جایی دور از روزمرگیها
۲۰ تیر ۱۳۸۹
حتی مطمئن نبودم که نمازخانه داشته باشد. از سرایدار که پرسیدم، گفت توی حیاط.
اینجا هم مثل خیلی از آموزشگاههای دیگر، یک خانهی بزرگ و کمی قدیمی بوده که با چهارتا دیوار و چند تا تختهسیاه، شده بود آموزشگاه. حیاطش به رسم همان خانههای قدیمی، پر درخت و باصفا بود.
گوشهٔ حیاط، اتاقکی ساخته بودند و مثل همهٔ نمازخانهها، فرش رنگ و رو رفته و پوسیدهای کفاش را پوشانده بود.
یک ربع بیشتر تا شروع کلاس زمان نبود. کیفم را گذاشتم کنار دیوار و قامت بستم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را که گفتم، کمی مکث کردم.
توی آن اتاقک مهجور گوشهٔ حیاط، که غیر از صدای ریز جیکجیک گنجشکها و صدای کمرنگ بچههای آموزشگاه چیزی شنیده نمیشد، صدای زمزمهٔ من هم بود. انگار چیز تازهای شنیده باشم.
فکر کردم اصلا نمازخانه یعنی این. محراب همین است. یک جای دنج و خلوت و ساده، که فقط تو باشی و یک زیرانداز ساده و صدای جیکجیک گنجشکها و به هم خوردن برگ درختها؛ و مابقی همه خدا…
جایی که صدای خودت را بشنوی. جایی دور از روزمرگیها، دور از فضایی که هر روز نفس میکشی، دور از فضایی که رنگ و بوی هزاران کار خوب و بد کرده و نکرده به تار و پود در و دیوار و فضایش بافته شده باشد.
الحمدلله رب العالمین
نمازخانه یعنی این!


(1 رأی، میانگین: 400 امتیاز از 5)
(3 رأی، میانگین: 467 امتیاز از 5)


