نگاهی به کتاب «پایی که جا ماند»

پایی که جا ماند
پایی که جا ماند

مطالعه‌اش را از چند ماه پیش شروع کرده بودم. خواندنش زمان می‌برد. هضم این همه درد و زجر و سختی، به یک باره ممکن نبود. باید آرام‌آرام خوانده می‌شد تا وسطش روان آدم یک استراحتی بکند، رفرش شود و بعد دوباره جرعهٔ تلخی دیگر بنوشد.

«پایی که جا ماند» خاطرات اسارت دو سالهٔ رزمندهٔ جوان و کم سن و سالی است که از همان ابتدا با پای مجروح اسیر عراقی‌ها می‌شود و بعد از چندین روز عدم رسیدگی عراقی‌ها، وقتی که پایش کرم می‌زند و عفونتش بالا می‌رود، در یک بیمارستان عراقی، قطع می‌شود. آزاده‌ای که در بند اردوگاه‌های مخفی عراق در تکریت و به دور از چشم صلیب سرخ جهانی بوده است. اردوگاه‌هایی که اسرایش همه مفقود‌الاثر بوده و کسی از موقعیت آن‌ها، و زنده یا مرده بودنشان خبر نداشته است.

از ابتدای کتاب، شرح وقایع همراه درد و زجر است. از درگیری‌های سخت جزیره مجنون و پد خندق تا شهادت یکی یکی رزمنده‌ها و بعد ورود عراقی‌ها به پد و بی‌حرمتی آن‌ها به شهدای ایرانی و اسرا. درد و زجری که سیدناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب، به خاطر پای مجروحی که به پوستی بند است تحمل می‌کند، چنان ملموس بیان شده که با هر جابجایی‌اش و هر بی‌احتیاطی یا آزار عمدی عراقی‌ها، دل آدم ریش می‌شود.

این کتاب محصول ۲۳ صفحه یادداشت بسیار خلاصه‌ای است که سیدناصر حسینی‌پور در دوران اسارت به تدریج روی تکه‌های کاغذ نوشته و بعدها که به ایران می‌آید آن‌ها را بازنویسی می‌کند تا به شکل کتابی ۷۰۰ صفحه‌ای به چاپ برسد.

نثر کتاب روان است. با وجود ناهماهنگی‌ای که گاه در به‌کارگیری زمان فعل‌ها دیده می‌شود، اصل حکایات و ماجراها آن‌قدر گیراست که کم‌کم کیفیت نگارش رنگ می‌بازد. اطلاعاتی که این آزاده از اسارت و نوع برخورد عراقی‌ها می‌دهد، اغلب برای خواننده‌ای چون من دست اول است. کتاب به خوبی شدت تبلیغات منفی بعثی‌ها علیه ایران را نشان می‌دهد. چهره‌ای که این کتاب از صدام‌حسین به دست می‌دهد، برایم بیش از پیش خشن‌تر و جانی‌تر از آن است که در ذهن داشتم. یک دیکتاتور کاملا مستبد و فاقد سلامت روان که عطش قدرت کوچک‌ترین رحم و مروتی برایش نگذاشته و چشمش را نسبت به حقایق کور کرده است. یک جانی مغرور که رؤیای حکومت بر منطقه را در سر دارد و آن را بسیار نزدیک و دست‌یافتنی می‌انگارد.

این کتاب بیش از همه برای من داده‌هایی از اسارت و ایمان و مقاومت رزمنده‌های در بند عراق دارد که در عین تلخی و ناگواری، غرورآمیز و افتخارآمیز است.

این کتاب در بیش از ۷۰۰ صفحه، توسط سیدناصر حسینی‌پور، نوشته شده و انتشارات سوره مهر آن را به چاپ رسانیده است. کتاب من چاپ دهم است، اما تا به الان به چاپ پنجاه و دوم رسیده است. قیمتش در حال حاضر ۳۳۰۰۰ تومان است.

