عادت کنیم، صدایمان در نیاید، دروغ بگوییم…

متاسفم! من نمی توانم فراموش کنم در همان روزهایی که از تمرین سرود یا تئاتر به خانه بر می گشتم، چادر ِ گلی ِ خیس خورده از باران روی سرم سنگینی می کرد و هوس خوردن بستنی در خیابان در من می مُرد.

بهار سیدنی: نوستالژی فجر

وبلاگ بهار سیدنی

محمد عزیز به بنده پیشنهاد داده که از نوستالژی دهه فجر بنویسم.

متاسفانه این چند روز انقدر درگیر بودم که اصلاٌ وقت نکردم چیزی بنویسم و حالا هم که می خوام بنویسم ۲۴ بهمنه و دو روزی از دهه فجر گذشته و تازه متوجه شدم که چقدر نوشتن از این موضوع خاص کار سختیه.

راستش رو بخوای هر چقدر هم که به گذشته ها فکر می کنم هیچ نوستالژیی در نگاهم و احساسم به دهه فجر پیدا نمی کنم.نگاهم من به این برهه تاریخی نگاهی سرد و فارغ از احساسه.نه عشق و نه نفرت.

دهه فجر برای من دهه تماشای کارتون و فیلم های تلویزیونی بود و این تنها لذت من از دهه فجر بود.لذت دیدن و شنیدن  تمام اون چیزی که از کودکان هم نسل من دریغ شده بود و همانند ساعت هوا خوری زندان٬ دهه فجر تنها زمان ابراز کودکی ما بود.

و اگه بخوام کاملاٌ سهل گیرانه به مفهوم نوستالژی نگاه کنم می تونم به لذت شنیدن سرودهای انقلابی مخصوص دهه فجر اشاره کنم که بابا می گفت تمام سراینده ها و سازنده ها و خواننده های اونها یا اعدام شدند و یاخونه نشین. و خوشبختهاشون آواره و دربدرند. و من نمی دونستم چرا؟

ارسال های قدیمی تر »