جای خالیِ مدیریت کاربردی

deadlineتلویزیون دارد پشت صحنهٔ یکی از سریال‌های ماه رمضان را نشان می‌دهد. در یکی از بخش‌ها، صحبت یکی از عوامل پشت صحنه را پخش می‌کند که با خستگی تمام می‌گوید ده شب است نخوابیده و روز و شب مشغول کارند. کمی بعد مشخص می‌شود که قسمت‌هایی از سریال، همزمان با پخش آن از سیما در حال فیلمبرداری بوده است. حتی فیلم‌نامهٔ آن هم همزمان با ساخت فیلم تکمیل می‌شده است. از تولید به مصرف، با فاصله‌ای حدود پانزده تا بیست روز. در این گزارش مستند از این تلاش شبانه‌روزی عوامل، تقدیر و تشکر می‌شود.

مستند تمام شده است و من همچنان درگیر بزرگداشت و تقدیر از این نوع کار کردن‌ام؛ تقدیر و تشکر از کاری که در دقیقهٔ نود انجام شده است.

به این فکر می‌کنم که چرا باید برای سریالی که زمان پخش آن مشخص است، این‌قدر دیر تصمیم‌گیری شود، این‌قدر دیر فیلم‌نامه تهیه شود و این‌قدر دیر کار فیلمبرداری آن کلید بخورد؛ و حالا که همهٔ این برنامه‌ریزی‌ها به وقتش انجام نشده، و اصلا برنامه‌ریزی‌ای وجود نداشته است، چرا باید از این که کاری شتاب‌زده انجام شده است، به اسم کار و تلاش شبانه‌روزی تقدیر کرد؟ چرا از دست‌اندرکاران فیلم که تمام عوامل‌شان را به فشار کاری و زحمت شبانه‌روزیِ غیرمعقول انداخته‌اند چنین تشکر می‌شود؟ چطور سیما ریسک به این بزرگی را به جان می‌خرد که اجازهٔ پخش سریال نانوشته‌ای را بدهد، در حالی‌که فرصت و زمان کافی حتی برای نظارت و رفع نواقص آن وجود ندارد؟

به عبارتی این گزارش دارد می‌گوید مدیران سیمای جمهوری اسلامی، هنوز در برنامه‌ریزی برای مناسبت‌های ثابت و مشخص طول سال هم ناتوان‌اند و بی‌برنامه. حجم مخاطبین صدا و سیما که به طور پیش‌فرض کل جمعیت کشور است، نشان از عظمت و حساسیت پروژه‌های آن دارد. اما ظاهرا برای چنین پروژه‌های حساس و گاه حیثیتی، حتی برنامه‌ریزی‌های سالیانه هم وجود ندارد. که اگر وجود داشت، هیچ سریالِ در حالِ فیلم‌برداری‌ای اجازهٔ پخشِ همزمان پیدا نمی‌کرد و پخشِ هیچ برنامهٔ روی آنتن‌ای، به دلیلِ کمبود بودجه و نقصان مالی، متوقف نمی‌شد.

این، نمونه‌ای از هزاران کاری است که در کشورمان به همین شکل ضربتی انجام می‌شود. کارهایی که نشان می‌دهد جای تکنیک‌های مدیریتی در بسیاری از پروژه‌های جاری کشورمان خالی است؛ مدیریت زمان و نیروی انسانی. برنامه‌ریزی‌های بلندمدت هنوز به رسمیت شناخته نشده و یا بهایی به آن داده نمی‌شود؛ حتی اگر آن مدتِ بلند، زمانِ کوتاهِ یک ساله باشد!

گذشته از این‌ها جای بسیاری از ملاحظات انسانی هم در پروژه‌های جاری کشورمان خالی است. نیرویی که به خاطر حجم زیاد کار، دچار استرس و فشار و خواب و خوراک نامناسب و استراحت ناکافی است، یعنی از نظر روحی و جسمی در شرایط خوبی نیست، طبیعی است که نتیجهٔ کارش چنان که مورد انتظار است نباشد و به مرور، به خاطر تحلیل قوای جسمی و روحی‌اش، دورهٔ کارآمدی او و سال‌های توانمندی‌اش تقلیل پیدا کند و از نظر روحی با کاری که انجام می‌دهد یک‌دله نشود.