بدون دیدگاه

صفحه ۵۸

مه‌تاب خیره به من نگاه می‌کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدونِ این که به داخل آن نگاه کند، همان‌طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می‌کرد:

این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست‌داشتنی است… نه! دو نفر خوردند… دو یا شاید هم سه وقتِ دیگر به هم می‌رسند. آن دو نفر… نه! همان یک نفر… آن دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم‌تر. چرا این‌قدر از هم دورند؟ در حالی‌که این‌قدر نزدیک‌اند؟

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۱۰۰

شب‌ها، پنجرهٔ روح به سوی خدا باز می‌شود؛ و خدا مثل نسیم، مثل عطر، مثل آواز داوودی، از این پنجره‌ها به درون روح انسان به مهمانی می‌آید و روح را خنک می‌کند، لطیف می‌کند، تسکین می‌دهد، شنوا می‌کند، و اگر نیازی باشد البته که به این نیاز هم پاسخ می‌دهد…

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۲۶۱

بلدوزر آمد و رد شد. از فلکه هم جلوتر رفت و شروع به کار کرد. بلدوزر که رفت، عراقی‌ها فکر کردند همهٔ نیروهای ما رسیده‌اند. در همان موقع پا به فرار گذاشتند. راننده هم با خیال راحت به کار پرداخت.

نزدیکی صبح فلکه دست ما افتاد. نیروها به فلکه رفتند. عراقی‌ها فرار کرده بودند. راننده بلدوزر از بچه‌ها پرسیده بود که چرا شما به من تیراندازی می‌کردید؟ گفتند ما به طرف تو تیراندازی نکردیم، عراقی‌ها بودند. ما این طرف فلکه بودیم و تو داخل عراقی‌ها بودی.

راننده بلدوز افتاد و حالش به هم خورد! علی‌پور شانه‌هایش را مشت و مال داد. آهسته آهسته به خودش آمد و گفت: حضرت عباسی اگر دیشب می‌فهمیدم، سکته می کردم.

بدون دیدگاه

علی ِ من

مامانی جواب سلام مه‌تاب را داد. مه‌تاب سرش را تکانی داد. مامانی آب‌شار موهای قهوه‌ای را دید. نمی‌توانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:

– علی ِ من کجاست، دختر؟

مه‌تاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:

– نمی‌دانم علی ِ من کجاست!

۵ دیدگاه

کاوهٔ کردستان

در تهران ما را به فرماندهی کل سپاه، محسن رضایی، معرفی کردند. داخل اتاق رفتیم. چهار نفرمان با هم بودیم. آقای رضایی فکر کرد من محمود کاوه هستم. رو به من کرد و گفت: کاوهٔ کردستان را می‌خواهم.

محمود کاوه گفت: من کاوهٔ کردستان هستم.

رضایی خنده‌ای کرد و گفت: کاوه‌ای که این‌قدر در کردستان سر و صدا به پا کرد، تو هستی؟

شهید کاوه آن زمان خیلی کم سن و سال بود. نوزده سال بیشتر نداشت!

۲ دیدگاه

همنشین ِ درهٔ گل زرد

حاجیه زهرا، همسر میرزا محمود، معلم خوبی بود؛ مهربان و صبور. از دردهای زن مسلمان خبرها داشت؛ اما چطور می‌توانست این دردها را به فکر و روح روح‌اللهِ ده دوازده ساله منتقل کند و زخمی شفاناپذیر در قلب او ایجاد نکند؟ چطور می‌توانست؟

– روح الله جان، مادرت از زندگی راضی است؟

– راضی؟ هیچ مرد درست‌کاری از این زندگی راضی نیست چه رسد به زن درست‌کار.

همسر میرزا محمود ناگهان مات شد به روح الله. انگار که شک کرده بود در درست شنیدن. شاید این جمله را از آسمان شنیده بود، از سقف؛ نه از دهان طفلی به چنان سن و سال.

– چه گفتید روح الله خان؟

– عرض کردم درد آن‌قدر زیاد است که هیچ آدم مؤمنی برکنار نمی‌ماند.

– این حرف‌ها را از صاحبه خانم یاد گرفته‌اید؟

– عمه جان حرف یاد من نمی‌دهد؛ تفکر در تنهایی را به من آموخته است؛ که حالا خودش هم از این کاری که کرده پشیمان شده است.

