وبلاگ حرفهایی که در دلم ماند
ده تا دختر بچه که از ایران فقط همین را می دانند که وطنشان است و مسافرت های چند سال یک بار، تازه فارسی را هم سخت صحبت می کنند و در حد کلاس اول خواندن و نوشتن می دانند، می شوند گروه سرود و آن یکی که مدعی است کلاس سوم را هم با مادرش خوانده، دکلمه ای می خواند و…عید غدیر بود به گمانم که اجرای بچه ها کمی تا قسمتی خنده دار شد. از آخر هم همه اش تقصیر این زینب مظلوم! شد که کم کاری کرده است! خلاصه اش مشغول نوشتن دکلمه ای بودم که دخترک از پسش برآید و سرود و مسابقه و…
که ناگهان موج وبلاگ نویسیی آمد، از وبلاگ همسایه به این جا رسید و مرا هم با خودش برد. قرار است از خاطرات دهه فجر بگوییم، از جشن های دوران مدرسه در این ایام و…
فایل های در ذهنم را ورق می زنم. می رسم به وقتی که ایران بودم. وقتی که روی نیمکت های مدرسه به درز دیوار هم می خندیدیم و خاطرات تلخ و شیرینی را رقم می زدیم.
اولین چیزی که به ذهنم می رسد با پای شکسته راهپیمایی رفتنم است! کلاس چهارم دبستان بودم که توی مدرسه و درگیری های جشن دهه فجر پایم شکست! واای که چه صفایی داشت وقتی با کلی التماس مادرم این ها را راضی کردم من را هم برای راهپیمایی ۲۲بهمن با خودشان ببرند، و چه دوست داشتنی بود شرکت در راهپیمایی با پای شکسته و دو تا عصا!
دلم پر می کشد به مشعر، همان جایی که قسمتی از قشنگ ترین روزهای زندگیم را گذرانده ام. مدرسه ی غیر انتفاعی آن هم از نوع مذهبیش، حالا تصور کن چه غوغایی می شود دهه فجر و دو هفته ی قبل و بعدش! و ما دانش آموزان چه دوست می داشتیم آن روزها را. نه این که فکر کنی چون معلمان یاد خاطراتشان می افتادند و تمام وقت کلاس ها به خاطره گویی می گذشت ها،نه! برای این هم نبود که معلمان عزیز،آن چنان غرق خاطراتشان و گذشته ها می شدند که اصلا صدای خنده های ما، X O بازی کردن ها، زیر میز رمان عاشقانه خواندن ها و لواشک خوردن هایمان را نمی دیدند، باز هم نه! برای این بود که…خب خوش می گذشت دیگر، نه از درس خبری بود، نه از پرسش های کلاسی و امتحان.
یادش به خیر، من و خواهرم توی یک مدرسه بودیم. من سال اولی و او سال آخر. دهه فجر بود و همه از معلم ها گرفته تا بچه ها، از استعداد درخشان حسنیه(خواهرم) در دکلمه خواندن و اجرای سرود و نمایش و اصلا اداره ی کل برنامه ها می گفتند! بیشتر هم تاکید بر این بود که باید بازیگر شود، آن هم از آن بازیگر ها که فقط نقش اول را قبول می کنند! آن سال هم درنمایش نقش اول را داشت. من هم کلی ذوق می کردم و پز خواهرم را می دادم، تا این که روز موعود رسید. حسنیه با صدای بلندگو قورت داده اش و اعتماد به نفس فوق بالایش، کلی توی حس بود. اما درست لحظه ای که من نیشم تا بناگوش باز بود و خواهرم خواهرم می کردم، آبجی جان ادامه ی حرفش را یادش رفت و “نمی دونم دیگه ای” گفت و به نفر بعدی اشاره کرد تا ادامه دهد! حیف که دیگر خیلی دیر بود! سالن روی هوا رفته بود و بچه ها غش کرده بودند از خنده. نمی دانم اما چرا وسط خنده ی همه من زدم زیر گریه! هرکسی برای آرام کردنم چیزی می گفت که یکی از بچه ها گفت:”ولی خواهرت با این اعتماد به نفس و حسِ مدیریتش رییس جمهور خوبی می شه هاا!” و دیگری هم ادامه داد که:”آآره، بعد تو هم می تونی بشی معاون رییس جمهور!فک کن
” از آن سال به بعد من همچنان در آرزوی معاون رییس جمهور شدنم!؟
یک سال هم که تزیینات مدرسه با کلاس ما بود، از بس برای نصب بادکنک و انواع وسایل تریینی و روزنامه دیواری های بچه ها روی میز و صندلی ها پریدم، یک صندلی و شیشه ی کلاس شکست! حالا این کارش به خیر بود، اما وقتی قرار بود از نمایش و سخنرانی بسیار پر بار(!) خانم مدیر فیلم بگیرم و به علت عتیقه بودن دوربین(من بی تقصیر بودم ها) هیچ چیز ضبط نشد، ناظم مهربانمان بعد از دعوای مفصلی یک نمره از انضباط همیشه ۲۰ام کم کرد!
*یادم باشد با بچه های مرکز اسلامیمان مهربان تر بااشم!!
*طولانی شدنش را هم به بزرگیتان ببخشید!!
* این ها بنویسند(لطفا): سلمان محمدی،نسیم صبح، زمان بی کرانه ایران جاودانه، یک وجب دل، یادداشت های جیرجیرک، طعم شیرین دو دقیقه(سلما)، سرگشته ای تنها








۰ نظر برای "حرفهایی که در دلم ماند: نوستالژی دهه فجر"