ویل

زندگی‌ها ماشینی شده

غذاها، ساندویچی

کلام‌ها، پیامک

دیدارها… به قیامت!

بدون دیدگاه

جسد

روزها،

ساعت‌ها

چشم دوخته‌ام به سقف

گوش سپرده‌ام به گوشی

به نوتیفی که

مهمان تنهاییم شود و غم را

لحظه‌ای… ساعتی…

از خاطرم ببرد.


بدون دیدگاه

هیچ‌کس تنها نیست!

exam-eve
زودتر از برنامهٔ نانوشته‌ای که در ذهن داشته‌ام، خواندن آن درس را تمام کرده‌ام. امروز جمعه است و به رسم دیگر روزهای تعطیل، اینترنت خوابگاه در تمام روز باز است. اینترنت، اولین انتخابِ وقت‌های بی‌حوصلگی است. عرض سه متری اتاق را طی می‌کنم و از پشت میز به پشت لپ‌تاپِ همیشه روشن می‌روم.

چندتا صفحهٔ همیشگی را باز می‌کنم. سری به ایمیلم می‌زنم و مطابق معمول، چتِ جی‌میل را چند ثانیه‌ای آن و آف می‌کنم. صدای مرضیه از اتاق کناری می‌آید که با تلفن حرف می‌زند. درست پشت همین دیواری که به‌ش تکیه داده‌ام.

به سرم می‌زند بعد از مدت‌ها سری به گوگل‌ریدر بزنم و چند پست وبلاگی بخوانم. در حین گشت و گذار بین مثبتِ هزار آیتمی که بولد شده، متوجهٔ لهجهٔ مرضیه می‌شوم. تا به حال نشنیده بودم با لهجهٔ خاصی صحبت کند. گرچه که حرف‌هایش را می‌شود فهمید اما نمی‌توانم تشخیص بدهم اهل کجاست.

چند آیتم را باز می‌کنم و بیش از آن‌که بخوانم، اسکرول می‌کنم. به نظر نمی‌رسد مطلب خواندنی‌ای داشته باشند. مرضیه چندمین تلفنش را هم زده که بالاخره می‌رسم به وبلاگی که بعد از مدت‌ها به روز شده و اتفاقاً مطالبش خواندنی است… یا لااقل به حالِ بی‌حالِ الانِ من می‌خورد. مشغول خواندنِ آخرین آیتمِ وبلاگ هستم که مرضیه شمارهٔ جدیدی را گرفته و دارد حال و احوال می‌کند. از صحبت‌های ابتدایی می‌گذرد و از امتحانی که داده است می‌گوید. بعد از خواندن آن چند پُست، حسِ نوشتنم سری جُنبانده است. مرضیه با تلفن صحبت می‌کند: «آره، تنهام. بچه‌ها نیستن، دیگه گفتم حالا که کسی نیست به‌تون زنگ بزنم راحت حرف بزنم…»

در می‌زنند. از جا می‌پرم. فاطمه چند دقیقه زودتر از موعدِ هر شب آمده دنبالم.

۲۳ دیدگاه

پناه

همه چیز به ظاهر خوب است. اصرار داری به خودت بقبولانی که اشتباهی در کار نبوده و همه چیز به بهترین صورت پیش رفته است. به خودت حق می‌دهی که فلان رفتار را داشته باشی. بلندبلند می‌خندی و با آدم‌های ناآشنا گرم می‌گیری. چیزی ولی ته قلبت سیخ می‌زند و آزار می‌دهد؛ ندایی از درون… تو خنده‌هایت را بیشتر می‌کنی، بلندتر می‌خندی که چیزی نشنوی. لحظه‌ای سکوت، حس بد درونت را به یادت می‌آورد. بلند می‌شوی راه می‌روی. حرف می‌زنی. می‌دوی. هر لحظه ولی ندای درونت بلندتر می‌شود. یک وقت می‌رسد به جایی که تاب نمی‌آوری. شکستت می‌دهد. صدایش را آن‌قدر بلند کرده است که گوش‌هایت را پر کرده. چشم‌هایت را هم. کلافه‌ای. مجبورت می‌کند آن روزت را مرور کنی. یک بار و دو بار و صدها بار. تو اشتباه کرده‌ای. و توجیه. توجیهی که قلبت را قانع نکرده. صدای قلبت درآمده و تاب مقاومت نداری. بارها نشنیدنت را نهیبت کرده و بر سرت خالی می‌کند. کلافه‌ای. بی‌حوصله‌ای. دردی داری که نمی‌دانی چیست. نه می‌دانی از کجاست. درونت آرام نمی‌گیرد. چون و چراهایت تسکینش نمی‌دهد. بالاخره فریادش را بر سرت خراب می‌کند و تو می‌شکنی. یک دفعه می‌بُری. زانوی لرزانت را تکیه بر زمین می‌دهی. سرت را بین دست‌هایت پنهان می‌کنی و … می‌گریی. گریه‌ای که مثل همیشه نیست. آرامت نمی‌کند. چشم‌هایت چشمه و اشک‌هایت رودی می‌شود و باز قلبت را رقیق نمی‌کند. گریه تبرئه‌ات نمی‌کند. خسته می‌شوی. آرام سر به دیواری می‌گذاری و همچون آدمی مستأصل نهیب‌های چند باره‌اش را می‌شنوی. گاهی قطره‌ای اشکی. و بعد سکوت… سکوت تو. سکوت دلت. سکوت همهٔ آدم‌ها. سکون همه چیز. بی‌رنگی. سیاهی. باتلاق بی‌وزنی. هیچ… و خوابی سیه‌چرده و بلندقد که طناب انداخته تو را بالا می‌کشد و تو، خسته و بی‌رمق، به دامانش پناه می‌بری…

۲۸ مرداد ۹۰

۷ دیدگاه

لطفاً تکیه ندهید!


.
تعارف که نداریم؛ همهٔ ما درجه‌ای از تنهایی داریم. زندگی‌ها پر است از گوشه‌های تاریک تنهایی. غارهای تنگ و یک‌نفره که خیلی‌شان را خوب می‌شناسی…
و خیلی‌شان را که نمی‌شناسی، ناگهان در لحظه‌ای از زمان، تو را می‌بلعد؛ دخمه‌هایی در پناه دیوارهای سفید و به ظاهر محکم زندگی که به اشارهٔ انگشتی فرو می‌ریزد و تو را تا عمق ِ ویل به درون می‌کشد…

.

بدون دیدگاه

غربت

.
زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند.

با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید که همه‌ی خنده‌ها و صداها، یک دفعه خاموش می‌شود و هر کس توی خودش فرو می‌رود. بعد می‌بینی با اینکه همه دور یک سفره‌ی غذا نشسته‌اند و دارند با هم ناهار می‌خورند، یک کلمه حرف بین‌شان رد و بدل نمی‌شود. همه در کنار هم‌اند و همه تنها هستند. و تو خوب می‌دانی که به چه چیز فکر می‌کنند…

۸ دیدگاه

مرد باش

.
از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی…

۷ دیدگاه