– حق دارد پشیمان بشود. چرا باید به طفلی که زمان بازی اوست و نهایت، یاد گرفتن خواندن و نوشتن، نماز و قرآن و قدری مقدمات، تفکر در خلوت را بیاموزند؟ این خلوت‌نشینی، آیا کودکی و نوجوانی تو را تباه نمی‌کند روح الله خان؟

– بعضی چیزها تباه می‌شود تا بعضی چیزها ساخته شود.

– پناه بر خدا! پناه بر خدا! این حرف هم محصول تفکر در تنهایی است؟

– بله حاجیه خانم… آنجا، بالای کوه، زیر قلعه، دره‌ای است که می‌شناسیدش.

– درهٔ گل‌زرد؛ اسمش را شنیده‌ام.

– آنجا، در تنهایی، حال غریبی به انسان دست می‌دهد.

– من… من از شما می‌ترسم روح‌الله خان! شما مثل مردان بزرگ حرف می‌زنید و زود است، خیلی زود، که این‌طور حرف بزنید. من می‌ترسم که این‌گونه رشد، شما را بسوزاند.

– نه… اگر رشدی در کار باشد، این نوع رشد، هیچ نمی‌سوزاند؛ چون من کنار چشمه، آب خنکی که آن بالا هست می‌نشینم و می‌اندیشم؛ کنار جوی آب خنک و پونه‌های سرد خوش‌بو…

– شما، با این شور و حالی که دارید، شاید که شاعر شوید.

– ممکن است؛ اما کارهای دیگر را بیشتر از شعر گفتن دوست دارم. دلم می‌خواهد یک روز همهٔ روستاییان را دور هم جمع کنم، تفنگ به دستشان بدهم، اسب برایشان تهیه کنم و، مثل یک قشون بزرگ، راهشان بیندازم بروند همهٔ خان‌ها را بگیرند و همهٔ آن‌هایی را که آن بالای بالا نشسته‌اند و به مردم زور می‌گویند…

– هیس! اگر قبل از آن روز، کسانی حرف‌های شما را بشنوند، دیگر هرگز آن روز نخواهید رسید.

بدون دیدگاه

مردی فراسوی باور ما

من نمی‌دانستم که امام کودکی کوتاهی داشت و پر بود از سکوت و سؤال و تفکر. حتی نمی‌دانستم که پدر ِ امام چطور و برای چی شهید شده بود.

از ارتباط نزدیک امام و برادر بزرگشان آیت‌الله پسندیده خبر نداشتم. از اشتیاق زیاد امام و پیشرفت سریع‌شان در یادگیری، در ابتدای نوجوانی چیزی نمی‌دانستم. گرچه دربارهٔ عمه‌شان، صاحبه خانم چیزهایی شنیده بودم، ولی از نقش پررنگ ایشان و آیت‌الله پسندیده در شکل‌گیری شخصیت امام اطلاع نداشتم.

نمی‌دانستم امام در کودکی و در فاصلهٔ خیلی کمی از هم، مادر و چند نفر دیگر از خانواده‌شان را به همراه عدهٔ زیادی از مردم شهرشان، در یک بیماری واگیردار از دست داده‌اند.

فهمیدن این که امام از کودکی به ایمان مردم اعتماد و امید زیادی داشتند و نسبت به آینده دیدی مثبت داشتند، برایم جالب بود. از این‌ها جالب‌تر میزان تأثیرپذیری آیت‌الله مدرس و آیت‌الله کاشانی در مبارزاتشان، از امام بود.

من امام را از سال ۴۲ می‌شناختم. خیال می‌کردم سال ۴۲ یعنی شروع مبارزات امام. مدت زیادی نیست که فهمیده‌ام امام مبارزاتشان را از همان کودکی آغاز کرده بودند. از همان سال‌هایی که سکوت و انزوا و تفکر را به بازی‌های کودکانه ترجیح داده بودند. نمی‌دانستم که امام، از همان کودکی، بزرگ‌مردی بودند. اصلا من از امام، هیچ نمی‌دانستم.

از وقتی «سه دیدار» را به قلم «نادر ابراهیمی» خوانده‌ام، تازه کمی، فقط کمی فهمیده‌ام که «روح‌الله»، چطور «امام خمینی» شد.

اسم کامل ِ این کتابِ دو جلدی، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید» است. عنوان این نوشته را از عنوان کتاب گرفته‌ام.

۷ دیدگاه