فوتو بلاگ وصال: دیو چو بیرون رود

وبلاگ فوتوبلاگ وصال

سلام
ابتدا به دعوت دست خط و سپس صفحه ۲۱ به این موج وبلاگی فرا خوانده شدم…
منم مثل بقیه بچه ها که دوست داشتن به خاطر در رفتن چند ساعته از کلاس هم که شده حتما سهمی توی جشن های دهه فجر داشته باشن با مخالفت خانوادم (که میگفتن بچه بشین به درس و مشقت برس) همیشه توی این جشنها شرکت میکردم…از تزیین مدرسه گرفته تا تئاتر و سرود…مسلما خاطرات زیادی هست…مثل خواندن سرود که بعد از کلی تمرین کردن موقع اجرای اصلی متوجه میشدی یه آقای محترم هم به همراه گروهش داره  گروه سرود دختران رو همراهی میکنه . اونوقت بود که متوجه میشدی به جای اهنگ بی کلام , آهنگ با کلام رو توی ضبط گذاشتی
اما یادمه اول یا دوم راهنمایی بودم که گروه کودک تلوزیون یه مسابقه گذاشته بود…بیت اول این مصرع چیه؟ “دیو چو بیرون رود فرشته در آید”
منم که عاشق مسابقه…کلی با دوستان گشتم تا سرود بوی گل و سوسن و یاسمن اید رو پیدا کردم…اخه هیچ کدوم حفظ نبودیم.اومدم خونه یه ورقه خوشگل برداشتم و روش نوشتم…
رهبر محبوب خلق از سفر آید                          دیو چو بیرون رود فرشته در آید
و با کلی امید به برنده شدن رفتم سمت اداره پست.خیلی هم منتظر شدم تا برنده ها اعلام بشن که خوب برنده ای اعلام نشد, یا من ندیدم که اعلام بشه.
بعد ها که یکم سن و سالم رفت بالاتر و گذرم به دیوان خواجه حافظ افتاد فهمیدم بله…مصرع اول بیت اصلا یه چیز دیگه بوده و ….
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد                 دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صفحات خط خطی: جشن‌های دهه فجر و گروه سرود ما

وبلاگ صفحات خط‌خطی

هرچند دو سه روزی دیر شده، اما به دعوت دوستان محترم، آقایان بچه‌های قلم و رمز دشمن‌شناسی، ما هم آمدیم!

————————

توی دبیرستان، یکی از اعضاء گروه سرود بودم.
دو هفته‌ای تمرین کردیم برای اجرای سرودی که آهنگ‌سازی‌اش هم با خودمون بود.
اینقدر اعتماد‌ به نفس داشتیم که دیگه روزهای آخر هر وقت اسم تمرین میومد، همزمان صدای ما هم در میومد که “ما که خنگ نیستیم. آخه چقدر تمرین؟!”
یادمه که روز جشن، سرود به خوبی اجرا شد و ما، با تشویق بچه‌ها شدیدا ذوق ‌کردیم به‏خاطر اجرای عالی‏مون!
اعتماد به نفسمون وقتی بیشتر شد که سرود ما به عنوان یکی از سرودهای برگزیده، راهی جشنواره بین مدارس شد.

باز هم تمرین‌ها شروع شد، اما این‌بار مدام از زیر بار تمرین در می‌رفتیم.
بالاخره روز اجرا فرا رسید.
همه‏چیز داشت خوب پیش می‌رفت که یک‌دفعه حین اجرا، یکی از بچه‌ها تپق زد و بغل‌دستی‌اش هم خنده‌اش گرفت و کم‌کم موج خنده بین بچه‌ها راه افتاد.
لحظه وحشتناکی بود جلوی آن همه مدیر و مسئول!
هرطور بود خودمون رو کنترل کردیم تا این‏که سرود تمام شد.
موقع برگشتن، یکی از بچه‌ها پاش گیر کرد به سیم میکروفون و افتاد زمین و دوباره خراب‌کاری شد.
من که اینقدر زبونم رو لای دندون‌هام فشار دادم که کم مونده‏بود خون بیفته!

