وبلاگ نمنمک
در ابتدا قصد نداشتم با نوشتن این خاطره همین یک ذره آبروی نمنمک را هم ببرم . اما خب احترام دعوت کنندگان بهم اجازه نداد سرپیچی کنم و به خاطر طول کشیدن و کشدار شدن پست قبلی با اندکی بیشتر از اندک تاخیر ، خاطرهای از دههی فجر مینویسم .
دورهی راهنمایی ، از بهترین دوران تحصیلی من به شمار میاومد .
درسته که از همون اوان نوجوانی همه جا ما رو حاجآقا و اینچیزها خطاب میکردند ، اما این حاجآقا با حاجآقاهای دیگه فرق داشت .
یادم نمیره که محور تمام شرارتهای مدرسه همین حاجآقای به ظاهر مودب و آروم بود . البته طی این مدت هیچوقت دم به تله ندادم و حتی همهی نمرات انضباطم هم بیست بود .
دههی فجر که میشد بچههای مدرسه به هوای برنامههای جذاب ما همه انقلابی میشدند . کلاسها را تعطیل میکردند و توی سالن اجتماعات جمع میشدند .
خب ما هم برای اینکه از خجالت بچهها در بیاییم میکروفن دست میگرفتیم و براشون شروع میکردیم به خوندن سرودهای انقلابی …
تقریبا پانزده دقیقهی اول مراسمات که مدیر و ناظم و معلمین حضور داشتند به همین منوال سپری میشد و همین که سالن از وجود هر گونه بزرگتر پاک میشد … روم نمیشه :دی
نه اینکه یه بار فکر کنید ما اهل ترانه گوش کردن هستیماااا ؛ نه ! توی تاکسی رانندهها میگذاشتند و ما هم یاد میگرفتیم …
و خب آموزشهایی که توی تاکسیهای مختلف دیده بودیم را ظرف مدت یکی دو ساعت برای بچهها ارائه میکردیم و البته گاهی هم بچهها دستی به تنبک برده و یکی دو نفر هم اون وسط … وااای
اصلا نمیدونم چرا دههی فجر که میشد شیطونی ما گل میکرد و این حافظه مثل اسب به کار میافتاد …
خب هنوزم گاهی حافظهام خوب کار میکنه …
اما انصافا اون وقتها به خاطر صدای نازکترم احیانا خواهران آنطرف مرزی را هم شریک صواب جشن دههی فجر میکردیم
هنوز صدای قهقهی همکلاسیهای خوبم در مدرسهی راهنمایی فرهنگ فولادشهر توی گوشم میپیچه …
خلاصه بهترین جشنهای دههی فجر عمر من همونها بود ![]()
از علی آقا ؛ آقا مهدی ؛ آقا مرتضا و وبلاگ گفتنیها بابت دعوتشون متشکر و بابت اینگونه اجابتِ همراه با آبروریزیم ، ازشون عذر میخوام …








۰ نظر برای "نمنمک: نوستالژی"