نگارهٔ سی و پنجم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ پنجم
نگارهٔ بیست و هفتم
نگارهٔ سی و دوم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 247 نفر

    معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ معادل دیگرش که صمیمی‌تر هم هست، «داچّی» (Daatchi) است که تقریباً هم‌معنای «داداشی» است.

    ولی نشنیده‌ام تا به حال وقتی صحبت از لهجهٔ شهر بهارنارنج و لیمو و حافظ می‌شود، کسی اسم از «عزیزی» ببرد. شیرازی‌ها، تا همین دم‌دمای نسل خودمان، خیلی‌شان به خواهر، به جای آبجی که ترکیب «آغا» و «باجی»ِ ترکی است، می‌گفته‌اند «عزیزی». با این‌که الان خیلی معمول نیست، ولی حس قشنگی دارد. ترکیب عزیز با آن یای آخرش که نمی‌دانم یای تصغیر فارسی است یا یای نسبت یا ضمیر ملکیت عربی که آن را تبدیل به عزیزم می‌کند، ترکیب قشنگی است. خصوصاً وقتی که این دو «ز» در هم ادغام می‌شود و «عزّی» را می‌سازد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 2.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 201 نفر


    انگار توپ اعلانِ تحویل سال در شده باشد، از آسمان دارد گل می‌بارد. زمین سبز شده. همه می‌خندند و تندتند حرف می‌زنند، کار می‌کنند و از این طرف به آن طرف می‌روند. با هم گرم می‌گیرند. خوش و بش می‌کنند. تو هم یکی از آن‌ها. خوشحالی و از خوشحالی لی‌لی می‌روی و به هر کجا که می‌رسی سرکی می‌کشی و شاخه‌گلی از محبت و لبخند پیشکش می‌کنی.

    یکهو در همین بی‌حواسی ناشی از سرخوشی، سرت به دیواری که نیست می‌خورد و می‌افتی زمین. همه جا تیره و تار می‌شود. دور و برت خلوت می‌شود. صداها می‌خوابد. هیچ خبری از آن مردم شاد و پرتکاپو نیست. هیچ ردی از هیاهو نیست. سرما مچاله‌ات می‌کند. انگار همهٔ این‌ها را خواب دیده باشی، لحاف را روی سرت می‌کشی و باز به خواب می‌روی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.75 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۳م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 464 نفر


    اگر بفهمید قرار است توی این پُست دربارهٔ «حجاب و عفاف» بنویسم، چقدر طول می‌کشد تا این صفحه را ببندید؟ سه سوت؟ چند ثانیه؟ بعد از یک اسکرول کلی؟ یا بعد از خواندن کل مطلب؟

    من باشم احتمالاً به احترام نویسنده یک اسکرول می‌کنم و بعد می‌بندم. راحت‌تر بگویم؛ من ِ چادری ِ طرفدار حجاب، آلرژی پیدا کرده‌ام به عبارت «حجاب و عفاف» از بس که هر کسی از راه رسید شعار حجاب و عفاف داد و «طرح».

    و از بس که در پس ِ کارهای سطحی ِ کارشناسی نشده، آدم‌ها را زده کرده‌ایم نسبت به حجاب؛ توی کاریکاتورهای‌مان بدحجابان را شیطانی و آتشین، و چادری‌ها را فرشته‌سان کشیدیم؛ شاخه‌گل دست خوش‌حجاب‌ها دادیم و آن‌ها را آدم‌تر از بدحجابان فرض کردیم و با مأمورین نیروی انتظامی به استقبال بدحجاب‌ها رفتیم…

    هر وقت بحثِ کار کردن روی حجاب و عفاف می‌شد، خودم را کنار می‌کشیدم. می‌گفتم این‌طوری نمی‌شود. شروع کار باید با یک تحقیق میدانی علمی باشد. شالودهٔ کار باید نتایج یک آسیب‌شناسی علمی و درست و درمان باشد. با کاریکاتور و شعر و داستان و وبلاگِ حجاب و عفافی نمی‌شود فرهنگ‌سازی کرد. نه که نشودها؛ کار عمیق و وسیعی نمی‌شود کرد؛ تأثیرگذاری‌ش آن‌طور که باید، ماندگار نیست. مخاطبِ این طور چیزها اغلب کسانی هستند که به حجاب معتقدند، نه آن‌ها که گروه هدف ما هستند.


