زنگ تفریح وبلاگی!

ایام سوگواری ابی عبدالله رو تسلیت می‌گم و آرزو می‌کنم که انشاءالله عزاداری‌هاتون مورد قبول سیدالشهدا قرار گرفته باشه و ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکرده باشید.

…………

دوست عزیزم یاسی بنده رو به بازی‌ای که به شب یلدا معروف شده دعوت کردن…
ظاهرا قضیه اینه که باید در مورد پنج تا چیز بنویسم که بقیه ازش بی اطلاعند… من این پنج‌تا رو انتخاب کردم:

۱- دبیرستان، ریاضی خوندم و با این‌که عاشق الکترونیک بودم؛ الان دارم علوم اجتماعی می‌خونم… البته این رشته هم رشته‌ی خیلی جالبیه.

۲- یه خواهر دارم که اِند مهربونیه و این روزا بیش‌تر از قبل ابراز احساست می‌کنه که احتمالا ناشی از دوریه! … دو تا خواهر با روحیات کاملا متفاوت!

۳- دو تا برادر هم دارم که از یکیشون همیشه مشورت می‌گیرم و به یکیشون مشورت می‌دم و علقه‌ی روحیم با کوچیکه بیش‌تره.

۴- این هم یه خاطره:
دوم یا سوم دبیرستان بودم که قرار شد با بچه‌ها یه نمایشی رو برای نیمه‌ی شعبان اجرا کنیم. بعضی از ماها نقش مرد رو باید بازی می‌کردیم؛ لذا نیاز به ریش مصنوعی داشتیم. راحت‌ترین چیزی که می‌شد ازش استفاده کنیم، پنبه بود که با سیریش می‌چسبوندیمش…
اما سیریش خیلی دوام نداشت و یهو می‌دیدی وسط نمایش ریشت افتاد! بچه‌ها برای این مشکل، یه راه حل پیدا کردن و اون استفاده از چسب مایع بود!!!
چشمتون روز بد نبینه! چسب رو که به صورتمون می‌زدن، آتیشمون می‌زد. اما چون چند دقیقه بعد دردش ساکت می‌شد، خیال می‌کردیم به همین راحتی تموم شد و دیگه مشکلی نیست. همه قبول کردن به جای سیریش از چسب استفاده کنن.
نمایش که تموم شد، باید گریم‌ها رو پاک می‌کردیم و تازه اون‌جا بود که متوجه شدیم: مگه این پنبه‌ها کنده می‌شن!
با آب گرم و الکل و هرچی دستمون اومد امتحان کردیم و نشد!
آخرش به هر درد و بدبختی بود این پنبه‌ها رو کندیم و با صورت‌های زخم و زیلی برگشتیم سر کلاس! از اون روز تا مدتی ته ریش داشتیم

۵- یکی از بزرگ‌ترین نعمتایی که خداوند بهم داده، دوستای خوب هست که همیشه شکرگزارش هستم… شاید تو همه‌ی عمرم یه دوست داشتم که از دوستی باهاش پشیمون شدم. الحمدالله…

من هم از دوستای خوبم سبوی عشق(خواهر گلم)، خاله لیلا، چکاوک، طهورا و شیطونک برای ادامه‌ی این بازی دعوت می‌کنم.

۱۳ دیدگاه

گفت و شنود (۱)

«این نوشته اول‌بار در این وبلاگ منتشر شده است»

گفتم: خسته‌ام 
گفتی: لاتقنطوا من رحمه الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/۲۴) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/۱۶) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۲) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/۱۰۹) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک… یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل…  اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم – نسبت به همه – مهربونه (بقره/۱۴۳) ::.

گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/۵۸) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/۱۵۹) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/۱۱) ::.

گفتم:…
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.


