وبلاگ از اونور آب
به موج وبلاگی دعوت شدم برای دهه فجر اما راستش نیدونم چی بنویسم…
نمی دونم باید حتما خنده دار باشه؟! حالا به هر حال می نویسم…
١. من دبستان مدرسه رفاه می رفتم، همونی که همیشه تلویزیون این ایام نشون میده؛ چون محل استقرار امام در بدو ورودشون به ایران بوده. کلاس دوم دبستان، کلاس ما از شانس فراوانی که داشتیم همون اتاقی بود که اتاق امام بوده اون زمونها و برای همین هم هر سال دهه فجر مدرسه اون اتاقو کامل خالی میکنه و طبق دکوراسیون اون زمون تزئین میکنه؛ خلاصه اون سال هم طبق هر سال این رسم رو اجرا کردند و بچه های کلاس ما رو تقسیم کردند بین ٣تا کلاس دیگه. جاتون خالی یک قاراشمیشی بود که بیا و ببین … معلم کلاس ما که هی از این کلاس به اون کلاس پاس داده میشد؛ ما هم که به زور ٣-۴تایی توی یه نیمکت چپیده بودیم و بچه های کلاس میزبان ما رو به لقب غاصب مفتخر نموده بودند. تازه فکرکنید صحنه اینجا جالب می شد که معلم کلاس ما با معلم کلاس میزبان با هم دوتایی توی کلاس درس میدادند و روشهاشون هم کاملا با هم متفاوت بود. ما بچه ها هم عین بعضی حیوانات نجیب، گیج و منگ یه نگاه به این معلم می کردیم و یه نگاه به اون یکی و از هیچ کدوم سر در نمیاوردیم… زنگ تفریح ها هم که باید دور تا دور راهروها صف می کشیدیم و برای مهمانهای اون ایام که برای بازدید می اومدند تا اتاق و مدرسه رو ببینند سرود می خوندیم. خلاصه اون ١٠ روز حسابی کویت بود برامون و تازه بعد از تمام شدن دهه هم بساط گریه ها شروع شده بود که بچه های کلاس میزبان می خواستند بیان کلاس ما چون معلم ما مهربون بود و عاشق معلم ما شده بودند. نمی دونم هنوز هم همینطوره یا نه اما فکر کنم یه فکر اساسی برای اون کلاس کرده باشند…
٢. سال اول دبیرستان مثل خیلی از مدرسه ها توی صبا هم قرار شد مسابقه تزئین کلاس بگذارند. ما هم خودمون رو خفه کرده بودیم، آخه تو همه چی از قبیل سرود و نمایش اول شده بودیم و می خواستیم تو این هم کم نیاریم. طرحی که برای تزئین پیاده کرده بودیم این بود که دیوار کلاس رو مقوا چسبوندیم کامل و با رنگ آجری همه جاشو رنگ کردیم و بعد هم مثل دیوارهای زمان انقلاب شعار و دست خونی رو دیوارها و از اینجور چیزها. برای یه تکه مقوا کم آوردیم، برای اینکه خالی نمونه من پیشنهاد دادم کلی عکس از اون زمانها به طور پراکنده بچسبونیم اینقدر که دیوار پر شه؛ خودم هم رفتم از خونه چندتا کتابهای بابام رو کش رفتم و آوردم کپی کردم … یکی از عکسها مال فرح بود و من هر عکسی که از فرح و شاه بود روش یه خط قرمز می کشیدم با ماژیک… اون عکس رو هم چسبوندم و ماژیک رو برداشتم که خط بکشم، دیدم یکی از بچه هامون داره شش چشمی منو نگاه میکنه… گفت این عکس فرحه؟ گفتم: آره.. گفت: ما عکس فرح رو قاب کردیم زدیم به دیوار، اون وقت تو … ماژیک تو دستم خشک شد…
البته بعدا که از کلاس رفت بیرون پروژه ام رو تکمیل کردم…
پ.١:خانم مایلی (معلم ما توی کلاس دوم دبستان) یه معلم مهربون و فوق العاده ناز بود که هنوز هم من محبوبترین معلمم می دونمشون ( با اینکه یه بار گوشم رو پیجوندند بس که از شیطنت های من به ستوه آمده بودند…).
پ.٢: این هم از مزایای دیگر صبا بود که از همه جور قشری دور هم جمع شده بودیم و برخورد با عقاید مختلف رو آزمایش می کردیم…
من هم به نوبه خودم وبلاگهای زیر رو دعوت می کنم:
عینکی ، فانوس ،دلتنگی های شبونه ،وفادار دل شکسته، لحظه ی گم شده
یا حق…








۰ نظر برای "از اونور آب: دهه فجر"