وبلاگ دایره
پخش اعلامیه های حضرت امام و گروه های انقلابی در میان خانه های مردم، یکی از روش های مرسوم اطلاع رسانی مبارزان علیه شاه بود. از مهندس توسلی شنیدم چون وضعیت مالی ایشان در زمان شاه خوب بوده و در منزل شان تلفن داشتند، انقلابیون گویا از نجف با منزل ایشان تماس می گرفتند و پیام های امام را برای مردم ایران پشت تلفن قرائت می کردند و مهندس توسلی یا خانواده شان این پیام ها را ضبط می کردند و بعد از پیاده سازی، تکثیر و در اختیار مردم قرار می دادند. البته عوامل سازمان اطلاعات وقت هم روی این اعلامیه ها خیلی حساس بودند و آنطور که نقل می کنند حمل اعلامیه جرم محسوب می شد اما با هر سختی که بود، با دستگاه های استنسیل و یا در چاپخانه، با حفظ لوازم امنیتی، تکثیر این اعلامیه ها صورت می گرفت. اعلامیه های چاپی، البته تنها در ایران نقش آفرین نبودند و دکتر ابراهیم یزدی در کتاب «زندگینامه شهید دکتر مصطفی چمران» نقل می کند زمانی که این دو برای تحصیل در آمریکا به سر می بردند، چمران یک دستگاه چاپ برای انتشار اعلامیه ها خرید و در زیرزمین خانه اش نصب نمود و از این طریق، اعلامیه ها و جزواتی را که لازم بود برای دانشجویان منتشر می کرد. پدرم نقل می کند: در سالروز ۱۵ خرداد، اجازه برگزاری مراسم در منزل امام داده نمی شد. من با چند نفر از دوستان در مدرسه فیضیه بودیم که تصمیم گرفتیم در اعتراض به این مسئله اعلامیه ای بنویسیم و طلاب را به حضور در منزل امام دعوت کنیم. در جمعی که حجج اسلام محمدی عراقی و احمدیان هم حضور داشتند، آقای احمدیان که خط خوبی داشت اعلامیه ای نوشت و من هم عهده دار نصب آن در تابلو اعلانات شدم. پس از این کار به سرعت از فیضیه خارج شدم اما ساواکی ها مرا دستگیر کردند و پس از انتقال به شهربانی و پذیرایی با باتوم! مرا به زندان قزل قلعه در تهران منتقل کردند.
پس از انقلاب این مسئله یکی از نقاط ثابت بیشتر فیلم های انقلابی بود. دستگیری انقلابیون در حال تکثیر اعلامیه یا در حال توزیع و یا حمل آن، یکی از تصاویری بود که در ذهن من و هم سن و سالانم، هر انقلابی باید آنرا انجام می داد. دوران دهه فجر که می شد، تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچ منزل ما پر می شد از فیلم های انقلابی و ما را به فضای آن زمان می برد. یکی از بازی های آنزمان ما شده بود «پخش اعلامیه»! به همراه برادرم مجتبی، نوه عمویم یحیی که در نزدیکی ما زندگی می کرد و خیلی با هم دوست بودیم تصمیم می گرفتیم شب ها که بر اساس روایت فیلم های تلویزیونی بهترین فرصت پخش اعلامیه بود، اعلامیه پخش کنیم. اما از آنجا که هیچ کداممان مدرسه نمی رفتیم و خواندن و نوشتن نمی دانستیم، دفترهای باطله ای که در خانه مان بود را پاره می کردیم و از کاغذهای باطله اعلامیه می ساختیم و شب که می شد، با حفظ موازین امنیتی! و به صورت کاملا پارتیزانی! اعلامیه ها را در منازل پخش می کردیم به امید اینکه مردم این اعلامیه ها را بخوانند! و از ظلم شاه رهایی پیدا کنند. برخورد اهل خانه با ما پس از پخش اعلامیه ها مثل یک انقلابی های واقعی بود که از یک کار سخت و طاقت فرسا باز می گردند و نکته مثبت این بود که همه هم فکر ما بودند! از کیفیت پخش اعلامیه می پرسیدند و ما هم با انرژی تعریف می کردیم که چگونه از دست ساواکی ها فرار کردیم! البته صبح که می شد، نتایج پخش اعلامیه ها مان را روی سطل های زباله منازل می دیدیم!
این نوشته را در دعوت دوست گرامی ام، جناب آهستان، به یک بازی وبلاگی درباره خاطرات دهه فجر نوشتم. و در ادامه سیر وبلاگی که سرکار خانم گلدختر آغازگر آن هستند از : برادرم سید مجتبی ابطحی، سیده صالحه مرتضوی خواهر یحیی که یکبار به اشتباه یکی از دفاترش را اعلامیه کردیم
!،پسر خواهرم سید سعید مکی ، سیدعلی ابطحی، فرید مدرسی، سمیه توحیدلو، رضا نامداری، هادی طباطبایی،محمد صداقت،حسین مهاجر، نثر ما، مهاجر،سید حمید هاشمی، محمد علیزاده، شهرزاد همتی، عاطفه یوسفی، سحر سرافراز، وحیده مولوی، پروانه احمدی دعوت به شرکت در این بازی می کنم. به قول تورجان، این دوستان هم اگر مثل ما بیکارند و حوصله دارند در این بازی وبلاگی سهیم شوند.








۰ نظر برای "دایره: اعلامیه بازی!"