***

گفت و شنود(۲)

۵۱ دیدگاه

زردآلو

از وقتی که یادم می آید در حال سفر بودیم و اثاث‌کشی. شیراز به دنیا آمدم، ولی در ایران بزرگ شدم!
از این شهر به آن شهر… یک سال این‌جا، دو سال آن‌جا، سه سال هم جای دیگر… سالی یک بار، گاهی هم دوبار می‌آمدیم شیراز و بعد از یک هفته هم بر می‌گشتیم ولایتمان!
آرزویم بود که برای یک سال هم که شده، مدارس شیراز را تجربه کنم. سر کلاس‌هایی بنشینم که همه‌شان شیرازی‌اند. همه با لهجه‌ی شیرازی با هم حرف می‌زنند و دیگر لازم نیست دقت کنی به کلام همکلاسی‌هایت تا ببینی چه اصطلاحاتی در فرهنگشان بیشتر رواج دارد و همان‌ها را به کار بگیری! (چه‌می‌دانستم که این‌جا، از هر ۱۰ نفر، یکی‌شان هم شیرازی نیست!)
آخرش قسمتمان شد و پیش‌دانشگاهی را شیراز گذراندیم…. بی هییییییچ جذابیت یا اتفاق خاصی!

از سوم ابتدایی در مدرسه فعال بودم. (البته یک جورهایی می‌شود گفت فعالمان کردند!) اولش را با خواندن سرود شروع کردیم و کمی بعد هم دکلمه‌ی شعر و اجرا و … تا رسیدیم به راهنمایی. آن موقع دیگر غیر از سرود و شعر، زده بودیم توی کار تهیه و تنظیم و کارگردانی و اجراء نمایش! (آن هم از نوع طنزش!) در دبیرستان هم شده بودیم یک پای کارهای فرهنگی مدرسه. از اجرا و دکلمه‌ی شعر و مناجات نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری و نمایش و ستاد اقامه‌ی نماز(!) و… تا تواشیح و تواشیح و تواشیح! عجب حالی می‌داد این تواشیح! یادش بخیر.
پیش‌دانشگاهی هم که …. هیییچ! یکی دوبار رفتم دفتر تربیتی مدرسه و پیشنهاد اجرای یکی دو برنامه دادم؛ اما خبری نشد. چون خودم هم با هیچ‌کدام از بچه‌ها آشنا نبودم، دیگر کلا هیچ خبری نشد. (آن موقع هنوز نمی‌دانستم یک مَن شیرازی، چقدر بخار دارد!!!)
خلاصه کارهای فرهنگی‌مان همه‌اش محدود بود به مدرسه و حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که خارج از محیط مدرسه و هم سن و سالان نیز بشود کار فرهنگی کرد؛ آن هم نه فقط برای یک مدرسه، که برای شهر و بلکه کشور….

