توصیهٔ همیشگیام بود. هر سال بدون استثناء به بچهها میگفتم: «مطمئن جواب بدهید! جوابِ غلطی که با اطمینان داده بشود، برای من ارزشش بیشتر از جوابِ درستِ با شک و تردید است». گاهی بدون این که بگویم جوابشان درست است یا غلط، مجبورشان میکردم جواب را محکم و بلند و با اطمینان تکرار کنند. آنقدر که باورشان بشود جوابشان درست است.
معیار خاصی برای این حساسیت و توصیهام نداشتم، جز این که دلم میخواست بچهها، آدمهای بیزبانِ همیشه سر به گریبانِ تِتهپِتهکُنی نباشند. میخواستم سرشان را بالا بگیرند و ترسی از اشتباه نداشته باشند. حالا که فکرش را میکنم، به نظرم میرسد بعید هم نیست این خواسته، از خجالتی بودنِ خودم در آن سالها ناشی شده باشد. خجالتی بودم و دوست داشتم نباشم. دوست داشتم بلند و محکم حرف بزنم و خواستههایم را بیواهمه مطرح کنم؛ اما کسی نبود که هی توی گوشام بخواند: «محکم باش! حرفات را درست یا غلط، با اطمینان بزن!» کسی نبود بهام بگوید حرف غلطِ با اطمینان بهتر از حرف درستِ با شک و تردید است.
این روزها ولی، دوباره دارم معلمبازی درمیآورم. از بس جوابهای سُست از خودم شنیدهام، به غیرتم برخورده و دستبهکار شدهام. هی سر خودم داد میزنم که با اطمینان جواب بده؛ محکم حرف بزن؛ اینقدر دو به شک نباش! بعد شاگرد میشوم و سرم را بالا میگیرم و اطمینان را تمرین میکنم. هی رفوزه میشوم و دوباره امتحان میکنم.
«خودم» معتقد است تا وقتی که یادم باشد معلمبازی دربیاورم و تا وقتی که مختصر لذتِ محکم بودن را میچشم و فراغتِ از ترس از دست دادن را تجربه میکنم، امید به شاگرداولیام هست.
یکی دو بار که سعی کرده بودم «بازی آخر بانو» را بخرم، گیرم نیامده بود. آن شب که برای اولین بار سری به کتابفروشی نزدیک خانهٔ خواهرم زدم، اصلاً تصور نمیکردم بین این همه کتاب درسی و دانشگاهی، دو رمان از بلقیس سلیمانی پیدا کنم.
از «بازی آخر بانو» شروع کردم که پیش از این، زیاد اسم و وصفاش را شنیده بودم. خیلی زود از ابهامات اول رمان درمیآیم و جذباش میشوم. قلم نویسنده، قلم ساده و روانی است. توصیفاش از شخصیتها و اماکن و حالات، مختصر و در حد یک تصور ابتدایی است؛ اما نه به گونهای که به روال داستان لطمهای بزند. (هنوز در توصیفات، کسی را به توانمندی «احمد محمود» ندیدهام؛ یا بهتر بگویم: نخواندهام.)
پردازش داستان خوب است و اتفاقاتِ آن اگرچه غیرقابل پیشبینی، اما تقریباً معقول است. در پردازش شخصیتها و حوادث و ربطِ میان بُریدههای کاملاً متفاوت و به ظاهر بیربط، خلاقیت نویسنده مشهود است. داستان، خصوصاً از فصل دومش به قدر کافی تعلیق دارد که من را وسطِ درس خواندنهایام، اسیر خودش کند و تا تمام شدناش رهایام نکند؛ هر چند فصلهای انتهایی داستان، از جذابیت فصلهای پیشیناش نسبتاً خالی شده و اتفاقات، یکباره سرعت گرفته است.
از بین شخصیتها، شخصیتِ گلبانو، شهامت و جسارتاش، حاضرجوابی و اعتماد به نفس او در عین فقر و بیسوادی خانوادهاش برایام دوستداشتنی است؛ فقری که نمودش را در رفتار معاملهگرانهٔ مادرش و بعدها در کینهٔ خودش نسبت به «رهامی» و زندگی مرفهاش میتوان دید:
«بعدها، خیلی بعد، فکر میکنم فقر من کینهای در من نسبت به زندگی مرفه، خوراک خوب، لباس مناسب، جای راحت و خیلی چیزهای دیگر ایجاد کرده است.»
