جایی دور از روزمرگی‌ها

۲۰ تیر ۱۳۸۹

حتی مطمئن نبودم که نمازخانه داشته باشد. از سرایدار که پرسیدم، گفت توی حیاط.
اینجا هم مثل خیلی از آموزشگاه‌های دیگر، یک خانه‌ی بزرگ و کمی قدیمی بوده که با چهارتا دیوار و چند تا تخته‌سیاه، شده  بود آموزشگاه. حیاطش به رسم همان خانه‌های قدیمی، پر درخت و باصفا بود.
گوشهٔ حیاط، اتاقکی ساخته بودند و مثل همهٔ نمازخانه‌ها، فرش رنگ و رو رفته و پوسیده‌ای کف‌اش را پوشانده بود.
یک ربع بیشتر تا شروع کلاس زمان نبود. کیفم را گذاشتم کنار دیوار و قامت بستم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را که گفتم، کمی مکث کردم.

توی آن اتاقک مهجور گوشهٔ حیاط، که غیر از صدای ریز جیک‌جیک گنجشک‌ها و صدای کمرنگ بچه‌های آموزشگاه چیزی شنیده نمی‌شد، صدای زمزمهٔ من هم بود. انگار چیز تازه‌ای شنیده باشم.

فکر کردم اصلا نمازخانه یعنی این. محراب همین است. یک جای دنج و خلوت و ساده، که فقط تو باشی و یک زیرانداز ساده و صدای جیک‌جیک گنجشک‌ها و به هم خوردن برگ درخت‌ها؛ و مابقی همه خدا…
جایی که صدای خودت را بشنوی. جایی دور از روزمرگی‌ها، دور از فضایی که هر روز نفس می‌کشی، دور از فضایی که رنگ و بوی هزاران کار خوب و بد کرده و نکرده به تار و پود در و دیوار و فضایش بافته شده باشد.
الحمدلله رب العالمین
نمازخانه یعنی این!


رگ‌به‌رگ‌شدگی روح

۱۸ تیر ۱۳۸۹

از هم ناراحت می‌شویم،
عصبانی می‌شویم،
دلگیر می‌شویم و حرفی می زنیم.

بعدتر که آرام شدیم،
از هم عذرخواهی می‌کنیم.
همدیگر را می‌بخشیم.

اما
تأثیر عمیق و -شاید- ابدی آن را چه می‌کنیم؟


دروغگوهای صادق

۱۴ تیر ۱۳۸۹

دست خودمان نیست. عادت کرده‌ایم. یعنی از اولش این طوری به‌مان یاد داده‌اند که قبل از اینکه نگران ذهن و دلم‌مان باشیم؛ نگران برداشت‌ها باشیم. نگران برچسب‌ها.

آن‌قدر حرف‌هایمان را در پس لایه‌های متعددی از «مصلحت» و «حفظ شخصیت» و «جایگاه» و هزار کوفت دیگر پنهان کردیم که هیچ‌وقت مزهٔ صداقت را نچشیدیم. که یادمان رفت حرف دلمان کدام بود. که نفهمیدیم راست چیست.

برای دریافت قشنگ‌ترین برچسب‌های تقلبی از آدم‌ها، هی بازی کردیم و هی نقاب زدیم و صادقانه دروغ گفتیم.

دست خودمان نیست. مردابی است که تویش گرفتار شده‌ایم. زنجیری که همه‌مان را در بند کرده است. تو هم اگر بخواهی اسیرش نباشی، راه به جایی نمی‌بری وقتی همه اهل تفسیر و تأویل‌اند و حساب‌و‌کتاب.

دلم لک زده برای حرف‌های بی‌واسطه. بی‌واسطهٔ آدم‌ها. بی واسطهٔ مصلحت‌ها. بی‌واسطهٔ نقاب‌ها…


درد بی‌درمان

۱۲ تیر ۱۳۸۹

خیلی درد دارد که بزرگ‌ترین ضربه‌های زندگی‌ات را،
از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛
خیلی.


نامهٔ سرگشاده به شورای فیلترینگ

۳۰ خرداد ۱۳۸۹

سلام و عرض ادب خدمت برادران مخلص و پرتلاش شورای محترم فیلترینگ

ضمن قدردانی از زحمات شما دوستان بزرگوار که در سال «کار مضاعف و همت مضاعف»، به حق همت خویش را چند برابر نموده و همهٔ عزم خود را جهت فیلترینگ عادلانهٔ کلیهٔ سایت‌های اینترنتی، جزم نموده‌اید.

در جهت «اصلاح الگوی مصرف» (که انشاءالله پس از گذشت بیش از یک‌سال از سالی که به این نام مزین شده بود، آویزه‌ی جان و ملکه‌ی روان‌مان شده باشد) و در راستای حفظ ارزش‌های اسلامی و دستاوردهای انقلاب، پیشنهاد می‌گردد مجاری منحوس اینترنت را که یقینا از «آلات شیطان» و «ابزار تهاجم فرهنگی غربِ خبیث و بدخواه» بوده است؛ بالکل از کشور قطع کرده و اقدام به راه‌اندازی اینترانت ملی نمایید که بلاشک ابزاری سالم و به دور از دسترس استکبار و بدخواهان انقلاب اسلامی خواهد بود و موجبات صرفه‌جویی در وقت، هزینه و نیروی عزیزان دلسوزمان در شورای محترم فیلترینگ را فراهم خواهد آورد.

با تشکر
در انتظار الطاف خاصهٔ آن شورا



© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس