نگارهٔ سی‌ام
نگارهٔ ششم
نگارهٔ چهاردهم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ سی و نهم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۰م, دی ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 231 نفر

    عکس از محسن رشیدی

    آدم هر چه راجع به بنده‌های خوب خدا کم‌تر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحت‌تر» است. زندگی‌اش را می‌کند و دل خوش می‌کند به زندگی‌ای که [خیال می‌کند] دارد می‌کند.

    آدم‌های خوب‌اند که زندگی را به کام انسان تلخ می‌کنند. هی کم‌بودهای آدم را به رخ‌اش می‌کشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشته‌های واقعی و خیالی‌اش را به رخ کسی نمی‌کشد. آدم خودش با دیدن داشته‌های‌شان احساس کم‌بود می‌کند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبی‌ها باشد، دائم خودش را با آن بنده‌های خوبِ خدا می‌سنجد و قیاس می‌کند که آن‌ها کجا هستند و چه‌طوری‌اند و او کجاست و چه‌طوری است. راه و روش خودش را با آن‌ها که قیاس می‌کند، احساس کوچکی می‌کند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خواب‌شان هم او را به حسرت وا می‌دارد. نگاه می‌کند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگی‌شان در نظرش عظیم‌تر می‌شود و خودش در درونش حقیرتر.

    بعد زندگی رو به سختی می‌گذارد و عرصه‌اش را بر این آدم ِ حقیر تنگ می‌کند. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی می‌کند. دوست دارد تمام سال‌های دیرکردش را بدود و برسد به همان بنده‌های خوب خدا.

    روش زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. دستی به برنامه‌های روزانه‌اش می‌کشد. اولویت کارهایش را عوض می‌کند. همه چیز را از اول می‌چیند و کمر همت می‌بندد.

    آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بنده‌های خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بنده‌های خوب خدا که خوب بودن‌شان زندگی را به کام عده‌ای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همین‌طوری» زندگی کردن‌شان تنگ می‌کند.

    دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا می‌خواهد که خوبی‌شان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, آذر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 152 نفر

    ننوشتن هم درد بدی است که درمانش جز نوشتن نیست. آدمی که می‌نویسد، حکماً باید همیشه بنویسد، وگرنه جوهر قلمش که باد بخورد، می‌خشکد. وقتی هم بخشکد به زور آب دهان و فشار و التماس، دوباره روان نمی‌شود که بشود مرهم دردش.

    من که آدم نوشتن نیستم، ولی دست‌کم بلد هستم ادای آدم‌های اهل قلم را دربیاورم که! ادای آدم‌های اهل قلمی که مدتی به درد ننوشتن دچار شده‌اند و جوهر سر قلم‌شان خشکیده است و آب دهان و زور و التماس تَرَش نمی‌کند.

    حکماً مدتی باید بیشتر بخوانم و بیشتر تمرین سیاه‌مشق کنم، بل به غیرت قلم خشکیده‌مان بربخورد و روان شود…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, آبان ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 337 نفر

    احتمالا همهٔ ما به کرات شاهد تخته شدن در وبلاگ‌هایی بوده‌ایم. وبلاگ‌های قدیمی و وبلاگ‌های نورس. وبلاگ‌های پر طرفدار و وبلاگ‌های بدون خواننده. وبلاگ دخترانه و وبلاگ کاملا مردانه!

    تخته شدن در وبلاگ، هزارها دلیل می‌تواند داشته باشد. یا نویسنده حرف‌هایش تمام شده، یا رفته سربازی و دیگر دسترسی به اینترنت ندارد، یا خسته شده از نوشتن، یا وبلاگ را آن‌طور که انتظار داشته مفید نیافته، یا به اصرار خانواده ترک نت کرده، یا سرش شلوغ شده و دیگر وقتی برای نوشتن نداشته، یا خدایی نکرده مدتی در بستر بیماری بوده، یا احساس کرده باید با مطالعه و صرف زمان، کمی پخته‌تر شود یا توی نت با کسی قهر کرده، یا عشقش بهش پشت کرده و دیگر دلیلی برای نوشتن نداشته، یا وبلاگش فیلتر شده، یا هک شده، یا…

    تا دل‌تان بخواهد دلیل هست برای ننوشتن؛ برای بستن در وبلاگ. اما یکی از دلایل بستن وبلاگ، کمی از بقیهٔ دلیل‌ها ناراحت‌کننده‌تر است. دلیلی که نه فقط به بسته شدن وبلاگ می‌انجامد، باعث رنجش و ناراحتی نویسندهٔ وبلاگ هم می‌شود. در اصل بسته شدن وبلاگ متأثر از همان ناراحتی زیاد بلاگر است.

