زبانی که به حقیقت باز می‌شود

بعد از خواندنِ «رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست» و عبارت‌هایی از شهید چمران در مورد خودش، به این فکر می‌کردم که چه چیزی باعث می‌شود که شهید چمران، به این صراحت و بی‌پیرایگی، دربارهٔ فضائل و اعمالِ مثال‌زدنی‌اش بگوید و بنویسد؛ گرچه در ابتدای این کتاب علت نگارش بخشی از مطالب را چنین توضیح داده است: «این را نمی‌گویم چون خود قهرمان داستانم -زیرا از این احساس نفرت دارم- بلکه از این نظر می‌گویم که افتخار ملت ما و نمونهٔ برجسته‌ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است و حیف است که به رشتهٔ تحریر درنیاید و از یادها برود…»؛ اما در میان دست‌نوشته‌های ایشان در این کتاب و کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» جملاتی دیده می‌شود که شهید در آن به صراحت از اخلاص عملش نوشته است:

«آسمان! شاهد باش که در زیر سقف بلند تو، یک تنه با انبوهی کثیر از تانک‌ها و زره‌پوش‌ها و سربازان کفر روبه‌رو شدم، لحظه‌ای تردید به دل راه ندادم. ذره‌ای از فعالیت شدید دست برنداشتم. مثل ماهیِ در حال سرخ شدن، از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر می‌غلطیدم و رگبار گلوله در اطراف من می‌بارید؛ و من نیز به چهار طرف تیراندازی می‌کردم و سربازان کفر را بر خاک می‌ریختم…»

مشابه این را قبلاً در نهج البلاغه و خطبه‌های حضرت امیر(ع) دیده بودم که حضرت خودشان را با ذکر فضائل و افتخارات‌شان معرفی می‌کنند و گاهی یک‌یک آن‌ها را می‌شمارند. (البته قیاس این دو مورد با توجه به هدف و شرایط سخن، قیاس کاملی نیست؛ اما وجه شباهت‌شان برای بیان مقصود کافی است.)

و همهٔ این‌ها در حالی است که مکرر شنیده‌ایم و سفارش شده‌ایم به مراقبت در گفتار و گرفتار نشدن به عجب و کبر و غرور؛ و من به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود شهید چمران بدون نگرانی از گرفتار شدن در کبر و غرور، بی‌پیرایه از خود، احساس و اخلاص خود بنویسد. آنچه برایم روشن بود و حکم یک کلید را در حل این معما داشت، منزه بودنِ مسلّمِ حضرت(ع) از چنین صفاتی بود؛ پس باید علت را جای دیگر جست‌وجو می‌کردم.

جوابش را در این دیدم که آدم‌ها بعد از پرورش روحِ اعتقادی در قلب‌شان، قابلیت این را دارند به جایی برسند که اثری از آن «من»ی که دوست دارد تعریف بشنود و تعریف بکند و به این وسیله در دل‌های آدمیان بزرگ شود، نماند. این‌جا، جایی است که شخص به حقیقت رسیده و زبان به بیانِ واقعیت‌ها گشوده است؛ واقعیت‌هایی که بعضی‌شان مربوط به خودِ اوست؛ به عبارتی «منِ» این آدم‌ها به «من‌»هایی تبدیل شده که در عینِ «من» بودن، عاری از «منیت» است و پر است از حق و حقیقت.

روح‌هایی که در عین وابستگیِ مادی به جسم، از آن و تمام معادلاتِ دنیایی رها شده؛ طوری که وقتی علی(ع) می‌فرماید: «من چنین‌ام»، دربارهٔ «خود»ش نیست که صحبت می‌کند،‌ بلکه در واقع دارد دربارهٔ حقیقتی از حقایق این عالم سخن می‌گوید. و اگر برای بیان این حقیقت از ضمیر متکلم استفاده می‌کند، ناشی از محدودیتِ فضای مادی در درک انفصالِ روح از جسم است و رعایتِ قوانینِ گفتاریِ این دنیا.

همان حالی که شهید چمران هم آن را تجربه کرده و آثار آن را در دست‌نوشته‌هایش می‌شود دید. همان رتبه و درجه‌ای که خود شهید آن را در همین کتاب، درجهٔ وحدت می‌نامد و آدم‌های معدودی را مشمولش می‌داند. اینجا را بخوانید.