با این حال، از ویرایشِ پرنقصِ کتاب که بگذرم، بخشهای نه چندان روشنی، مثلِ علت عدمِ بازگشتِ سعید از تهران، حکم حلقهٔ گمشدهٔ داستان را دارد و یا هویتِ «مرتضی امیریون» که تا «ضمیمهٔ اول» همچنان مبهم است. همچنین بعضی عکسالعملها به نظرم بیشتر برای شکل گرفتن داستان ساخته شده بود و کمتر منطقی مینمود؛ مثل سیلی زدن سعید به صورت گلبانو بعد از ابراز بیزاریاش از علت ازدواج او با یک «دهاتی».
در «بازی آخر بانو» هر فصلِ رمان یک روای دارد. تعدّد راویها که هر کدامشان در فصل مربوط به خودش نقش پررنگی دارد، این امکان را به خواننده میدهد که اتفاقات و بعضی شخصیتها را از چند زاویه ببیند؛ اما این عیب را هم دارد که خواننده را در ابتدای هر فصل و قبل از آشنایی با راوی و قرار گرفتن در فضای آن بخش از داستان، دچار نوعی سردرگمی میکند. در شروع فصلهای «سعید» و «گل» این ابهام بیشتر و آزاردهندهتر بود، تا آنجا که حدوداً تا پانزده صفحهٔ اولِ فصل سعید و ده صفحهٔ اول از فصل گل، داستان در محیطی کاملاً جدید و شرایطی بسیار متفاوت روایت میشود، بیاینکه نویسنده عجلهای برای معرفی شخصیتها و ضمایر متکلم و غائب داشته باشد.
اشارات سیاسیای نیز در رمان به اوضاع ابتدای انقلاب و دوران جنگ و پس از آن شده است که بعضاً آن را «منصفانه» دانستهاند. اما به نظرم با وجود توضیحات و اصلاحاتی که در دو فصل ضمیمهٔ کتاب توسط «استاد محمدخانی» و «بلقیس سلیمانی» دربارهٔ بعضی از آنها صورت میگیرد، چیزی از اثراتِ منفی آن اتفاقاتِ سیاسی، در ذهن خواننده کم نمیشود.
رمان «بازی آخر بانو» حکایت خواندنیِ پیشرفت دخترِ روستاییِ جسوری است که با مطالعهٔ زیاد و هوشی که دارد، موانع را پشت سر گذاشته و بالاخره استاد فلسفهٔ دانشگاه تهران میشود. این رمان توسط انتشارات ققنوس چاپ شده و برندهٔ چهاردهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی اصفهان در سال ۸۵ بوده است.
محوطهٔ یادمان شهدای هویزه شلوغ است. مسئول کاروان ازمان میخواهد چند دقیقهای جلوی در منتظر بمانیم تا کمی خلوت شود. آفتاب میتابد به سرمان. باز بیحوصلگی، من را از جمع جدا میکند و میکشد سمت ایستگاه صلواتی، و بعد نمایشگاه محصولات فرهنگی که قرار بود بعد از زیارت شهدا بهاش سر بزنم. میروم که فقط نگاه کنم؛ قصد ندارم تا موقع برگشت دستم را سنگین کنم.
ظاهر سوله نشان میدهد از آن نمایشگاه کتابِ سالهای پیش خبری نیست. اولین غرفه یک کتابفروشی است. روی همهٔ کتابها لایهٔ نازکی خاک نشسته. کتابها تقریباً درهم و بدون دستهبندی خاصی چیده شدهاند. میز اول پر است از انواع کتب ادعیه و مفاتیح و حافظ. دنبال کتابهای جنگ میگردم؛ زندگینامه و خاطره. چیز دندانگیری نمیبینم. ناامید از نمایشگاه کتاب امسال، به غرفهٔ بعدی و غرفههای بعدی میروم؛ سیدی و بازی فکری و بالشتکهای قرآنی کودکان و محصولات حصیری و گلیمبافت…
غرفهٔ آخر باز هم کتاب است. بزرگتر از اولی. کتابها به تفکیک موضوع یا بعضاً انتشاراتشان توی قفسههای دو طرف و وسط سوله چیده شده اند؛ و باز پوشیده از لایهای خاک نرم.