تا این‌که یک روز، همین گل‌دختر خودمان، بعد از یک‌سال آشنایی، بنده را به یک مجموعه‌ی بسیار کوچک فرهنگی (و البته با اهداف بسیار بزرگ) دعوت کرد.
مدت همکاری‌ام با آن مؤسسه‌ی فرهنگی بسیار کوتاه بود، اما به جرأت می‌توانم بگویم آموخته‌هایم از این مؤسسه، خیلی بیشتر بود از آن دو سه سالی که در مجموعه‌ی فرهنگی بزرگی مثل کانون فعالیت می‌کردم.
شاید یکی از دلایلش همان کوچک بودن محیط مؤسسه بود و این که آموزش یکسانی در زمنیه‌ی اطلاعات سیاسی، فرهنگی، بررسی نیازها، شیوه‌ی ارائه‌ی خدمات فرهنگی و … به اعضا داده می‌شد و یک جورهایی همه با هم رشد می‌کردند و پیش می‌رفتند. یعنی اختلاف سطح معلومات اعضا را سعی ‌می‌کردند کم کنند.
ضمن این‌که بین اعضا یک ارتباط بسیار دوستانه (از نوع گروه‌های نخستین) برقرار بود و به همه‌ی اعضا امکان اظهار نظر داده می‌شد و حتی نظرات ناپخته‌ی بعضی از تازه واردین (مثل بنده) هم نقد که نمی‌شد هیچ، بعضا به اجرا هم درمی‌آمد که البته خودش تشویق و تقویتی بود برای انگیزه و کار و ابتکار.
مؤسسه، چارت سازمانی مکتوبی نداشت (شاید هم داشت و من ندیدم)؛ اما خوب می‌دانم که تصمیم‌گیرنده‌ی نهایی، همه‌ی اعضا بودند، بالاتفاق.
وقت اجرای طرح‌ها که می‌شد، از هر کدام از اعضا، هر کاری، در هر زمینه‌ای، برمی‌آمد انجام می‌داد: یکی خرید ملزومات می‌کرد و یکی مطالب را جمع‌آوری می‌کرد؛ یکی تایپ می کرد و یکی ویرایش؛ یکی واسطه جور می‌کرد و یکی سیاهی لشگر(برای کمک)؛ یکی پی‌گیر کارهای اداری می‌شد و یکی به شیوه‌ی مهد کودک‌ها، بچه ها را سرگرم می‌کرد؛ یکی قیچی می‌زد و یکی میوه می‌خو… ببخشید! یکی از درختشان میوه می‌چید و ما می‌خوردیم(چه زردآلوهایی بود، یادش بخیر!).
خلاصه حد و مرزی برای وظایف تعریف نشده بود. شاید چون کسی آن‌جا در پی کم کاری نبود، کار آن‌جا اجباری نبود. (اُهُع! ردیف و قافیه‌اش جور شد، احتمالا در من نیز استعدادی نهفته است… باید رویش کار کنم!) شاید وجود این همه شور و نشاط، به دلیل همین عدم تعریف وظایف بود، چون چیزی تعاملات و  فعالیت‌ها و توانایی‌ها را محدود نمی‌کرد.
از زیباترین و پرشور‌ترین (و به قولی باحال‌ترین!) فعالیت‌های مؤسسه، اجرای سه طرح بزرگ جوانه‌ی سپید بود در سطح شهر شیراز (که البته تجربه‌اش به درد انتخابات و تبلیغات ستاد انتخاباتی جناب رئیس جمهور -در شیراز- هم خورد).

حالا چه ‌شد که ما دچار نوستالجی (!) شدیم و این‌ها را نوشتیم، نمی‌دانم! شاید برای این که آخرش بگوییم:
همه جا می‌شود کار کرد، کارهای بزرگ؛ حتی اگر چند نفر باشیم… حتی‌تر اگر یک نفر باشیم؛ پس:

تقوموا لله مثنی و فردی

۵۰ دیدگاه

باز هم منطق دیوونه!

لطفا مزاحم نشوید!
دارم درس می خوانم…!!!

– هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند…
هدف؟!
هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه…
و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره…
و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه…

– لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)…
با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.
با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!

– علم المنطق آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر…
منطق دیوونه!… حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟
انگار تازه داره معنی میشه…. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!

– یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

– عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی …
از ترس او، سه نقطه!!!
کلمه‌ی … دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!
نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!

– …
ـ …
ـ …

فرزندان غیر قانونیفاطمه مسلمون شدهگفتند ستاره را نمی توان چیدپدرم… دلتنگی… وبلاگ نویسی… فرهنگ سازمانی…. نقطه‌ی پرگار…. چطوری مشتی؟!… صندلی داغ…. میم مثل مادر… خاک را به نظر کیمیا کنند… جامعه‌شناسی… تولدت مبارک… باب حادی عشر… خیلی دور… چرا در گنجه بازه… سمع الله لمن حمده… ناهار حاضره… دی‌سی شدی باز؟… شعر بگو… هنگ کرده… نامه بنویس… ماکس وبر… هنگ کرده… داد بزن… هنگ کرده… دیوونه شو… هنگ کرده… هنگ کرده… هنگ کرده…  

یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!

۳۴ دیدگاه

ع.ش.ق.

هـ…

هی! با توام! آی زندگی! کر خودتی!

ساده دل و خام و زود باور خودتی

بیهوده  نکوش  تا مخم  را  بزنی

عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!

جلیل صفربیگی

 

این هم یک افسانه‌ی امروزین! به نام  موش بخوردت قابل توجه دختر خانوم‌های دم بخت و آقا پسرهای خودشیرین!