وقتی برگشتیم پشت صحنه، داشتیم قضای خنده‌هایی رو که قورت داده‌بودیم، به‌جا می‌آوردیم که یک‌دفعه مربی با قیافه عبوسی سر رسید و چشمتون روز بد نبینه…
شد، آنچه که باید می‌شد!

تا آفتابی دیگر: نمایشنامه‌ی من

وبلاگ تا آفتابی دیگر

دعوت یکی از دوستان و حال و هوای جالبی که تو نوشته هاش موج میزد باعث شد وسوسه بشم تجدید خاطره کنم. گرچه اصولا کلمات قاصرند از بیان احوالات ولی سعی می کنم این کوتاهی جزیی باشه.

دهه ی فجر برای من همیشه همراه بود با نوشتن نمایشنامه هایی با موضوع تکراری و کنکاش تو احوالات باطنی و ظاهری دانش آموزها برای اینکه بتونم از بینشون هنرپیشه های قابلی برای ایفای نقشها پیدا کنم گرچه همیشه نقش اول با خودم بود و این هم به این دلیل بود که فکر می کردم جز خودم کسی نمی فهمدش و نمی تونه خوب درش بیاره! بعد هم کلنجار با بچه هایی که هیچ وقت نقشها رو جدی نمی گرفتند برعکس من که انگار ایفای نقشم مهمترین کار باقی مونده ی زندگیمه! البته این روند ادامه داره و متاسفانه مردم هم چنان سعی دارند شوخی شوخی روزگار بگذرونند و با پی نبردن به کنه نقشهاشون باعث ایجاد معضلاتی بشن. بگذریم.نمایش تقریبا خوب از آب در میومد و هر فجری به سرعتی که میومد می گذشت. بماند که پدرم همیشه میرفت راهپیمایی تا حس ناسیونالیستی اش را نشان دهد و فقط همین .و آن وقتها که آسمان هم مثل حالا خسیس نبود و برف هم  اگر می آمد مردم سراسیمه میرفتند تا بگویند هنوز حامی انقلابیم و حالا …. حالا را نمی دونم.از دلها و نیات خبر ندارم.فقط میدونم که وقتی مدرسه می رفتم فرارسیدن دهه ی فجر  برام مثل تمام کاغذ رنگی هایی که  به دیوارها می زدیم جالب بود.ولی حالا مثل بادکنکهای قرمز و سفید سبزه با شادی پر میشه ولی در طی زمان کوتاهی …باااااااام……می ترکه.هنوز هم دوست دارم نمایشنامه بنویسم و نقش هایی رو به بقیه محول کنم. درست مثل انقلاب که نمایشنامه اش را نوشت و نقشها را محول کرد. نقشهایی که خیلی ها جدی اش نگرفتند و آنطور بازی کردند که حسش بود!!!!!!!

قمار دیگر: نوستالژی دهه فجر

وبلاگ قمار دیگر

این اسم پیشنهادیه جناب بیگاه نویس است. و هم ایشان مرا به این بازی دعوت کرده اند که درباره «نوستالژی ۲۲ بهمن» بنویسم.

خب من قبل از شروع به نوشتن از شما دعوت میکنم که نوشته ایشان را هم بخوانید:

www.bigahha.blogfa.com

این آدرس وبلاگ جناب بیگاه نویس است.

خب! اما نوستالژی ۲۲ بهمن: در دوره دبستان ۲۲ بهمن برای من معادل بود با درست کردن روزنامه دیواری. روزنامه ای که در یک نصفه روز درست می شد و برای تهیه اش هم کمی چسب و اکلیل لازم داشتی؛ مقوایی و خودکاری و چند تا روزنامه. نوشتن تیتر روزنامه دیواری ها با پدرم بود. با خودکاری دو خطه می نوشتند ۲۲ بهمن و بعد هم با اکلیل های رنگی توی نوشته را پر می کردند. جذاب ترین قسمت روزنامه دیواری هم، همین قسمتش بود. چون، تا مدت ها از در و دیوار خانه و حتی لباس های مدرسه مان اکلیل می بارید.