کتابهای جنگ و محصولات سورهٔ مهر در این غرفه بیشتر است. یادم هست که الان قصد خرید ندارم، ولی نمیتوانم جلوی حرص خریدن کتابم را بگیرم. اولین کتابی که به چشمم میخورد، «جهاد اکبر» امام خمینی(ره) است که تعریفش را شنیدهام. خیلی کمحجمتر از آن است که فکر میکردم. کتابهای بعدی «رقص در دل آتش» سعید عاکف است و «حرمان هور». یک لحظه در میزان هزینهای که میتوانم برای خریدِ کتاب بکنم، تردید میکنم . همینطور که «حرمان هور» دستم است موجودیِ حساب بانکیام را در ذهنم مرور میکنم و یادم میافتد به ۱۳۵ هزار تومانْ حقالتحریری که فلان سایت بعد از هفت-هشت ماه یا بیشتر، قرار است همینروزها به حسابم بریزد. با این حساب میتوانم بدون کسر مبلغی که به خاطر دیرکرد پایاننامهام به دانشگاه بدهکار شده بودم، به تعدادی که دلم میخواهد کتاب بخرم.
چند قفسهٔ دیگر را که چک میکنم از پیدا کردن کتاب «سفر سرخ» که قصد داشتم به عنوان هدیهٔ تولد دوستم برایش بگیرم، ناامید میشوم. از فروشنده میپرسم. میگوید گمان کنم یک جلدش مانده باشد. دلم میخواهد مانده باشد.
با دست پر برمیگردد. طرح جلدش عوض شده و به چاپ یازدهم رسیده است. کتاب را میگیرم و بازْ گشتی میزنم بین قفسهها. «کمی دیرتر» و «پایی که جا ماند» را برمیدارم. اسم سیده اعظم حسینی را که روی جلد «پاییز ۵۹» میبینم، آن را هم برمیدارم و میروم به سمت پیشخوان. فروشنده مرد میانسالی است با موهای جوگندمی، و کنارش پسر جوانتری که آخرین جلد از «سفر سرخ» را بهام داد. ریشهای تُنُک پسر من را یاد چهرهٔ شهید همت میاندازد. زیاد طول نمیکشد که میفهمم پدر و پسر اند.
تا پسر مبلغِ پرداختیام را حساب کند، از نمایشگاه بزرگ سالهای پیش سراغی میگیرم. دلشان بدجوری پر است. میگویند: «جا ندادن بهمون. دو ماه سر این موضوع باهاشون دعوا داشتیم.» نمیدانم ضمیر «شون» دقیقاً به چه کسانی برمیگردد. پسر با دلخوری میگوید: «به کتاب که میرسه اینجوریه اوضاع!» دلم میگیرد از این درد دل کوتاه.
کتابها را با بیست درصد تخفیف حساب میکند. خدا را شکر میکنم که در این بیابان، دستگاه کارتخوان دارند. ازش میخواهم کتابها را پیش خودش نگه دارد تا وقت برگشت تحویل بگیرم. بیدرنگ و منت قبول میکند.
بیرون که میآیم اثری از کاروان ششصد-هفتصد نفریمان نیست. میروم داخل گلزار شهدا و جایی کنار یکی از قبور پیدا میکنم. روحانیای دارد ماجرای شهادتِ ۷۲ شهید هویزه را تعریف میکند. از تسلطش معلومم میشود راویِ همینجاست و روزانه چندین بار همین صحبتها را برای کاروانهای مختلف تکرار میکند.
وسط روایت یادم میآید سراغ قفسههای سمت راست غرفهٔ کتابفروشی نرفتم. به ذهنم میسپرم برگشتن، موقع تحویل کتابها سری به آن قفسهها هم بزنم. روایت که تمام میشود، نوحهخوانی شروع میشود. اما قبل از آن، مثل همهٔ روایتهای دیگر، وسطش حوصلهام سر رفته و راه افتادهام بین قبور. سر شهید علمالهدی و همینطور مادرش خیلی شلوغ است. دورادور فاتحهای میخوانم و میروم داخل حسینیه. یاد سالی میافتم که شب را هویزه مانده بودیم و گرمای هوا حشرات را بیرون کشیده بود و توی حسینیه سوسکهای سیاهی که وقتی زیر پا له میشوند صدای خرد شدن چیپس میدهند وول میخوردند.