    کار فرهنگی اتیکت ندارد

    کار فرهنگی یک حرکت زیر پوستی است. یواشکی باید به مخاطبت خوراک بدهی، نه که بسته‌بندی کنی و رویش اتیکت بزنی «بستهٔ حجاب و عفاف» و تقدیمش کنی! کار فرهنگی اگر لو برود نصف بیشتر اثر خودش را از دست می‌دهد. به همین روندِ هجمهٔ فرهنگی غرب نگاه کنید. اگر غرب می‌خواست مدل ما کار کند تک و توک آدمی پیدا می‌کرد که جام زهرآگینش را از دستش بگیرند و صاف بریزند توی حلقشان.

    کار فرهنگی، یعنی نهادینه کردن یک باور. اغلب باورها یک شبه شکل نمی‌گیرند. نهادینه کردن نیاز به زمان دارد؛ یک پروژهٔ بلندمدت است. مگر آن‌ها که حجاب‌شان را برداشتند یک شبه بی‌حجاب شده‌اند که یک روزه، با یک همایش و یک نمایشگاه و یک شاخه گل و چند تا پوستر باحجاب شوند؟

    این ساده‌اندیشی است که خیال کنیم با این طرح‌های کوتاه‌مدت ظاهری و پوسته‌ای یا با گشت ارشاد و تذکر و گرفتن و بردن و امضا و تعهد، وضع پوشش در جامعه اصلاح می‌شود.

    باید رو آورد به حرکت‌های اساسی و حساب‌شدهٔ زیرساختی -که البته بعضی رو آورده‌اند. اما بخشی از کارهای فرهنگی در کشور ما، یا به دلیل جوان بودن جمعیت و کم‌شکیبایی‌ای که جوان‌ها عموماً دارند، یا به خاطر ژست‌های سیاسی و پر کردن رزومهٔ کاری و کارنامهٔ افتخارات، به صورت کوتاه‌مدت و مقطعی انجام می‌گیرد که به همین دلیل کم‌اثر و فانی است.


    به حجاب گیر ندهیم!

    باید بجای کار مستقیم روی حجاب و پوشش، رفت سراغ چیزهای دیگری که اگر باشند، خودبه‌خود مسئلهٔ پوشش هم -اگر نگوییم حل می‌شود- بهبود پیدا می‌کند؛ چیزهایی که مسبب بدپوششی‌اند.

    یکی از راه‌هایش، کار کردن روی حل مشکلات خانواده است. به جای صرف این همه هزینه برای برپایی نمایشگاه و همایش و کارهایی از این دست، اگر آن هزینه را روی خانواده‌ها سرمایه‌گذاری کنیم و سعی کنیم هر خانواده را با مشاور روانشناس مجربی آشنا کنیم و یادشان بدهیم که از همان ابتدا با همکاری مشاور ضعف‌های زندگی‌شان را، نقاط برخوردشان را رفع کنند، فرداروز به مشکلات حادتری دچار نمی‌شوند که نتیجه‌اش بشود بی‌توجهی به فرزند و شخصیت و هویت و خواسته‌هایش.

    خیلی از همین کسانی که رو آورده‌اند به تبرّج و خودنمایی (نمی‌گویم «همه‌شان»)، به خاطر این است که در خانواده جدی گرفته نشده‌اند. حساب نمی‌شوند. نظراتشان هیچ‌وقت دیده نمی‌شود. همیشه به‌شان به عنوان «بچه»‌ای که توان درک و تشخیص ندارد نگاه می‌شده و اجازهٔ حرف زدن نداشته‌اند. به هزاران طریق تحقیر شده‌اند و در نهایت، شرایط خانواده طوری بوده است که حالا از بودن در منزل احساس آرامش و رضایت نمی‌کنند.

    وقتی خواسته‌های اولیه، در خانواده که مهم‌ترین نهاد و مرکز شکل‌گیری شخصیت و احساسات است، تأمین نشود، طبیعی است که آدم جای دیگری دنبال رفع و رجوعش باشد. کم‌ترینش همین خودنمایی است.