پر کردن مطالب روزنامه دیواری هم کاری نداشت. چون آن موقع پدرم در یک مجله مخصوص کودکان کار می کردند ومن مطالب همان مجله ها را با خطی خرچنگ قورباغه در روزنامه دیواری ها می نوشتم. شاید همان نوشته های بد خطی که مایه آبروریزیم بود مرا وادار کرد که خط تمرین کنم تا آبرویم نرود. بزرگتر که شدم، خطم هم بهتر شد و وظیفه نوشتن روزنامه دیواری های خواهر برادرهایم به من محول شد. کم کم داشتیم برای خودمان در این زمینه صاحب سبک می شدیم.

در دوره راهنمایی ۲۲ بهمن یعنی یک ماه جیم شدن از کلاس های درس ( به جز کلاس ریاضی) به بهانه تمرین در گروه سرود و یا گروه تواشیح. پای ثابت دکلمه خوانی مدرسه بودم. وقتی متنی می خواندم سر و صدا از مدرسه بلند نمی شد. دو نفر بودیم که خوب دکلمه می خواندیم و هر دو هم رقیب!!

دوره دبیرستان دوره سکوت بود. چون همه آینده زندگیم به کنکور بستگی داشت!

دوره دانشجویی دوره شک در همه چیز!

این بود انشای من!!!

برخلاف خیلی ها من هنوز هم در تظاهرات ۲۲ بهمن شرکت می کنم. نه از سر اجبار یا به طمع ترفیع! امسال در راهپیمایی عزت شاهی را دیدم. (آیا کسی او را می شناسد؟ شاید بعدا درباره اش نوشتم. شاید هم نه) با خودم گفتم وقتی این سمبل مقاومت که تمام جوانیش را در زندان شاه کتک خورده است و بت مقاومت زندانیان آن دوره است، با وجود آن که در این دوره هم مهجور و گمنام است؛ همچنان عصا زنان می آید و در این مراسم شرکت می کند نباید به خاطر این که بعضی ها می خواهند از این راهپیمایی سوء استفاده شخصی کنند؛ کناره گرفت.

بالاخره باید در روزی از سال، از همه آن ها که برای آبادی و آزادی این سرزمین خون فشانده اند و زجر کشیده اند؛ تقدیر شود. من در روز ۲۲ بهمن از همه آن ها که برای آزادی این آب و خاک زجر کشیده اند (چه آنهایی که قبولشان ندارم و چه آنهایی که قبولشان دارم) تقدیر میکنم.

روزنوشته‌ها: نوستالژی دهه فجر

وبلاگ روزنوشته‌ها

سید مرتضی ابطحی و علی اشرف فتحی ازم خواستند که راجع به نوستالوژی دهه فجر بنویسم.دهه فجر واسه من هم مثل خیلی از هم سن و سالانم با جشن های دهه فجر و تزئینات کلاس ها به یاد مانده است. قسمت خوب قضیه این بود که به بهانه جشن و تئاتر و صحبت از انقلاب و اینها چند ساعتی از کلاس ها میرفت خصوصا وقتی کلاس های خشک و بی روح پیچیده می شدند خیلی حال میداد ولی از اون طرف مواقعی که باید از زنگ ورزش میگذشتیم تا در این گونه جشن ها شرکت کنیم از هرچه انقلاب است بدمان میامد