روی دیوار سمت راست حسینیه چهار بنر یک در دو چسبانده شده و مطلبی دستنویس روی آنها چاپ شده است. نزدیکتر که میروم میتوانم متنِ نامهٔ شهید علمالهدی به خواهرش را بخوانم. خط خودش است. چیزی فراتر از یک نامه است. از بعضی جملاتش خیلی خوشم میآید. به جای درآوردن قلم و کاغذ، از بنرها عکس میگیرم.
بعد از بنرها، عنوان «سفر سرخ» را روی یک کاغذ آچهار میبینم. کنارش هم «فریاد و سکوت» را. توضیحاش را که میخوانم اسمش را به خاطر میسپارم و بنا را میگذارم بر خریدنش.
سر علمالهدی کمی خلوتتر شده است. از او تقویت حافظه را طلب میکنم و یادآوری و یادگیری و انس با قرآن را. میآیم بیرون. تا غروب هنوز یک ساعتی مانده. تا خلوت است سری به سرویس بهداشتی میزنم…
چند دقیقه روی سکوی جلوی دکهای که تعطیل است مینشینم و آدمها را نگاه میکنم. پسر جوانی با لباس خاکی و دمپایی پلاستیکی، تسبیح به دست قدم میزند و هر از گاهی به آقایانی که اشتباهی به سمت «سرویس بهداشتی خواهران» میروند، سمت و سوی «سرویس بهداشتی برادران» را نشان میدهد. آرامش و لباس خاکیاش عجیب آدم را میبرد به جبهههای هرگز ندیده!
نزدیک غروب سری به مادر علم الهدی میزنم و میروم داخل حسینیه تا جایی برای نماز پیدا کنم. بعد از نماز، نزدیک در خروجی متوجه غرفهٔ کتابی میشوم که انگار تازه باز کرده است. به قصد خرید کتابِ دستنوشتههای شهید علمالهدی که چند نامهٔ دیگرش را دم در ورودی خواندهام، وارد میشوم. هر چه فکر میکنم اسم کتاب یادم نمیآید. ناچار از فروشنده «دستنوشتههای شهید علمالهدی» را طلب میکنم. بیهیچ حرف و عکسالعمل و درنگی، کتاب «فریاد و سکوت»ِ هزارتومانی را بهام میدهد.
موقع برگشتن، دیگر خبری از شربت صلواتی یا به قول بچهها «شربت شهادت» نیست. مستقیم به غرفهٔ کتاب آخر سوله میروم. از بین کتابهای قفسهٔ سمت راستی، «چاپ سیام»ِ کتاب «سلام بر ابراهیم» نظرم را جلب میکند. نگاهی به شناسهٔ کتاب میاندازم. چاپ اولش سال ۸۸ بوده و توی دو سال به چاپ سیام رسیده. باید کتاب خواندنیای باشد. ۳۰۰۰ تومان نقد به فروشنده که پسربچهٔ نوجوانی است میدهم. یحتمل به جای دو فروشندهٔ پدر و پسر آمده که رفتهاند برای نماز اول وقت. آدرس دو تا نایلونِ کتابهایم را که فروشندهٔ پسر زیر میز گذاشته بود میدهم. کتابها را تحویل میگیرم و به «فریاد و سکوت»ِ توی دستم اشاره میکنم و میگویم: «اینو از داخل خریدم.» پسرک تشکر میکند و لبخندی میزند.
دو نایلون سنگین کتابها را به دست میگیرم و با غرور میروم سمت اتوبوس…
صاحبِ زمینِ آمادهٔ کاشت یا برداشت، از صاحبِ یک زمین بایر درست به اندازهٔ طولِ زمانِ آمادهسازی زمین و کاشت و رسیدنِ یک محصول جلوتر است. صاحبِ زمین دوم هر چقدر هم تلاش کند، نمیتواند این فاصله را جبران کند، مگر در یک بازهٔ زمانی طولانی؛ آنقدر طولانی که آن فاصلهٔ اولیه، نسبتش چندان کوچک شود که به چشم نیاید.