(ضمنا خبرنامه هم به وبلاگ اضافه شد)

۲۰ دیدگاه

یک دیدار غیر منتظره…

دیروز رئیس تماس گرفت و گفت فردا ساعت ۹ بیا دبیرستان رهپویان وصال، با مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده ریاست جمهوری، سرکار خانم نقوی، دیدار داریم!
گفتم باشه…
اما نمی‌دانم چرا هیچ حس خاصی نداشتم و برخلاف بعضی از جلسه‌ها برایش لحظه شماری نمی‌کردم! مثل این که یک جلسه‌ی عادی داشتیم.
ما برای معرفی اولین گروه متخصص کامپیوتر و اینترنت بانوان مسلمان و همچنین معرفی پایگاه جامع اینترنتی ویژه‌ی بانوان مسلمان (که در دست تهیه داریم) به این جلسه می‌رفتیم که رئیس خودش زحمت گزارشات و فعالیت‌های گذشته و حال و آینده را کشیده بود و من فقط باید در آن جلسه حضور می داشتم؛ به همین راحتی!
صبح با ۱۰ دقیقه تأخیر به دبیرستان رسیدم. هنوز خبری از میهمانان محترم نبود. به محض ورود، رئیس یک دوربین دیجیتال سامسونگ از کیفش درآورد و داد دستم و گفت تهیه‌ی عکس با شما!
اولین عکس را به سفارش مدیر محترم دبیرستان، از خیر مقدم کوچکی که اصلاً در بدو ورود، و حتی در حین حضور هم، دیده نمی‌شد گرفتم! (شاید برای این که سندی باشد برای بعدها، از حضور سرکار خانم نقوی و البته ادای احترام مسئولین دبیرستان.)

خیر مقدم

حدود ۵ دقیقه بعد سرکار خانم نقوی، مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، به همراه سرکار خانم یاراحمدی، یکی از معاونین مشاور محترم استاندار فارس در امور بانوان وارد شدند.
نمی‌دانم چرا این قدر همه چیز ساده بود و طبعا ما هم ریلکس. (بخوایم فارسی‌ رو پاس بداریم، باید مثلا بگیم باآرامش)
به محض ورودشان به دفتر کوچک دبیرستان، همه به احترام بلند شدیم- البته بلند که شده بودیم از قبل- و سلام کردیم. و ایشان هم از اولین نفر که بنده بودم، تا آخرین نفر، مصافحه کردند و حال و احوال. همین مراسم یک بار دیگر، با فاصله‌ی چند ثانیه، با حضور سرکار خانم یاراحمدی تکرار شد!
(جلسه با حضور مسئول محترم خواهران کانون، مدیر اجرایی خواهران، مسئولین تشکل دانشجویی، میعاد وصل، نخبگان، آموزشگاه رهپویان و جناب رئیس و بنده که مثلا معاون ایشون هستمبرگزار می شد.)
لحظه‌ای بعد، همه آرام سر جای‌شان نشسته بودند و من به خاطر تهیه‌ی عکس، یا به عبارتی گزارش تصویری، جای خاصی برای نشستن نداشتم؛ و این خیلی خوب بود! اصلش ما یک جا بند نمی شویم و حالا یک موقعیتی پیش آمده بود که در یک جلسه‌ی رسمی- که البته فقط اسمش رسمی بود و از دید جامعه‌شناسی، به خاطر جو صمیمی و خودمانی‌اش، از زمره‌ی جلسات غیر رسمی به حساب می‌آمد- به بهانه‌ی تعویض زاویه‌ی دید، در جلسه و در محیط بسته‌ی دفتر بچرخیم.