خوب به یاد دارم سال چهارم دبستان که بودیم چند روزی مانده به ۲۲ بهمن امتحان ریاضی داشتیم و چندان برایش آماده نبودم. البته باقی هم کلاسی ها هم مثل من بودند و به دنبال راهی برای عقب انداختن امتحان بودیم. امتحان قرار بود که بعد از زنگ ناهار برگزار بشه. از اونجایی که تب و تاب دهه فجر حسابی گل انداخته بود و معلمان هم بیشتر مشوق بودند با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که بعد از ناهار ترتیب یک راهپیمایی ضد شاه بدهیم. حدود ده دقیقه مانده به شروع کلاس شروع کردیم. ایده اولیه فقط شعار مرگ بر شاه با یه جمع حدود ده نفره بود ولی وقتی دو دور توی حیاط مدرسه گشتیم تقریبا همه مدرسه بهمون پیوسته بودند و ایده رو گرفته بودند و همه شعارهایی را که اون روزها زیاد هم از تلویزیون پخش میشد رو تمرین میکردیم خلاصه اولش ناظم ها با لبخند نگاه میکردند و از شور انقلابی ما به وجد اومده بودند ولی بعد از اینکه دیدند انگار کسی قصد اتمام قضیه و رفتن به کلاس را ندارد کم کم نگران شدند. جالب اینجا بود که ماها که شروع کننده قضیه بودیم حالا دیگر کنار ایستاده بودیم و شاهد تلاش ناظم ها برای اتمام راهپیمایی داوطلبانه انقلابی بودیم. تقریبا نیم ساعتی از کلاس گذشته بود که بالاخره بچه ها از فریاد زدن خسته شدند و به کلاس رفتیم. خوشبختانه معلممون (هنوز هم به خوبی به یادش دارم. آقای فرهادی که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و امیدوارم هرجا که هست سالم و موفق باشد) هم از این حرکتمون خوشش اومده بود و زیاد درباره امتحان بهمون سخت نگرفت

********************************

اکثر دوستان دعوت کرده اند از دیگران که نوستالوژی دهه فجرشان را بنویسند. من اما در روزی نوشتم که دیگر دهه فجر تمام شده است. از همه کسانی که وبلاگ دارند و اینجا را می خوانند و فرصت دارند میخواهم اگر میتوانند در همین چند روزه بنویسند.

زن بودن ممنوع: موج سوتی‌های دهه فجری

وبلاگ زن بودن ممنوع

آقای کشکول جوانی منو به یه بازی یه وبلاگی دعوت کردن و البته خانم ناظم عزیزم

گویا قراره بچه ها  در مورد  دهه فجر و خاطراتشون در این زمینه  و البته  اتیش سوزی هاشون  در این روزها  پست بنویسن

من دوران دبستان و راهنمایی توو مدرسه ای  درس می خوندم که مخصوص آموزش به  بچه های ایرانی  ساکن کشور امارات بود

من مطرب مدرسه بودم

توو همه مراسمات بهم می گفتن ضعیفه ی کوچک یه اهنگ بساز برای فلان شعر و من هم با شور و شعفی خاص هر چی آهنگ  بلد بودم سر هم می کردم  و به خورد ملت می دادم و خداییش هم به به و چه چه ها یی بود که روز مراسم نثارم می کردند.

سال دوم راهنمایی بودیم  مدیر مدرسه صدام کرد و بهم گفت  دختر گلم  باید  برای دهه فجر امسال کولاک کنی آخه یه  بازرس از آموزش و پرورش ایران اومده برای بازرسی و قراره از گروه سرود مدرسه هم دیدن کنه

با چه فلاکتی آهنگ مورد نظر رو ساختم و به زوور چپوندم به بچه ها ی گروه سرود بماند

روز اجرا رسید

صبح زود ارگم  رو زدم زیر بغلم و راهی مدرسه شدم

توو مدرسه هم  چند بار با بچه ها ولی نمی دونم چی شد که موقع اجرا  جلوی  بازرس همه اهنگایی که تا حالا ساخته بودم اومد  توو ذهنم غیر از اون اهنگی که باید همون موقع می زدم

سرود شروع شده بود  یه سرود حماسی با ریتم تند  بود

بچه ها داشتن می خوندن  ولی من داشتم اهنگ مرغ سحر رو می نواختم

فکر کن بهاران خجسته باد با اهنگ مرغ سحر چی می شه؟

حالا چرا فقط من سوتی بدم  نکه شما ها خیلی کاراتون بی عیب و توپه

یالا شما هم  اعتراف کنید

لعل سلسبیل ( دلنوشته ها ی یک هاجر) - بانوی سراچهخلوت من -مامان نرگسمحرمانه-نسل برتر-پشت خطی

حیرتکده عقل: دهه خاطرات

وبلاگ حیرتکده‌ عقل

در چند روز اخیر که اتفاقا ایام مبارک پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود، موجی درباره ی نوستالژی دهه فجر در وبلاگستان به راه افتاده بود که من با علاقه اون رو پیگیری می کردم و از خاطرات دوستان وبلاگ نویس لذت می بردم، تا اینکه پای خودم هم به این ماجرا کشیده شد.