در پروژه‌های گوناگون سازمان‌های مختلف، اعم از دولتی و خصوصی، و خُرد و کلان، چنین ضعف بزرگی وجود دارد؛ و بلکه جزء لاینفک حوزه‌های مدیریتی ما محسوب می‌شود. به طور مثال، چند درصد از همایش‌های کوچک و بزرگ را دیده‌اید که از ماه‌ها قبل برای آن برنامه‌ریزی شده باشد و در زمان برگزاری آن، تمام کارها با آرامش و طبق زمان‌بندی از پیش تعیین شده انجام شده باشد و نیروها متحمل هیچ فشار غیرمعقول و تحمیلی‌ای که ناشی از ضعف تصمیم‌گیری و مدیریت باشد، نشده باشند؟

نمی‌توان منکر این حقیقت شد که بخشی از این بی‌نظمی‌ها ناشی از تصمیمات ناگهانی و ابلاغ دستورالعمل‌های ضربتی از سوی دولت‌مردان و قوای حکومتی است، ولی علی‌رغم این که نمی‌توان همهٔ فعالیت‌های کشور را در ارتباط با این تصمیمات دانست، می توان گفت نهادینه نشدن مفهوم صحیح مدیریت زمان، هدفمندی، آینده‌نگری و لحاظ کردن و به رسمیت شناختن پروژه‌های بلندمدت، چیزی است که گریبانگیر اغلب مدیران کوچک و بزرگ ما شده است؛ چیزی که علاوه بر صنعت، دامن مسائل و موضوعات فرهنگی جامعه را هم گرفته است.

راه‌های توسعهٔ موفقیت و افزایش بهره‌وری و ارتقاء کیفیت، الزاماً راه‌های طاقت‌فرسا و صعب و سختی نیست.

۶ دیدگاه

صفحهٔ ۶۰۰

sharh-e-esm[در زمان تبعید آیت‌الله خامنه‌ای به ایرانشهر، سیلی در آن اتفاق می‌افتد که حدود هشتاد درصد از خانه‌های آن را ویران می‌کند. وی به کمک تجربه‌هایی که از قبل در کمک‌رسانی به مردم زلزله‌زدهٔ خراسان با خود همراه داشت، سازماندهی کمک‌رسانی به سیل‌زدگان در این شهر را نیز هدایت می‌کرد. او دربارهٔ توزیع مواد غذایی، چنین می‌گوید:]

«به دوستان گفتم: هر کس آمد و غذا خواست به او بدهید. اگر گفت: کم است، بیشتر بدهید. اگر رفت و دوباره برگشت، باز هم به او بدهید و نگویید قبلاً غذا گرفتی… با این کار می‌خواستم از برانگیختن حرص و طمع مردم برای جمع‌آوری غذا جلوگیری کنم. مطمئن بودم که کمک‌ها از شهرهای دیگر خواهد رسید.»

۲ دیدگاه

هایکوکتاب

Haiku-ketab-02کم‌کم کلمه می‌شوم
طوفان واژه‌ها
یک عاشقانهٔ آرام

 

 

 

 

نام نویسندهٔ کتاب‌ها به ترتیب:
جلیل صفربیگی، سیدحمیدرضا برقعی، نادر ابراهیمی

 

بدون دیدگاه

قحطی‌زده

قحطیِ بودنت،
به سراسر هستی‌ام زده

دل، سر ناسازگاری گذاشته
چشمهٔ اشک، طغیان کرده
سیلِ تنهایی، همه جا را برداشته
زمینِ محبت، خشکیده
همه‌جا پر شده از خاطرات خشک درهم کوبیده
خواب، لگدمالِ خاطرات شده
«امروز»، زیر گل‌و‌لای «دیروز» مدفون شده
خبری از عطر دل‌انگیز گل‌های سر و هوای دو نفره نیست
آفتاب، دل‌سرد و ماه‌تاب بی‌حوصله شده

قحطیِ بودنت، همه جا را گرفته…

بدون دیدگاه

نگاهی به مجموعه داستان «دو دنیا»

2Donya

اسم «گلی ترقی» را اولین بار اردیبهشت پارسال شنیدم. همان زمان که تب و تاب کتاب، قبل از شروع نمایشگاه کتاب در شبکه‌های مجازی همه را به نوعی گرفتار کرده بود. مترصد تهیه و خواندن کتاب‌ها یا دست‌کم کتابی از او بودم، تا همین یک ماه پیش که «دو دنیا»ش را هدیه گرفتم.

