گام آخر: این بود دهه فجر من!

وبلاگ گام آخر

من باب مقدمه می‌شود این ضرب المثل خیلی حکیمانه را آورد که: ماهی را هر وقت از آب بگیری خیسه( :D ).

از مهمترین مناسبت‌های امسال و شاید دهه اخیر دهه فجری بود که بر ما گذشت، همین دهه فجر امسال بود و من خیلی دلم می‌خواست فعالیت ویژه‌ای برایش داشته باشم. اما توفیق برای انجام کارهایی دیگر که سرانجام با ریا به باد رفت!( :D ) مانع از فیض ارادت به آغاز دهه عدالت و پیشرفت و انقلاب مقدس اسلامی و شهدایش باشم. نمی‌دانم آیا دیگر فرصتی به من دست خواهد داد که از شرمندگی این عقب ماندگی دربیایم یا نه؟

در میان این حسرت و ندامت خودم دیدم که دوستانی مثل اسماعیل و بچه‌های قلم هم لطف کرده‌اند و دعوت به حرکت وبلاگی بازی نوستالژی دهه‌ی فجر کردند.

از این جهت که عمر و زندگی ما در کارهای تبلیغاتی و فرهنگی (با نتیجه عکس :D ) سپری شده خاطره‌هام هم همین رنگ و بو را داره.

یادم نیست از چندم ابتدائی و شاید هم قبلش، ولی بچه‌تر که بودم همیشه دهه فجر، فقط هم دهه فجر با کاغذ کشی‌های رنگی و چند تا صنایع دستی(!) تاقچه خونمون رو حتماً تزئین می‌کردم. مثلاً یکی از کارهای جالب اون موقع‌هایم نوشتن دو مدادی و بعد پرکردن وسطش با اکلیل بود. فضای بالای تاقچه دیگه شده بود جای کارهای هنری ما و از اون جهت که همیشه محکم کاری می‌کردم(!) جای هنرنمائی‌هامون می‌موند و فقط دهه فجر این فضا یک مقداری قابل تحمل می‌شد. بچه بودیم دیگه… .

ابتدائی هم که بودیم جنگ‌های مسخره نمی ساعته. یک معلم پرورشی داشتیم که خیلی باحال بود. اسمش هم منتظرالقائم بود. حالا از خاطرات این بنده خدا که بگذریم، یادم هست که یک زنگ مانده به برنامه مدرسه برای دهه فجر بچه ها رو جمع می کرد وبرنامه و مسابقه می‌گذاشتیم. پناه برخدا… حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر بی‌مزه و یخ! بچه‌های مردم چطوری به دلقک بازی‌های ما می‌خندیدند؟ البته خب شاید اون زمان می‌طلبید. هم طنز بامزه‌ای در جامعه نبود و هم ما ابتدائی بودیم.

راهنمائی هم یادم هست که یک جدول با طراحی و نقاشی خودم زدم که مسابقه‌اش در مدرسه پخش شد. خیلی دوست دارم یکبار دیگه اون طرح و جدول رو پیدا بکنم و ببینم. یکی از خاطرات و کارهای پرتیراژ فرهنگی من بود! در طی چند سال عمر ناقابلمانهم نشریان زنجیره‌ای متفاوتی داشتم که از کاغذ ساندویچی و مداد شروع شده و به طراحی و تایپ با زرنگار و بعد هم کارهای جسته گریخته که آخرینش اردوی چند وقت پیش بود. خب در همه اینها هم کارهایی برای دهه فجر انجام دادم که یادم نیست! فقط محض خنده امسال نشریه‌ای که برای اردو تهیه کرده بودیم، برای شماره روز بیست و دو بهمنش، یادمان رفت از سه برگ نشریه یکی را بگذاریم و در نتیجه یک سوتی در حد تیم ملی دادیم رفت ( :D ) دیگه خاطره بی‌ربط‌تر از این نمی‌تونستم بنویسم!

دیگه مثل خیلی‌های دیگه از دهه فجر آهنگ‌هایش که مدرسه فقط برای دهه فجر می‌گذاشت یادم هست…

آهااااان.. یادم آمد! اول راهنمائی هم که بودم در یکی از مراسمات دهه فجر مجری برنامه که همون معلم پرورشی اون سالمون بود، برای نتوع برنامه یکی از بچه‌ها رو به صورت (به قول شما کامپیوتری‌ها!) رندوم از بچه‌ها انتخاب کرد. و از اون جهت که بنده در صف اول بودم و یک دلیل دیگر که نمی‌دانم(!) نامم برده شد که بروم و درباره شهدا و اینها حرف بزنم. ما هم که خدای سوتی و این حرف‌ها. اصلا یادم نیست که چی گفتم و چی بر من گذشت. شاید اولین تجربه روبرویی با مخاطب زیاد به این شکل بود. آن هم یک مشت مخاطب کور و کچل و درب و داغون! خلاصه جونم براتون بگه که آقا من موندم که چی بگم. همون اول نه برداشتم و نه گذاشتمف نمی‌دونم این حرف از کجای ناخودآگاه ذهنم بروز کرد که اول کلام گفتم که: « البته من کوچیکتر از این حرف‌ها هستم که درباره شهدا و انقلاب بخواهم حرف بزنم…» که مدرسه از خنده منفجر شد! البته الان که فکر می‌کنم خدائیش نمی‌فهمم کجای حرف من خنده دار بود. البته یک آدم فرهیخته‌ای مثل من وقتی کنار یک مشت بی‌فرهنگ قرار بگیره همینه دیگه!( :D )

محض ریا یکی دیگه از خاطرات بامزه و در عین حال بیمزه، شب قبل ۲۲بهمن سالی که چند روز بعدش دهه محرم شروع می شد برای هیئت رفته بودیم. از ساعات ابتدایی شب تا صبح روز بعد مشغول کار بودیم. برف هم آمده بود. دوتا از دوستان گفتند که ما که زیر لحاف راهپیمائی می‌کنیم! من هم شاکی شدم و کلی نصیحت و خدا و پیغمبر براشون بار گذاشتم که مجاب شدند بروند. خلاصه پیروزمندانه رفتیم تا منزل. از اون لحاظ هم که برف پاهایمان را خیس و از سرما بی حس کرده بود کنار بخاری رفتم و پاها را چسباندم به بخاری.

وقتی بیدار شدم(!)، داشتم فکر می‌کردم که ای بابا، این بنده‌های خدا که نمی‌خواستند بروند را با کلی بالا و پائین فرستادیم بروند راهپیمائی اون وقت خودمون خوابمون برد.. البته خدائیش اصلا نفهمیدم چی شدااااا :D

بازم هست که دیگه طولانی‌تر میشه… .

۰ نظر برای "گام آخر: این بود دهه فجر من!"

نظر خود را وارد کنید.










*اگر پیغامتان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمه‌ی خصوصی را درج کنید.

مشترک فید نظرات وبلاگ شوید.