    یک راه حل دیگر، ایجاد و پرورش تفکر انتقادی در افراد است. اگر بچه‌ها از همان دوران کودکی، در خانه و مهد و مدرسه یاد بگیرند که برای هر چیزی دلیلی را جست‌وجو کنند و دیدی پرسشگر به اطراف‌شان داشته باشند، دیگر به راحتی مصرف‌کنندهٔ هر تفکر و هر روشی نخواهند بود. یکی‌ش همین مُدهای پوشش.

    این راه‌های زیرساختی و غیرمستقیم زیاد است. افزایش اعتماد به نفس؛ ابراز علاقهٔ پدر و مادر به یکدیگر در مقابل فرزندان؛ به زبان آوردن و تحسین زیبایی‌های ظاهری و اخلاقی دختر توسط پدر و برادر و محارمش؛ روابط دوستانهٔ خواهر و برادرها؛ افزایش ارتباط با نسل پیشین و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها…

     راه‌های بهبود وضع سلامت روانی جامعه زیاد است. شما هم پیشنهاد بدهید!

    این مطلب در چارقد
    این مطلب در پارسینه

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.67 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 225 نفر


    کمی بی‌حوصله‌ام و دور خودم می‌چرخم. دستم به کاری نمی‌رود. کتاب حافظ روی میز، نگاهم را جلب می‌کند. قصد می‌کنم فالی بگیرم و عاقبت کار را از حافظ جویا شوم. بعد یادم می‌افتد که تا به حال بیشتر از هزار بار چنین کاری کرده‌ام و هیچ‌وقت جواب با ربطی نگرفته‌ام. اگر هم احیانا ربط داشته، درست از آب درنیامده است. اصلا نمی‌دانم این فال حافظ گرفتن واقعی است یا همه‌اش بهانهٔ غزل‌خوانی شعرْدوستان است. کلا حافظ با من یکی که سر سازگاری ندارد.

    باز نگاهش می‌کنم. هر چه نباشد چند ثانیه‌ای سرم را که گرم می‌کند! حوصلهٔ فاتحه خواندن ندارم. اصلا این همه که برایش فاتحه خواندم مگر چه گلی به سر فال‌هایم زده که حالا با این حال نزار بنشینم فاتحهٔ دیگری حوالهٔ برزخش کنم؟ کتاب را سر دست می‌گیرم. بسم‌الله‌ی می‌گویم و همین‌طور که ابرو در هم کشیده‌ام با نوک انگشت بازش می‌کنم:

    ای دل ماه منـــظر تو بهــــار حُســن         خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

    گرهٔ ابروهایم کمی باز می‌شود…

    در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر          در زلف بیــــقرار تو پیـــدا قرار حُسن
    ماهی نتافت همـچو تو از برج نیــکوئی          سروی نخاست چون قدت از جویبار حُسن

    هر چند در چشمم خبری از خماری نمی‌بینم و قدم هیچ ربطی به سروقامتان ندارد، ولی از تمجیدهایش ذوق می‌کنم.

    خرم شد از ملاحت تو عهـــد دلبـــــری           فرخ شد از لطافت تو روزگار حُسن

    تا همین‌جا که می خوانم کفایت می‌کند. دیگر اثری از دلخوری از حافظ نیست. درست است که باز با زیرکی از زیر جواب دادن در رفته است؛ اما دست‌کم این‌بار با تعریف‌هایش دل همشهری‌اش را خوب به دست آورده است. حالا گیریم که تعریف‌هایش هم واقعی نبوده و هیچ‌جوره به من نمی‌خورده است، بد است فکر کنم کسی نشسته دارد تعریفم را می‌کنم؛ آن هم به این قشنگی؟!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 2.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 131 نفر


    .
    تعارف که نداریم؛ همهٔ ما درجه‌ای از تنهایی داریم. زندگی‌ها پر است از گوشه‌های تاریک تنهایی. غارهای تنگ و یک‌نفره که خیلی‌شان را خوب می‌شناسی…
    و خیلی‌شان را که نمی‌شناسی، ناگهان در لحظه‌ای از زمان، تو را می‌بلعد؛ دخمه‌هایی در پناه دیوارهای سفید و به ظاهر محکم زندگی که به اشارهٔ انگشتی فرو می‌ریزد و تو را تا عمق ِ ویل به درون می‌کشد…

    .

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت
    برچسب ها: ,