قلم گلی ترقی نسبتاً روان است. استعداد پیچیده و گنگ و مبهم نوشتن را دارد؛ اما در این کتاب، کمتر از چنین ظرفیتی بهره گرفته و این برای منِ خواننده‌ای که بیشتر به دنبال پر کردن اوقات فراغتم با لذت کتاب‌خوانی هستم، تا حل مسائل و ورزش ذهنی، یک ویژگی مثبت است.

کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه است که در عین استقلال، به هم ربط‌هایی دارند. راوی که در یک کلینیک روانی در پاریس بستری شده است، روایاتی از گذشته را به یاد می‌آورد و به کتابت می‌کشد که در قالب همین داستان‌های مستقلی که از شخصیت‌های مشترکی تشکیل شده‌اند به نگارش درآمده است.

داستان‌ها اغلب به روشنی و سادگی روایت می‌شوند و خواننده را با خود همراه می‌کنند. توصیفات محیط و شرایط، معقول و منطقی است؛ نه زیاد به جزئیات پرداخته شده و نه خواننده را در خلأیی نهاده که خودش محیط و شرایط اطراف را هر طور که دوست دارد بسازد.

داستان‌ها از شخصیت‌های متعددی تشکیل شده که حکایت‌هاشان از زبان نویسنده روایت می‌شود. نویسنده در همهٔ داستان‌ها -که در سنین کودکی، نوجوانی، جوانی و احتمالا میانسالی راوی اتفاق افتاده است- حضور دارد؛ ولی اغلب به عنوان ناظری منفعل. او ترجیح می‌دهد به‌جای قهرمان بودن، به نظاره‌گر بودن و روایت کردن بسنده کند.

نویسنده در به تصویر کشیدن خوشی‌های کوچک کودکی و شیطنت‌های دخترانه، بسیار موفق عمل کرده است. در عین حال که بخش‌هایی از کتاب، به همین شیطنت‌ها شیرین شده است، رنگ و بوی کلی داستان‌ها، تیره، غمگین و افسرده است.

بریده‌های کوچک مبهم و مسکوتی در میان داستان‌ها به چشم می‌خورد که «ترقی» گاه با عبارت‌های ساده‌ای مثل «نمی‌دانم چطور شد که…» اتفاقات و تسلسل روایات را پیوند زده است و از ابهامات عبور کرده است. با این همه، ابهام‌ها چندان خواننده را آزار نمی‌دهد.

گلی ترقی عقاید خاصی دارد که به نظر من با ظرافت آن‌ها را لابه‌لای داستان‌ها جای داده است. محقّر یا تهی جلوه دادن شعائر مذهبی در رفتار تک و توک آدم نمازخوان و روزه‌بگیر داستان‌هایش که عبادت‌هاشان همه به قصد ظاهرسازی و عوام‌فریبی و دغل‌بازی است و در خفا «آن کار دیگر می‌کنند»؛ و سبک‌مغز جلوه دادن‌شان، از جملهٔ این اعتقادات است که به صورت کمرنگ و گذرا در گوشه و کنار وقایع قابل اشاره است.

خواندن این کتاب را به دوستان علاقمند به داستان‌نویسی توصیه می‌کنم؛ فکر می‌کنم نکته‌های ریز خوبی را بشود از آن برگرفت. از جمله توصیفات صریح واقع‌گرایانه‌اش در برخی جریان‌ها که بسیار ملموس و دلپذیر است. به این دو نمونه نگاه کنید:

«دو روز بعد آقای «ر» از راه رسید، با جعبه‌های شیرینی و صندوق‌های میوه و سروصدا و خنده، به اضافهٔ یک گرامافون بوقی برای «سوفی» و یک دوربین عکاسی برای من. سوفی قهر بود و از پدرش هزار جور بازخواست کرد: کجا بودی؟ چرا دیروز نیامدی؟ با کی بودی؟ انگار یک زن گنده بود و از شوهرش بازخواست می‌کرد. من اگر یکی از سؤال‌ها را از پدرم می‌کردم، تمام پول توجیبیِ آن ماه را جریمه می‌شدم و یک پس‌گردنیِ جانانه هم نصیبم می‌شد تا دیگر از این غلط‌ها نکنم.»

