تورجان: نوستالژی دهه فجر
۲۱ بهمن ۱۳۸۷ توسط کوثر
وبلاگ تورجان
گلدختر از آهستان و آهستان عزیز هم از من خواسته که در بازی وبلاگی «نوستالژی دهه فجر» شرکت کنم. البته هرچه فکر کردم دیدم که همه گذشته من در تعریف نوستالژی جای می گیرد! از سال های بی پدری وسختی های طاقت فرسای آن تا روزهایی که به همراه دایی شهیدم مغرورانه در خیابان های زنجان قدم می زدم تا روزهای انتظار، انتظار رسیدن خبری از دایی ۱۶ ساله ام که در چنین روزهایی عازم منطقه عملیاتی کربلای ۵ شد و دیگر برنگشت و ده سال بعدش (پاییز ۱۳۷۵) مشتی استخوان از او نصیبمان شد! دقیقاً یک مشت!
از بمباران های وحشتناک مدارس و محله های زنجان به ویژه روزی که برنامه عروسکی سیب زمینی پشندی را تماشا می کردم و ناگهان صدای مهیب اصابت یک بمب به زمین خاکی نزدیک خانه مان آرامشم را به هم ریخت! روزهایی که به دلیل بمباران مستمر شهرمان مجبور بودیم در خانه بمانیم و به کمک تلویزیون درس بخوانیم. یادش به خیر! آن روزها تلویزیون برنامه هایش از حدود ساعت ۵ عصر شروع می شد و فقط دو کانال داشت. قبل از شروع برنامه ها تصاویر گم شدگان را پخش می کردند و از مردم می خواستند که اگر آنها را دیدند به خانواده هایشان خبر بدهند.
و ما آن روزها به دلیل تعطیلی سراسری مدارس کشور به دلیل بمباران وحشیانه بعثی ها، خوشحال بودیم که تلویزیون صبح ها هم برنامه دارد. هر ساعت برای یک مقطع تحصیلی، کلاس درسی می گذاشتند و یک ربع هم زنگ تفریح داشتیم که معمولاً کارتون و برنامه عروسکی پخش می شد و چقدر دایی شهیدم به پلنگ صورتی علاقه داشت! چاق و لاغر را هم نوشته بودم که خیلی باحال بود. مخصوصاً آن مشتی که همیشه به کله ی پوک آنها اصابت می کرد!
بعدها هم دهه فجر برایم بهترین روزهای سال شده بود. حتی خانه را تزیین می کردم و عکس امام و آقای خامنه ای و میرحسین و … به در و دیوار می چسباندم. در جشن های مدرسه هم هرکاری از دستم بر می آمد! از بازی در تئاتر و تک خوانی در گروه سرود و تواشیح تا قرانت قرآن و خواندن مقاله های تاریخی در صف صبحگاه و …!
البته به یاد دارم که هر وقت روز مسابقه سرود یا تواشیح می رسید من که تک خوان بودم صدایم می گرفت و به زور کارم را اجرا می کردم! در خواندن مقاله های تاریخی که از برنامه روزانه «تقویم تاریخ» رادیو الهام گرفته بودم، حتی برای جذاب کردن علم تاریخ برای دوستانم گاهی اقدام به جعل تاریخ هم می کردم و مثلاً می گفتم:«امروز روز شکافتن رود نیل بر موسی و یارانش است!» در حالی که اصلاً چنین روزی نبود ولی می دانستم که دانستن این چیزها برای دوستان هم مدرسه ای ام عجیب و غریب است!
اما شاید عجیب و غریب ترین خاطره من از این روزها مربوط به بهمن سال ۷۲ است که دوم راهنمایی می خواندم و هر روز در صف صبحگاه اقدام به طرح مسابقه از تاریخ انقلاب می کردم. یکی از این سؤال ها جنجالی شد. از بچه های مدرسه راهنمایی شاهد زنجان پرسیدم که نام پانزدهمین سرمایه دار جهان چیست؟ هیچ کس جواب درستی نداد و من در روز اعلام نتیجه با خونسردی کامل پشت تریبون رفتم و در حالی که مدیر، معاونان و معلمان مدرسه کنارم ایستاده بودند، از اینکه کسی پاسخ درستی نداده ابراز تأسف کردم و گفتم که پانزدهمین سرمایه دار جهان کسی نیست جز رییس جمهورمان آقای هاشمی رفسنجانی!
قیافه شگفت زده مسؤولین و معلمان مدرسه هنوز در ذهنم هست. بلافاصله به دفتر مدیر احضار شدم و مدیرمان آقای عسجدی که نمی دانم هنوز هم زنده است یا نه، به من گفت که منبع این خبر چیست؟ و من وعده دادم که روزنامه همشهری را که این خبر در آن درج شده برایش بیاورم! ولی در واقع در روزنامه همشهری که آن روزها به تازگی از سوی کرباسچی به راه افتاده بود، چنین مطلبی وجود نداشت و نام های دیگری را در لیست پولدارترین افراد دنیا نوشته بود. منبع من یکی از بسیجی های پایگاه مسجد محلمان بود که ادعا داشت این خبر در نشریات معتبر دنیا چاپ شده! و من هم با شنیدن این خبر مصمم شده بودم که از موقعیتم استفاده کرده و افشاگری کنم! بیچاره مدیرمان هر روز اصرار می کرد و من وعده سر خرمن می دادم و می پیچاندمش! البته او روزی در سر صف صبحگاه بدون نام بردن از من به شدت اهانت من به رییس جمهور وقت را محکوم کرد.
و من همان روزها فهمیدم که نباید به خبر واحد اعتماد کرد، حتی اگر ناقل خبر از نظر من، موثق باشد!
در پایان من هم دوستان خوبم خلیل جوادی، فرید مدرسی، بهمن هدایتی، محمد رضا یزدان پناه، مرتضی اصلاحچی، امیر حسین ایرجی، مهدی پوررحیم، شهرزاد همتی، عاطفه یوسفی، سحر سرافراز، رضا نامداری، محمد معینی، محمد منصوری، هادی طباطبایی، محمد علیزاده و علی ابطحی می خواهم اگر مثل من بیکارند و حوصله دارند در این بازی وبلاگی سهیم شوند. نوستالژی مرتضی را هم در اینجا بخوانید!