    برچسب‌هایی که یک بلاگر از خواننده، در قبال نوشته‌هایش دریافت می‌کند گاهی چنان موهن و ناراحت کننده می‌شود که بلاگر را مجبور به تعطیل کردن وبلاگش می‌کند. این مورد به خصوص در مورد دختران وبلاگ‌نویس بیشتر اتفاق می‌افتد. برچسب‌هایی که به خاطر بدفهمی نوشته زده می‌شود، یا نسبت‌هایی که مخالفین یک مطلب به نویسنده می‌دهند، گاه از مرز توهین و ناسزا و تهمت گذشته، به پیشنهادهای بی‌شرمانه هم می‌رسد.

    یکی از آسیب‌های بزرگ وبلاگ‌نویسی، روبرو شدن بلاگر با چنین نسبت‌های ناروایی است که عموماً روح نویسنده را خراش می‌دهد و بعد از مدتی ممکن است چنان او را از پا بیندازد که عطای وبلاگ را به لقایش ببخشد. برای حل این مشکل چه باید کرد؟

    اولین گام این است که پوست خود را کلفت کنیم! صبر خود را بالا ببریم و بسیاری از این نظرات موهن را نادیده بگیریم -هر چند به هر حال ظرف صبر یک جایی پر می‌شود.

    گام بعدی تلاش برای شکل‌گیری یک مرکز رسیدگی به جرایمی از این دست است. جایی که بشود نظرات موهن را به آنجا گزارش کرد و آن‌ها با ردیابی، فرد اهانت‌کننده را پیدا کرده، مجازاتش کنند. البته این راه حل برای مایی که در دنیای حقیقی‌مان هم گاهی جرایم درشت نادیده گرفته می‌شود، کمی انتزاعی به نظر می‌رسد. اما شاید به درد آیندگان بخورد!

    گام سوم فرهنگ‌سازی است. چطور یک مدت بر روی فرهنگ شهرنشینی و بعد آپارتمان‌نشینی کار شد؟ به همان صورت باید روی فرهنگ وبلاگ‌نویسی و نظردهی و گفت‌وگوی مجازی هم کار شود. پروسهٔ طولانی مدتی است، اما ارزشش را دارد. اگر مراکزی که اقدام به آموزش وبلاگ‌نویسی می‌کنند، دو واحد هم برای آشنایی کاربر با فرهنگ نظردهی و تعامل با نظرات مخالف در نظر بگیرند، می‌شود امیدوار بود که کم‌کم برویم به سمت نهادینه شدن این فرهنگ.

    گام چهارم به نظر می‌رسد همان بستن وبلاگ باشد! آدمی که سکوت کند، از هر تهمت و افترا و ناسزا و برچسبی به دور است!

    این مطلب در وبلاگ‌نیوز

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رایانه و اينترنت
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, آبان ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 188 نفر

    همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون… تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و … می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت… سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ… و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری…

    ۲۸ مرداد ۹۰

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.33 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۸م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 543 نفر

    عکس از شهاب‌الدین واجدی

    استاد حضور و غیابش را کرده بود که رسیدم. اولین صندلی خالی‌ای که دیدم، بنا کردم به نشستن. چادر را از سرم برداشتم و روی پشتی صندلی گذاشتم. داشتم کتاب را از کیفم بیرون می‌آوردم که کناردستی‌ام با کنجکاوی خاصی پرسید: «تو چرا اینقدر محجبه‌ای؟»

    دست‌کم ده جلسه هم‌کلاس بودیم و انگار اولین بار بود که می‌دید چادر سرم می‌کنم.

    برای اینکه از سؤالش مطمئن شوم، از او که خانم حدوداً چهل ساله‌ای بود، پرسیدم: «چی؟» اشاره‌ای به چادرم کرد و گفت: «تو چرا این‌قدر محجبه‌ای؟ برای جای خاصی کار می‌کنی؟» نگاهی به چادر و روسری رنگی‌ام انداختم. لبخندی زدم و گفتم: «نه؛ مگه فقط کارمندا محجبه هستن؟» گفت: «اونایی که یه جایی مسئولیتی، چیزی دارن این‌جوری حجاب می‌گیرن»! خندیدم، دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «اولین باره همچین چیزی می‌شنوم».

    مداد را از کیفم بیرون آوردم. دوباره پرسید: «کجایی هستی؟ لاری نیستی؟» این‌بار لبخندم رنگ تعجب گرفته بود. گفتم: «نه». باز برای اطمینان پرسید: «لاری؟ جنوبی؟ بوشهری؟» فکر کردم لابد چقدر حیا کرده که نگفته شهرستانی یا دهاتی!

    گفتم: «اصلاً تو این شهرایی که می‌گی، آشنا هم ندارم!»

    کتاب را باز کردم. هنوز داشت با خودش فکر می‌کرد. برای سومین بار پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «تقریباً درسمُ تموم کرده‌م». پرسید: «چی خوندی؟». وقتی پاسخ را با «ارشد ِ علوم قرآنی» دادم، انگار جوابش را گرفته بود، سرش را تکان داد، لبخندی زد و گفت: «آآآآهان!»

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (12 رأی، میانگین: 4.25 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,