یک جای زندگی می‌لنگد

javaher-dasht

از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

۱۰ دیدگاه

دگم‌اندیشی مدرن

dogmaدگم‌ها، آدم‌های متعصب بر عقیدهٔ خودشان‌اند که اغلب مطرودند. صفت دگم‌اندیشی همواره یک صفت مذموم و ناپسند شمرده می‌شده است. البته ممکن است علیرغم وجود تعریف مشخصی از دگم‌اندیشی، همه روی مصادیق آن اتفاق نظر نداشته باشند؛ اما معمولاً این واژه دربارهٔ کسانی استفاده می‌شود که نسبت به افکار سنتی خود سرسخت و غیرقابل انعطاف‌اند. کسانی که پذیرش هیچ‌گونه حرف جدیدی را ندارند و نظرات نو را به سختی حاضرند بشنوند.

آدم‌های دگم در طول تاریخ یکی از موانع پیشرفت و توسعهٔ تفکر در جوامع بوده‌اند؛ چرا که بلد نیستند فکر کنند و هر آنچه که از پیش فراگرفته‌اند را حق مسلم می‌پندارند و هر حرفی که شبیه دانسته‌های قبلی‌شان نباشد را باطل می‌دانند و نمی‌پذیرند؛ ولو اینکه گاهی هر دوی نظرات یکی باشند ولی با بیان‌های متفاوت.

آن چیزی که اغلب به عنوان دگم‌اندیشی می‌شناسیم، جبهه‌گیری تفکرات سنتی در مقابل تفکرات مدرن است؛ در حالی که نوع دیگری از دگم‌اندیشی و کوته‌فکری هم وجود دارد که می‌شود اسمش را گذاشت «دگم‌اندیشی مدرن». شاید تفاوت این دو دسته تنها در نوع تفکراتی باشد که روی آن پافشاری می‌شود؛ آدم‌های دستهٔ پیشین که ذکرش رفت و همه‌مان کم و بیش باهاشان آشنائیم، روی تفکرات سنتی و قدمت‌دار پافشاری می‌کنند و دستهٔ دوم روی عقاید روشنفکرانه و به‌روزتر.

اما دستهٔ دوم درست همان حساسیت‌هایی را که دستهٔ اول نسبت به شنیدن حرف‌های جدید دارند، نسبت به حرف‌های کمی کهنه‌تر دارند. یعنی همان باطل‌انگاری‌ای را که دگم‌های سنتی نسبت به حرف‌های جدیدتر دارند، این‌ها نسبت به حرف‌های سنتی دارند و همان‌قدر بدون فکر و ارزیابی، سنت‌ها و تفکرات سنتی و برآمده از دین را طرد می‌کنند که دگم‌های سنتی حرف‌های جدید و به‌روزتر را.

من فکر می‌کنم هر دوی این گروه‌ها پیش و بیش از آنکه نسبت به تفکر مقابل حساس باشند، روی واژه‌ها و رنگ و روی جملات حساس‌اند. کافی است یک حرفِ کاملاً به حق را برای دگم‌های مدرن -که اتفاقاً بین بچه‌مذهبی‌ها هم مصداق‌های زیادی پیدا کرده است- با زبان دین و وابسته به رضایت خدا یا اثرات اخروی بزنی، تا شاهد رویگردانی آن‌ها باشی؛ در حالی‌که همان حرف با ادبیات امروزی‌تر به راحتی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. این نوع کوته‌فکری و تعصب روزبه‌روز قربانی بیشتری می‌گیرد و چه بسا که بعضی‌ها برای فرار از دگم‌اندیشی سنتی به ورطهٔ مدرن‌اش فرو افتند.

این باطل یا قدیمی شمردن کلیهٔ نظرات قدمت‌دار و یا باطل شمردن کلیهٔ حرف‌های جدید، آفتی است که افتاده است به جان فکرها و مثل کرمی از درون ذهن‌ها را تهی می‌کند. غافل از این‌که حرف حق زمان‌دار نیست که اگر هزار سال از آن بگذرد، فاسد و منقضی شده و کارکردش را از دست بدهد. حرف حق همیشه حق است و ماندگار.

البته که بعضی شرایط زندگی تابع زمان است، اما تشخیص حق و صحیح در شرایط گوناگون را نه با طرد هر گونه فکری که همراه شده باشد با «قال علی(ع)» یا «قال الله تعالی» یا «در روایتی آمده» و … می‌توان دریافت. حرف و راه درست را فارغ از زمان صدور آن فکر و نظر، با تعقل و تدبر می‌شود ارزیابی کرد.

من بیش از این که نگران آدم‌های دگم و متعصب روی سنت‌ها باشم، نگران دگماتیسم مدرن‌ام  که شعار آزاداندیشی و مبارزه با تعصب سر می‌دهد اما نسبت به عقاید خود متعصب است و در مقابل سنت‌ها به شدت جبهه‌گیری می‌کند؛ دگم‌های مدرنی که کوته‌فکرانِ مدعی دانایی‌اند.