دیدم بسیاری از دوستان در مورد خاطرات دهه فجر در مدرسه نوشته بودند، تعطیلی های شیرین، کلاس نرفتن ها، تزئینات هر کلاس که به عهده ی خودش بود، شور و شوق جشن ها، گروه های سرود و تئاتر، مسابقات مختلف ورزشی و فرهنگی و بسیاری مسائل دیگر که همه بخش بسیار شیرینی از خاطرات همه ی ما در ایام کودکی و نوجوانی است.
بنده اصولا در به یادآوری خاطرات دور ذهن چندان فعالی ندارم، پس باید ببخشید که چندان خاطرات جذابی به خاطرم نمونده:

• در دبستان، گروه سرودی داشتیم که سرود جمهوری اسلامی و یک سرود انقلابی -که الان یادم نیست کدوم بود- اجرا می کردیم. یه روز به ما گفتند قراره شما برید توی یک مسجد هم برنامه اجرا کنید. زمانی که گروهی برای بازبینی کار ما به مدرسمون اومده بودند متوجه شدم که اون ها از مسجد خودمون اومدن و من که فصل مشترک این دو محل بودم یادمه به این مسئله خیلی افتخار و ذوق می کردم!

• در راهنمایی، مسئول یک گروه سرود بودم. قرار بود شعر انتخاب کنم و با بچه ها کار کنم. یادمه اون زمان تازه پخش سریال ولایت عشق تموم شده بود و من از شعر این سریال که محمد اصفهانی می خوند خیلی خوشم اومده بود. برای همین، این شعر رو انتخاب کردم و با پشتکار! کاست این شعر و آهنگ بی کلامش رو به دست آوردم و با گروهی که با این شرط انتخاب شده بودن که من تکخوان کار باشم، شروع به تمرین کردم. روز ۲۱ بهمن که جشن بود من قبل از خوندن در بلندگو گفتم: اگر کار اشکالی داره من از طرف گروه از بچه ها معذرت می خوام.
یادمه گروه باید دوتا چیز می گفتن: یکی هوهوهوهوهوهو بود! و دیگری یه بیت شعر: بشکن سبوی باده را مستی تویی مستی تویی/ در این سرای نیستی هستی تویی هستی تویی/ و بقیه ی شعر رو خودم می خوندم. از زمان اجرا فقط همین یادمه که موقع خوندن من، همه می خندیدند. بعد از اجرای برنامه اینقدر عصبانی شده بودم داد زدم: من که قبل از اجرای برنامه از اشکالات اون معذرت خواستم، چرا می خندین؟ و سکوت بود که همه جا طنین افکن شد!

• در دبیرستان من مسئول هماهنگی جشن بودم. دبیرستان ما خیلی بزرگ بود- حدود ۱۵۰۰ دانش آموز- و به قول یکی از شرکت کنندگان در این موج وبلاگی یکی از مهمترین دبیرستان های شهر که برای اجرای مراسمات هم از مسئولین زیادی دعوت می شد. برای اجرای سرود از یک گروه بیرونی برای اجرای مراسم دعوت شد. مربی این گروه خیلی تأکید می کرد که همه چیزز باید هماهنگ باشه، مواظب باشیشد اتفاقی نیوفته، کار ما خیلی سنگینه، تمرکزمون به هم نخوره و من همش بهش می گفتم: خیالتون راحت باشه همه چی حله! قرار بود سه بار اجرا کنند یه بار برای بازبینی مدیران مدرسه، یه بار برای جشن اولیا و مربیان، و یه بار هم برای جشن دانش آموزان.
موقع اجرای اول-بازبینی- مشکلی پیش نیومد. تو جشن اولیا مربیان حین اجرا یه نفر که پشت صحنه ی سن داشت راه می رفت پاش خورد به سیم ضبط صوتی که آهنگ کار رو پخش می کرد و برنامه خراب شد. بعد از برنامه مربی گروه فقط داد می زد. این قدر عصبانی شده بود که ترسیدم بنده خدا سکته کنه. می خواست تو جشن دانش آموزان اجرا نکنه. چقدر باهاش صحبت کردم و خیالش رو راحت کردم که این بار خودم می روم پشت صحنه و نمی ذارم هیچ کس بیاد و حواسم هست تا قبول کرد. مراسم شروع شد و تا نصف کار خوب پیش رفت که نمی دونم کدوم خروس بی محلی منو صدا کرد، اومدم برگردم پشت سرمو نگاه کنم که روم به دیوار دوباره سیم ضبط صوت… یادمه تو فیلم مراسم می دیدم که هنوز پرده کشیده نشده مربی داشت به طرف من می دوید!

