آب و آتش: درود بر اتوبوس مجاهد!
۲۰ بهمن ۱۳۸۷ توسط کوثر
وبلاگ آب و آتش
این روزنوشت بنا به دعوت دوست و برادر بزرگوارم آقای “امید حسینی” مدیر وبلاگ “آهستان” نوشته شده است . در همین جا از ابراز لطف ایشان تشکر می کنم .
خاطره اول : مدرسه ها تعطیل شده بود و ما به جای درس خواندن ، توی کوچه ها ولو بودیم . گاهی گل کوچک بازی می کردیم و گاهی تیله بازی . همان موقع درس خواندن هم ، من اکثر بعدازظهرها در ایستگاه جوجه کشی نارمک پلاس بودم و با پسر عموهایم دوچرخه سواری می کردیم یا به پارکی می رفتیم که الان نام زیبای “فدک” را بر خود دارد.
در هر صورت ، در ایامی که مدرسه ها تعطیل شده بود ، بابا اجازه داده بود و ما سه نفری به میدان توپخانه می آمدیم . حمید یک دوچرخه هرکولس ۲۸ داشت و من و مجید یکی جلو ، پشت فرمان می نشستیم و یکی روی ترک بند . خوب ، مسیر هم سر پایینی بود و تا به اداره روزنامه کیهان در لاله زار برسیم ۲۰ دقیقه ای طول می کشید.
وارد خیابان لاله زار که می شدیم ، تمام نوار فروشیها کاست صوتی شعارهای مردم را می فروختند : ای شاه خائن ! آواره کردی - خاک وطن را ، ویرانه کردی - کشتی جوانان وطن ، الله اکبر - کردی هزاران تن کفن ، الله اکبر - مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه . مردم هم پشت سر هم این نوارها را می خریدند و توی مساجد توزیع می کردند .
از نوار فروشها که رد می شدیم ، وارد کوچه جنوبی روزنامه کیهان می شدیم . باید حدود ساعت ۲ بعد از ظهر آنجا باشیم تا روزنامه های از تنور در آمده را بخریم . غیر از ما ، چیزی حدود ده دوازده تا موتوری هم بودند که هر کدام ۳۰۰ تا ۵۰۰ نسخه روزنامه می خریدند تا آن را توزیع کنند. ما سه نفر معمولا ۲۰۰ تا روزنامه کیهان می خریدیم به قیمت هر کدام ۵ ریال و از همانجا بسرعت خودمان را به روزنامه اطلاعات در کنار پارک شهر می رساندیم و از آنجا هم ۲۰۰ نسخه روزنامه اطلاعات می خریدیم و راه می افتادیم به فروش .
معمولا آنها را یکی دو ساعته در همان مسیر میدان توپخانه تا میدان فردوسی به فروش می رساندیم . استقبال مردم از روزنامه ها خیلی زیاد بود و آنها را روی دست می بردند . ما هم نامردی نمی کردیم و هر کدام را به قیمت ۱۰ ریال می فروختیم و حسابی از قِبَل انقلاب پولدار می شدیم !
یکی از روزهای دهه دوم بهمن سال ۵۷ بود که نفهمیدیم چرا ، دم در روزنامه کیهان ساعتها معطل شدیم و حدود ساعت ۵-۶ عصر بود که تازه روزنامه ها از در موسسه کیهان بیرون آمد . با این حال ۲۰۰ تای همیشگیمان را خریدیم و رفتیم روزنامه اطلاعات ، دیدیم آنجا هم همین بساط است و هنوز روزنامه بیرون نیامده است . (الان که به آن روز فکر می کنم مطمئن هستم که رژیم با خبری که در باره امام و انقلاب در این دو روزنامه به چاپ رسیده ، مشکل داشته و آن را حذف کرده و کار روزنامه به اصلاح و صفحه بندی و چاپ مجدد کشیده بوده است .)در هر صورت ، از اطلاعات هم ۲۰۰ تا روزنامه خریدیم و آمدیم به خیابان . دیگر شب شده بود و تقریبا کسی در خیابانها نبود که روزنامه های ما را بخرد. دو سه ساعتی همه جا سرک کشیدیم و حتی آن اواخر ، روزنامه را به همان ۵ ریال قیمت واقعیش فروختیم اما بخت با ما یار نبود و بخش اعظم روزنامه ها روی دستمان ماند و آن شب ، دست از پا درازتر با کلی ضرر به خانه آمدیم !
فردای آن شب که احتمالا روز ۲۰ یا ۱۰ بهمن - یکی دو روز به آمدن امام یا پیروزی انقلاب - بود ، سر وقت به دفاتر کیهان و اطلاعات آمدیم و روزنامه هایمان را خریدیم و وارد خیابان که شدیم ، دیدیم مردم برای خریدن آن از سر و کول هم بالا می رفتند به جوری که در گرفتن پولهایمان دچار مشکل شده بودیم !
روزنامه ها در عرض شاید کمتر از نیم ساعت تمام شد و ما دوباره به کیهان و اطلاعات مراجعه کردیم و از هر کدام ۲۰۰ تا روزنامه دیگر خریدیم و باز فروش نیم ساعته و باز مراجعه به این دو روزنامه و … فکر می کنم این ماجرا ۴- ۵ بار تکرار شد و باز هم همه روزنامه ها را در همان خیابان فردوسی فروختیم . آن روز ، مسئولان فروش کیهان و اطلاعات دیگر به ما روزنامه نفروختند . به فکرمان رسید از دکه ها بخریم و ۵ ریال بیشتر بفروشیم ، اما دکه ها هم روزنامه هایشان تمام شده بود . در حال برگشتن بودیم که در تقاطع خیابان فردوسی و کوشک ( که آن موقع دکه روزنامه فروشی بود) ، دیدیم تعداد زیادی روزنامه وجود دارد . رفتیم و همه روزنامه هایش را یکجا خریدیم و پولش را هم دادیم و آمدیم سر خیابان کوشک و روزنامه ها را جلوی ماشینهایی که رد می شدند گرفتیم و مشغول فروختن شدیم که چشمتان روز بد نبیند . ناگهان دیدیم صاحب دکه روزنامه فروشی آمد و چند کشیده آبدار در گوش من و مجید زد و گفت : ……. ها !خجالت نمی کشید روزنامه های خودم را می خرید و دو برابر جلوی خودم می فروشید ؟ اقلا نمی کنید بروید دو خیابان بالاتر این کار را بکنید .
