وبلاگ اسماعیل نیوز

اگر چند سالی زودتر به دنیا اومده بودم احتمالا دهه‌ی فجر که می‌شد و مثلا در همچین موقعیتی براتون از خاطراتم  موقع فرار از دست ساواک می‌گفتم و بعد ماجرای کتک زدن مامور شهربانی و در رفتنم از دستش و بعد ککتل ملتوف درست کردن و شلوغ بازی و اعلامیه چسبوندن به در و دیوار. جالب‌تر از همه وقتی که بهم گفتن تو دیگه لو رفتی و اگر بگیرنت اعدامت می‌کنن و من مجبور شدم قاچاقی از مرز عراق فرار کنم و کلی بدبختی و بیچارگی و بعد هم  اون روز دل‌انگیز که توی نوفل‌لوشاتو تونستیم با برخی رفقا برسیم خدمت امام و حرف‌هایی که امام بهمون زدن و بعد ماجراهای بالارفتنمون از دیوار سفارت آمریکا و بعد زمان بنی‌صدر و کتک‌هایی که تو دانشگاه زدیم و خوردیم و بحث‌های طولانی که با بچه‌های چپ داشتیم و گاهی تا صبح وامیستادیم رو پا و حرف می‌زدیم  و …

ولی الان چون من چند سال زودتر نبودم طبیعتا چنین اتفاقاتی برام نیفتاده و الان هم که می‌خوام خاطره بگم نهایت چیزی که خیلی جذابه فکر کنم بودن تو گروه سرود مدرسه باشه :| اشکال نداره، قسمت ما هم این بوده.

خب برگردیم سر کار خودمون …

emam-010• یادم میاد سال سوم دبستان که بودم یکی از اعضای گروه سرود مدرسه شدم. دقیقا یادم نیست چرا من انتخاب شدم اما حدس می‌زنم امتحان صدا ازمون گرفتن. از کل مدرسه در حدود ۱۰ نفر از دانش آموزا دور هم جمع شدیم و یک گروه سرود  تشکیل دادیم. باید برای سرود خوندن در مقابل دانش آموزان و اولیاشون به مناسبت دهه‌ی فجر آماده می‌شدیم. اولین باری بود که تو گروه سرود عضو بودم.  خیلی تمرین می‌کردیم. سرود  “بوی گل و سوسن و یاسمن آید /// عطر بهاران کنون از سفر آید … ” (دانلود سرود) رو باید اجرا می‌کردیم. یکی از توانایی‌هایی که اون موقع به نظر خودم خیلی خوب میومد این بود که تحمل رو پا ایستادنمون زیاد شده بود و می‌تونستیم مدت زیادی روپا بایستیم بدون این که تکون بخوریم. بالاخره روز اجرا رسید و ما سرودمون رو اجرا کردیم. هیچ اتفاقا خاصی نیفتاد، همه چیز خوب بود :)

همین تجربه و زمینه‌ی ذهنی  باعث شد تا سال بعدی که به کلاس چهارم رفتم تو گروه سرود مدرسه عضو بشم. آقای “دوستی” مسئول پرورشی بود. خودش اعضای گروه رو انتخاب می‌کرد. مردی درشت هیکل بود و با صدایی قوی و کلفت و چیزی که خیلی همیشه یادم می‌مونه پینه‌ی روی یکی از انگشتای پاش بود که چون خیلی کم جوراب می‌پوشید من دائم می‌دیدمش و کمی چندشم می‌شد. هم گروه سرود درست کرد و هم تواشیح. من هنوز صدام خیلی نازک بود و به درد تواشیح نمی‌خورد ولی بعدها که صدام بهتر شد تو دوره‌ی راهنمایی گروه تواشیحمون تو منطقه اول شد.

افراد گروه سرود از بچه‌های کلاس چهارم و پنجم بودن. تک‌خون گروهمون “حسین قندی” بود. تنها شخصی که یادم مونده همونه. اون موقع خیلی صداش به نظرم قشنگ میومد و این که تک‌خون شده بود به نظرم حقش بود. تازگی‌ها هم از طریق نت یکی دیگه از بچه‌هایی (هابیل) که تو گروه سرودمون بود رو پیدا کردم، خیلی اتفاقی! اون موقع کلاس پنجم بوده.