۹ دیدگاه

یک مُشت عوامِ بی‌فکر

اسمش جلسهٔ هم‌اندیشی اساتید است. اسم دهان‌پرکنی است. چیزهای دهان پرکنی هم البته در جلسه پیدا می‌شود. خیار که پای ثابت جلسه‌هاست و سیب زرد و چای‌ای که بعداً می‌رسد.

در بین صحبت‌های اساتیدِ خانم، هیچ حرف درخوری پیدا نمی‌شود؛ یک سری حرف‌های تئوریک که انگار از محفوظات استاد بعد از خواندن یک کتاب روش تدریس و کلاسداری در ذهنش مانده و انصافاً هم خوب مانده! در بین صحبت‌های اساتید مرد، دغدغه‌های کلان‌تری دیده می‌شود و «بعضاً» جدی. چرا که هر دغدغهٔ کلانی الزاماً جدی نیست.

یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات، تقویت و تغذیهٔ فکری و اعتقادی اساتید است و بالا بردن توان پاسخ‌گویی به شبهات، که حرف بجایی است. اما محرک و منشأ این حرف کمی برایم عجیب و تا حدی نگران کننده است: «سؤالاتی که بعضاً پرسیده می‌شود، زیر سؤال بردن مسائلی است که آدم از بچه مذهبی‌های شرکت کننده در دوره‌های حوزهٔ اسلامی دانشجویی توقع ندارد. یک دانشجو آمده گفته من فلان تئوری رهبر را دربارهٔ تمدن اسلامی قبول ندارم.»

اولش جا می‌خورم. فضای سنگین جلسه و کم‌تجربگی‌ام در قیاس با اساتید دیگر، منع‌ام می‌کند از این که حرفی بزنم؛ و از این که بپرسم دقیقاً چنین شبهات و سؤالاتی چه ایراد بزرگی دارد که استاد را آشفته کرده و او را پی یک راه حل بنیادین فرستاده است.

تا آخر جلسه صبر می‌کنم و فکر می‌کنم. استاد طرح کنندهٔ این نظر، کار دارد و زودتر از آن که نوبت به حرف‌های من برسد می‌رود.

بالاخره در قالب یکی دو جمله می‌گویم که این سؤالات فی‌نفسه اشکال که ندارد، خوب هم هست. چرا باید از پویایی ذهن بچه‌ها ترسید؟ این را البته توی دلم می‌گویم. ولی این را جرئت می‌کنم بگویم که به‌جای نگرانی از انحرافات جوانان به خاطر طرح چنین سؤالاتی، یا به‌جای مهیا کردن پاسخ‌های آماده و تغذیهٔ فکری دانش‌جوها حتی پیش از طرح و ایجاد پرسش، سعی کنیم راه صحیحِ فکر کردن را یادشان بدهیم. هر کس در هر درسی که دارد، به تناسب سعی کند راه فکر کردن و استدلال و استنتاج را آموزش دهد. با درست فکر کردن است که می‌توانیم آن‌ها را در مقابل انحرافات و شبهات بیمه کنیم. تا بچه‌ها شک کردن و سؤال کردن را یاد نگیرند، فکر کردن را یاد نمی‌گیرند؛ لقمه برداشتن و جویدن را یاد نمی‌گیرند… این افاضات آخری را هم البته در دلم می‌گویم.

توی راه با خودم فکر می‌کنم که چقدر حرف آن استاد درست است و چقدر حرف من… بعد شک می‌کنم به این که نکند من هم مثل بعضی اساتید خانمِ دیگر، صرفاً یک سری حرف تئوریک بی‌مصرف و ایده‌آل‌گرایانه زده‌ام!

thinking

این بی‌فکری بدجوری مثل خوره افتاده به تن‌مان. منظورم همان فکر نکردن است و آک گذاشتن ذهن و قوهٔ استدلال‌مان. مقصودم از «مان» هم همین ما و مردم‌مان است؛ همان‌ها که از قضا هر که می‌خواهد در موردشان حرف بزند خودش را سوا می‌کند و آن‌ها را «عوام» می‌خواند. اتفاقاً می‌خواهم بگویم این فکر نکردن در همهٔ ما هست، حتی همین مای خواص! خوب نفهمیدن و خوب تحلیل نکردن، هم یقهٔ عوام ساده‌دل را گرفته است، هم یقهٔ بالادادهٔ ما دانشگاهی‌ها را. انگار «عادت» کرده‌ایم به فکر نکردن. هر شنیده‌ای را باور و بازگو می‌کنیم و همه‌مان یک پا کارشناس و متخصص‌ایم در تمامی امور و زمینه‌های علمی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، پزشکی و…