«تابستان‌ها توی زیرزمین زندگی می‌کنیم؛ نیمه‌تاریک و نمور است و زیر ملافه یخ می‌زنیم. قسمت صدرنشین آن جایگاه پدر است […] خوابِ بعد از ناهار برای همه اجباری است (بدبختی بزرگ برای ما بچه‌ها). پیژامه می‌پوشیم و گوش‌تاگوش […] دراز می‌کشیم. پدر، دور از دیگران، پای حوض می‌خوابد. برای او تشک می‌اندازند و گوشه‌های شمدی نازک را، مثل پشه‌بند، به پایه‌های صندلی بالای سرش گره می‌زنند تا از آزار مگس‌ها در امان باشد. مادر مراقب خوابِ راحت اوست. دور تشک او را امشی می‌زند و اگر صدایی از ما دربیاید با مگس‌کش محکم به سر و پای‌مان می‌کوبد.»

دو دنیا چاپِ انتشارات نیلوفر، با قیمت ۷۵۰۰ تومان (در سال جاری) است.

۶ دیدگاه

شب شکلاتی

a-coupleفیلم به طرز غریبی ساده است. بی‌فراز و فرود خاصی. شخصیت‌های محدود فیلم، حرف می‌زنند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. گاهی نشسته دور میز غذا، گاهی روی نیمکت و گاهی قدم‌زنان. حرف‌ها از جنس حرف‌های ساده است. حرف‌های روزمره. آرزوهای کوچک. خاطرات.

نزدیک به دو ساعتی می‌گذرد که فیلم تمام می‌شود. در اوج یک رابطه. یک رابطهٔ دوستانهٔ غلیط. یک رابطهٔ عاشقانهٔ ساده؛ ولی پیچیده!

دوست ندارم این آخرین سکانس فیلم باشد، دوست دارم کمی بیشتر ادامه پیدا کند. کمی بیشتر روزمرگی و سادگی حرف‌ها و جملات و رفتارها طول بکشد. کمی بیشتر، از این حرف‌های ساده و نگاه‌های بی‌کلام، عشق بچکد.

پلان بعدی ولی، صفحهٔ سیاهی است که حروفی سفید در آن نقش بسته. لحظه‌ای خیره می‌شوم به این تضاد سیاه و سفید. دلم غنج می‌رود برای آن رابطهٔ عمیقِ در اوج زیبایی. نیروی بلند شدن ندارم. توان حرف زدن هم. دلم می‌خواهد از زیبایی و عمق مفاهیم القاء شدهٔ فیلم فریاد بکشم. بعضی جمله‌ها و سکانس‌ها جلوی چشمم تکرار می‌شود و توی سرم می‌پیچد. پر شده‌ام از حس دوست داشتن. دوست داشتن همهٔ آدم‌های عالم. «عشق» ورزیدن به آن‌هایی که تا به حال فقط «دوست»شان داشتم. باید با کسی حرف بزنم. قدم بزنم؛ ولی… . پر می‌شوم از حس حسرت. از تنهایی.

شال و کلاه می‌کنم. دفترچه، خودکار، کیف پول، یک بطری آب و سوئیچ را برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم. شب‌های آخرین ماه تابستانِ شیراز، با آن نسیم ملایم، کم از خود بهشت ندارد. جای نسبتاً خلوتی از پارکی نزدیک خانه را انتخاب می‌کنم و پیاده می‌شوم. خودم را به یک بستنی لیوانی مهمان می‌کنم. قاشق قاشق بستنی شکلاتی را در دهان می‌گذارم و بعضی تک‌جمله‌های کوتاه فیلم را قورت می‌دهم.

دفترم را برمی‌دارم. به تاریخ ۵ شهریور ۹۲ می‌نویسم: «فیلم به طرز غریبی ساده است…»

۶ دیدگاه