کار گروه سرودمون شده بود اینکه به طور مرتب و مداوم و به مناسبت‌های مختلف سرود آماده می‌کردیم و جاهای مختلف می‌خوندیم. از مدرسه و نمازخونه و مسجدهای محل گرفته تا همایش‌های مختلفی که نزدیک ما برگزار می‌شد. لباس یقه اسکی یک دست هم تهیه کرده‌بودیم و آقای دوستی قرارها رو هماهنگ می‌کرد. معمولا بعد از ساعت مدرسه بود. خودمون می‌رفتیم سر قرارها. خاطرات خیلی خوبی دارم از اون موقع …

• یکی دیگه از کارهایی که همیشه تو دبستان و راهنمایی انجام می‌دادم شرکت تو تزئین کلاس بود. همیشه یکی از افرادی بودم که مسئول این کار می‌شدن. معمولا بعد از مدرسه یک ساعتی می‌موندیم و با وسائل تزئینی که خریده بودیم، کلاس رو آزین می‌بستیم. برای خرید گوی و نخ رنگی و فانوس و چیزای دیگه که اسمش یادم نیست از بچه‌ها پول جمع می‌کردیم و گاهی با چه بدبختی‌ای این کار رو انجام می‌دادیم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعا انقلاب ما زیادی مردمی بوده که حتی از حکومت پول نمی‌دادن برا کارهای مربوط به دهه‌ی فجر :) ولی شیرینی کار به همین بود که خودمون همه‌ی کارها رو انجام بدیم.

• یک خاطره دیگه هم از دبیرستان یادم اومد. سال دوم  شعر “۲۲ بهمن ، ۲۲ بهمن ، روز شکست دشمن … “  افتاده بود سر زبون تمام بچه‌های کلاس. از چند روز قبل تا چند روز بعد این شعر رو وقت و بی‌وقت می‌خوندن با این تفاوت که با توجه به تاریخ اون روزی که شعر خونده می‌شد قسمت ” … روز شکست دشمن” رو عوض می‌کردن. مثلا ۲۰ بهمن می‌خوندن : “۲۰ بهمن، ۲۰ بهمن دو روز مونده به شکست دشمن …”  و یک شیرین کاری دیگه هم این بود که شعر ” خمینی ای امام ” رو شروع می‌کردن با جدیت و بعد همین مصرع رو ۵ بار می‌خوندن و بار ششم به سبک مصرع پایانی صداشونو کش میدادن و بعد تموم!

پی‌نوشت:

  1. فکر میکنم زمان ما کارهای مورد نیاز در مورد دهه ی فجر و شناخت انقلاب انجام نمی شد و تا  جایی که مطلع هستم الان هم چنین چیزی صورت نمی گیرد!  باید علاوه بر ایجاد جو شادی و شور به طرف دیگر قضیه که شعور انقلابی هست توجه شود. کارهایی برای شناخت درست بچه ها از انقلاب. مثل دعوت از فعالین سیاسی،  زندانیان رژیم شاه یا حتی پدر و مادرهای خود بچه ها که در انقلاب نقشی داشته اند برای خاطره گویی و ترسیم فضای انقلاب و … که اگر کسی پرسید “پسرم/دخترم برا چی خوشحالی ؟!” ، پسر/دختر بتواند جواب دهد.
  2. این نوشته در ادامه ی بازی نوستالژی دهه‌ی فجر به دعوت گل دختر نوشته شده است.
  3. در ادامه ی این …  از دوستانم :  گام آخر، خرچگ زاده، وب نوشت دنج ،  جسد زنده، نوشته‌های مشرقی،  کاغذ رنگی، دعوت می‌کنم تا در این مورد بنویسند.
  4. تمام نوشته‌های این چنینی در این وبلاگ جمع‌آوری می‌شوند.