چی‌ می گفتم؟!
آهان… درباره‌ی خانم نقوی و شباهت‌شان به ما! و نزدیکی روحیات و عقایدشان… و سادگی و بی‌آلایشی‌شان و همراهی‌شان با اهداف و ایده‌هایمان…
و از صحبت‌هایشان بگویم و این نقل قول از آقا که: ورود به کار فرهنگی، خودش هدف است…
و از فعالیت‌هایشان در سال ۷۵ در تشکیلات آقای پناهیان در دانشگاه تهران می‌گفتند و از شباهت کار آن تشکیلات با کانون…
و این که گفتند: هر صحبتی درباره‌ی سازمان‌های دولتی در استان و خودِ استانداری دارید، درباره‌ی همکاری یا عدم همکاری و یا حتی سنگ‌اندازی آن‌ها (به همین رُکی!) در کارهای مجموعه‌ی رهپویان، بفرمایید تا امشب به سمع و نظر استاندار محترم، جناب آقای رضازاده برسانیم…
و این که می‌گفتند: با این که سنی ازم گذشته است، اما هنوز خودم را دانشجو می‌دانم، با روحیه‌ی دانشجویی…
و این که در پایان جلسه در مقابل درخواست خواهران مبنی بر معرفی یک راه ارتباط مستقیم با ایشان، شماره‌ی همراهشان را دادند و اعلام کردند که امروز عصر در حرم مطهر شاهچراغ هستند و می‌توانیم در آن‌جا به ایشان مراجعه کنیم…
و این که با وبلاگ آقا سید آشنا هستند…
و این که خودشان وبلاگ نویس‌اند…
(هر چی رئیسمون سعی کرد آدرس وبلاگشون را بگیره فایده نداشت، گفتند بعداً آدرس رو می‌دم خدمتتون… اما رئیس ما کوتاه بیا نبود، در آخرین جواب خندیدن و گفتن وبلاگم هک شده!!! البته باز هم رئیس‌مون کوتاه نیامد و گفت: مغرب می‌رم شاهچراغ و آدرس رو می‌گیرم ازشون! گفتم: مگه نمی‌گن هک شده؟ گفت: می‌گیم شما آدرس بدین تا ما از هکرتون پسش بگیریم! )

البته از همان اوایل جلسه‌ی کوتاه ما، جناب آقایان پاریابی و بانشی، از اعضای هیئت مدیره‌ی کانون، هم جهت معرفی کامل‌تر کانون و چارت سازمانی‌اش و فعالیت‌هایش، در جلسه حضور پیدا کردند که اتفاقا بیش‌تر وقت جلسه‌ی ما بانوان محترم(!) را -که اصل جلسه هم به منظور معرفی فعالیت بانوان بود خدمت مشاورین محترم بانوان– به نفع کانون، یعنی هم بانوان و هم آقایان، گرفتند… و نتیجه این شد که فرصتی برای بانوان محترم حاضر در جلسه، جهت معرفی فعالیت‌ها و البته مهم‌تر از معرفی، بیان مشکلات (که همیشه مهم‌ترینش مالیه!) نماند و به همین راحتی و در ملأ عام و در حضور دو مشاور محترم بانوان، حق بانوان پایمال شد!!! (برداشت سوء ممنوع! ما خودمون یه پا آنتی فمینیستیم!)
و چه جالب بود کلام سرکار خانم نقوی در بدرقه‌ی آقایان: عاقبت به خیر شوید انشاءالله… چقدر مختصر و مفید… اصلش همه چیز در همین یک جمله هست.


اشتباه نشده! خودمون سایز بزرگش رو نذاشتیم!

کلام آخر ایشان در جمع بانوان حق پایمال شده‌ی حاضر(!)، که حالا دیگر همه سرپا بودند و دور ایشان را گرفته بودند، این بود: ما تمام سعی‌مان را می‌کنیم، ولی منتظر کمک مالی نباشید!!! اما همین قدر که تصور ما از جو شیراز عوض شد و فهمیدیم که چنین حرکت‌هایی در این‌جا موج می‌زند و دیدیم که شما هستید، بسیار خوشحال شدیم.

همین کلام آخر چقدر به دلمان نشست… این که هم‌راستا بودن حرکتت را با حرکت برخی دولت‌زنان(!) کشور ببینی، و یا شاید هم برعکس… هم‌راستایی حرکت برخی از دولت‌زنان(!) را با حرکت خودت ببینی…… اصلا چه فرقی دارد؟؟؟!! این که هر دو طرف در یک مسیرند کفایت می‌کند؛ حالا چه فرقی دارد که اولی با دومی هم‌راستا شده و یا دومی با اولی؟!!! خلاصه‌اش احساس خوبی است.