آن شب وقتی به خانه آمدیم و پولهایمان را روی هم ریختیم و حساب کردیم ، دیدیم غیر از اینکه ضرر شب گذشته جبران شده است ، دو سه برابر هر روز دیگر هم سود کرده ایم !
خاطره دوم : این خاطره هم به روزنامه مربوط می شود ، اما مربوط به روزهایی است که روزنامه نمی فروختیم اما به فرمان بابا ، هر عصر سر چهار راه سوسن آب ، از مغازه ای که نوار کاست خوانندگان - و آن روزها نوار هایی درباره حضرت علی “ع” - می فروخت و در کنارش میزی می گذاشت و کیهان و اطلاعات می فروخت ، کیهان می خریدم .
روزی که اتفاقی که نقل می کنم افتاد ، هنوز عکس امام به طور علنی در خیابانها و مغازه ها جا خوش نکرده بود . ما منتظر رسیدن موتوری بودیم که کیهان و اطلاعات را توزیع می کرد که ناگهان دیدیم یک اتوبوس بین شهری از خیابان طاووسی بالا می آید و روی شیشه جلوی خود عکسی از امام خمینی را نصب کرده است که در حال دست تکان دادن است . جمعیتی که در صف ایستاده بودیم و مردمی که در خیابان بودند به حدی از دیدن تصویر امام بر روی اتوبوس خوشحال شدند که ناخود آگاه و با تمام وجود فریاد کشیدند: درود بر اتوبوس مجاهد ! درود بر اتوبوس مجاهد ! راننده هم تعمدا با بوق زدنهای ممتد خود ، هم جواب احساسات ما را می داد و هم تبلیغی برای عکس امام می کرد که بر شیشه اتوبوسش تابلو شده بود و بدین ترتیب هر لحظه به تعداد شعار دهندگان و هم هلهله کنان افزوده می شد. وقتی به خانه رسیدم نمی دانستم این اتفاق شگفت انگیز را چگونه برای پدر و مادرم تعریف کنم .
سوم : حدود دو هفته پیش ، در یکی از کامنتهای خصوصی من آمده بود : من امینی معلم تو هستم - تلفن ……..۰۹۱۹
به حدی از دیدن این پیام خوشحال شدم که فورا تماس گرفتم : سلام آقای امینی . من دژاکام هستم . پیامی …. آقای” عبدالله امینی”نگذاشت حرفهای من تمام شود. شما در کدام کلاس شاگرد من بودید؟ در مدرسه راهنمایی فضیلت در خیابان گلستان نارمک . شما معلم حرفه و فن ما بودید . اگر یادتان باشد شما به من به خاطر خوب بودنم یک جلد کتاب رمان “خرمگس” اثر اتل لیلیان وینیچ را هدیه کرده بودید. آقای امینی ظاهرا از روی اسم مرا شناخته بود و با این توضیحات کاملا مرا به یاد آورد . اضافه کردم :اگر یادتان باشد ، سال بعد از مدرسه ما رفتید و من آنقدر دنبال شما گشتم که در مدرسه ای در یکی از میدانهای نارمک پیدایتان کردم و پیشتان آمدم . دیگر خوب خوب مرا به یاد آورد .
سه روز بعد ،ایشان تماس گرفت و یک شماره پست تصویری از من خواست . دادم . ده دقیقه بعد که کاغذ ایشان را دیدم بسیار جا خوردم . کارت تبریکی که به مناسبت فرا رسیدن دومین بهار آزادی برای معلم خوبم آقای امینی داده بودم به همراه متن آن ، روی کاغذ نقش بسته بود :
“جناب آقای امینی معلم عزیزم . با تقدیم صمیمانه ترین تبریکات نوروزی امیدوارم در آستانه دومین بهار پیروزی و سال جدید و آغاز هزار و پانصدمین هجرت پیامبر و آغاز دومین سال پیروزی انقلاب اسلامی درخشان مردم ایران برهبری زعیم عالیقدر امام خمینی و مجاهد فقیه حضرت آیت الله طالقانی امیدوارم در سال جدید با تجربه های جدید به جدیت بیشتر و مبارزگری بیشتر و شاگرد دوستی افزونتر به تعلم و تعلیم بپردازید و خود نیز در دروس خود موفق شوید و نیز از طرف دانش آموزان مورد توجهات شایانی واقع شوید و خداوند متعال به شما نصرت و پیروزی بیشتر عنایت فرماید . شاگرد حقیر شما : تقی دژاکام ” در حاشیه هم نوشته بودم : در این بهار آزادی - جای شهدا خالی / شهیدان زنده اند الله اکبر .
آقای امینی در حاشیه این فکس برای من چنین نوشته بود:
بسمه تعالی . برادر ارجمندم جناب آقای دژاکام . سلام علیکم . اینک سه دهه از انقلاب اسلامی گذشته است . خوشحالم که شما همچنان استوار چون روزهای نخست انقلاب ، پیرو آن امام همام خمینی بت شکن هستید. ارادتمند شما :امینی ۱۱ / ۸۷