بنده برخلاف دوستی که فرموده بودند چون دهه فجر تموم شده کسی رو دعوت نمی کنند، وبلاگ نویسان گرامی، امید مهربانی، طلبه ای از نسل سوم، امام دل، دریای دل و عصر انتظار برای انجام این کار زیبا دعوت می کنم و اعتقادم این است که دهه فجر نماد و بهانه ای برای بزرگداشت ایام انقلاب است وگرنه همیشه می توان خاطرات انقلابی را گفت و شنید.

بر ساحل سلامت: نوستالژی متبلور در سرودهای انقلابی

وبلاگ بر ساحل سلامت

دوستانم  (  + و  + و   + و + )   از نوستالژی های دهه فجر نوشته بودند و دعوت کردند درباره آن بنویسم.

متولد زمستان ۵۷ و در خانواده ای مذهبی و انقلابی بودن کافی بود که زبانم با شعارهای انقلابی باز شود، سرودهای کودکیم بشود همین سرودهای نوستالژیکی که دائم می شنویم و انصافا خسته نمی شویم که پر است از آرمان. هرچقدر هم گردونه روزگار با واقعیت خود، لبه های آرمانیمان را خورده باشد، اما بازهم وقتی درباره آرمانهای متعالی انسانی می شنوی باید که پایت سست شود. باید که دلت بلرزد از جامعه انسانی ای که می شود داشت ولی داشتنش به افسانه شباهت پیدا کرده است.

سالهای جنگ سالهای دوران دبستان بود. سالهایی که صفهای طولانی در مدارس پرجمعیت را تجربه می کردیم. سالهایی که هنوز انقلاب تازه بود و پدر و مادرمان با افتخار از آن می گفتند. سالهایی که هنوز کسی از کارهای گذشته خودش اظهار پشیمانی نمی کرد. کسی نمی گفت ” قرار نبود اینگونه شود.” همه یکدل بودند. خاطره انگیزترین زمان باز می گشت به سال اول دبستان و زمان ۶ سالگی که به ضرورت در کنسولگری کشوری خارجی سرود می خواندیم. تقریبا در تمام دهه فجر برنامه داشتیم و تمام سرودهای مربوط به انقلاب و جنگ را می خواندیم.همین سرود خوانی های دوران کودکی و همین محفوظات کودکی است که باعث شده تک تک این اشعار و سرودها برایم جس برانگیز باشد. در اینجا پیشتر درباره آن روزها نوشتم و عکس زیراز بازتابهای همان برنامه های دهه فجری است. ( روزنامه قدیمی و خراب شده بود، کیفیت عکس پایین است )

4qit8bk

سالهای بعد دیگر این جشن ها تغییر کرد. بیشتر صوری شد. آرام آرام رگه های نارضایتی را می دیدیم. دیگر انقلاب منتقدین خود را یافته بود. آرام ارام چراهای انقلابیون که به تغییر رویه ها معترض بودند، به مصادره به مطلوب کردن ها معترض بودند، شنیده می شد. اما باز هم این باعث نمی شد ده روز کلاس های تق و لق مدرسه برایمان جذاب نباشد. به هر ترتیبی که بود فعالیت می کردم. اگر با ادبیات امروزیها بخواهم نسبت به گذشته ام قضاوت کنم احتمالا یک بچه مثبت ِ مربی پرورشی پسند بودم. هرچند که دانش آموزی که یک جا بند نمی شود و ۱۲ سال تحصیل را در ۱۲ مدرسه جداگانه می خواند نباید خیلی اهل …