و عجب سوژه‌ای را در آخر از دست دادم!!! لحظه‌ای که خانم مدیر کل تشکیلات اجتماعی دفتر امور بانوان و خانواده، در کنار پژوی زرشکی رنگی که احتمالا مال استانداری بود، ایستادند و دستی به نشانه‌ی خداحافظی بلند کردند. (اگه گرفته بودم، از اون عکسای خبری مشت می‌شدا! )

و باز هم مثل همیشه در آخر مراسمِ عکاسی‌مان، تعدادی از خواهران حاضر در جلسه، دورمان را گرفتند تا عکس‌ها را ببینند.(حالا ما نمی‌گیم که بیشتر می‌خواستن عکس خودشون رو ببینن! ) و باز هم تکرار همان داستان همیشگی که: «این عکسی که من توش هستم رو نزنید توی وبلاگا!»
(اصلش شیطونه می‌گه باید عکس بعضی‌ها رو بزرگ کرد و با زیر نویس اسم و مشخصات طرف، چسباند صفحه‌ی اول سایت رهپویان!!! )
این یکی از مشکلات همیشگی تهیه‌ی گزارش تصویری در بین خانم‌های محترم هست. به قول یکی از همین رفقا، آن‌قدر عکس‌های امروز توسط اشخاص ذی‌ربط(!) فیلترینگ خواهد شد که به گمانم از بین آن همه عکس، تنها عکسی از میوه و شیرینی بماند!
و متأسفانه‌تر این که خودم هیچ عکسی ندارم از دیدار امروز

۳۴ دیدگاه

از هر دری… دردسری!

  • هر روز صبح باید تخت خوابت رو مرتب کنی.
  • کسی در ماشینش، روز خود رو با کشیدن سیگار و روز پسر کوچولوش رو با بلعیدن دود سیگار شروع می‌کنه.
  • برای تولید کردن علم، نیازی به نخبه بودن نیست.
  • می‌گفت: وقتی افقت خدایی باشه، برداشتن هر قدم در مسیر افق، خود، رسیدن به هدفه.
  • ما چیزی درباره‌ی انقلاب و انقلابیون نمی‌دونیم.
  • همیشه باید منتظر موند… انگار این قانون زندگیه.
  • گاه‌گاهی یکی حرف از حرکت می‌زنه.
  • دخترکی ۸ ،۹ ساله، با لباس مدرسه، توی این هوای سرد، کتاب در دست، در شلوغ‌ترین و کثیف‌ترین خیابون شهر، روی یک تکه مقوا نشسته و در ازای خواندن وزن شما، پول می‌گیره.
  • جوون‌ها تو خیابون پرسه می‌زنند.
  • بعضی وبلاگ‌ها رو باید خوند تا فهمید حالی به حولی یعنی چی.
  • درس خوندن حس می‌خواهد…
  • دل هوای خاک شلمچه داره.
  • صبح تصمیمت عوض میشه و به جای پیاده‌روی، وبلاگ‌نویسی می‌کنی.
    .
    .
    .

من فکرم درد می کنه.