هر کدام از ما در یک نوع زمین به دنیا میآید؛ بعضی در یک زمینِ آمادهٔ برداشت، بعضی در یک زمین شخمزدهٔ آمادهٔ کشت و بعضی در یک زمین بایر. زمینهایی که جنسشان با هم فرق دارد؛ یکی زمینِ پربار و مرغوب است و یکی بدقلق و نامرغوب. شرایطی تحمیلی که بخشی از تفاوت مهم ما آدمها را میسازد.
کسی که در بین اهل علم و فضل و تقوا چشم به دنیا باز میکند، حکم همان صاحب زمین آماده را دارد که از کودکی بذرش مهیا بوده و یاد گرفته است چه بکارد و کی بکارد و چطور برداشت کند. تا از آب و گل در بیاید، خواسته و ناخواسته پایههای اعتقادی و نظام فکریاش تا حدود زیادی شکل میگیرد و دانستههایش عمیقتر میشود و سؤالاتش پختهتر و متفاوت.
و آن که در یک زمینِ بایر، در میانِ اهالی بیخبری که نهایت همّ و غمّشان به «چه بخورم» و «کجا بخوابم» و «چه بپزم» ختم میشود، خیلی که بچهٔ زرنگی باشد پاسخ همین سؤالات را یاد میگیرد و دنیا را به همین قد و اندازه میبیند.
هر آدمی آداب زمینداری و کشت را بلد نیست و همهٔ آدابدانها نیز مجالِ زراعت را پیدا نمیکنند، همین است که دستهٔ اول در هر جامعهای درصد کوچکی را به خود اختصاص میدهند. آدمهای دستهٔ دوم که موفق به کار کشت میشوند و خودشان زمین را از صفر، یا جایی نزدیک به صفر، آماده کردهاند و رموز زمینداری و زراعت را خودشان آموختهاند، تلاششان ارزشمندتر و محترمتر است؛ اگر چه در کار شیارزنی مشوشتر از دستهٔ اولاند که اغلب، افکار دستهبندیشده و شستهرفتهتری دارند.
تفاوت این دو، مثلِ تفاوت آن دو زمین، آن زمان کمرنگ میشود که سالهای دیرفهمیِ دومی نسبتش با کل سالهای عمرش قابل اغماض باشد.
البته همیشه و در همه حال استثنائاتی هست؛ مثلاً گاهی که جنس زمین دومی خیلی مرغوب است یا بذر اولی نامرغوب، این فاصله کمرنگ میشود. گاهی ممکن است اولی و دومی با وجود اختلافِ زمینهایشان، زمان برداشتشان یکی باشد؛ ولی اولی گندم برداشت کند و دومی علف!
هرچند این مثل قابل مناقشه است و ناقص؛ اما برای بیان کلیتِ مقصود کافی است.
از اتاق آمدهام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور میآید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر میکنم این بار دیگر خودش است.
چند ثانیه بعد، مادر چادربهسر وارد میشود. کتاب را که دستش میبینم، میخندم و میگویم: «بالاخره اومد؟»
همشهری داستان را از مادر میگیرم و کنار تلفن مینشینم. ۱۸۱۸ را شماره میگیرم و به جلد همشهری نگاه میکنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد میکنم. شماره تکرار میشود. مربع را فشار میدهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد میکنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم میخواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش میشود. گوشی را بین گوش و شانهام نگه میدارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونیاش در میآورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه میکنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمیزند. با خودم فکر میکنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.
از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمیآید. اولین بار است میخواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر میکنم شاید همهٔ این انتظارِ بیصدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحههای تبلیغات همشهری داستان را رد میکنم و میرسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم میگذرد: «اعتراف میکنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»
گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمیشود. شروع میکنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که میخوانم گوشی را از روی شانه برمیدارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس میشود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور میکند. بیآنکه چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را میگذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفتهام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتریهای در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریعتر میخوانم. به آخر که میرسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنتآمیز دخترک را میفهمم.
مجله را میبندم. به اتاق میروم. پشت سیستم مینشینم و فید فاطمه را پیدا میکنم. فید را لایک میزنم و مینویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزهای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».




(2 رأی، میانگین: 4.50 امتیاز از 5)