۱۰ دیدگاه

صفحهٔ ۴۰

[…] اینجا سخن از موقعی است که آدمی در برابر تجربه‌ای سخت قرار می‌گیرد و مرگ بر او مسلم می‌شود و به راستی دست از جهان می‌شوید، با همهٔ دنیا و مافی‌ها وداع می‌کند، همهٔ خودخواهی‌هایش ریخته می‌شود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه می‌شود… گذشته‌ها هم‌چون خیال از نظر آدمی می‌گذرد… همه پوچ و بی‌معنی می‌نمایند؛ آدم می‌ماند و خدا که ماورای این زمین و زمان است و بقیه بازیچه است، مسخره است، بی‌معنی است…

در این حالت آدمی با دنیا وداع می‌کند، از همه چیز می‌گذرد، خود را به خدا می‌سپرد و آمادهٔ هجرت به دنیای ماورایی می‌شود، از همهٔ خواسته‌ها و آرزوها سبک می‌گردد، گویی در عالم برزخ سیر می‌کند و حالتی خاص و عجیب در او پدید می‌آید که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست…

اکنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ بازگردد، دوباره قدم به جهان مادی بگذارد، و دوباره زندگی را از سر بگیرد، حالات زیر در او به وجود می‌آیند:

۱- احساس شرم از آن همه کودکی، و آن همه آرزوهای بچه‌گانه و خواسته‌های پست که قبلاً داشته است.
۲- احساس این که به عقلی کلی‌تر پی برده و به حقایق بزرگی عملاً رسیده است. بنابراین معیارها در نظر انسان تغییر پیدا می‌کند، از پوچی‌ها و مسخره‌ها صرف‌نظر می‌کند و خواسته‌هایش در بُعدی عمیق‌تر و وسیع‌تر جاری می‌گردد.
۳- احساس این که او و همهٔ او متعلق به خداست. او از همه چیز خود درگذشته است و اگر دوباره به دنیا آمده فقط به خواست و ارادهٔ خدا بوده است. بنابراین او برای خود چیزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشیت خداست و او فقط باید به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد و سراسر وجود خود را وقف خدا نماید و بس…

این حالات که در تجربه‌ای کوتاه و سریع به انسان دست می‌دهد، با نتیجهٔ سال‌ها عبادت و ریاضت و مطالعه و تحقیق برابری می‌کند، و آن‌چه آدمی را منقلب می‌نماید که انسانی جدید و بازساخته به وجود می‌آورد…

در نبرد معروف سوسنگرد، در تاریخ ۵۹/۸/۲۶، هنگامی که توسط ۵۰ تانک و صدها کماندوی عراقی محاصره شده بودم، چنین حالتی برای من پیش آمد که بسیار مقدس و ملکوتی بود…

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۳۹

انسان مخلوق عجیبی است؛ از لحظه‌ای که چشم به جهان می‌گشاید، همهٔ دنیا را برای خود می‌خواهد؛ همهٔ آمال و آرزوهایش بر محور «من» و «خود» دور می‌زند؛ تصور می‌کند که همهٔ دنیا برای رضای خاطر او و تأمین لذّات او خلق شده است؛ معیارهای او بر اساس مصالح و منافع او تغییر یافته و حق و باطل را بر پایهٔ خودخواهی و مصلحت‌طلبی خود توجیه می‌نماید… تاریخِ جهان، صفحهٔ تمام‌نمای این خصیصهٔ فطری انسان‌هاست.

در دنیا انسان‌هایی نیز یافته می‌شوند که عمق دیدشان با دیگران تفاوت دارد. به لذّات مادی دنیا راضی نمی‌شوند، به مال و جاه و اولاد علاقهٔ چندانی ندارند، به آرزوهای زودگذر دل نمی‌بندند و به طور کلی اسیر دنیا نمی‌شوند؛ ولی در عین حال به «خود» و «من» علاقه‌مندند. «منِ» آن‌ها والامقام است و خواسته‌هایی والا دارد و هیچ‌گاه خود را سرگرم بازیچه‌های دنیا نمی‌کند. آرزوهای آن آسمانی و خدایی است، به بی‌نهایت و ابدیت اتصال دارد و همهٔ دنیا را در برمی‌گیرد. از معراج روح سیراب می‌شود و در بُعدی روحانی و خدایی سیر می‌کند؛ ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبینی در آن وجود دارد.

البته هستند معدود کسانی که از این خودخواهی هم می‌گذرند و آن‌چنان در خدا محو می‌شوند که دیگر «خود» و «من» نمی‌بینند و با همهٔ وجود به درجهٔ وحدت می‌رسند…

۴ دیدگاه