۵۱ دیدگاه

جانماز

کوچولوی دوست داشتنی من تازه ۱۱ سالش شده.
تمام ماه رمضونو روزه‌ی کامل گرفت بدون این‌که نماز بخونه!
وقتی بهش می‌گفتن: روزه بدون نماز که نمیشه؛ چیزی نمی‌گفت.
دیشب اینجا بود. ساعت یازده اومده تو اتاقم و می‌گه: نمازم قضاست؟!
پرسیدم: مگه نماز می‌خونی؟
خندید و با یه کمی خجالت گفت: از دیشب!
بوسیدمش و گفتم: نه! اگه زودی وضو بگیری و بخونی نه، قضا نیست.
وضو گرفت و اومد درست پشت به قبله داشت جانمازم رو پهن می‌کرد! گفتم: سمانه جون! از این‌ور!
یه کمی تعجب کرد و گفت: خونه‌ی ما قبلش اونوریه.
من و خواهرش، صبا، که دو سال از اون بزرگ‌تره خندیدیم و چیزی نگفتیم.
جانماز رو که باز کرد گفت: وای! چه جانمازش خوشگله… بعد رو کرد به من و گفت : از کجا خریدی؟
این سوال همیشگی‌اش بود. هر وقت از یه چیزی خوشش میومد سریع می‌گفت از کجا خریدی.
خندیدم و گفتم از مشهد….
گفت: تو رو خدا، رفتی برای من هم یکی بگیر.
گفتم: باشه، تو دعا کن من برم.
گفت: حتمنا!
گفتم: باشه.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون خودم هم از یه کوچولوی دیگه هدیه گرفته بودمش)
بعد تای مقنعه‌ی داخل جانماز رو باز کرد و سرش کرد. عین فرشته‌ها شد. چقدر رنگ سفید بهش میومد. یه نگاهی به مقنعه انداخت و گفت: وای صبا! نگاه چه خوشگله. رو به من کرد و گفت: از کجا خریدی؟
گفتم: نخریدیم، مامانم دوخته….
اشاره کرد به گلدوزی آبی روی مقنعه و گفت: اینا رو هم مامانت دوخته؟
گفتم: آره.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون می‌دونستم مامانم باز هم از این مقنعه دوخته و می‌تونم یکی از اونا رو بهش بدم)
بعد بلند شد که قامت ببنده. صبا اونورش بود و من هم اینورش، پشت کامپیوتر داشتم تایپ می‌کردم. من و صبا با هم حرف می‌زدیم که گفت: آقا حرف نزنید! من حواسم پرت میشه. یه کم ساکت باشید تا من نمازم رو بخونم بعد… قاطی می‌کنم این‌جوری.
خندیدم و گفتم: باشه. صبا یه چند لحظه ساکت باش تا شروع کنه.
نماز اولش رو خوند. برای نماز دوم هم همین بساط بود: صبا! جوووونِ خودت حرف نزن. قاطی کردم.
قامت بست و به سلامتی پروژه‌ی اون شبش تموم شد!
نشسته بود سر سجاده که چشمش افتاد به تسبیح سفیدی که سوغات مکه بود. خاله جونم بهم داده بود.
گفت: وااای صبا! نگاه چه خوشگله…
قبل از این که بپرسه از کجا خریدی، گفتم: سوغات مکه‌است… دوستم برام آورده.
یعد خیلی جدی تسبیح رو دست گرفت و گفت: خب من حالا می‌خواهم ذکر بگم.
گفتم: یه دونش کمه‌ها!
گفت: چندتاست؟
گفتم: صدتا!
گفت: مگه نباید صدتا باشه؟
گفتم: نه! باید صدو یکی باشه. می‌خوای ذکر بگی اون کوچولوهاش رو هم باید بشماری…
گفت: من که همیشه اون کوچولوها رو هم ذکر میگم…
تسبیح رو ازش گرفتم و گفتم: ببین: می‌خوای الله اکبر بگی، باید این یکی کوچیکه رو هم بگی. بعدش که…
پرید وسط حرفم و گفت: من که نمی‌خواهم الله اکبر بگم… می‌خواهم یه ذکر دیگه بگم…
مثلا صلوات…
خندیدم و گفتم: بگو… پس دیگه اشکالی نداره اون کوچولوها رو هم بشماری یا نشماری.
….
خوش به حال بچه‌ها! چقدر زود خوشحال میشن و چه راحت دل‌هاشون از عقلشون جلو می افته.
وقت رفتن هی می‌خندید و خودش رو لوس می‌کرد و می‌گفت خداااافظ
انگار اون شب قلب‌هامون محکم‌تر از قبل به هم گره خورده بود…
همین‌طور که شاهد دور شدنش بودم و از توی ماشین برام دست تکون می‌داد؛ توی دلم قربون صدقه‌اش می‌رفتم و از خودم می‌پرسیدم:
چی میشه که یهو مهر یکی، تالاپی می‌افته توی دلت و دیگه در نمیاد…

۳۵ دیدگاه