و خب توضیح نمی‌خواهد که این عادت در دستهٔ تحصیل‌کرده چقدر آفتش بیشتر است، از این حیث که «آن که نداند و نداند که نداند» در جهل مرکب است. قبلا هم اشاره کرده‌ام و در آینده اشاره خواهم کرد که ما در این سیستم‌های آموزشی، به دانسته‌های‌مان اضافه می‌شود، اما به رشد فکری یا کار علمی‌مان نه. درست یاد نمی‌گیریم که نقد کنیم و به چالش بکشیم؛ خراب کنیم و از اول بنا کنیم. عمدتاً مصرف‌کننده‌ایم و عادت کرده‌ایم به این مصرف‌کننده بودن دانشجو؛ هم ما و هم اساتید و نظام آموزشی…

حرف زیاد است، اما یادمان باشد که کم‌خرد و کُندفهم فرض کردن عوام و در نتیجه ساده کردن هر چیزی برای فهم آن‌ها، خودش آفتی است که نمی‌گذارد ذهن ملت ما از ذهن کودکی نوپا پَروارتر شده، رشد پیدا کند و به جوانی بالغ و فهمنده که قوه تشخیص و تحلیل دارد برسد.

* «برای هر چیز دلیل و نشانه‌ای وجود دارد و دلیل عقل، تفکر است و دلیل تفکر، سکوت…» امام کاظم (ع)/ اصول کافی،ج ۱٫

بدون دیدگاه

مهارتِ درستْ اندیشیدن

مهم‌ترین رکن زندگی انسانی که او را از بقیهٔ جانداران جدا می‌کند، تفکر و اندیشیدن است. چیزی که زندگی انسان را حقیقتاً شکل می‌دهد و عقاید، رفتار و روش زندگی او را جهت می‌دهد، نتایج و ره‌آورد اندیشه است.

همهٔ ما از فکرمان کار می‌کشیم، اما همهٔ ما متفکر نیستیم. در واقع متفکرین تاریخ، درصد ناچیزی از انسان‌های کرهٔ خاکی را تشکیل داده‌اند.

اندیشه‌های ناچیز ما، عموماً بر پایهٔ یافته‌ها و پیش‌فرض‌های دیکته شده‌ای‌ست که به مرور از بدو تولد آموخته‌ایم و شاید به همین دلیل باشد که عموم انسان‌ها، آینده‌ای در همان مسیر کودکی، و عقاید و ارزش‌های فراگرفته در سنینِ ابتدایی زندگی دارند، و نسبت انسان‌هایی که در زندگی‌شان دچار تغییرات اساسی در بینش و عملکرد و روش می‌شوند، همواره کمتر از سایر انسان‌هاست.

چگونگی درستْ اندیشیدن و تفلسف نیاز به آموزش از دوران کودکی دارد. در واقع کودکان که در حال فراگیری و آشنایی با دنیا و مافیها هستند، به نوبهٔ خود بهترین اندیشمندان‌اند و ژرف‌ترین نگاه‌ها را دارند. کودکان به هر چه که می‌رسند وارسی می‌کنند و آنجا که نمی‌دانند، می‌پرسند. سؤال‌های اساسی کودکان، اغلب ساده‌ترین مسائل زندگی ماست؛ مسائلی که بیش و پیش از آنکه همه‌شان را حل کرده باشیم، به آن‌ها عادت کرده‌ایم.

اگر در خانه و بعد در مراکز آموزشی، روی روش اندیشیدن و نیز نگاه انتقادی تکیه می‌شد، پرسش‌ها و کنجکاوی‌ها و به تبع آن تحولات و تخیلات و ابداعات به شدت افزایش پیدا می‌کرد.

چیزی که ما در مدارس می‌آموختیم، غالباً حفظ طوطی‌وار دسته‌ای اندیشهٔ بسته‌بندی شده بود. ما همگی جیره‌خوار و مصرف‌کنندهٔ علم تربیت شده‌ایم. به همین دلیل هم هست که با کوچک‌ترین استدلالات و توجیهات، قانع می‌شویم؛ کمتر به سؤالات چالش برانگیز می‌رسیم؛ و طبعاً در مقابل آموخته‌های -مثلاً- علمی‌مان، کمتر قادر به دفاع‌ایم.

این روش مصرف‌کنندگیِ بی‌سؤال و بدون تعمق، نتیجه‌اش می‌شود انسان‌هایی که اگر در هر کجا زندگی کنند، به همان رنگ و روی زندگی خو می‌گیرند و با سست‌ترین توجیهات و استدلالات، تغییر رویه می‌دهند.

برای داشتن یک زندگی معقول و معنادار، ما ناچاریم از یاد گرفتن روش درستِ اندیشیدن. باید بیاموزیم و به کودکان‌مان هم یاد بدهیم چطور نگاه سؤالی خود را بر همه چیز بیفکنند و از کنار داده‌ها، بی‌تجربه و آزمایش و بی‌تعقل نگذرند. خالی کردن ذهن از پیش‌فرض‌ها، تردید وارد کردن در آموخته‌های بسته‌بندی و فریز شده،‌ تشکیک در گزاره‌های مسلّم‌ فرض شده و در یک کلام، زندگی را از نو آموختن چیزی است که به آن نیازمندیم.

۹ دیدگاه