جالب اینجاست که هرکه از نوستالژی هایش از انقلاب نوشته به موسیقی های آن روزگار اشاره ای داشته است. چقدر جالب است که موسیقی می تواند این مقدار نوستالژیک شود. نوستالژی ای که از ان مدتهاست غافل شده ایم. مگر برخی از موسیقی های امروزی می تواند برای سالهای آتی چنین شور افرین باشد؟

بماند . اینها را محض اجابت دعوت نوشتم. وگرنه پیشتر در همین باره نوشته بودم. بهانه ای بود تا کاروان با صدای ناظری را که از مجموعه چاوش آورده ام را اینجا بگذارم. هنوز هم فکر می کنم سرودهای ایدئولوژیک و حرکت بخش نیاز امروز جامعه خموده ماست.

می گذرد کاروان      سوی گل ارغوان      قافله سالار آن     سرو شهید جوان

خورشیدی تابیدی ای شهید

در دلها جاویدی ای شهید

Balatarin google bookmark del.icio.us digg stumbleupon facebook technorati | Comments Off|

ارباب باوفا: خاطره دهه فجر

وبلاگ ارباب باوفا

به دعوت دوستان بر آن شدیم یکی از خاطراتمان را  باز گو کنیم اما هر چه فکر کردم جزئیات را به یاد نیاوردم .ما هم مثل بقیه مدارس دهه ی فجر را جشن میگرفتیم اما مدرسه ما کمی با مدارس دیگر متفاوت بود .سوم دبستان که بودم جزء دانش آموزان اتاق امام انتخاب شدم ،چقدر با دوستام ذوق کرده بودیم آخه کلاس ما قرار بود در همان اتاقی که حضرت امام پس از زیارت شهدا در بهشت زهرا و ایراد آن سخنرانی تاریخی، در آنجا یعنی مدرسه رفاه تا دهم اسفند اقامت گزیده بودند ،دائر بشه . دهه ی فجر که میشد مدرسه ی ما حال و هوای خاصی پیدا میکرد ،اما آن سال بیشتر کارهای دهه ی فجر به عهده ی ما بود که به قول خودمون اتاق امامی بودیم، کلاس را خالی کردیم و نقل مکان دادیم و با کمک مربیها اتاق امام را مثل همون دوران آماده و البته تزئین کردیم و وسط راهرو هارو گل چیدیم و روزنامه دیواری هارو نصب کردیم ،همچنین پذیرایی از بچه های مدرسه های دیگر و سرود و نمایش و از این قبیل کار ها ،یادش بخیر چقدر به بچه های دیگر پز میدادیم ما اتاق امامی هستیم و به هوای این برنامه ها کلاسامون برگزار نمیشد . یادمه از خانمها وآقایانی که اون زمان همراه امام بودن دعوت شد و بچه های امام برایشان سرود و برنامه های دیگر اجرا کردند، خلاصه سال خیلی خوبی را با یاد امام ره داشتیم.

شجره طیبه: خاطرات انقلاب

وبلاگ شجره طیبه

به دعوت یکی از دوستان مبنی بر نوشتن خاطرات انقلاب تصمیم گرفتم که من هم در این حرکت جالب و زیبای وبلاگ نویسان شرکت کنم اما هرچه قدر به این ذهن مبارک فشار آوردم به خاطره ی قابل توجهی نرسیدم.خوب البته تقصیر ذهن من هم نیست چون در ایام الله دهه ی فجر در مدارس چندان کار شاقی انجام نمی دهند همان سرود های تکراری و برنامه های تکراری و نهایتا جالب ترین برنامه بازگو کردن خاطرات یکی از دبیران محترم است که فقط محض خنده است و با عرض معذرت به درد عمه ی بنده خداشان هم نمی خورد.

البته من و چند تا از دوستان دیگر که به اصطلاح از فعالین مدرسه بودیم همیشه طرح هایی داشتیم برای بهتر و با شکوه تر شدن مراسم اما مانند این وبلاگ نویس عزیز معاون و مدیر هیچ نسبتی با ما نداشتند که طرحمان پذیرفته شود!!! وقتی هم که برای جلوی در کلاس ستاره های زیبای رنگی درست کرده بودی که روی آن ایام الله دهه ی فجر را تبریک گفته بودی هر دبیری که می خواست وارد کلاس شود اول چنان نگاه چپی به تو می کرد که از هرچی دهه ی فجر و ستاره و… بود سیر می شدی.

