سیروا فی التاریخ

نشسته‌ام توی کتابخانه. مثل هر روز. دارم کتاب می‌خوانم. از یک پروفسور یهودی. راجع به یهودیت. گه‌گاه که به چیز جالبی برمی‌خورم، یادداشتش می‌کنم. گاهی ولی یادداشت تنها کافی نیست. باید درباره‌اش صحبت کنم. پیغام می‌دهم به هم‌صحبت همیشگی‌ و بی‌بدیل‌ام. همسرم. بهش می‌گویم که چه چیز جالبی خوانده‌ام و بعد ربطش می‌دهم به اطلاعات پیشینم. درباره ادیان ابراهیمی خیلی بیشتر از من می‌داند. برداشت‌هایم را باهاش چک می‌کنم. اطلاعاتم را اصلاح یا تکمیل می‌کند. برداشت‌ها را بسط می‌دهیم… و من لذت این درک را می‌ریزم به جان خسته و سرگردانم.
دلم می‌خواهد ساعت‌ها بنشینم همین گوشه خلوت و آرام دنیا، بی‌دغدغه درس و بچه و خانه بخوانم و بدانم و فکر کنم.

پ.ن: دانستن تاریخ خیلی در کشف حقیقت راه و مسیر می‌تواند به انسان کمک کند. و شاید منظور پیامبر از تکرار سیروا فی الارض همین سیروا فی التاریخ بوده است.

۱ دیدگاه

سفر به مُلک سلیمان

timetravel

کتاب را می‌بندم. چشم‌هایم را هم. دلم می‌خواهد با چشمان بسته تمام آن وصف‌های تاریخی خوانده شده را ببینم. آرزوی تکراری!

بارها بعد از شنیدن واقعه‌ای تاریخی و سرگذشتی که گذشته، آرزو کرده‌ام که کاش می‌توانستم آن واقعه را به چشم خودم ببینم، با گوش خودم بشنوم و از نزدیک شاهدش باشم. کاش می‌توانستم زندگی مردم متمدن سومر و مصرِ چند هزار سال پیش از میلاد مسیح را ببینم. نحوهٔ گذران زندگی‌شان را، پوشش‌شان را، ساختمان‌ها و معابدشان را، هنرهای ماندگارشان را، زنان‌شان را، شکل آراستگی‌شان را، طبخ‌های‌شان را حتی.

کاش می‌توانستم شاهد بهشتِ آدم باشم. شاهد از سر گرفتن زندگی‌اش بعد از هبوط. یا می‌توانستم شاهد از آب گرفته شدن موسی باشم. شاهد اعجازِ ید بیضا و عصای اژدهایش. شاهد آن لحظهٔ باشکوه سجده کردن ساحرانِ مغلوب و مؤمن. حتی شاهد عصبانیت موسی و انداختن الواح و به لحیه گرفتن هارون. شاهد شکافته شدن نیل….

دوست داشتم ملک سلیمان را ببینم، و چهرهٔ متعجب ملکه سبأ را در وقت ورود به قصر و بالازدن پاچه‌هایش وقت عبور از صرحِ ممرّد قواریری سلیمان.

آرزو دارم می‌توانستم صوت دلنشین داوود را بشنوم. با مریم مصاحبت کنم و جمال یوسف را ببینم.

دوست داشتم محمد امینِ پیش از نبوت را ببینم. لحظهٔ نبوتش را شاهد باشم. تمام مدت دعوتش را، سختی‌هایش را، جنگ‌هایش را، صبوری‌هایش را، خون دل خوردن‌هایش را، مهربانی‌هایش را، عزیزٌ علیهِ ما عنتُّم‌ش را، حریصٌ علکیم‌ش را، شِعب سه‌سالهٔ طاقت‌فرسا را، هجرتش را، حکومتش را، سلام بر فاطمه دادنش را ….

دوست داشتم علیِ خار در گلوی صبور را موقع بیل زدن و عرق ریختن و چاه کندن و درخت کاشتن ببینم. او را وقت تاخت و تاز در میدان‌های جنگ نظاره کنم. مهربانی‌ش را با ایتام ببینم و پای منبرهای بلیغش بنشینم….

کتاب را می‌بندم. چشم‌هایم را هم. دلم می‌خواهد با چشم بسته تمام آن وصف‌های تاریخی خوانده شده را ببینم. دلم می‌خواهد خواب ببینم….

۱۳ دیدگاه

خوب‌های نقاب‌دار، خوب‌های بی‌نقاب

.
گاهی که توی دنیای سیاست، سرک می‌کشم، تا مدتی همه‌ی ذهنم درگیر است که چطوری است که همه‌ی سیاسیون خود را مسلمان، وطن‌پرست، دلسوز نظام و خیرخواه می‌دانند و همه‌شان هم دم از خط امام می‌زنند و همه‌شان هم دلشان به حال ملت می‌سوزد و همه‌شان هم دوست ندارند زیر بار استکبار و استعمار بروند و خلاصه، همه‌شان خیلی آدم‌های خوبی‌اند(!) ولی همیشه هم یک جورهایی با هم گلاویزند؟!

بعد می‌ترسم از نقاب‌هایی که به صورت می‌زنند تا به اسم خیرخواهی و وظیفه و هزار کلمه‌ی قشنگ لجن‌مال شده، موقعیت خودشان را تثبیت کنند و سری توی سرهای نقاب‌دار دیگر در بیاورند. آدم گاهی می‌ماند آن شعارهای قشنگ و نگرانی‌های زیبا، از دهان یک نقاب‌دار ریاکار دارد بیرون می‌آید، یا یک مصلح دلسوز.

بعد فکر می‌کنم چطور می‌شود آدم، سال‌ها سختی و مبارزه و شکنجه را تحمل کرده باشد و در راه عقایدش جنگیده باشد، و بعد کم‌کم به فکر سهم‌خواهی از انقلاب بیفتد و پُستی در شأن مبارزات و زحماتش طلب کند! و در این مسیر آن‌قدر پیش برود که کلاً از جاده‌ای که خودش هم توی آسفالت کردنش سهیم بوده، پرت بشود بیرون و هیچ‌وقت هم نفهمد چطور شد که این همه شیفته‌ی قدرت شد.

بعد به تاریخ فکر می‌کنم. به یک قرن بعد که دیگر این آدم‌ها رفته‌اند و چهره‌های بی‌نقابشان توی کتاب‌های تاریخ چاپ شده است و مسیر راست و مستقیم بی‌نقاب‌ها و جاده‌ی کج و معوج تغییر مسیر داده‌ها روی نقشه‌ی تاریخ درج شده است…

۱۵ دیدگاه