و مهم ترین نکته ی صحبت های مربی پرورشی عزیز این بود که قدر این روزها را بدانید شما الان در بهترین وضعیت هستید و …این صحبت ها شده سخنی کلیشه ای مانند اوصیکم بتقوی الله امامان جمعه ی محترم.

حالا هم که تقریبا از مدارس خارج شده ایم و بالاتر رفته ایم یک زنگ انقلاب بیست دقیقه ای داشتیم که بعدش تا خودمان را به طبقه ی چهارم برسانیم تاخیر خوردیم و کلی اعصابمان بهم ریخت البته خودمانیم آن خاطرات هم فقط محض خنده بود و هیچ نکته ی خاصی نداشت اماهمین چند روز پیش بود که از همین برنامه های بیست دقیقه ای داشتیم که یک جمله از صحبت های آن خانم محترم تلنگری بود برای ذهن بسته ی من که فقط می گفتم کاش ما هم درآن زمان بودیم.داشتم به همین موضوع فکر می کردم که گفت: درست است که شما درآن زمان نبودید اما حالا که هستید!!!

این جمله به شدت برای من تکان دهنده بود.آری تکان دهنده!من چه یاد گرفته ام از انقلاب؟هیچ.البته فقط یک نکته را  فکر کنم خوب یاد گرفته ام آن هم اینکه فقط اعتراض می کنم همین.از همه چیز شاکیم درصورتی در انقلاب، مردم فقط از باطل ناراضی بودند و از وضعیت نابسامان آن زمان که تصورش هم برای ما سخت است .ازچه ناراضی هستم من؟ ازچه دارم شکایت می کنم؟ از مربی پرورشی محترم؟ از معاون و مدیر مدرسه ؟واقعا برای خودم متاسفم!!!

از پدرم شاکی هستم!!! که شما انقلابی ها چرا چنان نمی کنید؟ و چرا … و خیلی چرا های دیگر.درست است قبول دارم که وظیفه ی این عزیزان نیز  تمام نشده و جهاد همچنان باقی است اما الان نوبت ماست ما خودمانیم که باید تکانی به خود بدهیم و  امور را به دست بگیریم و با کمک گرفتن از همان هایی که محکومشان می کنیم (منظورم انقلابی هاست)و با بهره گرفتن از تجاربشان این راه را ادامه دهیم ما خواستیم و آن ها دریغ کردند؟

البته خوب بماند که خواستیم و … ولی نه این را قبول ندارم زیرا یقینا آن طور که باید نخواسته ایم .من که تصمیم خود را گرفته ام و قصد متحول شدن دارم شما را نمی دانم ؟! شما هم اگر دوست داشتید متحول شوید تجربه ی خوبی است و خیلی لذت بخش است.

و در آخر اینکه فقط برایم دعا کنید.چون من هنوز مناطق جنگی جنوب را ندیده ام قرعه هم به نامم افتاده اما… .
فکر کنم هنوز درست و حسابی متحول نشده ام که شهدا بطلبند.دعاکنید که ان شاءالله هدایت شویم به راه راست و تحول ها حسابی متحولمان کنند.

راستی یک چیز را یادم رفت بگویم یک چیز خیلی مهم و آن اینکه انقلاب ما انقلابی بود که دل ها را و قلب ها را تسخیر کرد انقلابی بود که بعد از تسخیر دل ها ذهن ها را متحول کرد و رمز موفقیتش همین بود .همین.خاطرات هریک از دوستان راهم که بخوانید به این نتیجه خواهید رسید.امتحان کنید و مطمئن باشید که ضرر نخواهید کرد.اگر حرف آن استاد باعث تحول ذهنی من شد به خاطر این بود که قبلش دل مرا به تسخیر خود در آورده بود! با اخلاق و رفتار نیکو و پسندیده اش.
التماس دعا.

prev posts prev posts